حکایت
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
یکی نان خورش جز پیازی نداشت
۲
چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت
۳
کسی گفتش ای سغبهٔ خاکسار
۴
برو طبخی از خوان یغما بیار
۵
بخواه و مدار ای پسر شرم و باک
۶
که مقطوع روزی بود شرمناک
۷
قبا بست و چاپک نوردید دست
۸
قبایش دریدند و دستش شکست
۹
همی گفت و بر خویشتن میگریست
۱۰
که مر خویشتن کرده را چاره چیست؟
۱۱
بلا جوی باشد گرفتار آز
۱۲
من وخانه من بعد و نان و پیاز
۱۳
جوینی که از سعی بازو خورم
۱۴
به از میده بر خوان اهل کرم
۱۵
چه دلتنگ خفت آن فرومایه دوش
۱۶
که بر سفرهٔ دیگران داشت گوش