غزل شمارهٔ ۱۰۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
آنی که چو تو گردش ایام ندارد
۲
سلطان چو تو معشوق دلارام ندارد
۳
چون دانهٔ یاقوت تو گل دانه ندارد
۴
چون دام بناگوش توبه دام ندارد
۵
بادی نبرد در همه آفاق که از ما
۶
سوی لب تو نامه و پیغام ندارد
۷
دادی ندهد عشق تو ما را که در آن داد
۸
بی داد تو افراخته صمصام ندارد
۹
من در نرسم در تو به صد حیله و افسون
۱۰
گویی قدم دولت من گام ندارد