شمارهٔ ۱ - ترکیب بند موشح در مدح خواجه امام محمد بن محمد
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
آتش عشق بتی برد آبروی دین ما
۲
سجدهٔ سوداییان برداشت از آیین ما
۳
لن ترانی نقش کرد از نار بر اطراف روی
۴
لاابالی داغ کرد از کبر بر تمکین ما
۵
شربت عشقش هنی کردست بر ما عیش تلخ
۶
مایهٔ مهرش عطا دادست ما را کین ما
۷
یک جهان شیرین شدند از عشق او فرهاد او
۸
او ز ناگه شد ز بخت نیک ما شیرین ما
۹
خط شبرنگش معطر کرد مغز عقل را
۱۰
لعل خوش رنگش چو گوهر کرد حجلهٔ دین ما
۱۱
آن گهرهائی که بر وی بست مشاطهٔ مزاج
۱۲
لولو لالاست قسم چشم عالم بین ما
۱۳
لابد این زیبد نثار فرق ما کز راه دین
۱۴
هم به ساعت کرد کفر عاشقان تلقین ما
۱۵
می در افکند از طریق عاشقی در رطل و جام
۱۶
کرد گرد پای مستان جهان بالین ما
۱۷
آتش می درزد اندر عالم زهد و صلاح
۱۸
لشکرش را غارتی بر ساخت ز اسب و زین ما
۱۹
مجلسی برخاست زینسان پس به پیش ننگ و نام
۲۰
ضرب کرد آخر شعار جنبش و تسکین ما
۲۱
عشق خوبان این چنین باشد نه مه داند نه سال
۲۲
هر کجا عشق آمد آنجا نه خرد ماند نه مال
۲۳
آبروی ما فراق ماهرویی باد کرد
۲۴
حسن او ما را ز بند عشق خویش آزاد کرد
۲۵
لعل رخسار از برای آن شدم کز بهر ما
۲۶
یاد او بر مسند اقبال ما را یاد کرد
۲۷
رای هجران از پی آن کرد تا از گفتگوی
۲۸
وقت ما را چون نهاد حسن خویش آباد کرد
۲۹
یار کرد از ناز عین عشق را با غین غم
۳۰
تا بدین یک مصلحت کو دید ما را شاد کرد
۳۱
سنگ بر قندیل ما زد تا به هنگام صلاح
۳۲
جان ما را از خرد عریان مادر زاد کرد
۳۳
نعمتی بود آنکه ما را دوست ناگه زین بلا
۳۴
در جهان روز کوری حجرهای بنیاد کرد
۳۵
جوهر خودکامگی زینگونه از ما یافت کام
۳۶
دولت بیدولتی زینگونه با ما داد کرد
۳۷
مهرش اندر شهر ما را پاکبازی چست کرد
۳۸
عشقش اندر دهر ما را جانفروشی راد کرد
۳۹
این نه بس ما را ز عشقش کز پی یک حقشناس
۴۰
لحن او در بلخ ما را شاعری استاد کرد
۴۱
لفظ بر ما خلعتی بخشید بهر چاکری
۴۲
یادگار عمر خواجه بصره و بغداد کرد
۴۳
آفتاب شرق و غرب آن سرور نیکو نهاد
۴۴
کز جمال روی خوب او بود مه را جمال
۴۵
شمسهٔ دنیا و شمس دین ز تاثیرش منیر
۴۶
آنکه چون شمسش نیابی در همه عالم نظیر
۴۷
روی او دل را چنان چون پیر را در دست قوت
۴۸
لفظ او جان را چنان چون طفل را در کام شیر
۴۹
عز او خواهد ز ایزد مرغ از آن سازد نوا
۵۰
مدح او راند به کاغذ کلک از آن دارد صریر
۵۱
عون او عیش پدر را چون روان دارد هنی
۵۲
وعظ او جان جهان را چون خرد دارد خطیر
۵۳
تیغ و خشمش چون به زخم آید جهان گردد جدید
۵۴
لطف و حلمش چون به کار آید حجر گردد حریر
۵۵
شاد گشت از مهر او زان بینی آب اندر بحار
۵۶
یار شد با کین او زان یابی آتش در اثیر
۵۷
رای را در وقت کوشش چشم بخشد شاخ شاخ
۵۸
مال را در وقت بخشش دل چشاند خیر خیر
۵۹
فاضلان را از عطا عمر کهنشان کرد نو
۶۰
حاسدان را از عنا عمر جوانشان کرد پیر
۶۱
الف دارد جان برو زان ذات جان دارد قرار
۶۲
مهر دارد دل برو زان چشم دل باشد قریر
۶۳
لاف ما از چاکریش این بس که اندر هیچ وقت
۶۴
دشمنش را کس علی هرگز نخواند بیصفیر
۶۵
نیک وقت از نام او شد صبح و شام و روز و شب
۶۶
نیک بخت از عمر او شد حین و وقت و ماه و سال
۶۷
یاد او از عمر شیرینتر کند ایام را
۶۸
بخت او ز آغاز او خالی کند فرجام را
۶۹
مهتر راه شریعت اوست کاکنون چون سراج
۷۰
نور او روشن همی دارد ره همنام را
۷۱
تیغ خشمش تا به خون لعل دشمن یافت راه
۷۲
مایهٔ خونی نماند اندر جگر ضرغام را
۷۳
ضبط کرد احکام دین چندان که زو تا روز حشر
۷۴
حاصل آمد با بقای او بقا احکام را
۷۵
یک خصال از وی به غزنین عقل بر من کرد یاد
۷۶
من چنان گشتم که در من ره نماند آرام را
۷۷
آمدم ز آن بیش دیدم خلق و رفق و حلم او
۷۸
دولتی مردم اگر یابم ز جودش کام را
۷۹
لاله یاقوتین برآرد فر او بر طرف که
۸۰
تا که او که را نماید لعل گوهر فام را
۸۱
سایهٔ او روز کوشش خاره گرداند چو موم
۸۲
همت او روز بخشش صبح بخشد شام را
۸۳
لاف عز و چاکری او میزند هر جا جهان
۸۴
اینت اقبال تمام از چاکریش ایام را
۸۵
مایهٔ فضلش به دست آورد تیر چرخ را
۸۶
رایت رایش شکست آرد کمان سام را
۸۷
زآنکه بر چرخ چهارم بهر خدمت آفتاب
۸۸
پیش روی همچو بدرش پشت خم آمد هلال
۸۹
فر او گاه وزیدن گر به سنگ آرد نسیم
۹۰
یک سخندان را ز یک معطی نه زر باید نه سیم
۹۱
خیر ازو زینت همی سازد چو اجسام از لباس
۹۲
فضل از او قوت همی گیرد چو ارواح از نسیم
۹۳
روی او در چشم ما همچون به دور اندر صدور
۹۴
یاد او در شعر ما همچون کلیم اندر گلیم
۹۵
آب حلمش در گران رفتن بگرید بر فرات
۹۶
آتش خشمش ز کم سوزی بخندد بر جحیم
۹۷
لعنت دینست گوش بدسگالش را نصیب
۹۸
لعبت چینست چشم نیکخواهش را ندیم
۹۹
سیم بخشد شاعران را همتش بیگفتگوی
۱۰۰
دوست دارد زایران را سیرتش بیترس و بیم
۱۰۱
نور داد از جود او تا عکس بر گیتی فکند
۱۰۲
جور چون دین شد غریب و بخل چون در شد یتیم
۱۰۳
تافته هرگز نبینی میم و را و دال را
۱۰۴
یک زمان در چاکریش از بهر دال و را و میم
۱۰۵
شاید ار بر جان او لرزان شود هر شیخ و شاب
۱۰۶
کاسمان هرگز نیارد بر زمین چون او کریم
۱۰۷
چون دلش را در سلامت دین ز دلها یافت پیش
۱۰۸
نیز یک دل را نخواهد جز دل ما را سلیم
۱۰۹
آنچنان دل دارد اندر بر که نبود هرگزش
۱۱۰
نه به کسب مال میل و نه ز کار دین ملال
۱۱۱
ای همیشه بوده راه دین احمد را قوام
۱۱۲
همچنان چون پیش ازین ملک ملکشه را نظام
۱۱۳
عفو تو خط درکشد هر جا که بیند یک خطا
۱۱۴
اسم تو گردن نهد آنجا که بیند یک تمام
۱۱۵
آسیای فتنه فرق دشمنت را کرد آس
۱۱۶
روزگار پخته کار حاسدت را کرد خام
۱۱۷
لوح قسمت را ز نقش سیرتت بفزود جاه
۱۱۸
ابر طوفان را ز بذل وافرت کم گشت نام
۱۱۹
دوستان خاص ما را از تو هست اسباب قوت
۱۲۰
عامیان شهر ما را از تو هست انعام عام
۱۲۱
یافهگویان را ز راه لطف بدهی آب و نان
۱۲۲
مهرجویان را ز روی جودسازی کار و کام
۱۲۳
جود چون دست تو بیند پوشد از حیرت لباس
۱۲۴
یمن چون پای تو گیرد یابد از دولت مقام
۱۲۵
نکتهٔ یک دانشت را مشتری سازد کلاه
۱۲۶
وعدهٔ یک بخششت را آسمان باشد غلام
۱۲۷
وقت بار اصفیا رضوان که پیش آید ترا
۱۲۸
لفظش این باشد که: پیش آی ای امام بن امام
۱۲۹
رو که چرخ پیر نیز از بهر نفع عام و خاص
۱۳۰
یک جوان هرگز چو تو بیرون نیارد والسلام
۱۳۱
در دها و در سخا و در حیا و در وفا
۱۳۲
در جمال و در کمال و در مقال و در خصال
۱۳۳
ای چو گل در باغ دین خشبوی و نورانی جمال
۱۳۴
لفظ تو چون حاسدت بشنید شد چون لاله لال
۱۳۵
لشکر خلق تو تا آورد سوی خلق رخ
۱۳۶
یمن در اسم صبا شد یسر در نام شمال
۱۳۷
همتت را در نیابد گر فلک گردد بساط
۱۳۸
فکرتت را برنتابد گر جهان گیرد سوال
۱۳۹
دیر پاید ز ایران را با نوالت کار و بار
۱۴۰
یافه باشد شاعران را بیقبولت قیل و قال
۱۴۱
تا ذکاء سیرتت فارغ شد از محو صفات
۱۴۲
آفتاب دولتت بیرون شد از خط زوال
۱۴۳
ا زجمال نام تو نشگفت اگر از مهر باز
۱۴۴
سیم بد زرین شود از میم و حاء و میم و دال
۱۴۵
لعنتت بر دشمنان چون وام باشد بر گدا
۱۴۶
همتت بر حاسدان چون سنگ باشد بر سفال
۱۴۷
یافتی علمی چو نفس ذات کلی بیکران
۱۴۸
اینت علمی بینهایت وینت فضلی با کمال
۱۴۹
از تو بگریزد خطا چونان که درویش از نیاز
۱۵۰
در تو آویزد عطا چونان که عاشق در وصال
۱۵۱
لعل رخسار از پی آنی که آب روی تو
۱۵۲
گوهرت را از سواد سود شست و میل مال
۱۵۳
لاجرم هر جا که دست زر فشانت روی داد
۱۵۴
بخل بربندد نقاب و حرص بگشاید جمال
۱۵۵
دل نگیرد بوی ایمان تا نباشد آن تو
۱۵۶
لب نیاید بوی جنت تا نیابد خوان تو
۱۵۷
وقتها آنروز خوش گردد که بخرامی به درس
۱۵۸
یک جهان در گیرد از یک لفظ در باران تو
۱۵۹
لون دشمن همچو زر گردد به غزنین چون به بلخ
۱۶۰
لولو شکر نثار جان کند مرجان تو
۱۶۱
تیرگی هرگز نبیند جانش از گرد فنا
۱۶۲
آنکه روشن دیده گشت از گرد شادروان تو
۱۶۳
یافه از کین تو ماند جرم چرخ و جسم ماه
۱۶۴
روشن از مهر تو باشد جسم ما چون جان تو
۱۶۵
نجم دینی لیکن از مهر تو بر چارم سپهر
۱۶۶
مهر چون ماه نوست از غیرت دربان تو
۱۶۷
تا قیامت ماند باقی زان که اندر مدحتت
۱۶۸
دفتر از جان ساختست امروز مدحت خوان تو
۱۶۹
ای محمد خلق یوسف خلقت اندر صدر تو
۱۷۰
حسن خلقت کرد چون ما چرخ را ز احسان تو
۱۷۱
جام احسان تو تا گردان شد اندر وقت تو
۱۷۲
مست احسان تو و خوان تواند اخوان تو
۱۷۳
این شرفمان در دو گیتی بس که ناگاهان طمع
۱۷۴
یافت ما را در غریبی یک زمان مهمان تو
۱۷۵
هم کنون بینی که آوازه درافتد در جهان
۱۷۶
کان فلان را از در بهمان گشن شد پر و بال
۱۷۷
لوح انعام تو خواند هر چه در عالم نبیل
۱۷۸
داغ احسان تو دارد هر که در گیتی اصیل
۱۷۹
فهمهای زیر کان کندست با تو گاه علم
۱۸۰
گفتهای قایلان سستست بی تو گاه قیل
۱۸۱
رخ که گرد سم اسبت یافت گردد مقتدا
۱۸۲
لب که بوی مدح خلقت یافت گردد سلسبیل
۱۸۳
یافت عز دین کسی کز خاک پایت شد عزیز
۱۸۴
یافت ذل تن کسی کز رشک دستت شد ذلیل
۱۸۵
قاعدهٔ کارت محمدوار باشد خلق خوب
۱۸۶
آیت مدحت همی بر سدره خواند جبرییل
۱۸۷
یک جمال از جودت و صد فرق خاکی بر مراد
۱۸۸
یک شراب از لطفت و صد ربع مسکون پر غلیل
۱۸۹
نعمت دنیا نباشد چون تو بخشی مستعار
۱۹۰
راحت کلی نباشد گر تو گویی مستحیل
۱۹۱
آفت دوران ز سعی دولتت یابد رفات
۱۹۲
عرصهٔ گردون به چشم همتت باشد قلیل
۱۹۳
بد سگالت را ز تاثیر قضا از درد زخم
۱۹۴
یافت چشمش رود نیل و گشت جسمش کان نیل
۱۹۵
وقتهای روشنت را هست بیطمعی قرین
۱۹۶
وعدههای صادقت را هست بیصبری دلیل
۱۹۷
اینهمه حشمت ز یک تاثیر صبح بخت تست
۱۹۸
باش تا خورشید جاهت را فزون گردد جلال
۱۹۹
ای که تا طبع سنایی نامهٔ مدحت بخواند
۲۰۰
لولو مدح ترا بر ساحت گردون نشاند
۲۰۱
لب نهال قوت جانداشت گویی آن زمان
۲۰۲
کانچه گوش از لب همی بگرفت بر جانها فشاند
۲۰۳
مادحان را بس تو نیکو دار کز بهر کرم
۲۰۴
نیز در عالم فلک را چون تو فرزندی نماند
۲۰۵
فتح باب جودت اندر خشکسال آز و طمع
۲۰۶
موج احسان ترا بر مرکز کیوان رساند
۲۰۷
اینک از بهر چنین نامی سنایی را ز شهر
۲۰۸
روز نیک و طبع خوب و بخت خوش سوی تو راند
۲۰۹
خواند اینک لاجرم شعری که از روی شگفت
۲۱۰
آسمان اندر شمار ساحران نامش براند
۲۱۱
رحمتی کن تا نگوید دشمنی کاندر دلش
۲۱۲
عقل را بر تارک اندیشه بیحکمت نشاند
۲۱۳
محنت و راحت همی در حضرتت بازند نرد
۲۱۴
من چنان دانم که محنت چون همه مردان نماند
۲۱۵
حرص آن معنی که تا در حضرت غزنین و بلخ
۲۱۶
ابتدا جامهٔ تو پوشد کابتدا مدح تو خواند
۲۱۷
این چنین شعری تراکاول ز روی فال گفت
۲۱۸
فالش از خلعت نکو گردان که نیکت باد فال
۲۱۹
دیده را دایم ضیا از نور دیدار تو باد
۲۲۰
لعل را پیوسته از عکس رخسار تو باد
۲۲۱
بوی عنبر همتک اخلاق خوشبوی تو شد
۲۲۲
بار شکر همره الفاظ در بار تو باد
۲۲۳
نعمت گیتی بهر وقتی چو نیکودار تست
۲۲۴
رحمت ایزد بهر حالی نگهدار تو باد
۲۲۵
مشتری را سعد کلی از نثار نظم تست
۲۲۶
آسمان را قدر کلی هم ز گفتار تو باد
۲۲۷
حفظ ایزد سال و مه بر ساقهٔ کام تو باد
۲۲۸
عون گردون روز و شب در کوکبهٔ کار تو باد
۲۲۹
مسند اقبال دنیای برون از ملک دین
۲۳۰
هر چه افسردار دارد زیر افسار تو باد
۲۳۱
در غریبی از برای پادشاهی نام و ننگ
۲۳۲
بر سر و فرق سنایی تاج و دستار تو باد
۲۳۳
جان او از این قبل پیوسته اندر روز و شب
۲۳۴
آرزوی حضرت عالی و دیدار تو باد
۲۳۵
عقل او زان پس برای شکر چندین موهبت
۲۳۶
نقش بند نام نیک و خلق و کردار تو باد
۲۳۷
لعبت چین را حیات از لطف گفتار تو بود
۲۳۸
هیئت دین را بقا از خیر بسیار تو باد
۲۳۹
یار دنیا نیستی پس بهر دین در آخرت
۲۴۰
احمد مرسل شفیع و فضل حق یار تو باد
۲۴۱
دولت و اقبال دنیایی و دینی را مدام
۲۴۲
تا قیامت با تو بادا اتفاق و اتصال
