Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
منوچهری · دیوان اشعار

در مدح سلطان مسعود غزنوی

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بوستانبانا! حال و خبر بستان چیست
۲
وندرین بستان چندین طرب مستان چیست
۳
گل سر پستان بنموده، در آن پستان چیست
۴
وین نواها به گل از بلبل پردستان چیست
۵
در سروستان بازست، به سروستان چیست
۶
اور مزدست، خجسته سر سال و سرماه
۷
باز در زلف بنفشه حرکات افکندند
۸
دهن زرد خجسته به عبیر آگندند
۹
در زنخدان سمن، سیمین چاهی کندند
۱۰
بر سر نرگس مخمور طلی پیوندند
۱۱
سرو را سبزقبایی به میان در بندند
۱۲
بر سر نرگس تر سازند از زر کلاه
۱۳
سندس رومی در نارونان پوشاندند
۱۴
خرمن مینا بر بید بنان افشاندند
۱۵
زندوافان بهی زند زبر برخواندند
۱۶
بلبلان وقت سحر زیروستا جنباندند
۱۷
قمریان راه گل و نوش لبینا راندند
۱۸
صلصلان باغ سیاووشان با سرو ستاه
۱۹
دیلمی‌وار کند هزمان دراج غوی
۲۰
بر سر هر پرش از مشک نگاریده ووی
۲۱
ورشان نوحه کند بر سر هر راهروی
۲۲
بلبل از دور همی‌گوید بر من بجوی
۲۳
خول طنبورهٔ کویی زند و لاسکوی
۲۴
از درختی به درختی شود و گوید: آه
۲۵
فاخته وقت سحرگاه کند مشغله‌ای
۲۶
گویی از یارک بدمهرست او را گله‌ای
۲۷
کرده پنداری گرد تله‌ای هروله‌ای
۲۸
تا در افتاده به حلقش در مشکین تله‌ای
۲۹
هر چکاوک را رسته ز بر سر کله‌ای
۳۰
زاغ با داغ گرفته به یکی کنج پناه
۳۱
کبک چون طالب علمست و درین نیست شکی
۳۲
مساله خواند تا بگذرد از شب سه یکی
۳۳
بسته زیر گلو از غایه تحت‌الحنکی
۳۴
ساخته پایکها را ز لکا موزگکی
۳۵
پیرهن دارد زین طالب علمانه یکی
۳۶
در دو تیریز ببرده قلم و کرده سیاه
۳۷
هدهدک پیک بریدست که در ابر تند
۳۸
چون بریدانه مرقع به تن اندر فکند
۳۹
راست چون پیکان نامه به سراندر بزند
۴۰
نامه گه باز کند، گه به هم اندر شکند
۴۱
به دو منقار زمین چون بنشیند بکند
۴۲
گویی از سهم کند نامه نهان بر سر راه
۴۳
به سمنزار درون لالهٔ نعمان به شنار
۴۴
چون دواتی بسدینست خراسانی‌وار
۴۵
وان دوات بسدین را نه سرست و نه نگار
۴۶
در بنش تازه مداد طبری برده به کار
۴۷
چون ده انگشت دبیری که کند فصل بهار
۴۸
به دوات بسدین اندر، شبگیر پگاه
۴۹
باد خوشبوی دهد نرگس را مژده همی
۵۰
که گل سرخ به در آمد از پرده همی
۵۱
با تو در باغ به دیدار کند وعده همی
۵۲
نرگس از شادی آن وعده، کند سجده همی
۵۳
به تکاپوی سحاب آید از جده همی
۵۴
به لب باغ، کند در سلب باغ نگاه
۵۵
باغ معشوقه بد و عاشق او بوده سحاب
۵۶
خفته معشوق و عاشق شده مهجور و مصاب
۵۷
عاشق از غربت باز آمده با چشم پرآب
۵۸
دوستگان را با سرشک مژه برکرد از خواب
۵۹
دوستگان دست برآورده بدرید نقاب
۶۰
از پس پرده برون آمد با روی چو ماه
۶۱
عاشق از دور به معشوق خود اندر نگرید
۶۲
بخروشید و خروشش همه گوشی بشنید
۶۳
آتشی داشت به دل، دست زد و دل بدرید
۶۴
تا به دیده بت او آتش پنهانش بدید
۶۵
آب حیوان ز دو چشمش بدوید و بچکید
۶۶
تا برست از دل و از دیدهٔ معشوق گیاه
۶۷
همچنین ماه دو، سر از بر بالینش یافت
۶۸
گه و ناگاه چنین دل بدرید و بشکافت
۶۹
عاشق از دور بدید و بدوید و بشتافت
۷۰
تا دل و دیده و تا تنش ازو گرم بیافت
۷۱
تا که خورشید فراز آمد و بر دوست بتافت
۷۲
بشدش کالبد از تابش خورشید تباه
۷۳
اینهمه زاری عاشق بنمود و ننهفت
۷۴
هیچ معشوقهٔ او را دل و دیده نشکفت
۷۵
ساعتی با او ننشست و نیاسود و نخفت
۷۶
نشدش کالبد از زاری و ز فرقت زفت
۷۷
اینچنین سنگدلی، بی‌حق و بیحرمت جفت
۷۸
شاه مسعود مبیناد و میفتاد به راه
۷۹
ملکی کش ملکان بوسه به اکلیل زنند
۸۰
میخ دیوار سراپرده به صد میل زنند
۸۱
چون به لشکرگه او آینهٔ پیل زنند
۸۲
شاه افریقیه را جامه فرونیل زنند
۸۳
چون رسولانش ده گام به تعجیل زنند
۸۴
قیصر از تخت فرو گردد و خاقان از گاه
۸۵
ملکی کو ملکان را سر مایه شکند
۸۶
لشکر چین و چگل را به طلایه شکند
۸۷
گرز او مغفر چون سنگ صلایه شکند
۸۸
در سرش مغز، چوخایسک که خایه شکند
۸۹
همچو خورشید کجا لشکر سایه شکند
۹۰
لشکر دشمن به زین شکند شاهنشاه
۹۱
پادشاهی که به رومش در صاحب خبران
۹۲
پیش او صف سماطین زده زرین کمران
۹۳
رای کرده‌ست که شمشیر زند چون پدران
۹۴
که شود سهل به شمشیر گران شغل گران
۹۵
بامدادی که زمین بوسه دهندش پسران
۹۶
چهل و اند ملک بینی با خیل و سپاه
۹۷
چون ملک با ملکان مجلس می‌کرده بود
۹۸
پیش او بیست هزاران بت نوبرده بود
۹۹
چون سپه را به سوی دشت برون برده بود
۱۰۰
گرد لشکر صد و شش میل سراپرده بود
۱۰۱
چون سواران سپه را به هم آورده بود
۱۰۲
بیست فرسنگ زمین بیش بود لشکرگاه
۱۰۳
گر همی فرعون قوم سحره پیش آرد
۱۰۴
رسن و رشتهٔ جنبیده به مار انگارد
۱۰۵
بالله و بالله و بالله که غلط پندارد
۱۰۶
مار موسی همه سحر و سحره اوبارد
۱۰۷
میر موسی است که شمشیر چو ثعبان دارد
۱۰۸
دست ابلیس و جنودش کند از ما کوتاه
۱۰۹
قوم فرعون همه را در بن دریا راند
۱۱۰
آنگهی غرقه کندشان و نگون گرداند
۱۱۱
گر بترسندی و فرعون خدا را خواند
۱۱۲
جبرئیل آید و خاکش به دهن افشاند
۱۱۳
اندر آن دریا وان آب و وحل درماند
۱۱۴
که برون آمد از آنجا، نتواند به شناه
۱۱۵
ملکا در ملکی فر همایست ترا
۱۱۶
تا به جایست جهان، ملک به جایست ترا
۱۱۷
بستان ملک هر اقلیم که رایست ترا
۱۱۸
که خداوند جهان راهنمایست ترا
۱۱۹
این ولایت ستدن حکم خدایست ترا
۱۲۰
نبود چون و چرا کس را با حکم اله
۱۲۱
ایزد امروز همه کار برای تو کند
۱۲۲
همه عالم به مراد و به هوای تو کند
۱۲۳
از لطف هر چه کند با تو سزای تو کند
۱۲۴
زانکه ضایع نکند هر چه به جای تو کند
۱۲۵
همه شاهان را خاک کف پای تو کند
۱۲۶
از بلاد ختن و بادیهٔ زنگ و هراه
۱۲۷
تا جهان باشد جبار نگهبان تو باد
۱۲۸
بخت مطواع تو و چرخ به فرمان تو باد
۱۲۹
برکت عمر تو و مال تو و جان تو باد
۱۳۰
امر امر تو و سلطان همه سلطان تو باد
۱۳۱
قاف تا قاف همه ملک جهان زان تو باد
۱۳۲
خود همین دان که بود «ارجو» ان شاء الله

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.