Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
فردوسی · شاهنامه

بخش ۱۰

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
نگه کرد گرسیوز نامدار
۲
سواران ترکان گزیده هزار
۳
خنیده سپاه اندرآورد گرد
۴
بشد شادمان تا سیاووش گرد
۵
سیاوش چو بشنید بسپرد راه
۶
پذیره شدش تازیان با سپاه
۷
گرفتند مر یکدگر را کنار
۸
سیاوش بپرسید از شهریار
۹
به ایوان کشیدند زان جایگاه
۱۰
سیاوش بیاراست جای سپاه
۱۱
دگر روز گرسیوز آمد پگاه
۱۲
بیاورد خلعت ز نزدیک شاه
۱۳
سیاوش بدان خلعت شهریار
۱۴
نگه کرد و شد چون گل اندر بهار
۱۵
نشست از بر بارهٔ گام زن
۱۶
سواران ایران شدند انجمن
۱۷
همه شهر و برزن یکایک بدوی
۱۸
نمود و سوی کاخ بنهاد روی
۱۹
هم آنگه به نزد سیاوش چو باد
۲۰
سواری بیامد ورا مژده داد
۲۱
که از دختر پهلوان سپاه
۲۲
یکی کودک آمد به مانند شاه
۲۳
ورا نام کردند فرخ فرود
۲۴
به تیره شب آمد چو پیران شنود
۲۵
به زودی مرا با سواری دگر
۲۶
بگفت اینک شو شاه را مژده بر
۲۷
همان مادر کودک ارجمند
۲۸
جریره سر بانوان بلند
۲۹
بفرمود یکسر به فرمانبران
۳۰
زدن دست آن خرد بر زعفران
۳۱
نهادند بر پشت این نامه بر
۳۲
که پیش سیاووش خودکامه بر
۳۳
بگویش که هر چند من سالخورد
۳۴
بدم پاک یزدان مرا شاد کرد
۳۵
سیاوش بدو گفت گاه مهی
۳۶
ازین تخمه هرگز مبادا تهی
۳۷
فرستاده را داد چندان درم
۳۸
که آرنده گشت از کشیدن دژم
۳۹
به کاخ فرنگیس رفتند شاد
۴۰
بدید آن بزرگی فرخ نژاد
۴۱
پرستار چندی به زرین کلاه
۴۲
فرنگیس با تاج در پیش‌گاه
۴۳
فرود آمد از تخت و بردش نثار
۴۴
بپرسیدش از شهر و ز شهریار
۴۵
دل و مغز گرسیوز آمد به جوش
۴۶
دگرگونه‌تر شد به آیین و هوش
۴۷
به دل گفت سالی چنین بگذرد
۴۸
سیاوش کسی را به کس نشمرد
۴۹
همش پادشاهیست و هم تاج و گاه
۵۰
همش گنج و هم دانش و هم سپاه
۵۱
نهان دل خویش پیدا نکرد
۵۲
همی بود پیچان و رخساره زرد
۵۳
بدو گفت برخوردی از رنج خویش
۵۴
همه سال شادان دل از گنج خویش
۵۵
نهادند در کاخ زرین دو تخت
۵۶
نشستند شادان دل و نیک‌بخت
۵۷
نوازندهٔ رود با میگسار
۵۸
بیامد بر تخت گوهرنگار
۵۹
ز نالیدن چنگ و رود و سرود
۶۰
به شادی همی داد دل را درود
۶۱
چو خورشید تابنده بگشاد راز
۶۲
به هرجای بنمود چهر از فراز
۶۳
سیاوش ز ایوان به میدان گذشت
۶۴
به بازی همی گرد میدان بگشت
۶۵
چو گرسیوز آمد بینداخت گوی
۶۶
سپهبد پس گوی بنهاد روی
۶۷
چو او گوی در زخم چوگان گرفت
۶۸
هم‌آورد او خاک میدان گرفت
۶۹
ز چوگان او گوی شد ناپدید
۷۰
تو گفتی سپهرش همی برکشید
۷۱
بفرمود تا تخت زرین نهند
۷۲
به میدان پرخاش ژوپین نهند
۷۳
دو مهتر نشستند بر تخت زر
۷۴
بدان تا کرا برفروزد هنر
۷۵
بدو گفت گرسیوز ای شهریار
۷۶
هنرمند وز خسروان یادگار
۷۷
هنر بر گهر نیز کرده گذر
۷۸
سزد گر نمایی به ترکان هنر
۷۹
به نوک سنان و به تیر و کمان
۸۰
زمین آورد تیرگی یک زمان
۸۱
به بر زد سیاوش بدان کار دست
۸۲
به زین اندر آمد ز تخت نشست
۸۳
زره را به هم بر ببستند پنج
۸۴
که از یک زره تن رسیدی به رنج
۸۵
نهادند بر خط آوردگاه
۸۶
نظاره برو بر ز هر سو سپاه
۸۷
سیاوش یکی نیزهٔ شاهوار
۸۸
کجا داشتی از پدر یادگار
۸۹
که در جنگ مازندران داشتی
۹۰
به نخچیر بر شیر بگذاشتی
۹۱
به آوردگه رفت نیزه بدست
۹۲
عنان را بپیچید چون پیل مست
۹۳
بزد نیزه و برگرفت آن زره
۹۴
زره را نماند ایچ بند و گره
۹۵
از آورد نیزه برآورد راست
۹۶
زره را بینداخت زان سو که خواست
۹۷
سواران گرسیوز دام ساز
۹۸
برفتند با نیزهای دراز
۹۹
فراوان بگشتند گرد زره
۱۰۰
ز میدان نه بر شد زره یک گره
۱۰۱
سیاوش سپر خواست گیلی چهار
۱۰۲
دو چوبین و دو ز آهن آبدار
۱۰۳
کمان خواست با تیرهای خدنگ
۱۰۴
شش اندر میان زد سه چوبه به تنگ
۱۰۵
یکی در کمان راند و بفشارد ران
۱۰۶
نظاره به گردش سپاهی گران
۱۰۷
بران چار چوبین و ز آهن سپر
۱۰۸
گذر کرد پیکان آن نامور
۱۰۹
بزد هم بر آن گونه دو چوبه تیر
۱۱۰
برو آفرین کرد برنا و پیر
۱۱۱
ازان ده یکی بی‌گذاره نماند
۱۱۲
برو هر کسی نام یزدان بخواند
۱۱۳
بدو گفت گرسیوز ای شهریار
۱۱۴
به ایران و توران ترا نیست یار
۱۱۵
بیا تا من و تو به آوردگاه
۱۱۶
بتازیم هر دو به پیش سپاه
۱۱۷
بگیریم هردو دوال کمر
۱۱۸
به کردار جنگی دو پرخاشخر
۱۱۹
ز ترکان مرا نیست همتاکسی
۱۲۰
چو اسپم نبینی ز اسپان بسی
۱۲۱
بمیدان کسی نیست همتای تو
۱۲۲
هم‌آورد تو گر ببالای تو
۱۲۳
گر ایدونک بردارم از پشت زین
۱۲۴
ترا ناگهان برزنم بر زمین
۱۲۵
چنان دان که از تو دلاورترم
۱۲۶
باسپ و بمردی ز تو برترم
۱۲۷
و گر تو مرا برنهی بر زمین
۱۲۸
نگردم بجایی که جویند کین
۱۲۹
سیاوش بدو گفت کین خود مگوی
۱۳۰
که تو مهتری شیر و پرخاشجوی
۱۳۱
همان اسپ تو شاه اسپ منست
۱۳۲
کلاه تو آذر گشسپ منست
۱۳۳
جز از خود ز ترکان یکی برگزین
۱۳۴
که با من بگردد نه بر راه کین
۱۳۵
بدو گفت گرسیوز ای نامجوی
۱۳۶
ز بازی نشانی نیاید بروی
۱۳۷
سیاوش بدو گفت کین رای نیست
۱۳۸
نبرد برادر کنی جای نیست
۱۳۹
نبرد دو تن جنگ و میدان بود
۱۴۰
پر از خشم دل چهره خندان بود
۱۴۱
ز گیتی برادر توی شاه را
۱۴۲
همی زیر نعل آوری ماه را
۱۴۳
کنم هرچ گویی به فرمان تو
۱۴۴
برین نشکنم رای و پیمان تو
۱۴۵
ز یاران یکی شیر جنگی بخوان
۱۴۶
برین تیزتگ بارگی برنشان
۱۴۷
گر ایدونک رایت نبرد منست
۱۴۸
سر سرکشان زیر گرد منست
۱۴۹
بخندید گرسیوز نامجوی
۱۵۰
همانا خوش آمدش گفتار اوی
۱۵۱
به یاران چنین گفت کای سرکشان
۱۵۲
که خواهد که گردد به گیتی نشان
۱۵۳
یکی با سیاوش نبرد آورد
۱۵۴
سر سرکشان زیر گرد آورد
۱۵۵
نیوشنده بودند لب با گره
۱۵۶
به پاسخ بیامد گروی زره
۱۵۷
منم گفت شایستهٔ کارکرد
۱۵۸
اگر نیست او را کسی هم نبرد
۱۵۹
سیاوش ز گفت گروی زره
۱۶۰
برو کرد پرچین رخان پرگره
۱۶۱
بدو گفت گرسیوز ای نامدار
۱۶۲
ز ترکان لشکر ورا نیست یار
۱۶۳
سیاوش بدو گفت کز تو گذشت
۱۶۴
نبرد دلیران مرا خوار گشت
۱۶۵
ازیشان دو یل باید آراسته
۱۶۶
به میدان نبرد مرا خواسته
۱۶۷
یکی نامور بود نامش دمور
۱۶۸
که همتا نبودش به ترکان به زور
۱۶۹
بیامد بران کار بسته میان
۱۷۰
به نزد جهانجوی شاه کیان
۱۷۱
سیاوش بورد بنهاد روی
۱۷۲
برفتند پیچان دمور و گروی
۱۷۳
ببند میان گروی زره
۱۷۴
فرو برد چنگال و برزد گره
۱۷۵
ز زین برگرفتش به میدان فگند
۱۷۶
نیازش نیامد به گرز و کمند
۱۷۷
وزان پس بپیچید سوی دمور
۱۷۸
گرفت آن بر و گردن او به زور
۱۷۹
چنان خوارش از پشت زین برگرفت
۱۸۰
که لشکر بدو ماند اندر شگفت
۱۸۱
چنان پیش گرسیوز آورد خوش
۱۸۲
که گفتی ندارد کسی زیرکش
۱۸۳
فرود آمد از باره بگشاد دست
۱۸۴
پر از خنده بر تخت زرین نشست
۱۸۵
برآشفت گرسیوز از کار اوی
۱۸۶
پر از غم شدش دل پر از رنگ روی
۱۸۷
وزان تخت زرین به ایوان شدند
۱۸۸
تو گفتی که بر اوج کیوان شدند
۱۸۹
نشستند یک هفته با نای و رود
۱۹۰
می و ناز و رامشگران و سرود
۱۹۱
به هشتم به رفتن گرفتند ساز
۱۹۲
بزرگان و گرسیوز سرفراز
۱۹۳
یکی نامه بنوشت نزدیک شاه
۱۹۴
پر از لابه و پرسش و نیکخواه
۱۹۵
ازان پس مراو را بسی هدیه داد
۱۹۶
برفتند زان شهر آباد شاد
۱۹۷
به رهشان سخن رفت یک با دگر
۱۹۸
ازان پرهنر شاه و آن بوم و بر
۱۹۹
چنین گفت گرسیوز کینه جوی
۲۰۰
که مارا ز ایران بد آمد بروی
۲۰۱
یکی مرد را شاه ز ایران بخواند
۲۰۲
که از ننگ ما را به خوی در نشاند
۲۰۳
دو شیر ژیان چون دمور و گروی
۲۰۴
که بودند گردان پرخاشجوی
۲۰۵
چنین زار و بیکار گشتند و خوار
۲۰۶
به چنگال ناپاک تن یک سوار
۲۰۷
سرانجام ازین بگذراند سخن
۲۰۸
نه سر بینم این کار او را نه بن
۲۰۹
چنین تا به درگاه افراسیاب
۲۱۰
نرفت اندران جوی جز تیره آب
۲۱۱
چو نزدیک سالار توران سپاه
۲۱۲
رسیدند و هرگونه پرسید شاه
۲۱۳
فراوان سخن گفت و نامه بداد
۲۱۴
بخواند و بخندید و زو گشت شاد
۲۱۵
نگه کرد گرسیوز کینه‌دار
۲۱۶
بدان تازه رخسارهٔ شهریار
۲۱۷
همی رفت یکدل پر از کین و درد
۲۱۸
بدانگه که خورشید شد لاژورد
۲۱۹
همه شب بپیچید تا روز پاک
۲۲۰
چو شب جامهٔ قیرگون کرد چاک
۲۲۱
سر مرد کین اندرآمد ز خواب
۲۲۲
بیامد به نزدیک افراسیاب
۲۲۳
ز بیگانه پردخته کردند جای
۲۲۴
نشستند و جستند هرگونه رای
۲۲۵
بدو گفت گرسیوز ای شهریار
۲۲۶
سیاوش جزان دارد آیین و کار
۲۲۷
فرستاده آمد ز کاووس شاه
۲۲۸
نهانی بنزدیک او چند گاه
۲۲۹
ز روم و ز چین نیزش آمد پیام
۲۳۰
همی یاد کاووس گیرد به جام
۲۳۱
برو انجمن شد فراوان سپاه
۲۳۲
بپیچید ازو یک زمان جان شاه
۲۳۳
اگر تور را دل نگشتی دژم
۲۳۴
ز گیتی به ایرج نکردی ستم
۲۳۵
دو کشور یکی آتش و دیگر آب
۲۳۶
بدل یک ز دیگر گرفته شتاب
۲۳۷
تو خواهی کشان خیره جفت آوری
۲۳۸
همی باد را در نهفت آوری
۲۳۹
اگر کردمی بر تو این بد نهان
۲۴۰
مرا زشت نامی بدی در جهان
۲۴۱
دل شاه زان کار شد دردمند
۲۴۲
پر از غم شد از روزگار گزند
۲۴۳
بدو گفت بر من ترا مهر خون
۲۴۴
بجنبید و شد مر ترا رهنمون
۲۴۵
سه روز اندرین کار رای آوریم
۲۴۶
سخنهای بهتر بجای آوریم
۲۴۷
چو این رای گردد خرد را درست
۲۴۸
بگویم که دران چه بایدت جست
۲۴۹
چهارم چو گرسیوز آمد بدر
۲۵۰
کله بر سر و تنگ بسته کمر
۲۵۱
سپهدار ترکان ورا پیش خواند
۲۵۲
ز کار سیاوش فراوان براند
۲۵۳
بدو گفت کای یادگار پشنگ
۲۵۴
چه دارم به گیتی جز از تو به چنگ
۲۵۵
همه رازها بر تو باید گشاد
۲۵۶
به ژرفی ببین تا چه آیدت یاد
۲۵۷
ازان خواب بد چون دلم شد غمی
۲۵۸
به مغز اندر آورد لختی کمی
۲۵۹
نبستم به جنگ سیاوش میان
۲۶۰
ازو نیز ما را نیامد زیان
۲۶۱
چو او تخت پرمایه پدرود کرد
۲۶۲
خرد تار کرد و مرا پود کرد
۲۶۳
ز فرمان من یک زمان سر نتافت
۲۶۴
چو از من چنان نیکویها بیافت
۲۶۵
سپردم بدو کشور و گنج خویش
۲۶۶
نکردیم یاد از غم و رنج خویش
۲۶۷
به خون نیز پیوستگی ساختم
۲۶۸
دل از کین ایران بپرداختم
۲۶۹
بپیچیدم از جنگ و فرزند روی
۲۷۰
گرامی دو دیده سپردم بدوی
۲۷۱
پس از نیکویها و هرگونه رنج
۲۷۲
فدی کردن کشور و تاج و گنج
۲۷۳
گر ایدونک من بدسگالم بدوی
۲۷۴
ز گیتی برآید یکی گفت و گوی
۲۷۵
بدو بر بهانه ندارم ببد
۲۷۶
گر از من بدو اندکی بد رسد
۲۷۷
زبان برگشایند بر من مهان
۲۷۸
درفشی شوم در میان جهان
۲۷۹
نباشد پسند جهان‌آفرین
۲۸۰
نه نیز از بزرگان روی زمین
۲۸۱
ز دد تیزدندان‌تر از شیر نیست
۲۸۲
که اندر دلش بیم شمشیر نیست
۲۸۳
اگر بچه‌ای از پدر دردمند
۲۸۴
کند مرغزارش پناه از گزند
۲۸۵
سزد گر بد آید بدو از پناه؟
۲۸۶
پسندد چنین داور هور و ماه؟
۲۸۷
ندانم جز آنکش بخوانم به در
۲۸۸
وز ایدر فرستمش نزد پدر
۲۸۹
اگر گاه جوید گر انگشتری
۲۹۰
ازین بوم و بر بگسلد داوری
۲۹۱
بدو گفت گرسیوز ای شهریار
۲۹۲
مگیر اینچنین کار پرمایه خوار
۲۹۳
از ایدر گر او سوی ایران شود
۲۹۴
بر و بوم ما پاک ویران شود
۲۹۵
هر آنگه که بیگانه شد خویش تو
۲۹۶
بدانست راز کم و بیش تو
۲۹۷
چو جویی دگر زو تو بیگانگی
۲۹۸
کند رهنمونی به دیوانگی
۲۹۹
یکی دشمنی باشد اندوخته
۳۰۰
نمک را پراگنده بر سوخته
۳۰۱
بدین داستان زد یکی رهنمون
۳۰۲
که بادی که از خانه آید برون
۳۰۳
ندانی تو بستن برو رهگذار
۳۰۴
و گر بگذری نگذرد روزگار
۳۰۵
سیاووش داند همه کار تو
۳۰۶
هم از کار تو هم ز گفتار تو
۳۰۷
نبینی تو زو جز همه درد و رنج
۳۰۸
پراگندن دوده و نام و گنج
۳۰۹
ندانی که پروردگار پلنگ
۳۱۰
نبیند ز پرورده جز درد و چنگ
۳۱۱
چو افراسیاب این سخن باز جست
۳۱۲
همه گفت گرسیوز آمد درست
۳۱۳
پشیمان شد از رای و کردار خویش
۳۱۴
همی کژ دانست بازار خویش
۳۱۵
چنین داد پاسخ که من زین سخن
۳۱۶
نه سر نیک بینم بلا را نه بن
۳۱۷
بباشیم تا رای گردان سپهر
۳۱۸
چگونه گشاید بدین کار چهر
۳۱۹
به هر کار بهتر درنگ از شتاب
۳۲۰
بمان تا برآید بلند آفتاب
۳۲۱
ببینم که رای جهاندار چیست
۳۲۲
رخ شمع چرخ روان سوی کیست
۳۲۳
وگر سوی درگاه خوانمش باز
۳۲۴
بجویم سخن تا چه دارد به راز
۳۲۵
نگهبان او من بسم بی‌گمان
۳۲۶
همی بنگرم تا چه گردد زمان
۳۲۷
چو زو کژیی آشکارا شود
۳۲۸
که با چاره دل بی‌مدارا شود
۳۲۹
ازان پس نکوهش نباید به کس
۳۳۰
مکافات بد جز بدی نیست بس
۳۳۱
چنین گفت گرسیوز کینه‌جوی
۳۳۲
که‌ای شاه بینادل و راست‌گوی
۳۳۳
سیاوش بران آلت و فر و برز
۳۳۴
بدان ایزدی شاخ و آن تیغ و گرز
۳۳۵
بیاید به درگاه تو با سپاه
۳۳۶
شود بر تو بر تیره خورشید و ماه
۳۳۷
سیاوش نه آنست کش دیده شاه
۳۳۸
همی ز آسمان برگذارد کلاه
۳۳۹
فرنگیس را هم ندانی تو باز
۳۴۰
تو گویی شدست از جهان بی‌نیاز
۳۴۱
سپاهت بدو بازگردد همه
۳۴۲
تو باشی رمه گر نیاری دمه
۳۴۳
سپاهی که شاهی ببیند چنوی
۳۴۴
بدان بخشش و رای و آن ماه‌روی
۳۴۵
تو خوانی که ایدر مرا بنده باش
۳۴۶
به خواری به مهر من آگنده باش
۳۴۷
ندیدست کس جفت با پیل شیر
۳۴۸
نه آتش دمان از بر و آب زیر
۳۴۹
اگر بچهٔ شیر ناخورده شیر
۳۵۰
بپوشد کسی در میان حریر
۳۵۱
به گوهر شود باز چون شد سترگ
۳۵۲
نترسد ز آهنگ پیل بزرگ
۳۵۳
پس افراسیاب اندر آن بسته شد
۳۵۴
غمی گشت و اندیشه پیوسته شد
۳۵۵
همی از شتابش به آمد درنگ
۳۵۶
که پیروز باشد خداوند سنگ
۳۵۷
ستوده نباشد سر بادسار
۳۵۸
بدین داستان زد یکی هوشیار
۳۵۹
که گر باد خیره بجستی ز جای
۳۶۰
نماندی بر و بیشه و پر و پای
۳۶۱
سبکسار مردم نه والا بود
۳۶۲
و گرچه به تن سروبالا بود
۳۶۳
برفتند پیچان و لب پر سخن
۳۶۴
پر از کین دل از روزگار کهن
۳۶۵
بر شاه رفتی زمان تا زمان
۳۶۶
بداندیشه گرسیوز بدگمان
۳۶۷
ز هرگونه رنگ اندرآمیختی
۳۶۸
دل شاه ترکان برانگیختی
۳۶۹
چنین تا برآمد برین روزگار
۳۷۰
پر از درد و کین شد دل شهریار
۳۷۱
سپهبد چنین دید یک روز رای
۳۷۲
که پردخت ماند ز بیگانه جای
۳۷۳
به گرسیوز این داستان برگشاد
۳۷۴
ز کار سیاوش بسی کرد یاد
۳۷۵
ترا گفت ز ایدر بباید شدن
۳۷۶
بر او فراوان نباید بدن
۳۷۷
بپرسی و گویی کزان جشن‌گاه
۳۷۸
نخواهی همی کرد کس را نگاه
۳۷۹
به مهرت همی دل بجنبد ز جای
۳۸۰
یکی با فرنگیس خیز ایدر آی
۳۸۱
نیازست ما را به دیدار تو
۳۸۲
بدان پرهنر جان بیدار تو
۳۸۳
برین کوه ما نیز نخچیر هست
۳۸۴
ز جام زبرجد می و شیر هست
۳۸۵
گذاریم یک چند و باشیم شاد
۳۸۶
چو آیدت از شهر آباد یاد
۳۸۷
به رامش بباش و به شادی خرام
۳۸۸
می و جام با من چرا شد حرام
۳۸۹
برآراست گرسیوز دام ساز
۳۹۰
دلی پر ز کین و سری پر ز راز
۳۹۱
چو نزدیک شهر سیاوش رسید
۳۹۲
ز لشکر زبان‌آوری برگزید
۳۹۳
بدو گفت رو با سیاوش بگوی
۳۹۴
که ای پاک زاده کی نام جوی
۳۹۵
به جان و سر شاه توران سپاه
۳۹۶
به فر و به دیهیم کاووس شاه
۳۹۷
که از بهر من برنخیزی ز گاه
۳۹۸
نه پیش من آیی پذیره به راه
۳۹۹
که تو زان فزونی به فرهنگ و بخت
۴۰۰
به فر و نژاد و به تاج و به تخت
۴۰۱
که هر باد را بست باید میان
۴۰۲
تهی کردن آن جایگاه کیان
۴۰۳
فرستاده نزد سیاوش رسید
۴۰۴
زمین را ببوسید کاو را بدید
۴۰۵
چو پیغام گرسیوز او را بگفت
۴۰۶
سیاوش غمی گشت و اندر نهفت
۴۰۷
پراندیشه بنشست بیدار دیر
۴۰۸
همی گفت رازیست این را به زیر
۴۰۹
ندانم که گرسیوز نیکخواه
۴۱۰
چه گفتست از من بدان بارگاه
۴۱۱
چو گرسیوز آمد بران شهر نو
۴۱۲
پذیره بیامد ز ایوان به کو
۴۱۳
بپرسیدش از راه وز کار شاه
۴۱۴
ز رسم سپاه و ز تخت و کلاه
۴۱۵
پیام سپهدار توران بداد
۴۱۶
سیاوش ز پیغام او گشت شاد
۴۱۷
چنین داد پاسخ که با یاد اوی
۴۱۸
نگردانم از تیغ پولاد روی
۴۱۹
من اینک به رفتن کمر بسته‌ام
۴۲۰
عنان با عنان تو پیوسته‌ام
۴۲۱
سه روز اندرین گلشن زرنگار
۴۲۲
بباشیم و ز باده سازیم کار
۴۲۳
که گیتی سپنج است پر درد و رنج
۴۲۴
بد آن را که با غم بود در سپنج
۴۲۵
چو بشنید گفت خردمند شاه
۴۲۶
بپیچید گرسیوز کینه‌خواه
۴۲۷
به دل گفت ار ایدونک با من به راه
۴۲۸
سیاوش بیاید به نزدیک شاه
۴۲۹
بدین شیرمردی و چندین خرد
۴۳۰
کمان مرا زیر پی بسپرد
۴۳۱
سخن گفتن من شود بی فروغ
۴۳۲
شود پیش او چارهٔ من دروغ
۴۳۳
یکی چاره باید کنون ساختن
۴۳۴
دلش را به راه بد انداختن
۴۳۵
زمانی همی بود و خامش بماند
۴۳۶
دو چشمش بروی سیاوش بماند
۴۳۷
فرو ریخت از دیدگان آب زرد
۴۳۸
به آب دو دیده همی چاره کرد
۴۳۹
سیاوش ورا دید پرآب چهر
۴۴۰
بسان کسی کاو بپیچد به مهر
۴۴۱
بدو گفت نرم ای برادر چه بود
۴۴۲
غمی هست کان را بشاید شنود
۴۴۳
گر از شاه ترکان شدستی دژم
۴۴۴
به دیده درآوردی از درد نم
۴۴۵
من اینک همی با تو آیم به راه
۴۴۶
کنم جنگ با شاه توران سپاه
۴۴۷
بدان تا ز بهر چه آزاردت
۴۴۸
چرا کهتر از خویشتن داردت
۴۴۹
و گر دشمنی آمدستت پدید
۴۵۰
که تیمار و رنجش بباید کشید
۴۵۱
من اینک به هر کار یار توام
۴۵۲
چو جنگ آوری مایه دار توام
۴۵۳
ور ایدونک نزدیک افراسیاب
۴۵۴
ترا تیره گشتست بر خیره آب
۴۵۵
به گفتار مرد دروغ آزمای
۴۵۶
کسی برتر از تو گرفتست جای
۴۵۷
بدو گفت گرسیوز نامدار
۴۵۸
مرا این سخن نیست با شهریار
۴۵۹
نه از دشمنی آمدستم به رنج
۴۶۰
نه از چاره دورم به مردی و گنج
۴۶۱
ز گوهر مرا با دل اندیشه خاست
۴۶۲
که یاد آمدم زان سخنهای راست
۴۶۳
نخستین ز تور ایدر آمد بدی
۴۶۴
که برخاست زو فرهٔ ایزدی
۴۶۵
شنیدی که با ایرج کم سخن
۴۶۶
به آغاز کینه چه افگند بن
۴۶۷
وزان جایگه تا به افراسیاب
۴۶۸
شدست آتش ایران و توران چو آب
۴۶۹
به یک جای هرگز نیامیختند
۴۷۰
ز پند و خرد هر دو بگریختند
۴۷۱
سپهدار ترکان ازان بترست
۴۷۲
کنون گاو پیسه به چرم اندرست
۴۷۳
ندانی تو خوی بدش بی‌گمان
۴۷۴
بمان تا بیاید بدی را زمان
۴۷۵
نخستین ز اغریرث اندازه گیر
۴۷۶
که بر دست او کشته شد خیره خیر
۴۷۷
برادر بد از کالبد هم ز پشت
۴۷۸
چنان پرخرد بیگنه را بکشت
۴۷۹
ازان پس بسی نامور بی‌گناه
۴۸۰
شدستند بر دست او بر تباه
۴۸۱
مرا زین سخن ویژه اندوه تست
۴۸۲
که بیدار دل بادی و تن درست
۴۸۳
تو تا آمدستی بدین بوم و بر
۴۸۴
کسی را نیامد بد از تو به سر
۴۸۵
همه مردمی جستی و راستی
۴۸۶
جهانی به دانش بیاراستی
۴۸۷
کنون خیره آهرمن دل گسل
۴۸۸
ورا از تو کردست آزرده‌دل
۴۸۹
دلی دارد از تو پر از درد و کین
۴۹۰
ندانم چه خواهد جهان آفرین
۴۹۱
تو دانی که من دوستدار توام
۴۹۲
به هر نیک و بد ویژه یار توام
۴۹۳
نباید که فردا گمانی بری
۴۹۴
که من بودم آگاه زین داوری
۴۹۵
سیاووش بدو گفت مندیش زین
۴۹۶
که یارست با من جهان آفرین
۴۹۷
سپهبد جزین کرد ما را امید
۴۹۸
که بر من شب آرد به روز سپید
۴۹۹
گر آزار بودیش در دل ز من
۵۰۰
سرم برنیفراختی ز انجمن
۵۰۱
ندادی به من کشور و تاج و گاه
۵۰۲
بر و بوم و فرزند و گنج و سپاه
۵۰۳
کنون با تو آیم به درگاه او
۵۰۴
درخشان کنم تیره‌گون ماه او
۵۰۵
هرانجا که روشن بود راستی
۵۰۶
فروغ دروغ آورد کاستی
۵۰۷
نمایم دلم را بر افراسیاب
۵۰۸
درخشان‌تر از بر سپهر آفتاب
۵۰۹
تو دل را به جز شادمانه مدار
۵۱۰
روان را به بد در گمانه مدار
۵۱۱
کسی کاو دم اژدها بسپرد
۵۱۲
ز رای جهان آفرین نگذرد
۵۱۳
بدو گفت گرسیوز ای مهربان
۵۱۴
تو او را بدان سان که دیدی مدان
۵۱۵
و دیگر بجایی که گردان سپهر
۵۱۶
شود تند و چین اندرآرد به چهر
۵۱۷
خردمند دانا نداند فسون
۵۱۸
که از چنبر او سر آرد برون
۵۱۹
بدین دانش و این دل هوشمند
۵۲۰
بدین سرو بالا و رای بلند
۵۲۱
ندانی همی چاره از مهر باز
۵۲۲
بباید که بخت بد آید فراز
۵۲۳
همی مر ترا بند و تنبل فروخت
۵۲۴
به اورند چشم خرد را بدوخت
۵۲۵
نخست آنک داماد کردت به دام
۵۲۶
بخیره شدی زان سخن شادکام
۵۲۷
و دیگر کت از خویشتن دور کرد
۵۲۸
به روی بزرگان یکی سور کرد
۵۲۹
بدان تا تو گستاخ باشی بدوی
۵۳۰
فروماند اندر جهان گفت‌وگوی
۵۳۱
ترا هم ز اغریرث ارجمند
۵۳۲
فزون نیست خویشی و پیوند و بند
۵۳۳
میانش به خنجر بدو نیم کرد
۵۳۴
سپه را به کردار او بیم کرد
۵۳۵
نهانش ببین آشکارا کنون
۵۳۶
چنین دان و ایمن مشو زو به خون
۵۳۷
مرا هرچ اندر دل اندیشه بود
۵۳۸
خرد بود وز هر دری پیشه بود
۵۳۹
همان آزمایش بد از روزگار
۵۴۰
ازین کینه ور تیزدل شهریار
۵۴۱
همه پیش تو یک به یک راندم
۵۴۲
چو خورشد تابنده برخواندم
۵۴۳
به ایران پدر را بینداختی
۵۴۴
به توران همی شارستان ساختی
۵۴۵
چنین دل بدادی به گفتار او
۵۴۶
بگشتی همی گرد تیمار او
۵۴۷
درختی بد این برنشانده به دست
۵۴۸
کجا بار او زهر و بیخش کبست
۵۴۹
همی گفت و مژگان پر از آب زرد
۵۵۰
پر افسون دل و لب پر از باد سرد
۵۵۱
سیاوش نگه کرد خیره بدوی
۵۵۲
ز دیده نهاده به رخ بر دو جوی
۵۵۳
چو یاد آمدش روزگار گزند
۵۵۴
کزو بگسلد مهر چرخ بلند
۵۵۵
نماند برو بر بسی روزگار
۵۵۶
به روز جوانی سرآیدش کار
۵۵۷
دلش گشت پردرد و رخساره زرد
۵۵۸
پر از غم دل و لب پر از باد سرد
۵۵۹
بدو گفت هرچونک می بنگرم
۵۶۰
به بادافرهٔ بد نه اندرخورم
۵۶۱
ز گفتار و کردار بر پیش و پس
۵۶۲
ز من هیچ ناخوب نشنید کس
۵۶۳
چو گستاخ شد دست با گنج او
۵۶۴
بپیچید همانا تن از رنج او
۵۶۵
اگرچه بد آید همی بر سرم
۵۶۶
هم از رای و فرمان او نگذرم
۵۶۷
بیابم برش هم کنون بی‌سپاه
۵۶۸
ببینم که از چیست آزار شاه
۵۶۹
بدو گفت گرسیوز ای نامجوی
۵۷۰
ترا آمدن پیش او نیست روی
۵۷۱
به پا اندر آتش نشاید شدن
۵۷۲
نه بر موج دریا بر ایمن بدن
۵۷۳
همی خیره بر بد شتاب آوری
۵۷۴
سر بخت خندان به خواب آوری
۵۷۵
ترا من همانا بسم پایمرد
۵۷۶
بر آتش یکی برزنم آب سرد
۵۷۷
یکی پاسخ نامه باید نوشت
۵۷۸
پدیدار کردن همه خوب و زشت
۵۷۹
ز کین گر ببینم سر او تهی
۵۸۰
درخشان شود روزگار بهی
۵۸۱
سواری فرستم به نزدیک تو
۵۸۲
درفشان کنم رای تاریک تو
۵۸۳
امیدستم از کردگار جهان
۵۸۴
شناسندهٔ آشکار و نهان
۵۸۵
که او بازگردد سوی راستی
۵۸۶
شود دور ازو کژی و کاستی
۵۸۷
وگر بینم اندر سرش هیچ تاب
۵۸۸
هیونی فرستم هم اندر شتاب
۵۸۹
تو زان سان که باید به زودی بساز
۵۹۰
مکن کار بر خویشتن بر دراز
۵۹۱
برون ران از ایدر به هر کشوری
۵۹۲
بهر نامداری و هر مهتری
۵۹۳
صد و بیست فرسنگ ز ایدر به چین
۵۹۴
همان سیصد و سی به ایران زمین
۵۹۵
ازین سو همه دوستدار تواند
۵۹۶
پرستنده و غمگسار تواند
۵۹۷
وزان سو پدر آرزومند تست
۵۹۸
جهان بندهٔ خویش و پیوند تست
۵۹۹
بهر کس یکی نامه‌ای کن دراز
۶۰۰
بسیچیده باش و درنگی مساز
۶۰۱
سیاوش به گفتار او بگروید
۶۰۲
چنان جان بیدار او بغنوید
۶۰۳
بدو گفت ازان در که رانی سخن
۶۰۴
ز پیمان و رایت نگردم ز بن
۶۰۵
تو خواهشگری کن مرا زو بخواه
۶۰۶
همی راستی جوی و بنمای راه

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.