گفتار اندر داستان فرود سیاوش
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
جهانجوی چون شد سرافراز و گرد
۲
سپه را بدشمن نشاید سپرد
۳
سرشک اندر آید بمژگان ز رشک
۴
سرشکی که درمان نداند پزشک
۵
کسی کز نژاد بزرگان بود
۶
به بیشی بماند سترگ آن بود
۷
چو بیکام دل بنده باید بدن
۸
بکام کسی داستانها زدن
۹
سپهبد چو خواند ورا دوستدار
۱۰
نباشد خرد با دلش سازگار
۱۱
گرش زآرزو بازدارد سپهر
۱۲
همان آفرینش نخواند بمهر
۱۳
ورا هیچ خوبی نخواهد به دل
۱۴
شود آرزوهای او دلگسل
۱۵
و دیگر کش از بن نباشد خرد
۱۶
خردمندش از مردمان نشمرد
۱۷
چو این داستان سربسر بشنوی
۱۸
ببینی سر مایهٔ بدخوی
۱۹
چو خورشید بنمود بالای خویش
۲۰
نشست از بر تند بالای خویش
۲۱
بزیر اندر آورد برج بره
۲۲
چنین تا زمین زرد شد یکسره
۲۳
تبیره برآمد ز درگاه طوس
۲۴
همان نالهٔ بوق و آوای کوس
۲۵
ز کشور برآمد سراسر خروش
۲۶
زمین پرخروش و هوا پر ز جوش
۲۷
از آواز اسپان و گرد سپاه
۲۸
بشد قیرگون روی خورشید و ماه
۲۹
ز چاک سلیح و ز آوای پیل
۳۰
تو گفتی بیاگند گیتی به نیل
۳۱
هوا سرخ و زرد و کبود و بنفش
۳۲
ز تابیدن کاویانی درفش
۳۳
بگردش سواران گودرزیان
۳۴
میان اندرون اختر کاویان
۳۵
سپهدار با افسر و گرز و نای
۳۶
بیامد ز بالای پردهسرای
۳۷
بشد طوس با کاویانی درفش
۳۸
بپای اندرون کرده زرینه کفش
۳۹
یکی پیل پیکر درفش از برش
۴۰
بابر اندر آورده تابان سرش
۴۱
بزرگان که با طوق و افسر بدند
۴۲
جهانجوی وز تخم نوذر بدند
۴۳
برفتند یکسر چو کوهی سیاه
۴۴
گرازان و تازان بنزدیک شاه
۴۵
بفرمود تا نامداران گرد
۴۶
ز لشکر سپهبد سوی شاه برد
۴۷
چو لشکر همه نزد شاه آمدند
۴۸
دمان با درفش و کلاه آمدند
۴۹
بدیشان چنین گفت بیدار شاه
۵۰
که طوس سپهبد به پیش سپاه
۵۱
بپایست با اختر کاویان
۵۲
بفرمان او بست باید میان
۵۳
بدو داد مهری به پیش سپاه
۵۴
که سالار اویست و جوینده راه
۵۵
بفرمان او بود باید همه
۵۶
کجا بندها زو گشاید همه
۵۷
بدو گفت مگذر ز پیمان من
۵۸
نگهدار آیین و فرمان من
۵۹
نیازرد باید کسی را براه
۶۰
چنینست آیین تخت و کلاه
۶۱
کشاورز گر مردم پیشهور
۶۲
کسی کو بلشکر نبندد کمر
۶۳
نباید که بر وی وزد باد سرد
۶۴
مکوش ایچ جز با کسی همنبرد
۶۵
نباید نمودن به آبی رنج رنج
۶۶
که بر کس نماند سرای سپنج
۶۷
گذر زی کلات ایچ گونه مکن
۶۸
گر آن ره روی خام گردد سخن
۶۹
روان سیاوش چو خورشید باد
۷۰
بدان گیتیش جای امید باد
۷۱
پسر بودش از دخت پیران یکی
۷۲
که پیدا نبود از پدر اندکی
۷۳
برادر به من نیز ماننده بود
۷۴
جوان بود و همسال و فرخنده بود
۷۵
کنون در کلاتست و با مادرست
۷۶
جهانجوی با فر و با لشکرست
۷۷
نداند کسی را ز ایران بنام
۷۸
ازان سو به نباید کشیدن لگام
۷۹
سپه دارد و نامداران جنگ
۸۰
یکی کوه بر راه دشوار و تنگ
۸۱
همو مرد جنگست و گرد و سوار
۸۲
بگوهر بزرگ و بتن نامدار
۸۳
براه بیابان بباید شدن
۸۴
نه نیکو بود راه شیران زدن
۸۵
چنین گفت پس طوس با شهریار
۸۶
که از رای تو نگذرد روزگار
۸۷
براهی روم کم تو فرمان دهی
۸۸
نیاید ز فرمان تو جز بهی
۸۹
سپهبد بشد تیز و برگشت شاه
۹۰
سوی کاخ با رستم و با سپاه
۹۱
یکی مجلس آراست با پیلتن
۹۲
رد و موبد و خسرو رای زن
۹۳
فراوان سخن گفت ز افراسیاب
۹۴
ز رنج تن خویش وز درد باب
۹۵
ز آزردن مادر پارسا
۹۶
که با ما چه کرد آن بد پرجفا
۹۷
مرا زی شبانان بیمایه داد
۹۸
ز من کس ندانست نام و نژاد
۹۹
فرستادم این بار طوس و سپاه
۱۰۰
ازین پس من و تو گذاریم راه
۱۰۱
جهان بر بداندیش تنگ آوریم
۱۰۲
سر دشمنان زیر سنگ آوریم
۱۰۳
ورا پیلتن گفت کین غم مدار
۱۰۴
به کام تو گردد همه روزگار
۱۰۵
وزان روی منزل بمنزل سپاه
۱۰۶
همی رفت و پیشاندر آمد دو راه
۱۰۷
ز یک سو بیابان بی آب و نم
۱۰۸
کلات از دگر سوی و راه چرم
۱۰۹
بماندند بر جای پیلان و کوس
۱۱۰
بدان تا بیاید سپهدار طوس
۱۱۱
کدامین پسند آیدش زین دو راه
۱۱۲
بفرمان رود هم بران ره سپاه
۱۱۳
چو آمد بر سرکشان طوس نرم
۱۱۴
سخن گفت ازان راه بیآب و گرم
۱۱۵
بگودرز گفت این بیابان خشک
۱۱۶
اگر گرد عنبر دهد باد مشک
۱۱۷
چو رانیم روزی به تندی دراز
۱۱۸
بب و بسایش آید نیاز
۱۱۹
همان به که سوی کلات و چرم
۱۲۰
برانیم و منزل کنیم از میم
۱۲۱
چپ و راست آباد و آب روان
۱۲۲
بیابان چه جوییم و رنج روان
۱۲۳
مرا بود روزی بدین ره گذر
۱۲۴
چو گژدهم پیش سپه راهبر
۱۲۵
ندیدیم از این راه رنجی دراز
۱۲۶
مگر بود لختی نشیب و فراز
۱۲۷
بدو گفت گودرز پرمایه شاه
۱۲۸
ترا پیشرو کرد پیش سپاه
۱۲۹
بران ره که گفت او سپه را بران
۱۳۰
نباید که آید کسی را زیان
۱۳۱
نباید که گردد دلآزرده شاه
۱۳۲
بد آید ز آزار او بر سپاه
۱۳۳
بدو گفت طوس ای گو نامدار
۱۳۴
ازین گونه اندیشه در دل مدار
۱۳۵
کزین شاه را دل نگردد دژم
۱۳۶
سزد گر نداری روان جفت غم
۱۳۷
همان به که لشکر بدین سو بریم
۱۳۸
بیابان و فرسنگها نشمریم
۱۳۹
بدین گفته بودند همداستان
۱۴۰
برین بر نزد نیز کس داستان
۱۴۱
براندند ازان راه پیلان و کوس
۱۴۲
بفرمان و رای سپهدار طوس
۱۴۳
پس آگاهی آمد بنزد فرود
۱۴۴
که شد روی خورشید تابان کبود
۱۴۵
ز نعل ستوران وز پای پیل
۱۴۶
جهان شد بکردار دریای نیل
۱۴۷
چو بشنید ناکار دیده جوان
۱۴۸
دلش گشت پر درد و تیره روان
۱۴۹
بفرمود تا هرچ بودش یله
۱۵۰
هیونان وز گوسفندان گله
۱۵۱
فسیله ببند اندر آرند نیز
۱۵۲
نماند ایچ بر کوه و بر دشت چیز
۱۵۳
همه پاک سوی سپد کوه برد
۱۵۴
ببند اندرون سوی انبوه برد
۱۵۵
جریره زنی بود مام فرود
۱۵۶
ز بهر سیاوش دلش پر ز دود
۱۵۷
بر مادر آمد فرود جوان
۱۵۸
بدو گفت کای مام روشنروان
۱۵۹
از ایران سپاه آمد و پیل و کوس
۱۶۰
بپیش سپه در سرافراز طوس
۱۶۱
چه گویی چه باید کنون ساختن
۱۶۲
نباید که آرد یکی تاختن
۱۶۳
جریره بدو گفت کای رزمساز
۱۶۴
بدین روز هرگز مبادت نیاز
۱۶۵
بایران برادرت شاه نوست
۱۶۶
جهاندار و بیدار کیخسروست
۱۶۷
ترا نیک داند به نام و گهر
۱۶۸
ز هم خون وز مهرهٔ یک پدر
۱۶۹
برادرت گر کینه جوید همی
۱۷۰
روان سیاوش بشوید همی
۱۷۱
گر او کینه جوید همی از نیا
۱۷۲
ترا کینه زیباتر و کیمیا
۱۷۳
برت را بخفتان رومی بپوش
۱۷۴
برو دل پر از جوش و سر پر خروش
۱۷۵
به پیش سپاه برادر برو
۱۷۶
تو کینخواه نو باش و او شاه نو
۱۷۷
که زیبد کز این غم بنالد پلنگ
۱۷۸
ز دریا خروشان برآید نهنگ
۱۷۹
وگر مرغ با ماهیان اندر آب
۱۸۰
بخوانند نفرین به افراسیاب
۱۸۱
که اندر جهان چون سیاوش سوار
۱۸۲
نبندد کمر نیز یک نامدار
۱۸۳
به گردی و مردی و جنگ و نژاد
۱۸۴
باورنگ و فرهنگ و سنگ و بداد
۱۸۵
بدو داد پیران مرا از نخست
۱۸۶
وگر نه ز ترکان همی زن نجست
۱۸۷
نژاد تو از مادر و از پدر
۱۸۸
همه تاجدار و هم نامور
۱۸۹
تو پور چنان نامور مهتری
۱۹۰
ز تخم کیانی و کیمنظری
۱۹۱
کمربست باید بکین پدر
۱۹۲
بجای آوریدن نژاد و گهر
۱۹۳
چنین گفت ازان پس بمادر فرود
۱۹۴
کز ایران سخن با که باید سرود
۱۹۵
که باید که باشد مرا پایمرد
۱۹۶
ازین سرفرازان روز نبرد
۱۹۷
کز ایشان ندانم کسی را بنام
۱۹۸
نیامد بر من درود و پیام
۱۹۹
بدو گفت ز ایدر برو با تخوار
۲۰۰
مدار این سخن بر دل خویش خوار
۲۰۱
کز ایران که و مه شناسد همه
۲۰۲
بگوید نشان شبان و رمه
۲۰۳
ز بهرام وز زنگهٔ شاوران
۲۰۴
نشان جو ز گردان و جنگآوران
۲۰۵
همیشه سر و نام تو زنده باد
۲۰۶
روان سیاوش فروزنده باد
۲۰۷
ازین هر دو هرگز نگشتی جدای
۲۰۸
کنارنگ بودند و او پادشای
۲۰۹
نشان خواه ازین دو گو سرفراز
۲۱۰
کز ایشان مرا و ترا نیست راز
۲۱۱
سران را و گردنکشان را بخوان
۲۱۲
می و خلعت آرای و بالا و خوان
۲۱۳
ز گیتی برادر ترا گنج بس
۲۱۴
همان کین و آیین به بیگانه کس
۲۱۵
سپه را تو باش این زمان پیش رو
۲۱۶
تویی کینهخواه جهاندار نو
۲۱۷
ترا پیش باید بکین ساختن
۲۱۸
کمر بر میان بستن و تاختن
۲۱۹
بدو گفت رای تو ای شیر زن
۲۲۰
درفشان کند دوده و انجمن
۲۲۱
چو برخاست آوای کوس از چرم
۲۲۲
جهان کرد چون آبنوس از میم
۲۲۳
یکی دیدهبان آمد از دیدهگاه
۲۲۴
سخن گفت با او ز ایران سپاه
۲۲۵
که دشت و در و کوه پر لشکرست
۲۲۶
تو خورشید گویی ببند اندرست
۲۲۷
ز دربند دژ تا بیابان گنگ
۲۲۸
سپاهست و پیلان و مردان جنگ
۲۲۹
فرود از در دژ فرو هشت بند
۲۳۰
نگه کرد لشکر ز کوه بلند
۲۳۱
وزان پس بیامد در دژ ببست
۲۳۲
یکی بارهٔ تیز رو بر نشست
۲۳۳
برفتند پویان تخوار و فرود
۲۳۴
جوان را سر بخت بر گرد بود
۲۳۵
از افراز چون کژ گردد سپهر
۲۳۶
نه تندی بکار آید از بن نه مهر
۲۳۷
گزیدند تیغ یکی برز کوه
۲۳۸
که دیدار بد یکسر ایران گروه
۲۳۹
جوان با تخوار سرایند گفت
۲۴۰
که هر چت بپرسم نباید نهفت
۲۴۱
کنارنگ وز هرک دارد درفش
۲۴۲
خداوند گوپال و زرینه کفش
۲۴۳
چو بینی به من نام ایشان بگوی
۲۴۴
کسی را که دانی از ایران بروی
۲۴۵
سواران رسیدند بر تیغ کوه
۲۴۶
سپاه اندر آمد گروها گروه
۲۴۷
سپردار با نیزهور سی هزار
۲۴۸
همه رزمجوی از در کارزار
۲۴۹
سوار و پیاده بزرین کمر
۲۵۰
همه تیغ دار و همه نیزهور
۲۵۱
ز بس ترگ زرین و زرین درفش
۲۵۲
ز گوپال زرین و زرینه کفش
۲۵۳
تو گفتی به کان اندرون زر نماند
۲۵۴
برآمد یکی ابر و گوهر فشاند
۲۵۵
ز بانگ تبیره میان دو کوه
۲۵۶
دل کرگس اندر هوا شد ستوه
۲۵۷
چنین گفت کاکنون درفش مهان
۲۵۸
بگو و مدار ایچ گونه نهان
۲۵۹
بدو گفت کان پیل پیکر درفش
۲۶۰
سواران و آن تیغهای بنفش
۲۶۱
کرا باشد اندر میان سپاه
۲۶۲
چنین آلت ساز و این دستگاه
۲۶۳
چو بشنید گفتار او را تخوار
۲۶۴
چنین داد پاسخ که ای شهریار
۲۶۵
پس پشت طوس سپهبد بود
۲۶۶
که در کینه پیکار او بد بود
۲۶۷
درفشی پش پشت او دیگرست
۲۶۸
چو خورشید تابان بدو پیکرست
۲۶۹
برادر پدر تست با فر و کام
۲۷۰
سپهبد فریبرز کاوس نام
۲۷۱
پسش ماه پیکر درفشی بزرگ
۲۷۲
دلیران بسیار و گردی سترگ
۲۷۳
ورانام گستهم گژدهم خوان
۲۷۴
که لرزان بود پیل ازو ز استخوان
۲۷۵
پسش گرگ پیکر درفشی دراز
۲۷۶
بگردش بسی مردم رزمساز
۲۷۷
بزیر اندرش زنگهٔ شاوران
۲۷۸
دلیران و گردان و کنداوران
۲۷۹
درفشی پرستار پیکر چو ماه
۲۸۰
تنش لعل و جعد از حریر سیاه
۲۸۱
ورا بیژن گیو راند همی
۲۸۲
که خون بآسمان برفشاند همی
۲۸۳
درفشی کجا پیکرش هست ببر
۲۸۴
همی بشکند زو میان هژبر
۲۸۵
ورا گرد شیدوش دارد بپای
۲۸۶
چو کوهی همی اندر آید ز جای
۲۸۷
درفش گرازست پیکر گراز
۲۸۸
سپاهی کمندافگن و رزم ساز
۲۸۹
درفشی کجا پیکرش گاومیش
۲۹۰
سپاه از پس و نیزهداران ز پیش
۲۹۱
چنان دان که آن شهره فرهاد راست
۲۹۲
که گویی مگر با سپهرست راست
۲۹۳
درفشی کجا پیکرش دیزه گرگ
۲۹۴
نشان سپهدار گیو سترگ
۲۹۵
درفشی کجا شیر پیکر بزر
۲۹۶
که گودرز کشواد دارد بسر
۲۹۷
درفشی پلنگست پیکر گراز
۲۹۸
پس ریونیزست با کام و ناز
۲۹۹
درفشی کجا آهویش پیکرست
۳۰۰
که نستوه گودرز با لشکرست
۳۰۱
درفشی کجا غرم دارد نشان
۳۰۲
ز بهرام گودرز کشوادگان
۳۰۳
همه شیرمردند و گرد و سوار
۳۰۴
یکایک بگویم درازست کار
۳۰۵
چو یکیک بگفت از نشان گوان
۳۰۶
بپیش فرود آن شه خسروان
۳۰۷
مهان و کهان را همه بنگرید
۳۰۸
ز شادی رخش همچو گل بشکفید
۳۰۹
چو ایرانیان از بر کوهسار
۳۱۰
بدیدند جای فرود و تخوار
۳۱۱
برآشفت ازیشان سپهدار طوس
۳۱۲
فروداشت بر جای پیلان و کوس
۳۱۳
چنین گفت کز لشکر نامدار
۳۱۴
سواری بباید کنون نیکیار
۳۱۵
که جوشان شود زین میان گروه
۳۱۶
برد اسپ تا بر سر تیغ کوه
۳۱۷
ببیند که آن دو دلاور کیند
۳۱۸
بران کوه سر بر ز بهر چیند
۳۱۹
گر ایدونک از لشکر ما یکیست
۳۲۰
زند بر سرش تازیانه دویست
۳۲۱
وگر ترک باشند و پرخاش جوی
۳۲۲
ببندد کشانش بیارد بروی
۳۲۳
وگر کشته آید سپارد بخاک
۳۲۴
سزد گر ندارد از آن بیم و باک
۳۲۵
ورایدونک باشد ز کارآگاهان
۳۲۶
که بشمرد خواهد سپه را نهان
۳۲۷
همانجا بدونیم باید زدن
۳۲۸
فروهشتن از کوه و باز آمدن
۳۲۹
بسالار بهرام گودرز گفت
۳۳۰
که این کار بر من نشاید نهفت
۳۳۱
روم هرچ گفتی بجای آورم
۳۳۲
سر کوه یکسر بپای آورم
۳۳۳
بزد اسپ و راند از میان گروه
۳۳۴
پراندیشه بنهاد سر سوی کوه
۳۳۵
چنین گفت پس نامور با تخوار
۳۳۶
که این کیست کامد چنین خوارخوار
۳۳۷
همانانیندیشد از ما همی
۳۳۸
بتندی برآید ببالا همی
۳۳۹
ییک بارهای برنشسته سمند
۳۴۰
بفتراک بربسته دارد کمند
۳۴۱
چنین گفت پس رایزن با فرود
۳۴۲
که این را بتندی نباید بسود
۳۴۳
بنام و نشانش ندانم همی
۳۴۴
ز گودرزیانش گمانم همی
۳۴۵
چو خسرو ز توران بایران رسید
۳۴۶
یکی مغفر شاه شد ناپدید
۳۴۷
گمانی همی آن برم بر سرش
۳۴۸
زره تا میان خسروانی برش
۳۴۹
ز گودرز دارد همانا نژاد
۳۵۰
یکی لب بپرسش بباید گشاد
۳۵۱
چو بهرام بر شد ببالای تیغ
۳۵۲
بغرید برسان غرنده میغ
۳۵۳
چه مردی بدو گفت بر کوهسار
۳۵۴
نبینی همی لشکر بیشمار
۳۵۵
همی نشنوی نالهٔ بوق و کوس
۳۵۶
نترسی ز سالار بیدار طوس
۳۵۷
فرودش چنین پاسخ آورد باز
۳۵۸
که تندی ندیدی تو تندی مساز
۳۵۹
سخن نرم گوی ای جهاندیده مرد
۳۶۰
میارای لب را بگفتار سرد
۳۶۱
نه تو شیر جنگی و من گور دشت
۳۶۲
برین گونه بر ما نشاید گذشت
۳۶۳
فزونی نداری تو چیزی ز من
۳۶۴
بگردی و مردی و نیروی تن
۳۶۵
سر و دست و پای و دل و مغز و هوش
۳۶۶
زبانی سراینده و چشم و گوش
۳۶۷
نگه کن بمن تا مرا نیز هست
۳۶۸
اگر هست بیهوده منمای دست
۳۶۹
سخن پرسمت گر تو پاسخ دهی
۳۷۰
شوم شاد اگر رای فرخ نهی
۳۷۱
بدو گفت بهرام بر گوی هین
۳۷۲
تو بر آسمانی و من بر زمین
۳۷۳
فرود آن زمان گفت سالار کیست
۳۷۴
برزم اندرون نامبردار کیست
۳۷۵
بدو گفت بهرام سالار طوس
۳۷۶
که با اختر کاویانست و کوس
۳۷۷
ز گردان چو گودرز و رهام و گیو
۳۷۸
چو گرگین و شیدوش و فرهاد نیو
۳۷۹
چو گستهم و چون زنگهٔ شاوران
۳۸۰
گرازه سر مرد کنداوران
۳۸۱
بدو گفت کز چه ز بهرام نام
۳۸۲
نبردی و بگذاشتی کار خام
۳۸۳
ز گودرزیان ما بدوییم شاد
۳۸۴
مرا زو نکردی بلب هیچ یاد
۳۸۵
بدو گفت بهرام کای شیرمرد
۳۸۶
چنین یاد بهرام با تو که کرد
۳۸۷
چنین داد پاسخ مر او را فرود
۳۸۸
که این داستان من ز مادر شنود
۳۸۹
مرا گفت چون پیشت آید سپاه
۳۹۰
پذیره شو و نام بهرام خواه
۳۹۱
دگر نامداری ز کنداوران
۳۹۲
کجا نام او زنگهٔ شاوران
۳۹۳
همانند همشیرگان پدر
۳۹۴
سزد گر بر ایشان بجویی گذر
۳۹۵
بدو گفت بهرام کای نیکبخت
۳۹۶
تویی بار آن خسروانی درخت
۳۹۷
فرودی تو ای شهریار جوان
۳۹۸
که جاوید بادی به روشنروان
۳۹۹
بدو گفت کآری فرودم درست
۴۰۰
ازان سرو افگنده شاخی برست
۴۰۱
بدو گفت بهرام بنمای تن
۴۰۲
برهنه نشان سیاوش بمن
۴۰۳
به بهرام بنمود بازو فرود
۴۰۴
ز عنبر بگل بر یکی خال بود
۴۰۵
کزان گونه بتگر بپرگار چین
۴۰۶
نداند نگارید کس بر زمین
۴۰۷
بدانست کو از نژاد قباد
۴۰۸
ز تخم سیاوش دارد نژاد
۴۰۹
برو آفرین کرد و بردش نماز
۴۱۰
برآمد ببالای تند و دراز
۴۱۱
فرود آمد از اسپ شاه جوان
۴۱۲
نشست از بر سنگ روشنروان
۴۱۳
ببهرام گفت ای سرافراز مرد
۴۱۴
جهاندار و بیدار و شیر نبرد
۴۱۵
دو چشم من ار زنده دیدی پدر
۴۱۶
همانا نگشتی ازین شادتر
۴۱۷
که دیدم ترا شاد و روشنروان
۴۱۸
هنرمند و بینادل و پهلوان
۴۱۹
بدان آمدستم بدین تیغکوه
۴۲۰
که از نامداران ایران گروه
۴۲۱
بپرسم ز مردی که سالار کیست
۴۲۲
برزم اندرون نامبردار کیست
۴۲۳
یکی سور سازم چنانچون توان
۴۲۴
ببینم بشادی رخ پهلوان
۴۲۵
ز اسپ و ز شمشیر و گرز و کمر
۴۲۶
ببخشم ز هر چیز بسیار مر
۴۲۷
وزان پس گرایم به پیش سپاه
۴۲۸
بتوران شوم داغدل کینهخواه
۴۲۹
سزاوار این جستن کین منم
۴۳۰
بجنگ آتش تیز برزین منم
۴۳۱
سزد گر بگویی تو با پهلوان
۴۳۲
که آید برین سنگ روشنروان
۴۳۳
بباشیم یک هفته ایدر بهم
۴۳۴
سگالیم هرگونه از بیش و کم
۴۳۵
به هشتم چو برخیزد آوای کوس
۴۳۶
بزین اندر آید سپهدار طوس
۴۳۷
میان را ببندم بکین پدر
۴۳۸
یکی جنگ سازم بدرد جگر
۴۳۹
که با شیر جنگ آشنایی دهد
۴۴۰
ز نر پر کرگس گوایی دهد
۴۴۱
که اندر جهان کینه را زین نشان
۴۴۲
نبندد میان کس ز گردنکشان
۴۴۳
بدو گفت بهرام کای شهریار
۴۴۴
جوان و هنرمند و گرد و سوار
۴۴۵
بگویم من این هرچ گفتی بطوس
۴۴۶
بخواهش دهم نیز بر دست بوس
۴۴۷
ولیکن سپهبد خردمند نیست
۴۴۸
سر و مغز او از در پند نیست
۴۴۹
هنر دارد و خواسته هم نژاد
۴۵۰
نیارد همی بر دل از شاه یاد
۴۵۱
بشورید با گیو و گودرز و شاه
۴۵۲
ز بهر فریبرز و تخت و کلاه
۴۵۳
همی گوید از تخمهٔ نوذرم
۴۵۴
جهان را بشاهی خود اندر خورم
۴۵۵
سزد گر بپیچد ز گفتار من
۴۵۶
گراید بتندی ز کردار من
۴۵۷
جز از من هرآنکس که آید برت
۴۵۸
نباید که بیند سر و مغفرت
۴۵۹
که خودکامه مردیست بی تار و پود
۴۶۰
کسی دیگر آید نیارد درود
۴۶۱
و دیگر که با ما دلش نیست راست
۴۶۲
که شاهی همی با فریبرز خواست
۴۶۳
مرا گفت بنگر که بر کوه کیست
۴۶۴
چو رفتی مپرسش که از بهر چیست
۴۶۵
بگرز و بخنجر سخن گوی و بس
۴۶۶
چرا باشد این روز بر کوهکس
۴۶۷
بمژده من آیم چنو گشت رام
۴۶۸
ترا پیش لشکر برم شادکام
۴۶۹
وگر جز ز من دیگر آید کسی
۴۷۰
نباید بدو بودن ایمن بسی
۴۷۱
نیاید بر تو به جز یک سوار
۴۷۲
چنینست آیین این نامدار
۴۷۳
چو آید ببین تا چه آیدت رای
۴۷۴
در دژ ببند و مپرداز جای
۴۷۵
یکی گرز پیروزه دسته بزر
۴۷۶
فرود آن زمان برکشید از کمر
۴۷۷
بدو داد و گفت این ز من یادگار
۴۷۸
همی دار تا خودکی آید بکار
۴۷۹
چو طوس سپهبد پذیرد خرام
۴۸۰
بباشیم روشندل و شادکام
۴۸۱
جزین هدیهها باشد و اسپ و زین
۴۸۲
بزر افسر و خسروانی نگین
۴۸۳
چو بهرام برگشت با طوس گفت
۴۸۴
که با جان پاکت خرد باد جفت
۴۸۵
بدان کان فرودست فرزند شاه
۴۸۶
سیاوش که شد کشته بر بی گناه
۴۸۷
نمود آن نشانی که اندر نژاد
۴۸۸
ز کاوس دارند و ز کیقباد
۴۸۹
ترا شاه کیخسرو اندرز کرد
۴۹۰
که گرد فرود سیاوش مگرد
۴۹۱
چنین داد پاسخ ستمکاره طوس
۴۹۲
که من دارم این لشکر و بوق و کوس
۴۹۳
ترا گفتم او را بنزد من آر
۴۹۴
سخن هیچگونه مکن خواستار
۴۹۵
گر او شهریارست پس من کیم
۴۹۶
برین کوه گوید ز بهر چیم
۴۹۷
یکی ترکزاده چو زاغ سیاه
۴۹۸
برین گونه بگرفت راه سپاه
۴۹۹
نبینم ز خودکامه گودرزیان
۵۰۰
مگر آنک دارد سپه را زیان
۵۰۱
بترسیدی از بیهنر یک سوار
۵۰۲
نه شیر ژیان بود بر کوهسار
۵۰۳
سپه دید و برگشت سوی فریب
۵۰۴
بخیره سپردی فراز و نشیب
۵۰۵
وزان پس چنین گفت با سرکشان
۵۰۶
که ای نامداران گردنکشان
۵۰۷
یکی نامور خواهم و نامجوی
۵۰۸
کز ایدر نهد سوی آن ترک روی
۵۰۹
سرش را ببرد بخنجر ز تن
۵۱۰
بپیش من آرد بدین انجمن
۵۱۱
میان را ببست اندران ریونیز
۵۱۲
همی زان نبردش سرآمد قفیز
۵۱۳
بدو گفت بهرام کای پهلوان
۵۱۴
مکن هیچ برخیره تیره روان
۵۱۵
بترس از خداوند خورشید و ماه
۵۱۶
دلت را بشرم آور از روی شاه
۵۱۷
که پیوند اویست و همزاد اوی
۵۱۸
سواریست نامآور و جنگجوی
۵۱۹
که گر یک سوار از میان سپاه
۵۲۰
شود نزد آن پرهنر پور شاه
۵۲۱
ز چنگش رهایی نیابد بجان
۵۲۲
غم آری همی بر دل شادمان
۵۲۳
سپهبد شد آشفته از گفت اوی
۵۲۴
نبد پند بهرام یل جفت اوی
۵۲۵
بفرمود تا نامبردار چند
۵۲۶
بتازند نزدیک کوه بلند
۵۲۷
ز گردان فراوان برون تاختند
۵۲۸
نبرد وراگردن افراختند
۵۲۹
بدیشان چنین گفت بهرام گرد
۵۳۰
که این کار یکسر مدارید خرد
۵۳۱
بدان کوه سر خویش کیخسروست
۵۳۲
که یک موی او به ز صد پهلوست
۵۳۳
هران کس که روی سیاوش بدید
۵۳۴
نیارد ز دیدار او آرمید
۵۳۵
چو بهرام داد از فرود این نشان
۵۳۶
ز ره بازگشتند گردنکشان
۵۳۷
بیامد دگرباره داماد طوس
۵۳۸
همی کرد گردون برو بر فسوس
۵۳۹
ز راه چرم بر سپدکوه شد
۵۴۰
دلش پرجفا بود نستوه شد
۵۴۱
چو از تیغ بالا فرودش بدید
۵۴۲
ز قربان کمان کیان برکشید
۵۴۳
چنین گفت با رزم دیده تخوار
۵۴۴
که طوس آن سخنها گرفتست خوار
۵۴۵
که آمد سواری و بهرام نیست
۵۴۶
مرا دل درشتست و پدرام نیست
۵۴۷
ببین تا مگر یادت آید که کیست
۵۴۸
سراپای در آهن از بهر چیست
۵۴۹
چنین داد پاسخ مر او را تخوار
۵۵۰
که این ریونیزست گرد و سوار
۵۵۱
چهل خواهرستش چو خرم بهار
۵۵۲
پسر خود جزین نیست اندر تبار
۵۵۳
فریبنده و ریمن و چاپلوس
۵۵۴
دلیر و جوانست و داماد طوس
۵۵۵
چنین گفت با مرد بینا فرود
۵۵۶
که هنگام جنگ این نباید شنود
۵۵۷
چو آید به پیکار کنداوران
۵۵۸
بخوابمش بر دامن خواهران
۵۵۹
بدو گر کند باد کلکم گذار
۵۶۰
اگر زنده ماند بمردم مدار
۵۶۱
بتیر اسپ بیجان کنم گر سوار
۵۶۲
چه گویی تو ای کار دیده تخوار
۵۶۳
بدو گفت بر مرد بگشای بر
۵۶۴
مگر طوس را زو بسوزد جگر
۵۶۵
بداند که تو دل بیاراستی
۵۶۶
که بااو همی آشتی خواستی
۵۶۷
چنین با تو بر خیره جنگ آورد
۵۶۸
همی بر برادرت ننگ آورد
۵۶۹
چو از دور نزدیک شد ریونیز
۵۷۰
بزه برکشید آن خمانیده شیز
۵۷۱
ز بالا خدنگی بزد بر برش
۵۷۲
که بر دوخت با ترگ رومی سرش
۵۷۳
بیفتاد و برگشت زو اسپ تیز
۵۷۴
بخاک اندر آمد سر ریو نیز
۵۷۵
ببالا چو طوس از میم بنگرید
۵۷۶
شد آن کوه بر چشم او ناپدید
۵۷۷
چنین داستان زد یکی پرخرد
۵۷۸
که از خوی بد کوه کیفر برد
۵۷۹
چنین گفت پس پهلوان با زرسپ
۵۸۰
که بفروز دل را چو آذرگشسپ
۵۸۱
سلیح سواران جنگی بپوش
۵۸۲
بجان و تن خویشتن دار گوش
۵۸۳
تو خواهی مگر کین آن نامدار
۵۸۴
وگرنه نبینم کسی خواستار
۵۸۵
زرسپ آمد و ترگ بر سر نهاد
۵۸۶
دلی پر ز کین و لبی پر ز باد
۵۸۷
خروشان باسپ اندر آورد پای
۵۸۸
بکردار آتش درآمد ز جای
۵۸۹
چنین گفت شیر ژیان با تخوار
۵۹۰
که آمد دگرگون یکی نامدار
۵۹۱
ببین تا شناسی که این مرد کیست
۵۹۲
یکی شهریار است اگر لشکریست
۵۹۳
چنین گفت با شاه جنگی تخوار
۵۹۴
که آمد گه گردش روزگار
۵۹۵
که این پور طوسست نامش زرسپ
۵۹۶
که از پیل جنگی نگرداند اسپ
۵۹۷
که جفتست با خواهر ریونیز
۵۹۸
بکین آمدست این جهانجوی نیز
۵۹۹
چو بیند بر و بازوی و مغفرت
۶۰۰
خدنگی بباید گشاد از برت
۶۰۱
بدان تا بخاک اندر آید سرش
۶۰۲
نگون اندر آید ز باره برش
۶۰۳
بداند سپهدار دیوانه طوس
۶۰۴
که ایدر نبودیم ما بر فسوس
۶۰۵
فرود دلاور برانگیخت اسپ
۶۰۶
یکی تیر زد بر میان زرسپ
۶۰۷
که با کوههٔ زین تنش را بدوخت
۶۰۸
روانش ز پیکان او برفروخت
۶۰۹
بیفتاد و برگشت ازو بادپای
۶۱۰
همی شد دمان و دنان باز جای
۶۱۱
خروشی برآمد ز ایران سپاه
۶۱۲
زسر برگرفتند گردان کلاه
۶۱۳
دل طوس پرخون و دیده پراب
۶۱۴
بپوشید جوشن هم اندر شتاب
۶۱۵
ز گردان جنگی بنالید سخت
۶۱۶
بلرزید برسان برگ درخت
۶۱۷
نشست از بر زین چو کوهی بزرگ
۶۱۸
که بنهند بر پشت پیلی سترگ
۶۱۹
عنان را بپیچید سوی فرود
۶۲۰
دلش پر ز کین و سرش پر ز دود
۶۲۱
تخوار سراینده گفت آن زمان
۶۲۲
که آمد بر کوه کوهی دمان
۶۲۳
سپهدار طوسست کامد بجنگ
۶۲۴
نتابی تو با کار دیده نهنگ
۶۲۵
برو تا در دژ ببندیم سخت
۶۲۶
ببینیم تا چیست فرجام بخت
۶۲۷
چو فرزند و داماد او را برزم
۶۲۸
تبه کردی اکنون میندیش بزم
۶۲۹
فرود جوان تیز شد با تخوار
۶۳۰
که چون رزم پیش آید و کارزار
۶۳۱
چه طوس و چه شیر و چه پیل ژیان
۶۳۲
چه جنگی نهنگ و چه ببر بیان
۶۳۳
بجنگ اندرون مرد را دل دهند
۶۳۴
نه بر آتش تیز بر گل نهند
۶۳۵
چنین گفت با شاهزاده تخوار
۶۳۶
که شاهان سخن را ندارند خوار
۶۳۷
تو هم یک سواری اگر ز آهنی
۶۳۸
همی کوه خارا ز بن برکنی
۶۳۹
از ایرانیان نامور سی هزار
۶۴۰
برزم تو آیند بر کوهسار
۶۴۱
نه دژ ماند اینجا نه سنگ و نه خاک
۶۴۲
سراسر ز جا اندر آرند پاک
۶۴۳
وگر طوس را زین گزندی رسد
۶۴۴
به خسرو ز دردش نژندی رسد
۶۴۵
بکین پدرت اندر آید شکست
۶۴۶
شکستی که هرگز نشایدش بست
۶۴۷
بگردان عنان و مینداز تیر
۶۴۸
بدژ شو مبر رنج بر خیرهخیر
۶۴۹
سخن هرچ از پیش بایست گفت
۶۵۰
نگفت و همی داشت اندر نهفت
۶۵۱
ز بیمایه دستور ناکاردان
۶۵۲
ورا جنگ سود آمد و جان زیان
۶۵۳
فرود جوان را دژ آباد بود
۶۵۴
بدژ درپرستنده هفتاد بود
۶۵۵
همه ماهرویان بباره بدند
۶۵۶
چو دیبای چینی نظاره بدند
۶۵۷
ازان بازگشتن فرود جوان
۶۵۸
ازیشان همی بود تیرهروان
۶۵۹
چنین گفت با شاهزاده تخوار
۶۶۰
که گر جست خواهی همی کارزار
۶۶۱
نگر نامور طوس را نشکنی
۶۶۲
ترا آن به آید که اسپ افگنی
۶۶۳
و دیگر که باشد مر او را زمان
۶۶۴
نیاید به یک چوبه تیر از کمان
۶۶۵
چو آمد سپهبد بر این تیغ کوه
۶۶۶
بیاید کنون لشکرش همگروه
۶۶۷
ترا نیست در جنگ پایاب اوی
۶۶۸
ندیدی براوهای پرتاب اوی
۶۶۹
فرود از تخوار این سخنها شنید
۶۷۰
کمان را بزه کرد و اندر کشید
۶۷۱
خدنگی بر اسپ سپهبد بزد
۶۷۲
چنان کز کمان سواران سزد
۶۷۳
نگون شد سر تازی و جان بداد
۶۷۴
دل طوس پرکین و سر پر ز باد
۶۷۵
بلشکر گه آمد بگردن سپر
۶۷۶
پیاده پر از گرد و آسیمه سر
۶۷۷
گواژه همی زد پس او فرود
۶۷۸
که این نامور پهلوان را چه بود
۶۷۹
که ایدون ستوه آمد از یک سوار
۶۸۰
چگونه چمد در صف کارزار
۶۸۱
پرستندگان خنده برداشتند
۶۸۲
همی از چرم نعره برداشتند
۶۸۳
که پیش جوانی یکی مرد پیر
۶۸۴
ز افراز غلتان شد از بیم تیر
۶۸۵
سپهبد فرود آمد از کوه سر
۶۸۶
برفتند گردان پر اندوه سر
۶۸۷
که اکنون تو بازآمدی تندرست
۶۸۸
بب مژه رخ نبایست شست
۶۸۹
بپیچید زان کار پرمایه گیو
۶۹۰
که آمد پیاده سپهدار نیو
۶۹۱
چنین گفت کین را خود اندازه نیست
۶۹۲
رخ نامداران برین تازه نیست
۶۹۳
اگر شهریارست با گوشوار
۶۹۴
چه گیرد چنین لشکر کشن خوار
۶۹۵
نباید که باشیم همداستان
۶۹۶
به هر گونهٔ کو زند داستان
۶۹۷
اگر طوس یک بار تندی نمود
۶۹۸
زمانه پرآزار گشت از فرود
۶۹۹
همه جان فدای سیاوش کنیم
۷۰۰
نباید که این بد فرامش کنیم
۷۰۱
زرسپ گرانمایه زو شد بباد
۷۰۲
سواری سرافراز نوذرنژاد
۷۰۳
بخونست غرقه تن ریونیز
۷۰۴
ازین بیش خواری چه بینیم نیز
۷۰۵
گرو پور جمست و مغز قباد
۷۰۶
بنادانی این جنگ را برگشاد
۷۰۷
همی گفت و جوشن همی بست گرم
۷۰۸
همی بر تنش بر بدرید چرم
۷۰۹
نشست از بر اژدهای دژم
۷۱۰
خرامان بیامد براه چرم
۷۱۱
فرود سیاوش چو او را بدید
۷۱۲
یکی باد سرد از جگر برکشید
۷۱۳
همی گفت کین لشکر رزمساز
۷۱۴
ندانند راه نشیب و فراز
۷۱۵
همه یک ز دیگر دلاورترند
۷۱۶
چو خورشید تابان بدو پیکرند
۷۱۷
ولیکن خرد نیست با پهلوان
۷۱۸
سر بیخرد چون تن بیروان
۷۱۹
نباشند پیروز ترسم بکین
۷۲۰
مگر خسرو آید بتوران زمین
۷۲۱
بکین پدر جمله پشت آوریم
۷۲۲
مگر دشمنان را به مشت آوریم
۷۲۳
بگوکین سوار سرافراز کیست
۷۲۴
که بر دست و تیغش بباید گریست
۷۲۵
نگه کرد ز افراز بالا تخوار
۷۲۶
ببی دانشی بر چمن رست خار
۷۲۷
بدو گفت کین اژدهای دژم
۷۲۸
که مرغ از هوا اندر آرد بدم
۷۲۹
که دست نیای تو پیران ببست
۷۳۰
دو لشکر ز ترکان بهم برشکست
۷۳۱
بسی بیپدر کرد فرزند خرد
۷۳۲
بسی کوه و رود و بیابان سپرد
۷۳۳
پدر نیز ازو شد بسی بیپسر
۷۳۴
بپی بسپرد گردن شیر نر
۷۳۵
بایران برادرت را او کشید
۷۳۶
بجیحون گذر کرد و کشتی ندید
۷۳۷
وراگیو خوانند پیلست و بس
۷۳۸
که در رزم دریای نیلست و بس
۷۳۹
چو بر زه بشست اندر آری گره
۷۴۰
خدنگت نیابد گذر بر زره
۷۴۱
سلیح سیاوش بپوشد بجنگ
۷۴۲
نترسد ز پیکان تیر خدنگ
۷۴۳
بکش چرخ و پیکان سوی اسپ ران
۷۴۴
مگر خسته گردد هیون گران
۷۴۵
پیاده شود بازگردد مگر
۷۴۶
کشان چون سپهبد بگردن سپر
۷۴۷
کمان را بزه کرد جنگی فرود
۷۴۸
پس آن قبضهٔ چرخ بر کف بسود
۷۴۹
بزد تیر بر سینهٔ اسپ گیو
۷۵۰
فرود آمد از باره برگشت نیو
۷۵۱
ز بام سپد کوه خنده بخاست
۷۵۲
همی مغز گیو از گواژه بکاست
۷۵۳
برفتند گردان همه پیش گیو
۷۵۴
که یزدان سپاس ای سپهدار نیو
۷۵۵
که اسپ است خسته تو خسته نهای
۷۵۶
توان شد دگر بار بسته نهای
۷۵۷
برگیو شد بیژن شیر مرد
۷۵۸
فراوان سخنها بگفت از نبرد
۷۵۹
که ای باب شیراوژن تیزچنگ
۷۶۰
کجا پیل با تو نرفتی بجنگ
۷۶۱
چرا دید پشت ترا یک سوار
۷۶۲
که دست تو بودی بهر کارزار
۷۶۳
ز ترکی چنین اسپ خسته بدست
۷۶۴
برفتی سراسیمه برسان مست
۷۶۵
بدو گفت چون کشته شد بارگی
۷۶۶
بدو دادمی سر به یکبارگی
۷۶۷
همی گفت گفتارهای درشت
۷۶۸
چو بیژن چنان دید بنمود پشت
۷۶۹
برآشفت گیو از گشاد برش
۷۷۰
یکی تازیانه بزد بر سرش
۷۷۱
بدو گفت نشنیدی از رهنمای
۷۷۲
که با رزمت اندیشه باید بجای
۷۷۳
نه تو مغز داری نه رای و خرد
۷۷۴
چنین گفت را کس بکیفر برد
۷۷۵
دل بیژن آمد ز تندی بدرد
۷۷۶
بدادار دارنده سوگند خورد
۷۷۷
که زین را نگردانم از پشت اسپ
۷۷۸
مگر کشته آیم بکین زرسپ
۷۷۹
وزآنجا بیامد دلی پر ز غم
۷۸۰
سری پر ز کینه بر گستهم
۷۸۱
کز اسپان تو بارهای دستکش
۷۸۲
کجا بر خرامد بافراز خوش
۷۸۳
بده تا بپوشم سلیح نبرد
۷۸۴
یکی تا پدید آید از مردمرد
۷۸۵
یکی ترک رفتست بر تیغ کوه
۷۸۶
بدین سان نظاره برو بر گروه
۷۸۷
چنین داد پاسخ که این نیست روی
۷۸۸
ابر خیره گرد بلاها مپوی
۷۸۹
زرسپ سپهدار چون ریونیز
۷۹۰
سپهبد که گیتی ندارد بچیز
۷۹۱
پدرت آنکه پیل ژیان بشکرد
۷۹۲
بگردنده گردون همی ننگرد
۷۹۳
ازو بازگشتند دل پر ز درد
۷۹۴
کس آورد با کوه خارا نکرد
۷۹۵
مگر پر کرگس بود رهنمای
۷۹۶
وگرنه بران دژ که پوید بپای
۷۹۷
بدو گفت بیژن که مشکن دلم
۷۹۸
کنون یال و بازو ز هم بگسلم
۷۹۹
یکی سخت سوگند خوردم بماه
۸۰۰
بدادار گیهان و دیهیم شاه
۸۰۱
کزین ترک من برنگردانم اسپ
۸۰۲
زمانم سراید مگر چون زرسپ
۸۰۳
بدو گفت پس گستهم راه نیست
۸۰۴
خرد خود از این تیزی آگاه نیست
۸۰۵
جهان پرفراز و نشیبست و دشت
۸۰۶
گر ایدونک زینجا بباید گذشت
۸۰۷
مرا بارگیر اینک جوشن کشد
۸۰۸
دو ماندست اگر زین یکی را کشد
۸۰۹
نیابم دگر نیز همتای او
۸۱۰
برنگ و تگ و زور و بالای اوی
۸۱۱
بدو گفت بیژن بکین زرسپ
۸۱۲
پیاده بپویم نخواهم خود اسپ
۸۱۳
چنین داد پاسخ بدو گستهم
۸۱۴
که مویی نخواهم ز تو بیش و کم
۸۱۵
مرا گر بود بارگی ده هزار
۸۱۶
همه موی پر از گوهر شاهوار
۸۱۷
ندارم بدین از تو آن را دریغ
۸۱۸
نه گنج و نه جان و نه اسپ و نه تیغ
۸۱۹
برو یک بیک بارگیها ببین
۸۲۰
کدامت به آید یکی برگزین
۸۲۱
بفرمای تا زین بر آن کت هواست
۸۲۲
بسازند اگر کشته آید رواست
۸۲۳
یکی رخش بودش بکردار گرگ
۸۲۴
کشیده زهار و بلند و سترگ
۸۲۵
ز بهر جهانجوی مرد جوان
۸۲۶
برو برفگندند بر گستوان
۸۲۷
دل گیو شد زان سخن پر ز دود
۸۲۸
چو اندیشه کرد از گشاد فرود
۸۲۹
فرستاد و مر گستهم را بخواند
۸۳۰
بسی داستانهای نیکو براند
۸۳۱
فرستاد درع سیاوش برش
۸۳۲
همان خسروانی یکی مغفرش
۸۳۳
بیاورد گستهم درع نبرد
۸۳۴
بپوشید بیژن بکردار گرد
۸۳۵
بسوی سپد کوه بنهاد روی
۸۳۶
چنانچون بود مردم جنگجوی
۸۳۷
چنین گفت شاه جوان با تخوار
۸۳۸
که آمد بنوی یکی نامدار
۸۳۹
نگه کن ببین تا ورا نام چیست
۸۴۰
بدین مرد جنگی که خواهد گریست
۸۴۱
بخسرو تخوار سراینده گفت
۸۴۲
که این را ز ایران کسی نیست جفت
۸۴۳
که فرزند گیوست مردی دلیر
۸۴۴
بهر رزم پیروز باشد چو شیر
۸۴۵
ندارد جز او گیو فرزند نیز
۸۴۶
گرامیترستش ز گنج و ز چیز
۸۴۷
تو اکنون سوی بارگی دار دست
۸۴۸
دل شاه ایران نشاید شکست
۸۴۹
و دیگر که دارد همی آن زره
۸۵۰
کجا گیو زد بر میان برگره
۸۵۱
برو تیر و ژوپین نیابد گذار
۸۵۲
سزد گر پیاده کند کارزار
۸۵۳
تو با او بسنده نباشی بجنگ
۸۵۴
نگه کن که الماس دارد بچنگ
۸۵۵
بزد تیر بر اسپ بیژن فرود
۸۵۶
تو گفتی باسپ اندرون جان نبود
۸۵۷
بیفتاد و بیژن جدا گشت ازوی
۸۵۸
سوی تیغ با تیغ بنهاد روی
۸۵۹
یکی نعره زد کای سوار دلیر
۸۶۰
بمان تا ببینی کنون رزم شیر
۸۶۱
ندانی که بیاسپ مردان جنگ
۸۶۲
بیایند با تیغ هندی بچنگ
۸۶۳
ببینی مرا گر بمانی بجای
۸۶۴
به پیکار ازین پس نیایدت رای
۸۶۵
چو بیژن همی برنگشت از فرود
۸۶۶
فرود اندر آن کار تندی نمود
۸۶۷
یکی تیر دیگر بیانداخت شیر
۸۶۸
سپر بر سر آورد مرد دلیر
۸۶۹
سپر بر درید و زره را نیافت
۸۷۰
ازو روی بیژن بپستی نتافت
۸۷۱
ازان تند بالا چو بر سر کشید
۸۷۲
بزد دست و تیغ از میان برکشید
۸۷۳
فرود گرانمایه زو بازگشت
۸۷۴
همه بارهٔ دژ پرآواز گشت
۸۷۵
دوان بیژن آمد پس پشت اوی
۸۷۶
یکی تیغ بد تیز در مشت اوی
۸۷۷
به برگستوان بر زد و کرد چاک
۸۷۸
گرانمایه اسپ اندر آمد بخاک
۸۷۹
به دربند حصن اندر آمد فرود
۸۸۰
دلیران در دژ ببستند زود
۸۸۱
ز باره فراوان ببارید سنگ
۸۸۲
بدانست کان نیست جای درنگ
۸۸۳
خروشید بیژن که ای نامدار
۸۸۴
ز مردی پیاده دلیر و سوار
۸۸۵
چنین بازگشتی و شرمت نبود
۸۸۶
دریغ آن دل و نام جنگی فرود
۸۸۷
بیامد بر طوس زان رزمگاه
۸۸۸
چنین گفت کای پهلوان سپاه
۸۸۹
سزد گر برزم چنین یک دلیر
۸۹۰
شود نامبردار یک دشت شیر
۸۹۱
اگر کوه خارا ز پیکان اوی
۸۹۲
شود آب و دریا بود کان اوی
۸۹۳
سپهبد نباید که دارد شگفت
۸۹۴
ازین برتر اندازه نتوان گرفت
۸۹۵
سپهبد بدارنده سوگند خورد
۸۹۶
کزین دژ برآرم بخورشید گرد
۸۹۷
بکین زرسپ گرامی سپاه
۸۹۸
برآرم بسازم یکی رزمگاه
۸۹۹
تن ترک بدخواه بیجان کنم
۹۰۰
ز خونش دل سنگ مرجان کنم
۹۰۱
چو خورشید تابنده شد ناپدید
۹۰۲
شب تیره بر چرخ لشکر کشید
۹۰۳
دلیران دژدار مردی هزار
۹۰۴
ز سوی کلات اندر آمد سوار
۹۰۵
در دژ ببستند زین روی تنگ
۹۰۶
خروش جرس خاست و آوای زنگ
۹۰۷
جریره بتخت گرامی بخفت
۹۰۸
شب تیره با درد و غم بود جفت
۹۰۹
بخواب آتشی دید کز دژ بلند
۹۱۰
برافروختی پیش آن ارجمند
۹۱۱
سراسر سپد کوه بفروختی
۹۱۲
پرستنده و دژ همی سوختی
۹۱۳
دلش گشت پر درد و بیدار گشت
۹۱۴
روانش پر از درد و تیمار گشت
۹۱۵
بباره برآمد جهان بنگرید
۹۱۶
همه کوه پرجوشن و نیزه دید
۹۱۷
رخش گشت پرخون و دل پر ز دود
۹۱۸
بیامد به بالین فرخ فرود
۹۱۹
بدو گفت بیدار گرد ای پسر
۹۲۰
که ما را بد آمد ز اختر بسر
۹۲۱
سراسر همه کوه پر دشمنست
۹۲۲
در دژ پر از نیزه و جوشنست
۹۲۳
بمادر چنین گفت جنگی فرود
۹۲۴
که از غم چه داری دلت پر ز دود
۹۲۵
مرا گر زمانه شدست اسپری
۹۲۶
زمانه ز بخشش فزون نشمری
۹۲۷
بروز جوانی پدر کشته شد
۹۲۸
مرا روز چون روز او گشته شد
۹۲۹
بدست گروی آمد او را زمان
۹۳۰
سوی جان من بیژن آمد دمان
۹۳۱
بکوشم نمیرم مگر غرموار
۹۳۲
نخواهم ز ایرانیان زینهار
۹۳۳
سپه را همه ترگ و جوشن بداد
۹۳۴
یکی ترگ رومی بسر برنهاد
۹۳۵
میانرا بخفتان رومی ببست
۹۳۶
بیامد کمان کیانی بدست
۹۳۷
چو خورشید تابنده بنمود چهر
۹۳۸
خرامان برآمد بخم سپهر
۹۳۹
ز هر سو برآمد خروش سران
۹۴۰
گراییدن گرزهای گران
۹۴۱
غو کوس با نالهٔ کرنای
۹۴۲
دم نای سرغین و هندی درای
۹۴۳
برون آمد از بارهٔ دژ فرود
۹۴۴
دلیران ترکان هرآنکس که بود
۹۴۵
ز گرد سواران و ز گرز و تیر
۹۴۶
سر کوه شد همچو دریای قیر
۹۴۷
نبد هیچ هامون و جای نبرد
۹۴۸
همی کوه و سنگ اسپ را خیره کرد
۹۴۹
ازین گونه تا گشت خورشید راست
۹۵۰
سپاه فرود دلاور بکاست
۹۵۱
فراز و نشیبش همه کشته شد
۹۵۲
سربخت مرد جوان گشته شد
۹۵۳
بدو خیره ماندند ایرانیان
۹۵۴
که چون او ندیدند شیر ژیان
۹۵۵
ز ترکان نماند ایچ با او سوار
۹۵۶
ندید ایچ تنها رخ کارزار
۹۵۷
عنان را بپیچید و تنها برفت
۹۵۸
ز بالا سوی دژ خرامید تفت
۹۵۹
چو رهام و بیژن کمین ساختند
۹۶۰
فراز و نشیبش همی تاختند
۹۶۱
چو بیژن پدید آمد اندر نشیب
۹۶۲
سبک شد عنان و گران شد رکیب
۹۶۳
فرود جوان ترگ بیژن بدید
۹۶۴
بزد دست و تیغ از میان برکشید
۹۶۵
چو رهام گرد اندر آمد به پشت
۹۶۶
خروشان یکی تیغ هندی به مشت
۹۶۷
بزد بر سر کتف مرد دلیر
۹۶۸
فرود آمد از دوش دستش به زیر
۹۶۹
چو از وی جدا گشت بازوی و دوش
۹۷۰
همی تاخت اسپ و همی زد خروش
۹۷۱
بنزدیک دژ بیژن اندر رسید
۹۷۲
بزخمی پی بارهٔ او برید
۹۷۳
پیاده خود و چند زان چاکران
۹۷۴
تبه گشته از چنگ کنداوران
۹۷۵
بدژ در شد و در ببستند زود
۹۷۶
شد آن نامور شیر جنگی فرود
۹۷۷
بشد با پرستندگان مادرش
۹۷۸
گرفتند پوشیدگان در برش
۹۷۹
بزاری فگندند بر تخت عاج
۹۸۰
نبد شاه را روز هنگام تاج
۹۸۱
همه غالیه موی و مشکین کمند
۹۸۲
پرستنده و مادر از بن بکند
۹۸۳
همی کند جان آن گرامی فرود
۹۸۴
همه تخت مویه همه حصن رود
۹۸۵
چنین گفت چون لب ز هم برگرفت
۹۸۶
که این موی کندن نباشد شگفت
۹۸۷
کنون اندر آیند ایرانیان
۹۸۸
به تاراج دژ پاک بسته میان
۹۸۹
پرستندگان را اسیران کنند
۹۹۰
دژ وباره کوه ویران کنند
۹۹۱
دل هرک بر من بسوزد همی
۹۹۲
ز جانم رخش برفروزد همی
۹۹۳
همه پاک بر باره باید شدن
۹۹۴
تن خویش را بر زمین بر زدن
۹۹۵
کجا بهر بیژن نماند یکی
۹۹۶
نمانم من ایدر مگر اندکی
۹۹۷
کشنده تن و جان من درد اوست
۹۹۸
پرستار و گنجم چه در خورد اوست
۹۹۹
بگفت این و رخسارگان کرد زرد
۱٬۰۰۰
برآمد روانش بتیمار و درد
۱٬۰۰۱
ببازیگری ماند این چرخ مست
۱٬۰۰۲
که بازی برآرد به هفتاد دست
۱٬۰۰۳
زمانی بخنجر زمانی بتیغ
۱٬۰۰۴
زمانی بباد و زمانی بمیغ
۱٬۰۰۵
زمانی بدست یکی ناسزا
۱٬۰۰۶
زمانی خود از درد و سختی رها
۱٬۰۰۷
زمانی دهد تخت و گنج و کلاه
۱٬۰۰۸
زمانی غم و رنج و خواری و چاه
۱٬۰۰۹
همی خورد باید کسی را که هست
۱٬۰۱۰
منم تنگدل تا شدم تنگدست
۱٬۰۱۱
اگر خود نزادی خردمند مرد
۱٬۰۱۲
ندیدی ز گیتی چنین گرم و سرد
۱٬۰۱۳
بباید به کوری و ناکام زیست
۱٬۰۱۴
برین زندگانی بباید گریست
۱٬۰۱۵
سرانجام خاکست بالین اوی
۱٬۰۱۶
دریغ آن دل و رای و آیین اوی
۱٬۰۱۷
پرستندگان بر سر دژ شدند
۱٬۰۱۸
همه خویشتن بر زمین برزدند
۱٬۰۱۹
یکی آتشی خود جریره فروخت
۱٬۰۲۰
همه گنجها را بتش بسوخت
۱٬۰۲۱
یکی تیغ بگرفت زان پس بدست
۱٬۰۲۲
در خانهٔ تازی اسپان ببست
۱٬۰۲۳
شکمشان بدرید و ببرید پی
۱٬۰۲۴
همی ریخت از دیده خوناب و خوی
۱٬۰۲۵
بیامد ببالین فرخ فرود
۱٬۰۲۶
یکی دشنه با او چو آب کبود
۱٬۰۲۷
دو رخ را بروی پسر بر نهاد
۱٬۰۲۸
شکم بردرید و برش جان بداد
۱٬۰۲۹
در دژ بکندند ایرانیان
۱٬۰۳۰
بغارت ببستند یکسر میان
۱٬۰۳۱
چو بهرام نزدیک آن باره شد
۱٬۰۳۲
از اندوه یکسر دلش پاره شد
۱٬۰۳۳
بایرانیان گفت کین از پدر
۱٬۰۳۴
بسی خوارتر مرد و هم زارتر
۱٬۰۳۵
کشنده سیاوش چاکر نبود
۱٬۰۳۶
ببالینش بر کشته مادر نبود
۱٬۰۳۷
همه دژ سراسر برافروخته
۱٬۰۳۸
همه خان و مان کنده و سوخته
۱٬۰۳۹
بایرانیان گفت کز کردگار
۱٬۰۴۰
بترسید وز گردش روزگار
۱٬۰۴۱
ببد بس درازست چنگ سپهر
۱٬۰۴۲
به بیدادگر برنگردد بمهر
۱٬۰۴۳
زکیخسرو اکنون ندارید شرم
۱٬۰۴۴
که چندان سخن گفت با طوس نرم
۱٬۰۴۵
بکین سیاوش فرستادتان
۱٬۰۴۶
بسی پند و اندرزها دادتان
۱٬۰۴۷
ز خون برادر چو آگه شود
۱٬۰۴۸
همه شرم و آذرم کوته شود
۱٬۰۴۹
ز رهام وز بیژن تیز مغز
۱٬۰۵۰
نیاید بگیتی یکی کار نغز
۱٬۰۵۱
هماننگه بیامد سپهدار طوس
۱٬۰۵۲
براه کلات اندر آورد کوس
۱٬۰۵۳
چو گودرز و چون گیو کنداوران
۱٬۰۵۴
ز گردان ایران سپاهی گران
۱٬۰۵۵
سپهبد بسوی سپدکوه شد
۱٬۰۵۶
وزانجا بنزدیکی انبوه شد
۱٬۰۵۷
چو آمد ببالین آن کشته زار
۱٬۰۵۸
بران تخت با مادر افگنده خوار
۱٬۰۵۹
بیک دست بهرام پر آب چشم
۱٬۰۶۰
نشسته ببالین او پر ز خشم
۱٬۰۶۱
بدست دگر زنگهٔ شاوران
۱٬۰۶۲
برو انجمن گشته کنداوران
۱٬۰۶۳
گوی چون درختی بران تخت عاج
۱٬۰۶۴
بدیدار ماه و ببالای ساج
۱٬۰۶۵
سیاوش بد خفته بر تخت زر
۱٬۰۶۶
ابا جوشن و تیغ و گرز و کمر
۱٬۰۶۷
برو زار بگریست گودرز و گیو
۱٬۰۶۸
بزرگان چو گرگین و بهرام نیو
۱٬۰۶۹
رخ طوس شد پر ز خون جگر
۱٬۰۷۰
ز درد فرود و ز درد پسر
۱٬۰۷۱
که تندی پشیمانی آردت بار
۱٬۰۷۲
تو در بوستان تخم تندی مکار
۱٬۰۷۳
چنین گفت گودرز با طوس و گیو
۱٬۰۷۴
همان نامداران و گردان نیو
۱٬۰۷۵
که تندی نه کار سپهبد بود
۱٬۰۷۶
سپهبد که تندی کند بد بود
۱٬۰۷۷
جوانی بدین سان ز تخم کیان
۱٬۰۷۸
بدین فر و این برز و یال و میان
۱٬۰۷۹
بدادی بتیزی و تندی بباد
۱٬۰۸۰
زرسپ آن سپهدار نوذرنژاد
۱٬۰۸۱
ز تیزی گرفتار شد ریونیز
۱٬۰۸۲
نبود از بد بخت ما مانده چیز
۱٬۰۸۳
هنر بیخرد در دل مرد تند
۱٬۰۸۴
چو تیغی که گردد ز زنگار کند
۱٬۰۸۵
چو چندین بگفتند آب از دو چشم
۱٬۰۸۶
ببارید و آمد ز تندی بخشم
۱٬۰۸۷
چنین پاسخ آورد کز بخت بد
۱٬۰۸۸
بسی رنج وسختی بمردم رسد
۱٬۰۸۹
بفرمود تا دخمهٔ شاهوار
۱٬۰۹۰
بکردند بر تیغ آن کوهسار
۱٬۰۹۱
نهادند زیراندرش تخت زر
۱٬۰۹۲
بدیبای زربفت و زرین کمر
۱٬۰۹۳
تن شاهوارش بیاراستند
۱٬۰۹۴
گل و مشک و کافور و می خواستند
۱٬۰۹۵
سرش را بکافور کردند خشک
۱٬۰۹۶
رخش را بعطر و گلاب و بمشک
۱٬۰۹۷
نهادند بر تخت و گشتند باز
۱٬۰۹۸
شد آن شیردل شاه گردنفراز
۱٬۰۹۹
زراسپ سرافراز با ریونیز
۱٬۱۰۰
نهادند در پهلوی شاه نیز
۱٬۱۰۱
سپهبد بران ریش کافورگون
۱٬۱۰۲
ببارید از دیدگان جوی خون
۱٬۱۰۳
چنینست هرچند مانیم دیر
۱٬۱۰۴
نه پیل سرافراز ماند نه شیر
۱٬۱۰۵
دل سنگ و سندان بترسد ز مرگ
۱٬۱۰۶
رهایی نیابد ازو بار و برگ
۱٬۱۰۷
سه روزش درنگ آمد اندر چرم
۱٬۱۰۸
چهارم برآمد ز شیپور دم
۱٬۱۰۹
سپه برگرفت و بزد نای و کوس
۱٬۱۱۰
زمین کوه تا کوه گشت آبنوس
۱٬۱۱۱
هرآنکس که دیدی ز توران سپاه
۱٬۱۱۲
بکشتی تنش را فگندی براه
۱٬۱۱۳
همه مرزها کرد بیتار و پود
۱٬۱۱۴
همی رفت پیروز تا کاسهرود
۱٬۱۱۵
بدان مرز لشکر فرود آورید
۱٬۱۱۶
زمین گشت زان خیمهها ناپدید
۱٬۱۱۷
خبر شد بترکان کز ایران سپاه
۱٬۱۱۸
سوس کاسه رود اندر آمد براه
۱٬۱۱۹
ز تران بیامد دلیری جوان
۱٬۱۲۰
پلاشان بیداردل پهلوان
۱٬۱۲۱
بیامد که لشکر همی بنگرد
۱٬۱۲۲
درفش سران را همی بشمرد
۱٬۱۲۳
بلشکرگه اندر یکی کوه بود
۱٬۱۲۴
بلند و بیکسو ز انبوه بود
۱٬۱۲۵
نشسته برو گیو و بیژن بهم
۱٬۱۲۶
همی رفت هرگونه از بیش و کم
۱٬۱۲۷
درفش پلاشان ز توران سپاه
۱٬۱۲۸
بدیدار ایشان برآمد ز راه
۱٬۱۲۹
چو از دور گیو دلاور بدید
۱٬۱۳۰
بزد دست و تیغ از میان برکشید
۱٬۱۳۱
چنین گفت کامد پلاشان شیر
۱٬۱۳۲
یکی نامداری سواری دلیر
۱٬۱۳۳
شوم گر سرش را ببرم ز تن
۱٬۱۳۴
گرش بسته آرم بدین انجمن
۱٬۱۳۵
بدو گفت بیژن که گر شهریار
۱٬۱۳۶
مرا داد خلعت بدین کارزار
۱٬۱۳۷
بفرمان مرا بست باید کمر
۱٬۱۳۸
برزم پلاشان پرخاشخر
۱٬۱۳۹
به بیژن چنین گفت گیو دلیر
۱٬۱۴۰
که مشتاب در چنگ این نره شیر
۱٬۱۴۱
نباید که با او نتابی بجنگ
۱٬۱۴۲
کنی روز بر من برین جنگ تنگ
۱٬۱۴۳
پلاشان چو شیر است در مرغزار
۱٬۱۴۴
جز از مرد جنگی نجوید شکار
۱٬۱۴۵
بدو گفت بیژن مرا زین سخن
۱٬۱۴۶
به پیش جهاندار ننگی مکن
۱٬۱۴۷
سلیح سیاوش مرا ده بجنگ
۱٬۱۴۸
پس آنگه نگه کن شکار پلنگ
۱٬۱۴۹
بدو داد گیو دلیر آن زره
۱٬۱۵۰
همی بست بیژن زره را گره
۱٬۱۵۱
یکی بارهٔ تیزرو برنشست
۱٬۱۵۲
بهامون خرامید نیزه بدست
۱٬۱۵۳
پلاشان یکی آهو افگنده بود
۱٬۱۵۴
کبابش بر آتش پراگنده بود
۱٬۱۵۵
همی خورد و اسپش چران و چمان
۱٬۱۵۶
پلاشان نشسته به بازو کمان
۱٬۱۵۷
چو اسپش ز دور اسپ بیژن بدید
۱٬۱۵۸
خروشی برآورد و اندر دمید
۱٬۱۵۹
پلاشان بدانست کامد سوار
۱٬۱۶۰
بیامد بسیچیدهٔ کارزار
۱٬۱۶۱
یکی بانگ برزد به بیژن بلند
۱٬۱۶۲
منم گفت شیراوژن و و دیوبند
۱٬۱۶۳
بگو آشکارا که نام تو چیست
۱٬۱۶۴
که اختر همی بر تو خواهد گریست
۱٬۱۶۵
دلاور بدو گفت من بیژنم
۱٬۱۶۶
برزم اندرون پیل و رویینتنم
۱٬۱۶۷
نیا شیر جنگی پدر گیو گرد
۱٬۱۶۸
هم اکنون ببینی ز من دستبرد
۱٬۱۶۹
بروز بلا در دم کارزار
۱٬۱۷۰
تو بر کوه چون گرگ مردار خواه
۱٬۱۷۱
همی دود و خاکستر و خون خوری
۱٬۱۷۲
گه آمد که لشکر بهامون بری
۱٬۱۷۳
پلاشان بپاسخ نکرد ایچ یاد
۱٬۱۷۴
برانگیخت آن پیلتن را چو باد
۱٬۱۷۵
سواران بنیزه برآویختند
۱٬۱۷۶
یکی گرد تیره برانگیختند
۱٬۱۷۷
سنانهای نیزه بهم برشکست
۱٬۱۷۸
یلان سوی شمشیر بردند دست
۱٬۱۷۹
بزخم اندرون تیغ شد لخت لخت
۱٬۱۸۰
ببودند لرزان چو شاخ درخت
۱٬۱۸۱
بب اندرون غرقه شد بارگی
۱٬۱۸۲
سرانشان غمی گشت یکبارگی
۱٬۱۸۳
عمود گران برکشیدند باز
۱٬۱۸۴
دو شیر سرافراز و دو رزمساز
۱٬۱۸۵
چنین تا برآورد بیژن خروش
۱٬۱۸۶
عمودگران برنهاده بدوش
۱٬۱۸۷
بزد بر میان پلاشان گرد
۱٬۱۸۸
همه مهرهٔ پشت بشکست خرد
۱٬۱۸۹
ز بالای اسپ اندر آمد تنش
۱٬۱۹۰
نگون شد بر و مغفر و جوشنش
۱٬۱۹۱
فرود آمد از باره بیژن چو گرد
۱٬۱۹۲
سر مرد جنگی ز تن دور کرد
۱٬۱۹۳
سلیح و سر و اسپ آن نامجوی
۱٬۱۹۴
بیاورد و سوی پدر کرد روی
۱٬۱۹۵
دل گیو بد زان سخن پر ز درد
۱٬۱۹۶
که چون گردد آن باد روز نبرد
۱٬۱۹۷
خروشان و جوشان بدان دیدهگاه
۱٬۱۹۸
که تا گرد بیژن کی آید ز راه
۱٬۱۹۹
همی آمد از راه پور جوان
۱٬۲۰۰
سر و جوشن و اسپ آن پهلوان
۱٬۲۰۱
بیاورد و بنهاد پیش پدر
۱٬۲۰۲
بدو گفت پیروز باش ای پسر
۱٬۲۰۳
برفتند با شادمانی ز جای
۱٬۲۰۴
نهادند سر سوی پردهسرای
۱٬۲۰۵
بیاورد پیش سپهبد سرش
۱٬۲۰۶
همان اسپ با جوشن و مغفرش
۱٬۲۰۷
چنان شاد شد زان سخن پهلوان
۱٬۲۰۸
که گفتی برافشاند خواهد روان
۱٬۲۰۹
بدو گفت کای پور پشت سپاه
۱٬۲۱۰
سر نامداران و دیهیم شاه
۱٬۲۱۱
همیشه بزی شاد و برترمنش
۱٬۲۱۲
ز تو دور بادا بد بدکنش
۱٬۲۱۳
ازان پس خبر شد بافراسیاب
۱٬۲۱۴
که شد مرز توران چو دریای آب
۱٬۲۱۵
سوی کاسهرود اندر آمد سپاه
۱٬۲۱۶
زمین شد ز کین سیاوش سیاه
۱٬۲۱۷
سپهبد به پیران سالار گفت
۱٬۲۱۸
که خسرو سخن برگشاد از نهفت
۱٬۲۱۹
مگر کین سخن را پذیره شویم
۱٬۲۲۰
همه با درفش و تبیره شویم
۱٬۲۲۱
وگرنه ز ایران بیاید سپاه
۱٬۲۲۲
نه خورشید بینیم روشن نه ماه
۱٬۲۲۳
برو لشکر آور ز هر سو فراز
۱٬۲۲۴
سخنها نباید که گردد دراز
۱٬۲۲۵
وزین رو برآمد یکی تندباد
۱٬۲۲۶
که کس را ز ایران نبد رزم یاد
۱٬۲۲۷
یکی ابر تند اندر آمد چو گرد
۱٬۲۲۸
ز سرما همی لب بدندان فسرد
۱٬۲۲۹
سراپرده و خیمهها گشت یخ
۱٬۲۳۰
کشید از بر کوه بر برف نخ
۱٬۲۳۱
بیک هفته کس روی هامون ندید
۱٬۲۳۲
همه کشور از برف شد ناپدید
۱٬۲۳۳
خور و خواب و آرامگه تنگ شد
۱٬۲۳۴
تو گفتی که روی زمین سنگ شد
۱٬۲۳۵
کسی را نبد یاد روز نبرد
۱٬۲۳۶
همی اسپ جنگی بکشت و بخورد
۱٬۲۳۷
تبه شد بسی مردم و چارپای
۱٬۲۳۸
یکی را نبد چنگ و بازو بجای
۱٬۲۳۹
بهشتم برآمد بلند آفتاب
۱٬۲۴۰
جهان شد سراسر چو دریای آب
۱٬۲۴۱
سپهبد سپه را همی گرد کرد
۱٬۲۴۲
سخن رفت چندی ز روز نبرد
۱٬۲۴۳
که ایدر سپه شد ز تنگی تباه
۱٬۲۴۴
سزد گر برانیم ازین رزمگاه
۱٬۲۴۵
مبادا برین بوم و برها درود
۱٬۲۴۶
کلات و سپدکوه گر کاسه رود
۱٬۲۴۷
ز گردان سرافراز بهرام گفت
۱٬۲۴۸
که این از سپهبد نشاید نهفت
۱٬۲۴۹
تو ما را بگفتار خامش کنی
۱٬۲۵۰
همی رزم پور سیاوش کنی
۱٬۲۵۱
مکن کژ ابر خیره بر کار راست
۱٬۲۵۲
بیک جان نگه کن که چندین بکاست
۱٬۲۵۳
هنوز از بدی تا چه آیدت پیش
۱٬۲۵۴
به چرم اندر است این زمان گاومیش
۱٬۲۵۵
سپهبد چنین گفت کاذرگشسپ
۱٬۲۵۶
نبد نامورتر ز جنگی زرسپ
۱٬۲۵۷
بلشکر نگه کن که چون ریونیز
۱٬۲۵۸
که بینی بمردی و دیدار نیز
۱٬۲۵۹
نه بر بیگنه کشته آمد فرود
۱٬۲۶۰
نوشته چنین بود بود آنچ بود
۱٬۲۶۱
مرا جام ازو پر می و شیر بود
۱٬۲۶۲
جوان را ز بالا سخن تیر بود
۱٬۲۶۳
کنون از گذشته نیاریم یاد
۱٬۲۶۴
به بیداد شد کشته او گر بداد
۱٬۲۶۵
چو خلعت ستد گیو گودرز ز شاه
۱٬۲۶۶
که آن کوه هیزم بسوزد براه
۱٬۲۶۷
کنونست هنگام آن سوختن
۱٬۲۶۸
به آتش سپهری برافروختن
۱٬۲۶۹
گشاده شود راه لشکر مگر
۱٬۲۷۰
بباشد سپه را بروبر گذر
۱٬۲۷۱
بدو گفت گیو این سخن رنج نیست
۱٬۲۷۲
وگر هست هم رنج بیگنج نیست
۱٬۲۷۳
غمی گشت بیژن بدین داستان
۱٬۲۷۴
نباشم بدین گفت همداستان
۱٬۲۷۵
مرا با جوانی نباید نشست
۱٬۲۷۶
بپیری کمر بر میان تو بست
۱٬۲۷۷
برنج و بسختی بپروردیم
۱٬۲۷۸
بگفتار هرگز نیازردیم
۱٬۲۷۹
مرا برد باید بدین کار دست
۱٬۲۸۰
نشاید تو با رنج و من با نشست
۱٬۲۸۱
بدو گفت گیو آنک من ساختم
۱٬۲۸۲
بدین کار گردن برافراختم
۱٬۲۸۳
کنون ای پسر گاه آرایشست
۱٬۲۸۴
نه هنگام پیری و بخشایشست
۱٬۲۸۵
ازین رفتن من ندار ایچ غم
۱٬۲۸۶
که من کوه خارا بسوزم به دم
۱٬۲۸۷
بسختی گذشت از در کاسهرود
۱٬۲۸۸
جهان را همه رنج برف آب بود
۱٬۲۸۹
چو آمد برران کوه هیزم فراز
۱٬۲۹۰
ندانست بالا و پهناش باز
۱٬۲۹۱
ز پیکان تیر آتشی برفروخت
۱٬۲۹۲
بکوه اندر افگند و هیزم بسوخت
۱٬۲۹۳
ز آتش سه هفته گذرشان نبود
۱٬۲۹۴
ز تف زبانه ز باد و ز دود
۱٬۲۹۵
چهارم سپه برگذشتن گرفت
۱٬۲۹۶
همان آب و آتش نشستن گرفت
۱٬۲۹۷
سپهبد چو لشکر برو گرد شد
۱٬۲۹۸
ز آتش براه گروگرد شد
۱٬۲۹۹
سپاه اندر آمد چنانچون سزد
۱٬۳۰۰
همه کوه و هامون سراپرده زد
۱٬۳۰۱
چنانچون ببایست برساختند
۱٬۳۰۲
ز هر سو طلایه برون تاختند
۱٬۳۰۳
گروگرد بودی نشست تژاو
۱٬۳۰۴
سواری که بودیش با شیر تاو
۱٬۳۰۵
فسیله بدان جایگه داشتی
۱٬۳۰۶
چنان کوه تا کوه بگذاشتی
۱٬۳۰۷
خبر شد که آمد ز ایران سپاه
۱٬۳۰۸
گله برد باید به یکسو ز راه
۱٬۳۰۹
فرستاد گردی هم اندر شتاب
۱٬۳۱۰
بنزدیک چوپان افراسیاب
۱٬۳۱۱
کبوده بدش نام و شایسته بود
۱٬۳۱۲
بشایستگی نیز بایسته بود
۱٬۳۱۳
بدو گفت چون تیره گردد سپهر
۱٬۳۱۴
تو ز ایدر برو هیچ منمای چهر
۱٬۳۱۵
نگه کن که چندست ز ایران سپاه
۱٬۳۱۶
ز گردان که دارد درفش و کلاه
۱٬۳۱۷
ازیدر بر ایشان شبیخون کنیم
۱٬۳۱۸
همه کوه در جنگ هامون کنیم
۱٬۳۱۹
کبوده بیامد چو گرد سیاه
۱٬۳۲۰
شب تیره نزدیک ایران سپاه
۱٬۳۲۱
طلایه شب تیره بهرام بود
۱٬۳۲۲
کمندش سر پیل را دام بود
۱٬۳۲۳
برآورد اسپ کبوده خروش
۱٬۳۲۴
ز لشکر برافراخت بهرام گوش
۱٬۳۲۵
کمان را بزه کرد و بفشارد ران
۱٬۳۲۶
درآمد ز جای آن هیون گران
۱٬۳۲۷
یکی تیر بگشاد و نگشاد لب
۱٬۳۲۸
کبوده نبود ایچ پیدا ز شب
۱٬۳۲۹
بزد بر کمربند چوپان شاه
۱٬۳۳۰
همی گشت رنگ کبوده سیاه
۱٬۳۳۱
ز اسپ اندر افتاد و زنهار خواست
۱٬۳۳۲
بدو گفت بهرام برگوی راست
۱٬۳۳۳
که ایدر فرستندهٔ تو که بود
۱٬۳۳۴
کرا خواستی زین بزرگان بسود
۱٬۳۳۵
ببهرام گفت ار دهی زینهار
۱٬۳۳۶
بگویم ترا هرچ پرسی ز کار
۱٬۳۳۷
تژاوست شاها فرستندهام
۱٬۳۳۸
بنزدیک او من پرستندهام
۱٬۳۳۹
مکش مر مرا تا نمایمت راه
۱٬۳۴۰
بجایی که او دارد آرامگاه
۱٬۳۴۱
بدو گفت بهرام با من تژاو
۱٬۳۴۲
چو با شیر درنده پیکار گاو
۱٬۳۴۳
سرش را بخنجر ببرید پست
۱٬۳۴۴
بفتراک زین کیانی ببست
۱٬۳۴۵
بلشکر گه آورد و بفگند خوار
۱٬۳۴۶
نه نامآوری بد نه گردی سوار
۱٬۳۴۷
چو خورشید بر زد ز گردون درفش
۱٬۳۴۸
دم شب شد از خنجر او بنفش
۱٬۳۴۹
غمی شد دل مرد پرخاشجوی
۱٬۳۵۰
بدانست کو را بد آمد بروی
۱٬۳۵۱
برآمد خروش خروس و چکاو
۱٬۳۵۲
کبوده نیامد بنزد تژاو
۱٬۳۵۳
سپاهی که بودند با او بخواند
۱٬۳۵۴
وزان جایگه تیز لشکر براند
۱٬۳۵۵
تژاو سپهبد بشد با سپاه
۱٬۳۵۶
بایران خروش آمد از دیدهگاه
۱٬۳۵۷
که آمد سپاهی ز ترکان بجنگ
۱٬۳۵۸
سپهبد نهنگی درفشی پلنگ
۱٬۳۵۹
ز گردنکشان پیش او رفت گیو
۱٬۳۶۰
تنی چند با او ز گردان نیو
۱٬۳۶۱
برآشفت و نامش بپرسید زوی
۱٬۳۶۲
چنین گفت کای مرد پرخاشجوی
۱٬۳۶۳
بدین مایه مردم بجنگ آمدی
۱٬۳۶۴
ز هامون بکام نهنگ آمدی
۱٬۳۶۵
بپاسخ چنین گفت کای نامدار
۱٬۳۶۶
ببینی کنون رزم شیر سوار
۱٬۳۶۷
بگیتی تژاوست نام مرا
۱٬۳۶۸
بهر دم برآرند کام مرا
۱٬۳۶۹
نژادم بگوهر از ایران بدست
۱٬۳۷۰
ز گردان وز پشت شیران بدست
۱٬۳۷۱
کنون مرزبانم بدین تخت و گاه
۱٬۳۷۲
نگین بزرگان و داماد شاه
۱٬۳۷۳
بدو گفت گیو اینکه گفتی مگوی
۱٬۳۷۴
که تیره شود زین سخن آبروی
۱٬۳۷۵
از ایران بتوران که دارد نشست
۱٬۳۷۶
مگر خوردنش خون بود گر کبست
۱٬۳۷۷
اگر مرزبانی و داماد شاه
۱٬۳۷۸
چرا بیشتر زین نداری سپاه
۱٬۳۷۹
بدین مایه لشکر تو تندی مجوی
۱٬۳۸۰
بتندی بپیش دلیران مپوی
۱٬۳۸۱
که این پرهنر نامدار دلیر
۱٬۳۸۲
سر مرزبان اندر آرد بزیر
۱٬۳۸۳
گر اایدونک فرمان کنی با سپاه
۱٬۳۸۴
بایران خرامی بنزدیک شاه
۱٬۳۸۵
کنون پیش طوس سپهبد شوی
۱٬۳۸۶
بگویی و گفتار او بشنوی
۱٬۳۸۷
ستانمت زو خلعت و خواسته
۱٬۳۸۸
پرستنده و اسپ آراسته
۱٬۳۸۹
تژاو فریبنده گفت ای دلیر
۱٬۳۹۰
درفش مرا کس نیارد بزیر
۱٬۳۹۱
مرا ایدر اکنون نگینست و گاه
۱٬۳۹۲
پرستنده و گنج و تاج و سپاه
۱٬۳۹۳
همان مرز و شاهی چو افراسیاب
۱٬۳۹۴
کس این را ز ایران نبیند بخواب
۱٬۳۹۵
پرستار وز مادیانان گله
۱٬۳۹۶
بدشت گروگرد کرده یله
۱٬۳۹۷
تو این اندکی لشکر من مبین
۱٬۳۹۸
مراجوی با گرز بر پشت زین
۱٬۳۹۹
من امروز با این سپاه آن کنم
۱٬۴۰۰
کزین آمدن تان پشیمان کنم
۱٬۴۰۱
چنین گفت بیژن بفرخ پدر
۱٬۴۰۲
که ای نامور گرد پرخاشخر
۱٬۴۰۳
سرافراز و بیداردل پهلوان
۱٬۴۰۴
به پیری نه آنی که بودی جوان
۱٬۴۰۵
ترا با تژاو این همه پند چیست
۱٬۴۰۶
بترکی چنین مهر و پیوند چیست
۱٬۴۰۷
همی گرز و خنجر بباید کشید
۱٬۴۰۸
دل و مغز ایشان بباید درید
۱٬۴۰۹
برانگیخت اسپ و برآمد خروش
۱٬۴۱۰
نهادند گوپال و خنجر بدوش
۱٬۴۱۱
یکی تیره گرد از میان بردمید
۱٬۴۱۲
بدان سان که خورشید شد ناپدید
۱٬۴۱۳
جهان شد چو آبار بهمن سیاه
۱٬۴۱۴
ستاره ندیدند روشن نه ماه
۱٬۴۱۵
بقلب سپاه اندرون گیو گرد
۱٬۴۱۶
همی از جهان روشنایی ببرد
۱٬۴۱۷
بپیش اندرون بیژن تیزچنگ
۱٬۴۱۸
همی بزمگاه آمدش جای جنگ
۱٬۴۱۹
وزان سوی با تاج بر سر تژاو
۱٬۴۲۰
که بودیش با شیر درنده تاو
۱٬۴۲۱
یلانش همه نیکمردان و شیر
۱٬۴۲۲
که هرگز نشدشان دل از رزم سیر
۱٬۴۲۳
بسی برنیامد برین روزگار
۱٬۴۲۴
که آن ترک سیر آمد از کارزار
۱٬۴۲۵
سه بهره ز توران سپه کشته شد
۱٬۴۲۶
سربخت آن ترک برگشته شد
۱٬۴۲۷
همی شد گریزان تژاو دلیر
۱٬۴۲۸
پسش بیژن گیو برسان شیر
۱٬۴۲۹
خروشان و جوشان و نیزه بدست
۱٬۴۳۰
تو گفتی که غرنده شیرست مست
۱٬۴۳۱
یکی نیزه زد بر میان تژاو
۱٬۴۳۲
نماند آن زمان با تژاو ایچ تاو
۱٬۴۳۳
گراینده بدبند رومی زره
۱٬۴۳۴
بپیچید و بگشاد بند گره
۱٬۴۳۵
بیفگند نیزه بیازید چنگ
۱٬۴۳۶
چو بر کوه بر غرم تازد پلنگ
۱٬۴۳۷
بدان سان که شاهین رباید چکاو
۱٬۴۳۸
ربود آن گرانمایه تاج تژاو
۱٬۴۳۹
که افراسیابش بسر برنهاد
۱٬۴۴۰
نبودی جدا زو بخواب و بیاد
۱٬۴۴۱
چنین تا در دژ همی تاخت اسپ
۱٬۴۴۲
پساندرش بیژن چو آذرگشسپ
۱٬۴۴۳
چو نزدیکی دژ رسید اسپنوی
۱٬۴۴۴
بیامد خروشان پر از آب روی
۱٬۴۴۵
که از کین چنین پشت برگاشتی
۱٬۴۴۶
بدین دژ مرا خوار بگذاشتی
۱٬۴۴۷
سزد گر ز پس برنشانی مرا
۱٬۴۴۸
بدین ره بدشمن نمانی مرا
۱٬۴۴۹
تژاو سرافراز را دل بسوخت
۱٬۴۵۰
بکردار آتش رخش برفروخت
۱٬۴۵۱
فراز اسپنوی و تژاو از نشیب
۱٬۴۵۲
بدو داد در تاختن یک رکیب
۱٬۴۵۳
پس اندر نشاندش چو ماه دمان
۱٬۴۵۴
برآمد ز جا باره زیرش دنان
۱٬۴۵۵
همی تاخت چون گرد با اسپنوی
۱٬۴۵۶
سوی راه توران نهادند روی
۱٬۴۵۷
زمانی دوید اسپ جنگی تژاو
۱٬۴۵۸
نماند ایچ با اسپ و با مرد تاو
۱٬۴۵۹
تژاو آن زمان با پرستنده گفت
۱٬۴۶۰
که دشوار کار آمد ای خوب جفت
۱٬۴۶۱
فروماند این اسپ جنگی ز کار
۱٬۴۶۲
ز پس بدسگال آمد و پیش غار
۱٬۴۶۳
اگر دور از ایدر به بیژن رسم
۱٬۴۶۴
بکام بداندیش دشمن رسم
۱٬۴۶۵
ترا نیست دشمن بیکبارگی
۱٬۴۶۶
بمان تا برانم من این بارگی
۱٬۴۶۷
فرود آمد از اسپ او اسپنوی
۱٬۴۶۸
تژاو از غم او پر از آب روی
۱٬۴۶۹
سبکبار شد اسپ و تندی گرفت
۱٬۴۷۰
پسش بیژن گیو کندی گرفت
۱٬۴۷۱
چو دید آن رخ ماهروی اسپنوی
۱٬۴۷۲
ز گلبرگ روی و پر از مشک موی
۱٬۴۷۳
پس پشت خویش اندرش جای کرد
۱٬۴۷۴
سوی لشکر پهلوان رای کرد
۱٬۴۷۵
بشادی بیامد بدرگاه طوس
۱٬۴۷۶
ز درگاه برخاست آوای کوس
۱٬۴۷۷
که بیدار دل شیر جنگی سوار
۱٬۴۷۸
دمان با شکار آمد از مرغزار
۱٬۴۷۹
سپهدار و گردان پرخاشجوی
۱٬۴۸۰
بویرانی دژ نهادند روی
۱٬۴۸۱
ازان پس برفتند سوی گله
۱٬۴۸۲
که بودند بر دشت ترکان یله
۱٬۴۸۳
گرفتند هر یک کمندی بچنگ
۱٬۴۸۴
چنانچون بود ساز مردان جنگ
۱٬۴۸۵
بخم اندر آمد سر بارگی
۱٬۴۸۶
بیاراست لشکر بیکبارگی
۱٬۴۸۷
نشستند بر جایگاه تژاو
۱٬۴۸۸
سواران ایران پر از خشم و تاو
۱٬۴۸۹
تژاو غمی با دو دیده پرآب
۱٬۴۹۰
بیامد بنزدیک افراسیاب
۱٬۴۹۱
چنین گفت کامد سپهدار طوس
۱٬۴۹۲
ابا لشکری گشن و پیلان کوس
۱٬۴۹۳
پلاشان و آن نامداران مرد
۱٬۴۹۴
بخاک اندر آمد سرانشان ز گرد
۱٬۴۹۵
همه مرز و بوم آتش اندر زدند
۱٬۴۹۶
فسیله سراسر بهم برزدند
۱٬۴۹۷
چو بشنید افراسیاب این سخن
۱٬۴۹۸
غمی گشت و بر چاره افگند بن
۱٬۴۹۹
بپیران ویسه چنین گفت شاه
۱٬۵۰۰
که گفتم بیاور ز هر سو سپاه
۱٬۵۰۱
درنگ آمدت رای از کاهلی
۱٬۵۰۲
ز پیری گران گشته و بددلی
۱٬۵۰۳
نه دژ ماند اکنون نه اسپ و نه مرد
۱٬۵۰۴
نشستن نشاید بدین مرز کرد
۱٬۵۰۵
بسی خویش و پیوند ما برده گشت
۱٬۵۰۶
بسی مرد نیکاختر آزرده گشت
۱٬۵۰۷
کنون نیست امروز روز درنگ
۱٬۵۰۸
جهان گشت بر مرد بیدار تنگ
۱٬۵۰۹
جهاندار پیران هم اندر شتاب
۱٬۵۱۰
برون آمد از پیش افراسیاب
۱٬۵۱۱
ز هر مرز مردان جنگی بخواند
۱٬۵۱۲
سلیح و درم داد و لشکر براند
۱٬۵۱۳
چو آمد ز پهلو برون پهلوان
۱٬۵۱۴
همی نامزد کرد جای گوان
۱٬۵۱۵
سوی میمنه بارمان و تژاو
۱٬۵۱۶
سواران که دارند با شیر تاو
۱٬۵۱۷
چو نستهین گرد بر میسره
۱٬۵۱۸
کجا شیر بودی بچنگش بره
۱٬۵۱۹
جهان پر شد از نالهٔ کرنای
۱٬۵۲۰
ز غریدن کوس و هندی درای
۱٬۵۲۱
هوا سربسر سرخ و زرد و بنفش
۱٬۵۲۲
ز بس نیزه و گونهگونه درفش
۱٬۵۲۳
سپاهی ز جنگآوران صدهزار
۱٬۵۲۴
نهاده همه سر سوی کارزار
۱٬۵۲۵
ز دریا بدریا نبود ایچ راه
۱٬۵۲۶
ز اسپ و ز پیل و هیون و سپاه
۱٬۵۲۷
همی رفت لشکر گروها گروه
۱٬۵۲۸
نبد دشت پیدا نه دریا نه کوه
۱٬۵۲۹
بفرمود پیران که بیره روید
۱٬۵۳۰
از ایدر سوی راه کوته روید
۱٬۵۳۱
نباید که یابند خود آگهی
۱٬۵۳۲
ازین نامداران با فرهی
۱٬۵۳۳
مگر ناگهان بر سر آن گروه
۱٬۵۳۴
فرود آرم این گشن لشکر چو کوه
۱٬۵۳۵
برون کرد کارآگهان ناگهان
۱٬۵۳۶
همی جست بیدار کار جهان
۱٬۵۳۷
بتندی براه اندر آورد روی
۱٬۵۳۸
بسوی گروگرد شد جنگجوی
۱٬۵۳۹
میان سرخس است نزدیک طوس
۱٬۵۴۰
ز باورد برخاست آوای کوس
۱٬۵۴۱
بپیوست گفتار کارآگهان
۱٬۵۴۲
بپیران بگفتند یک یک نهان
۱٬۵۴۳
که ایشان همه میگسارند و مست
۱٬۵۴۴
شب و روز با جام پر می بدست
۱٬۵۴۵
سواری طلایه ندیدم براه
۱٬۵۴۶
نه اندیشهٔ رزم توران سپاه
۱٬۵۴۷
چو بشنید پیران یلان را بخواند
۱٬۵۴۸
ز لشکر فراوان سخنها براند
۱٬۵۴۹
که در رزم ما را چنین دستگاه
۱٬۵۵۰
نبودست هرگز بایران سپاه
۱٬۵۵۱
گزین کرد زان لشکر نامدار
۱٬۵۵۲
سواران شمشیرزن سیهزار
۱٬۵۵۳
برفتند نیمی گذشته ز شب
۱٬۵۵۴
نه بانگ تبیره نه بوق و جلب
۱٬۵۵۵
چو پیران سالار لشکر براند
۱٬۵۵۶
میان یلان هفت فرسنگ ماند
۱٬۵۵۷
نخستین رسیدند پیش گله
۱٬۵۵۸
کجا بود بر دشت توران یله
۱٬۵۵۹
گرفتند بسیار و کشتند نیز
۱٬۵۶۰
نبود از بد بخت مانند چیز
۱٬۵۶۱
گلهدار و چوپان بسی کشته شد
۱٬۵۶۲
سر بخت ایرانیان گشته شد
۱٬۵۶۳
وزان جایگه سوی ایران سپاه
۱٬۵۶۴
برفتند برسان گرد سیاه
۱٬۵۶۵
همه مست بودند ایرانیان
۱٬۵۶۶
گروهی نشسته گشاده میان
۱٬۵۶۷
بخیمه درون گیو بیدار بود
۱٬۵۶۸
سپهدار گودرز هشیار بود
۱٬۵۶۹
خروش آمد و بانگ زخم تبر
۱٬۵۷۰
سراسیمه شد گیو پرخاشخر
۱٬۵۷۱
ستاده ابر پیش پردهسرای
۱٬۵۷۲
یکی اسپ بر گستوان ور بپای
۱٬۵۷۳
برآشفت با خویشتن چون پلنگ
۱٬۵۷۴
ز بافیدن پای آمدش ننگ
۱٬۵۷۵
بیامد باسپ اندر آورد پای
۱٬۵۷۶
بکردار باد اندر آمد ز جای
۱٬۵۷۷
بپردهسرای سپهبد رسید
۱٬۵۷۸
ز گرد سپه آسمان تیره دید
۱٬۵۷۹
بدو گفت برخیز کامد سپاه
۱٬۵۸۰
یکی گرد برخاست ز اوردگاه
۱٬۵۸۱
وزان جایگه رفت نزد پدر
۱٬۵۸۲
بچنگ اندرون گرزهٔ گاو سر
۱٬۵۸۳
همی گشت بر گرد لشکر چو دود
۱٬۵۸۴
برانگیخت آن را که هشیار بود
۱٬۵۸۵
یکی جنگ با بیژن افگند پی
۱٬۵۸۶
که این دشت رزم است گر باغ می
۱٬۵۸۷
وزان پس بیامد سوی کارزار
۱٬۵۸۸
بره برشتابید چندی سوار
۱٬۵۸۹
بدان اندکی برکشیدند نخ
۱٬۵۹۰
سپاهی ز ترکان چو مور و ملخ
۱٬۵۹۱
همی کرد گودرز هر سو نگاه
۱٬۵۹۲
سپاه اندر آمد بگرد سپاه
۱٬۵۹۳
سراسیمه شد خفته از داروگیر
۱٬۵۹۴
برآمد یکی ابر بارانش تیر
۱٬۵۹۵
بزیر سر مست بالین نرم
۱٬۵۹۶
زبر گرز و گوپال و شمشیر گرم
۱٬۵۹۷
سپیده چو برزد سر از برج شیر
۱٬۵۹۸
بلشکر نگه کرد گیو دلیر
۱٬۵۹۹
همه دشت از ایرانیان کشته دید
۱٬۶۰۰
سر بخت بیدار برگشته دید
۱٬۶۰۱
دریده درفش و نگونسار کوس
۱٬۶۰۲
رخ زندگان تیره چون آبنوس
۱٬۶۰۳
سپهبد نگه کرد و گردان ندید
۱٬۶۰۴
ز لشکر دلیران و مردان ندید
۱٬۶۰۵
همه رزمگه سربسر کشته بود
۱٬۶۰۶
تنانشان بخون اندر آغشته بود
۱٬۶۰۷
پسر بیپدر شد پدر بیپسر
۱٬۶۰۸
همه لشگر گشن زیر و زبر
۱٬۶۰۹
به بیچارگی روی برگاشتند
۱٬۶۱۰
سراپرده و خیمه بگذاشتند
۱٬۶۱۱
نه کوس و نه لشکر نه بار و بنه
۱٬۶۱۲
همه میسره خسته و میمنه
۱٬۶۱۳
ازین گونه لشکر سوی کاسهرود
۱٬۶۱۴
برفتند بیمایه و تار و پود
۱٬۶۱۵
چنین آمد این گنبد تیزگرد
۱٬۶۱۶
گهی شادمانی دهد گاه درد
۱٬۶۱۷
سواران توران پس پشت طوس
۱٬۶۱۸
دلان پر ز کین و سران پر فسوس
۱٬۶۱۹
همی گرز بارید گویی ز ابر
۱٬۶۲۰
پس پشت بر جوشن و خود و گبر
۱٬۶۲۱
نبد کس برزم اندرون پایدار
۱٬۶۲۲
همه کوه کردند گردان حصار
۱٬۶۲۳
فرومانده اسپان و مردان جنگ
۱٬۶۲۴
یکی را نبد هوش و توش و نه هنگ
۱٬۶۲۵
سپاهی ازین گونه گشتند باز
۱٬۶۲۶
شده مانده از رزم و راه دراز
۱٬۶۲۷
ز هامون سپهبد سوی کوه شد
۱٬۶۲۸
ز پیکار ترکان بیاندوه شد
۱٬۶۲۹
فراوان کم آمد ز ایرانیان
۱٬۶۳۰
برآمد خروشی بدرد از میان
۱٬۶۳۱
همه خسته و بسته بد هرک زیست
۱٬۶۳۲
شد آن کشته بر خسته باید گریست
۱٬۶۳۳
نه تاج و نه تخت و نه پردهسرای
۱٬۶۳۴
نه اسپ و نه مردان جنگی بپای
۱٬۶۳۵
نه آباد بوم نه مردان کار
۱٬۶۳۶
نه آن خستگانرا کسی خواستار
۱٬۶۳۷
پدر بر پسر چند گریان شده
۱٬۶۳۸
وزان خستگان چند بریان شده
۱٬۶۳۹
چنین است رسم جهان جهان
۱٬۶۴۰
که کردار خویش از تو دارد نهان
۱٬۶۴۱
همی با تو در پرده بازی کند
۱٬۶۴۲
ز بیرون ترا بینیازی کند
۱٬۶۴۳
ز باد آمدی رفت خواهی به گرد
۱٬۶۴۴
چه دانی که با تو چه خواهند کرد
۱٬۶۴۵
ببند درازیم و در چنگ آز
۱٬۶۴۶
ندانیم باز آشکارا ز راز
۱٬۶۴۷
دو بهره ز ایرانیان کشته بود
۱٬۶۴۸
دگر خسته از رزم برگشته بود
۱٬۶۴۹
سپهبد ز پیکار دیوانه گشت
۱٬۶۵۰
دلش با خرد همچو بیگانه گشت
۱٬۶۵۱
بلشکرگه اندر می و خوان و بزم
۱٬۶۵۲
سپاه آرزو کرد بر جای رزم
۱٬۶۵۳
جهاندیده گودرز با پیر سر
۱٬۶۵۴
نه پور و نبیره نه بوم و نه بر
۱٬۶۵۵
نه آن خستگان را خورش نه پزشک
۱٬۶۵۶
همه جای غم بود و خونین سرشک
۱٬۶۵۷
جهاندیدگان پیش اوی آمدند
۱٬۶۵۸
شکسته دل و راهجوی آمدند
۱٬۶۵۹
یکی دیدبان بر سر کوه کرد
۱٬۶۶۰
کجا دیدگان سوی انبوه کرد
۱٬۶۶۱
طلایه فرستاد بر هر سویی
۱٬۶۶۲
مگر یابد آن درد را دارویی
۱٬۶۶۳
یکی نامداری ز ایرانیان
۱٬۶۶۴
بفرمود تا تنگ بندند میان
۱٬۶۶۵
دهد شاه را آگهی زین سخن
۱٬۶۶۶
که سالار لشکر چهه افگند بن
۱٬۶۶۷
چه روز بد آمد بایرانیان
۱٬۶۶۸
سران را ز بخشش سرآمد زیان
۱٬۶۶۹
رونده بر شاه برد آگهی
۱٬۶۷۰
که تیره شد آن روزگار مهی
۱٬۶۷۱
چو شاه دلیر این سخنها شنید
۱٬۶۷۲
بجوشید وز غم دلش بردمید
۱٬۶۷۳
ز کار برادر پر از درد بود
۱٬۶۷۴
بران درد بر درد لشکر فزود
۱٬۶۷۵
زبان کرد گویا بنفرین طوس
۱٬۶۷۶
شب تیره تا گاه بانگ خروس
۱٬۶۷۷
دبیر خردمند را پیش خواند
۱٬۶۷۸
دل آگنده بودش ز غم برفشاند
۱٬۶۷۹
یکی نامه بنوشت پر آب چشم
۱٬۶۸۰
ز بهر برادر پر از درد و خشم
۱٬۶۸۱
بسوی فریبرز کاوس شاه
۱٬۶۸۲
یکی سوی پرمایگان سپاه
۱٬۶۸۳
سر نامه بود از نخست آفرین
۱٬۶۸۴
چنانچون بود رسم آیین و دین
۱٬۶۸۵
بنام خداوند خورشید و ماه
۱٬۶۸۶
کجا داد بر نیکوی دستگاه
۱٬۶۸۷
جهان و مکان و زمان آفرید
۱٬۶۸۸
پی مور و پیل گران آفرید
۱٬۶۸۹
ازویست پیروزی و زو شکیب
۱٬۶۹۰
بنیک و ببد زو رسد کام و زیب
۱٬۶۹۱
خرد داد و جان و تن زورمند
۱٬۶۹۲
بزرگی و دیهیم و تخت بلند
۱٬۶۹۳
رهایی نیابد سر از بند اوی
۱٬۶۹۴
یکی را همه فر و اورند اوی
۱٬۶۹۵
یکی را دگر شوربختی دهد
۱٬۶۹۶
نیاز و غم و درد و سختی دهد
۱٬۶۹۷
ز رخشنده خورشید تا تیره خاک
۱٬۶۹۸
همه داد بینم ز یزدان پاک
۱٬۶۹۹
بشد طوس با کاویانی درفش
۱٬۷۰۰
ز لشکر چهل مرد زرینه کفش
۱٬۷۰۱
بتوران فرستادمش با سپاه
۱٬۷۰۲
برادر شد از کین نخستین تباه
۱٬۷۰۳
بایران چنو هیچ مهتر مباد
۱٬۷۰۴
وزین گونه سالار لشکر مباد
۱٬۷۰۵
دریغا برادر فرود جوان
۱٬۷۰۶
سر نامداران و پشت گوان
۱٬۷۰۷
ز کین پدر زار و گریان بدم
۱٬۷۰۸
بران درد یک چند بریان بدم
۱٬۷۰۹
کنون بر برادر بباید گریست
۱٬۷۱۰
ندانم مرا دشمن و دوست کیست
۱٬۷۱۱
مرو گفتم او را براه چرم
۱٬۷۱۲
مزن بر کلات و سپدکوه دم
۱٬۷۱۳
بران ره فرودست و با لشکرست
۱٬۷۱۴
همان کی نژاد است و کنداور است
۱٬۷۱۵
نداند که این لشکر از بن کیند
۱٬۷۱۶
از ایران سپاهند گر خود چیند
۱٬۷۱۷
ازان کوه جنگ آورد بیگمان
۱٬۷۱۸
فراوان سران را سرآرد زمان
۱٬۷۱۹
دریغ آنچنان گرد خسرونژاد
۱٬۷۲۰
که طوس فرومایه دادش بباد
۱٬۷۲۱
اگر پیش از این او سپهبد بدست
۱٬۷۲۲
ز کاوس شاه اختر بد بدست
۱٬۷۲۳
برزم اندرون نیز خواب آیدش
۱٬۷۲۴
چو بی مینشیند شتاب آیدش
۱٬۷۲۵
هنرها همه هست نزدیک اوی
۱٬۷۲۶
مبادا چنان جان تاریک اوی
۱٬۷۲۷
چو این نامه خوانی هماندر شتاب
۱٬۷۲۸
ز دل دور کن خورد آرام و خواب
۱٬۷۲۹
سبک طوس را بازگردان بجای
۱٬۷۳۰
ز فرمان مگرد و مزن هیچ رای
۱٬۷۳۱
سپهدار و سالار زرینه کفش
۱٬۷۳۲
تو می باش با کاویانی درفش
۱٬۷۳۳
سرافراز گودرز ازان انجمن
۱٬۷۳۴
بهر کار باشد ترا رای زن
۱٬۷۳۵
مکن هیچ در جنگ جستن شتاب
۱٬۷۳۶
ز می دور باش و مپیمای خواب
۱٬۷۳۷
بتندی مجو ایچ رزم از نخست
۱٬۷۳۸
همی باش تا خسته گردد درست
۱٬۷۳۹
ترا پیش رو گیو باشد بجنگ
۱٬۷۴۰
که با فر و برزست و چنگ پلنگ
۱٬۷۴۱
فرازآور از هر سوی ساز رزم
۱٬۷۴۲
مبادا که آید ترا رای بزم
۱٬۷۴۳
نهاد از بر نامه بر مهر شاه
۱٬۷۴۴
فرستاده را گفت برکش براه
۱٬۷۴۵
ز رفتن شب و روز ماسای هیچ
۱٬۷۴۶
بهر منزلی اسپ دیگر بسیچ
۱٬۷۴۷
بیامد فرستاده هم زین نشان
۱٬۷۴۸
بنزدیک آن نامور سرکشان
۱٬۷۴۹
بنزد فریبرز شد نامه دار
۱٬۷۵۰
بدو داد پس نامهٔ شهریار
۱٬۷۵۱
فریبرز طوس و یلان را بخواند
۱٬۷۵۲
ز کار گذشته فراوان براند
۱٬۷۵۳
همان نامور گیو و گودرز را
۱٬۷۵۴
سواران و گردان آن مرز را
۱٬۷۵۵
چو برخواند آن نامهٔ شهریار
۱٬۷۵۶
جهان را درختی نو آمد ببار
۱٬۷۵۷
بزرگان و شیران ایران زمین
۱٬۷۵۸
همه شاه را خواندند آفرین
۱٬۷۵۹
بیاورد طوس آن گرامی درفش
۱٬۷۶۰
ابا کوس و پیلان و زرینه کفش
۱٬۷۶۱
بنزد فریبرز بردند و گفت
۱٬۷۶۲
که آمد سزا را سزاوار جفت
۱٬۷۶۳
همه ساله بخت تو پیروز باد
۱٬۷۶۴
همه روزگار تو نوروز باد
۱٬۷۶۵
برفت و ببرد آنک بد نوذری
۱٬۷۶۶
سواران جنگآور و لشکری
۱٬۷۶۷
بنزدیک شاه آمد از دشت جنگ
۱٬۷۶۸
برهبر نکرد ایچگونه درنگ
۱٬۷۶۹
زمین را ببوسید در پیش شاه
۱٬۷۷۰
نکرد ایچ خسرو بدو در نگاه
۱٬۷۷۱
بدشنام بگشاد لب شهریار
۱٬۷۷۲
بران انجمن طوس را کرد خوار
۱٬۷۷۳
ازان پس بدو گفت کای بدنشان
۱٬۷۷۴
که کمباد نامت ز گردنکشان
۱٬۷۷۵
نترسی همی از جهاندار پاک
۱٬۷۷۶
ز گردان نیامد ترا شرم و باک
۱٬۷۷۷
نگفتم مرو سوی راه چرم
۱٬۷۷۸
برفتی و دادی دل من به غم
۱٬۷۷۹
نخستین بکین من آراستی
۱٬۷۸۰
نژاد سیاوش را کاستی
۱٬۷۸۱
برادر سرافراز جنگی فرود
۱٬۷۸۲
کجا هم چنو در زمانه نبود
۱٬۷۸۳
بکشتی کسی را که در کارزار
۱٬۷۸۴
چو تو لشکری خواستی روزکار
۱٬۷۸۵
وزان پس که رفتی بران رزمگاه
۱٬۷۸۶
نبودت به جز رامش و بزمگاه
۱٬۷۸۷
ترا جایگه نیست در شارستان
۱٬۷۸۸
بزیبد ترا بند و بیمارستان
۱٬۷۸۹
ترا پیش آزادگان کار نیست
۱٬۷۹۰
کجا مر ترا رای هشیار نیست
۱٬۷۹۱
سزاوار مسماری و بند و غل
۱٬۷۹۲
نه اندر خور تاج و دیهیم و مل
۱٬۷۹۳
نژاد منوچهر و ریش سپید
۱٬۷۹۴
ترا داد بر زندگانی امید
۱٬۷۹۵
وگرنه بفرمودمی تا سرت
۱٬۷۹۶
بداندیش کردی جدا از برت
۱٬۷۹۷
برو جاودان خانه زندان توست
۱٬۷۹۸
همان گوهر بد نگهبان توست
۱٬۷۹۹
ز پیشش براند و بفرمود بند
۱٬۸۰۰
به بند از دلش بیخ شادی بکند
۱٬۸۰۱
فریبرز بنهاد بر سر کلاه
۱٬۸۰۲
که هم پهلوان بود و هم پور شاه
۱٬۸۰۳
ازان پس بفرمود رهام را
۱٬۸۰۴
که پیدا کند با گهر نام را
۱٬۸۰۵
بدو گفت رو پیش پیران خرام
۱٬۸۰۶
ز من نزد آن پهلوان بر پیام
۱٬۸۰۷
بگویش که کردار گردان سپهر
۱٬۸۰۸
همیشه چنین بود پر درد و مهر
۱٬۸۰۹
یکی را برآرد بچرخ بلند
۱٬۸۱۰
یکی را کند زار و خوار و نژند
۱٬۸۱۱
کسی کو بلاجست گرد آن بود
۱٬۸۱۲
شبیخون نه کردار مردان بود
۱٬۸۱۳
شبیخون نسازند کنداوران
۱٬۸۱۴
کسی کو گراید بگرز گران
۱٬۸۱۵
تو گر با درنگی درنگ آوریم
۱٬۸۱۶
گرت رای جنگست جنگ آوریم
۱٬۸۱۷
ز پیش فریبرز رهام گرد
۱٬۸۱۸
برون رفت و پیغام و نامه ببرد
۱٬۸۱۹
بیامد طلایه بدیدش براه
۱٬۸۲۰
بپرسیدش از نام وز جایگاه
۱٬۸۲۱
بدو گفت رهام جنگی منم
۱٬۸۲۲
هنرمند و بیدار و سنگی منم
۱٬۸۲۳
پیام فریبرز کاوس شاه
۱٬۸۲۴
به پیران رسانم بدین رزمگاه
۱٬۸۲۵
ز پیش طلایه سواری چو گرد
۱٬۸۲۶
بیامد سخنها همه یاد کرد
۱٬۸۲۷
که رهام گودرز زان رزمگاه
۱٬۸۲۸
بیامد سوی پهلوان سپاه
۱٬۸۲۹
بفرمود تا پیش اوی آورند
۱٬۸۳۰
گشادهدل و تازهروی آورند
۱٬۸۳۱
سراینده رهام شد پیش اوی
۱٬۸۳۲
بترس از نهان بداندیش اوی
۱٬۸۳۳
چو پیران ورا دید بنواختش
۱٬۸۳۴
بپرسید و بر تخت بنشاختش
۱٬۸۳۵
برآورد رهام راز از نهفت
۱٬۸۳۶
پیام فریبرز با او بگفت
۱٬۸۳۷
چنین گفت پیران برهام گرد
۱٬۸۳۸
که این جنگ را خرد نتوان شمرد
۱٬۸۳۹
شما را بد این پیش دستی بجنگ
۱٬۸۴۰
ندیدیم با طوس رای و درنگ
۱٬۸۴۱
بمرز اندر آمد چو گرگ سترگ
۱٬۸۴۲
همی کشت بیباک خرد و بزرگ
۱٬۸۴۳
چه مایه بکشت و چه مایه ببرد
۱٬۸۴۴
بدو نیک این مرز یکسان شمرد
۱٬۸۴۵
مکافات این بد کنون یافتند
۱٬۸۴۶
اگر چند با کینه بشتافتند
۱٬۸۴۷
کنون گر تویی پهلوان سپاه
۱٬۸۴۸
چنانچون ترا باید از من بخواه
۱٬۸۴۹
گر ایدونک یک ماه خواهی درنگ
۱٬۸۵۰
ز لشکر نیاید سواری بجنگ
۱٬۸۵۱
وگر جنگ جویی منم برکنار
۱٬۸۵۲
بیارای و برکش صف کارزار
۱٬۸۵۳
چو یک مه بدین آرزو بشمرید
۱٬۸۵۴
که از مرز تورانزمین بگذرید
۱٬۸۵۵
برانید لشکر سوی مرز خویش
۱٬۸۵۶
ببینید یکسر همه ارز خویش
۱٬۸۵۷
وگرنه بجنگ اندر آرید چنگ
۱٬۸۵۸
مخواهید زین پس زمان و درنگ
۱٬۸۵۹
یکی خلعت آراست رهام را
۱٬۸۶۰
چنانچون بود درخور نام را
۱٬۸۶۱
بنزد فریبرز رهام گرد
۱٬۸۶۲
بیاورد نامه چنانچون ببرد
۱٬۸۶۳
فریبرز چون یافت روز درنگ
۱٬۸۶۴
بهر سو بیازید چون شیرچنگ
۱٬۸۶۵
سر بدرهها را گشادن گرفت
۱٬۸۶۶
نهاده همه رای دادن گرفت
۱٬۸۶۷
کشیدند و لشکر بیاراستند
۱٬۸۶۸
ز هر چیز لختی بپیراستند
۱٬۸۶۹
چو آمد سر ماه هنگام جنگ
۱٬۸۷۰
ز پیمان بگشتند و از نام و ننگ
۱٬۸۷۱
خروشی برآمد ز هر دو سپاه
۱٬۸۷۲
برفتند یکسر سوی رزمگاه
۱٬۸۷۳
ز بس ناله بوق و هندی درای
۱٬۸۷۴
همی آسمان اندر آمد ز جای
۱٬۸۷۵
هم از یال اسپان و دست و عنان
۱٬۸۷۶
ز گوپال و تیغ و کمان و سنان
۱٬۸۷۷
تو گفتی جهان دام نر اژدهاست
۱٬۸۷۸
وگر آسمان بر زمین گشت راست
۱٬۸۷۹
نبد پشه را روزگار گذر
۱٬۸۸۰
ز بس گرز و تیغ و سنان و سپر
۱٬۸۸۱
سوی میمنه گیو گودرز بود
۱٬۸۸۲
رد و موبد و مهتر مرز بود
۱٬۸۸۳
سوی میسره اشکش تیزچنگ
۱٬۸۸۴
که دریای خون راند هنگام جنگ
۱٬۸۸۵
یلان با فریبرز کاوس شاه
۱٬۸۸۶
درفش از پس پشت در قلبگاه
۱٬۸۸۷
فریبرز با لشکر خویش گفت
۱٬۸۸۸
که ما را هنرها شد اندر نهفت
۱٬۸۸۹
یک امروز چون شیر جنگ آوریم
۱٬۸۹۰
جهان بر بداندیش تنگ آوریم
۱٬۸۹۱
کزین ننگ تا جاودان بر سپاه
۱٬۸۹۲
بخندند همی گرز و رومی کلاه
۱٬۸۹۳
یکی تیرباران بکردند سخت
۱٬۸۹۴
چو باد خزانی که ریزد درخت
۱٬۸۹۵
تو گفتی هوا پر کرگس شدست
۱٬۸۹۶
زمین از پی پیل پامس شدست
۱٬۸۹۷
نبد بر هوا مرغ را جایگاه
۱٬۸۹۸
ز تیر و ز گرز و ز گرد سپاه
۱٬۸۹۹
درفشیدن تیغ الماس گون
۱٬۹۰۰
بکردار آتش بگرد اندرون
۱٬۹۰۱
تو گفتی زمین روی زنگی شدست
۱٬۹۰۲
ستاره دل پیل جنگی شدست
۱٬۹۰۳
ز بس نیزه و گرز و شمشیر تیز
۱٬۹۰۴
برآمد همی از جهان رستخیز
۱٬۹۰۵
ز قلب سپه گیو شد پیش صف
۱٬۹۰۶
خروشان و بر لب برآورده کف
۱٬۹۰۷
ابا نامداران گودرزیان
۱٬۹۰۸
کزیشان بدی راه سود و زیان
۱٬۹۰۹
بتیغ و بنیزه برآویختند
۱٬۹۱۰
همی ز آهن آتش فرو ریختند
۱٬۹۱۱
چو شد رزم گودرز و پیران درشت
۱٬۹۱۲
چو نهصد تن از تخم پیران بکشت
۱٬۹۱۳
چو دیدند لهاک و فرشیدورد
۱٬۹۱۴
کزان لشکر گشن برخاست گرد
۱٬۹۱۵
یکی حمله بردند برسوی گیو
۱٬۹۱۶
بران گرزداران و شیران نیو
۱٬۹۱۷
ببارید تیر از کمان سران
۱٬۹۱۸
بران نامداران جوشنوران
۱٬۹۱۹
چنان شد که کس روی کشور ندید
۱٬۹۲۰
ز بس کشتگان شد زمین ناپدید
۱٬۹۲۱
یکی پشت بر دیگری برنگاشت
۱٬۹۲۲
نه بگذاشت آن جایگه را که داشت
۱٬۹۲۳
چنین گفت هومان به فرشیدورد
۱٬۹۲۴
که با قلبگه جست باید نبرد
۱٬۹۲۵
فریبرز باید کزان قلبگاه
۱٬۹۲۶
گریزان بیاید ز پشت سپاه
۱٬۹۲۷
پس آسان بود جنگ با میمنه
۱٬۹۲۸
بچنگ آید آن رزمگاه و بنه
۱٬۹۲۹
برفتند پس تا بقلب سپاه
۱٬۹۳۰
بجنگ فریبرز کاوس شاه
۱٬۹۳۱
ز هومان گریزان بشد پهلوان
۱٬۹۳۲
شکست اندر آمد برزم گوان
۱٬۹۳۳
بدادند گردنکشان جای خویش
۱٬۹۳۴
نبودند گستاخ با رای خویش
۱٬۹۳۵
یکایک بدشمن سپردند جای
۱٬۹۳۶
ز گردان ایران نبد کس بپای
۱٬۹۳۷
بماندند بر جای کوس و درفش
۱٬۹۳۸
ز پیکارشان دیدهها شد بنفش
۱٬۹۳۹
دلیران بدشمن نمودند پشت
۱٬۹۴۰
ازان کارزار انده آمد بمشت
۱٬۹۴۱
نگون گشته کوس و درفش و سنان
۱٬۹۴۲
نبود ایچ پیدا رکیب از عنان
۱٬۹۴۳
چو دشمن ز هر سو بانبوه شد
۱٬۹۴۴
فریبرز بر دامن کوه شد
۱٬۹۴۵
برفتند ز ایرانیان هرک زیست
۱٬۹۴۶
بران زندگانی بباید گریست
۱٬۹۴۷
همی بود بر جای گودرز و گیو
۱٬۹۴۸
ز لشکر بسی نامبردار نیو
۱٬۹۴۹
چو گودرز کشواد بر قلبگاه
۱٬۹۵۰
درفش فریبرز کاوس شاه
۱٬۹۵۱
ندید و یلان سپه را ندید
۱٬۹۵۲
بکردار آتش دلش بردمید
۱٬۹۵۳
عنان کرد پیچان براه گریز
۱٬۹۵۴
برآمد ز گودرزیان رستخیز
۱٬۹۵۵
بدو گفت گیو ای سپهدار پیر
۱٬۹۵۶
بسی دیدهای گرز و گوپال و تیر
۱٬۹۵۷
اگر تو ز پیران بخواهی گریخت
۱٬۹۵۸
بباید بسر بر مرا خاک ریخت
۱٬۹۵۹
نماند کسی زنده اندر جهان
۱٬۹۶۰
دلیران و کارآزموده مهان
۱٬۹۶۱
ز مردن مرا و ترا چاره نیست
۱٬۹۶۲
درنگی تر از مرگ پتیاره نیست
۱٬۹۶۳
چو پیش آمد این روزگار درشت
۱٬۹۶۴
ترا روی بینند بهتر که پشت
۱٬۹۶۵
بپیچیم زین جایگه سوی جنگ
۱٬۹۶۶
نیاریم بر خاک کشواد ننگ
۱٬۹۶۷
ز دانا تو نشنیدی آن داستان
۱٬۹۶۸
که برگوید از گفتهٔ باستان
۱٬۹۶۹
که گر دو برادر نهد پشت پشت
۱٬۹۷۰
تن کوه را سنگ ماند بمشت
۱٬۹۷۱
تو باشی و هفتاد جنگی پسر
۱٬۹۷۲
ز دوده ستوده بسی نامور
۱٬۹۷۳
بخنجر دل دشمنان بشکنیم
۱٬۹۷۴
وگر کوه باشد ز بن برکنیم
۱٬۹۷۵
چو گودرز بشنید گفتار گیو
۱٬۹۷۶
بدید آن سر و ترگ بیدار نیو
۱٬۹۷۷
پشیمان شد از دانش و رای خویش
۱٬۹۷۸
بیفشارد بر جایگه پای خویش
۱٬۹۷۹
گرازه برون آمد و گستهم
۱٬۹۸۰
ابا برته و زنگهٔ یل بهم
۱٬۹۸۱
بخوردند سوگندهای گران
۱٬۹۸۲
که پیمان شکستن نبود اندران
۱٬۹۸۳
کزین رزمگه برنتابیم روی
۱٬۹۸۴
گر از گرز خون اندر آید بجوی
۱٬۹۸۵
وزان جایگه ران بیفشاردند
۱٬۹۸۶
برزم اندرون گرز بگذاردند
۱٬۹۸۷
ز هر سو سپه بیکران کشته شد
۱٬۹۸۸
زمانه همی بر بدی گشته شد
۱٬۹۸۹
به بیژن چنین گفت گودرز پیر
۱٬۹۹۰
کز ایدر برو زود برسان تیر
۱٬۹۹۱
بسوی فریبرز برکش عنان
۱٬۹۹۲
بپیش من آر اختر کاویان
۱٬۹۹۳
مگر خود فریبرز با آن درفش
۱٬۹۹۴
بیاید کند روی دشمن بنفش
۱٬۹۹۵
چو بشنید بیژن برانگیخت اسپ
۱٬۹۹۶
بیامد بکردار آذرگشسپ
۱٬۹۹۷
بنزد فریبرز و با او بگفت
۱٬۹۹۸
که ایدر چه داری سپه در نهفت
۱٬۹۹۹
عنان را چو گردان یکی برگرای
۲٬۰۰۰
برین کوه سر بر فزون زین مپای
۲٬۰۰۱
اگر تو نیایی مرا ده درفش
۲٬۰۰۲
سواران و این تیغهای بنفش
۲٬۰۰۳
چو بیژن سخن با فریبرز گفت
۲٬۰۰۴
نکرد او خرد با دل خویش جفت
۲٬۰۰۵
یکی بانگ برزد به بیژن که رو
۲٬۰۰۶
که در کار تندی و در جنگ نو
۲٬۰۰۷
مرا شاه داد این درفش و سپاه
۲٬۰۰۸
همین پهلوانی و تخت و کلاه
۲٬۰۰۹
درفش از در بیژن گیو نیست
۲٬۰۱۰
نه اندر جهان سربسر نیو نیست
۲٬۰۱۱
یکی تیغ بگرفت بیژن بنفش
۲٬۰۱۲
بزد ناگهان بر میان درفش
۲٬۰۱۳
بدو نیمه کرد اختر کاویان
۲٬۰۱۴
یکی نیمه برداشت گرد از میان
۲٬۰۱۵
بیامد که آرد بنزد سپاه
۲٬۰۱۶
چو ترکان بدیدند اختر براه
۲٬۰۱۷
یکی شیردل لشکری جنگجوی
۲٬۰۱۸
همه سوی بیژن نهادند روی
۲٬۰۱۹
کشیدند گوپال و تیغ بنفش
۲٬۰۲۰
به پیکار آن کاویانی درفش
۲٬۰۲۱
چنین گفت هومان که آن اخترست
۲٬۰۲۲
که نیروی ایران بدو اندر است
۲٬۰۲۳
درفش بنفش ار بچنگ آوریم
۲٬۰۲۴
جهان جمله بر شاه تنگ آوریم
۲٬۰۲۵
کمان را بزه کرد بیژن چو گرد
۲٬۰۲۶
بریشان یکی تیرباران بکرد
۲٬۰۲۷
سپه یکسر از تیر او دور شد
۲٬۰۲۸
همی گرگ درنده را سور شد
۲٬۰۲۹
بگفتند با گیو و با گستهم
۲٬۰۳۰
سواران که بودند با او بهم
۲٬۰۳۱
که مان رفت باید بتوران سپاه
۲٬۰۳۲
ربودن ازیشان همی تاج و گاه
۲٬۰۳۳
ز گردان ایران دلاور سران
۲٬۰۳۴
برفتند بسیار نیزهوران
۲٬۰۳۵
بکشتند زیشان فراوان سوار
۲٬۰۳۶
بیامد ز ره بیژن نامدار
۲٬۰۳۷
سپاه اندر آمد بگرد درفش
۲٬۰۳۸
هوا شد ز گرد سواران بنفش
۲٬۰۳۹
دگر باره از جای برخاستند
۲٬۰۴۰
بران دشت رزمی نو آراستند
۲٬۰۴۱
به پیش سپه کشته شد ریونیز
۲٬۰۴۲
که کاوس را بد چو جان عزیز
۲٬۰۴۳
یکی تاجور شاه کهتر پسر
۲٬۰۴۴
نیاز فریبرز و جان پدر
۲٬۰۴۵
سر و تاج او اندر آمد بخاک
۲٬۰۴۶
بسی نامور جامه کردند چاک
۲٬۰۴۷
ازان پس خروشی برآورد گیو
۲٬۰۴۸
که ای نامداران و گردان نیو
۲٬۰۴۹
چنویی نبود اندرین رزمگاه
۲٬۰۵۰
جوان و سرافراز و فرزند شاه
۲٬۰۵۱
نبیره جهاندار کاوس پیر
۲٬۰۵۲
سه تن کشته شد زار بر خیره خیر
۲٬۰۵۳
فرود سیاوش چون ریونیز
۲٬۰۵۴
بگیتی فزون زین شگفتی چه چیز
۲٬۰۵۵
اگر تاج آن نارسیده جوان
۲٬۰۵۶
بدشمن رسد شرم دارد روان
۲٬۰۵۷
اگر من بجنبم ازین رزمگاه
۲٬۰۵۸
شکست اندر آید بایران سپاه
۲٬۰۵۹
نباید که آن افسر شهریار
۲٬۰۶۰
بترکان رسد در صف کارزار
۲٬۰۶۱
فزاید بر این ننگها ننگ نیز
۲٬۰۶۲
ازین افسر و کشتن ریو نیز
۲٬۰۶۳
چنان بد که بشنید آواز گیو
۲٬۰۶۴
سپهبد سرافراز پیران نیو
۲٬۰۶۵
برامد بنوی یکی کارزار
۲٬۰۶۶
ز لشکر بران افسر نامدار
۲٬۰۶۷
فراوان ز هر سو سپه کشته شد
۲٬۰۶۸
سربخت گردنکشان گشته شد
۲٬۰۶۹
برآویخت چون شیر بهرام گرد
۲٬۰۷۰
بنیزه بریشان یکی حمله برد
۲٬۰۷۱
بنوک سنان تاج را برگرفت
۲٬۰۷۲
دو لشکر بدو مانده اندر شگفت
۲٬۰۷۳
همی بود زان گونه تا تیره گشت
۲٬۰۷۴
همی دیده از تیرگی خیره گشت
۲٬۰۷۵
چنین هر زمانی برآشوفتند
۲٬۰۷۶
همی بر سر یکدگر کوفتند
۲٬۰۷۷
ز گودرزیان هشت تن زنده بود
۲٬۰۷۸
بران رزمگه دیگر افگنده بود
۲٬۰۷۹
هم از تخمهٔ گیو چون بیست و پنج
۲٬۰۸۰
که بودند زیبای دیهیم و گنج
۲٬۰۸۱
هم از تخم کاوس هفتاد مرد
۲٬۰۸۲
سواران و شیران روز نبرد
۲٬۰۸۳
جز از ریونیز آن سر تاجدار
۲٬۰۸۴
سزد گر نیاید کسی در شمار
۲٬۰۸۵
چو سیصد تن از تخم افراسیاب
۲٬۰۸۶
کجا بختشان اندر آمد بخواب
۲٬۰۸۷
ز خویشان پیران چو نهصد سوار
۲٬۰۸۸
کم آمد برین روز در کارزار
۲٬۰۸۹
همان دست پیران بد و روز اوی
۲٬۰۹۰
ازان اختر گیتیافروز اوی
۲٬۰۹۱
نبد روز پیکار ایرانیان
۲٬۰۹۲
ازان جنگ جستن سرآمد زمان
۲٬۰۹۳
از آوردگه روی برگاشتند
۲٬۰۹۴
همی خستگان خوار بگذاشتند
۲٬۰۹۵
بدانگه کجا بخت برگشته بود
۲٬۰۹۶
دمان بارهٔ گستهم کشته بود
۲٬۰۹۷
پیاده همی رفت نیزه بدست
۲٬۰۹۸
ابا جوشن و خود برسان مست
۲٬۰۹۹
چو بیژن بگستهم نزدیک شد
۲٬۱۰۰
شب آمد همی روز تاریک شد
۲٬۱۰۱
بدو گفت هین برنشین از پسم
۲٬۱۰۲
گرامیتر از تو نباشد کسم
۲٬۱۰۳
نشستند هر دو بران بارگی
۲٬۱۰۴
چو خورشید شد تیره یکبارگی
۲٬۱۰۵
همه سوی آن دامن کوهسار
۲٬۱۰۶
گریزان برفتند برگشته کار
۲٬۱۰۷
سواران ترکان همه شاددل
۲٬۱۰۸
ز رنج و ز غم گشته آزاددل
۲٬۱۰۹
بلشکرگه خویش بازآمدند
۲٬۱۱۰
گرازنده و بزم ساز آمدند
۲٬۱۱۱
ز گردان ایران برآمد خروش
۲٬۱۱۲
همی کر شد از نالهٔ کوس گوش
۲٬۱۱۳
دوان رفت بهرام پیش پدر
۲٬۱۱۴
که ای پهلوان یلان سربسر
۲٬۱۱۵
بدانگه که آن تاج برداشتم
۲٬۱۱۶
بنیزه بابراندر افراشتم
۲٬۱۱۷
یکی تازیانه ز من گم شدست
۲٬۱۱۸
چو گیرند بیمایه ترکان بدست
۲٬۱۱۹
ببهرام بر چند باشد فسوس
۲٬۱۲۰
جهان پیش چشمم شود آبنوس
۲٬۱۲۱
نبشته بران چرم نام منست
۲٬۱۲۲
سپهدار پیران بگیرد بدست
۲٬۱۲۳
شوم تیز و تازانه بازآورم
۲٬۱۲۴
اگر چند رنج دراز آورم
۲٬۱۲۵
مرا این ز اختر بد آید همی
۲٬۱۲۶
که نامم بخاک اندر آید همی
۲٬۱۲۷
بدو گفت گودرز پیر ای پسر
۲٬۱۲۸
همی بخت خویش اندر آری بسر
۲٬۱۲۹
ز بهر یکی چوب بسته دوال
۲٬۱۳۰
شوی در دم اختر شوم فال
۲٬۱۳۱
چنین گفت بهرام جنگی که من
۲٬۱۳۲
نیم بهتر از دوده و انجمن
۲٬۱۳۳
بجایی توان مرد کاید زمان
۲٬۱۳۴
بکژی چرا برد باید گمان
۲٬۱۳۵
بدو گفت گیو ای برادر مشو
۲٬۱۳۶
فراوان مرا تازیانهست نو
۲٬۱۳۷
یکی شوشهٔ زر بسیم اندر است
۲٬۱۳۸
دو شیبش ز خوشاب وز گوهرست
۲٬۱۳۹
فرنگیس چون گنج بگشاد سر
۲٬۱۴۰
مرا داد چندان سلیح و کمر
۲٬۱۴۱
من آن درع و تازانه برداشتم
۲٬۱۴۲
بتوران دگر خوار بگذاشتم
۲٬۱۴۳
یکی نیز بخشید کاوس شاه
۲٬۱۴۴
ز زر وز گوهر چو تابنده ماه
۲٬۱۴۵
دگر پنج دارم همه زرنگار
۲٬۱۴۶
برو بافته گوهر شاهوار
۲٬۱۴۷
ترا بخشم این هفت ز ایدر مرو
۲٬۱۴۸
یکی جنگ خیره میارای نو
۲٬۱۴۹
چنین گفت با گیو بهرام گرد
۲٬۱۵۰
که این ننگ را خرد نتوان شمرد
۲٬۱۵۱
شما را ز رنگ و نگارست گفت
۲٬۱۵۲
مرا آنک شد نام با ننگ جفت
۲٬۱۵۳
گر ایدونک تازانه بازآورم
۲٬۱۵۴
وگر سر ز گوشش بگاز آورم
۲٬۱۵۵
بر او رای یزدان دگرگونه بود
۲٬۱۵۶
همان گردش بخت وارونه بود
۲٬۱۵۷
هرانگه که بخت اندر آید بخواب
۲٬۱۵۸
ترا گفت دانا نیاید صواب
۲٬۱۵۹
بزد اسپ و آمد بران رزمگاه
۲٬۱۶۰
درخشان شده روی گیتی ز ماه
۲٬۱۶۱
همی زار بگریست بر کشتگان
۲٬۱۶۲
بران داغ دل بختبرگشتگان
۲٬۱۶۳
تن ریونیز اندران خون و خاک
۲٬۱۶۴
شده غرق و خفتان برو چاک چاک
۲٬۱۶۵
همی زار بگریست بهرام شیر
۲٬۱۶۶
که زار ای جوان سوار دلیر
۲٬۱۶۷
چو تو کشته اکنون چه یک مشت خاک
۲٬۱۶۸
بزرگان بایوان تو اندر مغاک
۲٬۱۶۹
بران کشتگان بر یکایک بگشت
۲٬۱۷۰
که بودند افگنده بر پهندشت
۲٬۱۷۱
ازان نامداران یکی خسته بود
۲٬۱۷۲
بشمشیر ازیشان بجان رسته بود
۲٬۱۷۳
همی بازدانست بهرام را
۲٬۱۷۴
بنالید و پرسید زو نام را
۲٬۱۷۵
بدو گفت کای شیر من زندهام
۲٬۱۷۶
بر کشتگان خوار افگندهام
۲٬۱۷۷
سه روزست تا نان و آب آرزوست
۲٬۱۷۸
مرا بر یکی جامه خواب آرزوست
۲٬۱۷۹
بشد تیز بهرام تا پیش اوی
۲٬۱۸۰
بدل مهربان و بتن خویش اوی
۲٬۱۸۱
برو گشت گریان و رخ را بخست
۲٬۱۸۲
بدرید پیراهن او را ببست
۲٬۱۸۳
بدو گفت مندیش کز خستگیست
۲٬۱۸۴
تبه بودن این ز نابستگیست
۲٬۱۸۵
چو بستم کنون سوی لشکر شوی
۲٬۱۸۶
وزین خستگی زود بهتر شوی
۲٬۱۸۷
یکی تازیانه بدین رزمگاه
۲٬۱۸۸
ز من گم شدست از پی تاج شاه
۲٬۱۸۹
چو آن بازیابم بیایم برت
۲٬۱۹۰
رسانم بزودی سوی لشکرت
۲٬۱۹۱
وزانجا سوی قلب لشکر شتافت
۲٬۱۹۲
همی جست تا تازیانه بیافت
۲٬۱۹۳
میان تل کشتگان اندرون
۲٬۱۹۴
برآمیخته خاک بسیار و خون
۲٬۱۹۵
فرود آمد از باره آن برگرفت
۲٬۱۹۶
وزانجا خروشیدن اندر گرفت
۲٬۱۹۷
خروش دم مادیان یافت اسپ
۲٬۱۹۸
بجوشید برسان آذرگشسپ
۲٬۱۹۹
سوی مادیان روی بنهاد تفت
۲٬۲۰۰
غمی گشت بهرام و از پس برفت
۲٬۲۰۱
همی شد دمان تا رسید اندروی
۲٬۲۰۲
ز ترگ و ز خفتان پر از آب روی
۲٬۲۰۳
چو بگرفت هم در زمان برنشست
۲٬۲۰۴
یکی تیغ هندی گرفته بدست
۲٬۲۰۵
چو بفشارد ران هیچ نگذارد پی
۲٬۲۰۶
سوار و تن باره پرخاک و خوی
۲٬۲۰۷
چنان تنگدل شد بیکبارگی
۲٬۲۰۸
که شمشیر زد بر پی بارگی
۲٬۲۰۹
وزان جایگه تا بدین رزمگاه
۲٬۲۱۰
پیاده بپیمود چون باد راه
۲٬۲۱۱
سراسر همه دشت پرکشته دید
۲٬۲۱۲
زمین چون گل و ارغوان کشته دید
۲٬۲۱۳
همی گفت کاکنون چه سازیم روی
۲٬۲۱۴
بر این دشت بیبارگی راهجوی
۲٬۲۱۵
ازو سرکشان آگهی یافتند
۲٬۲۱۶
سواری صد از قلب بشتافتند
۲٬۲۱۷
که او را بگیرند زان رزمگاه
۲٬۲۱۸
برندش بر پهلوان سپاه
۲٬۲۱۹
کمان را بزه کرد بهرام شیر
۲٬۲۲۰
ببارید تیر از کمان دلیر
۲٬۲۲۱
چو تیری یکی در کمان راندی
۲٬۲۲۲
بپیرامنش کس کجا ماندی
۲٬۲۲۳
ازیشان فراوان بخست و بکشت
۲٬۲۲۴
پیاده نپیچید و ننمود پشت
۲٬۲۲۵
سواران همه بازگشتند ازوی
۲٬۲۲۶
بنزدیک پیران نهادند روی
۲٬۲۲۷
چو لشکر ز بهرام شد ناپدید
۲٬۲۲۸
ز هر سو بسی تیر گرد آورید
۲٬۲۲۹
چو لشکر بیامد بر پهلوان
۲٬۲۳۰
بگفتند با او سراسر گوان
۲٬۲۳۱
فراوان سخن رفت زان رزمساز
۲٬۲۳۲
ز پیکار او آشکارا و راز
۲٬۲۳۳
بگفتند کاینت هژبر دلیر
۲٬۲۳۴
پیاده نگردد خود از جنگ سیر
۲٬۲۳۵
بپرسید پیران که این مرد کیست
۲٬۲۳۶
ازان نامداران ورانام چیست
۲٬۲۳۷
یکی گفت بهرام شیراوژن است
۲٬۲۳۸
که لشکر سراسر بدو روشن است
۲٬۲۳۹
برویین چنین گفت پیران که خیز
۲٬۲۴۰
که بهرام را نیست جای گریز
۲٬۲۴۱
مگر زنده او را بچنگ آوری
۲٬۲۴۲
زمانه براساید از داوری
۲٬۲۴۳
ز لشکر کسی را که باید ببر
۲٬۲۴۴
کجا نامدارست و پرخاشخر
۲٬۲۴۵
چو بشنید رویین بیامد دمان
۲٬۲۴۶
نبودش بس اندیشهٔ بدگمان
۲٬۲۴۷
بر تیر بنشست بهرام شیر
۲٬۲۴۸
نهاده سپر بر سر و چرخ زیر
۲٬۲۴۹
یکی تیرباران برویین بکرد
۲٬۲۵۰
که شد ماه تابنده چون لاژورد
۲٬۲۵۱
چو رویین پیران ز تیرش بخست
۲٬۲۵۲
یلان را همه کند شد پای و دست
۲٬۲۵۳
بسستی بر پهلوان آمدند
۲٬۲۵۴
پر از درد و تیرهروان آمدند
۲٬۲۵۵
که هرگز چنین یک پیاده بجنگ
۲٬۲۵۶
ز دریا ندیدیم جنگی نهنگ
۲٬۲۵۷
چو بشنید پیران غمی گشت سخت
۲٬۲۵۸
بلرزید برسان برگ درخت
۲٬۲۵۹
نشست از بر بارهٔ تند تاز
۲٬۲۶۰
همی رفت با او بسی رزمساز
۲٬۲۶۱
بیامد بدو گفت کای نامدار
۲٬۲۶۲
پیاده چرا ساختی کارزار
۲٬۲۶۳
نه تو با سیاوش بتوران بدی
۲٬۲۶۴
همانا بپرخاش و سوران بدی
۲٬۲۶۵
مرا با تو نان و نمک خوردن است
۲٬۲۶۶
نشستن همان مهر پروردن است
۲٬۲۶۷
نباید که با این نژاد و گهر
۲٬۲۶۸
بدین شیرمردی و چندین هنر
۲٬۲۶۹
ز بالا بخاک اندر آید سرت
۲٬۲۷۰
بسوزد دل مهربان مادرت
۲٬۲۷۱
بیا تا بسازیم سوگند و بند
۲٬۲۷۲
براهی که آید دلت را پسند
۲٬۲۷۳
ازان پس یکی با تو خویشی کنیم
۲٬۲۷۴
چو خویشی بود رای بیشی کنیم
۲٬۲۷۵
پیاده تو با لشکری نامدار
۲٬۲۷۶
نتابی مخور باتنت زینهار
۲٬۲۷۷
بدو گفت بهرام کای پهلوان
۲٬۲۷۸
خردمند و بیناو روشنروان
۲٬۲۷۹
مرا حاجت از تو یکی بارگیست
۲٬۲۸۰
وگر نه مرا جنگ یکبارگیست
۲٬۲۸۱
بدو گفت پیران که ای نامجوی
۲٬۲۸۲
ندانی که این رای را نیست روی
۲٬۲۸۳
ترا این به آید که گفتم سخن
۲٬۲۸۴
دلیری و بر خیره تندی مکن
۲٬۲۸۵
ببین تا سواران آن انجمن
۲٬۲۸۶
نهند این چنین ننگ بر خویشتن
۲٬۲۸۷
که چندین تن از تخمهٔ مهتران
۲٬۲۸۸
ز دیهیم داران و کنداوران
۲٬۲۸۹
ز پیکار تو کشته و خسته شد
۲٬۲۹۰
چنین رزم ناگاه پیوسته شد
۲٬۲۹۱
که جوید گذر سوی ایران کنون
۲٬۲۹۲
مگر آنک جوشد ورا مغز و خون
۲٬۲۹۳
اگر نیستی رنج افراسیاب
۲٬۲۹۴
که گردد سرش زین سخن پرشتاب
۲٬۲۹۵
ترا بارگی دادمی ای جوان
۲٬۲۹۶
بدان تات بردی بر پهلوان
۲٬۲۹۷
برفت او و آمد ز لشکر تژاو
۲٬۲۹۸
سواری که بودیش با شیر تاو
۲٬۲۹۹
ز پیران بپرسید و پیران بگفت
۲٬۳۰۰
که بهرام را از یلان نیست جفت
۲٬۳۰۱
بمهرش بدادم بسی پند خوب
۲٬۳۰۲
نمودم بدو راه و پیوند خوب
۲٬۳۰۳
سخن را نبد بر دلش هیچ راه
۲٬۳۰۴
همی راه جوید بایران سپاه
۲٬۳۰۵
بپیران چنین گفت جنگی تژاو
۲٬۳۰۶
که با مهر جان ترا نیست تاو
۲٬۳۰۷
شوم گر پیاده بچنگ آرمش
۲٬۳۰۸
سر اندر زمان زیر سنگ آرمش
۲٬۳۰۹
بیامد شتابان بدان رزمگاه
۲٬۳۱۰
کجا بود بهرام یل بیسپاه
۲٬۳۱۱
چو بهرام را دید نیزه بدست
۲٬۳۱۲
یکی برخروشید چون پیل مست
۲٬۳۱۳
بدو گفت ازین لشکر نامدار
۲٬۳۱۴
پیاده یکی مرد و چندین سوار
۲٬۳۱۵
بایران گرازید خواهی همی
۲٬۳۱۶
سرت برفرازید خواهی همی
۲٬۳۱۷
سران را سپردی سر اندر زمان
۲٬۳۱۸
گه آمد که بر تو سرآید زمان
۲٬۳۱۹
پس آنگه بفرمود کاندر نهید
۲٬۳۲۰
بتیر و بگرز و بژوپین دهید
۲٬۳۲۱
برو انجمن شد یکی لشکری
۲٬۳۲۲
هرانکس که بد از دلیران سری
۲٬۳۲۳
کمان را بزه کرد بهرام گرد
۲٬۳۲۴
بتیر از هوا روشنایی ببرد
۲٬۳۲۵
چو تیر اسپری شد سوی نیزه گشت
۲٬۳۲۶
چو دریای خون شد همه کوه و دشت
۲٬۳۲۷
چو نیزه قلم شد بگرز و بتیغ
۲٬۳۲۸
همی خون چکانید بر تیره میغ
۲٬۳۲۹
چو رزمش برین گونه پیوسته شد
۲٬۳۳۰
بتیرش دلاور بسی خسته شد
۲٬۳۳۱
چو بهرام یل گشت بیتوش و تاو
۲٬۳۳۲
پس پشت او اندر آمد تژاو
۲٬۳۳۳
یکی تیغ زد بر سر کتف اوی
۲٬۳۳۴
که شیر اندر آمد ز بالا بروی
۲٬۳۳۵
جدا شد ز تن دست خنجرگزار
۲٬۳۳۶
فروماند از رزم و برگشت کار
۲٬۳۳۷
تژاو ستمگاره را دل بسوخت
۲٬۳۳۸
بکردار آتش رخش برفروخت
۲٬۳۳۹
بپیچید ازو روی پر درد و شرم
۲٬۳۴۰
بجوش آمدش در جگر خون گرم
۲٬۳۴۱
چو خورشید تابنده بنمود پشت
۲٬۳۴۲
دل گیو گشت از برادر درشت
۲٬۳۴۳
ببیژن چنین گفت کای رهنمای
۲٬۳۴۴
برادر نیامد همی باز جای
۲٬۳۴۵
بباید شدن تا وراکار چیست
۲٬۳۴۶
نباید که بر رفته باید گریست
۲٬۳۴۷
دلیران برفتند هر دو چو گرد
۲٬۳۴۸
بدان جای پرخاش و ننگ و نبرد
۲٬۳۴۹
بدیدار بهرامشان بد نیاز
۲٬۳۵۰
همی خسته و کشته جستند باز
۲٬۳۵۱
همه دشت پرخسته و کشته بود
۲٬۳۵۲
جهانی بخون اندر آغشته بود
۲٬۳۵۳
دلیران چو بهرام را یافتند
۲٬۳۵۴
پر از آب و خون دیده بشتافتند
۲٬۳۵۵
بخاک و بخون اندر افگنده خوار
۲٬۳۵۶
فتاده ازو دست و برگشته کار
۲٬۳۵۷
همی ریخت آب از بر چهراوی
۲٬۳۵۸
پر از خون دو تن دیده از مهر اوی
۲٬۳۵۹
چو بازآمدش هوش بگشاد چشم
۲٬۳۶۰
تنش پر ز خون بود و دل پر ز خشم
۲٬۳۶۱
چنین گفت با گیو کای نامجوی
۲٬۳۶۲
مرا چون بپوشی بتابوت روی
۲٬۳۶۳
تو کین برادر بخواه از تژاو
۲٬۳۶۴
ندارد مگر گاو با شیر تاو
۲٬۳۶۵
مرا دید پیران ویسه نخست
۲٬۳۶۶
که با من بدش روزگاری نشست
۲٬۳۶۷
همه نامداران و گردان چین
۲٬۳۶۸
بجستند با من بغاز کین
۲٬۳۶۹
تن من تژاو جفاپیشه خست
۲٬۳۷۰
نکرد ایچ یاد از نژاد و نشست
۲٬۳۷۱
چو بهرام گرد این سخن یاد کرد
۲٬۳۷۲
ببارید گیو از مژه آب زرد
۲٬۳۷۳
بدادار دارنده سوگند خورد
۲٬۳۷۴
بروز سپید و شب لاژورد
۲٬۳۷۵
که جز ترگ رومی نبیند سرم
۲٬۳۷۶
مگر کین بهرام بازآورم
۲٬۳۷۷
پر از درد و پر کین بزین برنشست
۲٬۳۷۸
یکی تیغ هندی گرفته بدست
۲٬۳۷۹
بدانگه که شد روی گیتی سیاه
۲٬۳۸۰
تژاو از طلایه برآمد براه
۲٬۳۸۱
چو از دور گیو دلیرش بدید
۲٬۳۸۲
عنان را بپیچید و دم درکشید
۲٬۳۸۳
چو دانست کز لشکر اندر گذشت
۲٬۳۸۴
ز گردان و گردنکشان دور گشت
۲٬۳۸۵
سوی او بیفکند پیچان کمند
۲٬۳۸۶
میان تژاو اندر آمد به بند
۲٬۳۸۷
بران اندر آورد و برگشت زود
۲٬۳۸۸
پس آسانش از پشت زین در ربود
۲٬۳۸۹
بخاک اندر افگند خوار و نژند
۲٬۳۹۰
فرود آمد و دست کردش به بند
۲٬۳۹۱
نشست از بر اسپ و او را کشان
۲٬۳۹۲
پس اندر همی برد چون بیهشان
۲٬۳۹۳
چنین گفت با او بخواهش تژاو
۲٬۳۹۴
که با من نماند ای دلیر ایچ تاو
۲٬۳۹۵
چه کردم کزین بیشمار انجمن
۲٬۳۹۶
شب تیره دوزخ نمودی بمن
۲٬۳۹۷
بزد بر سرش تازیانه دویست
۲٬۳۹۸
بدو گفت کین جای گفتار نیست
۲٬۳۹۹
ندانی همی ای بد شور بخت
۲٬۴۰۰
که در باغ کین تازه کشتی درخت
۲٬۴۰۱
که بالاش با چرخ همبر بود
۲٬۴۰۲
تنش خون خورد بار او سر بود
۲٬۴۰۳
شکار تو بهرام باید بجنگ
۲٬۴۰۴
ببینی کنون زخم کام نهنگ
۲٬۴۰۵
چنین گفت با گیو جنگی تژاو
۲٬۴۰۶
که تو چون عقابی و من چون چکاو
۲٬۴۰۷
ز بهرام بر بد نبردم گمان
۲٬۴۰۸
نه او را بدست من آمد زمان
۲٬۴۰۹
که من چون رسیدم سواران چین
۲٬۴۱۰
ورا کشته بودند بر دشت کین
۲٬۴۱۱
بران بد که بهرام بیجان شدست
۲٬۴۱۲
ز دردش دل گیو پیچان شدست
۲٬۴۱۳
کشانش بیارد گیو دلیر
۲٬۴۱۴
بپیش جگر خسته بهرام شیر
۲٬۴۱۵
بدو گفت کاینک سر بیوفا
۲٬۴۱۶
مکافات سازم جفا را جفا
۲٬۴۱۷
سپاس از جهانآفرین کردگار
۲٬۴۱۸
که چندان زمان دیدم از روزگار
۲٬۴۱۹
که تیرهروان بداندیش تو
۲٬۴۲۰
بپردازم اکنون من از پیش تو
۲٬۴۲۱
همی کرد خواهش بریشان تژاو
۲٬۴۲۲
همی خواست از کشتن خویش تاو
۲٬۴۲۳
همی گفت ار ایدونک این کار بود
۲٬۴۲۴
سر من بخنجر بریدن چه سود
۲٬۴۲۵
یکی بنده باشم روان ترا
۲٬۴۲۶
پرستش کنم گوربان ترا
۲٬۴۲۷
چنین گفت با گیو بهرام شیر
۲٬۴۲۸
که ای نامور نامدار دلیر
۲٬۴۲۹
گر ایدونک از وی بمن بد رسید
۲٬۴۳۰
همان روز مرگش نباید چشید
۲٬۴۳۱
سر پر گناهش روان داد من
۲٬۴۳۲
بمان تا کند در جهان یاد من
۲٬۴۳۳
برادر چو بهرام را خسته دید
۲٬۴۳۴
تژاو جفا پیشه را بسته دید
۲٬۴۳۵
خروشید و بگرفت ریش تژاو
۲٬۴۳۶
بریدش سر از تن بسان چکاو
۲٬۴۳۷
دل گیو زان پس بریشان بسوخت
۲٬۴۳۸
روانش ز غم آتشی برفروخت
۲٬۴۳۹
خروشی برآورد کاندر جهان
۲٬۴۴۰
که دید این شگفت آشکار و نهان
۲٬۴۴۱
که گر من کشم ور کشی پیش من
۲٬۴۴۲
برادر بود گر کسی خویش من
۲٬۴۴۳
بگفت این و بهرام یل جان بداد
۲٬۴۴۴
جهان را چنین است ساز ونهاد
۲٬۴۴۵
عنان بزرگی هرآنکو بجست
۲٬۴۴۶
نخستین بباید بخون دست شست
۲٬۴۴۷
اگر خود کشد گر کشندش بدرد
۲٬۴۴۸
بگرد جهان تا توانی مگرد
۲٬۴۴۹
خروشان بر اسپ تژاوش ببست
۲٬۴۵۰
به بیژن سپرد آنگهی برنشست
۲٬۴۵۱
بیاوردش از جایگاه تژاو
۲٬۴۵۲
بنزدیک ایران دلش پر ز تاو
۲٬۴۵۳
چو شد دور زان جایگاه نبرد
۲٬۴۵۴
بکردار ایوان یکی دخمه کرد
۲٬۴۵۵
بیاگند مغزش بمشک و عبیر
۲٬۴۵۶
تنش را بپوشید چینی حریر
۲٬۴۵۷
برآیین شاهانش بر تخت عاج
۲٬۴۵۸
بخوابید و آویخت بر سرش تاج
۲٬۴۵۹
سر دخمه کردند سرخ و کبود
۲٬۴۶۰
تو گفتی که بهرام هرگز نبود
۲٬۴۶۱
شد آن لشکر نامور سوگوار
۲٬۴۶۲
ز بهرام وز گردش روزگار
۲٬۴۶۳
چو برزد سر از کوه تابنده شید
۲٬۴۶۴
برآمد سر تاج روز سپید
۲٬۴۶۵
سپاه پراگنده گردآمدند
۲٬۴۶۶
همی هر کسی داستانها زدند
۲٬۴۶۷
که چندین ز ایرانیان کشته شد
۲٬۴۶۸
سربخت سالار برگشته شد
۲٬۴۶۹
چنین چیره دست ترکان بجنگ
۲٬۴۷۰
سپه را کنون نیست جای درنگ
۲٬۴۷۱
بر شاه باید شدن بیگمان
۲٬۴۷۲
ببینیم تا بر چه گردد زمان
۲٬۴۷۳
اگر شاه را دل پر از جنگ نیست
۲٬۴۷۴
مرا و تو را جای آهنگ نیست
۲٬۴۷۵
پسر بیپدر شد پدر بیپسر
۲٬۴۷۶
بشد کشته و زنده خسته جگر
۲٬۴۷۷
اگر جنگ فرمان دهد شهریار
۲٬۴۷۸
بسازد یکی لشکر نامدار
۲٬۴۷۹
بیاییم و دلها پر از کین و جنگ
۲٬۴۸۰
کنیم این جهان بر بداندیش تنگ
۲٬۴۸۱
برین رای زان مرز گشتند باز
۲٬۴۸۲
همه دل پر از خون و جان پر گداز
۲٬۴۸۳
برادر ز خون برادر به درد
۲٬۴۸۴
زبانشان ز خویشان پر از یاد کرد
۲٬۴۸۵
برفتند یکسر سوی کاسه رود
۲٬۴۸۶
روانشان ازان کشتگان پر درود
۲٬۴۸۷
طلایه بیامد بپیش سپاه
۲٬۴۸۸
کسی را ندید اندران جایگاه
۲٬۴۸۹
بپیران فرستاد زود آگهی
۲٬۴۹۰
کز ایرانیان گشت گیتی تهی
۲٬۴۹۱
چو بشنید پیران هم اندر زمان
۲٬۴۹۲
بهر سو فرستاد کارآگهان
۲٬۴۹۳
چو برگشتن مهتران شد درست
۲٬۴۹۴
سپهبد روان را ز انده بشست
۲٬۴۹۵
بیامد بشبگیر خود با سپاه
۲٬۴۹۶
همی گشت بر گرد آن رزمگاه
۲٬۴۹۷
همه کوه و هم دشت و هامون و راغ
۲٬۴۹۸
سراپرده و خیمه بد همچو باغ
۲٬۴۹۹
بلشکر ببخشید خود برگرفت
۲٬۵۰۰
ز کار جهان مانده اندر شگفت
۲٬۵۰۱
که روزی فرازست و روزی نشیب
۲٬۵۰۲
گهی شاد دارد گهی با نهیب
۲٬۵۰۳
همان به که با جام مانیم روز
۲٬۵۰۴
همی بگذرانیم روزی بروز
۲٬۵۰۵
بدان آگهی نزد افراسیاب
۲٬۵۰۶
هیونی برافگند هنگام خواب
۲٬۵۰۷
سپهبد بدان آگهی شاد شد
۲٬۵۰۸
ز تیمار و درددل آزاد شد
۲٬۵۰۹
همه لشکرش گشته روشنروان
۲٬۵۱۰
ببستند آیین ره پهلوان
۲٬۵۱۱
همه جامهٔ زینت آویختند
۲٬۵۱۲
درم بر سر او همی ریختند
۲٬۵۱۳
چو آمد بنزدیکی شهر شاه
۲٬۵۱۴
سپهبد پذیره شدش با سپاه
۲٬۵۱۵
برو آفرین کرد و بسیار گفت
۲٬۵۱۶
که از پهلوانان ترا نیست جفت
۲٬۵۱۷
دو هفته ز ایوان افراسیاب
۲٬۵۱۸
همی بر شد آواز چنگ و رباب
۲٬۵۱۹
سیم هفته پیران چنان کرد رای
۲٬۵۲۰
که با شادمانی شود باز جای
۲٬۵۲۱
یکی خلعت آراست افراسیاب
۲٬۵۲۲
که گر برشماری بگیرد شتاب
۲٬۵۲۳
ز دینار وز گوهر شاهوار
۲٬۵۲۴
ز زرین کمرهای گوهرنگار
۲٬۵۲۵
از اسپان تازی بزرین ستام
۲٬۵۲۶
ز شمشیر هندی بزرین نیام
۲٬۵۲۷
یکی تخت پرمایه از عاج و ساج
۲٬۵۲۸
ز پیروزه مهد و ز بیجاده تاج
۲٬۵۲۹
پرستار چینی و رومی غلام
۲٬۵۳۰
پر از مشک و عنبر دو پیروزه جام
۲٬۵۳۱
بنزدیک پیران فرستاد چیز
۲٬۵۳۲
ازان پس بسی پندها داد نیز
۲٬۵۳۳
که با موبدان باش و بیدار باش
۲٬۵۳۴
سپه را ز دشمن نگهدار باش
۲٬۵۳۵
نگه کن خردمند کارآگهان
۲٬۵۳۶
بهرجای بفرست گرد جهان
۲٬۵۳۷
که کیخسرو امروز با خواستست
۲٬۵۳۸
بداد و دهش گیتی آراستست
۲٬۵۳۹
نژاد و بزرگی و تخت و کلاه
۲٬۵۴۰
چو شد گرد ازین بیش چیزی مخواه
۲٬۵۴۱
ز برگشتن دشمن ایمن مشو
۲٬۵۴۲
زمان تا زمان آگهی خواه نو
۲٬۵۴۳
بجایی که رستم بود پهلوان
۲٬۵۴۴
تو ایمن بخسپی بپیچد روان
۲٬۵۴۵
پذیرفت پیران همه پند اوی
۲٬۵۴۶
که سالار او بود و پیوند اوی
۲٬۵۴۷
سپهدار پیران و آن انجمن
۲٬۵۴۸
نهادند سر سوی راه ختن
۲٬۵۴۹
بپای آمد این داستان فرود
۲٬۵۵۰
کنون رزم کاموس باید سرود