داستان کاموس کشانی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بنام خداوند خورشید و ماه
۲
که دل را بنامش خرد داد راه
۳
خداوند هستی و هم راستی
۴
نخواهد ز تو کژی و کاستی
۵
خداوند بهرام و کیوان و شید
۶
ازویم نوید و بدویم امید
۷
ستودن مر او را ندانم همی
۸
از اندیشه جان برفشانم همی
۹
ازو گشت پیدا مکان و زمان
۱۰
پی مور بر هستی او نشان
۱۱
ز گردنده خورشید تا تیره خاک
۱۲
دگر باد و آتش همان آب پاک
۱۳
بهستی یزدان گواهی دهند
۱۴
روان ترا آشنایی دهند
۱۵
ز هرچ آفریدست او بینیاز
۱۶
تو در پادشاهیش گردن فراز
۱۷
ز دستور و گنجور و از تاج و تخت
۱۸
ز کمی و بیشی و از ناز و بخت
۱۹
همه بینیازست و ما بندهایم
۲۰
بفرمان و رایش سرافگندهایم
۲۱
شب و روز و گردان سپهر آفرید
۲۲
خور و خواب و تندی و مهر آفرید
۲۳
جز او را مدان کردگار بلند
۲۴
کزو شادمانی و زو مستمند
۲۵
شگفتی بگیتی ز رستم بس است
۲۶
کزو داستان بر دل هرکس است
۲۷
سر مایهٔ مردی و جنگ ازوست
۲۸
خردمندی و دانش و سنگ ازوست
۲۹
بخشکی چو پیل و بدریا نهنگ
۳۰
خردمند و بینادل و مرد سنگ
۳۱
کنون رزم کاموس پیش آوریم
۳۲
ز دفتر بگفتار خویش آوریم
۳۳
چو لشکر بیامد براه چرم
۳۴
کلات از بر و زیر آب میم
۳۵
همی یاد کردند رزم فرود
۳۶
پشیمانی و درد و تیمار بود
۳۷
همه دل پر از درد و از بیم شاه
۳۸
دو دیده پر از خون و تن پر گناه
۳۹
چنان شرمگین نزد شاه آمدند
۴۰
جگر خسته و پر گناه آمدند
۴۱
برادرش را کشته بر بیگناه
۴۲
بدشمن سپرده نگین و کلاه
۴۳
همه یکسره دست کرده بکش
۴۴
برفتند پیشش پرستار فش
۴۵
بدیشان نگه کرد خسرو بخشم
۴۶
دلش پر ز درد و پر از خون دو چشم
۴۷
بیزدان چنین گفت کای دادگر
۴۸
تو دادی مرا هوش و رای و هنر
۴۹
همی شرم دارم من از تو کنون
۵۰
تو آگهتری بیشک از چند و چون
۵۱
وگرنه بفرمودمی تا هزار
۵۲
زدندی بمیدان پیکار دار
۵۳
تن طوس را دار بودی نشست
۵۴
هرانکس که با او میان را ببست
۵۵
ز کین پدر بودم اندر خروش
۵۶
دلش داشتم پر غم و درد و جوش
۵۷
کنون کینه نو شد ز کین فرود
۵۸
سر طوس نوذر بباید درود
۵۹
بگفتم که سوی کلات و چرم
۶۰
مرو گر فشانند بر سر درم
۶۱
کزان ره فرودست و با مادرست
۶۲
سپهبد نژادست و کنداور است
۶۳
دمان طوس نامدار ناهوشیار
۶۴
چرا برد لشکر بسوی حصار
۶۵
کنون لاجرم کردگار سپهر
۶۶
ز طوس و ز لشکر ببرید مهر
۶۷
بد آمد بگودرزیان بر ز طوس
۶۸
که نفرین برو باد و بر پیل و کوس
۶۹
همی خلعت و پندها دادمش
۷۰
بجنگ برادر فرستادمش
۷۱
جهانگیر چون طوس نوذر مباد
۷۲
چنو پهلوان پیش لشکر مباد
۷۳
دریغ آن فرود سیاوش دریغ
۷۴
که با زور و دل بود و با گرز و تیغ
۷۵
بسان پدر کشته شد بیگناه
۷۶
بدست سپهدار من با سپاه
۷۷
بگیتی نباشد کم از طوس کس
۷۸
که او از در بند چاهست و بس
۷۹
نه در سرش مغز و نه در تنش رگ
۸۰
چه طوس فرومایه پیشم چه سگ
۸۱
ز خون برادر بکین پدر
۸۲
همی گشت پیچان و خسته جگر
۸۳
سپه را همه خوار کرد و براند
۸۴
ز مژگان همی خون برخ برفشاند
۸۵
در بار دادن بریشان ببست
۸۶
روانش بمرگ برادر بخست
۸۷
بزرگان ایران بماتم شدند
۸۸
دلیران بدرگاه رستم شدند
۸۹
بپوزش که این بودنی کار بود
۹۰
کرا بود آهنگ رزم فرود
۹۱
بدانگه کجا کشته شد پور طوس
۹۲
سر سرکشان خیره گشت از فسوس
۹۳
همان نیز داماد او ریونیز
۹۴
نبود از بد بخت مانند چیز
۹۵
که دانست نام و نژاد فرود
۹۶
کجا شاه را دل بخواهد شخود
۹۷
تو خواهشگری کن که برناست شاه
۹۸
مگر سر بپیچد ز کین سپاه
۹۹
نه فرزند کاوسکی ریونیز
۱۰۰
بجنگ اندرون کشته شد زار نیز
۱۰۱
که کهتر پسر بود و پرخاشجوی
۱۰۲
دریغ آنچنان خسرو ماهروی
۱۰۳
چنین است انجام و فرجام جنگ
۱۰۴
یکی تاج یابد یکی گور تنگ
۱۰۵
چو شد روی گیتی ز خورشید زرد
۱۰۶
بخم اندر آمد شب لاژورد
۱۰۷
تهمتن بیامد بنزدیک شاه
۱۰۸
ببوسید خاک از در پیشگاه
۱۰۹
چنین گفت مر شاه را پیلتن
۱۱۰
که بادا سرت برتر از انجمن
۱۱۱
بخواهشگری آمدم نزد شاه
۱۱۲
همان از پی طوس و بهر سپاه
۱۱۳
چنان دان که کس بیبهانه نمرد
۱۱۴
ازین در سخنها بباید شمرد
۱۱۵
و دیگر کزان بدگمان بدسپاه
۱۱۶
که فرخ برادر نبد نزد شاه
۱۱۷
همان طوس تندست و هشیار نیست
۱۱۸
و دیگر که جان پسر خوار نیست
۱۱۹
چو در پیش او کشته شد ریونیز
۱۲۰
زرسپ آن جوان سرافراز نیز
۱۲۱
گر او برفروزد نباشد شگفت
۱۲۲
جهانجوی را کین نباید گرفت
۱۲۳
بدو گفت خسرو که ای پهلوان
۱۲۴
دلم پر ز تیمار شد زان جوان
۱۲۵
کنون پند تو داروی جان بود
۱۲۶
وگر چه دل از درد پیچان بود
۱۲۷
بپوزش بیامد سپهدار طوس
۱۲۸
بپیش سپهبد زمین داد بوس
۱۲۹
همی آفرین کرد بر شهریار
۱۳۰
که نوشه بدی تا بود روزگار
۱۳۱
زمین بندهٔ تاج و تخت تو باد
۱۳۲
فلک مایهٔ فر و بخت تو باد
۱۳۳
منم دل پر از غم ز کردار خویش
۱۳۴
بغم بسته جان را ز تیمار خویش
۱۳۵
همان نیز جانم پر از شرم شاه
۱۳۶
زبان پر ز پوزش روان پر گناه
۱۳۷
ز پاکیزه جان و فرود و زرسپ
۱۳۸
همی برفروزم چو آذرگشسپ
۱۳۹
اگر من گنهکارم از انجمن
۱۴۰
همی پیچم از کردهٔ خویشتن
۱۴۱
بویژه ز بهرام وز ریونیز
۱۴۲
همی جان خویشم نیاید بچیز
۱۴۳
اگر شاه خشنود گردد ز من
۱۴۴
وزین نامور بیگناه انجمن
۱۴۵
شوم کین این ننگ بازآورم
۱۴۶
سر شیب را برفراز آورم
۱۴۷
همه رنج لشکر بتن برنهم
۱۴۸
اگر جان ستانم اگر جان دهم
۱۴۹
ازین پس بتخت و کله ننگرم
۱۵۰
جز از ترک رومی نبیند سرم
۱۵۱
ز گفتار او شاد شد شهریار
۱۵۲
دلش تازه شد چون گل اندر بهار
۱۵۳
چو تاج خور روشن آمد پدید
۱۵۴
سپیده ز خم کمان بردمید
۱۵۵
سپهبد بیامد بنزدیک شاه
۱۵۶
ابا او بزرگان ایران سپاه
۱۵۷
بدیشان چنین گفت شاه جهان
۱۵۸
که هرگز پی کین نگردد نهان
۱۵۹
ز تور و ز سلم اندر آمد سخن
۱۶۰
ازان کین پیشین و رزم کهن
۱۶۱
چنین ننگ بر شاه ایران نبود
۱۶۲
زمین پر ز خون دلیران نبود
۱۶۳
همه کوه پر خون گودرزیان
۱۶۴
بزنار خونین ببسته میان
۱۶۵
همان مرغ و ماهی بریشان بزار
۱۶۶
بگرید بدریا و بر کوهسار
۱۶۷
از ایران همه دشت تورانیان
۱۶۸
سر و دست و پایست و پشت و میان
۱۶۹
شما را همه شادمانیست رای
۱۷۰
بکینه نجنبد همی دل ز جای
۱۷۱
دلیران همه دست کرده بکش
۱۷۲
بپیش خداوند خورشیدفش
۱۷۳
همه همگنان خاک دادند بوس
۱۷۴
چو رهام و گرگین، چو گودرز و طوس
۱۷۵
چو خراد با زنگهٔ شاوران
۱۷۶
دگر بیژن و گیو و کنداوران
۱۷۷
که ای شاه نیکاختر و شیردل
۱۷۸
ببرده ز شیران بشمشیر دل
۱۷۹
همه یک بیک پیش تو بندهایم
۱۸۰
ز تشویر خسرو سرافگندهایم
۱۸۱
اگر جنگ فرمان دهد شهریار
۱۸۲
همه سرفشانیم در کارزار
۱۸۳
سپهدار پس گیو را پیش خواند
۱۸۴
بتخت گرانمایگان برنشاند
۱۸۵
فراوانش بستود و بنواختش
۱۸۶
بسی خلعت و نیکوی ساختش
۱۸۷
بدو گفت کاندر جهان رنج من
۱۸۸
تو بردی و بیبهری از گنج من
۱۸۹
نباید که بی رای تو پیل و کوس
۱۹۰
سوی جنگ راند سپهدار طوس
۱۹۱
بتندی مکن سهمگین کار خرد
۱۹۲
که روشنروان باد بهرام گرد
۱۹۳
ز گفتار بدگوی وز نام و ننگ
۱۹۴
جهان کرد بر خویشتن تار و تنگ
۱۹۵
درم داد و روزیدهان را بخواند
۱۹۶
بسی با سپهبد سخنها براند
۱۹۷
همان رای زد با تهمتن بران
۱۹۸
چنین تا رخ روز شد در نهان
۱۹۹
چو خورشید بر زد سنان از نشیب
۲۰۰
شتاب آمد از رفتن با نهیب
۲۰۱
سپهبد بیامد بنزدیک شاه
۲۰۲
ابا گیو گودرز و چندی سپاه
۲۰۳
بدو داد شاه اختر کاویان
۲۰۴
بران سان که بودی برسم کیان
۲۰۵
ز اختر یکی روز فرخ بجست
۲۰۶
که بیرون شدن را کی آید درست
۲۰۷
همی رفت با کوس خسرو بدشت
۲۰۸
بدان تا سپهبد بدو برگذشت
۲۰۹
یکی لشکری همچو کوه سیاه
۲۱۰
گذشتند بر پیش بیدار شاه
۲۱۱
پس لشکر اندر سپهدار طوس
۲۱۲
بیامد بر شه زمین داد بوس
۲۱۳
برو آفرین کرد و بر شد خروش
۲۱۴
جهان آمد از بانگ اسپان بجوش
۲۱۵
یکی ابر بست از بر گرد سم
۲۱۶
برآمد خروشیدن گاو دم
۲۱۷
ز بس جوشن و کاویانی درفش
۲۱۸
شده روی گیتی سراسر بنفش
۲۱۹
تو خورشید گفتی به آب اندر است
۲۲۰
سپهر و ستاره بخواب اندر است
۲۲۱
نهاد از بر پیل پیروزه مهد
۲۲۲
همی رفت زین گونه تا رود شهد
۲۲۳
هیونی بکردار باد دمان
۲۲۴
بدش نزد پیران هم اندر زمان
۲۲۵
که من جنگ را گردن افراخته
۲۲۶
سوی رود شهد آمدم ساخته
۲۲۷
چو بشنید پیران غمی گشت سخت
۲۲۸
فروبست بر پیل ناکام رخت
۲۲۹
برون رفت با نامداران خویش
۲۳۰
گزیده دلاور سواران خویش
۲۳۱
که ایران سپه را ببیند که چیست
۲۳۲
سرافراز چندست و با طوس کیست
۲۳۳
رده برکشیدند زان سوی رود
۲۳۴
فرستاد نزد سپهبد درود
۲۳۵
وزین روی لشکر بیاورد طوس
۲۳۶
درفش همایون و پیلان و کوس
۲۳۷
سپهدار پیران یکی چرپ گوی
۲۳۸
ز ترکان فرستاد نزدیک اوی
۲۳۹
بگفت آنک من با فرنگیس و شاه
۲۴۰
چه کردم ز خوبی بهر جایگاه
۲۴۱
ز درد سیاوش خروشان بدم
۲۴۲
چو بر آتش تیز جوشان بدم
۲۴۳
کنون بار تریاک زهر آمدست
۲۴۴
مرا زو همه رنج بهر آمدست
۲۴۵
دل طوس غمگین شد از کار اوی
۲۴۶
بپیچید زان درد و پیکار اوی
۲۴۷
چنین داد پاسخ که از مهر تو
۲۴۸
فراوان نشانست بر چهر تو
۲۴۹
سر آزاد کن دور شو زین میان
۲۵۰
ببند این در بیم و راه زیان
۲۵۱
بر شاه ایران شوی با سپاه
۲۵۲
مکافات یابی به نیکی ز شاه
۲۵۳
بایران ترا پهلوانی دهد
۲۵۴
همان افسر خسروانی دهد
۲۵۵
چو یاد آیدش خوب کردار تو
۲۵۶
دلش رنجه گردد ز تیمار تو
۲۵۷
چنین گفت گودرز و گیو و سران
۲۵۸
بزرگان و تیمارکش مهتران
۲۵۹
سرایندهٔ پاسخ آمد چو باد
۲۶۰
بنزدیک پیران ویسه نژاد
۲۶۱
بگفت آنچ بشنید با پهلوان
۲۶۲
ز طوس و ز گودرز روشنروان
۲۶۳
چنین داد پاسخ که من روز و شب
۲۶۴
بیاد سپهبد گشایم دو لب
۲۶۵
شوم هرچ هستند پیوند من
۲۶۶
خردمند کو بشنود پند من
۲۶۷
بایران گذارم بر و بوم و رخت
۲۶۸
سر نامور بهتر از تاج و تخت
۲۶۹
وزین گفتتها بود مغزش تهی
۲۷۰
همی جست نو روزگار بهی
۲۷۱
هیونی برافگند هنگام خواب
۲۷۲
فرستاد نزدیک افراسیاب
۲۷۳
کزایران سپاه آمد و پیل و کوس
۲۷۴
همان گیو و گودرز و رهام و طوس
۲۷۵
فراوان فریبش فرستادهام
۲۷۶
ز هر گونهای بندها دادهام
۲۷۷
سپاهی ز جنگاوران برگزین
۲۷۸
که بر زین شتابش بیاید ز کین
۲۷۹
مگر بومشان از بنه برکنیم
۲۸۰
بتخت و بگنج آتش اندر زنیم
۲۸۱
وگر نه ز کین سیاوش سپاه
۲۸۲
نیاساید از جنگ هرگز نه شاه
۲۸۳
چو بشنید افراسیاب این سخن
۲۸۴
سران را بخواند از همه انجمن
۲۸۵
یکی لشکری ساخت افراسیاب
۲۸۶
که تاریک شد چشمهٔ آفتاب
۲۸۷
دهم روز لشکر بپیران رسید
۲۸۸
سپاهی کزو شد زمین ناپدید
۲۸۹
چو لشکر بیاسود روزی بداد
۲۹۰
سپه برگرفت و بنه برنهاد
۲۹۱
ز پیمان بگردید وز یاد عهد
۲۹۲
بیامد دمان تا لب رود شهد
۲۹۳
طلایه بیامد بنزدیک طوس
۲۹۴
که بربند بر کوههٔ پیل کوس
۲۹۵
که پیران نداند سخن جز فریب
۲۹۶
چو داند که تنگ اندر آمد نهیب
۲۹۷
درفش جفا پیشه آمد پدید
۲۹۸
سپه بر لب رود صف برکشید
۲۹۹
بیاراست لشکر سپهدار طوس
۳۰۰
بهامون کشیدند پیلان و کوس
۳۰۱
دو رویه سپاه اندر آمد چو کوه
۳۰۲
سواران ترکان و ایران گروه
۳۰۳
چنان شد ز گرد سپاه آفتاب
۳۰۴
که آتش برآمد ز دریای آب
۳۰۵
درخشیدن تیغ و ژوپین و خشت
۳۰۶
تو گفتی شب اندر هوا لاله کشت
۳۰۷
ز بس ترگ زرین و زرین سپر
۳۰۸
ز جوشن سواران زرین کمر
۳۰۹
برآمد یکی ابر چون سندروس
۳۱۰
زمین گشت از گرد چون آبنوس
۳۱۱
سر سروران زیر گرز گران
۳۱۲
چو سندان شد و پتک آهنگران
۳۱۳
ز خون رود گفتی میستان شدست
۳۱۴
ز نیزه هوا چون نیستان شدست
۳۱۵
بسی سر گرفتار دام کمند
۳۱۶
بسی خوار گشته تن ارجمند
۳۱۷
کفن جوشن و بستر از خون و خاک
۳۱۸
تن نازدیده بشمشیر چاک
۳۱۹
زمین ارغوان و زمان سندروس
۳۲۰
سپهر و ستاره پرآوای کوس
۳۲۱
اگر تاج جوید جهانجوی مرد
۳۲۲
وگر خاک گردد بروز نبرد
۳۲۳
بناکام میرفت باید ز دهر
۳۲۴
چه زو بهر تریاک یابی چه زهر
۳۲۵
ندانم سرانجام و فرجام چیست
۳۲۶
برین رفتن اکنون بباید گریست
۳۲۷
یکی نامداری بد ارژنگ نام
۳۲۸
بابر اندر آورده از جنگ نام
۳۲۹
برآورد از دشت آورد گرد
۳۳۰
از ایرانیان جست چندی نبرد
۳۳۱
چو از دور طوس سپهبد بدید
۳۳۲
بغرید و تیغ از میان برکشید
۳۳۳
بپور زره گفت نام تو چیست
۳۳۴
ز ترکان جنگی ترا یار کیست
۳۳۵
بدو گفت ارژنگ جنگی منم
۳۳۶
سرافراز و شیر درنگی منم
۳۳۷
کنون خاک را از تو رخشان کنم
۳۳۸
به آوردگه برسرافشان کنم
۳۳۹
چو گفتار پور زره شد ببن
۳۴۰
سپهدار ایران شنید این سخن
۳۴۱
بپاسخ ندید ایچ رای درنگ
۳۴۲
همان آبداری که بودش بچنگ
۳۴۳
بزد بر سر و ترگ آن نامدار
۳۴۴
تو گفتی تنش سر نیاورد بار
۳۴۵
برآمد ز ایران سپه بوق و کوس
۳۴۶
که پیروز بادا سرافراز طوس
۳۴۷
غمی گشت پیران ز توران سپاه
۳۴۸
ز ترکان تهی ماند آوردگاه
۳۴۹
دلیران توران و کنداوران
۳۵۰
کشیدند شمشیر و گرز گران
۳۵۱
که یکسر بکوشیم و جنگ آوریم
۳۵۲
جهان بر دل طوس تنگ آوریم
۳۵۳
چنین گفت هومان که امروز جنگ
۳۵۴
بسازید و دل را مدارید تنگ
۳۵۵
گر ایدونک زیشان یکی نامور
۳۵۶
ز لشکر برارد به پیکار سر
۳۵۷
پذیره فرستیم گردی دمان
۳۵۸
ببینیم تا بر که گردد زمان
۳۵۹
وزیشان بتندی نجویید جنگ
۳۶۰
بباید یک امروز کردن درنگ
۳۶۱
بدانگه که لشکر بجنبد ز جای
۳۶۲
تبیره برآید ز پردهسرای
۳۶۳
همه یکسره گرزها برکشیم
۳۶۴
یکی از لب رود برتر کشیم
۳۶۵
بانبوه رزمی بسازیم سخت
۳۶۶
اگر یار باشد جهاندار و بخت
۳۶۷
باسپ عقاب اندر آورد پای
۳۶۸
برانگیخت آن بارگی را ز جای
۳۶۹
تو گفتی یکی بارهٔ آهنست
۳۷۰
وگر کوه البرز در جوشنست
۳۷۱
به پیش سپاه اندر آمد بجنگ
۳۷۲
یکی خشت رخشان گرفته بچنگ
۳۷۳
بجنبید طوس سپهبد ز جای
۳۷۴
جهان پر شد از نالهٔ کر نای
۳۷۵
بهومان چنین گفت کای شوربخت
۳۷۶
ز پالیز کین برنیامد درخت
۳۷۷
نمودم بارژنگ یک دست برد
۳۷۸
که بود از شما نامبردار و گرد
۳۷۹
تو اکنون همانا بکین آمدی
۳۸۰
که با خشت بر پشت زین آمدی
۳۸۱
بجان و سر شاه ایران سپاه
۳۸۲
که بیجوشن و گرز و رومی کلاه
۳۸۳
بجنگ تو آیم بسان پلنگ
۳۸۴
که از کوه یازد بنخچیر چنگ
۳۸۵
ببینی تو پیکار مردان مرد
۳۸۶
چو آورد گیرم بدشت نبرد
۳۸۷
چنین پاسخ آورد هومان بدوی
۳۸۸
که بیشی نه خوبست بیشی مجوی
۳۸۹
گر ایدونک بیچارهای را زمان
۳۹۰
بدست تو آمد مشو در گمان
۳۹۱
بجنگ من ارژنگ روز نبرد
۳۹۲
کجا داشتی خویشتن را بمرد
۳۹۳
دلیران لشکر ندارند شرم
۳۹۴
نجوشد یکی را برگ خون گرم
۳۹۵
که پیکار ایشان سپهبد کند
۳۹۶
برزم اندرون دستشان بد کند
۳۹۷
کجا بیژن و گیو آزادگان
۳۹۸
جهانگیر گودرز کشوادگان
۳۹۹
تو گر پهلوانی ز قلب سپاه
۴۰۰
چرا آمدستی بدین رزمگاه
۴۰۱
خردمند بیگانه خواند ترا
۴۰۲
هشیوار دیوانه خواند ترا
۴۰۳
تو شو اختر کاویانی بدار
۴۰۴
سپهبد نیاید سوی کارزار
۴۰۵
نگه کن که خلعت کرا داد شاه
۴۰۶
ز گردان که جوید نگین و کلاه
۴۰۷
بفرمای تا جنگ شیر آورند
۴۰۸
زبردست را دست زیر آورند
۴۰۹
اگر تو شوی کشته بر دست من
۴۱۰
بد آید بدان نامدار انجمن
۴۱۱
سپاه تو بییار و بیجان شوند
۴۱۲
اگر زنده مانند پیچان شوند
۴۱۳
و دیگر که گر بشنوی گفت راست
۴۱۴
روان و دلم بر زبانم گواست
۴۱۵
که پر درد باشم ز مردان مرد
۴۱۶
که پیش من آیند روز نبرد
۴۱۷
پس از رستم زال سام سوار
۴۱۸
ندیدم چو تو نیز یک نامدار
۴۱۹
پدر بر پدر نامبردار و شاه
۴۲۰
چو تو جنگجویی نیاید سپاه
۴۲۱
تو شو تا ز لشکر یکی نامجوی
۴۲۲
بیاید بروی اندر آریم روی
۴۲۳
بدو گفت طوس ای سرافراز مرد
۴۲۴
سپهبد منم هم سوار نبرد
۴۲۵
تو هم نامداری ز توران سپاه
۴۲۶
چرا رای کردی به آوردگاه
۴۲۷
دلت گر پذیرد یکی پند من
۴۲۸
بجویی بدین کار پیوند من
۴۲۹
کزین کینه تا زنده ماند یکی
۴۳۰
نیاسود خواهد سپاه اندکی
۴۳۱
تو با خویش وپیوند و چندین سوار
۴۳۲
همه پهلوان و همه نامدار
۴۳۳
بخیره مده خویشتن را بباد
۴۳۴
بباید که پند من آیدت یاد
۴۳۵
سزاوار کشتن هرآنکس که هست
۴۳۶
بمان تا بیازند بر کینه دست
۴۳۷
کزین کینه مرد گنهکار هیچ
۴۳۸
رهایی نیابد خرد را مپیچ
۴۳۹
مرا شاه ایران چنین داد پند
۴۴۰
که پیران نباید که یابد گزند
۴۴۱
که او ویژه پروردگار منست
۴۴۲
جهاندیده و دوستدار منست
۴۴۳
به بیداد بر خیره با او مکوش
۴۴۴
نگه کن که دارد بپند تو گوش
۴۴۵
چنین گفت هومان به بیداد و داد
۴۴۶
چو فرمان دهد شاه فرخ نژاد
۴۴۷
بران رفت باید ببیچارگی
۴۴۸
سپردن بدو دل بیکبارگی
۴۴۹
همان رزم پیران نه بر آرزوست
۴۵۰
که او راد و آزاده و نیک خوست
۴۵۱
بدین گفت و گوی اندرون بود طوس
۴۵۲
که شد گیو را روی چون سندروس
۴۵۳
ز لشکر بیامد بکردار باد
۴۵۴
چنین گفت کای طوس فرخ نژاد
۴۵۵
فریبنده هومان میان دو صف
۴۵۶
بیامد دمان بر لب آورده کف
۴۵۷
کنون با تو چندین چه گوید براز
۴۵۸
میان دو صف گفت و گوی دراز
۴۵۹
سخن جز بشمشیر با او مگوی
۴۶۰
مجوی از در آشتی هیچ روی
۴۶۱
چو بشنید هومان برآشفت سخت
۴۶۲
چنین گفت با گیو بیدار بخت
۴۶۳
ایا گم شده بخت آزادگان
۴۶۴
که گم باد گودرز کشوادگان
۴۶۵
فراوان مرا دیدهای روز جنگ
۴۶۶
به آوردگه تیغ هندی بچنگ
۴۶۷
کس از تخم کشواد جنگی نماند
۴۶۸
که منشور تیغ مرا برنخواند
۴۶۹
ترا بخت چون روی آهرمنست
۴۷۰
بخان تو تا جاودان شیونست
۴۷۱
اگر من شوم کشته بر دست طوس
۴۷۲
نه برخیزد آیین گوپال و کوس
۴۷۳
بجایست پیران و افراسیاب
۴۷۴
بخواهد شدن خون من رود آب
۴۷۵
نه گیتی شود پاک ویران ز من
۴۷۶
سخن راند باید بدین انجمن
۴۷۷
وگر طوس گردد بدستم تباه
۴۷۸
یکی ره نیابند ز ایران سپاه
۴۷۹
تو اکنون بمرگ برادر گری
۴۸۰
چه با طوس نوذر کنی داوری
۴۸۱
بدو گفت طوس این چه آشفتنست
۴۸۲
بدین دشت پیکار تو با منست
۴۸۳
بیا تا بگردیم و کین آوریم
۴۸۴
بجنگ ابروان پر ز چین آوریم
۴۸۵
بدو گفت هومان که دادست مرگ
۴۸۶
سری زیر تاج و سری زیر ترگ
۴۸۷
اگر مرگ باشد مرا بیگمان
۴۸۸
به آوردگه به که آید زمان
۴۸۹
بدست سواری که دارد هنر
۴۹۰
سپهبدسر و گرد و پرخاشخر
۴۹۱
گرفتند هر دو عمود گران
۴۹۲
همی حمله برد آن برین این بران
۴۹۳
ز می گشت گردان و شد روز تار
۴۹۴
یکی ابر بست از بر کارزار
۴۹۵
تو گفتی شب آمد بریشان بروز
۴۹۶
نهان گشت خورشید گیتی فروز
۴۹۷
ازان چاک چاک عمود گران
۴۹۸
سرانشان چو سندان آهنگران
۴۹۹
بابر اندرون بانگ پولاد خاست
۵۰۰
بدریای شهد اندرون باد خاست
۵۰۱
ز خون بر کف شیر کفشیر بود
۵۰۲
همه دشت پر بانگ شمشیر بود
۵۰۳
خم آورد رویین عمود گران
۵۰۴
شد آهن به کردار چاچی کمان
۵۰۵
تو گفتی که سنگ است سر زیر ترگ
۵۰۶
سیه شد ز خم یلان روی مرگ
۵۰۷
گرفتند شمشیر هندی بچنگ
۵۰۸
فرو ریخت آتش ز پولاد و سنگ
۵۰۹
ز نیروی گردنکشان تیغ تیز
۵۱۰
خم آورد و در زخم شد ریز ریز
۵۱۱
همه کام پرخاک و پر خاک سر
۵۱۲
گرفتند هر دو دوال کمر
۵۱۳
ز نیروی گردان گران شد رکیب
۵۱۴
یکی را نیامد سر اندر نشیب
۵۱۵
سپهبد ترکش آورد چنگ
۵۱۶
کمان را بزه کرد و تیغ خدنگ
۵۱۷
بران نامور تیرباران گرفت
۵۱۸
چپ و راست جنگ سواران گرفت
۵۱۹
ز پولاد پیکان و پر عقاب
۵۲۰
سپر کرد بر پیش روی آفتاب
۵۲۱
جهان چون ز شب رفته دو پاس گشت
۵۲۲
همه روی کشور پر الماس گشت
۵۲۳
ز تیر خدنگ اسپ هومان بخست
۵۲۴
تن بارگی گشت با خاک پست
۵۲۵
سپر بر سر آورد و ننمود روی
۵۲۶
نگه داشت هومان سر از تیر اوی
۵۲۷
چو او را پیاده بران رزمگاه
۵۲۸
بدیدند گفتند توران سپاه
۵۲۹
که پردخت ماند کنون جای اوی
۵۳۰
ببردند پرمایه بالای اوی
۵۳۱
چو هومان بران زین توزی نشست
۵۳۲
یکی تیغ بگرفت هندی بدست
۵۳۳
که آید دگر باره بر جنگ طوس
۵۳۴
شد از شب جهان تیره چون آبنوس
۵۳۵
همه نامداران پرخاشجوی
۵۳۶
یکایک بدو در نهادند روی
۵۳۷
چو شد روز تاریک و بیگاه گشت
۵۳۸
ز جنگ یلان دست کوتاه گشت
۵۳۹
بپیچید هومان جنگی عنان
۵۴۰
سپهبد بدو راست کرده سنان
۵۴۱
بنزدیک پیران شد از رزمگاه
۵۴۲
خروشی برآمد ز توران سپاه
۵۴۳
ز تو خشم گردنکشان دور باد
۵۴۴
درین جنگ فرجام ما سور باد
۵۴۵
که چون بود رزم تو ای نامجوی
۵۴۶
چو با طوس روی اندر آمد بروی
۵۴۷
همه پاک ما دل پر از خون بدیم
۵۴۸
جز ایزد نداند که ما چون بدیم
۵۴۹
بلشکر چنین گفت هومان شیر
۵۵۰
که ای رزم دیده سران دلیر
۵۵۱
چو روشن شود تیره شب روز ماست
۵۵۲
که این اختر گیتی افروز ماست
۵۵۳
شما را همه شادکامی بود
۵۵۴
مرا خوبی و نیکنامی بود
۵۵۵
ز لشکر همی برخروشید طوس
۵۵۶
شب تیره تا گاه بانگ خروس
۵۵۷
همی گفت هومان چه مرد منست
۵۵۸
که پیل ژیان هم نبرد منست
۵۵۹
چو چرخ بلند از شبه تاج کرد
۵۶۰
شمامه پراگند بر لاژورد
۵۶۱
طلایه ز هر سو برون تاختند
۵۶۲
بهر پردهای پاسبان ساختند
۵۶۳
چو برزد سر از برج خرچنگ شید
۵۶۴
جهان گشت چون روی رومی سپید
۵۶۵
تبیره برآمد ز هر دو سرای
۵۶۶
جهان شد پر از نالهٔ کر نای
۵۶۷
هوا تیره گشت از فروغ درفش
۵۶۸
طبر خون و شبگون و زرد و بنفش
۵۶۹
کشیده همه تیغ و گرز و سنان
۵۷۰
همه جنگ را گرد کرده عنان
۵۷۱
تو گفتی سپهر و زمان و زمین
۵۷۲
بپوشد همی چادر آهنین
۵۷۳
بپرده درون شد خور تابناک
۵۷۴
ز جوش سواران و از گرد و خاک
۵۷۵
ز هرای اسپان و آوای کوس
۵۷۶
همی آسمان بر زمین داد بوس
۵۷۷
سپهدار هومان دمان پیش صف
۵۷۸
یکی خشت رخشان گرفته بکف
۵۷۹
همی گفت چون من برایم بجوش
۵۸۰
برانگیزم اسپ و برارم خروش
۵۸۱
شما یک بیک تیغها برکشید
۵۸۲
سپرهای چینی بسر در کشید
۵۸۳
مبینید جز یال اسپ و عنان
۵۸۴
نشاید کمان و نباید سنان
۵۸۵
عنان پاک بر یال اسپان نهید
۵۸۶
بدانسان که آید خورید و دهید
۵۸۷
بپیران چنین گفت کای پهلوان
۵۸۸
تو بگشای بند سلیح گوان
۵۸۹
ابا گنج دینار جفتی مکن
۵۹۰
ز بهر سلیح ایچ زفتی مکن
۵۹۱
که امروز گردیم پیروزگر
۵۹۲
بیابد دل از اختر نیک بر
۵۹۳
وزین روی لشکر سپهدار طوس
۵۹۴
بیاراست برسان چشم خروش
۵۹۵
بروبر یلان آفرین خواندند
۵۹۶
ورا پهلوان زمین خواندند
۵۹۷
که پیروزگر بود روز نبرد
۵۹۸
ز هومان ویسه برآورد گرد
۵۹۹
سپهبد بگودرز کشواد گفت
۶۰۰
که این راز بر کس نباید نهفت
۶۰۱
اگر لشکر ما پذیره شوند
۶۰۲
سواران بدخواه چیره شوند
۶۰۳
همه دست یکسر بیزدان زنیم
۶۰۴
منی از تن خویش بفگنیم
۶۰۵
مگر دست گیرد جهاندار ما
۶۰۶
وگر نه بد است اختر کار ما
۶۰۷
کنون نامداران زرینه کفش
۶۰۸
بباشید با کاویانی درفش
۶۰۹
ازین کوه پایه مجنبید هیچ
۶۱۰
نه روز نبرد است و گاه بسیچ
۶۱۱
همانا که از ما بهر یک دویست
۶۱۲
فزونست بدخواه اگر بیش نیست
۶۱۳
بدو گفت گودرز اگر کردگار
۶۱۴
بگرداند از ما بد روزگار
۶۱۵
به بیشی و کمی نباشد سخن
۶۱۶
دل و مغز ایرانیان بد مکن
۶۱۷
اگر بد بود بخشش آسمان
۶۱۸
بپرهیز و بیشی نگردد زمان
۶۱۹
تو لشکر بیارای و از بودنی
۶۲۰
روان را مکن هیچ بشخودنی
۶۲۱
بیاراست لشکر سپهدار طوس
۶۲۲
بپیلان جنگی و مردان و کوس
۶۲۳
پیاده سوی کوه شد با بنه
۶۲۴
سپهدار گودرز بر میمنه
۶۲۵
رده برکشیده همه یکسره
۶۲۶
چو رهام گودرز بر میسره
۶۲۷
ز نالیدن کوس با کرنای
۶۲۸
همی آسمان اندر آمد ز جای
۶۲۹
دل چرخ گردان بدو چاک شد
۶۳۰
همه کام خورشید پرخاک شد
۶۳۱
چنان شد که کس روی هامون ندید
۶۳۲
ز بس گرد کز رزمگه بردمید
۶۳۳
ببارید الماس از تیره میغ
۶۳۴
همی آتش افروخت از گرز و تیغ
۶۳۵
سنانهای رخشان و تیغ سران
۶۳۶
درفش از بر و زیر گرز گران
۶۳۷
هوا گفتی از گرز و از آهنست
۶۳۸
زمین یکسر از نعل در جوشنست
۶۳۹
چو دریای خون شد همه دشت و راغ
۶۴۰
جهان چون شب و تیغها چون چراغ
۶۴۱
ز بس نالهٔ کوس با کرنای
۶۴۲
همی کس ندانست سر را ز پای
۶۴۳
سپهبد به گودرز گفت آن زمان
۶۴۴
که تاریک شد گردش آسمان
۶۴۵
مرا گفته بود این ستارهشناس
۶۴۶
که امروز تا شب گذشته سه پاس
۶۴۷
ز شمشیر گردان چو ابر سیاه
۶۴۸
همی خون فشاند به آوردگاه
۶۴۹
سرانجام ترسم که پیروزگر
۶۵۰
نباشد مگر دشمن کینه ور
۶۵۱
چو شیدوش و رهام و گستهم و گیو
۶۵۲
زرهدار خراد و برزین نیو
۶۵۳
ز صف در میان سپاه آمدند
۶۵۴
جگر خسته و کینهخواه آمدند
۶۵۵
بابر اندر آمد ز هر سو غریو
۶۵۶
بسان شب تار و انبوه دیو
۶۵۷
وزان روی هومان بکردار کوه
۶۵۸
بیاورد لشکر همه همگروه
۶۵۹
وزان پس گزیدند مردان مرد
۶۶۰
که بردشت سازند جای نبرد
۶۶۱
گرازه سر گیوگان با نهل
۶۶۲
دو گرد گرانمایهٔ شیردل
۶۶۳
چو رهام گودرز و فرشیدورد
۶۶۴
چو شیدوش و لهاک شد هم نبرد
۶۶۵
ابا بیژن گیو کلباد را
۶۶۶
که بر هم زدی آتش و باد را
۶۶۷
ابا شطرخ نامور گیو را
۶۶۸
دو گرد گرانمایهٔ نیو را
۶۶۹
چو گودرز و پیران و هومان و طوس
۶۷۰
نبد هیچ پیدا درنگ و فسوس
۶۷۱
چنین گفت هومان که امروز کار
۶۷۲
نباید که چون دی بود کارزار
۶۷۳
همه جان شیرین بکف برنهید
۶۷۴
چو من برخروشم دمید و دهید
۶۷۵
تهی کرد باید ازیشان زمین
۶۷۶
نباید که آیند زین پس بکین
۶۷۷
بپیش اندر آمد سپهدار طوس
۶۷۸
پیاده بیاورد و پیلان و کوس
۶۷۹
صفی برکشیدند پیش سوار
۶۸۰
سپردار و ژوپینور و نیزهدار
۶۸۱
مجنبید گفت ایچ از جای خویش
۶۸۲
سپر با سنان اندرارید پیش
۶۸۳
ببینیم تا این نبرده سران
۶۸۴
چگونه گزارند گرز گران
۶۸۵
ز ترکان یکی بود بازور نام
۶۸۶
بافسوس بهر جای گسترده کام
۶۸۷
بیاموخته کژی و جادوی
۶۸۸
بدانسته چینی و هم پهلوی
۶۸۹
چنین گفت پیران بافسون پژوه
۶۹۰
کز ایدر برو تا سر تیغ کوه
۶۹۱
یکی برف و سرما و باد دمان
۶۹۲
بریشان بیاور هم اندر زمان
۶۹۳
هوا تیرهگون بود از تیر ماه
۶۹۴
همی گشت بر کوه ابر سیاه
۶۹۵
چو بازور در کوه شد در زمان
۶۹۶
برآمد یکی برف و باد دمان
۶۹۷
همه دست آن نیزهداران ز کار
۶۹۸
فروماند از برف در کارزار
۶۹۹
ازان رستخیز و دم زمهریر
۷۰۰
خروش یلان بود و باران تیر
۷۰۱
بفرمود پیران که یکسر سپاه
۷۰۲
یکی حمله سازید زین رزمگاه
۷۰۳
چو بر نیزه بر دستهاشان فسرد
۷۰۴
نیاراست بنمود کس دست برد
۷۰۵
وزان پس برآورد هومان غریو
۷۰۶
یکی حمله آورد برسان دیو
۷۰۷
بکشتند چندان ز ایران سپاه
۷۰۸
که دریای خون گشت آوردگاه
۷۰۹
در و دشت گشته پر از برف و خون
۷۱۰
سواران ایران فتاده نگون
۷۱۱
ز کشته نبد جای رفتن بجنگ
۷۱۲
ز برف و ز افگنده شد جای تنگ
۷۱۳
سیه گشت در دشت شمشیر و دست
۷۱۴
بروی اندر افتاده برسان مست
۷۱۵
نبد جای گردش دران رزمگاه
۷۱۶
شده دست لشکر ز سرما تباه
۷۱۷
سپهدار و گردنکشان آن زمان
۷۱۸
گرفتند زاری سوی آسمان
۷۱۹
که ای برتر از دانش و هوش و رای
۷۲۰
نه در جای و بر جای و نه زیر جای
۷۲۱
همه بندهٔ پرگناه توایم
۷۲۲
به بیچارگی دادخواه توایم
۷۲۳
ز افسون و از جادوی برتری
۷۲۴
جهاندار و بر داوران داوری
۷۲۵
تو باشی به بیچارگی دستگیر
۷۲۶
تواناتر از آتش و زمهریر
۷۲۷
ازین برف و سرما تو فریادرس
۷۲۸
نداریم فریادرس جز تو کس
۷۲۹
بیامد یکی مرد دانش پژوه
۷۳۰
برهام بنمود آن تیغ کوه
۷۳۱
کجا جای بازور نستوه بود
۷۳۲
بر افسون و تنبل بران کوه بود
۷۳۳
بجنبید رهام زان رزمگاه
۷۳۴
برون تاخت اسپ از میان سپاه
۷۳۵
زره دامنش را بزد بر کمر
۷۳۶
پیاده برآمد بران کوه سر
۷۳۷
چو جادو بدیدش بیامد بجنگ
۷۳۸
عمودی ز پولاد چینی بچنگ
۷۳۹
چو رهام نزدیک جادو رسید
۷۴۰
سبک تیغ تیز از میان برکشید
۷۴۱
بیفگند دستش بشمشیر تیز
۷۴۲
یکی باد برخاست چون رستخیز
۷۴۳
ز روی هوا ابر تیره ببرد
۷۴۴
فرود آمد از کوه رهام گرد
۷۴۵
یکی دست با زور جادو بدست
۷۴۶
بهامون شد و بارگی برنشست
۷۴۷
هوا گشت زان سان که از پیش بود
۷۴۸
فروزنده خورشید را رخ نمود
۷۴۹
پدر را بگفت آنچ جادو چه کرد
۷۵۰
چه آورد بر ما بروز نبرد
۷۵۱
بدیدند ازان پس دلیران شاه
۷۵۲
چو دریای خون گشته آوردگاه
۷۵۳
همه دشت کشته ز ایرانیان
۷۵۴
تن بیسران سر بیتنان
۷۵۵
چنین گفت گودز آنگه بطوس
۷۵۶
که نه پیل ماند و نه آوای کوس
۷۵۷
همه یکسره تیغها برکشیم
۷۵۸
براریم جوش ار کشند ار کشیم
۷۵۹
همانا که ما را سر آمد زمان
۷۶۰
نه روز نبردست و تیر و کمان
۷۶۱
بدو گفت طوس ای جهاندیده مرد
۷۶۲
هوا گشت پاک و بشد باد سرد
۷۶۳
چرا سر همی داد باید بباد
۷۶۴
چو فریادرس فره و زور داد
۷۶۵
مکن پیشدستی تو در جنگ ما
۷۶۶
کنند این دلیران خود اهنگ ما
۷۶۷
بپیش زمانه پذیره مشو
۷۶۸
بنزدیک بدخواه خیره مشو
۷۶۹
تو در قلب با کاویانی درفش
۷۷۰
همی دار در چنگ تیغ بنفش
۷۷۱
سوی میمنه گیو و بیژن بهم
۷۷۲
نگهبانش بر میسره گستهم
۷۷۳
چو رهام و شیدوش بر پیش صف
۷۷۴
گرازه بکین برلب آورده کف
۷۷۵
شوم برکشم گرز کین از میان
۷۷۶
کنم تن فدی پیش ایرانیان
۷۷۷
ازین رزمگه برنگردانم اسپ
۷۷۸
مگر خاک جایم بود چون زرسپ
۷۷۹
اگر من شوم کشته زین رزمگاه
۷۸۰
تو برکش سوی شاه ایران سپاه
۷۸۱
مرا مرگ نامیتر از سرزنش
۷۸۲
بهر جای بیغارهٔ بدکنش
۷۸۳
چنین است گیتی پرآزار و درد
۷۸۴
ازو تا توان گرد بیشی مگرد
۷۸۵
فزونیش یک روز بگزایدت
۷۸۶
ببودن زمانی نیفزایدت
۷۸۷
دگر باره بر شد دم کرنای
۷۸۸
خروشیدن زنگ و هندی درای
۷۸۹
ز بانگ سواران پرخاشخر
۷۹۰
درخشیدن تیغ و زخم تبر
۷۹۱
ز پیکان و از گرز و ژوپین و تیر
۷۹۲
زمین شد بکردار دریای قیر
۷۹۳
همه دشت بیتن سر و یال بود
۷۹۴
همه گوش پر زخم گوپال بود
۷۹۵
چو شد رزم ترکان برین گونه سخت
۷۹۶
ندیدند ایرانیان روی بخت
۷۹۷
همی تیره شد روی اختر درشت
۷۹۸
دلیران بدشمن نمودند پشت
۷۹۹
چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر
۸۰۰
چو شیدوش و بیژن چو رهام شیر
۸۰۱
همه برنهادند جان را بکف
۸۰۲
همه رزم جستند بر پیش صف
۸۰۳
هرآنکس که با طوس در جنگ بود
۸۰۴
همه نامدار و کنارنگ بود
۸۰۵
بپیش اندرون خون همی ریختند
۸۰۶
یلان از پس پشت بگریختند
۸۰۷
یکی موبدی طوس یل را بخواند
۸۰۸
پس پشت تو گفت جنگی نماند
۸۰۹
نباید کت اندر میان آورند
۸۱۰
بجان سپهبد زیان آورند
۸۱۱
به گیو دلیر آن زمان طوس گفت
۸۱۲
که با مغز لشکر خرد نیست جفت
۸۱۳
که ما را بدین گونه بگذاشتند
۸۱۴
چنین روی از جنگ برگاشتند
۸۱۵
برو بازگردان سپه را ز راه
۸۱۶
ز بیغارهٔ دشمن و شرم شاه
۸۱۷
بشد گیو و لشکر همه بازگشت
۸۱۸
پر از کشته دیدند هامون و دشت
۸۱۹
سپهبد چنین گفت با مهتران
۸۲۰
که اینست پیکار جنگآوران
۸۲۱
کنون چون رخ روز شد تیرهگون
۸۲۲
همه روی کشور چو دریای خون
۸۲۳
یکی جای آرام باید گزید
۸۲۴
اگر تیره شب خود توان آرمید
۸۲۵
مگر کشته یابد بجای مغاک
۸۲۶
یکی بستر از ریگ و چادر ز خاک
۸۲۷
همه بازگشتند یکسر ز جنگ
۸۲۸
ز خویشان روان خسته و سر ز ننگ
۸۲۹
سر از کوه برزد همانگاه ماه
۸۳۰
چو بر تخت پیروزه، پیروز شاه
۸۳۱
سپهدار پیران سپه را بخواند
۸۳۲
همی گفت زیشان فراوان نماند
۸۳۳
بدانگه که دریای یاقوت زرد
۸۳۴
زند موج بر کشور لاژورد
۸۳۵
کسی را که زندهست بیجان کنیم
۸۳۶
بریشان دل شاه پیچان کنیم
۸۳۷
برفتند با شادمانی زجای
۸۳۸
نشستند بر پیش پردهسرای
۸۳۹
همه شب ز آوای چنگ و رباب
۸۴۰
سپه را نیامد بران دشت خواب
۸۴۱
وزین روی لشکر همه مستمند
۸۴۲
پدر بر پسر سوگوار و نژند
۸۴۳
همه دشت پر کشته و خسته بود
۸۴۴
بخون بزرگان زمین شسته بود
۸۴۵
چپ و راست آوردگه دست و پای
۸۴۶
نهادن ندانست کس پا بجای
۸۴۷
همه شب همی خسته برداشتند
۸۴۸
چو بیگانه بد خوار بگذاشتند
۸۴۹
بر خسته آتش همی سوختند
۸۵۰
گسسته ببستند و بردوختند
۸۵۱
فراوان ز گودرزیان خسته بود
۸۵۲
بسی کشته بود و بسی بسته بود
۸۵۳
چو بشنید گودرز برزد خروش
۸۵۴
زمین آمد از بانگ اسپان بجوش
۸۵۵
همه مهتران جامه کردند چاک
۸۵۶
بسربر پراگند گودرز خاک
۸۵۷
همی گفت کاندر جهان کس ندید
۸۵۸
به پیران سر این بد که بر من رسید
۸۵۹
چرا بایدم زنده با پیر سر
۸۶۰
بخاک اندر افگنده چندین پسر
۸۶۱
ازان روزگاری کجا زادهام
۸۶۲
ز خفتان میان هیچ نگشادهام
۸۶۳
بفرجام چندین پسر ز انجمن
۸۶۴
ببینم چنین کشته در پیش من
۸۶۵
جدا گشته از من چو بهرام پور
۸۶۶
چنان نامور شیر خودکام پور
۸۶۷
ز گودرز چون آگهی شد بطوس
۸۶۸
مژه کرد پر خون و رخ سندروس
۸۶۹
خروشی براورد آنگه بزار
۸۷۰
فراوان ببارید خون در کنار
۸۷۱
همی گفت اگر نوذر پاکتن
۸۷۲
نکشتی بن و بیخ من بر چمن
۸۷۳
نبودی مرا رنج و تیمار و درد
۸۷۴
غم کشته و گرم دشت نبرد
۸۷۵
که تا من کمر بر میان بستهام
۸۷۶
بدل خستهام گر بجان رستهام
۸۷۷
هماکنون تن کشتگان را بخاک
۸۷۸
بپوشید جایی که باشد مغاک
۸۷۹
سران بریده سوی تن برید
۸۸۰
بنه سوی کوه هماون برید
۸۸۱
برانیم لشکر همه همگروه
۸۸۲
سراپرده و خیمه بر سوی کوه
۸۸۳
هیونی فرستیم نزدیک شاه
۸۸۴
دلش برفروزد فرستد سپاه
۸۸۵
بدین من سواری فرستادهام
۸۸۶
ورا پیش ازین آگهی دادهام
۸۸۷
مگر رستم زال را با سپاه
۸۸۸
سوی ما فرستد بدین رزمگاه
۸۸۹
وگرنه ز ما نامداری دلیر
۸۹۰
نماند به آوردگه بر چو شیر
۸۹۱
سپه برنشاند و بنه برنهاد
۸۹۲
وزان کشتنگان کرد بسیار یاد
۸۹۳
ازین سان همی رفت روز و شبان
۸۹۴
پر از غم دل و ناچریده لبان
۸۹۵
همه دیده پر خون و دل پر ز داغ
۸۹۶
ز رنج روان گشته چون پر زاغ
۸۹۷
چو نزدیک کوه هماون رسید
۸۹۸
بران دامن کوه لشکر کشید
۸۹۹
چنین گفت طوس سپهبد بگیو
۹۰۰
که ای پر خرد نامبردار نیو
۹۰۱
سه روزست تا زین نشان تاختی
۹۰۲
بخواب و بخوردن نپرداختی
۹۰۳
بیا و بیاسا و چیزی بخور
۹۰۴
برامش و جامه بنمای سر
۹۰۵
که من بیگمانم که پیران بجنگ
۹۰۶
پس ما بیاید کنون بیدرنگ
۹۰۷
کسی را که آسودهتر زین گروه
۹۰۸
به بیژن بمان و تو برشو بکوه
۹۰۹
همه خستگان را سوی که کشید
۹۱۰
ز آسودگان لشکری برگزید
۹۱۱
چنین گفت کین کوه سر جای ماست
۹۱۲
بباید کنون خویشتن کرد راست
۹۱۳
طلایه ز کوه اندر آمد بدشت
۹۱۴
بدان تا بریشان نشاید گذشت
۹۱۵
خروش نگهبان و آوای زنگ
۹۱۶
تو گفتی بجوش آمد از کوه سنگ
۹۱۷
همآنگه برآمد ز چرخ آفتاب
۹۱۸
جهان گشت برسان دریای آب
۹۱۹
ز درگاه پیران برآمد خروش
۹۲۰
چنان شد که برخیزد از خاک جوش
۹۲۱
بهومان چنین گفت کاکنون بجنگ
۹۲۲
نباید همانا فراوان درنگ
۹۲۳
سواران دشمن همه کشتهاند
۹۲۴
وگر خسته از جنگ برگشتهاند
۹۲۵
بزد کوس و از دشت برخاست غو
۹۲۶
همی رفت پیش سپه پیشرو
۹۲۷
رسیدند ترکان بدان رزمگاه
۹۲۸
همه رزمگه خیمه بد بیسپاه
۹۲۹
بشد نزد پیران یکی مژدهخواه
۹۳۰
که کس نیست ایدر ز ایران سپاه
۹۳۱
ز لشکر بشادی برآمد خروش
۹۳۲
بفرمان پیران نهادند گوش
۹۳۳
سپهبد چنین گفت با بخردان
۹۳۴
که ای نامور پرهنر موبدان
۹۳۵
چه سازیم و این را چه دانید رای
۹۳۶
که اکنون ز دشمن تهی ماند جای
۹۳۷
سواران لشکر ز پیر و جوان
۹۳۸
همه تیز گفتند با پهلوان
۹۳۹
که لشکر گریزان شد از پیش ما
۹۴۰
شکست آمد اندر بداندیش ما
۹۴۱
یکی رزمگاهست پر خون و خاک
۹۴۲
ازیشان نه هنگام بیم است و باک
۹۴۳
بباید پی دشمن اندر گرفت
۹۴۴
ز مولش سزد گر بمانی شگفت
۹۴۵
گریزان ز باد اندرآید بب
۹۴۶
به آید ز مولیدن ایدر شتاب
۹۴۷
چنین گفت پیران که هنگام جنگ
۹۴۸
شود سست پای شتاب از درنگ
۹۴۹
سپاهی بکردار دریای آب
۹۵۰
شدست انجمن پیش افراسیاب
۹۵۱
بمانیم تا آن سپاه گران
۹۵۲
بیایند گردان و جنگآوران
۹۵۳
ازان پس بایران نمانیم کس
۹۵۴
چنین است رای خردمند و بس
۹۵۵
بدو گفت هومان که ای پهلوان
۹۵۶
مرنجان بدین کار چندین روان
۹۵۷
سپاهی بدان زور و آن جوش و دم
۹۵۸
شدی روی دریا ازیشان دژم
۹۵۹
کنون خیمه و گاه و پردهسرای
۹۶۰
همه مانده برجای و رفته ز جای
۹۶۱
چنان دان که رفتن ز بیچارگیست
۹۶۲
نمودن بما پشت یکبارگیست
۹۶۳
نمانیم تا نزد خسرو شوند
۹۶۴
بدرگاه او لشکری نو شوند
۹۶۵
ز زابلستان رستم آید بجنگ
۹۶۶
زیانی بود سهمگین زین درنگ
۹۶۷
کنون ساختن باید و تاختن
۹۶۸
فسونها و نیرنگها ساختن
۹۶۹
چو گودرز را با سپهدار طوس
۹۷۰
درفش همایون و پیلان و کوس
۹۷۱
همه بیگمانی بچنگ آوریم
۹۷۲
بد آید چو ایدر درنگ آوریم
۹۷۳
چنین داد پاسخ بدو پهلوان
۹۷۴
که بیداردل باش و روشنروان
۹۷۵
چنان کن که نیکاختر و رای تست
۹۷۶
که چرخ فلک زیر بالای تست
۹۷۷
پس لشکر اندر گرفتند راه
۹۷۸
سپهدار پیران و توران سپاه
۹۷۹
به لهاک فرمود کاکنون مایست
۹۸۰
بگردان عنان با سواری دویست
۹۸۱
بدو گفت مگشای بند از میان
۹۸۲
ببین تا کجایند ایرانیان
۹۸۳
همی رفت لهاک برسان باد
۹۸۴
ز خواب و ز خوردن نکرد ایچ یاد
۹۸۵
چو نیمی ز تیره شب اندر گذشت
۹۸۶
طلایه بدیدش بتاریک دشت
۹۸۷
خروش آمد از کوه و آوای زنگ
۹۸۸
ندید ایچ لهاک جای درنگ
۹۸۹
بنزدیک پیران بیامد ز راه
۹۹۰
بدو آگهی داد ز ایران سپاه
۹۹۱
که ایشان بکوه هماون درند
۹۹۲
همه بسته بر پیش راه گزند
۹۹۳
بهومان بفرمود پیران که زود
۹۹۴
عنان و رکیبت بباید بسود
۹۹۵
ببر چند باید ز لشکر سوار
۹۹۶
ز گردان گردنکش نامدار
۹۹۷
که ایرانیان با درفش و سپاه
۹۹۸
گرفتند کوه هماون پناه
۹۹۹
ازین رزم رنج آید اکنون بروی
۱٬۰۰۰
خرد تیز کن چارهٔ کار جوی
۱٬۰۰۱
گر آن مرد با کاویانی درفش
۱٬۰۰۲
بیاری، شود روی ایشان بنفش
۱٬۰۰۳
اگر دستیابی بشمشیر تیز
۱٬۰۰۴
درفش و همه نیزه کن ریزریز
۱٬۰۰۵
من اینک پساندر چو باد دمان
۱٬۰۰۶
بیایم نسازم درنگ و زمان
۱٬۰۰۷
گزین کرد هومان ز لشکر سوار
۱٬۰۰۸
سپردار و شمشیرزن سیهزار
۱٬۰۰۹
چو خورشید تابنده بنمود تاج
۱٬۰۱۰
بگسترد کافور بر تخت عاج
۱٬۰۱۱
پدید آمد از دور گرد سپاه
۱٬۰۱۲
غو دیدهبان آمد از دیدهگاه
۱٬۰۱۳
که آمد ز ترکان سپاهی پدید
۱٬۰۱۴
بابر سیه گردشان برکشید
۱٬۰۱۵
چو بشنید جوشن بپوشید طوس
۱٬۰۱۶
برآمد دم بوق و آوای کوس
۱٬۰۱۷
سواران ایران همه همگروه
۱٬۰۱۸
رده برکشیدند بر پیش کوه
۱٬۰۱۹
چو هومان بدید آن سپاه گران
۱٬۰۲۰
گراییدن گرز و تیغ سران
۱٬۰۲۱
چنین گفت هومان بگودرز و طوس
۱٬۰۲۲
کز ایران برفتید با پیل و کوس
۱٬۰۲۳
سوس شهر ترکان بکین آختن
۱٬۰۲۴
بدان روی لشکر برون تاختن
۱٬۰۲۵
کنون برگزیدی چو نخچیر کوه
۱٬۰۲۶
شدستی ز گردان توران ستوه
۱٬۰۲۷
نیایدت زین کار خود شرم و ننگ
۱٬۰۲۸
خور و خواب و آرام بر کوه و سنگ
۱٬۰۲۹
چو فردا برآید ز کوه آفتاب
۱٬۰۳۰
کنم زین حصار تو دریای آب
۱٬۰۳۱
بدانی که این جای بیچارگیست
۱٬۰۳۲
برین کوه خارا بباید گریست
۱٬۰۳۳
هیونی بپیران فرستاد زود
۱٬۰۳۴
که اندیشهٔ ما دگرگونه بود
۱٬۰۳۵
دگرگونه بود آنچ انداختیم
۱٬۰۳۶
بریشان همی تاختن ساختیم
۱٬۰۳۷
همه کوه یکسر سپاهست و کوس
۱٬۰۳۸
درفش از پس پشت گودرز و طوس
۱٬۰۳۹
چنان کن که چون بردمد چاک روز
۱٬۰۴۰
پدید آید از چرخ گیتی فروز
۱٬۰۴۱
تو ایدر بوی ساخته با سپاه
۱٬۰۴۲
شده روی هامون ز لشکر سیاه
۱٬۰۴۳
فرستاده نزدیک پیران رسید
۱٬۰۴۴
بجوشید چون گفت هومان شنید
۱٬۰۴۵
بیامد شب تیره هنگام خواب
۱٬۰۴۶
همی راند لشکر بکردار آب
۱٬۰۴۷
چو خورشید زان چادر قیرگون
۱٬۰۴۸
غمی شد بدرید و آمد برون
۱٬۰۴۹
سپهبد بکوه هماون رسید
۱٬۰۵۰
ز گرد سپه کوه شد ناپدید
۱٬۰۵۱
بهومان چنین گفت کز رزمگاه
۱٬۰۵۲
مجنب و مجنبان از ایدر سپاه
۱٬۰۵۳
شوم تا سپهدار ایرانیان
۱٬۰۵۴
چه دارد بپا اختر کاویان
۱٬۰۵۵
بکوه هماون که دادش نوید
۱٬۰۵۶
بدین بودن اکنون چه دارد امید
۱٬۰۵۷
بیامد بنزدیک ایران سپاه
۱٬۰۵۸
سری پر ز کینه دلی پرگناه
۱٬۰۵۹
خروشید کای نامبردار طوس
۱٬۰۶۰
خداوند پیلان و گوپال و کوس
۱٬۰۶۱
کنون ماهیان اندر آمد به پنج
۱٬۰۶۲
که تا تو همی رزم جویی برنج
۱٬۰۶۳
ز گودرزیان آن کجا مهترند
۱٬۰۶۴
بدان رزمگاهت همه بیسرند
۱٬۰۶۵
تو چون غرم رفتستی اندر کمر
۱٬۰۶۶
پر از داوری دل پر از کینه سر
۱٬۰۶۷
گریزان و لشکر پس اندر دمان
۱٬۰۶۸
بدام اندر آیی همی بیگمان
۱٬۰۶۹
چنین داد پاسخ سرافراز طوس
۱٬۰۷۰
که من بر دروغ تو دارم فسوس
۱٬۰۷۱
پی کین تو افگندی اندر جهان
۱٬۰۷۲
ز بهر سیاوش میان مهان
۱٬۰۷۳
برین گونه تا چند گویی دروغ
۱٬۰۷۴
دروغت بر ما نگیرد فروغ
۱٬۰۷۵
علف تنگ بود اندران رزمگاه
۱٬۰۷۶
ازان بر هماون کشیدم سپاه
۱٬۰۷۷
کنون آگهی شد بشاه جهان
۱٬۰۷۸
بیاید زمان تا زمان ناگهان
۱٬۰۷۹
بزرگان لشکر شدند انجمن
۱٬۰۸۰
چو دستان و چون رستم پیلتن
۱٬۰۸۱
چو جنبیدن شاه کردم درست
۱٬۰۸۲
نمانم بتوران بر و بوم و رست
۱٬۰۸۳
کنون کامدی کار مردان ببین
۱٬۰۸۴
نه گاه فریبست و روز کمین
۱٬۰۸۵
چو بشنید پیران ز هر سو سپاه
۱٬۰۸۶
فرستاد و بگرفت بر کوه راه
۱٬۰۸۷
بهر سو ز توران بیامد گروه
۱٬۰۸۸
سپاه انجمن کرد بر گرد کوه
۱٬۰۸۹
بریشان چو راه علف تنگ شد
۱٬۰۹۰
سپهبد سوی چارهٔ جنگ شد
۱٬۰۹۱
چنین گفت هومان بپیران گرد
۱٬۰۹۲
که ما را پی کوه باید سپرد
۱٬۰۹۳
یکی جنگ سازیم کایرانیان
۱٬۰۹۴
نبندند ازین پس بکینه میان
۱٬۰۹۵
بدو گفت پیران که بر ماست باد
۱٬۰۹۶
نکردست با باد کس رزم یاد
۱٬۰۹۷
ز جنگ پیاده بپیچید سر
۱٬۰۹۸
شود تیره دیدار پرخاشخر
۱٬۰۹۹
چو راه علف تنگ شد بر سپاه
۱٬۱۰۰
کسی کوه خارا ندارد نگاه
۱٬۱۰۱
همه لشکر آید بزنهار ما
۱٬۱۰۲
ازین پس نجویند پیکار ما
۱٬۱۰۳
بریشان کنون جای بخشایش است
۱٬۱۰۴
نه هنگام پیکار و آرایش است
۱٬۱۰۵
رسید این سگالش بگودرز و طوس
۱٬۱۰۶
سر سرکشان خیره گشت از فسوس
۱٬۱۰۷
چنین گفت با طوس گودرز پیر
۱٬۱۰۸
که ما را کنون جنگ شد ناگزیر
۱٬۱۰۹
سه روز ار بود خوردنی بیش نیست
۱٬۱۱۰
ز یکسو گشاده رهی پیش نیست
۱٬۱۱۱
نه خورد و نه چیز و نه بار و بنه
۱٬۱۱۲
چنین چند باشد سپه گرسنه
۱٬۱۱۳
کنون چون شود روی خورشید زرد
۱٬۱۱۴
پدید آید آن چادر لاژورد
۱٬۱۱۵
بباید گزیدن سواران مرد
۱٬۱۱۶
ز بالا شدن سوی دشت نبرد
۱٬۱۱۷
بسان شبیخون یکی رزم سخت
۱٬۱۱۸
بسازیم تا چون بود یار بخت
۱٬۱۱۹
اگر یک بیک تن بکشتن دهیم
۱٬۱۲۰
وگر تاج گردنکشان برنهیم
۱٬۱۲۱
چنین است فرجام آوردگاه
۱٬۱۲۲
یکی خاک یابد یکی تاج و گاه
۱٬۱۲۳
ز گودرز بشنید طوس این سخن
۱٬۱۲۴
سرش گشت پردرد و کین کهن
۱٬۱۲۵
ز یک سوی لشکر به بیژن سپرد
۱٬۱۲۶
دگر سو بشیدوش و خراد گرد
۱٬۱۲۷
درفش خجسته بگستهم داد
۱٬۱۲۸
بسی پند و اندرزها کرد یاد
۱٬۱۲۹
خود و گیو و گودرز و چندی سران
۱٬۱۳۰
نهادند بر یال گرزگران
۱٬۱۳۱
بسوی سپهدار پیران شدند
۱٬۱۳۲
چو آتش بقلب سپه بر زدند
۱٬۱۳۳
چو دریای خون شد همه رزمگاه
۱٬۱۳۴
خروشی برآمد بلند از سپاه
۱٬۱۳۵
درفش سپهبد بدو نیم شد
۱٬۱۳۶
دل رزمجویان پر از بیم شد
۱٬۱۳۷
چو بشنید هومان خروش سپاه
۱٬۱۳۸
نشست از بر تازی اسپی سیاه
۱٬۱۳۹
بیامد ز لشکر بسی کشته دید
۱٬۱۴۰
بسی بیهش از رزم برگشته دید
۱٬۱۴۱
فرو ریخت از دیده خون بر برش
۱٬۱۴۲
یکی بانگ زد تند بر لشکرش
۱٬۱۴۳
چنین گفت کایدر طلایه نبود
۱٬۱۴۴
شما را ز کین ایچ مایه نبود
۱٬۱۴۵
بهر یک ازیشان ز ما سیصدست
۱٬۱۴۶
به آوردگه خواب و خفتن بدست
۱٬۱۴۷
هلا تیغ و گوپالها برکشید
۱٬۱۴۸
سپرهای چینی بسر در کشید
۱٬۱۴۹
ز هر سو بریشان بگیرید راه
۱٬۱۵۰
کنون کز بره بر کشد تیغ ماه
۱٬۱۵۱
رهایی نباید که یابند هیچ
۱٬۱۵۲
بدین سان چه باید درنگ و بسیچ
۱٬۱۵۳
برآمد خروشیدن کرنای
۱٬۱۵۴
بهر سو برفتند گردان ز جای
۱٬۱۵۵
گرفتندشان یکسر اندر میان
۱٬۱۵۶
سواران ایران چو شیر ژیان
۱٬۱۵۷
چنان آتش افروخت از ترگ و تیغ
۱٬۱۵۸
که گفتی همی گرز بارد ز میغ
۱٬۱۵۹
شب تار و شمشیر و گرد سپاه
۱٬۱۶۰
ستاره نه پیدا نه تابنده ماه
۱٬۱۶۱
ز جوشن تو گفتی ببار اندرند
۱٬۱۶۲
ز تاری بدریای قار اندرند
۱٬۱۶۳
بلشکر چنین گفت هومان که بس
۱٬۱۶۴
ازین مهتران مفگنید ایچ کس
۱٬۱۶۵
همه پیش من دستگیر آورید
۱٬۱۶۶
نباید که خسته بتیر آورید
۱٬۱۶۷
چنین گفت لشکر ببانگ بلند
۱٬۱۶۸
که اکنون به بیچارگی دست بند
۱٬۱۶۹
دهید ار بگرز و بژوپین دهید
۱٬۱۷۰
سران را ز خون تاج بر سر نهید
۱٬۱۷۱
چنین گفت با گیو و رهام طوس
۱٬۱۷۲
که شد جان ما بیگمان بر فسوس
۱٬۱۷۳
مگر کردگار سپهر بلند
۱٬۱۷۴
رهاند تن و جان ما زین گزند
۱٬۱۷۵
اگر نه بچنگ عقاب اندریم
۱٬۱۷۶
وگر زیر دریای آب اندریم
۱٬۱۷۷
یکی حمله بردند هر سه به هم
۱٬۱۷۸
چو برخیزد از جای شیر دژم
۱٬۱۷۹
ندیدند کس یال اسپ و عنان
۱٬۱۸۰
ز تنگی بچشم اندر آمد سنان
۱٬۱۸۱
چنین گفت هومان به آواز تیز
۱٬۱۸۲
که نه جای جنگست و راه گریز
۱٬۱۸۳
برانگیخت از جایتان بخت بد
۱٬۱۸۴
که تا بر تن بدکنش بد رسد
۱٬۱۸۵
سه جنگ آور و خوار مایه سپاه
۱٬۱۸۶
بماندند یکسر بدین رزمگاه
۱٬۱۸۷
فراوان ز رستم گرفتند یاد
۱٬۱۸۸
کجا داد در جنگ هر جای داد
۱٬۱۸۹
ز شیدوش، وز بیژن گستهم
۱٬۱۹۰
بسی یاد کردند بر بیش و کم
۱٬۱۹۱
که باری کسی را ز ایران سپاه
۱٬۱۹۲
بدی یارمان اندرین رزمگاه
۱٬۱۹۳
نه ایدر به پیکار و جنگ آمدیم
۱٬۱۹۴
که خیره بکام نهنگ آمدیم
۱٬۱۹۵
دریغ آن در و گاه شاه جهان
۱٬۱۹۶
که گیرند ما را کنون ناگهان
۱٬۱۹۷
تهمتن به زاولستانست و زال
۱٬۱۹۸
شود کار ایران کنون تال و مال
۱٬۱۹۹
همی آمد آوای گوپال و کوس
۱٬۲۰۰
بلشکر همی دیر شد گیو و طوس
۱٬۲۰۱
چنین گفت شیدوش و گستهم شیر
۱٬۲۰۲
که شد کار پیکار سالار دیر
۱٬۲۰۳
به بیژن گرازه همی گفت باز
۱٬۲۰۴
که شد کار سالار لشکر دراز
۱٬۲۰۵
هوا قیر گون و زمین آبنوس
۱٬۲۰۶
همی آمد از دشت آوای کوس
۱٬۲۰۷
برفتند گردان بر آوای اوی
۱٬۲۰۸
ز خون بود بر دشت هر جای جوی
۱٬۲۰۹
ز گردان نیو و ز نیروی چنگ
۱٬۲۱۰
تو گفتی برآمد ز دریا نهنگ
۱٬۲۱۱
بدانست هومان که آمد سوار
۱٬۲۱۲
همه گرزور بود و شمشیردار
۱٬۲۱۳
چو دانست کامد ورا یار طوس
۱٬۲۱۴
همی برخروشید برسان کوس
۱٬۲۱۵
سبک شد عنان و گران شد رکیب
۱٬۲۱۶
بلندی که دانست باز از نشیب
۱٬۲۱۷
یکی رزم کردند تا چاک روز
۱٬۲۱۸
چو پیدا شد از چرخ گیتی فروز
۱٬۲۱۹
سپه بازگشتند یکسر ز جنگ
۱٬۲۲۰
کشیدند لشکر سوی کوه تنگ
۱٬۲۲۱
بگردان چنین گفت سالار طوس
۱٬۲۲۲
که از گردش مهر تا زخم کوس
۱٬۲۲۳
سواری چنین کز شما دیدهام
۱٬۲۲۴
ز کنداوران هیچ نشنیدهام
۱٬۲۲۵
یکی نامه باید که زی شه کنیم
۱٬۲۲۶
ز کارش همه جمله آگه کنیم
۱٬۲۲۷
چو نامه بنزدیک خسرو رسد
۱٬۲۲۸
بدلش اندرون آتشی نو رسد
۱٬۲۲۹
بیاری بیاید گو پیلتن
۱٬۲۳۰
ز شیران یکی نامدار انجمن
۱٬۲۳۱
بپیروزی از رزم گردیم باز
۱٬۲۳۲
بدیدار کیخسرو آید نیاز
۱٬۲۳۳
سخن هرچ رفت آشکار و نهان
۱٬۲۳۴
بگویم بپیروز شاه جهان
۱٬۲۳۵
بخوبی و خشنودی شهریار
۱٬۲۳۶
بباشد بکام شما روزگار
۱٬۲۳۷
چنانچون که گفتند برساختند
۱٬۲۳۸
نوندی بنزدیک شه تاختند
۱٬۲۳۹
دو لشکر بخیمه فرود آمدند
۱٬۲۴۰
ز پیکار یکباره دم برزدند
۱٬۲۴۱
طلایه برون آمد از هر دو روی
۱٬۲۴۲
بدشت از دلیران پرخاشجوی
۱٬۲۴۳
چو هومان رسید اندران رزمگاه
۱٬۲۴۴
ز کشته ندید ایچ بر دشت راه
۱٬۲۴۵
به پیران چنین گفت کامروز گرد
۱٬۲۴۶
نه بر آرزو گشت گاه نبرد
۱٬۲۴۷
چو آسوده گردند گردان ما
۱٬۲۴۸
ستوده سواران و مردان ما
۱٬۲۴۹
یکی رزم سازم که خورشید و ماه
۱٬۲۵۰
ندیدست هرگز چنان رزمگاه
۱٬۲۵۱
ازان پس چو آمد بخسرو خبر
۱٬۲۵۲
که پیران شد از رزم پیروزگر
۱٬۲۵۳
سپهبد بکوه هماون کشید
۱٬۲۵۴
ز لشکر بسی گرد شد ناپدید
۱٬۲۵۵
در کاخ گودرز کشوادگان
۱٬۲۵۶
تهی شد ز گردان و آزادگان
۱٬۲۵۷
ستاره بر ایشان بنالد همی
۱٬۲۵۸
ببالینشان خون بپالد همی
۱٬۲۵۹
ازیشان جهان پر ز خاک است و خون
۱٬۲۶۰
بلند اختر طوس گشته نگون
۱٬۲۶۱
بفرمود تا رستم پیلتن
۱٬۲۶۲
خرامد بدرگاه با انجمن
۱٬۲۶۳
برفتند ز ایران همه بخردان
۱٬۲۶۴
جهاندیده و نامور موبدان
۱٬۲۶۵
سر نامداران زبان برگشاد
۱٬۲۶۶
ز پیکار لشکر بسی کرد یاد
۱٬۲۶۷
برستم چنین گفت کای سرفراز
۱٬۲۶۸
بترسم که این دولت دیریاز
۱٬۲۶۹
همی برگراید بسوی نشیب
۱٬۲۷۰
دلم شد ز کردار او پرنهیب
۱٬۲۷۱
توی پروارنندهٔ تاج و تخت
۱٬۲۷۲
فروغ از تو گیرد جهاندار بخت
۱٬۲۷۳
دل چرخ در نوک شمشیر تست
۱٬۲۷۴
سپهر و زمان و زمین زیر تست
۱٬۲۷۵
تو کندی دل و مغز دیو سپید
۱٬۲۷۶
زمانه بمهر تو دارد امید
۱٬۲۷۷
زمین گرد رخش ترا چاکرست
۱٬۲۷۸
زمان بر تو چون مهربان مادرست
۱٬۲۷۹
ز تیغ تو خورشید بریان شود
۱٬۲۸۰
ز گرز تو ناهید گریان شود
۱٬۲۸۱
ز نیروی پیکان کلک تو شیر
۱٬۲۸۲
بروز بلا گردد از جنگ سیر
۱٬۲۸۳
تو تا برنهادی بمردی کلاه
۱٬۲۸۴
نکرد ایچ دشمن بایران نگاه
۱٬۲۸۵
کنون گیو و گودرز و طوس و سران
۱٬۲۸۶
فراوان ازین مرز کنداوران
۱٬۲۸۷
همه دل پر از خون و دیده پرآب
۱٬۲۸۸
گریزان ز ترکان افراسیاب
۱٬۲۸۹
فراوان ز گودرزیان کشته مرد
۱٬۲۹۰
شده خاک بستر بدشت نبرد
۱٬۲۹۱
هرانکس کزیشان بجان رستهاند
۱٬۲۹۲
بکوه هماون همه خستهاند
۱٬۲۹۳
همه سر نهاده سوی آسمان
۱٬۲۹۴
سوی کردگار مکان و زمان
۱٬۲۹۵
که ایدر بباید گو پیلتن
۱٬۲۹۶
بنیروی یزدان و فرمان من
۱٬۲۹۷
شب تیره کین نامه بر خواندم
۱٬۲۹۸
بسی از جگر خون برافشاندم
۱٬۲۹۹
نگفتم سه روز این سخن را بکس
۱٬۳۰۰
مگر پیش دادار فریاد رس
۱٬۳۰۱
کنون کار ز اندازه اندر گذشت
۱٬۳۰۲
دلم زین سخن پر ز تیمار گشت
۱٬۳۰۳
امید سپاه و سپهبد بتست
۱٬۳۰۴
که روشن روان بادی و تن درست
۱٬۳۰۵
سرت سبز باد و دلت شادمان
۱٬۳۰۶
تن زال دور از بد بدگمان
۱٬۳۰۷
ز من هرچ باید فزونی بخواه
۱٬۳۰۸
ز اسپ و سلیح و ز گنج و سپاه
۱٬۳۰۹
برو با دلی شاد و رایی درست
۱٬۳۱۰
نشاید گرفت این چنین کار سست
۱٬۳۱۱
بپاسخ چنین گفت رستم بشاه
۱٬۳۱۲
که بی تو مبادا نگین و کلاه
۱٬۳۱۳
که با فر و برزی و بارای و داد
۱٬۳۱۴
ندارد چو تو شاه گردون بیاد
۱٬۳۱۵
شنیدست خسرو که تا کیقباد
۱٬۳۱۶
کلاه بزرگی بسر بر نهاد
۱٬۳۱۷
بایران بکین من کمر بستهام
۱٬۳۱۸
برام یک روز ننشستهام
۱٬۳۱۹
بیابان و تاریکی و دیو و شیر
۱٬۳۲۰
چه جادو چه از اژدهای دلیر
۱٬۳۲۱
همان رزم توران و مازندران
۱٬۳۲۲
شب تیره و گرزهای گران
۱٬۳۲۳
هم از تشنگی هم ز راه دراز
۱٬۳۲۴
گزیدن در رنج بر جای ناز
۱٬۳۲۵
چنین درد و سختی بسی دیدهام
۱٬۳۲۶
که روزی ز شادی نپرسیدهام
۱٬۳۲۷
تو شاه نو آیین و من چون رهی
۱٬۳۲۸
میان بستهام چون تو فرمان دهی
۱٬۳۲۹
شوم با سپاهی کمر بر میان
۱٬۳۳۰
بگردانم این بد ز ایرانیان
۱٬۳۳۱
ازان کشتگان شاه بیدرد باد
۱٬۳۳۲
رخ بدسگالان او زرد باد
۱٬۳۳۳
ز گودرزیان خود جگر خستهام
۱٬۳۳۴
کمر بر میان سوگ را بستهام
۱٬۳۳۵
چو بشنید کیخسرو آواز اوی
۱٬۳۳۶
برخ برنهاد از دو دیده دو جوی
۱٬۳۳۷
بدو گفت بیتو نخواهم زمان
۱٬۳۳۸
نه اورنگ و تاج و نه گرز و کمان
۱٬۳۳۹
فلک زیر خم کمند تو باد
۱٬۳۴۰
سر تاجداران به بند تو باد
۱٬۳۴۱
ز دینار و گنج و ز تاج و گهر
۱٬۳۴۲
کلاه و کمان و کمند و کمر
۱٬۳۴۳
بیاورد گنجور خسرو کلید
۱٬۳۴۴
سر بدرههای درم بردید
۱٬۳۴۵
همه شاه ایران به رستم سپرد
۱٬۳۴۶
چنین گفت کای نامدار گرد
۱٬۳۴۷
جهان گنج و گنجور شمشیر تست
۱٬۳۴۸
سر سروران جهان زیر تست
۱٬۳۴۹
تو با گرزداران زاولستان
۱٬۳۵۰
دلیران و شیران کابلستان
۱٬۳۵۱
همی رو بکردار باد دمان
۱٬۳۵۲
مجوی و مفرمای جستن زمان
۱٬۳۵۳
ز گردان شمشیر زن سی هزار
۱٬۳۵۴
ز لشکر گزین از در کارزار
۱٬۳۵۵
فریبرز کاوس را ده سپاه
۱٬۳۵۶
که او پیش رو باشد و کینه خواه
۱٬۳۵۷
تهمتن زمین را ببوسید و گفت
۱٬۳۵۸
که با من عنان و رکیبست جفت
۱٬۳۵۹
سران را سر اندر شتاب آوریم
۱٬۳۶۰
مبادا که آرام و خواب آوریم
۱٬۳۶۱
سپه را درم دادن آغاز کرد
۱٬۳۶۲
بدشت آمد و رزم را ساز کرد
۱٬۳۶۳
فریبرز را گفت برکش پگاه
۱٬۳۶۴
سپاه اندرآور به پیش سپاه
۱٬۳۶۵
نباید که روز و شبان بغنوی
۱٬۳۶۶
مگر نزد طوس سپهبد شوی
۱٬۳۶۷
بگویی که در جنگ تندی مکن
۱٬۳۶۸
فریب زمان جوی و کندی مکن
۱٬۳۶۹
من اینک بکردار باد دمان
۱٬۳۷۰
بیایم نجویم بره بر زمان
۱٬۳۷۱
چو گرگین میلاد کار آزمای
۱٬۳۷۲
سپه را زند بر بد و نیک رای
۱٬۳۷۳
چو خورشید تابنده بنمود چهر
۱٬۳۷۴
بسان بتی با دلی پر زمهر
۱٬۳۷۵
بر آمد خروشیدن کرنای
۱٬۳۷۶
تهمتن بیاورد لشکر زجای
۱٬۳۷۷
پر اندیشه جان جهاندار شاه
۱٬۳۷۸
دو فرسنگ با او بیامد براه
۱٬۳۷۹
دو منزل همی کرد رستم یکی
۱٬۳۸۰
نیاسود روز و شبان اندکی
۱٬۳۸۱
شبی داغ دل پر ز تیمار طوس
۱٬۳۸۲
بخواب اندر آمد گه زخم کوس
۱٬۳۸۳
چنان دید روشن روانش بخواب
۱٬۳۸۴
که رخشنده شمعی برآمد ز آب
۱٬۳۸۵
بر شمع رخشان یکی تخت عاج
۱٬۳۸۶
سیاوش بران تخت با فر و تاج
۱٬۳۸۷
لبان پر ز خنده زبان چربگوی
۱٬۳۸۸
سوی طوس کردی چو خورشید روی
۱٬۳۸۹
که ایرانیان را هم ایدر بدار
۱٬۳۹۰
که پیروزگر باشی از کارزار
۱٬۳۹۱
بگو در زیان هیچ غمگین مشو
۱٬۳۹۲
که ایدر یکی گلستانست نو
۱٬۳۹۳
بزیر گل اندر همی میخوریم
۱٬۳۹۴
چه دانیم کین باده تا کی خوریم
۱٬۳۹۵
ز خواب اندر آمد شده شاد دل
۱٬۳۹۶
ز درد و غمان گشته آزاد دل
۱٬۳۹۷
بگودرز گفت ای جهان پهلوان
۱٬۳۹۸
یکی خواب دیدم بروشن روان
۱٬۳۹۹
نگه کن که رستم چو باد دمان
۱٬۴۰۰
بیاید بر ما زمان تا زمان
۱٬۴۰۱
بفرمود تا برکشیدند نای
۱٬۴۰۲
بجنبید بر کوه لشکر ز جای
۱٬۴۰۳
ببستند گردان ایران میان
۱٬۴۰۴
برافراختند اختر کاویان
۱٬۴۰۵
بیاورد زان روی پیران سپاه
۱٬۴۰۶
شد از گرد خورشید تابان سیاه
۱٬۴۰۷
از آواز گردان و باران تیر
۱٬۴۰۸
همی چشم خورشید شد خیره خیر
۱٬۴۰۹
دو لشکر بروی اندر آورده روی
۱٬۴۱۰
ز گردان نشد هیچ کس جنگجوی
۱٬۴۱۱
چنین گفت هومان بپیران که جنگ
۱٬۴۱۲
همی جست باید چه جویی درنگ
۱٬۴۱۳
نه لشکر بدشت شکار اندرند
۱٬۴۱۴
که اسپان ما زیر بار اندرند
۱٬۴۱۵
بدو گفت پیران که تندی مکن
۱٬۴۱۶
نه روز شتابست و گاه سخن
۱٬۴۱۷
سه تن دوش با خوار مایه سپاه
۱٬۴۱۸
برفتند بیگاه زین رزمگاه
۱٬۴۱۹
چو شیران جنگی و ما چون رمه
۱٬۴۲۰
که از کوهسار اندر آید دمه
۱٬۴۲۱
همه دشت پر جوی خون یافتیم
۱٬۴۲۲
سر نامداران نگون یافتیم
۱٬۴۲۳
یکی کوه دارند خارا و خشک
۱٬۴۲۴
همی خار بویند اسپان چو مشک
۱٬۴۲۵
بمان تا بران سنگ پیچان شوند
۱٬۴۲۶
چو بیچاره گردند بیجان شوند
۱٬۴۲۷
گشاده نباید که دارید راه
۱٬۴۲۸
دو رویه پس و پیش این رزمگاه
۱٬۴۲۹
چو بیرنج دشمن بچنگ آیدت
۱٬۴۳۰
چو بشتابیش کار تنگ آیدت
۱٬۴۳۱
چرا جست باید همی کارزار
۱٬۴۳۲
طلایه برین دشت بس صد سوار
۱٬۴۳۳
بباشیم تا دشمن از آب و نان
۱٬۴۳۴
شود تنگ و زنهار خواهد بجان
۱٬۴۳۵
مگر خاکگر سنگ خارا خورند
۱٬۴۳۶
چو روزی سرآید خورند و مرند
۱٬۴۳۷
سوی خیمه رفتند زان رزمگاه
۱٬۴۳۸
طلایه بیامد به پیش سپاه
۱٬۴۳۹
گشادند گردان سراسر کمر
۱٬۴۴۰
بخوان و بخوردن نهادند سر
۱٬۴۴۱
بلشکر گه آمد سپهدار طوس
۱٬۴۴۲
پر از خون دل و روی چون سندروس
۱٬۴۴۳
بگودرز گفت این سخن تیره گشت
۱٬۴۴۴
سر بخت ایرانیان خیره گشت
۱٬۴۴۵
همه گرد بر گرد ما لشکرست
۱٬۴۴۶
خور بارگی خارگر خاورست
۱٬۴۴۷
سپه را خورش بس فراوان نماند
۱٬۴۴۸
جز از گرز و شمشیر درمان نماند
۱٬۴۴۹
بشبگیر شمشیرها برکشیم
۱٬۴۵۰
همه دامن کوه لشکر کشیم
۱٬۴۵۱
اگر اختر نیک یاری دهد
۱٬۴۵۲
بریشان مرا کامگاری دهد
۱٬۴۵۳
ور ایدون کجا داور آسمان
۱٬۴۵۴
بشمشیر بر ما سرآرد زمان
۱٬۴۵۵
ز بخش جهانآفرین بیش و کم
۱٬۴۵۶
نباشد مپیمای بر خیره دم
۱٬۴۵۷
مرا مرگ خوشتر بنام بلند
۱٬۴۵۸
ازین زیستن با هراس و گزند
۱٬۴۵۹
برین برنهادند یکسر سخن
۱٬۴۶۰
که سالار نیک اختر افگند بن
۱٬۴۶۱
چو خورشید برزد ز خرچنگ چنگ
۱٬۴۶۲
بدرید پیراهن مشک رنگ
۱٬۴۶۳
به پیران فرستاده آمد ز شاه
۱٬۴۶۴
که آمد ز هر جای بیمر سپاه
۱٬۴۶۵
سپاهی که دریای چین را ز گرد
۱٬۴۶۶
کند چون بیابان بروز نبرد
۱٬۴۶۷
نخستین سپهدار خاقان چین
۱٬۴۶۸
که تختش همی برنتابد زمین
۱٬۴۶۹
تنش زور دارد چو صد نره شیر
۱٬۴۷۰
سر ژنده پیل اندر آرد بزیر
۱٬۴۷۱
یکی مهتر از ماورالنهر بر
۱٬۴۷۲
که بگذارد از چرخ گردنده سر
۱٬۴۷۳
ببالا چو سرو و بدیدار ماه
۱٬۴۷۴
جهانگیر و نازان بدو تاج و گاه
۱٬۴۷۵
سر سرافرازان و کاموس نام
۱٬۴۷۶
برآرد ز گودرز و از طوس نام
۱٬۴۷۷
ز مرز سپیجاب تا دشت روم
۱٬۴۷۸
سپاهی که بود اندر آباد بوم
۱٬۴۷۹
فرستادم اینک سوی کارزار
۱٬۴۸۰
برآرند از طوس و خسرو دمار
۱٬۴۸۱
چو بشنید پیران بتوران سپاه
۱٬۴۸۲
چنین گفت کای سرفرازان شاه
۱٬۴۸۳
بدین مژدهٔ شاه پیر و جوان
۱٬۴۸۴
همه شاد باشید و روشنروان
۱٬۴۸۵
بباید کنون دل ز تیمار شست
۱٬۴۸۶
بایران نمانم بر و بوم و رست
۱٬۴۸۷
سر از رزم و از رنج و کین خواستن
۱٬۴۸۸
برآسود وز لشکر آراستن
۱٬۴۸۹
بایران و توران و بر خشک و آب
۱٬۴۹۰
نبینند جز کام افراسیاب
۱٬۴۹۱
ز لشکر بر پهلوان پیش رو
۱٬۴۹۲
بمژده بیامد همی نو بنو
۱٬۴۹۳
بگفتند کای نامور پهلوان
۱٬۴۹۴
همیشه بزی شاد و روشنروان
۱٬۴۹۵
بدیدار شاهان دلت شاددار
۱٬۴۹۶
روانت ز اندیشه آزاد دار
۱٬۴۹۷
ز کشمیر تا برتر از رود شهد
۱٬۴۹۸
درفش و سپاهست و پیلان و مهد
۱٬۴۹۹
نخست اندر آیم ز خاقان چین
۱٬۵۰۰
که تاجش سپهرست و تختش زمین
۱٬۵۰۱
چو منشور جنگی که با تیغ اوی
۱٬۵۰۲
بخاک اندر آید سر جنگجوی
۱٬۵۰۳
دلاور چو کاموس شمشیرزن
۱٬۵۰۴
که چشمش ندیدست هرگز شکن
۱٬۵۰۵
همه کارهای شگرف آورد
۱٬۵۰۶
چو خشم آورد باد و برف آورد
۱٬۵۰۷
چو خشنود باشد بهار آردت
۱٬۵۰۸
گل و سنبل جویبار آردت
۱٬۵۰۹
ز سقلاب چون کندر شیر مرد
۱٬۵۱۰
چو پیروز کانی سپهر نبرد
۱٬۵۱۱
چو سگسار غرچه چو شنگل ز هند
۱٬۵۱۲
هوا پردرفش و زمین پر پرند
۱٬۵۱۳
چغانی چو فرطوس لشکر فروز
۱٬۵۱۴
گهار گهانی گو گردسوز
۱٬۵۱۵
شمیران شگنی و گردوی وهر
۱٬۵۱۶
پراگنده بر نیزه و تیغ زهر
۱٬۵۱۷
تو اکنون سرافراز و رامش پذیر
۱٬۵۱۸
کزین مژده بر نا شود مرد پیر
۱٬۵۱۹
ز لشکر توی پهلو و پیش رو
۱٬۵۲۰
همیشه بزی شاد و فرمانت نو
۱٬۵۲۱
دل و جان پیران پر از خنده گشت
۱٬۵۲۲
تو گفتی مگر مرده بد زنده گشت
۱٬۵۲۳
بهومان چنین گفت پیران که من
۱٬۵۲۴
پذیره شوم پیش این انجمن
۱٬۵۲۵
که ایشان ز راه دراز آمدند
۱٬۵۲۶
پراندیشه و رزمساز آمدند
۱٬۵۲۷
ازین آمدن بینیازند سخت
۱٬۵۲۸
خداوند تاجاند و زیبای تخت
۱٬۵۲۹
ندارند سر کم ز افراسیاب
۱٬۵۳۰
که با تخت و گنجاند و با جاه و آب
۱٬۵۳۱
شوم تا ببینم که چند و چیند
۱٬۵۳۲
سپهبد کدامند و گردان کیند
۱٬۵۳۳
کنم آفرین پیش خاقان چین
۱٬۵۳۴
وگر پیش تختش ببوسم زمین
۱٬۵۳۵
ببینم سرافراز کاموس را
۱٬۵۳۶
برابر کنم شنگل و طوس را
۱٬۵۳۷
چو باز آیم ایدر ببندم میان
۱٬۵۳۸
برآرم دم و دود از ایرانیان
۱٬۵۳۹
اگر خود ندارند پایاب جنگ
۱٬۵۴۰
بریشان کنم روز تاریک و تنگ
۱٬۵۴۱
هرانکس که هستند زیشان سران
۱٬۵۴۲
کنم پای و گردن ببندگران
۱٬۵۴۳
فرستم بنزدیک افراسیاب
۱٬۵۴۴
نه آرام جویم بدین بر نه خواب
۱٬۵۴۵
ز لشکر هر آنکس که آید بدست
۱٬۵۴۶
سرانشان ببرم بشمشیر پست
۱٬۵۴۷
بسوزم دهم خاک ایشان بباد
۱٬۵۴۸
نگیریم زان بوم و بر نیز یاد
۱٬۵۴۹
سه بهره ازان پس برانم سپاه
۱٬۵۵۰
کنم روز بر شاه ایران سیاه
۱٬۵۵۱
یکی بهره زیشان فرستم ببلخ
۱٬۵۵۲
بایرانیان بر کنم روز تلخ
۱٬۵۵۳
دگر بهره بر سوی کابلستان
۱٬۵۵۴
بکابل کشم خاک زابلستان
۱٬۵۵۵
سوم بهره بر سوی ایران برم
۱٬۵۵۶
ز ترکان بزرگان و شیران برم
۱٬۵۵۷
زن و کودک خرد و پیر و جوان
۱٬۵۵۸
نمانم که باشد تنی با روان
۱٬۵۵۹
بر و بوم ایران نمانم بجای
۱٬۵۶۰
که مه دست بادا ازیشان مه پای
۱٬۵۶۱
کنون تا کنم کارها را بسیچ
۱٬۵۶۲
شما جنگ ایشان مجویید هیچ
۱٬۵۶۳
بفگت این و دل پر ز کینه برفت
۱٬۵۶۴
همی پوست بر تنش گفتی بکفت
۱٬۵۶۵
بلکشر چنین گفت هومان گرد
۱٬۵۶۶
که دلرا ز کینه نباید سترد
۱٬۵۶۷
دو روز این یکی رنج بر تن نهید
۱٬۵۶۸
دو دیده بکوه هماون نهید
۱٬۵۶۹
نباید که ایشان شبی بیدرنگ
۱٬۵۷۰
گریزان برانند ازین جای تنگ
۱٬۵۷۱
کنون کوه و رود و در و دشت و راه
۱٬۵۷۲
جهانی شود پردرفش سپاه
۱٬۵۷۳
چو پیران بنزدیک لشکر رسید
۱٬۵۷۴
در و دشت از سم اسپان ندید
۱٬۵۷۵
جهان پر سراپرده و خیمه بود
۱٬۵۷۶
زده سرخ و زرد و بنفش و کبود
۱٬۵۷۷
ز دیبای چینی و از پرنیان
۱٬۵۷۸
درفشی ز هر پردهای در میان
۱٬۵۷۹
فروماند و زان کارش آمد شگفت
۱٬۵۸۰
بسی با دل اندیشه اندر گرفت
۱٬۵۸۱
که تا این بهشتست یا رزمگاه
۱٬۵۸۲
سپهر برینست گر تاج و گاه
۱٬۵۸۳
بیامد بنزدیک خاقان چین
۱٬۵۸۴
پیاده ببوسید روی زمین
۱٬۵۸۵
چو خاقان بدیدش به بر درگرفت
۱٬۵۸۶
بماند از بر و یال پیران شگفت
۱٬۵۸۷
بپرسید بسیار و بنواختش
۱٬۵۸۸
بر خویش نزدیک بنشاختش
۱٬۵۸۹
بدو گفت بخ بخ که با پهلوان
۱٬۵۹۰
نشینم چنین شاد و روشنروان
۱٬۵۹۱
بپرسید زان پس کز ایران سپاه
۱٬۵۹۲
که دارد نگین و درفش و کلاه
۱٬۵۹۳
کدامست جنگی و گردان کیند
۱٬۵۹۴
نشسته برین کوه سر بر چیند
۱٬۵۹۵
چنین داد پاسخ بدو پهلوان
۱٬۵۹۶
که بیدار دل باش و روشنروان
۱٬۵۹۷
درود جهان آفرین بر تو باد
۱٬۵۹۸
که کردی بپرسش دل بنده شاد
۱٬۵۹۹
ببخت تو شادانم و تن درست
۱٬۶۰۰
روانم همی خاک پای تو جست
۱٬۶۰۱
از ایرانیان هرچ پرسید شاه
۱٬۶۰۲
نه گنج و سپاهست و نه تاج و گاه
۱٬۶۰۳
بیاندازه پیکار جستند و جنگ
۱٬۶۰۴
ندارند از جنگ جز خاره سنگ
۱٬۶۰۵
چو بیکام و بینام و بیتن شدند
۱٬۶۰۶
گریزان بکوه هماون شدند
۱٬۶۰۷
سپهدار طوس است مردی دلیر
۱٬۶۰۸
بهامون نترسد ز پیکار شیر
۱٬۶۰۹
بزرگان چو گودرز کشوادگان
۱٬۶۱۰
چو گیو و چو رهام ز آزادگان
۱٬۶۱۱
ببخت سرافراز خاقان چین
۱٬۶۱۲
سپهبد نبیند سپه را جزین
۱٬۶۱۳
بدو گفت خاقان که نزدیک من
۱٬۶۱۴
بباش و بیاور یکی انجمن
۱٬۶۱۵
یک امروز با کام دل می خوریم
۱٬۶۱۶
غم روز ناآمده نشمریم
۱٬۶۱۷
بیاراست خیمه چو باغ بهار
۱٬۶۱۸
بهشتست گفتی برنگ و نگار
۱٬۶۱۹
چو بر گنبد چرخ رفت آفتاب
۱٬۶۲۰
دل طوس و گودرز شد پر شتاب
۱٬۶۲۱
که امروز ترکان چرا خامشاند
۱٬۶۲۲
برای بداند، ار ز می بیهشاند
۱٬۶۲۳
اگر مستمندند گر شادمان
۱٬۶۲۴
شدم در گمان از بد بدگمان
۱٬۶۲۵
اگرشان به پیکار یار آمدست
۱٬۶۲۶
چنان دان که بد روزگار آمدست
۱٬۶۲۷
تو ایرانیان را همه کشته گیر
۱٬۶۲۸
وگر زنده از رزم برگشته گیر
۱٬۶۲۹
مگر رستم آید بدین رزمگاه
۱٬۶۳۰
وگرنه بد آید بما زین سپاه
۱٬۶۳۱
ستودان نیابیم یک تن نه گور
۱٬۶۳۲
بکوبندمان سر بنعل ستور
۱٬۶۳۳
بدو گفت گیو ای سپهدار شاه
۱٬۶۳۴
چه بودت که اندیشه کردی تباه
۱٬۶۳۵
از اندیشهٔ ما سخن دیگرست
۱٬۶۳۶
ترا کردگار جهان یاورست
۱٬۶۳۷
بسی تخم نیکی پراگندهایم
۱٬۶۳۸
جهان آفرین را پرستندهایم
۱٬۶۳۹
و دیگر ببخت جهاندار شاه
۱٬۶۴۰
خداوند شمشیر و تخت و کلاه
۱٬۶۴۱
ندارد جهان آفرین دست یاز
۱٬۶۴۲
که آید ببدخواه ما را نیاز
۱٬۶۴۳
چو رستم بیاید بدین رزمگاه
۱٬۶۴۴
بدیها سرآید همه بر سپاه
۱٬۶۴۵
نباشد ز یزدان کسی ناامید
۱٬۶۴۶
وگر شب شود روی روز سپید
۱٬۶۴۷
بیک روز کز ما نجستند جنگ
۱٬۶۴۸
مکن دل ز اندیشه بر خیره تنگ
۱٬۶۴۹
نبستند بر ما در آسمان
۱٬۶۵۰
بپایان رسد هر بد بدگمان
۱٬۶۵۱
اگر بخشش کردگار بلند
۱٬۶۵۲
چنانست کاید بمابر گزند
۱٬۶۵۳
به پرهیز و اندیشهٔ نابکار
۱٬۶۵۴
نه برگردد از ما بد روزگار
۱٬۶۵۵
یکی کنده سازیم پیش سپاه
۱٬۶۵۶
چنانچون بود رسم و آیین و راه
۱٬۶۵۷
همه جنگ را تیغها برکشیم
۱٬۶۵۸
دو روز دگر ار کشند ار کشیم
۱٬۶۵۹
ببینیم تا چیست آغازشان
۱٬۶۶۰
برهنه شود بیگمان رازشان
۱٬۶۶۱
از ایران بیاید همان آگهی
۱٬۶۶۲
درخشان شود شاخ سرو سهی
۱٬۶۶۳
سپهدار گودرز بر تیغ کوه
۱٬۶۶۴
برآمد برفت از میان گروه
۱٬۶۶۵
چو خورشید تابان ز گنبد بگشت
۱٬۶۶۶
ز بالا همی سوی خاور گذشت
۱٬۶۶۷
بزاری خروش آمد از دیدهگاه
۱٬۶۶۸
که شد کار گردان ایران تباه
۱٬۶۶۹
سوی باختر گشت گیتی ز گرد
۱٬۶۷۰
سراسر بسان شب لاژورد
۱٬۶۷۱
شد از خاک خورشید تابان بنفش
۱٬۶۷۲
ز بس پیل و بر پشت پیلان درفش
۱٬۶۷۳
غو دیده بشنید گودرز و گفت
۱٬۶۷۴
که جز خاک تیره نداریم جفت
۱٬۶۷۵
رخش گشت ز اندوه برسان قیر
۱٬۶۷۶
چنان شد کجا خسته گردد بتیر
۱٬۶۷۷
چنین گفت کز اختر روزگار
۱٬۶۷۸
مرا بهره کین آمد و کارزار
۱٬۶۷۹
ز گیتی مرا شور بختیست بهر
۱٬۶۸۰
پراگنده بر جای تریاک زهر
۱٬۶۸۱
نبیره پسر داشتم لشکری
۱٬۶۸۲
شده نامبردار هر کشوری
۱٬۶۸۳
بکین سیاوش همه کشته شد
۱٬۶۸۴
ز من بخت بیدار برگشته شد
۱٬۶۸۵
ازین زندگانی شدم ناامید
۱٬۶۸۶
سیه شد مرا بخت و روز سپید
۱٬۶۸۷
نزادی مرا کاشکی مادرم
۱٬۶۸۸
نگشتی سپهر بلند از برم
۱٬۶۸۹
چنین گفت با دیدهبان پهلوان
۱٬۶۹۰
که ای مرد بینا و روشنروان
۱٬۶۹۱
نگه کن بتوران و ایران سپاه
۱٬۶۹۲
که آرام دارند از آوردگاه
۱٬۶۹۳
درفش سپهدار ایران کجاست
۱٬۶۹۴
نگه کن چپ لشکر و دست راست
۱٬۶۹۵
بدو دیدهبان گفت کز هر دو روی
۱٬۶۹۶
نه بینم همی جنبش و گفتوگوی
۱٬۶۹۷
ازان کار شد پهلوان پر ز درد
۱٬۶۹۸
فرود ریخت از دیدگان آب زرد
۱٬۶۹۹
بنالید و گفت اسپ را زین کنید
۱٬۷۰۰
ازین پس مرا خشت بالین کنید
۱٬۷۰۱
شوم پر کنم چشم و آغوش را
۱٬۷۰۲
بگیرم ببر گیو و شیدوش را
۱٬۷۰۳
همان بیژن گیو و رهام را
۱٬۷۰۴
سواران جنگی و خودکام را
۱٬۷۰۵
به پدرود کردن رخ هر کسی
۱٬۷۰۶
ببوسم ببارم ز مژگان بسی
۱٬۷۰۷
نهادند زین بر سمند چمان
۱٬۷۰۸
خروش آمد از دیده هم در زمان
۱٬۷۰۹
که ای پهلوان جهان شادباش
۱٬۷۱۰
ز تیمار و درد و غم آزاد باش
۱٬۷۱۱
که از راه ایران یکی تیره گرد
۱٬۷۱۲
پدید آمد و روز شد لاژورد
۱٬۷۱۳
فراوان درفش از میان سپاه
۱٬۷۱۴
برآمد بکردار تابنده ماه
۱٬۷۱۵
بپیش اندرون گرگ پیکر یکی
۱٬۷۱۶
یکی ماه پیکر ز دور اندکی
۱٬۷۱۷
درفشی بدید اژدها پیکرش
۱٬۷۱۸
پدید آمد و شیر زرین سرش
۱٬۷۱۹
بدو گفت گودرز انوشهٔ بدی
۱٬۷۲۰
ز دیدار تو دور چشم بدی
۱٬۷۲۱
چو گفتارهای تو آید بجای
۱٬۷۲۲
بدین سان که گفتی بپاکیزه رای
۱٬۷۲۳
ببخشمت چندان گرانمایه چیز
۱٬۷۲۴
کزان پس نیازت نیاید بنیز
۱٬۷۲۵
وزان پس چو روزی بایران شویم
۱٬۷۲۶
بنزدیک شاه دلیران شویم
۱٬۷۲۷
ترا پیش تختش برم ناگهان
۱٬۷۲۸
سرت برفرازم بجاه از مهان
۱٬۷۲۹
چو باد دمنده ازان جایگاه
۱٬۷۳۰
برو سوی سالار ایران سپاه
۱٬۷۳۱
همه هرچ دیدی بدیشان بگوی
۱٬۷۳۲
سبک باش و از هر کسی مژده جوی
۱٬۷۳۳
بدو دیدهبان گفت کز دیدهگاه
۱٬۷۳۴
نشاید شدن پیش ایران سپاه
۱٬۷۳۵
چو بینم که روی زمین تار گشت
۱٬۷۳۶
برین دیده گه دیده بیکار گشت
۱٬۷۳۷
بکردار سیمرغ ازین دیدهگاه
۱٬۷۳۸
برم آگهی سوی ایران سپاه
۱٬۷۳۹
چنین گفت با دیدهبان پهلوان
۱٬۷۴۰
که اکنون نگه کن بروشن روان
۱٬۷۴۱
دگر باره بنگر ز کوه بلند
۱٬۷۴۲
که ایشان بنزدیک ما کی رسند
۱٬۷۴۳
چنین داد پاسخ که فردا پگاه
۱٬۷۴۴
بکوه هماون رسد آن سپاه
۱٬۷۴۵
چنان شاد شد زان سخن پهلوان
۱٬۷۴۶
چو بیجان شده باز یابد روان
۱٬۷۴۷
وزان روی پیران بکردار گرد
۱٬۷۴۸
همی راند لشکر بدشت نبرد
۱٬۷۴۹
سواری بمژده بیامد ز پیش
۱٬۷۵۰
بگفت آن کجا رفته بد کم و بیش
۱٬۷۵۱
چو بشنید هومان بخندید و گفت
۱٬۷۵۲
که شد بیگمان بخت بیدار جفت
۱٬۷۵۳
خروشی بشادی ازان رزمگاه
۱٬۷۵۴
بابر اندر آمد ز توران سپاه
۱٬۷۵۵
بزرگان ایران پر از داغ و درد
۱٬۷۵۶
رخان زرد و لبها شده لاژورد
۱٬۷۵۷
باندرز کردن همه همگروه
۱٬۷۵۸
پراگنده گشتند بر گرد کوه
۱٬۷۵۹
بهر جای کرده یکی انجمن
۱٬۷۶۰
همی مویه کردند بر خویشتن
۱٬۷۶۱
که زار این دلیران خسرونژاد
۱٬۷۶۲
کزیشان بایران نگیرند یاد
۱٬۷۶۳
کفنها کنون کام شیران بود
۱٬۷۶۴
زمین پر ز خون دلیران بود
۱٬۷۶۵
سپهدار با بیژن گیو گفت
۱٬۷۶۶
که برخیز و بگشای راز از نهفت
۱٬۷۶۷
برو تا سر تیغ کوه بلند
۱٬۷۶۸
ببین تا کیند و چه و چون و چند
۱٬۷۶۹
همی بر کدامین ره آید سپاه
۱٬۷۷۰
که دارد سراپرده و تخت و گاه
۱٬۷۷۱
بشد بیژن گیو تا تیغ کوه
۱٬۷۷۲
برآمد بیانبوه دور از گروه
۱٬۷۷۳
ازان کوه سر کرد هر سو نگاه
۱٬۷۷۴
درفش سواران و پیل و سپاه
۱٬۷۷۵
بیامد بسوی سپهبد دوان
۱٬۷۷۶
دل از غم پر از درد و خسته روان
۱٬۷۷۷
بدو گفت چندان سپاهست و پیل
۱٬۷۷۸
که روی زمین گشت برسان نیل
۱٬۷۷۹
درفش و سنان را خود اندازه نیست
۱٬۷۸۰
خور از گرد بر آسمان تازه نیست
۱٬۷۸۱
اگر بشمری نیست انداز و مر
۱٬۷۸۲
همی از تبیره شود گوش کر
۱٬۷۸۳
سپهبد چو بشنید گفتار اوی
۱٬۷۸۴
دلش گشت پر درد و پر آب روی
۱٬۷۸۵
سران سپه را همه گرد کرد
۱٬۷۸۶
بسی گرم و تیمار لشکر بخورد
۱٬۷۸۷
چنین گفت کز گردش روزگار
۱٬۷۸۸
نبینم همی جز غم کارزار
۱٬۷۸۹
بسی گشتهام بر فراز و نشیب
۱٬۷۹۰
برویم نیامد ازینسان نهیب
۱٬۷۹۱
کنون چارهٔ کار ایدر یکیست
۱٬۷۹۲
اگر چه سلیح و سپاه اندکیست
۱٬۷۹۳
بسازیم و امشب شبیخون کنیم
۱٬۷۹۴
زمین را ازیشان چو جیحون کنیم
۱٬۷۹۵
اگر کشته آییم در کارزار
۱٬۷۹۶
نکوهش نیابیم از شهریار
۱٬۷۹۷
نگویند بی نام گردی بمرد
۱٬۷۹۸
مگر زیر خاکم بباید سپرد
۱٬۷۹۹
بدین رام گشتند یکسر سپاه
۱٬۸۰۰
هرانکس که بود اندران رزمگاه
۱٬۸۰۱
چو شد روی گیتی چو دریای قیر
۱٬۸۰۲
نه ناهید پیدا نه بهرام و تیر
۱٬۸۰۳
بیامد دمان دیدهبان پیش طوس
۱٬۸۰۴
دوان و شده روی چون سندروس
۱٬۸۰۵
چنین گفت کای پهلوان سپاه
۱٬۸۰۶
از ایران سپاه آمد از نزد شاه
۱٬۸۰۷
سپهبد بخندید با مهتران
۱٬۸۰۸
که ای نامداران و کنداوران
۱٬۸۰۹
چو یار آمد اکنون نسازیم جنگ
۱٬۸۱۰
گهی با شتابیم و گه با درنگ
۱٬۸۱۱
بنیروی یزدان گو پیلتن
۱٬۸۱۲
بیاری بیاید بدین انجمن
۱٬۸۱۳
ازان دیدهبان گشت روشنروان
۱٬۸۱۴
همه مژده دادند پیر و جوان
۱٬۸۱۵
طلایه فرستاد بر دشت جنگ
۱٬۸۱۶
خروش آمد از کوه و آوای زنگ
۱٬۸۱۷
چو خورشید بر چرخ گنبد کشید
۱٬۸۱۸
شب تار شد از جهان ناپدید
۱٬۸۱۹
یکی انجمن کرد خاقان چین
۱٬۸۲۰
بدیبا بیاراست روی زمین
۱٬۸۲۱
بپیران چنین گفت کامروز جنگ
۱٬۸۲۲
بسازیم و روزی نباید درنگ
۱٬۸۲۳
یکی با سرافراز گردنکشان
۱٬۸۲۴
خنیده سواران دشمن کشان
۱٬۸۲۵
ببینیم کایرانیان برچیند
۱٬۸۲۶
بدین رزمگه اندرون با کیند
۱٬۸۲۷
چنین گفت پیران که خاقان چین
۱٬۸۲۸
خردمند شاهیست با آفرین
۱٬۸۲۹
بران رفت باید که او را هواست
۱٬۸۳۰
که رای تو بر ما همه پادشاست
۱٬۸۳۱
وزان پس برآمد ز پردهسرای
۱٬۸۳۲
خروشیدن کوس با کرنای
۱٬۸۳۳
سنانهای رخشان و جوشان سپاه
۱٬۸۳۴
شده روی کشور ز لشکر سیاه
۱٬۸۳۵
ز پیلان نهادند بر پنج زین
۱٬۸۳۶
بیاراست دیگر بدیبای چین
۱٬۸۳۷
زبرجد نشانده بزین اندرون
۱٬۸۳۸
ز دیبای زربفت پیروزهگون
۱٬۸۳۹
بزرین رکیب و جناغ پلنگ
۱٬۸۴۰
بزرین و سیمین جرسها و زنگ
۱٬۸۴۱
ز افسر سر پیلبان پرنگار
۱٬۸۴۲
همه پاک با طوق و با گوشوار
۱٬۸۴۳
هوا شد ز بس پرنیانی درفش
۱٬۸۴۴
چو بازار چین سرخ و زرد و بنفش
۱٬۸۴۵
سپاهی برفت اندران دشت رزم
۱٬۸۴۶
کزیشان همی آرزو خواست بزم
۱٬۸۴۷
زمین شد بکردار چشم خروس
۱٬۸۴۸
ز بس رنگ و آرایش و پیل و کوس
۱٬۸۴۹
برفتند شاهان لشکر ز جای
۱٬۸۵۰
هوا پر شد از نالهٔ کرنای
۱٬۸۵۱
چو از دور طوس سپهبد بدید
۱٬۸۵۲
سپاه آنچ بودش رده برکشید
۱٬۸۵۳
ببستند گردان ایران میان
۱٬۸۵۴
بیاورد گیو اختر کاویان
۱٬۸۵۵
از آوردگه تا سر تیغ کوه
۱٬۸۵۶
سپه بود از ایران گروها گروه
۱٬۸۵۷
چو کاموس و منشور و خاقان چین
۱٬۸۵۸
چو بیورد و چون شنگل بافرین
۱٬۸۵۹
نظاره بکوه هماون شدند
۱٬۸۶۰
نه بر آرزو پیش دشمن شدند
۱٬۸۶۱
چو از دور خاقان چین بنگرید
۱٬۸۶۲
خروش سواران ایران شنید
۱٬۸۶۳
پسند آمدش گفت کاینت سپاه
۱٬۸۶۴
سوران رزم آور و کینهخواه
۱٬۸۶۵
سپهدار پیران دگرگونه گفت
۱٬۸۶۶
هنرهای مردان نشاید نهفت
۱٬۸۶۷
سپهدار کو چاه پوشد بخار
۱٬۸۶۸
برو اسپ تازد بروز شکار
۱٬۸۶۹
ازان به که بر خیره روز نبرد
۱٬۸۷۰
هنرهای دشکن کند زیر گرد
۱٬۸۷۱
ندیدم سواران و گردنکشان
۱٬۸۷۲
بگردی و مردانگی زین نشان
۱٬۸۷۳
بپیران چنین گفت خاقان چین
۱٬۸۷۴
که اکنون چه سازیم بر دشت کین
۱٬۸۷۵
ورا گفت پیران کز اندک سپاه
۱٬۸۷۶
نگیرند یاد اندرین رزمگاه
۱٬۸۷۷
کشیدی چنین رنج و راه دراز
۱٬۸۷۸
سپردی و دیدی نشیب و فراز
۱٬۸۷۹
بمان تا سه روز اندرین رزمگاه
۱٬۸۸۰
بباشیم و آسوده گردد سپاه
۱٬۸۸۱
سپه را کنم زان سپس به دو نیم
۱٬۸۸۲
سرآمد کنون روز پیکار و بیم
۱٬۸۸۳
بتازند شبگیر تا نیمروز
۱٬۸۸۴
نبرده سواران گیتیفروز
۱٬۸۸۵
بژوپین و خنجر بتیر و کمان
۱٬۸۸۶
همی رزم جویند با بدگمان
۱٬۸۸۷
دگر نیمهٔ روز دیگر گروه
۱٬۸۸۸
بکوشند تا شب برآید ز کوه
۱٬۸۸۹
شب تیره آسودگان را بجنگ
۱٬۸۹۰
برم تا بریشان شود کار تنگ
۱٬۸۹۱
نمانم که آرام گیرند هیچ
۱٬۸۹۲
سواران من با سپاه و بسیچ
۱٬۸۹۳
بدو گفت کاموس کین رای نیست
۱٬۸۹۴
بدین مولش اندر مرا جای نیست
۱٬۸۹۵
بدین مایه مردم بدین گونه جنگ
۱٬۸۹۶
چه باید بدین گونه چندین درنگ
۱٬۸۹۷
بسازیم یکبار و جنگآوریم
۱٬۸۹۸
بریشان در و کوه تنگ آوریم
۱٬۸۹۹
بایران گذاریم ز ایدر سپاه
۱٬۹۰۰
نمانیم تخت و نه تاج و نه شاه
۱٬۹۰۱
بر و بومشان پاک و یران کنیم
۱٬۹۰۲
نه جنگ یلان جنگ شیران کنیم
۱٬۹۰۳
زن و کودک خرد و پیر و جوان
۱٬۹۰۴
نه شاه و کنارنگ و نه پهلوان
۱٬۹۰۵
بایران نمانم بر و بوم و جای
۱٬۹۰۶
نه کاخ و نه ایوان و نه چارپای
۱٬۹۰۷
ببد روز چندین چه باید گذاشت
۱٬۹۰۸
غم و درد و تیمار بیهوده داشت
۱٬۹۰۹
یک امشب گشاده مدارید راه
۱٬۹۱۰
که ایشان برانند زین رزمگاه
۱٬۹۱۱
چو باد سپیده دمان بردمد
۱٬۹۱۲
سپه جمله باید که اندر چمد
۱٬۹۱۳
تلی کشته بینی ببالای کوه
۱٬۹۱۴
تو فردا ز گردان ایران گروه
۱٬۹۱۵
بدانسان که ایرانیان سربسر
۱٬۹۱۶
ازین پی نبینند جز مویه گر
۱٬۹۱۷
بدو گفت خاقان جزین رای نیست
۱٬۹۱۸
بگیتی چو تو لشکر آرای نیست
۱٬۹۱۹
همه نامدارن بدین هم سخن
۱٬۹۲۰
که کاموس شیراوژن افگند بن
۱٬۹۲۱
برفتند وز جای برخاستند
۱٬۹۲۲
همه شب همی لشکر آراستند
۱٬۹۲۳
چو خورشید بر گنبد لاژورد
۱٬۹۲۴
سراپردهای زد ز دیبای زرد
۱٬۹۲۵
خروشی بلند آمد از دیدهگاه
۱٬۹۲۶
بگودرز کای پهلوان سپاه
۱٬۹۲۷
سپاه آمد و راه نزدیک شد
۱٬۹۲۸
ز گرد سپه روز تاریک شد
۱٬۹۲۹
بجنبید گودرز از جای خویش
۱٬۹۳۰
بیاورد پوینده بالای خویش
۱٬۹۳۱
سوی گرد تاریک بنهاد روی
۱٬۹۳۲
همی شد خلیده دل و راهجوی
۱٬۹۳۳
بیامد چو نزدیک ایشان رسید
۱٬۹۳۴
درفش فریبرز کاوس دید
۱٬۹۳۵
که او بد بایران سپه پیشرو
۱٬۹۳۶
پسندیده و خویش سالار نو
۱٬۹۳۷
پیاده شد از اسپ گودرز پیر
۱٬۹۳۸
همان لشکر افروز دانشپذیر
۱٬۹۳۹
گرفتند مر یکدگر را کنار
۱٬۹۴۰
خروشی برآمد ز هر دو بزار
۱٬۹۴۱
فریبرز گفت ای سپهدار پیر
۱٬۹۴۲
همیشه بجنگ اندری ناگزیر
۱٬۹۴۳
ز کین سیاوش تو داری زیان
۱٬۹۴۴
دریغا سواران گودرزیان
۱٬۹۴۵
ازیشان ترا مزد بسیار باد
۱٬۹۴۶
سر بخت دشمن نگونسار باد
۱٬۹۴۷
سپاس از خداوند خورشید و ماه
۱٬۹۴۸
که دیدم ترا زنده بر جایگاه
۱٬۹۴۹
ازیشان ببارید گودرز خون
۱٬۹۵۰
که بودند کشته بخاک اندرون
۱٬۹۵۱
بدو گفت بنگر که از بخت بد
۱٬۹۵۲
همی بر سرم هر زمان بد رسد
۱٬۹۵۳
درین جنگ پور و نبیره نماند
۱٬۹۵۴
سپاه و درفش و تبیره نماند
۱٬۹۵۵
فرامش شدم کار آن کارزار
۱٬۹۵۶
کنونست رزم و کنونست کار
۱٬۹۵۷
سپاهست چندان برین دشت و راغ
۱٬۹۵۸
که روی زمین گشت چون پر زاغ
۱٬۹۵۹
همه لشکر طوس با این سپاه
۱٬۹۶۰
چو تیره شبانست با نور ماه
۱٬۹۶۱
ز چین و ز سقلاب وز هند و روم
۱٬۹۶۲
ز ویران گیتی و آباد بوم
۱٬۹۶۳
همانا نماندست یک جانور
۱٬۹۶۴
مگر بسته بر جنگ ما بر کمر
۱٬۹۶۵
کنون تا نگویی که رستم کجاست
۱٬۹۶۶
ز غمها نگردد مرا پشت راست
۱٬۹۶۷
فریبرز گفت از پس من ز جای
۱٬۹۶۸
بیامد نبودش جز از رزم رای
۱٬۹۶۹
شب تیره را تا سپیده دمان
۱٬۹۷۰
بیاید بره بر نجوید زمان
۱٬۹۷۱
کنون من کجا گیرم آرامگاه
۱٬۹۷۲
کجا رانم این خوار مایه سپاه
۱٬۹۷۳
بدو گفت گودرز رستم چه گفت
۱٬۹۷۴
که گفتار او را نشاید نهفت
۱٬۹۷۵
فریبرز گفت ای جهاندیده مرد
۱٬۹۷۶
تهمتن نفرمود ما را نبرد
۱٬۹۷۷
بباشید گفت اندران رزمگاه
۱٬۹۷۸
نباید شدن پیش روی سپاه
۱٬۹۷۹
بباید بدان رزمگاه آرمید
۱٬۹۸۰
یکی تا درفش من آید پدید
۱٬۹۸۱
برفت او و گودرز با او برفت
۱٬۹۸۲
براه هماون خرامید تفت
۱٬۹۸۳
چو لشکر پدید آمد از دیدهگاه
۱٬۹۸۴
بشد دیدهبان پیش توران سپاه
۱٬۹۸۵
کز ایران یکی لشکر آمد بدشت
۱٬۹۸۶
ازان روی سوی هماون گذشت
۱٬۹۸۷
سپهبد بشد پیش خاقان چین
۱٬۹۸۸
که آمد سپاهی ز ایران زمین
۱٬۹۸۹
ندانیم چندست و سالار کیست
۱٬۹۹۰
چه سازیم و درمان این کار چیست
۱٬۹۹۱
بدو گفت کاموس رزم آزمای
۱٬۹۹۲
بجایی که مهتر تو باشی بپای
۱٬۹۹۳
بزرگان درگاه افراسیاب
۱٬۹۹۴
سپاهی بکردار دریای آب
۱٬۹۹۵
تو دانی چه کردی بدین پنج ماه
۱٬۹۹۶
برین دشت با خوار مایه سپاه
۱٬۹۹۷
کنون چون زمین سربسر لشکرست
۱٬۹۹۸
چو خاقان و منشور کنداورست
۱٬۹۹۹
بمان تا هنرها پدید آوریم
۲٬۰۰۰
تو در بستی و ما کلید آوریم
۲٬۰۰۱
گر از کابل و زابل و مای و هند
۲٬۰۰۲
شود روی گیتی چو رومی پرند
۲٬۰۰۳
همانا به تنها تن من نیند
۲٬۰۰۴
نگویی که ایرانیان خود کیند
۲٬۰۰۵
تو ترسانی از رستم نامدار
۲٬۰۰۶
نخستین ازو من برآرم دمار
۲٬۰۰۷
گرش یک زمان اندر آرم بدام
۲٬۰۰۸
نمانم که ماند بگیتیش نام
۲٬۰۰۹
تو از لشکر سیستان خستهای
۲٬۰۱۰
دل خویش در جنگشان بستهای
۲٬۰۱۱
یکی بار دست من اندر نبرد
۲٬۰۱۲
نگه کن که برخیزد از دشت گرد
۲٬۰۱۳
بدانی که اندر جهان مرد کیست
۲٬۰۱۴
دلیران کدامند و پیکار چیست
۲٬۰۱۵
بدو گفت پیران کانوشه بدی
۲٬۰۱۶
همیشه ز تو دور دست بدی
۲٬۰۱۷
بپیران چنین گفت خاقان چین
۲٬۰۱۸
که کاموس را راه دادی بکین
۲٬۰۱۹
بکردار پیش آورد هرچ گفت
۲٬۰۲۰
که با کوه یارست و با پیل جفت
۲٬۰۲۱
از ایرانیان نیست چندین سخن
۲٬۰۲۲
دل جنگجویان چنین بد مکن
۲٬۰۲۳
بایران نمانیم یک سرفراز
۲٬۰۲۴
برآریم گرد از نشیب و فراز
۲٬۰۲۵
هرانکس که هستند با جاه و آب
۲٬۰۲۶
فرستیم نزدیک افراسیاب
۲٬۰۲۷
همه پای کرده به بندگران
۲٬۰۲۸
وزیشان فگنده فراوان سران
۲٬۰۲۹
بایران نمانیم برگ درخت
۲٬۰۳۰
نه گاه و نه شاه و نه تاج و نه تخت
۲٬۰۳۱
بخندید پیران و کرد آفرین
۲٬۰۳۲
بران نامداران و خاقان چین
۲٬۰۳۳
بلشکر گه آمد دلی شادمان
۲٬۰۳۴
برفتند ترکان هم اندر زمان
۲٬۰۳۵
چو هومان و لهاک و فرشیدورد
۲٬۰۳۶
بزرگان و شیران روز نبرد
۲٬۰۳۷
بگفتند کامد ز ایران سپاه
۲٬۰۳۸
یکی پیش رو با درفشی سیاه
۲٬۰۳۹
ز کارآگهان نامداری دمان
۲٬۰۴۰
برفت و بیامد هم اندر زمان
۲٬۰۴۱
فریبرز کاوس گفتند هست
۲٬۰۴۲
سپاهی سرافراز و خسروپرست
۲٬۰۴۳
چو رستم نباشد ازو باک نیست
۲٬۰۴۴
دم او برین زهر تریاک نیست
۲٬۰۴۵
ابا آنک کاموس روز نبرد
۲٬۰۴۶
همی پیلتن را ندارد بمرد
۲٬۰۴۷
مبادا که او آید ایدر بجنگ
۲٬۰۴۸
وگر چند کاموس گردد نهنگ
۲٬۰۴۹
نه رستم نه از سیستان لشکرست
۲٬۰۵۰
فریبرز را خاک و خون ایدرست
۲٬۰۵۱
چنین گفت پیران که از تخت و گاه
۲٬۰۵۲
شدم سیر و بیزارم از هور و ماه
۲٬۰۵۳
که چون من شنیدم کز ایران سپاه
۲٬۰۵۴
خرامید و آمد بدین رزمگاه
۲٬۰۵۵
بشد جان و مغز سرم پر ز درد
۲٬۰۵۶
برآمد یکی از دلم باد سرد
۲٬۰۵۷
بدو گفت کلباد کین درد چیست
۲٬۰۵۸
چرا باید از طوس و رستم گریست
۲٬۰۵۹
ز بس گرز و شمشیر و پیل و سپاه
۲٬۰۶۰
میان اندرون باد را نیست راه
۲٬۰۶۱
چه ایرانیان پیش ما در چه خاک
۲٬۰۶۲
ز کیخسرو و طوس و رستم چه باک
۲٬۰۶۳
پراگنده گشتند ازان جایگاه
۲٬۰۶۴
سوی خیمهٔ خویش کردند راه
۲٬۰۶۵
ازان پس چو آگاهی آمد به طوس
۲٬۰۶۶
که شد روی کشور پر آوای کوس
۲٬۰۶۷
از ایران بیامد گو پیلتن
۲٬۰۶۸
فریبرز کاوس و آن انجمن
۲٬۰۶۹
بفرمود تا برکشیدند کوس
۲٬۰۷۰
ز گرد سپه کوه گشت آبنوس
۲٬۰۷۱
ز کوه هماون برآمد خروش
۲٬۰۷۲
زمین آمد از بانگ اسپان بجوش
۲٬۰۷۳
سپهبد بریشان زبان برگشاد
۲٬۰۷۴
ز مازندران کرد بسیار یاد
۲٬۰۷۵
که با دیو در جنگ رستم چه کرد
۲٬۰۷۶
بریشان چه آورد روز نبرد
۲٬۰۷۷
سپاه آفرین خواند بر پهلوان
۲٬۰۷۸
که بیدار دل باش و روشنروان
۲٬۰۷۹
بدین مژده گر دیدهخواهی رواست
۲٬۰۸۰
که این مژده آرایش جان ماست
۲٬۰۸۱
کنون چون تهمتن بیامد بجنگ
۲٬۰۸۲
ندارند پا این سپه با نهنگ
۲٬۰۸۳
یکایک بران گونه رزمی کنیم
۲٬۰۸۴
که این ننگ از ایرانیان بفگنیم
۲٬۰۸۵
درفش سرافراز خاقان و تاج
۲٬۰۸۶
سپرهای زرین و آن تخت عاج
۲٬۰۸۷
همان افسر پیلبانان بزر
۲٬۰۸۸
سنانهای زرین و زرین کمر
۲٬۰۸۹
همان زنگ زرین و زرین جرس
۲٬۰۹۰
که اندر جهان آن ندیدست کس
۲٬۰۹۱
همان چتر کز دم طاوس نر
۲٬۰۹۲
برو بافتستند چندان گهر
۲٬۰۹۳
جزین نیز چندی بچنگ آوریم
۲٬۰۹۴
چو جان را بکوشیم و جنگ آوریم
۲٬۰۹۵
بلشکر چنین گفت بیدار طوس
۲٬۰۹۶
که هم با هراسیم و هم با فسوس
۲٬۰۹۷
همه دامن کوه پر لشکرست
۲٬۰۹۸
سر نامداران ببند اندرست
۲٬۰۹۹
چو رستم بیاید نکوهش کند
۲٬۱۰۰
مگر کین سخن را پژوهش کند
۲٬۱۰۱
که چون مرغ پیچیده بودم بدام
۲٬۱۰۲
همه کار ناکام و پیکار خام
۲٬۱۰۳
سپهبد همان بود و لشکر همان
۲٬۱۰۴
کسی را ندیدم ز گردان دمان
۲٬۱۰۵
یکی حمله آریم چون شیر نر
۲٬۱۰۶
شوند از بن که مگر زاستر
۲٬۱۰۷
سپه گفت کین برتری خود مجوی
۲٬۱۰۸
سخن زین نشان هیچ گونه مگوی
۲٬۱۰۹
کزین کوه کس پیشتر نگذرد
۲٬۱۱۰
مگر رستم این رزمگه بنگرد
۲٬۱۱۱
بباشیم بر پیش یزدان بپای
۲٬۱۱۲
که اویست بر نیکوی رهنمای
۲٬۱۱۳
بفرمان دارندهٔ هور و ماه
۲٬۱۱۴
تهمتن بیاید بدین رزمگاه
۲٬۱۱۵
چه داری دژم اختر خویش را
۲٬۱۱۶
درم بخش و دینار درویش را
۲٬۱۱۷
بشادی ز گردان ایران گروه
۲٬۱۱۸
خروشی برآمد ز بالای کوه
۲٬۱۱۹
چو خورشید زد پنجه بر پشت گاو
۲٬۱۲۰
ز هامون برآمد خروش چکاو
۲٬۱۲۱
ز درگاه کاموس برخاست غو
۲٬۱۲۲
که او بود اسپ افگن و پیش رو
۲٬۱۲۳
سپاه انجمن کرد و جوشن بداد
۲٬۱۲۴
دلش پر ز رزم و سرش پر ز باد
۲٬۱۲۵
زره بود در زیر پیراهنش
۲٬۱۲۶
کله ترگ بود و قبا جوشنش
۲٬۱۲۷
بایران خروش آمد از دیدهگاه
۲٬۱۲۸
کزین روی تنگ اندر آمد سپاه
۲٬۱۲۹
درفش سپهبد گو پیلتن
۲٬۱۳۰
پدید آمد از دور با انجمن
۲٬۱۳۱
وزین روی دیگر ز توران سپاه
۲٬۱۳۲
هوا گشت برسان ابر سیاه
۲٬۱۳۳
سپهبد سورای چو یک لخت کوه
۲٬۱۳۴
زمین گشته از نعل اسپش ستوه
۲٬۱۳۵
یکی گرز همچون سر گاومیش
۲٬۱۳۶
سپاه از پس و نیزهدارانش پیش
۲٬۱۳۷
همی جوشد از گرز آن یال و کفت
۲٬۱۳۸
سزد گر بمانی ازو در شگفت
۲٬۱۳۹
وزین روی ایران سپهدار طوس
۲٬۱۴۰
بابر اندر آورد آوای کوس
۲٬۱۴۱
خروشیدن دیدهبان پهوان
۲٬۱۴۲
چو بشنید شد شاد و روشنروان
۲٬۱۴۳
ز نزدیک گودرز کشواد تفت
۲٬۱۴۴
سواری بنزد فریبرز رفت
۲٬۱۴۵
که توران سپه سوی جنگ آمدند
۲٬۱۴۶
رده برکشیدند و تنگ آمدند
۲٬۱۴۷
تو آن کن که از گوهر تو سزاست
۲٬۱۴۸
که تو مهتری و پدر پادشاست
۲٬۱۴۹
که گرد تهمتن برآمد ز راه
۲٬۱۵۰
هم اکنون بیاید بدین رزمگاه
۲٬۱۵۱
فریبرز با لشکری گرد نیو
۲٬۱۵۲
بیامد بپیوست با طوس و گیو
۲٬۱۵۳
بر کوه لشکر بیاراستند
۲٬۱۵۴
درفش خجسته بپیراستند
۲٬۱۵۵
چو با میسره راست شد میمنه
۲٬۱۵۶
همان ساقه و قلب و جای بنه
۲٬۱۵۷
برآمد خروشیدن کرنای
۲٬۱۵۸
سپه چون سپهر اندر آمد ز جای
۲٬۱۵۹
چو کاموس تنگ اندر آمد بجنگ
۲٬۱۶۰
بهامون زمانی نبودش درنگ
۲٬۱۶۱
سپه را بکردار دریای آب
۲٬۱۶۲
که از کوه سیل اندر آید شتاب
۲٬۱۶۳
بیاورد و پیش هماون رسید
۲٬۱۶۴
هوا نیلگون شد زمین ناپدید
۲٬۱۶۵
چو نزدیک شد سر سوی کوه کرد
۲٬۱۶۶
پر از خنده رخ سوی انبوه کرد
۲٬۱۶۷
که این لشکری گشن و کنداورست
۲٬۱۶۸
نه پیران و هومان و آن لشکرست
۲٬۱۶۹
که دارید ز ایرانیان جنگجوی
۲٬۱۷۰
که با من بروی اندر آرند روی
۲٬۱۷۱
ببینید بالا و برز مرا
۲٬۱۷۲
برو بازوی و تیغ و گرز مرا
۲٬۱۷۳
چو بشنید گیو این سخن بردمید
۲٬۱۷۴
برآشفت و تیغ از میان برکشید
۲٬۱۷۵
چو نزدیکتر شد بکاموس گفت
۲٬۱۷۶
که این را مگر ژنده پیلست جفت
۲٬۱۷۷
کمان برکشید و بزه بر نهاد
۲٬۱۷۸
ز دادار نیکی دهش کرد یاد
۲٬۱۷۹
بکاموس بر تیرباران گرفت
۲٬۱۸۰
کمان را چو ابر بهاران گرفت
۲٬۱۸۱
چو کاموس دست و گشادش بدید
۲٬۱۸۲
بزیر سپر کرد سر ناپدید
۲٬۱۸۳
بنیزه درآمد بکردار گرگ
۲٬۱۸۴
چو شیری برافراز پیلی سترگ
۲٬۱۸۵
چو آمد بنزدیک بدخواه اوی
۲٬۱۸۶
یکی نیزه زد بر کمرگاه اوی
۲٬۱۸۷
چو شد گیو جنبان بزین اندرون
۲٬۱۸۸
ازو دور شد نیزهٔ آبگون
۲٬۱۸۹
سبک تیغ را برکشید از نیام
۲٬۱۹۰
خروشید و جوشید و برگفت نام
۲٬۱۹۱
به پیش سوار اندر آمد دژم
۲٬۱۹۲
بزد تیغ و شد نیزهٔ او قلم
۲٬۱۹۳
ز قلب سپه طوس چون بنگرید
۲٬۱۹۴
نگه کرد و جنگ دلیران بدید
۲٬۱۹۵
بدانست کو مرد کاموس نیست
۲٬۱۹۶
چنو نیزهور نیز جز طوس نیست
۲٬۱۹۷
خروشان بیامد ز قلب سپاه
۲٬۱۹۸
بیاری بر گیو شد کینهخواه
۲٬۱۹۹
عنان را بپیچید کاموس تنگ
۲٬۲۰۰
میان دو گرد اندر آمد بجنگ
۲٬۲۰۱
ز تگ اسپ طوس دلاور بماند
۲٬۲۰۲
سپهبد برو نام یزدان بخواند
۲٬۲۰۳
به نیزه پیاده به آوردگاه
۲٬۲۰۴
همی گشت با او بپیش سپاه
۲٬۲۰۵
دو گرد گرانمایه و یک سوار
۲٬۲۰۶
کشانی نشد سیر زان کارزار
۲٬۲۰۷
برین گونه تا تیره شد جای هور
۲٬۲۰۸
همی بود بر دشت هر گونه شور
۲٬۲۰۹
چو شد دشت بر گونهٔ آبنوس
۲٬۲۱۰
پراگنده گشتند کاموس و طوس
۲٬۲۱۱
سوی خیمه رفتند هر دو گروه
۲٬۲۱۲
یکی سوی دشت و دگر سوی کوه
۲٬۲۱۳
چو گردون تهی شد ز خورشید و ماه
۲٬۲۱۴
طلایه برون شد ز هر دو سپاه
۲٬۲۱۵
ازان دیده گه دیده، بگشاد لب
۲٬۲۱۶
که شد دشت پر خاک و تاریک شب
۲٬۲۱۷
پر از گفتگویست هامون و راغ
۲٬۲۱۸
میان یلان نیز چندین چراغ
۲٬۲۱۹
همانا که آمد گو پیلتن
۲٬۲۲۰
دمان و ز زابل یکی انجمن
۲٬۲۲۱
چو بشنید گودرز کشواد تفت
۲٬۲۲۲
شب تیره از کوه خارا برفت
۲٬۲۲۳
پدید آمد آن اژدهافش درفش
۲٬۲۲۴
شب تیرهگون کرد گیتی بنفش
۲٬۲۲۵
چو گودرز روی تهمتن بدید
۲٬۲۲۶
شد از آب دیده رخش ناپدید
۲٬۲۲۷
پیاده شد از اسپ و رستم همان
۲٬۲۲۸
پیاده بیامد چو باد دمان
۲٬۲۲۹
گرفتند مر یکدگر را کنار
۲٬۲۳۰
ز هر دو برآمد خروشی بزار
۲٬۲۳۱
ازان نامدارن گودرزیان
۲٬۲۳۲
که از کینه جستن سرآمد زمان
۲٬۲۳۳
بدو گفت گودرز کای پهلوان
۲٬۲۳۴
هشیوار و جنگی و روشنروان
۲٬۲۳۵
همی تاج و گاه از تو گیرد فروغ
۲٬۲۳۶
سخن هرچ گویی نباشد دروغ
۲٬۲۳۷
تو ایرانیان را ز مام و پدر
۲٬۲۳۸
بهی هم ز گنج و ز تخت و گهر
۲٬۲۳۹
چنانیم بیتو چو ماهی بخاک
۲٬۲۴۰
بتنگ اندرون سر تن اندر هلاک
۲٬۲۴۱
چو دیدم کنون خوب چهر ترا
۲٬۲۴۲
همین پرسش گرم و مهر ترا
۲٬۲۴۳
مرا سوگ آن ارجمندان نماند
۲٬۲۴۴
ببخت تو جز روی خندان نماند
۲٬۲۴۵
بدو گفت رستم که دل شاد دار
۲٬۲۴۶
ز غمهای گیتی سر آزاد دار
۲٬۲۴۷
که گیتی سراسر فریبست و بند
۲٬۲۴۸
گهی سودمندی و گاهی گزند
۲٬۲۴۹
یکی را ببستر یکی را بجنگ
۲٬۲۵۰
یکی را بنام و یکی را بننگ
۲٬۲۵۱
همی رفت باید کزین چاره نیست
۲٬۲۵۲
مرا نیز از مرگ پتیاره نیست
۲٬۲۵۳
روان تو از درد بیدرد باد
۲٬۲۵۴
همه رفتن ما بورد باد
۲٬۲۵۵
ازان پس چو آگاه شد طوس و گیو
۲٬۲۵۶
ز ایران نبرده سواران نیو
۲٬۲۵۷
که رستم به کوه هماون رسید
۲٬۲۵۸
مر او را جهاندیده گودرز دید
۲٬۲۵۹
برفتند چون باد لشکر ز جای
۲٬۲۶۰
خروش آمد و نالهٔ کرنای
۲٬۲۶۱
چو آمد درفش تهمتن پدید
۲٬۲۶۲
شب تیره لشکر برستم رسید
۲٬۲۶۳
سپاه و سپهبد پیاده شدند
۲٬۲۶۴
میان بسته و دلگشاده شدند
۲٬۲۶۵
خروشی برآمد ز لشکر بدرد
۲٬۲۶۶
ازان کشتگان زیر خاک نبرد
۲٬۲۶۷
دل رستم از درد ایشان بخست
۲٬۲۶۸
بکینه بنوی میان را ببست
۲٬۲۶۹
بنالید ازان پس بدرد سپاه
۲٬۲۷۰
چو آگه شد از کار آوردگاه
۲٬۲۷۱
بسی پندها داد و گفت ای سران
۲٬۲۷۲
بپیش آمد امروز رزمی گران
۲٬۲۷۳
چنین است آغاز و فرجام جنگ
۲٬۲۷۴
یکی تاج یابد یکی گور تنگ
۲٬۲۷۵
سراپرده زد گرد گیتیفروز
۲٬۲۷۶
پس پشت او لشکر نیمروز
۲٬۲۷۷
بکوه اندرون خیمهها ساختند
۲٬۲۷۸
درفش سپهبد برافراختند
۲٬۲۷۹
نشست از بر تخت بر پیلتن
۲٬۲۸۰
بزرگان لشکر شدند انجمن
۲٬۲۸۱
ز یک دست بنشست گودرز و گیو
۲٬۲۸۲
بدست دگر طوس و گردان نیو
۲٬۲۸۳
فروزان یکی شمع بنهاد پیش
۲٬۲۸۴
سخن رفت هر گونه بر کم و بیش
۲٬۲۸۵
ز کار بزرگان و جنگ سپاه
۲٬۲۸۶
ز رخشنده خورشید و گردنده ماه
۲٬۲۸۷
فراوان ازان لشکر بیشمار
۲٬۲۸۸
بگفتند با مهتر نامدار
۲٬۲۸۹
ز کاموس و شنگل ز خاقان چین
۲٬۲۹۰
ز منشور جنگی و مردان کین
۲٬۲۹۱
ز کاموس خود جای گفتار نیست
۲٬۲۹۲
که ما را بدو راه دیدار نیست
۲٬۲۹۳
درختیست بارش همه گرز و تیغ
۲٬۲۹۴
نترسد اگر سنگ بارد ز میغ
۲٬۲۹۵
ز پیلان جنگی ندارد گریز
۲٬۲۹۶
سرش پر ز کینست و دل پر ستیز
۲٬۲۹۷
ازین کوه تا پیش دریای شهد
۲٬۲۹۸
درفش و سپاهست و پیلان و مهد
۲٬۲۹۹
اگر سوی ما پهلوان سپاه
۲٬۳۰۰
نکردی گذر کار گشتی تباه
۲٬۳۰۱
سپاس از خداوند پیروزگر
۲٬۳۰۲
ک او آورد رنج و سختی بسر
۲٬۳۰۳
تن ما بتو زنده شد بیگمان
۲٬۳۰۴
نبد هیچ کس را امید زمان
۲٬۳۰۵
ازان کشتگان یک زمان پهلوان
۲٬۳۰۶
همی بود گریان و تیرهروان
۲٬۳۰۷
ازان پس چنین گفت کز چرخ ماه
۲٬۳۰۸
برو تا سر تیره خاک سیاه
۲٬۳۰۹
نبینی مگر گرم و تیمار و رنج
۲٬۳۱۰
برینست رسم سرای سپنج
۲٬۳۱۱
گزافست کردار گردان سپهر
۲٬۳۱۲
گهی زهر و جنگست و گه نوش و مهر
۲٬۳۱۳
اگر کشته گر مرده هم بگذریم
۲٬۳۱۴
سزد گر بچون و چرا ننگریم
۲٬۳۱۵
چنان رفت باید که آید زمان
۲٬۳۱۶
مشو تیز با گردش آسمان
۲٬۳۱۷
جهاندار پیروزگر یار باد
۲٬۳۱۸
سر بخت دشمن نگونسار باد
۲٬۳۱۹
ازین پس همه کینه باز آوریم
۲٬۳۲۰
جهان را بایران نیاز آوریم
۲٬۳۲۱
بزرگان همه خواندند آفرین
۲٬۳۲۲
که بیتو مبادا زمان و زمین
۲٬۳۲۳
همیشه بدی نامبردار و شاد
۲٬۳۲۴
در شاه پیروز بیتو مباد
۲٬۳۲۵
چو از کوه بفروخت گیتی فروز
۲٬۳۲۶
دو زلف شب تیره بگرفت روز
۲٬۳۲۷
ازان چادر قیر بیرون کشید
۲٬۳۲۸
بدندان لب ماه در خون کشید
۲٬۳۲۹
تبیره برآمد ز هر دو سرای
۲٬۳۳۰
برفتند گردان لشکر ز جای
۲٬۳۳۱
سپهدار هومان به پیش سپاه
۲٬۳۳۲
بیامد همی کرد هر سو نگاه
۲٬۳۳۳
که ایرانیان را که یار آمدست
۲٬۳۳۴
که خرگاه و خیمه بکار آمدست
۲٬۳۳۵
ز یپروزه دیبا سراپرده دید
۲٬۳۳۶
فراوان بگرد اندرش پرده دید
۲٬۳۳۷
درفش و سنان سپهبد بپیش
۲٬۳۳۸
همان گردش اختر بد بپیش
۲٬۳۳۹
سراپردهای دید دیگر سیاه
۲٬۳۴۰
درفشی درفشان بکردار ماه
۲٬۳۴۱
فریبرز کاوس با پیل و کوس
۲٬۳۴۲
فراوان زده خیمه نزدیک طوس
۲٬۳۴۳
بیامد پر از غم بپیران بگفت
۲٬۳۴۴
که شد روز با رنج بسیار جفت
۲٬۳۴۵
کز ایران ده و دار و بانگ خروش
۲٬۳۴۶
فراوان ز هر شب فزون بود دوش
۲٬۳۴۷
بتنها برفتم ز خیمه پگاه
۲٬۳۴۸
بلشکر بهر جای کردم نگاه
۲٬۳۴۹
از ایران فراوان سپاه آمدست
۲٬۳۵۰
بیاری برین رزمگاه آمدست
۲٬۳۵۱
ز دیبا یکی سبز پردهسرای
۲٬۳۵۲
یکی اژدهافش درفشی بپای
۲٬۳۵۳
سپاهی بگرد اندرش زابلی
۲٬۳۵۴
سپردار و با خنجر کابلی
۲٬۳۵۵
گمانم که رستم ز نزدیک شاه
۲٬۳۵۶
بیاری بیامد بدین رزمگاه
۲٬۳۵۷
بدو گفت پیران که بد روزگار
۲٬۳۵۸
اگر رستم آید بدین کارزار
۲٬۳۵۹
نه کاموس ماند نه خاقان چین
۲٬۳۶۰
نه شنگل نه گردان توران زمین
۲٬۳۶۱
همانگه ز لشکر گه اندر کشید
۲٬۳۶۲
بیامد سپهدار را بنگرید
۲٬۳۶۳
وزانجا دمان سوی کاموس شد
۲٬۳۶۴
بنزدیک منشور و فرطوس شد
۲٬۳۶۵
که شبگیر ز ایدر برفتم پگاه
۲٬۳۶۶
بگشتم همه گرد ایران سپاه
۲٬۳۶۷
بیاری فراوان سپاه آمدست
۲٬۳۶۸
بسی کینهور رزمخواه آمدست
۲٬۳۶۹
گمانم که آن رستم پیلتن
۲٬۳۷۰
که گفتم همی پیش این انجمن
۲٬۳۷۱
برفت از در شاه ایران سپاه
۲٬۳۷۲
بیاری بیامد بدین رزمگاه
۲٬۳۷۳
بدو گفت کاموس کای پر خرد
۲٬۳۷۴
دلت یکسر اندیشهٔ بد برد
۲٬۳۷۵
چنان دان که کیخسرو آمد بجنگ
۲٬۳۷۶
مکن خیره دل را بدین کار تنگ
۲٬۳۷۷
ز رستم چه رانی تو چندین سخن
۲٬۳۷۸
ز زابلستان یاد چندین مکن
۲٬۳۷۹
درفش مرا گر ببیند به چنگ
۲٬۳۸۰
بدریای چین بر خروشد نهنگ
۲٬۳۸۱
برو لشکر آرای و برکش سپاه
۲٬۳۸۲
درفش اندر آور به آوردگاه
۲٬۳۸۳
چو من با سپاه اندر آیم بجنگ
۲٬۳۸۴
نباید که باشد شما را درنگ
۲٬۳۸۵
ببینی تو پیکار مردان کنون
۲٬۳۸۶
شده دشت یکسر چو دریای خون
۲٬۳۸۷
دل پهلوان زان سخن شاد گشت
۲٬۳۸۸
ز اندیشهٔ رستم آزاد گشت
۲٬۳۸۹
سپه را همه ترگ و جوشن بداد
۲٬۳۹۰
همی کرد گفتار کاموس یاد
۲٬۳۹۱
وزان جایگه پیش خاقان چین
۲٬۳۹۲
بیامد بیوسید روی زمین
۲٬۳۹۳
بدو گفت شاها انوشه بدی
۲٬۳۹۴
روانرا بدیدار توشه بدی
۲٬۳۹۵
بریدی یکی راه دشوار و دور
۲٬۳۹۶
خریدی چنین رنج ما را بسور
۲٬۳۹۷
بدین سام بزرم افراسیاب
۲٬۳۹۸
گذشتی به کشتی ز دریای آب
۲٬۳۹۹
سپاه از تو دارد همی پشت راست
۲٬۴۰۰
چنان کن که از گوهر تو سزاست
۲٬۴۰۱
بیارای پیلان بزنگ و درای
۲٬۴۰۲
جهان پر کن از نالهٔ کرنای
۲٬۴۰۳
من امروز جنگ آورم با سپاه
۲٬۴۰۴
تو با پیل و با کوس در قلبگاه
۲٬۴۰۵
نگه دار پشت سپاه مرا
۲٬۴۰۶
بابر اندر آور کلاه مرا
۲٬۴۰۷
چنین گفت کاموس جنگی بمن
۲٬۴۰۸
که تو پیشرو باش زین انجمن
۲٬۴۰۹
بسی سخت سوگندهای دراز
۲٬۴۱۰
بخورد و بر آهیخت گرز از فراز
۲٬۴۱۱
که امروز من جز بدین گرز جنگ
۲٬۴۱۲
نسازم وگر بارد از ابر سنگ
۲٬۴۱۳
چو بشنید خاقان بزد کرنای
۲٬۴۱۴
تو گفتی که کوه اندر آمد ز جای
۲٬۴۱۵
ز بانگ تبیره زمین و سپهر
۲٬۴۱۶
بپوشید کوه و بیفگند مهر
۲٬۴۱۷
بفرمود تا مهد بر پشت پیل
۲٬۴۱۸
ببستند و شد روی گیتی چو نیل
۲٬۴۱۹
بیامد گرازان بقلب سپاه
۲٬۴۲۰
شد از گرد خورشید تابان سیاه
۲٬۴۲۱
خروشیدن زنگ و هندی درای
۲٬۴۲۲
همی دل برآورد گفتی ز جای
۲٬۴۲۳
ز بس تخت پیروزه بر پشت پیل
۲٬۴۲۴
درفشان بکردار دریای نیل
۲٬۴۲۵
بچشم اندرون روشنایی نماند
۲٬۴۲۶
همی باروان آشنایی نماند
۲٬۴۲۷
پر از گرد شد چشم و کام سپهر
۲٬۴۲۸
تو گفتی بقیر اندر اندود چهر
۲٬۴۲۹
چو خاقان بیامد بقلب سپاه
۲٬۴۳۰
بچرخ اندرون ماه گم کرد راه
۲٬۴۳۱
ز کاموس چون کوه شد میمنه
۲٬۴۳۲
کشیدند بر سوی هامون بنه
۲٬۴۳۳
سوی میسره نیز پیران برفت
۲٬۴۳۴
برادرش هومان و کلباد تفت
۲٬۴۳۵
چو رستم بدید آنک خاقان چه کرد
۲٬۴۳۶
بیاراست در قلب جای نبرد
۲٬۴۳۷
چنین گفت رستم که گردان سپهر
۲٬۴۳۸
ببینیم تا بر که گردد بمهر
۲٬۴۳۹
چگونه بود بخشش آسمان
۲٬۴۴۰
کرا زین بزرگان سرآید زمان
۲٬۴۴۱
درنگی نبودم براه اندکی
۲٬۴۴۲
دو منزل همی کرد رخشم یکی
۲٬۴۴۳
کنون سم این بارگی کوفتست
۲٬۴۴۴
ز راه دراز اندر آشوفتست
۲٬۴۴۵
نیارم برو کرد نیرو بسی
۲٬۴۴۶
شدن جنگ جویان به پیش کسی
۲٬۴۴۷
یک امروز در جنگ یاری کنید
۲٬۴۴۸
برین دشمنان کامگاری کنید
۲٬۴۴۹
که گردان سپهر جهان یار ماست
۲٬۴۵۰
مه و مهر گردون نگهدار ماست
۲٬۴۵۱
بفرمود تا طوس بربست کوس
۲٬۴۵۲
بیاراست لشکر چو چشم خروس
۲٬۴۵۳
سپهبد بزد نای و رویینه خم
۲٬۴۵۴
خروش آمد و نالهٔ گاودم
۲٬۴۵۵
بیاراست گودرز بر میمنه
۲٬۴۵۶
فرستاد بر کوه خارا بنه
۲٬۴۵۷
فریبرز کاوس بر میسره
۲٬۴۵۸
جهان چون نیستان شده یکسره
۲٬۴۵۹
بقلب اندرون طوس نوذر بپای
۲٬۴۶۰
زمین شد پر از نالهٔ کرنای
۲٬۴۶۱
جهان شد بگرد اندرون ناپدید
۲٬۴۶۲
کسی از یلان خویشتن را ندید
۲٬۴۶۳
بشد پیلتن تا سر تیغ کوه
۲٬۴۶۴
بدیدار خاقان و توران گروه
۲٬۴۶۵
سپه دید چندانک دریای روم
۲٬۴۶۶
ازیشان نمودی چو یک مهره موم
۲٬۴۶۷
کشانی و شگنی و سقلاب و هند
۲٬۴۶۸
چغانی و رومی و وهری و سند
۲٬۴۶۹
جهانی شده سرخ و زرد و سیاه
۲٬۴۷۰
دگرگونه جوشن دگرگون کلاه
۲٬۴۷۱
زبانی دگرگون بهر گوشهای
۲٬۴۷۲
درفش نوآیین و نو توشهای
۲٬۴۷۳
ز پیلان و آرایش و تخت عاج
۲٬۴۷۴
همان یاره و افسر و طوق و تاج
۲٬۴۷۵
جهان بود یکسر چو باغ بهشت
۲٬۴۷۶
بدیدار ایشان شده خوب زشت
۲٬۴۷۷
بران کوه سر ماند رستم شگفت
۲٬۴۷۸
ببر گشتن اندیشه اندر گرفت
۲٬۴۷۹
که تا چون نماید بما چرخ مهر
۲٬۴۸۰
چه بازی کند پیر گشته سپهر
۲٬۴۸۱
فرود آمد از کوه و دل بد نکرد
۲٬۴۸۲
گذر بر سپاه و سپهبد نکرد
۲٬۴۸۳
همی گفت تا من کمر بستهام
۲٬۴۸۴
بیک جای یک سال ننشستهام
۲٬۴۸۵
فراوان سپه دیدهام پیش ازین
۲٬۴۸۶
ندانم که لشکر بود بیش ازین
۲٬۴۸۷
بفرمود تا برکشیدند کوس
۲٬۴۸۸
بجنگ اندر آمد سپهدار طوس
۲٬۴۸۹
ازان کوه سر سوی هامون کشید
۲٬۴۹۰
همی نیزه از کینه در خون کشید
۲٬۴۹۱
بیک نیمه از روز لشکر گذشت
۲٬۴۹۲
کشیدند صف بر دو فرسنگ دشت
۲٬۴۹۳
ز گرد سپه روشنایی نماند
۲٬۴۹۴
ز خورشید شب را جدایی نماند
۲٬۴۹۵
ز تیر و ز پیکان هوا تیره گشت
۲٬۴۹۶
همی آفتاب اندران خیره گشت
۲٬۴۹۷
خروش سواران و اسپان ز دشت
۲٬۴۹۸
ز بهرام و کیوان همی برگذشت
۲٬۴۹۹
ز جوش سواران و زخم تبر
۲٬۵۰۰
همی سنگ خارا برآورد پر
۲٬۵۰۱
همه تیغ و ساعد ز خون بود لعل
۲٬۵۰۲
خروشان دل خاک در زیر نعل
۲٬۵۰۳
دل مرد بددل گریزان ز تن
۲٬۵۰۴
دلیان ز خفتان بریده کفن
۲٬۵۰۵
برفتند ازان جای شیران نر
۲٬۵۰۶
عقاب دلاور برآورد پر
۲٬۵۰۷
نماند ایچ با روی خورشید رنگ
۲٬۵۰۸
بجوش آمده خاک بر کوه و سنگ
۲٬۵۰۹
بلشکر چنین گفت کاموس گرد
۲٬۵۱۰
که گر آسمان را بباید سپرد
۲٬۵۱۱
همه تیغ و گرز و کمند آورید
۲٬۵۱۲
بایرانیان تنگ و بند آورید
۲٬۵۱۳
جهانجوی را دل بجنگ اندرست
۲٬۵۱۴
وگرنه سرش زیر سنگ اندرست
۲٬۵۱۵
دلیری کجا نام او اشکبوس
۲٬۵۱۶
همی بر خروشید بر سان کوس
۲٬۵۱۷
بیامد که جوید ز ایران نبرد
۲٬۵۱۸
سر هم نبرد اندر آرد بگرد
۲٬۵۱۹
بشد تیز رهام با خود و گبر
۲٬۵۲۰
همی گرد رزم اندر آمد بابر
۲٬۵۲۱
برآویخت رهام با اشکبوس
۲٬۵۲۲
برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس
۲٬۵۲۳
بران نامور تیرباران گرفت
۲٬۵۲۴
کمانش کمین سواران گرفت
۲٬۵۲۵
جهانجوی در زیر پولاد بود
۲٬۵۲۶
بخفتانش بر تیر چون باد بود
۲٬۵۲۷
نبد کارگر تیر بر گبر اوی
۲٬۵۲۸
ازان تیزتر شد دل جنگجوی
۲٬۵۲۹
بگرز گران دست برد اشکبوس
۲٬۵۳۰
زمین آهنین شد سپهر ابنوس
۲٬۵۳۱
برآهیخت رهام گرز گران
۲٬۵۳۲
غمی شد ز پیکار دست سران
۲٬۵۳۳
چو رهام گشت از کشانی ستوه
۲٬۵۳۴
بپیچید زو روی و شد سوی کوه
۲٬۵۳۵
ز قلب سپاه اندر آشفت طوس
۲٬۵۳۶
بزد اسپ کاید بر اشکبوس
۲٬۵۳۷
تهمتن برآشفت و با طوس گفت
۲٬۵۳۸
که رهام را جام بادهست جفت
۲٬۵۳۹
بمی در همی تیغبازی کند
۲٬۵۴۰
میان یلان سرفرازی کند
۲٬۵۴۱
چرا شد کنون روی چون سندروس
۲٬۵۴۲
سواری بود کمتر از اشکبوس
۲٬۵۴۳
تو قلب سپه را بهآیین بدار
۲٬۵۴۴
من اکنون پیاده کنم کارزار
۲٬۵۴۵
کمان بزه را بباز و فگند
۲٬۵۴۶
ببند کمر بر بزد تیر چند
۲٬۵۴۷
خروشید کای مرد رزم آزمای
۲٬۵۴۸
هم آوردت آمد مشو باز جای
۲٬۵۴۹
کشانی بخندید و خیره بماند
۲٬۵۵۰
عنان را گران کرد و او را بخواند
۲٬۵۵۱
بدو گفت خندان که نام تو چیست
۲٬۵۵۲
تن بیسرت را که خواهد گریست
۲٬۵۵۳
تهمتن چنین داد پاسخ که نام
۲٬۵۵۴
چه پرسی کزین پس نبینی تو کام
۲٬۵۵۵
مرا مادرم نام مرگ تو کرد
۲٬۵۵۶
زمانه مرا پتک ترگ تو کرد
۲٬۵۵۷
کشانی بدو گفت بیبارگی
۲٬۵۵۸
بکشتن دهی سر بیکبارگی
۲٬۵۵۹
تهمتن چنین داد پاسخ بدوی
۲٬۵۶۰
که ای بیهده مرد پرخاشجوی
۲٬۵۶۱
پیاده ندیدی که جنگ آورد
۲٬۵۶۲
سر سرکشان زیر سنگ اورد
۲٬۵۶۳
بشهر تو شیر و نهنگ و پلنگ
۲٬۵۶۴
سوار اندر آیند هر سه بجنگ
۲٬۵۶۵
هم اکنون ترا ای نبرده سوار
۲٬۵۶۶
پیاده بیاموزمت کارزار
۲٬۵۶۷
پیاده مرا زان فرستاد طوس
۲٬۵۶۸
که تا اسپ بستانم از اشکبوس
۲٬۵۶۹
کشانی پیاده شود همچو من
۲٬۵۷۰
ز دو روی خندان شوند انجمن
۲٬۵۷۱
پیاده به از چون تو پانصد سوار
۲٬۵۷۲
بدین روز و این گردش کارزار
۲٬۵۷۳
کشانی بدو گفت با تو سلیح
۲٬۵۷۴
نبینم همی جز فسوس و مزیح
۲٬۵۷۵
بدو گفت رستم که تیر و کمان
۲٬۵۷۶
ببین تا هم اکنون سراری زمان
۲٬۵۷۷
چو نازش باسپ گرانمایه دید
۲٬۵۷۸
کمان را بزه کرد و اندر کشید
۲٬۵۷۹
یکی تیر زد بر بر اسپ اوی
۲٬۵۸۰
که اسپ اندر آمد ز بالا بروی
۲٬۵۸۱
بخندید رستم به آواز گفت
۲٬۵۸۲
که بنشین به پیش گرانمایه جفت
۲٬۵۸۳
سزدگر بداری سرش درکنار
۲٬۵۸۴
زمانی برآسایی از کارزار
۲٬۵۸۵
کمان را بزه کرد زود اشکبوس
۲٬۵۸۶
تنی لرز لرزان و رخ سندروس
۲٬۵۸۷
برستم برآنگه ببارید تیر
۲٬۵۸۸
تهمتن بدو گفت برخیره خیر
۲٬۵۸۹
همی رنجه داری تن خویش را
۲٬۵۹۰
دو بازوی و جان بداندیش را
۲٬۵۹۱
تهمتن به بند کمر برد چنگ
۲٬۵۹۲
گزین کرد یک چوبه تیر خدنگ
۲٬۵۹۳
یکی تیر الماس پیکان چو آب
۲٬۵۹۴
نهاده برو چار پر عقاب
۲٬۵۹۵
کمان را بمالید رستم بچنگ
۲٬۵۹۶
بشست اندر آورد تیر خدنگ
۲٬۵۹۷
برو راست خم کرد و چپ کرد راست
۲٬۵۹۸
خروش از خم چرخ چاچی بخاست
۲٬۵۹۹
چو سوفارش آمد بپهنای گوش
۲٬۶۰۰
ز شاخ گوزنان برآمد خروش
۲٬۶۰۱
چو بوسید پیکان سرانگشت اوی
۲٬۶۰۲
گذر کرد بر مهرهٔ پشت اوی
۲٬۶۰۳
بزد بر بر و سینهٔ اشکبوس
۲٬۶۰۴
سپهر آن زمان دست او داد بوس
۲٬۶۰۵
قضا گفت گیر و قدر گفت ده
۲٬۶۰۶
فلک گفت احسنت و مه گفت زه
۲٬۶۰۷
کشانی هم اندر زمان جان بداد
۲٬۶۰۸
چنان شد که گفتی ز مادر نزاد
۲٬۶۰۹
نظاره بریشان دو رویه سپاه
۲٬۶۱۰
که دارند پیکار گردان نگاه
۲٬۶۱۱
نگه کرد کاموس و خاقان چین
۲٬۶۱۲
بران برز و بالا و آن زور و کین
۲٬۶۱۳
چو برگشت رستم هم اندر زمان
۲٬۶۱۴
سواری فرستاد خاقان دمان
۲٬۶۱۵
کزان نامور تیر بیرون کشید
۲٬۶۱۶
همه تیر تا پر پر از خون کشید
۲٬۶۱۷
همه لشکر آن تیر برداشتند
۲٬۶۱۸
سراسر همه نیزه پنداشتند
۲٬۶۱۹
چو خاقان بدان پر و پیکان تیر
۲٬۶۲۰
نگه کرد برنا دلش گشت پیر
۲٬۶۲۱
بپیران چنین گفت کین مرد کیست
۲٬۶۲۲
ز گردان ایران ورا نام چیست
۲٬۶۲۳
تو گفتی که لختی فرومایهاند
۲٬۶۲۴
ز گردنکشان کمترین پایهاند
۲٬۶۲۵
کنون نیزه با تیر ایشان یکیست
۲٬۶۲۶
دل شیر در جنگشان اندکیست
۲٬۶۲۷
همی خوار کردی سراسر سخن
۲٬۶۲۸
جز آن بد که گفتی ز سر تا به بن
۲٬۶۲۹
بدو گفت پیران کز ایران سپاه
۲٬۶۳۰
ندانم کسی را بدین پایگاه
۲٬۶۳۱
کجا تیر او بگذرد بر درخت
۲٬۶۳۲
ندانم چه دارد بدل شوربخت
۲٬۶۳۳
از ایرانیان گیو و طوساند مرد
۲٬۶۳۴
که با فر و برزند روز نبرد
۲٬۶۳۵
برادرم هومان بسی پیش طوس
۲٬۶۳۶
جهان کرد بر گونهٔ آبنوس
۲٬۶۳۷
بایران ندانم که این مرد کیست
۲٬۶۳۸
بدین لشکر او را هم آورد کیست
۲٬۶۳۹
شوم بازپرسم ز پردهسرای
۲٬۶۴۰
بیارند ناکام نامش بجای
۲٬۶۴۱
بیامد پر اندیشه و روی زرد
۲٬۶۴۲
بپرسید زان نامداران مرد
۲٬۶۴۳
بپیران چنین گفت هومان گرد
۲٬۶۴۴
که دشمن ندارد خردمند خرد
۲٬۶۴۵
بزرگان ایران گشادهدلند
۲٬۶۴۶
تو گویی که آهن همی بگسلند
۲٬۶۴۷
کنون تا بیامد از ایران سپاه
۲٬۶۴۸
همی برخروشند زان رزمگاه
۲٬۶۴۹
بدو گفت پیران که هر چند یار
۲٬۶۵۰
بیاید بر طوس از ایران سوار
۲٬۶۵۱
چو رستم نباشد مرا باک نیست
۲٬۶۵۲
ز گرگین و بیژن دلم چاک نیست
۲٬۶۵۳
سپه را دو رزم گرانست پیش
۲٬۶۵۴
بجویند هر کس بدین نام خویش
۲٬۶۵۵
وزان جایگه پیش کاموس رفت
۲٬۶۵۶
بنزدیک منشور و فرطوس تفت
۲٬۶۵۷
چنین گفت کامروز رزمی بزرگ
۲٬۶۵۸
برفت و پدید آمد از میش گرگ
۲٬۶۵۹
ببینید تا چارهٔ کار چیست
۲٬۶۶۰
بران خستگیها بر آزار چیست
۲٬۶۶۱
چنین گفت کاموس کامروز جنگ
۲٬۶۶۲
چنان بد که نام اندر آمد بننگ
۲٬۶۶۳
برزم اندرون کشته شد اشکبوس
۲٬۶۶۴
وزو شادمان شد دل گیو و طوس
۲٬۶۶۵
دلم زان پیاده به دو نیم شد
۲٬۶۶۶
کزو لشکر ما پر از بیم شد
۲٬۶۶۷
ببالای او بر زمین مرد نیست
۲٬۶۶۸
بدین لشکر او را هم آورد نیست
۲٬۶۶۹
کمانش تو دیدی و تیر ایدرست
۲٬۶۷۰
بزور او ز پیل ژیان برترست
۲٬۶۷۱
همانا که آن سگزی جنگجوی
۲٬۶۷۲
که چندین همی برشمردی ازوی
۲٬۶۷۳
پیاده بدین رزمگاه آمدست
۲٬۶۷۴
بیاری ایران سپاه آمدست
۲٬۶۷۵
بدو گفت پیران که او دیگرست
۲٬۶۷۶
سواری سرافراز و کنداورست
۲٬۶۷۷
بترسید پس مرد بیدار دل
۲٬۶۷۸
کجا بسته بود اندران کار دل
۲٬۶۷۹
ز پیران بپرسید کان شیر مرد
۲٬۶۸۰
چگونه خرامد بدشت نبرد
۲٬۶۸۱
ز بازو و برزش چه داری نشان
۲٬۶۸۲
چه گوید بورد با سرکشان
۲٬۶۸۳
چگونست مردی و دیدار اوی
۲٬۶۸۴
چگونه شوم من بپیکار اوی
۲٬۶۸۵
گرا یدونک اویست کامد ز راه
۲٬۶۸۶
مرا رفت باید به آوردگاه
۲٬۶۸۷
بدو گفت پیران که این خود مباد
۲٬۶۸۸
که او آید ایدر کند رزم یاد
۲٬۶۸۹
یکی مرد بینی چو سرو سهی
۲٬۶۹۰
بدیدار با زیب و با فرهی
۲٬۶۹۱
بسا رزمگاها که افراسیاب
۲٬۶۹۲
ازو گشت پیچان و دیده پرآب
۲٬۶۹۳
یکی رزمسازست و خسروپرست
۲٬۶۹۴
نخست او برد سوی شمشیر دست
۲٬۶۹۵
بکین سیاوش کند کارزار
۲٬۶۹۶
کجا او بپروردش اندر کنار
۲٬۶۹۷
ز مردان کنند آزمایش بسی
۲٬۶۹۸
سلیح ورا برنتابد کسی
۲٬۶۹۹
نه برگیرد از جای گرزش نهنگ
۲٬۷۰۰
اگر بفگند بر زمین روز جنگ
۲٬۷۰۱
زهی بر کمانش بر از چرم شیر
۲٬۷۰۲
یکی تیر و پیکان او ده ستیر
۲٬۷۰۳
برزم اندر آید بپوشد زره
۲٬۷۰۴
یکی جوشن از بر ببندد گره
۲٬۷۰۵
یکی جامه دارد ز چرم پلنگ
۲٬۷۰۶
بپوشد بر و اندر آید بجنگ
۲٬۷۰۷
همی نام ببربیان خواندش
۲٬۷۰۸
ز خفتان و جوشن فزون داندش
۲٬۷۰۹
نسوزد در آتش نه از آب تر
۲٬۷۱۰
شود چون بپوشد برآیدش پر
۲٬۷۱۱
یکی رخش دارد بزیر اندرون
۲٬۷۱۲
تو گفتی روان شد که بیستون
۲٬۷۱۳
همی آتش افروزد از خاک و سنگ
۲٬۷۱۴
نیارامد از بانگ هنگام جنگ
۲٬۷۱۵
ابا این شگفتی بروز نبرد
۲٬۷۱۶
سزد گر نداری تو او را بمرد
۲٬۷۱۷
چو بشنید کاموس بسیار هوش
۲٬۷۱۸
بپیران سپرد آن زمان چشم و گوش
۲٬۷۱۹
همانا خوش آمدش گفتار اوی
۲٬۷۲۰
برافروخت زان کار بازار اوی
۲٬۷۲۱
بپیران چنین گفت کای پهلوان
۲٬۷۲۲
تو بیدار دل باش و روشنروان
۲٬۷۲۳
ببین تا چه خواهی ز سوگند سخت
۲٬۷۲۴
که خوردند شاهان بیدار بخت
۲٬۷۲۵
خورم من فزون زان کنون پیش تو
۲٬۷۲۶
که روشن شود زان دل و کیش تو
۲٬۷۲۷
که زین را نبردارم از پشت بور
۲٬۷۲۸
بنیروی یزدان کیوان و هور
۲٬۷۲۹
مگر بخت و رای تو روشن کنم
۲٬۷۳۰
بریشان جهان چشم سوزن کنم
۲٬۷۳۱
بسی آفرین خواند پیران بدوی
۲٬۷۳۲
که ای شاه بینادل و راستگوی
۲٬۷۳۳
بدین شاخ و این یال و بازوی و کفت
۲٬۷۳۴
هنرمند باشی ندارم شگفت
۲٬۷۳۵
بکام تو گردد همه کار ما
۲٬۷۳۶
نماندست بسیار پیکار ما
۲٬۷۳۷
وزان جایگه گرد لشکر بگشت
۲٬۷۳۸
بهر خیمه و پردهای برگذشت
۲٬۷۳۹
بگفت این سخن پیش خاقان چین
۲٬۷۴۰
همی گفت با هر کسی همچنین
۲٬۷۴۱
ز خورشید چون شد جهان لعل فام
۲٬۷۴۲
شب تیره بر چرخ بگذاشت گام
۲٬۷۴۳
دلیران لشکر شدند انجمن
۲٬۷۴۴
که بودند دانا و شمشیرزن
۲٬۷۴۵
بخرگاه خاقان چین آمدند
۲٬۷۴۶
همه دل پر از رزم و کین آمدند
۲٬۷۴۷
چو کاموس اسپ افگن شیر مرد
۲٬۷۴۸
چو منشور و فرطوس مرد نبرد
۲٬۷۴۹
شمیران شگنی و شنگل ز هند
۲٬۷۵۰
ز سقلاب چون کندر وشاه سند
۲٬۷۵۱
همی رای زد رزم را هر کسی
۲٬۷۵۲
از ایران سخن گفت هر کس بسی
۲٬۷۵۳
ازان پس بران رایشان شد درست
۲٬۷۵۴
که یکسر بخون دست بایست شست
۲٬۷۵۵
برفتند هر کس برام خویش
۲٬۷۵۶
بخفتند در خیمه با کام خویش
۲٬۷۵۷
چو باریک و خمیده شد پشت ماه
۲٬۷۵۸
ز تاریک زلف شبان سیاه
۲٬۷۵۹
بنزدیک خورشید چون شد درست
۲٬۷۶۰
برآمد پر از آب رخ را بشست
۲٬۷۶۱
سپاه دو کشور برآمد بجوش
۲٬۷۶۲
بچرخ بلند اندر آمد خروش
۲٬۷۶۳
چنین گفت خاقان که امروز جنگ
۲٬۷۶۴
نباید که چون دی بود با درنگ
۲٬۷۶۵
گمان برد باید که پیران نبود
۲٬۷۶۶
نه بی او نشاید نبرد آزمود
۲٬۷۶۷
همه همگنان رزمساز آمدیم
۲٬۷۶۸
بیاری ز راه دراز آمدیم
۲٬۷۶۹
گر امروز چون دی درنگ آوریم
۲٬۷۷۰
همه نام را زیر ننگ آوریم
۲٬۷۷۱
و دیگر که فردا ز افراسیاب
۲٬۷۷۲
سپاس اندر آرام جوییم و خواب
۲٬۷۷۳
یکی رزم باید همه همگروه
۲٬۷۷۴
شدن پیش لشکر بکردار کوه
۲٬۷۷۵
ز من هدیه و بردهٔ زابلی
۲٬۷۷۶
بیابید با شارهٔ کابلی
۲٬۷۷۷
ز ده کشور ایدر سرافراز هست
۲٬۷۷۸
بخواب و به خوردن نباید نشست
۲٬۷۷۹
بزرگان ز هر جای برخاستند
۲٬۷۸۰
بخاقان چین خواهش آراستند
۲٬۷۸۱
که بر لشکر امروز فرمان تراست
۲٬۷۸۲
همه کشور چین و توران تراست
۲٬۷۸۳
یک امروز بنگر بدین رزمگاه
۲٬۷۸۴
که شمشیر بارد ز ابر سیاه
۲٬۷۸۵
وزین روی رستم بایرانیان
۲٬۷۸۶
چنین گفت کاکنون سرآمد زمان
۲٬۷۸۷
اگر کشته شد زین سپاه اندکی
۲٬۷۸۸
نشد بیش و کم از دو سیصد یکی
۲٬۷۸۹
چنین یکسره دل مدارید تنگ
۲٬۷۹۰
نخواهم تن زنده بینام و ننگ
۲٬۷۹۱
همه لشکر ترک از اشکبوس
۲٬۷۹۲
برفتند رخساره چون سندروس
۲٬۷۹۳
کنون یکسره دل پر از کین کنید
۲٬۷۹۴
بروهای جنگی پر از چین کنید
۲٬۷۹۵
که من رخش را بستم امروز نعل
۲٬۷۹۶
بخون کرد خواهم سر تیغ لعل
۲٬۷۹۷
بسازید کامروز روز نوست
۲٬۷۹۸
زمین سربسر گنج کیخسروست
۲٬۷۹۹
میان را ببندید کز کارزار
۲٬۸۰۰
همه تاج یابید با گوشوار
۲٬۸۰۱
بزرگان برو خواندند آفرین
۲٬۸۰۲
که از تو فروزد کلاه و نگین
۲٬۸۰۳
بپوشید رستم سلیح نبرد
۲٬۸۰۴
به آوردگه رفت با داروبرد
۲٬۸۰۵
زره زیر بد جوشن اندر میان
۲٬۸۰۶
ازان پس بپوشید ببربیان
۲٬۸۰۷
گرانمایه مغفر بسر بر نهاد
۲٬۸۰۸
همی کرد بدخواهش از مرگ یاد
۲٬۸۰۹
بنیروی یزدان میان را ببست
۲٬۸۱۰
نشست از بر رخش چون پیل مست
۲٬۸۱۱
ز بالای او آسمان خیره گشت
۲٬۸۱۲
زمین از پی رخش او تیره گشت
۲٬۸۱۳
برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس
۲٬۸۱۴
زمین آهنین شد سپهر آبنوس
۲٬۸۱۵
جهان لرز لرزان شد و دشت و کوه
۲٬۸۱۶
زمین شد ز نعل ستوران ستوه
۲٬۸۱۷
وزین روی کاموس بر میمنه
۲٬۸۱۸
پس پشت او ژنده پیل و بنه
۲٬۸۱۹
ابر میسره لشکر آرای هند
۲٬۸۲۰
زرهدار با تیغ و هندی پرند
۲٬۸۲۱
بقلب اندرون جای خاقان چین
۲٬۸۲۲
شده آسمان تار و جنبان زمین
۲٬۸۲۳
وزین رو فریبرز بر میسره
۲٬۸۲۴
چو خورشید تابان ز برج بره
۲٬۸۲۵
سوی میمنه پور کشواد بود
۲٬۸۲۶
که کتفش همه زیر پولاد بود
۲٬۸۲۷
بقلب اندرون طوس نوذر بپای
۲٬۸۲۸
به پیش سپه کوس با کرنای
۲٬۸۲۹
همی دود آتش برآمد ز آب
۲٬۸۳۰
نبیند چنین رزم جنگی بخواب
۲٬۸۳۱
برآمد ز هر سوی لشکر خروش
۲٬۸۳۲
همی پیل را زان بدرید گوش
۲٬۸۳۳
نخستین که آمد میان دو صف
۲٬۸۳۴
ز خون جگر بر لب آورده کف
۲٬۸۳۵
سپهبد سرافراز کاموس بود
۲٬۸۳۶
که با لشکر و پیل و با کوس بود
۲٬۸۳۷
همی برخروشید چون پیل مست
۲٬۸۳۸
یکی گرزهٔ گام پیکر بدست
۲٬۸۳۹
که آن جنگجوی پیاده کجاست
۲٬۸۴۰
که از نامداران چنین رزم خواست
۲٬۸۴۱
کنون گر بیاید به آوردگاه
۲٬۸۴۲
تهی ماند از تیر او جایگاه
۲٬۸۴۳
ورا دیده بودند گردان نیو
۲٬۸۴۴
چو طوس سرافراز و رهام و گیو
۲٬۸۴۵
کسی را نیامد همی رزم رای
۲٬۸۴۶
ز گردان ایران تهی ماند جای
۲٬۸۴۷
که با او کسی را نبد تاو جنگ
۲٬۸۴۸
دلیران چو آهو و او چون پلنگ
۲٬۸۴۹
یکی زابلی بود الوای نام
۲٬۸۵۰
سبک تیغ کین برکشید از نیام
۲٬۸۵۱
کجا نیزهٔ رستم او داشتی
۲٬۸۵۲
پس پشت او هیچ نگذاشتی
۲٬۸۵۳
بسی رنج برده بکار عنان
۲٬۸۵۴
بیاموخته گرز و تیر و سنان
۲٬۸۵۵
برنج و بسختی جگر سوخته
۲٬۸۵۶
ز رستم هنرها بیاموخته
۲٬۸۵۷
بدو گفت رستم که بیدار باش
۲٬۸۵۸
بورد این ترک هشیار باش
۲٬۸۵۹
مشو غرق ز آب هنرهای خویش
۲٬۸۶۰
نگهدار بر جایگه پای خویش
۲٬۸۶۱
چو قطره بر ژرف دریا بری
۲٬۸۶۲
بدیوانگی ماند این داوری
۲٬۸۶۳
شد الوای آهنگ کاموس کرد
۲٬۸۶۴
که جوید بورد با او نبرد
۲٬۸۶۵
نهادند آوردگاهی بزرگ
۲٬۸۶۶
کشانی بیامد بکردار گرگ
۲٬۸۶۷
بزد نیزه و برگرفتش ز زین
۲٬۸۶۸
بینداخت آسان بروی زمین
۲٬۸۶۹
عنان را گران کرد و او را بنعل
۲٬۸۷۰
همی کوفت تا خاک او کرد لعل
۲٬۸۷۱
تهمتن ز الوای شد دردمند
۲٬۸۷۲
ز فتراک بگشاد پیچان کمند
۲٬۸۷۳
چو آهنگ جنگ سران داشتی
۲٬۸۷۴
کمندی و گرزی گران داشتی
۲٬۸۷۵
بیامد بغرید چون پیل مست
۲٬۸۷۶
کمندی ببازو و گرزی بدست
۲٬۸۷۷
بدو گفت کاموس چندین مدم
۲٬۸۷۸
بنیروی این رشتهٔ شصت خم
۲٬۸۷۹
چنین پاسخ آورد رستم که شیر
۲٬۸۸۰
چو نخچیر بیند بغرد دلیر
۲٬۸۸۱
نخستین برین کینه بستی کمر
۲٬۸۸۲
ز ایران بکشتی یکی نامور
۲٬۸۸۳
کنون رشته خوانی کمند مرا
۲٬۸۸۴
ببینی همی تنگ و بند مرا
۲٬۸۸۵
زمانه ترا از کشانی براند
۲٬۸۸۶
چو ایدر بدت خاک جایت نماند
۲٬۸۸۷
برانگیخت کاموس اسپ نبرد
۲٬۸۸۸
هم آورد را دید با دارو برد
۲٬۸۸۹
بینداخت تیغ پرند آورش
۲٬۸۹۰
همی خواست از تن بریدن سرش
۲٬۸۹۱
سر تیغ بر گردن رخش خورد
۲٬۸۹۲
ببرید بر گستوان نبرد
۲٬۸۹۳
تن رخش را زان نیامد گزند
۲٬۸۹۴
گو پیلتن حلقه کرد آن کمند
۲٬۸۹۵
بینداخت و افگندش اندر میان
۲٬۸۹۶
برانگیخت از جای پیل ژیان
۲٬۸۹۷
بزین اندر آورد و کردش دوال
۲٬۸۹۸
عقابی شده رخش با پر و بال
۲٬۸۹۹
سوار از دلیری بیفشارد ران
۲٬۹۰۰
گران شد رکیب و سبک شد عنان
۲٬۹۰۱
همی خواست کان خم خام کمند
۲٬۹۰۲
بنیرو ز هم بگسلاند ز بند
۲٬۹۰۳
شد از هوش کاموس و نگسست خام
۲٬۹۰۴
گو پیلتن رخش را کرد رام
۲٬۹۰۵
عنان را بیچید و او را ز زین
۲٬۹۰۶
نگون اندر آورد و زد بر زمین
۲٬۹۰۷
بیامد ببستش بخم کمند
۲٬۹۰۸
بدو گفت کاکنون شدی بیگزند
۲٬۹۰۹
ز تو تنبل و جادوی دور گشت
۲٬۹۱۰
روانت بر دیو مزدور گشت
۲٬۹۱۱
سرآمد بتو بر همه روز کین
۲٬۹۱۲
نبینی زمین کشانی و چین
۲٬۹۱۳
گمان تو آن بد که هنگام جنگ
۲٬۹۱۴
کسی چون تو نگرفت خنجر بچنگ
۲٬۹۱۵
مبادا که کین آورد سرفراز
۲٬۹۱۶
که بس زود بیند نشیب و فراز
۲٬۹۱۷
دو دست از پس پشت بستش چو سنگ
۲٬۹۱۸
بخم کمند اندر آورد چنگ
۲٬۹۱۹
بیامد خرامان بایران سپاه
۲٬۹۲۰
بزیر کش اندر تن کینهخواه
۲٬۹۲۱
بگردان چنین گفت کین رزمجوی
۲٬۹۲۲
ز بس زور و کین اندر آمد بروی
۲٬۹۲۳
چنین است رسم سرای فریب
۲٬۹۲۴
گهی در فراز و گهی در نشیب
۲٬۹۲۵
بایران همی شد که ویران کند
۲٬۹۲۶
کنام پلنگان و شیران کند
۲٬۹۲۷
به زابلستان و به کابلستان
۲٬۹۲۸
نه ایوان بود نیز و نه گلستان
۲٬۹۲۹
نیندازد از دست گوپال را
۲٬۹۳۰
مگر گم کند رستم زال را
۲٬۹۳۱
کفن شد کنون مغفر و جوشنش
۲٬۹۳۲
ز خاک افسر و گرد پیراهنش
۲٬۹۳۳
شما را بکشتن چگونست رای
۲٬۹۳۴
که شد کار کاموس جنگی ز پای
۲٬۹۳۵
بیفگند بر خاک پیش سران
۲٬۹۳۶
ز لشکر برفتند کنداوران
۲٬۹۳۷
تنش را بشمشیر کردند چاک
۲٬۹۳۸
بخون غرقه شد زیر او سنگ و خاک
۲٬۹۳۹
بمردی نباید شد اندر گمان
۲٬۹۴۰
که بر تو درازست دست زمان
۲٬۹۴۱
بپایان شد این رزم کاموس گرد
۲٬۹۴۲
همی شد که جان آورد جان ببرد