داستان خاقان چین
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
کنون ای خردمند روشنروان
۲
بجز نام یزدان مگردان زبان
۳
که اویست بر نیک و بد رهنمای
۴
وزویست گردون گردان بجای
۵
همی بگذرد بر تو ایام تو
۶
سرایی جزین باشد آرام تو
۷
چو باشی بدین گفته همداستان
۸
که دهقان همی گوید از باستان
۹
ازان پس خبر شد بخاقان چین
۱۰
که شد کشته کاموس بر دشت کین
۱۱
کشانی و شگنی و گردان بلخ
۱۲
ز کاموسشان تیره شد روز و تلخ
۱۳
همه یک بدیگر نهادند روی
۱۴
که این پرهنر مرد پرخاشجوی
۱۵
چه مردست و این مرد را نام چیست
۱۶
همورد او در جهان مرد کیست
۱۷
چنین گفت هومان به پیران شیر
۱۸
که امروز شد جانم از رزم سیر
۱۹
دلیران ما چون فرازند چنگ
۲۰
که شد کشته کاموس جنگی بجنگ
۲۱
بگیتی چنو نامداری نبود
۲۲
وزو پیلتن تر سواری نبود
۲۳
چو کاموس گو را بخم کمند
۲۴
به آوردگه بر توان کرد بند
۲۵
سزد گر سر پیل را روز کین
۲۶
بگیرد برآرد زند بر زمین
۲۷
سپه سربسر پیش خاقان شدند
۲۸
ز کاموس با درد و گریان شدند
۲۹
که آغاز و فرجام این رزمگاه
۳۰
شنیدی و دیدی بنزد سپاه
۳۱
کنون چارهٔ کار ما بازجوی
۳۲
بتنها تن خویش و کس را مگوی
۳۳
بلشکر نگه کن ز کارآگهان
۳۴
کسی کو سخن باز جوید نهان
۳۵
ببیند که این شیر دل مرد کیست
۳۶
وزین لشکر او را هم آورد کیست
۳۷
از آن پس همه تن بکشتن دهیم
۳۸
به آوردگه بر سر و تن نهیم
۳۹
بپیران چنین گفت خاقان چین
۴۰
که خود درد ازینست و تیمار ازین
۴۱
که تا کیست زان لشکر پرگزند
۴۲
کجا پیل گیرد بخم کمند
۴۳
ابا آنک از مرگ خود چاره نیست
۴۴
ره خواهش و پرسش و یاره نیست
۴۵
ز مادر همه مرگ را زادهایم
۴۶
بناکام گردن بدو دادهایم
۴۷
کس از گردش آسمان نگذرد
۴۸
وگر بر زمین پیل را بشکرد
۴۹
شما دل مدارید ازو مستمند
۵۰
کجا کشته شد زیر خم کمند
۵۱
مرا نرا که کاموس ازو شد هلاک
۵۲
ببند کمند اندر آرم بخاک
۵۳
همه شهر ایران کنم رود آب
۵۴
بکام دل خسرو افراسیاب
۵۵
ز لشکر بسی نامور گرد کرد
۵۶
ز خنجرگزاران و مردان مرد
۵۷
چنین گفت کین مرد جنگی بتیر
۵۸
سوار کمندافگن و گردگیر
۵۹
نگه کرد باید که جایش کجاست
۶۰
بگرد چپ لشکر و دست راست
۶۱
هم از شهر پرسد هم از نام او
۶۲
ازانپس بسازیم فرجام او
۶۳
سواری سرافراز و خسروپرست
۶۴
بیامد ببر زد برین کار دست
۶۵
که چنگش بدش نام و جوینده بود
۶۶
دلیر و به هر کار پوینده بود
۶۷
بخاقان چنین گفت کای سرفراز
۶۸
جهان را بمهر تو بادا نیاز
۶۹
گر او شیر جنگیست بیجان کنم
۷۰
بدانگه که سر سوی ایران کنم
۷۱
بتنها تن خویش جنگآورم
۷۲
همه نام او زیر ننگ آورم
۷۳
ازو کین کاموس جویم نخست
۷۴
پس از مرگ نامش بیارم درست
۷۵
برو آفرین کرد خاقان چین
۷۶
بپیشش ببوسید چنگش زمین
۷۷
بدو گفت ار این کینه بازآوری
۷۸
سوی من سر بینیاز آوری
۷۹
ببخشمت چندان گهرها ز گنج
۸۰
کزان پس نباید کشیدنت رنج
۸۱
ازان دشت چنگش برانگیخت اسپ
۸۲
همی رفت برسان آذرگشسپ
۸۳
چو نزدیک ایرانیان شد بجنگ
۸۴
ز ترکش برآورد تیر خدنگ
۸۵
چنین گفت کین جای جنگ منست
۸۶
سر نامداران بچنگ منست
۸۷
کجا رفت آن مرد کاموس گیر
۸۸
که گاهی کمند افگند گاه تیر
۸۹
کنون گر بیاید به آوردگاه
۹۰
نمانم که ماند بنزد سپاه
۹۱
بجنبید با گرز رستم ز جای
۹۲
همانگه برخش اندر آورد پای
۹۳
منم گفت شیراوژن و گردگیر
۹۴
که گاهی کمند افگنم گاه تیر
۹۵
هم اکنون ترا همچو کاموس گرد
۹۶
بدیده همی خاک باید سپرد
۹۷
بدو گفت چنگش که نام تو چیست
۹۸
نژادت کدامست و کام تو چیست
۹۹
بدان تا بدانم که روز نبرد
۱۰۰
کرا ریختم خون چو برخاست گرد
۱۰۱
بدو گفت رستم که ای شوربخت
۱۰۲
که هرگز مبادا گل آن درخت
۱۰۳
کجا چون تو در باغ بار آورد
۱۰۴
چو تو میوه اندر شمار آورد
۱۰۵
سر نیزه و نام من مرگ تست
۱۰۶
سرت را بباید ز تن دست شست
۱۰۷
بیامد همانگاه چنگش چو باد
۱۰۸
دو زاغ کمان را بزه بر نهاد
۱۰۹
کمان جفا پیشه چون ابر بود
۱۱۰
هم آورد با جوشن و گبر بود
۱۱۱
سپر بر سرآورد رستم چو دید
۱۱۲
که تیرش زره را بخواهد برید
۱۱۳
بدو گفت باش ای سوار دلیر
۱۱۴
که اکنون سرت گردد از رزم سیر
۱۱۵
نگه کرد چنگش بران پیلتن
۱۱۶
ببالای سرو سهی بر چمن
۱۱۷
بد آن اسپ در زیر یک لخت کوه
۱۱۸
نیامد همی از کشیدن ستوه
۱۱۹
بدل گفت چنگش که اکنون گریز
۱۲۰
به از با تن خویش کردن ستیز
۱۲۱
برانگیخت آن بارکش را ز جای
۱۲۲
سوی لشکر خویشتن کرد رای
۱۲۳
بکردار آتش دلاور سوار
۱۲۴
برانگیخت رخش از پس نامدار
۱۲۵
همانگاه رستم رسید اندروی
۱۲۶
همه دشت زیشان پر از گفت و گوی
۱۲۷
دم اسپ ناپاک چنگش گرفت
۱۲۸
دو لشکر بدو مانده اندر شگفت
۱۲۹
زمانی همی داشت تا شد غمی
۱۳۰
ز بالا بزد خویشتن بر زمی
۱۳۱
بیفتاد زو ترگ و زنهار خواست
۱۳۲
تهمتن ورا کرد با خاک راست
۱۳۳
همانگاه کردش سر از تن جدا
۱۳۴
همه کام و اندیشه شد بینوار
۱۳۵
همه نامداران ایران زمین
۱۳۶
گرفتند بر پهلوان آفرین
۱۳۷
همی بود رستم میان دو صف
۱۳۸
گرفته یکی خشت رخشان بکف
۱۳۹
وزان روی خاقان غمی گشت سخت
۱۴۰
برآشفت با گردش چرخ و بخت
۱۴۱
بهومان چنین گفت خاقان چین
۱۴۲
که تنگست بر ما زمان و زمین
۱۴۳
مران نامور پهلوان را تو نام
۱۴۴
شوی بازجویی فرستی پیام
۱۴۵
بدو گفت هومان که سندان نیم
۱۴۶
برزم اندرون پیل دندان نیم
۱۴۷
بگیتی چو کاموس جنگی نبود
۱۴۸
چنو رزمخواه و درنگی نبود
۱۴۹
بخم کمندش گرفت این سوار
۱۵۰
تو این گرد را خوار مایه مدار
۱۵۱
شوم تا چه خواهد جهان آفرین
۱۵۲
که پیروز گردد بدین دشت کین
۱۵۳
بخیمه درآمد بکردار باد
۱۵۴
یکی ترگ دیگر بسر برنهاد
۱۵۵
درفشی دگر جست و اسپی دگر
۱۵۶
دگرگونه جوشن دگرگون سپر
۱۵۷
بیامد چو نزدیک رستم رسید
۱۵۸
همی بود تا یال و شاخش بدید
۱۵۹
برستم چنین گفت کای نامدار
۱۶۰
کمندافگن وگرد و جنگی سوار
۱۶۱
بیزدان که بیزارم از تاج و گاه
۱۶۲
که چون تو ندیدم یکی رزمخواه
۱۶۳
ز تو بگذرد زین سپاه بزرگ
۱۶۴
نبینم همی نامداری سترگ
۱۶۵
دلیری که چندین بجوید نبرد
۱۶۶
برآرد همی از دل شیر گرد
۱۶۷
ز شهر و نژاد و ز آرام خویش
۱۶۸
سخن گوی و از تخمه و نام خویش
۱۶۹
جز از تو کسی را ز ایران سپاه
۱۷۰
ندیدم که دارد دل رزمگاه
۱۷۱
مرا مهربانیست بر مرد جنگ
۱۷۲
بویژه که دارد نهاد پلنگ
۱۷۳
کنون گر بگویی مرا نام خویش
۱۷۴
برو بوم و پیوند وآرام خویش
۱۷۵
سپاسی برین کار بر من نهی
۱۷۶
کز اندیشه گردد دل من تهی
۱۷۷
بدو گفت رستم که چندین سخن
۱۷۸
که گفتی و افگندی از مهر بن
۱۷۹
چرا تو نگویی مرا نام خویش
۱۸۰
بر و کشور و بوم و آرام خویش
۱۸۱
چرا آمدستی بنزدیک من
۱۸۲
بنرمی و چربی و چندین سخن
۱۸۳
اگر آشتی جست خواهی همی
۱۸۴
بکوشی که این کینه کاهی همی
۱۸۵
نگه کن که خون سیاوش که ریخت
۱۸۶
چنین آتش کین بما بر که بیخت
۱۸۷
همان خون پرمایه گودرزیان
۱۸۸
که بفزود چندین زیان بر زیان
۱۸۹
بزرگان کجا با سیاوش بدند
۱۹۰
نجستند پیکار و خامش بدند
۱۹۱
گنهکار خون سر بیگناه
۱۹۲
نگر تا که یابی ز توران سپاه
۱۹۳
ز مردان و اسپان آراسته
۱۹۴
کز ایران بیاورد با خواسته
۱۹۵
چو یکسر سوی ما فرستید باز
۱۹۶
من از جنگ ترکان شوم بینیاز
۱۹۷
ازان پس همه نیکخواه منید
۱۹۸
سراسر بر آیین و راه منید
۱۹۹
نیازم بکین و نجویم نبرد
۲۰۰
نیارم سر سرکشان زیر گرد
۲۰۱
وزان پس بگویم بکیخسرو این
۲۰۲
بشویم دل و مغزش از درد و کین
۲۰۳
بتو بر شمارم کنون نامشان
۲۰۴
که مه نامشان باد و مه کامشان
۲۰۵
سر کین ز گرسیوز آمد نخست
۲۰۶
که درد دل و رنج ایران بجست
۲۰۷
کسی را که دانی تو از تخم کور
۲۰۸
که بر خیره این آب کردند شور
۲۰۹
گروی زره و آنک از وی بزاد
۲۱۰
نژادی که هرگز مباد آن نژاد
۲۱۱
ستم بر سیاوش ازیشان رسید
۲۱۲
که زو آمد این بند بد را کلید
۲۱۳
کسی کو دل و مغز افراسیاب
۲۱۴
تبه کرد و خون راند برسان آب
۲۱۵
و دیگر کسی را کز ایرانیان
۲۱۶
نبد کین و بست اندرین کین میان
۲۱۷
بزرگان که از تخمهٔ ویسهاند
۲۱۸
دو رویند و با هر کسی پیسهاند
۲۱۹
چو هومان و لهاک و فرشیدورد
۲۲۰
چو کلباد و نستیهن آن شوخ مرد
۲۲۱
اگر این که گفتم بجای آورید
۲۲۲
سر کینه جستن بپای آورید
۲۲۳
ببندم در کینه بر کشورت
۲۲۴
بجوشن نپوشید باید برت
۲۲۵
و گر جز بدین گونه گویی سخن
۲۲۶
کنم تازه پیکار و کین کهن
۲۲۷
که خوکردهٔ جنگ توران منم
۲۲۸
یکی نامداری از ایران منم
۲۲۹
بسی سر جدا کرده دارم ز تن
۲۳۰
که جز کام شیران نبودش کفن
۲۳۱
مرا آزمودی بدین رزمگاه
۲۳۲
همینست رسم و همینست راه
۲۳۳
ازین گونه هرگز نگفتم سخن
۲۳۴
بجز کین نجستم ز سر تا به بن
۲۳۵
کنون هرچ گفتم ترا گوش دار
۲۳۶
سخنهای خوب اندر آغوش دار
۲۳۷
چو بشنید هومان بترسید سخت
۲۳۸
بلرزید برسان برگ درخت
۲۳۹
کزان گونه گفتار رستم شنید
۲۴۰
همه کینه از دودهٔ خویش دید
۲۴۱
چنین پاسخ آورد هومان بدوی
۲۴۲
که ای شیر دل مرد پرخاشجوی
۲۴۳
بدین زور و این برز و بالای تو
۲۴۴
سر تخت ایران سزد جای تو
۲۴۵
نباشی جز از پهلوانی بزرگ
۲۴۶
وگر نامداری ز ایران سترگ
۲۴۷
بپرسیدی از گوهر و نام من
۲۴۸
بدل دیگر آمد ترا کام من
۲۴۹
مرا کوه گوشست نام ای دلیر
۲۵۰
پدر بوسپاسست مردی چو شیر
۲۵۱
من از وهر با این سپاه آمدم
۲۵۲
سپاهی بدین رزمگاه آمدم
۲۵۳
ازان باز جویم همی نام تو
۲۵۴
که پیدا کنم در جهان کام تو
۲۵۵
کنون گر بگویی مرا نام خویش
۲۵۶
شوم شاد دل سوی آرام خویش
۲۵۷
همه هرچ گفتی بدین رزمگاه
۲۵۸
یکایک بگویم به پیش سپاه
۲۵۹
همان پیش منشور و خاقان چین
۲۶۰
بزرگان و گردان توران زمین
۲۶۱
بدو گفت رستم که نامم مجوی
۲۶۲
ز من هرچ دیدی بدیشان بگوی
۲۶۳
ز پیران مرا دل بسوزد همی
۲۶۴
ز مهرش روان برفروزد همی
۲۶۵
ز خون سیاوش جگرخسته اوست
۲۶۶
ز ترکان کنون راد و آهسته اوست
۲۶۷
سوی من فرستش هم اکنون دمان
۲۶۸
ببینیم تا بر چه گردد زمان
۲۶۹
بدو گفت هومان که ای سرفراز
۲۷۰
بدیدار پیرانت آمد نیاز
۲۷۱
چه دانی تو پیران و کلباد را
۲۷۲
گروی زره را و پولاد را
۲۷۳
بدو گفت چندین چه پیچی سخن
۲۷۴
سر آب را سوی بالا مکن
۲۷۵
نبینی که پیکار چندین سپاه
۲۷۶
بدویست و زو آمد این رزمگاه
۲۷۷
بشد تیز هومان هم اندر زمان
۲۷۸
شده گونه از روی و آمد دمان
۲۷۹
بپیران چنین گفت کای نیک بخت
۲۸۰
بد افتاد ما را ازین کار سخت
۲۸۱
که این شیردل رستم زابلیست
۲۸۲
برین لشکر اکنون بباید گریست
۲۸۳
که هرگز نتابند با او بجنگ
۲۸۴
بخشکی پلنگ و بدریا نهنگ
۲۸۵
سخن گفت و بشنید پاسخ بسی
۲۸۶
همی یاد کرد از بد هر کسی
۲۸۷
نخست ای برادر مرا نام برد
۲۸۸
ز کین سیاوش بسی برشمرد
۲۸۹
ز کار گذشته بسی کرد یاد
۲۹۰
ز پیران و گردان ویسهنژاد
۲۹۱
ز بهرام وز تخم گودرزیان
۲۹۲
ز هر کس که آمد بریشان زیان
۲۹۳
بجز بر تو بر کس ندیدمش مهر
۲۹۴
فراوان سخن گفت و نگشاد چهر
۲۹۵
ازین لشکر اکنون ترا خواستست
۲۹۶
ندانم که بر دل چه آراستست
۲۹۷
برو تا ببینیش نیزه بدست
۲۹۸
تو گویی که بر کوه دارد نشست
۲۹۹
ابا جوشن و ترگ و ببر بیان
۳۰۰
بزیر اندرون ژنده پیلی ژیان
۳۰۱
ببینی که من زین نجستم دروغ
۳۰۲
همی گیرد آتش ز تیغش فروغ
۳۰۳
ترا تا نبیند نجنبد ز جای
۳۰۴
ز بهر تو ماندست زان سان بپای
۳۰۵
چو بینیش با او سخن نرم گوی
۳۰۶
برهنه مکن تیغ و منمای روی
۳۰۷
بدو گفت پیران که ای رزمساز
۳۰۸
بترسم که روز بد آید فراز
۳۰۹
گر ایدونک این تیغ زن رستمست
۳۱۰
بدین دشت ما را گه ماتمست
۳۱۱
بر آتش بسوزد بر و بوم ما
۳۱۲
ندانم چه کرد اختر شوم ما
۳۱۳
بشد پیش خاقان پر از آب چشم
۳۱۴
جگر خسته و دل پر از درد و خشم
۳۱۵
بدو گفت کای شاه تندی مکن
۳۱۶
که اکنون دگرگونه گشت این سخن
۳۱۷
چو کاموس گو را سرآمد زمان
۳۱۸
همانگاه برد این دل من گمان
۳۱۹
که این بارهٔ آهنین رستمست
۳۲۰
که خام کمندش خم اندر خمست
۳۲۱
گر افراسیاب آید اکنون چو آب
۳۲۲
نبینند جز سهم او را بخواب
۳۲۳
ازو دیو سیر اید اندر نبرد
۳۲۴
چه یک مرد با او چه یک دشت مرد
۳۲۵
بزابلستان چند پرمایه بود
۳۲۶
سیاوش را آن زمان دایه بود
۳۲۷
پدروار با درد جنگ آورد
۳۲۸
جهان بر جهاندار تنگ آورد
۳۲۹
شوم بنگرم تا چه خواهد همی
۳۳۰
که از غم روانم بکاهد همی
۳۳۱
بدو گفت خاقان برو پیش اوی
۳۳۲
چنانچون بباید سخن نرم گوی
۳۳۳
اگر آشتی خواهد و دستگاه
۳۳۴
چه باید برین دشت رنج سپاه
۳۳۵
بسی هدیه بپذیر و پس باز گرد
۳۳۶
سزد گر نجوییم چندین نبرد
۳۳۷
وگر زیر چرم پلنگ اندرست
۳۳۸
همانا که رایش بجنگ اندرست
۳۳۹
همه یکسره نیز جنگ آوریم
۳۴۰
برو دشت پیکار تنگ آوریم
۳۴۱
همه پشت را سوی یزدان کنیم
۳۴۲
بنیروی او رزم شیران کنیم
۳۴۳
هم او را تن از آهن و روی نیست
۳۴۴
جز از خون وز گوشت وز موی نیست
۳۴۵
نه اندر هوا باشد او را نبرد
۳۴۶
دلت را چه سوزی بتیمار و درد
۳۴۷
چنان دان که گر سنگ و آهن خورد
۳۴۸
همان تیر و ژوپین برو بگذرد
۳۴۹
بهر مرد ازیشان ز ما سیصدست
۳۵۰
درین رزمگه غم کشیدن بدست
۳۵۱
همین زابلی نامبردار مرد
۳۵۲
ز پیلی فزون نیست گاه نبرد
۳۵۳
یکی پیلبازی نمایم بدوی
۳۵۴
کزان پس نیارد سوی جنگ روی
۳۵۵
همی رفت پیران پر از درد و بیم
۳۵۶
شد از کار رستم دلش به دو نیم
۳۵۷
بیامد بنزدیک ایران سپاه
۳۵۸
خروشید کای مهتر رزم خواه
۳۵۹
شنیدم کزین لشکر بی شمار
۳۶۰
مرا یاد کردی بهنگام کار
۳۶۱
خرامیدم از پیش آن انجمن
۳۶۲
بدین انجمن تا چه خواهی ز من
۳۶۳
بدو گفت رستم که نام تو چیست
۳۶۴
بدین آمدن رای و کام تو چیست
۳۶۵
چنین داد پاسخ که پیران منم
۳۶۶
سپهدار این شیر گیران منم
۳۶۷
ز هومان ویسه مرا خواستی
۳۶۸
بخوبی زبان را بیاراستی
۳۶۹
دلم تیز شد تا تو از مهتران
۳۷۰
کدامی ز گردان جنگ آوران
۳۷۱
بدو گفت من رستم زابلی
۳۷۲
زرهدار با خنجر کابلی
۳۷۳
چو بشنید پیران ز پیش سپاه
۳۷۴
بیامد بر رستم کینه خواه
۳۷۵
بدو گفت رستم که ای پهلوان
۳۷۶
درودت ز خورشید روشن روان
۳۷۷
هم از مادرش دخت افراسیاب
۳۷۸
که مهر تو بیند همیشه بخواب
۳۷۹
بدو گفت پیران که ای پیلتن
۳۸۰
درودت ز یزدان و از انجمن
۳۸۱
ز نیکی دهش آفرین بر تو باد
۳۸۲
فلک را گذر بر نگین تو باد
۳۸۳
ز یزدان سپاس و بدویم پناه
۳۸۴
که دیدم ترا زنده بر جایگاه
۳۸۵
زواره فرامرز و زال سوار
۳۸۶
که او ماند از خسروان یادگار
۳۸۷
درستند و شادان دل و سرفراز
۳۸۸
کزیشان مبادا جهان بینیاز
۳۸۹
بگویم ترا گر نداری گران
۳۹۰
گله کردن کهتر از مهتران
۳۹۱
بکشتم درختی بباغ اندرون
۳۹۲
که بارش کبست آمد و برگ خون
۳۹۳
ز دیده همی آب دادم برنج
۳۹۴
بدو بد مرا زندگانی و گنج
۳۹۵
مرا زو همه رنج بهر آمدست
۳۹۶
کزو بار تریاک زهر آمدست
۳۹۷
سیاوش مرا چون پدر داشتی
۳۹۸
به پیش بدیها سپر داشتی
۳۹۹
بسا درد و سختی و رنجا که من
۴۰۰
کشیدم ازان شاه و زان انجمن
۴۰۱
گوای من اندر جهان ایزدست
۴۰۲
گوا خواستن دادگر را بدست
۴۰۳
که اکنون برآمد بسی روزگار
۴۰۴
شنیدم بسی پند آموزگار
۴۰۵
که شیون نه برخاست از خان من
۴۰۶
همی آتش افروزد از جان من
۴۰۷
همی خون خروشم بجای سرشک
۴۰۸
همیشه گرفتارم اندر پزشک
۴۰۹
ازین کار بهر من آمد گزند
۴۱۰
نه بر آرزو گشت چرخ بلند
۴۱۱
ز تیره شب و دیدهام نیست شرم
۴۱۲
که من چند جوشیدهام خون گرم
۴۱۳
ز کار سیاوش چو آگه شدم
۴۱۴
ز نیک و ز بد دست کوته شدم
۴۱۵
میان دو کشور دو شاه بلند
۴۱۶
چنین خوارم و زار و دل مستمند
۴۱۷
فرنگیس را من خریدم بجان
۴۱۸
پدر بر سر آورده بودش زمان
۴۱۹
بخانه نهانش همی داشتم
۴۲۰
برو پشت هرگز نه برگاشتم
۴۲۱
بپاداش جان خواهد از من همی
۴۲۲
سر بدگمان خواهد از من همی
۴۲۳
پر از دردم ای پهلوان از دو روی
۴۲۴
ز دو انجمن سر پر از گفتگوی
۴۲۵
نه راه گریزست ز افراسیاب
۴۲۶
نه جای دگر دارم آرام و خواب
۴۲۷
همم گنج و بوم است و هم چارپای
۴۲۸
نبینم همی روی رفتن بجای
۴۲۹
پسر هست و پوشیدهرویان بسی
۴۳۰
چنین خسته و بستهٔ هر کسی
۴۳۱
اگر جنگ فرماید افراسیاب
۴۳۲
نماند که چشم اندر آید بخواب
۴۳۳
بناکام لشکر باید کشید
۴۳۴
نشاید ز فرمان او آرمید
۴۳۵
بمن بر کنون جای بخشایشست
۴۳۶
سپاه اندر آوردن آرایشست
۴۳۷
اگر نیستی بر دلم درد و غم
۴۳۸
ازین تخمه جز کشتن پیلسم
۴۳۹
جز او نیز چندی دلیر و جوان
۴۴۰
که در جنگ سیر آمدند از روان
۴۴۱
ازین پس مرا بیم جانست نیز
۴۴۲
سخن چند گویم ز فرزند و چیز
۴۴۳
به پیروزگر بر تو ای پهلوان
۴۴۴
که از من نباشی خلیدهروان
۴۴۵
ز خویشان من بد نداری نهان
۴۴۶
براندیشی از کردگار جهان
۴۴۷
بروشن روان سیاوش که مرگ
۴۴۸
مرا خوشتر از جوشن و تیغ و ترگ
۴۴۹
گر ایدونکه جنگی بود هم گروه
۴۵۰
تلی کشته بینی ببالای کوه
۴۵۱
کشانی و سقلاب و شگنی و هند
۴۵۲
ازین مرز تا پیش دریای سند
۴۵۳
ز خون سیاوش همه بیگناه
۴۵۴
سپاهی کشیده بدین رزمگاه
۴۵۵
ترا آشتی بهتر آید که جنگ
۴۵۶
نباید گرفتن چنین کار تنگ
۴۵۷
نگر تا چه بینی تو داناتری
۴۵۸
برزم دلیران تواناتری
۴۵۹
ز پیران چو بشنید رستم سخن
۴۶۰
نه بر آرزو پاسخ افگند بن
۴۶۱
بدو گفت تا من بدین رزمگاه
۴۶۲
کمر بستهام با دلیران شاه
۴۶۳
ندیدستم از تو به جز راستی
۴۶۴
ز ترکان همه راستی خواستی
۴۶۵
پلنگ این شناسد که پیکار و جنگ
۴۶۶
نه خوبست و داند همی کوه و سنگ
۴۶۷
چو کین سر شهریاران بود
۴۶۸
سر و کار با تیرباران بود
۴۶۹
کنون آشتی را دو راه ایدرست
۴۷۰
نگر تا شما را چه اندرخورست
۴۷۱
یکی آنک هر کس که از خون شاه
۴۷۲
بگسترد بر خیره این رزمگاه
۴۷۳
ببندی فرستی بر شهریار
۴۷۴
سزد گر نفرماید این کارزار
۴۷۵
گنهکار خون سر بیگناه
۴۷۶
سزد گر نباشد بدین رزمگاه
۴۷۷
و دیگر که با من ببندی کمر
۴۷۸
بیایی بر شاه پیروزگر
۴۷۹
ز چیزی که ایدر بمانی همی
۴۸۰
تو آن را گرانمایه دانی همی
۴۸۱
بجای یکی ده بیابی ز شاه
۴۸۲
مکن یاد بنگاه توران سپاه
۴۸۳
بدل گفت پیران که ژرفست کار
۴۸۴
ز توران شدن پیش آن شهریار
۴۸۵
دگر چون گنه کار جوید همی
۴۸۶
دل از بیگناهان بشوید همی
۴۸۷
بزرگان و خویشان افراسیاب
۴۸۸
که با گنج و تختند و با جاه و آب
۴۸۹
ازین در کجا گفت یارم سخن
۴۹۰
نه سر باشد این آرزو را نه بن
۴۹۱
چو هومان و کلباد و فرشیدورد
۴۹۲
کجا هست گودرز زیشان بدرد
۴۹۳
همه زین شمارند و این روی نیست
۴۹۴
مر این آب را در جهان جوی نیست
۴۹۵
مرا چارهٔ خویش باید گرفت
۴۹۶
ره جست را پیش باید گرفت
۴۹۷
بدو گفت پیران که ای پهلوان
۴۹۸
همیشه جوان باش و روشنروان
۴۹۹
شوم بازگویم بگردان همین
۵۰۰
بمنشور و شنگل بخاقان چین
۵۰۱
هیونی فرستم بافراسیاب
۵۰۲
بگویم سرش را برآرم ز خواب
۵۰۳
و زانجا بیامد بلشکر چو باد
۵۰۴
کسی را که بودند ویسه نژاد
۵۰۵
یکی انجمن کرد و بگشاد راز
۵۰۶
چنین گفت کامد نشیب و فراز
۵۰۷
بدانید کین شیر دل رستمست
۵۰۸
جهانگیر و از تخمهٔ نیرمست
۵۰۹
بزرگان و شیران زابلستان
۵۱۰
همه نامداران کابلستان
۵۱۱
چنو کینهور باشد و رهنمای
۵۱۲
سواران گیتی ندارند پای
۵۱۳
چو گودرز کشواد و چون گیو و طوس
۵۱۴
بناکام رزمی بود با فسوس
۵۱۵
ز ترکان گنهکار خواهد همی
۵۱۶
دل از بیگناهان بکاهد همی
۵۱۷
که دانی که ایدر گنهکار نیست
۵۱۸
دل شاه ازو پر ز تیمار نیست
۵۱۹
نگه کن که این بوم ویران شود
۵۲۰
بکام دلیران ایران شود
۵۲۱
نه پیر و جوان ماند ایدر نه شاه
۵۲۲
نه گنج و سپاه و نه تخت و کلاه
۵۲۳
همی گفتم این شوم بیداد را
۵۲۴
که چندین مدار آتش و باد را
۵۲۵
که روزی شوی ناگهان سوخته
۵۲۶
خرد سوخته چشم دل دوخته
۵۲۷
نکرد آن جفاپیشه فرمان من
۵۲۸
نه فرمان این نامدار انجمن
۵۲۹
بکند این گرانمایگان را ز جای
۵۳۰
نزد با دلیر و خردمند رای
۵۳۱
ببینی که نه شاه ماند نه تاج
۵۳۲
نه پیلان جنگی نه این تخت عاج
۵۳۳
بدین شاددل شاه ایران بود
۵۳۴
غم و درد بهر دلیران بود
۵۳۵
دریغ آن دلیران و چندین سپاه
۵۳۶
که با فر و برزند و با تاج و گاه
۵۳۷
بتاراج بینی همه زین سپس
۵۳۸
نه برگردد از رزمگه شاد کس
۵۳۹
بکوبند ما را بنعل ستور
۵۴۰
شود آب این بخت بیدار شور
۵۴۱
ز هومان دل من بسوزد همی
۵۴۲
ز رویین روان برفروزد همی
۵۴۳
دل رستم آگنده از کین اوست
۵۴۴
بروهاش یکسر پر از چین اوست
۵۴۵
پر از غم شوم پیش خاقان چین
۵۴۶
بگویم که ما را چه آمد ز کین
۵۴۷
بیامد بنزدیک خاقان چو گرد
۵۴۸
پر از خون رخ و دیده پر آب زرد
۵۴۹
سراپردهٔ او پر از ناله دید
۵۵۰
ز خون کشته بر زعفران لاله دید
۵۵۱
ز خویشان کاموس چندی سپاه
۵۵۲
بنزدیک خاقان شده دادخواه
۵۵۳
همی گفت هر کس که افراسیاب
۵۵۴
ازین پس بزرگی نبیند بخواب
۵۵۵
چرا کین پی افگند کش نیست مرد
۵۵۶
که آورد سازد بروز نبرد
۵۵۷
سپاه کشانی سوی چین شویم
۵۵۸
همه دیده پر آب و باکین شویم
۵۵۹
ز چین و ز بربر سپاه آوریم
۵۶۰
که کاموس را کینهخواه آوریم
۵۶۱
ز بزگوش و سگسار و مازندران
۵۶۲
کس آریم با گرزهای گران
۵۶۳
مگر سیستان را پر آتش کنیم
۵۶۴
بریشان شب و روز ناخوش کنیم
۵۶۵
سر رستم زابلی را بدار
۵۶۶
برآریم بر سوگ آن نامدار
۵۶۷
تنش را بسوزیم و خاکسترش
۵۶۸
همی برفشانیم گرد درش
۵۶۹
اگر کین همی جوید افراسیاب
۵۷۰
نه آرام باید که یابد نه خواب
۵۷۱
همی از پی دوده هر کس بدرد
۵۷۲
ببارید بر ارغوان آب زرد
۵۷۳
چو بشنید پیران دلش خیره گشت
۵۷۴
ز آواز ایشان رخش تیره گشت
۵۷۵
بدل گفت کای زار و بیچارگان
۵۷۶
پر از درد و تیمار و غمخوارگان
۵۷۷
ندارید ازین اگهی بیگمان
۵۷۸
که ایدر شما را سرآمد زمان
۵۷۹
ز دریا نهنگی بجنگ آمدست
۵۸۰
که جوشنش چرم پلنگ آمدست
۵۸۱
بیامد بخاقان چنین گفت باز
۵۸۲
که این رزم کوتاه ما شد دراز
۵۸۳
از این نامداران هر کشوری
۵۸۴
ز هر سو که بد نامور مهتری
۵۸۵
بیاورد و این رنجها شد به باد
۵۸۶
کجا خیزد از کار بیداد داد
۵۸۷
سر شاه کشور چنین گشته شد
۵۸۸
سیاوش بر دست او کشته شد
۵۸۹
بفرمان گرسیوز کم خرد
۵۹۰
سر اژدها را کسی نسپرد
۵۹۱
سیاوش جهاندار و پرمایه بود
۵۹۲
ورا رستم زابلی دایه بود
۵۹۳
هر آنگه که او جنگ و کین آورد
۵۹۴
همی آسمان بر زمین آورد
۵۹۵
نه چنگ پلنگ و نه خرطوم پیل
۵۹۶
نه کوه بلند و نه دریای نیل
۵۹۷
بسندست با او به آوردگاه
۵۹۸
چو آورد گیرد به پیش سپاه
۵۹۹
یکی رخش دارد بزیر اندرون
۶۰۰
که گویی روان شد که بیستون
۶۰۱
کنون روز خیره نباید شمرد
۶۰۲
که دیدند هر کس ازو دستبرد
۶۰۳
یکی آتش آمد ز چرخ کبود
۶۰۴
دل ما شد از تف او پر ز دود
۶۰۵
کنون سر بسر تیزهش بخردان
۶۰۶
بخوانید با موبدان و ردان
۶۰۷
ببینید تا چارهٔ کار چیست
۶۰۸
بدین رزمگه مرد پیکار کیست
۶۰۹
همی رای باید که گردد درست
۶۱۰
از آغاز کینه نبایست جست
۶۱۱
مگر زین بلا سوی کشور شویم
۶۱۲
اگر چند با بخت لاغر شویم
۶۱۳
ز پیران غمی گشت خاقان چین
۶۱۴
بسی یاد کرد از جهان آفرین
۶۱۵
بدو گفت ما را کنون چیست روی
۶۱۶
چو آمد سپاهی چنین جنگجوی
۶۱۷
چنین گفت شنگل که ای سرفراز
۶۱۸
چه باید کشیدن سخنها دراز
۶۱۹
بیاری افراسیاب آمدیم
۶۲۰
ز دشت و ز دریای آب آمدیم
۶۲۱
بسی باره و هدیهها یافتیم
۶۲۲
ز هر کشوری تیز بشتافتیم
۶۲۳
بیک مرد سگزی که آمد بجنگ
۶۲۴
چرا شد چنین بر شما کار تنگ
۶۲۵
ز یک مرد ننگست گفتن سخن
۶۲۶
دگرگونهتر باید افگند بن
۶۲۷
اگر گرد کاموس را زو زمان
۶۲۸
بیامد نباید شدن بدگمان
۶۲۹
سپیدهدمان گرزها برکشیم
۶۳۰
وزین دشت یکسر سراندر کشیم
۶۳۱
هوا را چو ابر بهاران کنیم
۶۳۲
بریشان یکی تیرباران کنیم
۶۳۳
ز گرد سواران و زخم تبر
۶۳۴
نباید که داند کس از پای سر
۶۳۵
شما یکسره چشم بر من نهید
۶۳۶
چو من برخروشم دمید و دهید
۶۳۷
همانا که جنگآوران صد هزار
۶۳۸
فزون باشد از ما دلیر و سوار
۶۳۹
ز یک تن چنین زار و پیچان شدیم
۶۴۰
همه پاک ناکشته بیجان شدیم
۶۴۱
چنان دان که او ژنده پیلست مست
۶۴۲
به آوردگه شیر گیرد بدست
۶۴۳
یکی پیلبازی نمایم بدوی
۶۴۴
کزان پس نیارد سوی رزم روی
۶۴۵
چو بشنید لشکر ز شنگل سخن
۶۴۶
جوان شد دل مرد گشته کهن
۶۴۷
بدو گفت پیران کانوشه بدی
۶۴۸
روان را بپیگار توشه بدی
۶۴۹
همه نامداران و خاقان چین
۶۵۰
گرفتند بر شاه هند آفرین
۶۵۱
چو پیران بیامد بپرده سرای
۶۵۲
برفتند پرمایه ترکان ز جای
۶۵۳
چو هومان و نستیهن و بارمان
۶۵۴
که با تیغ بودند گر با سنان
۶۵۵
بپرسید هومان ز پیران سخن
۶۵۶
که گفتارشان بر چه آمد به بن
۶۵۷
همی آشتی را کند پایگاه
۶۵۸
و گر کینه جوید سپاه از سپاه
۶۵۹
بهومان بگفت آنچ شنگل بگفت
۶۶۰
سپه گشت با او به پیگار جفت
۶۶۱
غمی گشت هومان ازان کار سخت
۶۶۲
برآشفت با شنگل شوربخت
۶۶۳
به پیران چنین گفت کز آسمان
۶۶۴
گذر نیست تا بر چه گردد زمان
۶۶۵
بیامد بره پیش کلباد گفت
۶۶۶
که شنگل مگر با خرد نیست جفت
۶۶۷
بباید شدن یک زمان زین میان
۶۶۸
نگه کرد باید بسود و زیان
۶۶۹
ببینی کزین لشکر بیکران
۶۷۰
جهانگیر و با گرزهای گران
۶۷۱
دو بهره بود زیر خاک اندرون
۶۷۲
کفن جوشن و ترگ شسته بخون
۶۷۳
بدو گفت کلباد ای تیغ زن
۶۷۴
چنین تا توان فال بد را مزن
۶۷۵
تن خویش یکباره غمگین مکن
۶۷۶
مگر کز گمان دیگر اید سخن
۶۷۷
بنا آمده کار دل را بغم
۶۷۸
سزد گر نداری نباشی دژم
۶۷۹
وزین روی رستم یلان را بخواند
۶۸۰
سخنهای بایسته چندی براند
۶۸۱
چو طوس و چو گودرز و رهام و گیو
۶۸۲
فریبرز و گستهم و خراد نیو
۶۸۳
چو گرگین کارآزموده سوار
۶۸۴
چو بیژن فروزندهٔ کارزار
۶۸۵
تهمتن چنین گفت با بخردان
۶۸۶
هشیوار و بیدار دل موبدان
۶۸۷
کسی را که یزدان کند نیکبخت
۶۸۸
سزاوار باشد ورا تاج و تخت
۶۸۹
جهانگیر و پیروز باشد بجنگ
۶۹۰
نباید که بیند ز خود زور چنگ
۶۹۱
ز یزدان بود زور ما خود کییم
۶۹۲
بدین تیره خاک اندرون بر چییم
۶۹۳
بباید کشیدن گمان از بدی
۶۹۴
ره ایزدی باید و بخردی
۶۹۵
که گیتی نماند همی بر کسی
۶۹۶
نباید بدو شاد بودن بسی
۶۹۷
همی مردمی باید و راستی
۶۹۸
ز کژی بود کمی و کاستی
۶۹۹
چو پیران بیامد بر من دمان
۷۰۰
سخن گفت با درد دل یک زمان
۷۰۱
که از نیکوی با سیاوش چه کرد
۷۰۲
چه آمد برویش ز تیمار و درد
۷۰۳
فرنگیس و کیخسرو از اژدها
۷۰۴
بگفتار و کردار او شد رها
۷۰۵
ابا آنک اندر دلم شد درست
۷۰۶
که پیران بکین کشته آید نخست
۷۰۷
برادرش و فرزند در پیش اوی
۷۰۸
بسی با گهر نامور خویش اوی
۷۰۹
ابر دست کیخسرو افراسیاب
۷۱۰
شود کشته این دیدهام من بخواب
۷۱۱
گنهکار یک تن نماند بجای
۷۱۲
مگر کشته افگنده در زیر پای
۷۱۳
و لیکن نخواهم که بر دست من
۷۱۴
شود کشته این پیر با انجمن
۷۱۵
که او را به جز راستی پیشه نیست
۷۱۶
ز بد بر دلش راه اندیشه نیست
۷۱۷
گر ایدونک باز آرد این را که گفت
۷۱۸
گناه گذشته بباید نهفت
۷۱۹
گنهکار با خواسته هرچ بود
۷۲۰
سپارد بما کین نباید فزود
۷۲۱
ازین پس مرا جای پیکار نیست
۷۲۲
به از راستی در جهان کار نیست
۷۲۳
ورین نامداران ابا تخت و پیل
۷۲۴
سپاهی بدین سان چو دریای نیل
۷۲۵
فرستند نزدیک ما تاج و گنج
۷۲۶
ازایشان نباشیم زین پس برنج
۷۲۷
نداریم گیتی بکشتن نگاه
۷۲۸
که نیکیدهش را جز اینست راه
۷۲۹
جهان پر ز گنجست و پر تاج و تخت
۷۳۰
نباید همه بهر یک نیکبخت
۷۳۱
چو بشنید گودرز بر پای خاست
۷۳۲
بدو گفت کای مهتر راد و راست
۷۳۳
ستون سپاهی و زیبای گاه
۷۳۴
فروزان بتو شاه و تخت و کلاه
۷۳۵
سر مایهٔ تست روشن خرد
۷۳۶
روانت همی از خرد بر خورد
۷۳۷
ز جنگ آشتی بیگمان بهترست
۷۳۸
نگه کن که گاوت بچرم اندرست
۷۳۹
بگویم یکی پیش تو داستان
۷۴۰
کنون بشنو از گفتهٔ باستان
۷۴۱
که از راستی جان بدگوهران
۷۴۲
گریزد چو گردون ز بار گران
۷۴۳
گر ایدونک بیچاره پیمان کند
۷۴۴
بکوشد که آن راستی بشکند
۷۴۵
چو کژ آفریدش جهان آفرین
۷۴۶
تو مشنو سخن زو و کژی مبین
۷۴۷
نخستین که ما رزمگه ساختیم
۷۴۸
سخن رفت زین کار و پرداختیم
۷۴۹
ز پیران فرستاده آمد برین
۷۵۰
که بیزارم از دشت وز رنج و کین
۷۵۱
که من دیده دارم همیشه پر آب
۷۵۲
ز گفتار و کردار افراسیاب
۷۵۳
میان بستهام بندگی شاه را
۷۵۴
نخواهم بر و بوم و خرگاه را
۷۵۵
بسی پند و اندرز بشنید و گفت
۷۵۶
کزین پس نباشد مرا جنگ جفت
۷۵۷
شوم گفت بپسیچم این کار تفت
۷۵۸
بخویشان بگویم که ما را چه رفت
۷۵۹
مرا تخت و گنجست و هم چارپای
۷۶۰
بدیشان نمایم سزاوار جای
۷۶۱
چو گفت این بگفتیم کاری رواست
۷۶۲
بتوران ترا تخت و گنج و نواست
۷۶۳
یکی گوشهای گیر تا نزد شاه
۷۶۴
ز تو آشکارا نگردد گناه
۷۶۵
بگفتیم و پیران برین بازگشت
۷۶۶
شب تیره با دیو انباز گشت
۷۶۷
هیونی فرستاد نزدیک شاه
۷۶۸
که لشکر برآرای کامد سپاه
۷۶۹
تو گفتی که با ما نگفت این سخن
۷۷۰
نه سر بود ازان کار هرگز نه بن
۷۷۱
کنون با تو ای پهلوان سپاه
۷۷۲
یکی دیگر افگند بازی براه
۷۷۳
جز از رنگ و چاره نداند همی
۷۷۴
ز دانش سخن برفشاند همی
۷۷۵
کنون از کمند تو ترسیده شد
۷۷۶
روا بد که ترسیده از دیده شد
۷۷۷
همه پشت ایشان بکاموس بود
۷۷۸
سپهبد چو سگسار و فر طوس بود
۷۷۹
سر بخت کاموس برگشته دید
۷۸۰
بخم کمند اندرش کشته دید
۷۸۱
در آشتی جوید اکنون همی
۷۸۲
نیارد نشستن بهامون همی
۷۸۳
چو داند که تنگ اندر آمد نشیب
۷۸۴
بکار آورد بند و رنگ و فریب
۷۸۵
گنهکار با گنج و با خواسته
۷۸۶
که گفتست پیش آرم آراسته
۷۸۷
ببینی که چون بردمد زخم کوس
۷۸۸
بجنگ اندر آید سپهدار طوس
۷۸۹
سپهدار پیران بود پیش رو
۷۹۰
که جنگ آورد هر زمان نوبنو
۷۹۱
دروغست یکسر همه گفت اوی
۷۹۲
نشاید جز او اهرمن جفت اوی
۷۹۳
اگر بشنوی سر بسر پند من
۷۹۴
نگه کن ببهرام فرزند من
۷۹۵
سپه را بدان چاره اندر نواخت
۷۹۶
ز گودرزیان گورستانی بساخت
۷۹۷
که تا زندهام خون سرشک منست
۷۹۸
یکی تیغ هندی پزشک منست
۷۹۹
چو بشنید رستم بگودرز گفت
۸۰۰
که گفتار تو با خرد باد جفت
۸۰۱
چنین است پیران و این راز نیست
۸۰۲
که او نیز با ما همواز نیست
۸۰۳
ولیکن من از خوب کردار اوی
۸۰۴
نجویم همی کین و پیکار اوی
۸۰۵
نگه کن که با شاه ایران چه کرد
۸۰۶
ز کار سیاوش چه تیمار خورد
۸۰۷
گر از گفتهٔ خویش باز آید اوی
۸۰۸
بنزدیک ما رزمساز آید اوی
۸۰۹
بفتراک بر بسته دارم کمند
۸۱۰
کجا ژنده پیل اندرآرم ببند
۸۱۱
ز نیکو گمان اندر آیم نخست
۸۱۲
نباید مگر جنگ و پیکار جست
۸۱۳
چنو باز گردد ز گفتار خویش
۸۱۴
ببیند ز ما درد و تیمار خویش
۸۱۵
برو آفرین کرد گودرز و طوس
۸۱۶
که خورشید بر تو ندارد فسوس
۸۱۷
بنزدیک تو بند و رنگ و دروغ
۸۱۸
سخنهای پیران نگیرد فروغ
۸۱۹
مباد این جهان بی سرو تاج شاه
۸۲۰
تو بادی همیشه ورا پیشگاه
۸۲۱
چنین گفت رستم که شب تیره گشت
۸۲۲
ز گفتارها مغزها خیره گشت
۸۲۳
بباشیم و تا نیمشب می خوریم
۸۲۴
دگر نیمه تیمار لشکر بریم
۸۲۵
ببینیم تا کردگار جهان
۸۲۶
برین آشکارا چه دارد نهان
۸۲۷
بایرانیان گفت کامشب بمی
۸۲۸
یکی اختری افگنم نیکپی
۸۲۹
که فردا من این گرز سام سوار
۸۳۰
بگردن بر آرم کنم کارزار
۸۳۱
از ایدر بران سان شوم سوی جنگ
۸۳۲
بدانگه کجا پای دارد نهنگ
۸۳۳
سراپرده و افسر و گنج و تاج
۸۳۴
همان ژنده پیلان و هم تخت عاج
۸۳۵
بیارم سپارم بایرانیان
۸۳۶
اگر تاختن را ببندم میان
۸۳۷
برآمد خروشی ز جای نشست
۸۳۸
ازان نامداران خسروپرست
۸۳۹
سوی خیمهٔ خویش رفتند باز
۸۴۰
بخواب و بسایش آمد نیاز
۸۴۱
چو خورشید بنمود رخشان کلاه
۸۴۲
چو سیمین سپر دید رخسار ماه
۸۴۳
بترسید ماه از پی گفت و گوی
۸۴۴
بخم اندر امد بپوشید روی
۸۴۵
تبیره برآمد ز درگاه طوس
۸۴۶
شد از گرد اسپان زمین ابنوس
۸۴۷
زمین نیلگون شد هوا پر ز گرد
۸۴۸
بپوشید رستم سلیح نبرد
۸۴۹
سوی میمنه پور کشواد بود
۸۵۰
که با جوشن و گرز پولاد بود
۸۵۱
فریبرز بر میسره جای جست
۸۵۲
دل نامداران ز کینه بشست
۸۵۳
بقلب اندرون طوس نوذر بپای
۸۵۴
نماند آن زمان بر زمین نیز جای
۸۵۵
تهمتن بیامد بپیش سپاه
۸۵۶
که دارد یلان را ز دشمن نگاه
۸۵۷
و زان روی خاقان بقلب اندرون
۸۵۸
ز پیلان زمین چون کهٔ بیستون
۸۵۹
ابر میمنه کندر شیر گیر
۸۶۰
سواری دلاور بشمشیر و تیر
۸۶۱
سوی میسره جنگ دیده گهار
۸۶۲
زمین خفته در زیر نعل سوار
۸۶۳
همی گشت پیران به پیش سپاه
۸۶۴
بیامد بر شنگل رزمخواه
۸۶۵
بدو گفت کای نامبردار هند
۸۶۶
ز بربر بفرمان تو تا بسند
۸۶۷
مرا گفته بودی که فردا پگاه
۸۶۸
ز هر سو بجنگ اندر آرم سپاه
۸۶۹
وزان پس ز رستم بجویم نبرد
۸۷۰
سرش را ز ابر اندرآرم بگرد
۸۷۱
بدو گفت شنگل من از گفت خویش
۸۷۲
نگردم نبینی ز من کم و بیش
۸۷۳
هم اکنون شوم پیش این گرد گیر
۸۷۴
تنش را کنم پاره پاره بتیر
۸۷۵
ازو کین کاموس جویم بجنگ
۸۷۶
بایرانیان بر کنم کار تنگ
۸۷۷
هم آنگه سپه را بسه بهر کرد
۸۷۸
بزد کوس وز دشت برخاست گرد
۸۷۹
برفتند یک بهره با ژنده پیل
۸۸۰
سپه بود صف برکشیده دو میل
۸۸۱
سر پیلبان پر ز رنگ و رنگار
۸۸۲
همه پاک با افسر و گوشوار
۸۸۳
بیاراسته گردن از طوق زر
۸۸۴
میان بند کرده بزرین کمر
۸۸۵
فروهشته از پیل دیبای چین
۸۸۶
نهاده برو تخت و مهدی زرین
۸۸۷
برآمد دم نالهٔ کرنای
۸۸۸
برفتند پیلان جنگی ز جای
۸۸۹
بیامد سوی میسره سی هزار
۸۹۰
سواران گردنکش و نیزهدار
۸۹۱
سوی میمنه سی هزار دگر
۸۹۲
کمان برگرفتند و چینی سپر
۸۹۳
بقلب اندرون پیل و خاقان چین
۸۹۴
همی برنوشتند روی زمین
۸۹۵
جهان سربسر آهنین گشته بود
۸۹۶
بهر جایگهبر تلی کشته بود
۸۹۷
ز بس نالهٔ نای و بانگ درای
۸۹۸
زمین و زمان اندر آمد ز جای
۸۹۹
ز جوش سواران و از دار و گیر
۹۰۰
هوا دام کرگس بد از پر تیر
۹۰۱
کسی را نماند اندر آن دشت هوش
۹۰۲
ز بانگ تبیره شده کره گوش
۹۰۳
همی گشت شنگل میان دو صف
۹۰۴
یکی تیغ هندی گرفته بکف
۹۰۵
یکی چتر هندی بسر بر بپای
۹۰۶
بسی مردم از دنبر و مرغ و مای
۹۰۷
پس پشت و دست چپ و دست راست
۹۰۸
بجنگ اندر آورده زان سو که خواست
۹۰۹
چو پیران چنان دید دل شاد کرد
۹۱۰
ز رزم تهمتن دل آزاد کرد
۹۱۱
بهومان چنین گفت کامروز کار
۹۱۲
بکام دل ما کند روزگار
۹۱۳
بدین ساز و چندین سوار دلیر
۹۱۴
سرافراز هر یک بکردار شیر
۹۱۵
تو امروز پیش صف اندر مپای
۹۱۶
یک امروز و فردا مکن رزم رای
۹۱۷
پس پشت خاقان چینی بایست
۹۱۸
که داند ترا با سواری دویست
۹۱۹
که گر زابلی با درفش سیاه
۹۲۰
ببیند ترا کار گردد تباه
۹۲۱
ببینیم تا چون بود کار ما
۹۲۲
چه بازی کند بخت بیدار ما
۹۲۳
وزان جایگه شد بدان انجمن
۹۲۴
بجایی که بد سایهٔ پیلتن
۹۲۵
فرود آمد و آفرین کرد چند
۹۲۶
که زور از تو گیرد سپهر بلند
۹۲۷
مبادا که روز تو گیرد نشیب
۹۲۸
مبادا که آید برویت نهیب
۹۲۹
دل شاه ایران بتو شاد باد
۹۳۰
همه کار تو سربسر داد باد
۹۳۱
برفتم ز نزد تو ای پهلوان
۹۳۲
پیامت بدادم بپیر و جوان
۹۳۳
بگفتم هنرهای تو هرچ بود
۹۳۴
بگیتی ترا خود که یارد ستود
۹۳۵
هم از آشتی راندم هم ز جنگ
۹۳۶
سخن گفتم از هر دری بیدرنگ
۹۳۷
بفرجام گفتند کین چون کنیم
۹۳۸
که از رای او کینه بیرون کنیم
۹۳۹
توان داد گنج و زر و خواسته
۹۴۰
ز ما هر چه او خواهد آراسته
۹۴۱
نشاید گنهکار دادن بدوی
۹۴۲
براندیش و این رازها بازجوی
۹۴۳
گنهکار جز خویش افراسیاب
۹۴۴
که دانی سخن را مزن در شتاب
۹۴۵
ز ما هرک خواهد همه مهترند
۹۴۶
بزرگند و با تخت و با افسرند
۹۴۷
سپاهی بیامد بدین سان ز چین
۹۴۸
ز سقلاب و ختلان و توران زمین
۹۴۹
کجا آشتی خواهد افراسیاب
۹۵۰
که چندین سپاه آمد از خشک و آب
۹۵۱
بپاسخ نکوهش بسی یافتم
۹۵۲
بدین سان سوی پهلوان تافتم
۹۵۳
وزیشان سپاهی چو دریای آب
۹۵۴
گرفتند بر جنگ جستن شتاب
۹۵۵
نبرد تو خواهد همی شاه هند
۹۵۶
بتیر و کمان و بهندی پرند
۹۵۷
مرا این درستست کز پیلتن
۹۵۸
بفرجام گریان شوند انجمن
۹۵۹
چو بشنید رستم برآشفت سخت
۹۶۰
بپیران چنین گفت کای شوربخت
۹۶۱
تو با این چنین بند و چندین فریب
۹۶۲
کجا پای داری بروز نهیب
۹۶۳
مرا از دروغ تو شاه جهان
۹۶۴
بسی یاد کرد آشکار و نهان
۹۶۵
وزان پس کجا پیر گودرز گفت
۹۶۶
همه بند و نیرنگت اندر نهفت
۹۶۷
بدیدم کنون دانش و رای تو
۹۶۸
دروغست یکسر سراپای تو
۹۶۹
بغلتی همی خیره در خون خویش
۹۷۰
بدست این و زین بتر آیدت پیش
۹۷۱
چنین زندگانی نیارد بها
۹۷۲
که باشد سر اندر دم اژدها
۹۷۳
مگر گفتم آن خاک بیداد و شوم
۹۷۴
گذاری بیایی بباد بوم
۹۷۵
ببینی مگر شاه باداد و مهر
۹۷۶
جوان و نوازنده و خوبچهر
۹۷۷
بدارد ترا چون پدر بیگمان
۹۷۸
برآرد سرت برتر از آسمان
۹۷۹
ترا پوشش از خود و چرم پلنگ
۹۸۰
همی خوشتر آید ز دیبای رنگ
۹۸۱
ندارد کسی با تو این داوری
۹۸۲
ز تخم پراکند خود بر خوری
۹۸۳
بدو گفت پیران که ای نیکبخت
۹۸۴
برومند و شاداب و زیبا درخت
۹۸۵
سخنها که داند جز از تو چنین
۹۸۶
که از مهتران بر تو باد آفرین
۹۸۷
مرا جان و دل زیر فرمان تست
۹۸۸
همیشه روانم گروگان تست
۹۸۹
یک امشب زنم رای با خویشتن
۹۹۰
بگویم سخن نیز با انجمن
۹۹۱
وزانجا بیامد بقلب سیاه
۹۹۲
زبان پر دروغ و روان کینهخواه
۹۹۳
چو برگشت پیران ز هر دو گروه
۹۹۴
زمین شد بکردار جوشنده کوه
۹۹۵
چنین گفت رستم بایرانیان
۹۹۶
که من جنگ را بسته دارم میان
۹۹۷
شما یک بیک سر پر از کین کنید
۹۹۸
بروهای جنگی پر از چین کنید
۹۹۹
که امروز رزمی بزرگست پیش
۱٬۰۰۰
پدید آید اندازهٔ گرگ و میش
۱٬۰۰۱
مرا گفته بود آن ستارهشناس
۱٬۰۰۲
ازین روز بودم دل اندر هراس
۱٬۰۰۳
که رزمی بود در میان دو کوه
۱٬۰۰۴
جهانی شوند اندر آن همگروه
۱٬۰۰۵
شوند انجمن کاردیده مهان
۱٬۰۰۶
بدان جنگ بیمرد گردد جهان
۱٬۰۰۷
پی کین نهان گردد از روی بوم
۱٬۰۰۸
شود گرز پولاد برسان موم
۱٬۰۰۹
هر آنکس که آید بر ما بجنگ
۱٬۰۱۰
شما دل مدارید از آن کار تنگ
۱٬۰۱۱
دو دستش ببندم بخم کمند
۱٬۰۱۲
اگر یار باشد سپهر بلند
۱٬۰۱۳
شما سربسر یک بیک همگروه
۱٬۰۱۴
مباشید از آن نامداران ستوه
۱٬۰۱۵
مرا گر برزم اندر آید زمان
۱٬۰۱۶
نمیرم ببزم اندرون بیگمان
۱٬۰۱۷
همی نام باید که ماند دراز
۱٬۰۱۸
نمانی همی کار چندین مساز
۱٬۰۱۹
دل اندر سرای سپنجی مبند
۱٬۰۲۰
که پر خون شوی چون ببایدت کند
۱٬۰۲۱
اگر یار باشد روان با خرد
۱٬۰۲۲
بنیک و ببد روز را بشمرد
۱٬۰۲۳
خداوند تاج و خداوند گنج
۱٬۰۲۴
نبندد دل اندر سرای سپنج
۱٬۰۲۵
چنین داد پاسخ برستم سپاه
۱٬۰۲۶
که فرمان تو برتر از چرخ ماه
۱٬۰۲۷
چنان رزم سازیم با تیغ تیز
۱٬۰۲۸
که ماند ز ما نام تا رستخیز
۱٬۰۲۹
ز دو رویه تنگ اندر آمد سپاه
۱٬۰۳۰
یکی ابر گفتی برآمد سیاه
۱٬۰۳۱
که باران او بود شمشیر و تیر
۱٬۰۳۲
جهان شد بکردار دریای قیر
۱٬۰۳۳
ز پیکان پولاد و پر عقاب
۱٬۰۳۴
سیه گشت رخشان رخ آفتاب
۱٬۰۳۵
سنانهای نیزه بگرد اندرون
۱٬۰۳۶
ستاره بیالود گفتی بخون
۱٬۰۳۷
چرنگیدن گرزهٔ گاوچهر
۱٬۰۳۸
تو گفتی همی سنگ بارد سپهر
۱٬۰۳۹
بخون و بمغز اندرون خار و خاک
۱٬۰۴۰
شده غرق و برگستوان چاک چاک
۱٬۰۴۱
همه دشت یکسر پر از جوی خون
۱٬۰۴۲
بهر جای چندی فگنده نگون
۱٬۰۴۳
چو پیلان فگنده بهم میل میل
۱٬۰۴۴
برخ چون زریر و بلب همچو نیل
۱٬۰۴۵
چنین گفت گودرز با پیر سر
۱٬۰۴۶
که تا من ببستم بمردی کمر
۱٬۰۴۷
ندیدم که رزمی بود زین نشان
۱٬۰۴۸
نه هرگز شنیدم ز گردنکشان
۱٬۰۴۹
که از کشته گیتی برین سان بود
۱٬۰۵۰
یکی خوار و دیگر تنآسان بود
۱٬۰۵۱
بغرید شنگل ز پیش سپاه
۱٬۰۵۲
منم گفت گرداوژن رزمخواه
۱٬۰۵۳
بگویید کان مرد سگزی کجاست
۱٬۰۵۴
یکی کرد خواهم برو نیزه راست
۱٬۰۵۵
چو آواز شنگل برستم رسید
۱٬۰۵۶
ز لشکر نگه کرد و او را بدید
۱٬۰۵۷
بدو گفت هان آمدم رزمخواه
۱٬۰۵۸
نگر تا نگیری بلشکر پناه
۱٬۰۵۹
چنین گفت رستم که از کردگار
۱٬۰۶۰
نجستم جزین آرزوی آشکار
۱٬۰۶۱
که بیگانهای زان بزرگ انجمن
۱٬۰۶۲
دلیری کند رزم جوید ز من
۱٬۰۶۳
نه سقلاب ماند ازیشان نه هند
۱٬۰۶۴
نه شمشیر هندی نه چینی پرند
۱٬۰۶۵
پی و بیخ ایشان نمانم بجای
۱٬۰۶۶
نمانم بترکان سر و دست و پای
۱٬۰۶۷
بر شنگل آمد به آواز گفت
۱٬۰۶۸
که ای بدنژاد فرومایه جفت
۱٬۰۶۹
مرا نام رستم کند زال زر
۱٬۰۷۰
تو سگزی چرا خوانی ای بدگهر
۱٬۰۷۱
نگه کن که سگزی کنون مرگ تست
۱٬۰۷۲
کفن بیگمان جوشن و ترگ تست
۱٬۰۷۳
همی گشت با او به آوردگاه
۱٬۰۷۴
میان دو صف برکشیده سپاه
۱٬۰۷۵
یکی نیزه زد برگرفتش ز زین
۱٬۰۷۶
نگونسار کرد و بزد بر زمین
۱٬۰۷۷
برو بر گذر کرد و او را نخست
۱٬۰۷۸
بشمشیر برد آنگهی شیر دست
۱٬۰۷۹
برفتند زان روی کنداوران
۱٬۰۸۰
بزهر آب داده پرندآوران
۱٬۰۸۱
چو شنگل گریزان شد از پیلتن
۱٬۰۸۲
پراگنده گشتند زان انجمن
۱٬۰۸۳
دو بهره ازیشان بشمشیر کشت
۱٬۰۸۴
دلیران توران نمودند پشت
۱٬۰۸۵
بجان شنگل از دست رستم بجست
۱٬۰۸۶
زره بود و جوشن تنش را نخست
۱٬۰۸۷
چنین گفت شنگل که این مرد نیست
۱٬۰۸۸
کس او را بگیتی هم آورد نیست
۱٬۰۸۹
یکی ژنده پیلست بر پشت کوه
۱٬۰۹۰
مگر رزم سازند یکسر گروه
۱٬۰۹۱
بتنها کسی رزم با اژدها
۱٬۰۹۲
نجوید چو جوید نیابد رها
۱٬۰۹۳
بدو گفت خاقان ترا بامداد
۱٬۰۹۴
دگر بود رای و دگر بود یاد
۱٬۰۹۵
سپه را بفرمود تا همگروه
۱٬۰۹۶
برانند یکسر بکردار کوه
۱٬۰۹۷
سرافراز را در میان آورند
۱٬۰۹۸
تنومند را جان زیان آورند
۱٬۰۹۹
بشمشیر برد آن زمان شیر دست
۱٬۱۰۰
چپ لشکر چینیان برشکست
۱٬۱۰۱
هر آنگه که خنجر برانداختی
۱٬۱۰۲
همه ره تن بی سر انداختی
۱٬۱۰۳
نه با جنگ او کوه را پای بود
۱٬۱۰۴
نه با خشم او پیل را جای بود
۱٬۱۰۵
بدان سان گرفتند گرد اندرش
۱٬۱۰۶
که خورشید تاریک شد از برش
۱٬۱۰۷
چنان نیزه و خنجر و گرز و تیر
۱٬۱۰۸
که شد ساخته بر یل شیرگیر
۱٬۱۰۹
گمان برد کاندر نیستان شدست
۱٬۱۱۰
ز خون روی کشور میستان شدست
۱٬۱۱۱
بیک زخم ده نیزه کردی قلم
۱٬۱۱۲
خروشان و جوشان و دشمن دژم
۱٬۱۱۳
دلیران ایران پس پشت اوی
۱٬۱۱۴
بکینه دل آگنده و جنگ جوی
۱٬۱۱۵
ز بس نیزه و گرز و گوپال و تیغ
۱٬۱۱۶
تو گفتی همی ژاله بارد ز میغ
۱٬۱۱۷
ز کشته همه دشت آوردگاه
۱٬۱۱۸
تن و پشت و سر بود و ترگ و کلاه
۱٬۱۱۹
ز چینی و شگنی و از هندوی
۱٬۱۲۰
ز سقلاب و هری و از پهلوی
۱٬۱۲۱
سپه بود چون خاک در پای کوه
۱٬۱۲۲
ز یک مرد سگزی شده همگروه
۱٬۱۲۳
که با او بجنگ اندرون پای نیست
۱٬۱۲۴
چنو در جهان لشکر آرای نیست
۱٬۱۲۵
کسی کو کند زین سخن داستان
۱٬۱۲۶
نباشد خردمند همداستان
۱٬۱۲۷
که پرخاشخر نامور صد هزار
۱٬۱۲۸
بسنده نبودند با یک سوار
۱٬۱۲۹
ازین کین بد آمد بافراسیاب
۱٬۱۳۰
ز رستم کجا یابد آرام و خواب
۱٬۱۳۱
چنین گفت رستم بایرانیان
۱٬۱۳۲
کزین جنگ دشمن کند جان زیان
۱٬۱۳۳
هماکنون ز پیلان و از خواسته
۱٬۱۳۴
همان تخت و آن تاج آراسته
۱٬۱۳۵
ستانم ز چینی بایران دهم
۱٬۱۳۶
بدان شادمان روز فرخ نهم
۱٬۱۳۷
نباشد جز ایرانیان شاد کس
۱٬۱۳۸
پی رخش و ایزد مرا یار بس
۱٬۱۳۹
یکی را ز شگنان و سقلاب و چین
۱٬۱۴۰
نمانم که پی برنهد بر زمین
۱٬۱۴۱
که امروز پیروزی روز ماست
۱٬۱۴۲
بلند آسمان لشکر افروز ماست
۱٬۱۴۳
گر ایدونک نیرو دهد دادگر
۱٬۱۴۴
پدید آورد رخش رخشان هنر
۱٬۱۴۵
برین دشت من گورستانی کنم
۱٬۱۴۶
برومند را شارستانی کنم
۱٬۱۴۷
یکی از شما سوی لشکر شوید
۱٬۱۴۸
بکوشید و با باد همبر شوید
۱٬۱۴۹
بکوبید چون من بجنبم ز جای
۱٬۱۵۰
شما برفرازید سنج و درای
۱٬۱۵۱
زمین را سراسر کنید آبنوس
۱٬۱۵۲
بگرد سواران و آوای کوس
۱٬۱۵۳
بکوبید گوپال و گرز گران
۱٬۱۵۴
چو پولاد را پتک آهنگران
۱٬۱۵۵
از انبوه ایشان مدارید باک
۱٬۱۵۶
ز دریا بابر اندر آرید خاک
۱٬۱۵۷
همه دیده بر مغفر من نهید
۱٬۱۵۸
چو من بر خروشم دمید و دهید
۱٬۱۵۹
بدرید صفهای سقلاب و چین
۱٬۱۶۰
نباید که بیند هوا را زمین
۱٬۱۶۱
وزان جایگه رفت چون پیل مست
۱٬۱۶۲
یکی گرزهٔ گاوپیکر بدست
۱٬۱۶۳
خروشان سوی میمنه راه جست
۱٬۱۶۴
ز لشکر سوی کندر آمد نخست
۱٬۱۶۵
همه میمنه پاک بر هم درید
۱٬۱۶۶
بسی ترگ و سر بد که تن را ندید
۱٬۱۶۷
یکی خویش کاموس بد ساوه نام
۱٬۱۶۸
سرافراز و هر جای گسترده کام
۱٬۱۶۹
بیامد بپیش تهمتن بجنگ
۱٬۱۷۰
یکی تیغ هندی گرفته بچنگ
۱٬۱۷۱
بگردید گرد چپ و دست راست
۱٬۱۷۲
ز رستم همی کین کاموس خواست
۱٬۱۷۳
برستم چنین گفت کای ژنده پیل
۱٬۱۷۴
ببینی کنون موج دریای نیل
۱٬۱۷۵
بخواهم کنون کین کاموس خوار
۱٬۱۷۶
اگر باشدم زین سپس کارزار
۱٬۱۷۷
چو گفتار ساوه برستم رسید
۱٬۱۷۸
بزد دست و گرز گران برکشید
۱٬۱۷۹
بزد بر سرش گرز را پیلتن
۱٬۱۸۰
که جانش برون شد بزاری ز تن
۱٬۱۸۱
برآورد و زد بر سر و مغفرش
۱٬۱۸۲
ندیدست گفتی تنش را سرش
۱٬۱۸۳
بیفگند و رخش از بر او براند
۱٬۱۸۴
ز ساوه بگیتی نشانی نماند
۱٬۱۸۵
درفش کشانی نگونسار کرد
۱٬۱۸۶
و زو جان لشکر پرآزار کرد
۱٬۱۸۷
نبد نیز کس پیش او پایدار
۱٬۱۸۸
همه خاک مغز سر آورد بار
۱٬۱۸۹
پس از میمنه شد سوی میسره
۱٬۱۹۰
غمی گشت لشکر همه یکسره
۱٬۱۹۱
گهار گهانی بدان جایگاه
۱٬۱۹۲
گوی شیرفش با درفش سیاه
۱٬۱۹۳
برآشفت چون ترگ رستم بدید
۱٬۱۹۴
خروشی چو شیر ژیان برکشید
۱٬۱۹۵
بدو گفت من کین ترکان چین
۱٬۱۹۶
بخواهم ز سگزی برین دشت کین
۱٬۱۹۷
برانگیخت اسپ از میان سپاه
۱٬۱۹۸
بیامد بر پیلتن کینهخواه
۱٬۱۹۹
ز نزدیک چون ترگ رستم بدید
۱٬۲۰۰
یکی باد سرد از جگر برکشید
۱٬۲۰۱
بدل گفت پیکار با ژنده پیل
۱٬۲۰۲
چو غوطه است خوردن بدریای نیل
۱٬۲۰۳
گریزی بهنگام با سر بجای
۱٬۲۰۴
به از رزم جستن بنام و برای
۱٬۲۰۵
گریزان بیامد سوی قلبگاه
۱٬۲۰۶
برو بر نظاره ز هر سو سپاه
۱٬۲۰۷
درفش تهمتن میان گروه
۱٬۲۰۸
بسان درخت از بر تیغ کوه
۱٬۲۰۹
همی تاخت رستم پس او چو گرد
۱٬۲۱۰
زمین لعل گشت و هوا لاژورد
۱٬۲۱۱
گهار گهانی بترسید سخت
۱٬۲۱۲
کزو بود برگشتن تاج و تخت
۱٬۲۱۳
برآورد یک بانگ برسان کوس
۱٬۲۱۴
که بشنید آواز گودرز و طوس
۱٬۲۱۵
همی خواست تا کارزاری کند
۱٬۲۱۶
ندانست کین بار زاری کند
۱٬۲۱۷
چه نیکو بود هر که خود را شناخت
۱٬۲۱۸
چرا تا ز دشمن ببایدش تاخت
۱٬۲۱۹
پس او گرفته گو پیلتن
۱٬۲۲۰
که هان چارهٔ گور کن گر کفن
۱٬۲۲۱
یکی نیزه زد بر کمربند اوی
۱٬۲۲۲
بدرید خفتان و پیوند اوی
۱٬۲۲۳
بینداختش همچو برگ درخت
۱٬۲۲۴
که بر شاخ او بر زند باد سخت
۱٬۲۲۵
نگونسار کرد آن درفش کبود
۱٬۲۲۶
تو گفتی گهار گهانی نبود
۱٬۲۲۷
بدیدند گردان که رستم چه کرد
۱٬۲۲۸
چپ و راست برخاست گرد نبرد
۱٬۲۲۹
درفش همایون ببردند و کوس
۱٬۲۳۰
بیامد سرافراز گودرز و طوس
۱٬۲۳۱
خروشی برآمد ز ایران سپاه
۱٬۲۳۲
چو پیروز شد گرد لشکر پناه
۱٬۲۳۳
بفرمود رستم کز ایران سوار
۱٬۲۳۴
بر من فرستند صد نامدار
۱٬۲۳۵
هم اکنون من آن پیل و آن تخت عاج
۱٬۲۳۶
همان یاره و سنج و آن طوق و تاج
۱٬۲۳۷
ستانم ز چین و بایران دهم
۱٬۲۳۸
به پیروز شاه دلیران دهم
۱٬۲۳۹
از ایران بیامد همی صد سوار
۱٬۲۴۰
زرهدار با گرزهٔ گاوسار
۱٬۲۴۱
چنین گفت رستم بایرانیان
۱٬۲۴۲
که یکسر ببندند کین را میان
۱٬۲۴۳
بجان و سر شاه و خورشید و ماه
۱٬۲۴۴
بخاک سیاوش بایران سپاه
۱٬۲۴۵
بیزدان دادار جان آفرین
۱٬۲۴۶
که پیروزی آورد بر دشت کین
۱٬۲۴۷
که گر نامداران ز ایران سپاه
۱٬۲۴۸
هزیمت پذیرد ز توران سپاه
۱٬۲۴۹
سرش را ز تن برکنم در زمان
۱٬۲۵۰
ز خونش کنم جویهای روان
۱٬۲۵۱
بدانست لشکر که او شیرخوست
۱٬۲۵۲
بچنگش سرین گوزن آرزوست
۱٬۲۵۳
همه سوی خاقان نهادند روی
۱٬۲۵۴
بنیزه شده هر یکی جنگ جوی
۱٬۲۵۵
تهمتن بپیش اندرون حمله برد
۱٬۲۵۶
عنان را برخش تگاور سپرد
۱٬۲۵۷
همی خون چکانید بر چرخ ماه
۱٬۲۵۸
ستاره نظاره بر آن رزمگاه
۱٬۲۵۹
ز بس گرد کز رزمگه بردمید
۱٬۲۶۰
چنان شد که کس روی هامون ندید
۱٬۲۶۱
ز بانگ سواران و زخم سنان
۱٬۲۶۲
نبود ایچ پیدا رکیب از عنان
۱٬۲۶۳
هوا گشت چون روی زنگی سیاه
۱٬۲۶۴
ز کشته ندیدند بر دشت راه
۱٬۲۶۵
همه مرز تن بود و خفتان و خود
۱٬۲۶۶
تنان را همی داد سرها درود
۱٬۲۶۷
ز گرد سوار ابر بر باد شد
۱٬۲۶۸
زمین پر ز آواز پولاد شد
۱٬۲۶۹
بسی نامدار از پی نام و ننگ
۱٬۲۷۰
بدادند بر خیره سرها بجنگ
۱٬۲۷۱
برآورد رستم برانسان خروش
۱٬۲۷۲
که گفتی برآمد زمانه بجوش
۱٬۲۷۳
چنین گفت کان پیل و آن تخت عاج
۱٬۲۷۴
همان یاره و افسر و طوق و تاج
۱٬۲۷۵
سپرهای چینی و پرده سرای
۱٬۲۷۶
همان افسر و آلت چارپای
۱٬۲۷۷
بایران سزاوار کیخسروست
۱٬۲۷۸
که او در جهان شهریار نوست
۱٬۲۷۹
که چون او بگیتی سرافراز شاه
۱٬۲۸۰
نبود و ندیدست خورشید و ماه
۱٬۲۸۱
شما را چه کارست با تاج زر
۱٬۲۸۲
بدین زور و این کوشش و این هنر
۱٬۲۸۳
همه دستها سوی بند آورید
۱٬۲۸۴
میان را بخم کمند آورید
۱٬۲۸۵
شما را ز من زندگانی بسست
۱٬۲۸۶
که تاج و نگین بهر دیگر کسست
۱٬۲۸۷
فرستم بنزدیک شاه زمین
۱٬۲۸۸
چه منشور و شنگل چه خاقان چین
۱٬۲۸۹
و گرنه من این خاک آوردگاه
۱٬۲۹۰
بنعل ستوران برآرم بماه
۱٬۲۹۱
بدشنام بگشاد خاقان زبان
۱٬۲۹۲
بدو گفت کای بدتن بدروان
۱٬۲۹۳
مه ایران مه آن شاه و آن انجمن
۱٬۲۹۴
همی زینهاریت باید چو من
۱٬۲۹۵
تو سگزی که از هر کسی بتری
۱٬۲۹۶
همی شاه چین بایدت لشکری
۱٬۲۹۷
یکی تیر باران بکردند سخت
۱٬۲۹۸
چو باد خزان برجهد بر درخت
۱٬۲۹۹
هوا را بپوشید پر عقاب
۱٬۳۰۰
نبیند چنان رزم جنگی بخواب
۱٬۳۰۱
چو گودرز باران الماس دید
۱٬۳۰۲
ز تیمار رستم دلش بردمید
۱٬۳۰۳
برهام گفت ای درنگی مایست
۱٬۳۰۴
برو با کمان وز سواری دویست
۱٬۳۰۵
کمانهای چاچی و تیر خدنگ
۱٬۳۰۶
نگهدار پشت تهمتن بجنگ
۱٬۳۰۷
بگیو آن زمان گفت برکش سپاه
۱٬۳۰۸
برین دشت زین بیش دشمن مخواه
۱٬۳۰۹
نه هنگام آرام و آسایش است
۱٬۳۱۰
نه نیز از در رای و آرایش است
۱٬۳۱۱
برو با دلیران سوی دست راست
۱٬۳۱۲
نگه کن که پیران و هومان کجاست
۱٬۳۱۳
تهمتن نگر پیش خاقان چین
۱٬۳۱۴
همی آسمان برزند بر زمین
۱٬۳۱۵
برآشفت رهام همچون پلنگ
۱٬۳۱۶
بیامد بپشت تهمتن بجنگ
۱٬۳۱۷
چنین گفت رستم برهام شیر
۱٬۳۱۸
که ترسم که رخشم شد از کار سیر
۱٬۳۱۹
چنو سست گردد پیاده شوم
۱٬۳۲۰
بخون و خوی آهار داده شوم
۱٬۳۲۱
یکی لشکرست این چو مور و ملخ
۱٬۳۲۲
تو با پیل و با پیلبانان مچخ
۱٬۳۲۳
همه پاک در پیش خسرو بریم
۱٬۳۲۴
ز شگنان و چین هدیهٔ نو بریم
۱٬۳۲۵
و زان جایگه برخروشید و گفت
۱٬۳۲۶
که با روم و چین اهرمن باد جفت
۱٬۳۲۷
ایا گم شده بخت بیچارگان
۱٬۳۲۸
همه زار و با درد غمخوارگان
۱٬۳۲۹
شما را ز رستم نبود آگهی
۱٬۳۳۰
مگر مغزتان از خرد شد تهی
۱٬۳۳۱
کجا اژدها را ندارد بمرد
۱٬۳۳۲
همی پیل جوید بروز نبرد
۱٬۳۳۳
شما را سر از رزم من سیر نیست
۱٬۳۳۴
مرا هدیه جز گرز و شمشیر نیست
۱٬۳۳۵
ز فتراک بگشاد پیچان کمند
۱٬۳۳۶
خم خام در کوههٔ زین فگند
۱٬۳۳۷
برانگیخت رخش و برآمد خروش
۱٬۳۳۸
همی اژدها را بدرید گوش
۱٬۳۳۹
بهر سو که خام اندر انداختی
۱٬۳۴۰
زمین از دلیران بپرداختی
۱٬۳۴۱
هرانگه که او مهتری را ز زین
۱٬۳۴۲
ربودی بخم کمند از کمین
۱٬۳۴۳
بدین رزمگه بر سرافراز طوس
۱٬۳۴۴
بابر اندر افراختی بوق و کوس
۱٬۳۴۵
ببستی از ایران کسی دست اوی
۱٬۳۴۶
ز هامون نهادی سوی کوه روی
۱٬۳۴۷
نگه کرد خاقان ازان پشت پیل
۱٬۳۴۸
زمین دید برسان دریای نیل
۱٬۳۴۹
یکی پیل بر پشت کوه بلند
۱٬۳۵۰
ورا نام بد رستم دیو بند
۱٬۳۵۱
همی کرگس آورد ز ابر سیاه
۱٬۳۵۲
نظاره بران اختر و چرخ ماه
۱٬۳۵۳
یکی نامداری ز لشکر بجست
۱٬۳۵۴
که گفتار ایران بداند درست
۱٬۳۵۵
بدو گفت رو پیش آن شیر مرد
۱٬۳۵۶
بگویش که تندی مکن در نبرد
۱٬۳۵۷
چغانی و شگنی و چینی و وهر
۱٬۳۵۸
کزین کینه هرگز ندارند بهر
۱٬۳۵۹
یکی شاه ختلان یکی شاه چین
۱٬۳۶۰
ز بیگانه مردم ترا نیست کین
۱٬۳۶۱
یکی شهریارست افراسیاب
۱٬۳۶۲
که آتش همی بد شناسد ز آب
۱٬۳۶۳
جهانی بدین گونه کرد انجمن
۱٬۳۶۴
بد آورد ازین رزم بر خویشتن
۱٬۳۶۵
کسی نیست بیآز و بی نام و ننگ
۱٬۳۶۶
همان آشتی بهتر آید ز جنگ
۱٬۳۶۷
فرستاده آمد بر پیلتن
۱٬۳۶۸
زبان پر ز گفتار و دل پر شکن
۱٬۳۶۹
بدو گفت کای مهتر رزمجوی
۱٬۳۷۰
چو رزمت سرآمد کنون بزم جوی
۱٬۳۷۱
نداری همانا ز خاقان چین
۱٬۳۷۲
ز کار گذشته بدل هیچ کین
۱٬۳۷۳
چنو باز گردد تو زو باز گرد
۱٬۳۷۴
که اکنون سپه را سرآمد نبرد
۱٬۳۷۵
چو کاموس بر دست تو کشته شد
۱٬۳۷۶
سر رزمجویان همه گشته شد
۱٬۳۷۷
چنین داد پاسخ که پیلان و تاج
۱٬۳۷۸
بنزدیک من باید و تخت عاج
۱٬۳۷۹
بتاراج ایران نهادست روی
۱٬۳۸۰
چه باید کنون لابه و گفت و گوی
۱٬۳۸۱
چو داند که لشکر بجنگ آمدست
۱٬۳۸۲
شتاب سپاه از درنگ آمدست
۱٬۳۸۳
فرستاده گفت ای خداوند رخش
۱٬۳۸۴
بدشت آهوی ناگرفته مبخش
۱٬۳۸۵
که داند که خود چون بود روزگار
۱٬۳۸۶
که پیروز برگردد از کارزار
۱٬۳۸۷
چو بشنید رستم برانگیخت رخش
۱٬۳۸۸
منم گفت شیراوژن تاجبخش
۱٬۳۸۹
تنی زورمند و ببازو کمند
۱٬۳۹۰
چه روز فریبست و هنگام بند
۱٬۳۹۱
چه خاقان چینی کمند مرا
۱٬۳۹۲
چه شیر ژیان دست بند مرا
۱٬۳۹۳
بینداخت آن تابداده کمند
۱٬۳۹۴
سران سواران همی کرد بند
۱٬۳۹۵
چو آمد بنزدیک پیل سپید
۱٬۳۹۶
شد آن شاه چین از روان ناامید
۱٬۳۹۷
چو از دست رستم رها شد کمند
۱٬۳۹۸
سر شاه چین اندر آمد ببند
۱٬۳۹۹
ز پیل اندر آورد و زد بر زمین
۱٬۴۰۰
ببستند بازوی خاقان چین
۱٬۴۰۱
پیاده همی راند تا رود شهد
۱٬۴۰۲
نه پیل و نه تاج و نه تخت و نه مهد
۱٬۴۰۳
چنینست رسم سرای فریب
۱٬۴۰۴
گهی بر فراز و گهی بر نشیب
۱٬۴۰۵
چنین بود تا بود گردان سپهر
۱٬۴۰۶
گهی جنگ و زهرست و گه نوش و مهر
۱٬۴۰۷
ازان پس بگرز گران دست برد
۱٬۴۰۸
بزرگش همان و همان بود خرد
۱٬۴۰۹
چنان شد در و دشت آوردگاه
۱٬۴۱۰
که شد تنگ بر مور و بر پشه راه
۱٬۴۱۱
ز بس کشته و خسته شد جوی خون
۱٬۴۱۲
یکی بیسر و دیگری سرنگون
۱٬۴۱۳
چنان بخت تابنده تاریک شد
۱٬۴۱۴
همانا بشب روز نزدیک شد
۱٬۴۱۵
برآمد یکی ابر و بادی سیاه
۱٬۴۱۶
بشد روشنایی ز خورشید و ماه
۱٬۴۱۷
سر از پای دشمن ندانست باز
۱٬۴۱۸
بیابان گرفتند و راه دراز
۱٬۴۱۹
نگه کرد پیران بدان کارزار
۱٬۴۲۰
چنان تیز برگشتن روزگار
۱٬۴۲۱
نه منشور و فرطوس و خاقان چین
۱٬۴۲۲
نه آن نامداران و مردان کین
۱٬۴۲۳
درفش بزرگان نگونسار دید
۱٬۴۲۴
بخاک اندرون خستگان خوار دید
۱٬۴۲۵
بنستیهن گرد و کلباد گفت
۱٬۴۲۶
که شمشیر و نیزه بباید نهفت
۱٬۴۲۷
نگونسار کرد آن درفش سیاه
۱٬۴۲۸
برفتند پویان ببی راه و راه
۱٬۴۲۹
همه میمنه گیو تاراج کرد
۱٬۴۳۰
در و دشت چون پر دراج کرد
۱٬۴۳۱
بجست از چپ لشکر و دست راست
۱٬۴۳۲
بدان تا بداند که پیران کجاست
۱٬۴۳۳
چو او را ندیدند گشتند باز
۱٬۴۳۴
دلیران سوی رستم سرفراز
۱٬۴۳۵
تبه گشته اسپان جنگی ز کار
۱٬۴۳۶
همه رنجه و خستهٔ کارزار
۱٬۴۳۷
برفتند با کام دل سوی کوه
۱٬۴۳۸
تهمتن بپیش اندرون با گروه
۱٬۴۳۹
همه ترگ و جوشن بخون و بخاک
۱٬۴۴۰
شده غرق و بر گستوان چاک چاک
۱٬۴۴۱
تن از جنگ خسته دل از رزم شاد
۱٬۴۴۲
جهان را چنینست ساز و نهاد
۱٬۴۴۳
پر از خون بر و تیغ و پای و رکیب
۱٬۴۴۴
ز کشته نه پیدا فراز از نشیب
۱٬۴۴۵
چنین تا بشستن نپرداختند
۱٬۴۴۶
یک از دیگری باز نشناختند
۱٬۴۴۷
سر و تن بشستند و دل شسته بود
۱٬۴۴۸
که دشمن ببند گران بسته بود
۱٬۴۴۹
چنین گفت رستم بایرانیان
۱٬۴۵۰
که اکنون بباید گشادن میان
۱٬۴۵۱
بپیش جهاندار پیروزگر
۱٬۴۵۲
نه گوپال باید نه بند کمر
۱٬۴۵۳
همه سر بخاک سیه بر نهید
۱٬۴۵۴
کزین پس همه تاج بر سر نهید
۱٬۴۵۵
کزین نامدارن یکی نیست کم
۱٬۴۵۶
که اکنون شدستی دل ما دژم
۱٬۴۵۷
چنین گفت رستم بگودرز و گیو
۱٬۴۵۸
بدان نامداران و گردان نیو
۱٬۴۵۹
چو آگاهی آمد بشاه جهان
۱٬۴۶۰
بمن باز گفت این سخن در نهان
۱٬۴۶۱
که طوس سپهبد بکوه آمدست
۱٬۴۶۲
ز پیران و هومان ستوه آمدست
۱٬۴۶۳
از ایران برفتیم با رای و هوش
۱٬۴۶۴
برآمد ز پیکار مغزم بجوش
۱٬۴۶۵
ز بهرام گودرز وز ریونیز
۱٬۴۶۶
دلم تیر تر گشت برسان شیز
۱٬۴۶۷
از ایران همی تاختم تیزچنگ
۱٬۴۶۸
زمانی بجایی نکردم درنگ
۱٬۴۶۹
چو چشمم برآمد بخاقان چین
۱٬۴۷۰
بران نامداران و مردان کین
۱٬۴۷۱
بویژه بکاموس و آن فر و برز
۱٬۴۷۲
بران یال و آن شاخ و آن دست و گرز
۱٬۴۷۳
که بودند هر یک چو کوهی بلند
۱٬۴۷۴
بزیر اندرون ژنده پیلی نژند
۱٬۴۷۵
بدل گفتم آمد زمانم بسر
۱٬۴۷۶
که تا من ببستم بمردی کمر
۱٬۴۷۷
ازین بیش مردان و زین بیش ساز
۱٬۴۷۸
ندیدم بجایی بسال دراز
۱٬۴۷۹
رسیدم بدیوان مازندران
۱٬۴۸۰
شب تیره و گرزهای گران
۱٬۴۸۱
ز مردی نپیچید هرگز دلم
۱٬۴۸۲
نگفتم که از آرزو بگسلم
۱٬۴۸۳
جز آن دم که دیدم ز کاموس جنگ
۱٬۴۸۴
دلم گشت یکباره زین کینه تنگ
۱٬۴۸۵
کنون گر همه پیش یزدان پاک
۱٬۴۸۶
بغلتیم با درد یک یک بخاک
۱٬۴۸۷
سزاوار باشد که او داد زور
۱٬۴۸۸
بلند اختر و بخش کیوان و هور
۱٬۴۸۹
مبادا که این کار گیرد نشیب
۱٬۴۹۰
مبادا که آید بما بر نهیب
۱٬۴۹۱
نگه کن که کارآگهان ناگهان
۱٬۴۹۲
برند آگهی نزد شاه جهان
۱٬۴۹۳
بیاراید آن نامور بارگاه
۱٬۴۹۴
بسر بر نهد خسروانی کلاه
۱٬۴۹۵
ببخشد فراوان بدرویش چیز
۱٬۴۹۶
که بر جان او آفرین باد نیز
۱٬۴۹۷
کنون جامهٔ رزم بیرون کنید
۱٬۴۹۸
بسایش آرایش افزون کنید
۱٬۴۹۹
غم و کام دل بیگمان بگذرد
۱٬۵۰۰
زمانه دم ما همی بشمرد
۱٬۵۰۱
همان به که ما جام می بشمریم
۱٬۵۰۲
بدین چرخ نامهربان ننگریم
۱٬۵۰۳
سپاس از جهاندار پیروزگر
۱٬۵۰۴
کزویست مردی و بخت و هنر
۱٬۵۰۵
کنون می گساریم تا نیمشب
۱٬۵۰۶
بیاد بزرگان گشاییم لب
۱٬۵۰۷
سزد گر دل اندر سرای سپنج
۱٬۵۰۸
نداریم چندین بدرد و برنج
۱٬۵۰۹
بزرگان برو خواندند آفرین
۱٬۵۱۰
که بیتو مبادا کلاه و نگین
۱٬۵۱۱
کسی را که چون پیلتن کهترست
۱٬۵۱۲
ز گرودن گردان سرش برترست
۱٬۵۱۳
پسندیده باد این نژاد و گهر
۱٬۵۱۴
هم آن بوم کو چون تو آرد ببر
۱٬۵۱۵
تو دانی که با ما چه کردی بمهر
۱٬۵۱۶
که از جان تو شاد بادا سپهر
۱٬۵۱۷
همه مرده بودیم و برگشته روز
۱٬۵۱۸
بتو زنده گشتیم و گیتیفروز
۱٬۵۱۹
بفرمود تا پیل با تخت عاج
۱٬۵۲۰
بیارند با طوق زرین و تاج
۱٬۵۲۱
می خسروانی بیاورد و جام
۱٬۵۲۲
نخستین ز شاه جهان برد نام
۱٬۵۲۳
بزد کرنای از بر ژنده پیل
۱٬۵۲۴
همی رفت آوازشان بر دو میل
۱٬۵۲۵
چو خرم شد از می رخ پهلوان
۱٬۵۲۶
برفتند شادان و روشنروان
۱٬۵۲۷
چو پیراهن شب بدرید ماه
۱٬۵۲۸
نهاد از بر چرخ پیروزهگاه
۱٬۵۲۹
طلایه پراگند بر گرد دشت
۱٬۵۳۰
چو زنگی درنگی شب اندر گذشت
۱٬۵۳۱
پدید آمد آن خنجر تابناک
۱٬۵۳۲
بکردار یاقوت شد روی خاک
۱٬۵۳۳
تبیره برآمد ز پردهسرای
۱٬۵۳۴
برفتند گردان لشکر ز جای
۱٬۵۳۵
چنین گفت رستم بگردنکشان
۱٬۵۳۶
که جایی نیامد ز پیران نشان
۱٬۵۳۷
بباید شدن سوی آن رزمگاه
۱٬۵۳۸
بهر سو فرستاد باید سپاه
۱٬۵۳۹
شد از پیش او بیژن شیر مرد
۱٬۵۴۰
بجایی کجا بود دشت نبرد
۱٬۵۴۱
جهان دید پر کشته و خواسته
۱٬۵۴۲
بهر سو نشستی بیاراسته
۱٬۵۴۳
پراگنده کشور پر از خسته دید
۱٬۵۴۴
بخاک اندر افگنده پا بسته دید
۱٬۵۴۵
ندیدند زنده کسی را بجای
۱٬۵۴۶
زمین بود و خرگاه و پردهسرای
۱٬۵۴۷
بنزدیک رستم رسید آگهی
۱٬۵۴۸
که شد روی کشور ز ترکان تهی
۱٬۵۴۹
ز ناباکی و خواب ایرانیان
۱٬۵۵۰
برآشفت رستم چو شیر ژیان
۱٬۵۵۱
زبان را بدشنام بگشاد و گفت
۱٬۵۵۲
که کس را خرد نیست با مغز جفت
۱٬۵۵۳
بدین گونه دشمن میان دو کوه
۱٬۵۵۴
سپه چون گریزد ز ما همگروه
۱٬۵۵۵
طلایه نگفتم که بیرون کنید
۱٬۵۵۶
در و راغ چون دشت و هامون کنید
۱٬۵۵۷
شما سر بسایش و خوابگاه
۱٬۵۵۸
سپردید و دشمن بسیچید راه
۱٬۵۵۹
تنآسان غم و رنجبار آورد
۱٬۵۶۰
چو رنج آوری گنج بار آورد
۱٬۵۶۱
چو گویی که روزی تن آسان شوند
۱٬۵۶۲
ز تیمار ایران هراسان شوند
۱٬۵۶۳
ازین پس تو پیران و کلباد را
۱٬۵۶۴
چو هومان و رویین و پولاد را
۱٬۵۶۵
نگه کن بدین دشت با لشکری
۱٬۵۶۶
تو در کشوری رستم از کشوری
۱٬۵۶۷
اگر تاو دارید جنگ آورید
۱٬۵۶۸
مرا زین سپس کی بچنگ آورید
۱٬۵۶۹
که پیروز برگشتم از کارزار
۱٬۵۷۰
تبه شد نکو گشته فرجام کار
۱٬۵۷۱
برآشفت با طوس و شد چون پلنگ
۱٬۵۷۲
که این جای خوابست گر دشت جنگ
۱٬۵۷۳
طلایه نگه کن که از خیل کیست
۱٬۵۷۴
سرآهنگ آن دوده را نام چیست
۱٬۵۷۵
چو مرد طلایه بیابی بچوب
۱٬۵۷۶
هم اندر زمان دست و پایش بکوب
۱٬۵۷۷
ازو چیز بستان و پایش ببند
۱٬۵۷۸
نگه کن یکی پشت پیلی بلند
۱٬۵۷۹
بدین سان فرستش بنزدیک شاه
۱٬۵۸۰
مگر پخته گردد بدان بارگاه
۱٬۵۸۱
ز یاقوت وز گوهر و تخت عاج
۱٬۵۸۲
ز دینار وز افسر و گنج و تاج
۱٬۵۸۳
نگر تا که دارد ز ایران سپاه
۱٬۵۸۴
همه یکسره خواسته پیش خواه
۱٬۵۸۵
ازین هدیهٔ شاه باید نخست
۱٬۵۸۶
پس آنگه مرا و ترا بهر جست
۱٬۵۸۷
بدان دشت بسیار شاهان بدند
۱٬۵۸۸
همه نامداران گیهان بدند
۱٬۵۸۹
ز چین و ز سقلاب وز هند و وهر
۱٬۵۹۰
همه گنج داران گیرنده شهر
۱٬۵۹۱
سپهبد بیامد همه گرد کرد
۱٬۵۹۲
برفتند گردان بدشت نبرد
۱٬۵۹۳
کمرهای زرین و بیجاده تاج
۱٬۵۹۴
ز دیبای رومی و از تخت عاج
۱٬۵۹۵
ز تیر و کمان و ز بر گستوان
۱٬۵۹۶
ز گوپال وز خنجر هندوان
۱٬۵۹۷
یکی کوه بد در میان دو کوه
۱٬۵۹۸
نظاره شده گردش اندر گروه
۱٬۵۹۹
کمانکش سواری گشادهبری
۱٬۶۰۰
بتن زورمندی و کنداوری
۱٬۶۰۱
خدنگی بینداختی چارپر
۱٬۶۰۲
ازین سو بدان سو نکردی گذر
۱٬۶۰۳
چو رستم نگه کرد خیره بماند
۱٬۶۰۴
جهان آفرین را فراوان بخواند
۱٬۶۰۵
چنین گفت کین روز ناپایدار
۱٬۶۰۶
گهی بزم سازد گهی کارزار
۱٬۶۰۷
همی گردد این خواسته زان برین
۱٬۶۰۸
بنفرین بود گه گهی بفرین
۱٬۶۰۹
زمانه نماند برام خویش
۱٬۶۱۰
چنینست تا بود آیین و کیش
۱٬۶۱۱
یکی گنج ازین سان همی پرورد
۱٬۶۱۲
یکی دیگر آید کزو برخورد
۱٬۶۱۳
بران بود کاموس و خاقان چین
۱٬۶۱۴
که آتش برآرد ز ایران زمین
۱٬۶۱۵
بدین ژنده پیلان و این خواسته
۱٬۶۱۶
بدین لشکر و گنج آراسته
۱٬۶۱۷
به گنج و بانبوه بودند شاد
۱٬۶۱۸
زمانی ز یزدان نکردند یاد
۱٬۶۱۹
که چرخ سپهر و زمان آفرید
۱٬۶۲۰
بسی آشکار و نهان آفرید
۱٬۶۲۱
ز یزدان شناس و بیزدان سپاس
۱٬۶۲۲
بدو بگرود مرد نیکیشناس
۱٬۶۲۳
کزو بودمان زور و فر و هنر
۱٬۶۲۴
ازو دردمندی و هم زو گهر
۱٬۶۲۵
سپه بود و هم گنج آباد بود
۱٬۶۲۶
سگالش همه کار بیداد بود
۱٬۶۲۷
کنون از بزرگان هر کشوری
۱٬۶۲۸
گزیده ز هر کشوری مهتری
۱٬۶۲۹
بدین ژنده پیلان فرستم بشاه
۱٬۶۳۰
همان تخت زرین و زرین کلاه
۱٬۶۳۱
همان خواسته بر هیونان مست
۱٬۶۳۲
فرستم سزاوار چیزی که هست
۱٬۶۳۳
وز ایدر شوم تازیان چون پلنگ
۱٬۶۳۴
درنگی نه والا بود مرد سنگ
۱٬۶۳۵
کسی کو گنهکار و خونی بود
۱٬۶۳۶
بکشور بمانی زبونی بود
۱٬۶۳۷
زمین را بخنجر بشویم ز کین
۱٬۶۳۸
بدان را نمانم همی بر زمین
۱٬۶۳۹
بدو گفت گودرز کای نیک رای
۱٬۶۴۰
تو تا جای ماند بمانی بجای
۱٬۶۴۱
بکام دل شاد بادی و راد
۱٬۶۴۲
بدین رزم دادی چو بایست داد
۱٬۶۴۳
تهمتن فرستادهای را بجست
۱٬۶۴۴
که با شاه گستاخ باشد نخست
۱٬۶۴۵
فریبرز کاوس را برگزید
۱٬۶۴۶
که با شاه نزدیکی او را سزید
۱٬۶۴۷
چنین گفت کای نیک پی نامدار
۱٬۶۴۸
هم از تخم شاهی و هم شهریار
۱٬۶۴۹
هنرمند و با دانش و بانژاد
۱٬۶۵۰
تو شادان و کاوس شاه از تو شاد
۱٬۶۵۱
یکی رنج برگیر و ز ایدر برو
۱٬۶۵۲
ببر نامهٔ من بر شاه نو
۱٬۶۵۳
ابا خویشتن بستگان را ببر
۱٬۶۵۴
هیونان و این خواسته سربسر
۱٬۶۵۵
همان افسر و یاره و گرز و تاج
۱٬۶۵۶
همان ژنده پیلان و هم تخت عاج
۱٬۶۵۷
فریبرز گفت ای هژبر ژیان
۱٬۶۵۸
منم راه را تنگ بسته میان
۱٬۶۵۹
دبیر جهاندیده را پیش خواند
۱٬۶۶۰
سخن هرچ بایست با او براند
۱٬۶۶۱
بفرمود تا نامهٔ خسروی
۱٬۶۶۲
ز عنبر نوشتند بر پهلوی
۱٬۶۶۳
سرنامه کرد آفرین خدای
۱٬۶۶۴
کجا هست و باشد همیشه بجای
۱٬۶۶۵
برازندهٔ ماه و کیوان و هور
۱٬۶۶۶
نگارندهٔ فر و دیهیم و زور
۱٬۶۶۷
سپهر و زمان و زمین آفرید
۱٬۶۶۸
روان و خرد داد و دین آفرید
۱٬۶۶۹
وزو آفرین باد بر شهریار
۱٬۶۷۰
زمانه مبادا ازو یادگار
۱٬۶۷۱
رسیدم بفرمان میان دو کوه
۱٬۶۷۲
سپاه دو کشور شده همگروه
۱٬۶۷۳
همانا که شمشیرزن صد هزار
۱٬۶۷۴
ز دشمن فزون بود در کارزار
۱٬۶۷۵
کشانی و شگنی و چینی و هند
۱٬۶۷۶
سپاهی ز چین تا بدریای سند
۱٬۶۷۷
ز کشمیر تا دامن رود شهد
۱٬۶۷۸
سراپرده و پیل دیدیم و مهد
۱٬۶۷۹
نترسیدم از دولت شهریار
۱٬۶۸۰
کزین رزمگاه اندر آید نهار
۱٬۶۸۱
چهل روز با هم همی جنگ بود
۱٬۶۸۲
تو گفتی بریشان جهان تنگ بود
۱٬۶۸۳
همه شهریاران کشور بدند
۱٬۶۸۴
نه بر باد «و» با بخت لاغر بدند
۱٬۶۸۵
میان دو کوه از بر راغ و دشت
۱٬۶۸۶
ز خون و ز کشته نشاید گذشت
۱٬۶۸۷
همانا که فرسنگ باشد چهل
۱٬۶۸۸
پراگنده از خون زمین بود گل
۱٬۶۸۹
سرانجام ازین دولت دیریاز
۱٬۶۹۰
سخن گویم این نامه گردد دراز
۱٬۶۹۱
همه شهریاران که دارند بند
۱٬۶۹۲
ز پیلان گرفتم بخم کمند
۱٬۶۹۳
سوی جنگ دارم کنون رای و روی
۱٬۶۹۴
مگر پیش گرز من آید گروی
۱٬۶۹۵
زبانها پر از آفرین تو باد
۱٬۶۹۶
سر چرخ گردان زمین تو باد
۱٬۶۹۷
چو نامه بمهر اندر آمد بداد
۱٬۶۹۸
بمهتر فریبرز خسرو نژاد
۱٬۶۹۹
ابا شاه و پیل و هیونی هزار
۱٬۷۰۰
ازان رزمگه برنهادند بار
۱٬۷۰۱
فریبرز کاوس شادان برفت
۱٬۷۰۲
بنزدیک خسرو بسیچید و تفت
۱٬۷۰۳
همی رفت با او گو پیلتن
۱٬۷۰۴
بزرگان و گردان آن انجمن
۱٬۷۰۵
به پدرود کردن گرفتش کنار
۱٬۷۰۶
ببارید آب از غم شهریار
۱٬۷۰۷
وزان جایگه سوی لشکر کشید
۱٬۷۰۸
چو جعد دو زلف شب آمد پدید
۱٬۷۰۹
نشستند با آرامش و رود و می
۱٬۷۱۰
یکی دست رود و دگر دست نی
۱٬۷۱۱
برفتند هر کس برام خویش
۱٬۷۱۲
گرفته ببر هر کسی کام خویش
۱٬۷۱۳
چو خورشید با رنگ دیبای زرد
۱٬۷۱۴
ستم کرد بر تودهٔ لاژورد
۱٬۷۱۵
همانگه ز دهلیز پردهسرای
۱٬۷۱۶
برآمد خروشیدن کرنای
۱٬۷۱۷
تهمتن میان تاختن را ببست
۱٬۷۱۸
بران بارهٔ تیزتگ برنشست
۱٬۷۱۹
بفرمود تا توشه برداشتند
۱٬۷۲۰
همی راه دشوار بگذاشتند
۱٬۷۲۱
بیابان گرفتند و راه دراز
۱٬۷۲۲
بیامد چنان لشکری رزمساز
۱٬۷۲۳
چنین گفت با طوس و گودرز و گیو
۱٬۷۲۴
که ای نامداران و گردان نیو
۱٬۷۲۵
من این بار چنگ اندر آرم بچنگ
۱٬۷۲۶
بداندیشگان را شود کار تنگ
۱٬۷۲۷
که دانست کین چارهگر مرد سند
۱٬۷۲۸
سپاه آرد از چین و سقلاب و هند
۱٬۷۲۹
من او را چنان مست و بیهش کنم
۱٬۷۳۰
تنش خاک گور سیاوش کنم
۱٬۷۳۱
که از هند و سقلاب و توران و چین
۱٬۷۳۲
نخوانند ازین پس برو آفرین
۱٬۷۳۳
بزد کوس وز دشت برخاست گرد
۱٬۷۳۴
هوا پر ز گرد و زمین پر ز مرد
۱٬۷۳۵
ازان نامداران پرخاشجوی
۱٬۷۳۶
بابر اندر آمد یکی گفت و گوی
۱٬۷۳۷
دو منزل برفتند زان جایگاه
۱٬۷۳۸
که از کشته بد روی گیتی سیاه
۱٬۷۳۹
یکی بیشه دیدند و آمد فرود
۱٬۷۴۰
سیه شد ز لشکر همه دشت و رود
۱٬۷۴۱
همی بود با رامش و می بدست
۱٬۷۴۲
یکی شاد و خرم یکی خفته مست
۱٬۷۴۳
فرستاده آمد ز هر کشوری
۱٬۷۴۴
ز هر نامداری و هر مهتری
۱٬۷۴۵
بسی هدیه و ساز و چندی نثار
۱٬۷۴۶
ببردند نزدیک آن نامدار
۱٬۷۴۷
چو بگذشت ازین داستان روز چند
۱٬۷۴۸
ز گردش بیاسود چرخ بلند
۱٬۷۴۹
کس آمد بر شاه ایران سپاه
۱٬۷۵۰
که آمد فریبرز کاوس شاه
۱٬۷۵۱
پذیره شدش شاه کنداوران
۱٬۷۵۲
ابا بوق و کوس و سپاهی گران
۱٬۷۵۳
فریبرز نزدیک خسرو رسید
۱٬۷۵۴
زمین را ببوسید کو را بدید
۱٬۷۵۵
نگه کرد خسرو بران بستگان
۱٬۷۵۶
هیونان و پیلان و آن خستگان
۱٬۷۵۷
عنان را بپیچید و آمد براه
۱٬۷۵۸
ز سر برگرفت آن کیانی کلاه
۱٬۷۵۹
فرود آمد و پیش یزدان بخاک
۱٬۷۶۰
بغلتید و گفت ای جهاندار پاک
۱٬۷۶۱
ستمکارهای کرد بر من ستم
۱٬۷۶۲
مرا بیپدر کرد با درد و غم
۱٬۷۶۳
تو از درد و سختی رهانیدیم
۱٬۷۶۴
همی تاج را پرورانیدیم
۱٬۷۶۵
زمین و زمان پیش من بنده شد
۱٬۷۶۶
جهانی ز گنج من آگنده شد
۱٬۷۶۷
سپاس از تو دارم نه از انجمن
۱٬۷۶۸
یکی جان رستم تو مستان ز من
۱٬۷۶۹
بزد اسپ و زان جایگه بازگشت
۱٬۷۷۰
بران پیل وان بستگان برگذشت
۱٬۷۷۱
بسی آفرین کرد بر پهلوان
۱٬۷۷۲
که او باد شادان و روشنروان
۱٬۷۷۳
بایوان شد و نامه پاسخ نوشت
۱٬۷۷۴
بباغ بزرگی درختی بکشت
۱٬۷۷۵
نخست آفرین کرد بر کردگار
۱٬۷۷۶
کزو بود روشن دل و بختیار
۱٬۷۷۷
خداوند ناهید و گردان سپهر
۱٬۷۷۸
کزویست پرخاش و آرام و مهر
۱٬۷۷۹
سپهری برین گونه بر پای کرد
۱٬۷۸۰
شب و روز را گیتی آرای کرد
۱٬۷۸۱
یکی را چنین تیرهبخت آفرید
۱٬۷۸۲
یکی را سزاوار تخت آفرید
۱٬۷۸۳
غم و شادمانی ز یزدان شناس
۱٬۷۸۴
کزویست هر گونه بر ما سپاس
۱٬۷۸۵
رسید آنچ دادی بدین بارگاه
۱٬۷۸۶
اسیران و پیلان و تخت و کلاه
۱٬۷۸۷
هیونان بسیار و افگندنی
۱٬۷۸۸
ز پوشیدنی هم ز گستردنی
۱٬۷۸۹
همه آلت ناز و سورست و بزم
۱٬۷۹۰
بپیش تو زین سان که آید برزم
۱٬۷۹۱
مگر آنکسی کش سرآید بپیش
۱٬۷۹۲
بدین گونه سیر آید از جان خویش
۱٬۷۹۳
وزان رنج بردن ز توران سپاه
۱٬۷۹۴
شب و روز بودن به آوردگاه
۱٬۷۹۵
ز کارت خبر بد مرا روز و شب
۱٬۷۹۶
گشاده نکردم به بیگانه لب
۱٬۷۹۷
شب و روز بر پیش یزدان پاک
۱٬۷۹۸
نوان بودم و دل شده چاک چاک
۱٬۷۹۹
کسی را که رستم بود پهلوان
۱٬۸۰۰
سزد گر بماند همیشه جوان
۱٬۸۰۱
پرستنده چون تو ندارد سپهر
۱٬۸۰۲
ز تو بخت هرگز مبراد مهر
۱٬۸۰۳
نویسنده پردخته شد ز آفرین
۱٬۸۰۴
نهاد از بر نامه خسرو نگین
۱٬۸۰۵
بفرمود تا خلعت آراستند
۱٬۸۰۶
ستام و کمرها بپیراستند
۱٬۸۰۷
صد از جعد مویان زرین کمر
۱٬۸۰۸
صد اسپ گرانمایه با زین زر
۱٬۸۰۹
صد اشتر همه بار دیبای چین
۱٬۸۱۰
صد اشتر ز افگندنی هم چنین
۱٬۸۱۱
ز یاقوت رخشان دو انگشتری
۱٬۸۱۲
ز خوشاب و در افسری بر سری
۱٬۸۱۳
ز پوشیدن شاه دستی بزر
۱٬۸۱۴
همان یاره و طوق و زرین کمر
۱٬۸۱۵
سران را همه هدیهها ساختند
۱٬۸۱۶
یکی گنج زین سان بپرداختند
۱٬۸۱۷
فریبرز با تاج و گرز و درفش
۱٬۸۱۸
یکی تخت زرین و زرینه کفش
۱٬۸۱۹
فرستاد و فرمود تا بازگشت
۱٬۸۲۰
از ایران بسوی سپهبد گذشت
۱٬۸۲۱
چنین گفت کز جنگ افراسیاب
۱٬۸۲۲
نه آرام باید نه خورد و نه خواب
۱٬۸۲۳
مگر کان سر شهریار گزند
۱٬۸۲۴
بخم کمند تو آید ببند
۱٬۸۲۵
فریبرز برگشت زان بارگاه
۱٬۸۲۶
بکام دل شاه ایران سپاه
۱٬۸۲۷
پس آگاهی آمد بافراسیاب
۱٬۸۲۸
که آتش برآمد ز دریای آب
۱٬۸۲۹
ز کاموس و منشور و خاقان چین
۱٬۸۳۰
شکستی نو آمد بتوران زمین
۱٬۸۳۱
از ایران یکی لشکر آمد بجنگ
۱٬۸۳۲
که شد چرخ گردنده را راه تنگ
۱٬۸۳۳
چهل روز یکسان همی جنگ بود
۱٬۸۳۴
شب و روز گیتی بیک رنگ بود
۱٬۸۳۵
ز گرد سواران نبود آفتاب
۱٬۸۳۶
چو بیدار بخت اندر آمد بخواب
۱٬۸۳۷
سرانجام زان لشکر بیشمار
۱٬۸۳۸
سواری نماند از در کارزار
۱٬۸۳۹
بزرگان و آن نامور مهتران
۱٬۸۴۰
ببستند یکسر ببند گران
۱٬۸۴۱
بخواری فگندند بر پشت پیل
۱٬۸۴۲
سپه بود گرد آمده بر دو میل
۱٬۸۴۳
ز کشته چنان بد که در رزمگاه
۱٬۸۴۴
کسی را نبد جای رفتن براه
۱٬۸۴۵
وزین روی پیران براه ختن
۱٬۸۴۶
بشد با یکی نامدار انجمن
۱٬۸۴۷
کشانی و شگنی و وهری نماند
۱٬۸۴۸
که منشور شمشیر رستم نخواند
۱٬۸۴۹
وزین روی تنگ اندر آمد سپاه
۱٬۸۵۰
بپیش اندرون رستم کینهخواه
۱٬۸۵۱
گر آیند زی ما برزم آن گروه
۱٬۸۵۲
شود کوه هامون و هامون چو کوه
۱٬۸۵۳
چو افراسیاب این سخنها شنود
۱٬۸۵۴
دلش گشت پر درد و سر پر ز دود
۱٬۸۵۵
همه موبدان و ردان را بخواند
۱٬۸۵۶
ز کار گذشته فراوان براند
۱٬۸۵۷
کز ایران یکی لشکری جنگجوی
۱٬۸۵۸
بدان نامداران نهادست روی
۱٬۸۵۹
شکسته شدست آن سپاه گران
۱٬۸۶۰
چنان ساز و آن لشکر بیکران
۱٬۸۶۱
ز اندوه کاموس و خاقان چین
۱٬۸۶۲
ببستند گفتی مرا بر زمین
۱٬۸۶۳
سپاهی چنان بسته و خسته شد
۱٬۸۶۴
دو بهره ز گردنکشان بسته شد
۱٬۸۶۵
بایران کشیدند بر پشت پیل
۱٬۸۶۶
زمین پر ز خون بود تا چند میل
۱٬۸۶۷
چه سازیم و این را چه درمان کنیم
۱٬۸۶۸
نشاید که این بر دل آسان کنیم
۱٬۸۶۹
گر ایدونک رستم بود پیش رو
۱٬۸۷۰
نماند برین بوم و بر خار و خو
۱٬۸۷۱
که من دستبرد ورا دیدهام
۱٬۸۷۲
ز کار آگهان نیز بشنیدهام
۱٬۸۷۳
که او با بزرگان ایران زمین
۱٬۸۷۴
چه کردست از نیکوی روز کین
۱٬۸۷۵
چه کردست با شاه مازندران
۱٬۸۷۶
ز گرزش چه آمد بران مهتران
۱٬۸۷۷
گرانمایگان پاسخ آراستند
۱٬۸۷۸
همه یکسر از جای برخاستند
۱٬۸۷۹
که گر نامداران سقلاب و چین
۱٬۸۸۰
بایران همی رزم جستند و کین
۱٬۸۸۱
نه از لشکر ما کسی کم شدست
۱٬۸۸۲
نه این کشور از خون دمادم شدست
۱٬۸۸۳
ز رستم چرا بیم داری همی
۱٬۸۸۴
چنین کام دشمن بخاری همی
۱٬۸۸۵
ز مادر همه مرگ را زادهایم
۱٬۸۸۶
میان تا ببستیم نگشادهایم
۱٬۸۸۷
اگر خاک ما را بپی بسپرند
۱٬۸۸۸
ازین کردهٔ خویش کیفر برند
۱٬۸۸۹
بکین گر ببندیم زین پس میان
۱٬۸۹۰
نماند کسی زنده ز ایرانیان
۱٬۸۹۱
ز پرمایگان شاه پاسخ شنید
۱٬۸۹۲
ز لشکر زبانآوری برگزید
۱٬۸۹۳
دلیران و گردنکشان را بخواند
۱٬۸۹۴
ز خواب و ز آرام و خوردن بماند
۱٬۸۹۵
در گنج بگشاد و دینار داد
۱٬۸۹۶
روان را بخون دل آهار داد
۱٬۸۹۷
چنان شد ز گردان جنگی زمین
۱٬۸۹۸
که گفتی سپهر اندر آمد بکین
۱٬۸۹۹
چو این بند بد را سر آمد کلید
۱٬۹۰۰
فریبرز نزدیک رستم رسید
۱٬۹۰۱
بدل شاد با خلعت شهریار
۱٬۹۰۲
بدو اندرون تاج گوهر نگار
۱٬۹۰۳
ازان شادمان شد گو پیلتن
۱٬۹۰۴
بزرگان لشکر شدند انجمن
۱٬۹۰۵
گرفتند بر پهلوان آفرین
۱٬۹۰۶
که آباد بادا برستم زمین
۱٬۹۰۷
بدو جان شاه جهان شاد باد
۱٬۹۰۸
بر و بوم ایرانش آباد باد
۱٬۹۰۹
همه مر ترا چاکر و بندهایم
۱٬۹۱۰
بفرمان و رایت سرافگندهایم
۱٬۹۱۱
وزان جایگه شاد لشکر براند
۱٬۹۱۲
بیامد بسغد و دو هفته بماند
۱٬۹۱۳
بنخچیر گور و بمی دست برد
۱٬۹۱۴
ازین گونه یک چند خورد و شمرد
۱٬۹۱۵
وزان جایگه لشکر اندر کشید
۱٬۹۱۶
بیک منزلی بر یکی شهر دید
۱٬۹۱۷
کجا نام آن شهر بیداد بود
۱٬۹۱۸
دژی بود وز مردم آباد بود
۱٬۹۱۹
همه خوردنیشان ز مردم بدی
۱٬۹۲۰
پری چهرهای هر زمان گم بدی
۱٬۹۲۱
بخوان چنان شهریار پلید
۱٬۹۲۲
نبودی جز از کودک نارسید
۱٬۹۲۳
پرستندگانی که نیکو بدی
۱٬۹۲۴
به دیدار و بالا بیآهو بدی
۱٬۹۲۵
از آن ساختندی بخوان بر خورش
۱٬۹۲۶
بدین گونه بد شاه را پرورش
۱٬۹۲۷
تهمتن بفرمود تا سه هزار
۱٬۹۲۸
زرهدار بر گستوان ور سوار
۱٬۹۲۹
بدان دژ فرستاد با گستهم
۱٬۹۳۰
دو گرد خردمند با اوبهم
۱٬۹۳۱
مرین مرد را نام کافور بود
۱٬۹۳۲
که او را بران شهر منشور بود
۱٬۹۳۳
بپوشید کافور خفتان جنگ
۱٬۹۳۴
همه شهر با او بسان پلنگ
۱٬۹۳۵
کمندافگن و زورمندان بدند
۱٬۹۳۶
بزرم اندرون پیل دندان بدند
۱٬۹۳۷
چو گستهم گیتی بران گونه دید
۱٬۹۳۸
جهان در کف دیو وارونه دید
۱٬۹۳۹
بفرمود تا تیر باران کنند
۱٬۹۴۰
بریشان کمین سواران کنند
۱٬۹۴۱
چنین گفت کافور با سرکشان
۱٬۹۴۲
که سندان نگیرد ز پیکان نشان
۱٬۹۴۳
همه تیغ و گرز و کمند آورید
۱٬۹۴۴
سر سرکشان را ببند آورید
۱٬۹۴۵
زمانی بران سان برآویختند
۱٬۹۴۶
که آتش ز دریا برانگیختند
۱٬۹۴۷
فراوان ز ایرانیان کشته شد
۱٬۹۴۸
بسر بر سپهر بلا گشته شد
۱٬۹۴۹
ببیژن چنین گفت گستهم زود
۱٬۹۵۰
که لختی عنانت بباید بسود
۱٬۹۵۱
برستم بگویی که چندین مایست
۱٬۹۵۲
بجنبان عنان با سواری دویست
۱٬۹۵۳
بشد بیژن گیو برسان باد
۱٬۹۵۴
سخن بر تهمتن همه کرد یاد
۱٬۹۵۵
گران کرد رستم زمانی رکیب
۱٬۹۵۶
ندانست لشکر فراز از نشیب
۱٬۹۵۷
بدانسان بیامد بدان رزمگاه
۱٬۹۵۸
که باد اندر آید ز کوه سیاه
۱٬۹۵۹
فراوان ز ایرانیان کشته دید
۱٬۹۶۰
بسی سرکش از جنگ برگشته دید
۱٬۹۶۱
بکافور گفت ای سگ بدگهر
۱٬۹۶۲
کنون رزم و رنج تو آمد بسر
۱٬۹۶۳
یکی حمله آورد کافور سخت
۱٬۹۶۴
بران بارور خسروانی درخت
۱٬۹۶۵
بینداخت تیغی بکردار تیر
۱٬۹۶۶
که آید مگر بر یل شیرگیر
۱٬۹۶۷
بپیش اندر آورد رستم سپر
۱٬۹۶۸
فرو ماند کافور پرخاشخر
۱٬۹۶۹
کمندی بینداخت بر سوی طوس
۱٬۹۷۰
بسی کرد رستم برو بر فسوس
۱٬۹۷۱
عمودی بزد بر سرش پور زال
۱٬۹۷۲
که بر هم شکستش سر و ترگ و یال
۱٬۹۷۳
چنین تا در دژ یکی حمله برد
۱٬۹۷۴
بزرگان نبودند پیدا ز خرد
۱٬۹۷۵
در دژ ببستند وز باره تیز
۱٬۹۷۶
برآمد خروشیدن رستخیز
۱٬۹۷۷
بگفتند کای مرد بازور و هوش
۱٬۹۷۸
برین گونه با ما بکینه مکوش
۱٬۹۷۹
پدر نام تو چون بزادی چه کرد
۱٬۹۸۰
کمندافگنی گر سپهر نبرد
۱٬۹۸۱
دریغست رنج اندرین شارستان
۱٬۹۸۲
که داننده خواند ورا کارستان
۱٬۹۸۳
چو تور فریدون ز ایران براند
۱٬۹۸۴
ز هر گونه دانندگان را بخواند
۱٬۹۸۵
یکی باره افگند زین گونه پی
۱٬۹۸۶
ز سنگ و ز خشت و ز چوب و ز نی
۱٬۹۸۷
برآودر ازینسان بافسون و رنج
۱٬۹۸۸
بپالود رنج و تهی کرد گنج
۱٬۹۸۹
بسی رنج بردند مردان مرد
۱٬۹۹۰
کزین بارهٔ دژ برآرند گرد
۱٬۹۹۱
نبدکس بدین شارستان پادشا
۱٬۹۹۲
بدین رنج بردن نیارد بها
۱٬۹۹۳
سلیحست و ایدر بسی خوردنی
۱٬۹۹۴
بزیر اندرون راه آوردنی
۱٬۹۹۵
اگر سالیان رنج و رزم آوری
۱٬۹۹۶
نباشد بدستت جز از داوری
۱٬۹۹۷
نیاید برین باره بر منجنیق
۱٬۹۹۸
از افسون سلم و دم جاثلیق
۱٬۹۹۹
چو بشنید رستم پر اندیشه شد
۲٬۰۰۰
دلش از غم و درد چون بیشه شد
۲٬۰۰۱
یکی رزم کرد آن نه بر آرزوی
۲٬۰۰۲
سپاه اندر آورد بر چار سوی
۲٬۰۰۳
بیک روی گودرز و یک روی طوس
۲٬۰۰۴
پس پشت او پیل با بوق و کوس
۲٬۰۰۵
بیک روی بر لشکر زابلی
۲٬۰۰۶
زرهدار با خنجر کابلی
۲٬۰۰۷
چو آن دید دستم کمان برگرفت
۲٬۰۰۸
همه دژ بدو ماند اندر شگفت
۲٬۰۰۹
هر آنکس که از باره سر بر زدی
۲٬۰۱۰
زمانه سرش را بهم در زدی
۲٬۰۱۱
ابا مغز پیکان همی راز گفت
۲٬۰۱۲
ببدسازگاری همی گشت جفت
۲٬۰۱۳
بن باره زان پس بکندن گرفت
۲٬۰۱۴
ز دیوار مردم فگندن گرفت
۲٬۰۱۵
ستونها نهادند زیر اندرش
۲٬۰۱۶
بیالود نفط سیاه از برش
۲٬۰۱۷
چو نیمی ز دیوار دژکنده شد
۲٬۰۱۸
بچوب اندر آتش پراگنده شد
۲٬۰۱۹
فرود آمد آن بارهٔ تور گرد
۲٬۰۲۰
ز هر سو سپاه اندر آمد بگرد
۲٬۰۲۱
بفرمود رستم که جنگ آورید
۲٬۰۲۲
کمانها و تیر خدنگ آورید
۲٬۰۲۳
گوان از پی گنج و فرزند خویش
۲٬۰۲۴
همان از پی بوم و پیوند خویش
۲٬۰۲۵
همه سر بدادند یکسر بباد
۲٬۰۲۶
گرامیتر آنکو ز مادر نزاد
۲٬۰۲۷
دلیران پیاده شدند آن زمان
۲٬۰۲۸
سپرهای چینی و تیر و کمان
۲٬۰۲۹
برفتند با نیزهداران بهم
۲٬۰۳۰
بپیش اندرون بیژن و گستهم
۲٬۰۳۱
دم آتش تیز و باران تیر
۲٬۰۳۲
هزیمت بود زان سپس ناگزیر
۲٬۰۳۳
چو از بارهٔ دژ بیرون شدند
۲٬۰۳۴
گریزان گریزان بهامون شدند
۲٬۰۳۵
در دژ ببست آن زمان جنگجوی
۲٬۰۳۶
بتاراج و کشتن نهادند روی
۲٬۰۳۷
چه مایه بکشتند و چندی اسیر
۲٬۰۳۸
ببردند زان شهر برنا و پیر
۲٬۰۳۹
بسی سیم و زر و گرانمایه چیز
۲٬۰۴۰
ستور و غلام و پرستار نیز
۲٬۰۴۱
تهمتن بیامد سر و تن بشست
۲٬۰۴۲
بپیش جهانداور آمد نخست
۲٬۰۴۳
ز پیروز گشتن نیایش گرفت
۲٬۰۴۴
جهان آفرین را ستایش گرفت
۲٬۰۴۵
بایرانیان گفت با کردگار
۲٬۰۴۶
بیامد نهانی هم از آشکار
۲٬۰۴۷
بپیروزی اندر نیایش کنید
۲٬۰۴۸
جهان آفرین را ستایش کنید
۲٬۰۴۹
بزرگان بپیش جهانآفرین
۲٬۰۵۰
نیایش گرفتند سر بر زمین
۲٬۰۵۱
چو از پاک یزدان بپرداختند
۲٬۰۵۲
بران نامدار آفرین ساختند
۲٬۰۵۳
که هر کس که چون تو نباشد بجنگ
۲٬۰۵۴
نشستن به آید بنام و بننگ
۲٬۰۵۵
تن پیل داری و چنگال شیر
۲٬۰۵۶
زمانی نباشی ز پیگار سیر
۲٬۰۵۷
تهمتن چنین گفت کین زور و فر
۲٬۰۵۸
یکی خلعتی باشد از دادگر
۲٬۰۵۹
شما سربسر بهره دارید زین
۲٬۰۶۰
نه جای گلهست از جهان آفرین
۲٬۰۶۱
بفرمود تا گیو با ده هزار
۲٬۰۶۲
سپردار و بر گستوان ور سوار
۲٬۰۶۳
شود تازیان تا بمرز ختن
۲٬۰۶۴
نماند که ترکان شوند انجمن
۲٬۰۶۵
چو بنمود شب جعد زلف سیاه
۲٬۰۶۶
از اندیشه خمیده شد پشت ماه
۲٬۰۶۷
بشد گیو با آن سواران جنگ
۲٬۰۶۸
سه روز اندر آن تاختن شد درنگ
۲٬۰۶۹
بدانگه که خورشید بنمود تاج
۲٬۰۷۰
برآمد نشست از بر تخت عاج
۲٬۰۷۱
ز توران بیامد سرافراز گیو
۲٬۰۷۲
گرفته بسی نامداران نیو
۲٬۰۷۳
بسی خوب چهر بتان طراز
۲٬۰۷۴
گرانمایه اسپان و هرگونه ساز
۲٬۰۷۵
فرستاد یک نیمه نزدیک شاه
۲٬۰۷۶
ببخشید دیگر همه بر سپاه
۲٬۰۷۷
وزان پس چو گودرز و چون طوس و گیو
۲٬۰۷۸
چو گستهم و شیدوش و فرهاد نیو
۲٬۰۷۹
ابا بیژن گیو برخاستند
۲٬۰۸۰
یکی آفرین نو آراستند
۲٬۰۸۱
چنین گفت گودرز کای سرفراز
۲٬۰۸۲
جهان را بمهر تو آمد نیاز
۲٬۰۸۳
نشاید که بیآفرین تو لب
۲٬۰۸۴
گشاییم زین پس بروز و بشب
۲٬۰۸۵
کسی کو بپیمود روی زمین
۲٬۰۸۶
جهان دید و آرام و پرخاش و کین
۲٬۰۸۷
بیک جای زین بیش لشکر ندید
۲٬۰۸۸
نه از موبد سالخورده شنید
۲٬۰۸۹
ز شاهان و پیلان وز تخت عاج
۲٬۰۹۰
ز مردان و اسپان و از گنج و تاج
۲٬۰۹۱
ستاره بدان دشت نظاره بود
۲٬۰۹۲
که این لشکر از جنگ بیچاره بود
۲٬۰۹۳
بگشتیم گرد دژ ایدر بسی
۲٬۰۹۴
ندیدیم جز کینه درمان کسی
۲٬۰۹۵
که خوشان بدیم از دم اژدها
۲٬۰۹۶
کمان تو آورد ما را رها
۲٬۰۹۷
توی پشت ایران و تاج سران
۲٬۰۹۸
سزاوار و ما پیش تو کهتران
۲٬۰۹۹
مکافات این کار یزدان کند
۲٬۱۰۰
که چهر تو همواره خندان کند
۲٬۱۰۱
بپاداش تو نیستمان دسترس
۲٬۱۰۲
زبانها پر از آفرینست و بس
۲٬۱۰۳
بزرگیت هر روز بافزون ترست
۲٬۱۰۴
هنرمند رخش تو صد لشکرست
۲٬۱۰۵
تهمتن بریشان گرفت آفرین
۲٬۱۰۶
که آباد بادا بگردان زمین
۲٬۱۰۷
مرا پشت ز آزادگانست راست
۲٬۱۰۸
دل روشنم بر زبانم گواست
۲٬۱۰۹
ازان پس چنین گفت کایدر سه روز
۲٬۱۱۰
بباشیم شادان و گیتی فروز
۲٬۱۱۱
چهارم سوی جنگ افراسیاب
۲٬۱۱۲
برانیم و آتش برآریم ز آب
۲٬۱۱۳
همه نامداران بگفتار اوی
۲٬۱۱۴
ببزم و بخوردند نهادند روی
۲٬۱۱۵
پس آگاهی آمد بافراسیاب
۲٬۱۱۶
که بوم و بر از دشمنان شد خراب
۲٬۱۱۷
دلش زان سخن پر ز تیمار شد
۲٬۱۱۸
همه پرنیان بر تنش خار شد
۲٬۱۱۹
بدل گفت پیگار او کار کیست
۲٬۱۲۰
سپاهست بسیار و سالار کیست
۲٬۱۲۱
گر آنست رستم که من دیدهام
۲٬۱۲۲
بسی از نبردش بپیچیدهام
۲٬۱۲۳
بپیچید وزان پس به آواز گفت
۲٬۱۲۴
که با او که داریم در جنگ جفت
۲٬۱۲۵
یکی کودکی بود برسان نی
۲٬۱۲۶
که من لشکر آورده بودم بری
۲٬۱۲۷
بیامد تن من ز زین برگرفت
۲٬۱۲۸
فرو ماند زان لشکر اندر شگفت
۲٬۱۲۹
چنین گفت لشکر بافراسیاب
۲٬۱۳۰
که چندین سر از جنگ رستم متاب
۲٬۱۳۱
تو آنی که از خاک آوردگاه
۲٬۱۳۲
همی جوش خون اندر آری بماه
۲٬۱۳۳
سلیحست بسیار و مردان جنگ
۲٬۱۳۴
دل از کار رستم چه داری بتنگ
۲٬۱۳۵
ز جنگ سواری تو غمگین مشو
۲٬۱۳۶
نگه کن بدین نامداران نو
۲٬۱۳۷
چنان دان که او یکسر از آهنست
۲٬۱۳۸
اگر چه دلیرست هم یک تنست
۲٬۱۳۹
سخنهای کوتاه زو شد دراز
۲٬۱۴۰
تو با لشکری چارهٔ او را بساز
۲٬۱۴۱
سرش را ز زین اندرآور بخاک
۲٬۱۴۲
ازان پس خود از شاه ایران چه باک
۲٬۱۴۳
نه کیخسرو آباد ماند نه گنج
۲٬۱۴۴
نداریم این زرم کردن برنج
۲٬۱۴۵
نگه کن بدین لشکر نامدار
۲٬۱۴۶
جوانان و شایستهٔ کارزار
۲٬۱۴۷
ز بهر بر و بوم و پیوند خویش
۲٬۱۴۸
زن و کودک خرد و فرزند خویش
۲٬۱۴۹
همه سربسر تن بکشتن دهیم
۲٬۱۵۰
به آید که گیتی بدشمن دهیم
۲٬۱۵۱
چو بشنید افراسیاب این سخن
۲٬۱۵۲
فراموش کرد آن نبرد کهن
۲٬۱۵۳
بفرمود تا لشکر آراستند
۲٬۱۵۴
بکین نو از جای برخاستند
۲٬۱۵۵
ز بوم نیاکان وز شهر خویش
۲٬۱۵۶
یکی تازه اندیشه بنهاد پیش
۲٬۱۵۷
چنین داد پاسخ که من ساز جنگ
۲٬۱۵۸
بپیش آورم چون شود کار تنگ
۲٬۱۵۹
نمانم که کیخسرو از تخت خویش
۲٬۱۶۰
شود شاد و پدرام از بخت خویش
۲٬۱۶۱
سر زابلی را بروز نبرد
۲٬۱۶۲
بچنگ دراز اندر آرم بگرد
۲٬۱۶۳
برو سرکشان آفرین خواندند
۲٬۱۶۴
سرافراز را سوی کین خواندند
۲٬۱۶۵
که جاوید و شادان و پیروز باش
۲٬۱۶۶
بکام دلت گیتی افروز باش
۲٬۱۶۷
سپهبد بسی جنگها دیده بود
۲٬۱۶۸
ز هر کار بهری پسندیده بود
۲٬۱۶۹
یکی شیر دل بود فرغار نام
۲٬۱۷۰
قفس دیده و جسته چندی ز دام
۲٬۱۷۱
ز بیگانگان جای پردخته کرد
۲٬۱۷۲
بفرغار گفت ای گرانمایه مرد
۲٬۱۷۳
هم اکنون برو سوی ایران سپاه
۲٬۱۷۴
نگه کن بدین رستم رزمخواه
۲٬۱۷۵
سواران نگه کن که چنداند و چون
۲٬۱۷۶
که دارد برین بوم و بر رهنمون
۲٬۱۷۷
وزان نامداران پرخاشجوی
۲٬۱۷۸
ببینی که چنداند و بر چند روی
۲٬۱۷۹
ز گردان پهلومنش چند مرد
۲٬۱۸۰
که آورد سازند روز نبرد
۲٬۱۸۱
چو فرغار برگشت و آمد براه
۲٬۱۸۲
بکارآگهی شد بایران سپاه
۲٬۱۸۳
غمی شد دل مرد پرخاشجوی
۲٬۱۸۴
ببیگانگان ایچ ننمود روی
۲٬۱۸۵
فرستاد و فرزند را پیش خواند
۲٬۱۸۶
بسی راز بایسته با او براند
۲٬۱۸۷
بشیده چنین گفت کای پر خرد
۲٬۱۸۸
سپاه تو تیمار تو کی خورد
۲٬۱۸۹
چنین دان که این لشکر بیشمار
۲٬۱۹۰
که آمد برین مرز چندین هزار
۲٬۱۹۱
سپهدارشان رستم شیر دل
۲٬۱۹۲
که از خاک سازد بشمشیر گل
۲٬۱۹۳
گو پیلتن رستم زابلیست
۲٬۱۹۴
ببین تا مر او را هم آورد کیست
۲٬۱۹۵
چو کاموس و منشور و خاقان چین
۲٬۱۹۶
گهار و چو گرگوی با آفرین
۲٬۱۹۷
دگر کندر و شنگل آن شاه هند
۲٬۱۹۸
سپاهی ز کشمیر تا پیش سند
۲٬۱۹۹
بنیروی این رستم شیر گیر
۲٬۲۰۰
بکشتند و بردند چندی اسیر
۲٬۲۰۱
چهل روز بالشکر آویز بود
۲٬۲۰۲
گهی رزم و گه بزم و پرهیز بود
۲٬۲۰۳
سرانجام رستم بخم کمند
۲٬۲۰۴
ز پیل اندر آورد و بنهاد بند
۲٬۲۰۵
سواران و گردان هر کشوری
۲٬۲۰۶
ز هر سو که بود از بزرگان سری
۲٬۲۰۷
بدین کشور آمد کنون زین نشان
۲٬۲۰۸
همان تاجداران گردنکشان
۲٬۲۰۹
من ایدر نمانم بسی گنج و تخت
۲٬۲۱۰
که گردان شدست اندرین کار سخت
۲٬۲۱۱
کنون هرچ گنجست و تاج و کمر
۲٬۲۱۲
همان طوق زرین و زرین سپر
۲٬۲۱۳
فرستم همه سوی الماس رود
۲٬۲۱۴
نه هنگام جامست و بزم و سرود
۲٬۲۱۵
هراسانم از رستم تیز چنگ
۲٬۲۱۶
تن آسان که باشد بکام نهنگ
۲٬۲۱۷
بمردم نماند بروز نبرد
۲٬۲۱۸
نپیچد ز بیم و ننالد ز درد
۲٬۲۱۹
ز نیزه نترسد نه از تیغ تیز
۲٬۲۲۰
برآرد ز دشمن همی رستخیز
۲٬۲۲۱
تو گفتی که از روی وز آهنست
۲٬۲۲۲
نه مردم نژادست کهرمنست
۲٬۲۲۳
سلیحست چندان برو روز کین
۲٬۲۲۴
که سیر آمد از بار پشت زمین
۲٬۲۲۵
زره دارد و جوشن و خود و گبر
۲٬۲۲۶
بغرد بکردار غرنده ابر
۲٬۲۲۷
نه برتابد آهنگ او ژنده پیل
۲٬۲۲۸
نه کشتی سلیحش بدریای نیل
۲٬۲۲۹
یکی کوه زیرش بکردار باد
۲٬۲۳۰
تو گویی که از باد دارد نژاد
۲٬۲۳۱
تگ آهوان دارد و هول شیر
۲٬۲۳۲
بناورد با شیر گردد دلیر
۲٬۲۳۳
سخن گوید ار زو کنی خواستار
۲٬۲۳۴
بدریا چو کشتی بود روز کار
۲٬۲۳۵
مرا با دلاور بسی بود جنگ
۲٬۲۳۶
یکی جوشنستش ز چرم پلنگ
۲٬۲۳۷
سلیحم نیامد برو کارگر
۲٬۲۳۸
بسی آزمودم بگرز و تبر
۲٬۲۳۹
کنون آزمون را یکی کارزار
۲٬۲۴۰
بسازیم تا چون بود روزگار
۲٬۲۴۱
گر ایدونک یزدان بود یارمند
۲٬۲۴۲
بگردد ببایست چرخ بلند
۲٬۲۴۳
نه آن شهر ماند نه آن شهریار
۲٬۲۴۴
سرآید مگر بر من این کارزار
۲٬۲۴۵
اگر دست رستم بود روز جنگ
۲٬۲۴۶
نسازم من ایدر فراوان درنگ
۲٬۲۴۷
شوم تا بدان روی دریای چین
۲٬۲۴۸
بدو مانم این مرز توران زمین
۲٬۲۴۹
بدو شیده گفت ای خردمند شاه
۲٬۲۵۰
انوشه بدی تا بود تاج و گاه
۲٬۲۵۱
ترا فر و برزست و مردانگی
۲٬۲۵۲
نژاد و دل و بخت و فرزانگی
۲٬۲۵۳
نباید ترا پند آموزگار
۲٬۲۵۴
نگه کن بدین گردش روزگار
۲٬۲۵۵
چو پیران و هومان و فرشیدورد
۲٬۲۵۶
چو کلباد و نستیهن شیر مرد
۲٬۲۵۷
شکسته سلیح و گسسته دلند
۲٬۲۵۸
ز بیم وز غم هر زمان بگسلند
۲٬۲۵۹
تو بر باد این جنگ کشتی مران
۲٬۲۶۰
چو دانی که آمد سپاهی گران
۲٬۲۶۱
ز شاهان گیتی گزیده توی
۲٬۲۶۲
جهانجوی و هم کار دیده توی
۲٬۲۶۳
بجان و سر شاه توران سپاه
۲٬۲۶۴
بخورشید و ماه و بتخت و کلاه
۲٬۲۶۵
که از کار کاموس و خاقان چین
۲٬۲۶۶
دلم گشت پر خون و سر پر ز کین
۲٬۲۶۷
شب تیره بگشاد چشم دژم
۲٬۲۶۸
ز غم پشت ماه اندر آمد بخم
۲٬۲۶۹
جهان گشت برسان مشک سیاه
۲٬۲۷۰
چو فرغار برگشت ز ایران سپاه
۲٬۲۷۱
بیامد بنزدیک افراسیاب
۲٬۲۷۲
شب تیره هنگام آرام و خواب
۲٬۲۷۳
چنین گفت کز بارگاه بلند
۲٬۲۷۴
برفتم سوی رستم دیوبند
۲٬۲۷۵
سراپردهٔ سبز دیدم بزرگ
۲٬۲۷۶
سپاهی بکردار درنده گرگ
۲٬۲۷۷
یکی اژدهافش درفشی بپای
۲٬۲۷۸
نه آرام دارد تو گفتی نه جای
۲٬۲۷۹
فروهشته بر کوههٔ زین لگام
۲٬۲۸۰
بفتراک بر حلقهٔ خم خام
۲٬۲۸۱
بخیمه درون ژنده پیلی ژیان
۲٬۲۸۲
میان تنگ بسته به ببر بیان
۲٬۲۸۳
یکی بور ابرش به پیشش بپای
۲٬۲۸۴
تو گفتی همی اندر آید ز جای
۲٬۲۸۵
سپهدار چون طوس و گودرز و گیو
۲٬۲۸۶
فریبرز و شیدوش و گرگین نیو
۲٬۲۸۷
طلایه گرازست با گستهم
۲٬۲۸۸
که با بیژن گیو باشد بهم
۲٬۲۸۹
غمی شد ز گفتار فرغار شاه
۲٬۲۹۰
کس آمد بر پهلوان سپاه
۲٬۲۹۱
بیامد سپهدار پیران چو گرد
۲٬۲۹۲
بزرگان و مردان روز نبرد
۲٬۲۹۳
ز گفتار فرغار چندی بگفت
۲٬۲۹۴
که تا کیست با او به پیکار جفت
۲٬۲۹۵
بدو گفت پیران که ما را ز جنگ
۲٬۲۹۶
چه چارست جز جستن نام و ننگ
۲٬۲۹۷
چو پاسخ چنین یافت افراسیاب
۲٬۲۹۸
گرفت اندران کینه جستن شتاب
۲٬۲۹۹
بپیران بفرمود تا با سپاه
۲٬۳۰۰
بیاید بر رستم کینهخواه
۲٬۳۰۱
ز پیش سپهبد به بیرون کشید
۲٬۳۰۲
همی رزم را سوی هامون کشید
۲٬۳۰۳
خروش آمد از دشت و آوای کوس
۲٬۳۰۴
جهان شد ز گرد سپاه آبنوس
۲٬۳۰۵
سپه بود چندانک گفتی جهان
۲٬۳۰۶
همی گردد از گرد اسپان نهان
۲٬۳۰۷
تبیره زنان نعره برداشتند
۲٬۳۰۸
همی پیل بر پیل بگذاشتند
۲٬۳۰۹
از ایوان بدشت آمد افراسیاب
۲٬۳۱۰
همی کرد بر جنگ جستن شتاب
۲٬۳۱۱
بپیران بگفت آنچ بایست گفت
۲٬۳۱۲
که راز بزرگان بباید نهفت
۲٬۳۱۳
یکی نامه نزدیک پولادوند
۲٬۳۱۴
بیارای وز رای بگشای بند
۲٬۳۱۵
بگویش که ما را چه آمد بسر
۲٬۳۱۶
ازین نامور گرد پرخاشخر
۲٬۳۱۷
اگر یارمندست چرخ بلند
۲٬۳۱۸
بیاید بدین دشت پولادوند
۲٬۳۱۹
بسی لشکر از مرز سقلاب و چین
۲٬۳۲۰
نگونسار و حیران شدند اندرین
۲٬۳۲۱
سپاهست برسان کوه روان
۲٬۳۲۲
سپهدارشان رستم پهلوان
۲٬۳۲۳
سپهکش چو رستم سپهدار طوس
۲٬۳۲۴
بابر اندر اورده آوای کوس
۲٬۳۲۵
چو رستم بدست تو گردد تباه
۲٬۳۲۶
نیابد سپهر اندرین مرز راه
۲٬۳۲۷
همه مرز را رنج زویست و بس
۲٬۳۲۸
تو باش اندرین کار فریادرس
۲٬۳۲۹
گر او را بدست تو آید زمان
۲٬۳۳۰
شود رام روی زمین بیگمان
۲٬۳۳۱
من از پادشاهی آباد خویش
۲٬۳۳۲
نه برگیرم از رنج یک رنج بیش
۲٬۳۳۳
دگر نیمه دیهیم و گنج آن تست
۲٬۳۳۴
که امروز پیگار و رنج آن تست
۲٬۳۳۵
نهادند بر نامه بر مهر شاه
۲٬۳۳۶
چو برزد سر از برج خرچنگ ماه
۲٬۳۳۷
کمر بست شیده ز پیش پدر
۲٬۳۳۸
فرستاده او بود و تیمار بر
۲٬۳۳۹
بکردار آتش ز بیم گزند
۲٬۳۴۰
بیامد بنزدیک پولادوند
۲٬۳۴۱
برو آفرین کرد و نامه بداد
۲٬۳۴۲
همه کار رستم برو کرد یاد
۲٬۳۴۳
که رستم بیامد ز ایران بجنگ
۲٬۳۴۴
ابا او سپاهی بسان پلنگ
۲٬۳۴۵
ببند اندر آورد کاموس را
۲٬۳۴۶
چو خاقان و منشور و فرطوس را
۲٬۳۴۷
اسیران بسیار و پیلان رمه
۲٬۳۴۸
فرستاد یکسر بایران همه
۲٬۳۴۹
کنارنگ و جنگ آورانرا بخواند
۲٬۳۵۰
ز هر گونهای داستانها براند
۲٬۳۵۱
بدیشان بگفت انچ در نامه بود
۲٬۳۵۲
جهانگیر برنا و خودکامه بود
۲٬۳۵۳
بفرمود تا کوس بیرون برند
۲٬۳۵۴
سراپردهٔ او به هامون برند
۲٬۳۵۵
سپاه انجمن شد بکردار دیو
۲٬۳۵۶
برآمد ز گردان لشکر غریو
۲٬۳۵۷
درفش از پس و پیش پولادوند
۲٬۳۵۸
سپردار با ترکش و با کمند
۲٬۳۵۹
فرود آمد از کوه و بگذاشت آب
۲٬۳۶۰
بیامد بنزدیک افراسیاب
۲٬۳۶۱
پذیره شدندش یکایک سپاه
۲٬۳۶۲
تبیره برآمد ز درگاه شاه
۲٬۳۶۳
ببر در گرفتش جهاندیده مرد
۲٬۳۶۴
ز کار گذشته بسی یاد کرد
۲٬۳۶۵
بگفت آنک تیمار ترکان ز کیست
۲٬۳۶۶
سرانجام درمان این کار چیست
۲٬۳۶۷
خرامان بایوان خسرو شدند
۲٬۳۶۸
برای و باندیشهٔ نو شدند
۲٬۳۶۹
سخن راند هر گونه افراسیاب
۲٬۳۷۰
ز کار درنگ و ز بهر شتاب
۲٬۳۷۱
ز خون سیاوش که بر دست اوی
۲٬۳۷۲
چه آمد ز پرخاش وز گفت و گوی
۲٬۳۷۳
ز خاقان و منشور و کاموس گرد
۲٬۳۷۴
گذشته سخنها همه برشمرد
۲٬۳۷۵
بگفت آنک این رنجم از یک تنست
۲٬۳۷۶
که او را پلنگینه پیراهنست
۲٬۳۷۷
نیامد سلیحم بدو کارگر
۲٬۳۷۸
بران ببر و آن خود و چینی سپر
۲٬۳۷۹
بیابان سپردی و راه دراز
۲٬۳۸۰
کنون چارهٔ کار او را بساز
۲٬۳۸۱
پر اندیشه شد جان پولادوند
۲٬۳۸۲
که آن بند را چون شود کاربند
۲٬۳۸۳
چنین داد پاسخ بافراسیاب
۲٬۳۸۴
که در جنگ چندین نباید شتاب
۲٬۳۸۵
گر آنست رستم که مازندران
۲٬۳۸۶
تبه کرد و بستد بگرز گران
۲٬۳۸۷
بدرید پهلوی دیو سپید
۲٬۳۸۸
جگرگاه پولاد غندی و بید
۲٬۳۸۹
مرا نیست پایاب با جنگ اوی
۲٬۳۹۰
نیارم ببد کردن آهنگ اوی
۲٬۳۹۱
تن و جان من پیش رای تو باد
۲٬۳۹۲
همیشه خرد رهنمای تو باد
۲٬۳۹۳
من او را بر اندیشه دارم بجنگ
۲٬۳۹۴
بگردش بگردم بسان پلنگ
۲٬۳۹۵
تو لشکر برآغال بر لشکرش
۲٬۳۹۶
بانبوه تا خیره گردد سرش
۲٬۳۹۷
مگر چاره سازم و گر نی بدست
۲٬۳۹۸
بر و یال او را نشاید شکست
۲٬۳۹۹
ازو شاد شد جان افراسیاب
۲٬۴۰۰
می روشن آورد و چنگ و رباب
۲٬۴۰۱
بدانگه که شد مست پولادوند
۲٬۴۰۲
چنین گفت با او ببانگ بلند
۲٬۴۰۳
که من بر فریدون و ضحاک و جم
۲٬۴۰۴
خور و خواب و آرام کردم دژم
۲٬۴۰۵
برهمن بترسد ز آواز من
۲٬۴۰۶
وزین لشکر گردنافراز من
۲٬۴۰۷
من این زابلی را بشمشیر تیز
۲٬۴۰۸
برآوردگه بر کنم ریز ریز
۲٬۴۰۹
چو بنمود خورشید تابان درفش
۲٬۴۱۰
معصفر شد آن پرنیان بنفش
۲٬۴۱۱
تبیره برآمد ز درگاه شاه
۲٬۴۱۲
بابر اندر آمد خروش سپاه
۲٬۴۱۳
بپیش سپه بود پولادوند
۲٬۴۱۴
بتن زورمند و ببازو کمند
۲٬۴۱۵
چو صف برکشیدند هر دو سپاه
۲٬۴۱۶
هوا شد بنفش و زمین شد سیاه
۲٬۴۱۷
تهمتن بپوشید ببر بیان
۲٬۴۱۸
نشست از بر ژنده پیل ژیان
۲٬۴۱۹
برآشفت و بر میمنه حمله برد
۲٬۴۲۰
ز ترکان بیفگند بسیار گرد
۲٬۴۲۱
ازان پس غمی گشت پولادوند
۲٬۴۲۲
ز فتراک بگشاد پیچان کمند
۲٬۴۲۳
برآویخت با طوس چون پیل مست
۲٬۴۲۴
کمندی ببازوی گرزی بدست
۲٬۴۲۵
کمربند بگرفت و او را ز زین
۲٬۴۲۶
برآورد و آسان بزد بر زمین
۲٬۴۲۷
به پیگار او گیو چون بنگرید
۲٬۴۲۸
سر طوس نوذر نگونسار دید
۲٬۴۲۹
برانگیخت از جای شبدیز را
۲٬۴۳۰
تن و جان بیاراست آویز را
۲٬۴۳۱
برآویخت با دیو چون شیر نر
۲٬۴۳۲
زرهدار با گرزهٔ گاوسر
۲٬۴۳۳
کمندی بینداخت پولادوند
۲٬۴۳۴
سر گیو گرد اندر آمد دببند
۲٬۴۳۵
نگه کرد رهام و بیژن ز راه
۲٬۴۳۶
بدان زور و بالا و آن دستگاه
۲٬۴۳۷
برفتند تا دست پولادوند
۲٬۴۳۸
ببندند هر دو بخم کمند
۲٬۴۳۹
بزد دست پولاد بسیار هوش
۲٬۴۴۰
برانگیخت اسپ و برآمد خروش
۲٬۴۴۱
دو گرد از دلیران پر مایه را
۲٬۴۴۲
سرافراز و گرد و گرانمایه را
۲٬۴۴۳
بخاک اندر افگند و بسپرد خوار
۲٬۴۴۴
نظاره بران دشت چندان سوار
۲٬۴۴۵
بیامد بر اختر کاویان
۲٬۴۴۶
بخنجر بدو نیم کردش میان
۲٬۴۴۷
خروشی برآمد ز ایران سپاه
۲٬۴۴۸
نماند ایچ گرد اندر آوردگاه
۲٬۴۴۹
فریبرز و گودرز و گردنکشان
۲٬۴۵۰
گرفتند از آن دیو جنگی نشان
۲٬۴۵۱
بگفتند با رستم کینهخواه
۲٬۴۵۲
که پولادوند اندرین رزمگاه
۲٬۴۵۳
بزین بر یکی نامداری نماند
۲٬۴۵۴
ز گردان لشکر سواری نماند
۲٬۴۵۵
که نفگند بر خاک پولادوند
۲٬۴۵۶
بگرز و بخنجر بتیر و کمند
۲٬۴۵۷
همه رزمگه سربسر ماتمست
۲٬۴۵۸
بدین کار فریادرس رستمست
۲٬۴۵۹
ازان پس خروشیدن ناله خاست
۲٬۴۶۰
ز قلب و چپ لشکر و دست راست
۲٬۴۶۱
چو کم شد ز گودرز هر دو پسر
۲٬۴۶۲
بنالید با داور دادگر
۲٬۴۶۳
که چندین نبیره پسر داشتم
۲٬۴۶۴
همی سر ز خورشید بگذاشتم
۲٬۴۶۵
برزم اندرون پیش من کشته شد
۲٬۴۶۶
چنین اختر و روز من گشته شد
۲٬۴۶۷
جوانان و من زنده با پیر سر
۲٬۴۶۸
مرا شرم باد از کلاه و کمر
۲٬۴۶۹
کمر برگشاد و کله برگرفت
۲٬۴۷۰
خروشیدن و ناله اندر گرفت
۲٬۴۷۱
چو بشنید رستم دژم گشت سخت
۲٬۴۷۲
بلرزید برسان برگ درخت
۲٬۴۷۳
بیامد بنزدیک پولادوند
۲٬۴۷۴
ورا دید برسان کوه بلند
۲٬۴۷۵
سپه را همه بیشتر خسته دید
۲٬۴۷۶
وزان روی پرخاش پیوسته دید
۲٬۴۷۷
بدل گفت کین روز ما تیره گشت
۲٬۴۷۸
سرنامداران ما خیره گشت
۲٬۴۷۹
همانا که برگشت پرگار ما
۲٬۴۸۰
غنوده شد آن بخت بیدار ما
۲٬۴۸۱
بیفشارد ران رخش را تیز کرد
۲٬۴۸۲
برآشفت و آهنگ آویز کرد
۲٬۴۸۳
بدو گفت کای دیو ناسازگار
۲٬۴۸۴
ببینی کنون گردش روزگار
۲٬۴۸۵
چو آواز رستم بگردان رسید
۲٬۴۸۶
تهمتن یلان را پیاده بدید
۲٬۴۸۷
دژم گشته زو چار گرد دلیر
۲٬۴۸۸
چو گوران و دشمن بکردار شیر
۲٬۴۸۹
چنین گفت با کردگار جهان
۲٬۴۹۰
که ای برتر از آشکار و نهان
۲٬۴۹۱
مرا چشم اگر تیره گشتی بجنگ
۲٬۴۹۲
بهستی ز دیدار این روز تنگ
۲٬۴۹۳
کزین سان برآمد ز ایران غریو
۲٬۴۹۴
ز پیران و هومان وز نره دیو
۲٬۴۹۵
پیاده شده گیو و رهام و طوس
۲٬۴۹۶
چو بیژن که بر شیر کردی فسوس
۲٬۴۹۷
تبه گشته اسپ بزرگان بتیر
۲٬۴۹۸
بدین سان برآویخته خیره خیر
۲٬۴۹۹
بدو گفت پولادوند ای دلیر
۲٬۵۰۰
جهاندیده و نامبردار و شیر
۲٬۵۰۱
که بگریزد از پیش تو ژنده پیل
۲٬۵۰۲
ببینی کنون موج دریای نیل
۲٬۵۰۳
نگه کن کنون آتش جنگ من
۲٬۵۰۴
کمند و دل و زور و آهنگ من
۲٬۵۰۵
کزین پس نیابی ز شاهت نشان
۲٬۵۰۶
نه از نامداران و گردنکشان
۲٬۵۰۷
نبینی زمین زین سپس جز بخواب
۲٬۵۰۸
سپارم سپاهت بافراسیاب
۲٬۵۰۹
چنین گفت رستم بپولادوند
۲٬۵۱۰
که تا چند ازین بیم و نیرنگ و بند
۲٬۵۱۱
ز جنگ آوران تیز گویا مباد
۲٬۵۱۲
چو باشد دهد بیگمان سر بباد
۲٬۵۱۳
چو بشنید پولادوند این سخن
۲٬۵۱۴
بیاد آمدش گفتههای کهن
۲٬۵۱۵
که هر کو ببیداد جوید نبرد
۲٬۵۱۶
جگر خسته باز آید و روی زرد
۲٬۵۱۷
گر از دشمنت بد رسد گر ز دوست
۲٬۵۱۸
بد و نیک را داد دادن نکوست
۲٬۵۱۹
همان رستمست این که مازندران
۲٬۵۲۰
شب تیره بستد بگرز گران
۲٬۵۲۱
بدو گفت کای مرد رزم آزمای
۲٬۵۲۲
چه باشیم برخیره چندین بپای
۲٬۵۲۳
بگشتند وز دشت برخاست گرد
۲٬۵۲۴
دو پیل ژیان و دو شیر نبرد
۲٬۵۲۵
برانگیخت آن باره پولادوند
۲٬۵۲۶
بینداخت پس تاب داده کمند
۲٬۵۲۷
بدزدید یال آن نبرده سوار
۲٬۵۲۸
چو زین گونه پیوسته شد کارزار
۲٬۵۲۹
بزد تیغ و بند کمندش برید
۲٬۵۳۰
بجای آمد آن بند بد را کلید
۲٬۵۳۱
بپیچید زان پس سوی دست راست
۲٬۵۳۲
بدانست کان روز روز بلاست
۲٬۵۳۳
عمودی بزد بر سرش پیلتن
۲٬۵۳۴
که بشنید آواز او انجمن
۲٬۵۳۵
چنان تیره شد چشم پولادوند
۲٬۵۳۶
که دستش عنان را نبد کار بند
۲٬۵۳۷
تهمتن بران بد که مغز سرش
۲٬۵۳۸
ببیند پر از رنگ تیره برش
۲٬۵۳۹
چو پولادوند از بر زین بماند
۲٬۵۴۰
تهمتن جهان آفرین را بخواند
۲٬۵۴۱
که ای برتر از گردش روزگار
۲٬۵۴۲
جهاندار و بینا و پروردگار
۲٬۵۴۳
گرین گردش جنگ من داد نیست
۲٬۵۴۴
روانم بدان گیتی آباد نیست
۲٬۵۴۵
روا دارم از دست پولادوند
۲٬۵۴۶
روان مرا برگشاید ز بند
۲٬۵۴۷
ور افراسیابست بیدادگر
۲٬۵۴۸
تو مستان ز من دست و زور و هنر
۲٬۵۴۹
که گر من شوم کشته بر دست اوی
۲٬۵۵۰
بایران نماند یکی جنگجوی
۲٬۵۵۱
نه مرد کشاورز و نه پیشهور
۲٬۵۵۲
نه خاک و نه کشور نه بوم و نه بر
۲٬۵۵۳
بکشتی گرفتن نهادند روی
۲٬۵۵۴
دو گرد سرافراز و دو جنگجوی
۲٬۵۵۵
بپیمان که از هر دو روی سپاه
۲٬۵۵۶
بیاری نیاید کسی کینهخواه
۲٬۵۵۷
میان سپه نیم فرسنگ بود
۲٬۵۵۸
ستاره نظاره بران جنگ بود
۲٬۵۵۹
چو پولادوند و تهمتن بهم
۲٬۵۶۰
برآویختند آن دو شیر دژم
۲٬۵۶۱
همی دست سودند یک با دگر
۲٬۵۶۲
گرفته دو جنگی دوال کمر
۲٬۵۶۳
چو شیده بر و یال رستم بدید
۲٬۵۶۴
یکی باد سرد از جگر برکشید
۲٬۵۶۵
پدر را چنین گفت کین زورمند
۲٬۵۶۶
که خوانی ورا رستم دیوبند
۲٬۵۶۷
بدین برز بالا و این دست برد
۲٬۵۶۸
بخاک اندر آرد سر دیو گرد
۲٬۵۶۹
نبینی ز گردان ما جز گریز
۲٬۵۷۰
مکن خیره با چرخ گردان ستیز
۲٬۵۷۱
چنین گفت با شیده افراسیاب
۲٬۵۷۲
که شد مغز من زین سخن پرشتاب
۲٬۵۷۳
برو تا ببینی که پولادوند
۲٬۵۷۴
بکشتی همی چون کند دست بند
۲٬۵۷۵
چنین گفت شیده که پیمان شاه
۲٬۵۷۶
نه این بود با او بپیش سپاه
۲٬۵۷۷
چو پیمان شکن باشی و تیره مغز
۲٬۵۷۸
نیایید ز دست تو پیگار نغز
۲٬۵۷۹
تو این آب روشن مگردان سیاه
۲٬۵۸۰
که عیب آورد بر تو بر عیبخواه
۲٬۵۸۱
بدشنام بگشاد خسرو زبان
۲٬۵۸۲
برآشفت و شد با پسر بدگمان
۲٬۵۸۳
بدو گفت اگر دیو پولادوند
۲٬۵۸۴
ازین مرد بدخواه یابد گزند
۲٬۵۸۵
نماند بدین رزمگه زنده کس
۲٬۵۸۶
ترا از هنرها زیانست و بس
۲٬۵۸۷
عنان برگرایید و آمد چو شیر
۲٬۵۸۸
به آوردگاه دو مرد دلیر
۲٬۵۸۹
نگه کرد پیکار دو پیل مست
۲٬۵۹۰
درآورده بر یکدگر هر دو دست
۲٬۵۹۱
بپولاد گفت ای سرافراز شیر
۲٬۵۹۲
بکشتی گر آری مر او را بزیر
۲٬۵۹۳
بخنجر جگرگاه او را بکاف
۲٬۵۹۴
هنر باید از کار کردن نه لاف
۲٬۵۹۵
نگه کرد گیو اندر افراسیاب
۲٬۵۹۶
بدان خیره گفتار و چندان شتاب
۲٬۵۹۷
برانگیخت اسپ و برآمد دمان
۲٬۵۹۸
چو بشکست پیمان همی بدگمان
۲٬۵۹۹
برستم چنین گفت کای جنگجوی
۲٬۶۰۰
چه فرمان دهی کهتران را بگوی
۲٬۶۰۱
نگه کن به پیمان افراسیاب
۲٬۶۰۲
چو جای بلا دید و جای شتاب
۲٬۶۰۳
بیمد همی دل بیافروزدش
۲٬۶۰۴
بکشتی درون خنجر آموزدش
۲٬۶۰۵
بدو گفت رستم که جنگی منم
۲٬۶۰۶
بکشتی گرفتن درنگی منم
۲٬۶۰۷
شما را چرا بیم آید همی
۲٬۶۰۸
چرا دل به دو نیم آید همی
۲٬۶۰۹
اگر نیستتان جنگ را زور و دست
۲٬۶۱۰
دل من بخیره نباید شکست
۲٬۶۱۱
گر ایدونک این جادوی بیخرد
۲٬۶۱۲
ز پیمان یزدان همی بگذرد
۲٬۶۱۳
شما را ز پیمان شکستن چه باک
۲٬۶۱۴
گر او ریخت بر تارک خویش خاک
۲٬۶۱۵
من آکنون سر دیو پولادوند
۲٬۶۱۶
بخاک اندر آرم ز چرخ بلند
۲٬۶۱۷
وزان پس بیازید چون شیر چنگ
۲٬۶۱۸
گرفت آن بر و یال جنگی نهنگ
۲٬۶۱۹
بگردن برآورد و زد بر زمین
۲٬۶۲۰
همی خواند بر کردگار افرین
۲٬۶۲۱
خروشی بر آمد ز ایران سپاه
۲٬۶۲۲
تبیره زنان برگرفتند راه
۲٬۶۲۳
بابر اندر آمد دم کرنای
۲٬۶۲۴
خروشیدن نای و صنج و درای
۲٬۶۲۵
که پولادوندست بیجان شده
۲٬۶۲۶
بران خاک چون مار پیچان شده
۲٬۶۲۷
گمان برد رستم که پولادوند
۲٬۶۲۸
ندارد بتن در درست ایچ بند
۲٬۶۲۹
برخش دلیر اندر آورد پای
۲٬۶۳۰
بماند آن تن اژدها را بجای
۲٬۶۳۱
چو پیش صف آمد یل شیرگیر
۲٬۶۳۲
نگه کرد پولاد برسان تیر
۲٬۶۳۳
گریزان بشد پیش افراسیاب
۲٬۶۳۴
دلش پر ز خون و رخش پر ز آب
۲٬۶۳۵
بخفت از بر خاک تیره دراز
۲٬۶۳۶
زمانی بشد هوش زان رزمساز
۲٬۶۳۷
تهمتن چو پولاد را زنده دید
۲٬۶۳۸
همه دشت لشکر پراگنده دید
۲٬۶۳۹
دلش تنگتر گشت و لشکر براند
۲٬۶۴۰
جهاندیده گودرز را پیش خواند
۲٬۶۴۱
بفرمود تا تیرباران کنند
۲٬۶۴۲
هوا را چو ابر بهاران کنند
۲٬۶۴۳
ز یک دست بیژن ز یک دست گیو
۲٬۶۴۴
جهانجوی رهام و گرگین نیو
۲٬۶۴۵
تو گفتی که آتش برافروختند
۲٬۶۴۶
جهان را بخنجر همی سوختند
۲٬۶۴۷
بلشکر چنین گفت پولادوند
۲٬۶۴۸
که بیتخت و بیگنج و نام بلند
۲٬۶۴۹
چرا سر همی داد باید بباد
۲٬۶۵۰
چرا کرد باید همی رزم یاد
۲٬۶۵۱
سپه را بپیش اندر افگند و رفت
۲٬۶۵۲
ز رستم همی بند جانش بکفت
۲٬۶۵۳
چنین گفت پیران بافراسیاب
۲٬۶۵۴
که شد روی گیتی چو دریای آب
۲٬۶۵۵
نگفتم که با رستم شوم دست
۲٬۶۵۶
نشاید درین کشور ایمن نشست
۲٬۶۵۷
ز خون جوانی که بد ناگریز
۲٬۶۵۸
بخستی دل ما بپیکار تیز
۲٬۶۵۹
چه باشی که با تو کس اندر نماند
۲٬۶۶۰
بشد دیو پولاد و لشکر براند
۲٬۶۶۱
همانا ز ایرانیان صد هزار
۲٬۶۶۲
فزونست بر گستوان ور سوار
۲٬۶۶۳
بپیش اندرون رستم شیر گیر
۲٬۶۶۴
زمین پر ز خون و هوا پر ز تیر
۲٬۶۶۵
ز دریا و دشت و ز هامون و کوه
۲٬۶۶۶
سپاه اندر آمد همه همگروه
۲٬۶۶۷
چو مردم نماند آزمودیم دیو
۲٬۶۶۸
چنین جنگ و پیکار و چندین غریو
۲٬۶۶۹
سپه را چنین صف کشیده بمان
۲٬۶۷۰
تو با ویژگان سوی دریا بران
۲٬۶۷۱
سپهبد چنان کرد کو راه دید
۲٬۶۷۲
همی دست ازان رزم کوتاه دید
۲٬۶۷۳
چو رستم بیامد مرا پای نیست
۲٬۶۷۴
جز از رفتن از پیش او رای نیست
۲٬۶۷۵
بباید شدن تا بدان روی چین
۲٬۶۷۶
گر ایدونک گنجد کسی در زمین
۲٬۶۷۷
درفشش بماندند و او خود برفت
۲٬۶۷۸
سوی چین و ماچین خرامید تفت
۲٬۶۷۹
سپاه اندر آمد بپیش سپاه
۲٬۶۸۰
زمین گشت برسان ابر سیاه
۲٬۶۸۱
تهمتن به آواز گفت آن زمان
۲٬۶۸۲
که نیزه مدارید و تیر و کمان
۲٬۶۸۳
بکوشید و شمشیر و گرز آورید
۲٬۶۸۴
هنرها ز بالای برز آورید
۲٬۶۸۵
پلنگ آن زمان پیچد از کین خویش
۲٬۶۸۶
که نخچیر بیند ببالین خویش
۲٬۶۸۷
سپه سربسر نعره برداشتند
۲٬۶۸۸
همه نیزه بر کوه بگذاشتند
۲٬۶۸۹
چنان شد در و دشت آوردگاه
۲٬۶۹۰
که از کشته جایی ندیدند راه
۲٬۶۹۱
برفتند یک بهره زنهار خواه
۲٬۶۹۲
گریزان برفتند بهری براه
۲٬۶۹۳
شد از بیشبانی رمه تال و مال
۲٬۶۹۴
همه دشت تن بود بیدست و یال
۲٬۶۹۵
چنین گفت رستم که کشتن بسست
۲٬۶۹۶
که زهر زمان بهر دیگر کسست
۲٬۶۹۷
زمانی همی بار زهر آورد
۲٬۶۹۸
زمانی ز تریاک بهر آورد
۲٬۶۹۹
همه جامهٔ رزم بیرون کنید
۲٬۷۰۰
همه خوبکاری بافزون کنید
۲٬۷۰۱
چه بندی دل اندر سرای سپنج
۲٬۷۰۲
که دانا نداند یکی را ز پنج
۲٬۷۰۳
زمانی چو آهرمن آید بجنگ
۲٬۷۰۴
زمانی عروسی پر از بوی و رنگ
۲٬۷۰۵
بیآزاری و جام میبرگزین
۲٬۷۰۶
که گوید که نفرین به از آفرین
۲٬۷۰۷
بخور آنچ داری و انده مخور
۲٬۷۰۸
که گیتی سپنج است و ما بر گذر
۲٬۷۰۹
میازار کس را ز بهر درم
۲٬۷۱۰
مکن تا توانی بکس بر ستم
۲٬۷۱۱
بجست اندران دشت چیزی که بود
۲٬۷۱۲
ز زرین وز گوهر نابسود
۲٬۷۱۳
سراسر فرستاد نزدیک شاه
۲٬۷۱۴
غلامان و اسپان و تیغ و کلاه
۲٬۷۱۵
وزان بهرهٔ خویشتن برگرفت
۲٬۷۱۶
همه افسر و مشک و عنبر گرفت
۲٬۷۱۷
ببخشید دیگر همه بر سپاه
۲٬۷۱۸
ز چیزی که بود اندران رزمگاه
۲٬۷۱۹
نشان خواست از شاه توران سپاه
۲٬۷۲۰
ز هر سو بجستند بی راه و راه
۲٬۷۲۱
نشانی نیامد ز افراسیاب
۲٬۷۲۲
نه بر کوه و دریا نه بر خشک و آب
۲٬۷۲۳
شتر یافت چندان و چندان گله
۲٬۷۲۴
که از بارگی شد سپه بیگله
۲٬۷۲۵
ز توران سپه برنهادند رخت
۲٬۷۲۶
سلیح گرانمایه و تاج و تخت
۲٬۷۲۷
خروش آمد و نالهٔ گاودم
۲٬۷۲۸
جرس برکشیدند و رویینه خم
۲٬۷۲۹
سوی شهر ایران نهادند روی
۲٬۷۳۰
سپاهی بران گونه با رنگ و بوی
۲٬۷۳۱
چو آگاهی آمد ز رستم بشاه
۲٬۷۳۲
خروش آمد از شهر وز بارگاه
۲٬۷۳۳
از ایران تبیره برآمد بابر
۲٬۷۳۴
که آمد خداوند گوپال و ببر
۲٬۷۳۵
یکی شادمانی بد اندر جهان
۲٬۷۳۶
خنیده میان کهان و مهان
۲٬۷۳۷
دل شاه شد چون بهشت برین
۲٬۷۳۸
همی خواند بر کردگار آفرین
۲٬۷۳۹
بفرمود تا پیل بردند پیش
۲٬۷۴۰
بجنبید کیخسرو از جای خویش
۲٬۷۴۱
جهانی بهآیین شد آراسته
۲٬۷۴۲
می و رود و رامشگر و خواسته
۲٬۷۴۳
تبیره برآمد ز هر جای و نای
۲٬۷۴۴
چو شاه جهان اندر آمد ز جای
۲٬۷۴۵
همه روی پیل از کران تا کران
۲٬۷۴۶
پر از مشک بود و می و زعفران
۲٬۷۴۷
ز افسر سر پیلبان پرنگار
۲٬۷۴۸
ز گوش اندر آویخته گوشوار
۲٬۷۴۹
بسی زعفران و درم ریختند
۲٬۷۵۰
ز بر مشک و عنبر همی بیختند
۲٬۷۵۱
همه شهر آوای رامشگران
۲٬۷۵۲
نشسته ز هر سو کران تا کران
۲٬۷۵۳
چنان بد جهان را ز شادی و داد
۲٬۷۵۴
که گیتی روان را دوامست و شاد
۲٬۷۵۵
تهمتن چو تاج سرافراز دید
۲٬۷۵۶
جهانی سراسر پرآواز دید
۲٬۷۵۷
فرود آمد و برد پیشش نماز
۲٬۷۵۸
بپرسید خسرو ز راه دراز
۲٬۷۵۹
گرفتش بغوش در شاه تنگ
۲٬۷۶۰
چنین تا برآمد زمانی درنگ
۲٬۷۶۱
همی آفرین خواند شاه جهان
۲٬۷۶۲
بران نامور موبد و پهلوان
۲٬۷۶۳
بفرمود تا پیلتن برنشست
۲٬۷۶۴
گرفته همه راه دستش بدست
۲٬۷۶۵
همی گفت چندین چرا ماندی
۲٬۷۶۶
که بر ما همی آتش افشاندی
۲٬۷۶۷
چو طوس و فریبرز و گودرز و گیو
۲٬۷۶۸
چو رهام و گرگین و گردان نیو
۲٬۷۶۹
ز ره سوی ایوان شاه آمدند
۲٬۷۷۰
بدان نامور بارگاه آمدند
۲٬۷۷۱
نشست از بر تخت زر شهریار
۲٬۷۷۲
بنزدیک او رستم نامدار
۲٬۷۷۳
فریبرز و گودرز و رهام و گیو
۲٬۷۷۴
نشستند با نامداران نیو
۲٬۷۷۵
سخن گفت کیخسرو از رزمگاه
۲٬۷۷۶
ازان رنج و پیگار توران سپاه
۲٬۷۷۷
بدو گفت گودرز کای شهریار
۲٬۷۷۸
سخنها درازست زین کارزار
۲٬۷۷۹
می و جام و آرام باید نخست
۲٬۷۸۰
پس آنگاه ازین کار پرسی درست
۲٬۷۸۱
نهادند خوان و بخندید شاه
۲٬۷۸۲
که ناهار بودی همانا به راه
۲٬۷۸۳
بخوان بر می آورد و رامشگران
۲٬۷۸۴
بپرسش گرفت از کران تا کران
۲٬۷۸۵
ز افراسیاب وز پولادوند
۲٬۷۸۶
ز کشتی و از تابداده کمند
۲٬۷۸۷
بدو گفت گودرز کای شهریار
۲٬۷۸۸
ز مادر نزاید چو رستم سوار
۲٬۷۸۹
اگر دیو پیش آید ار اژدها
۲٬۷۹۰
ز چنگ درازش نیابد رها
۲٬۷۹۱
هزار افرین باد بر شهریار
۲٬۷۹۲
بویژه برین شیردل نامدار
۲٬۷۹۳
بگفت آنچ کرد او بپولادوند
۲٬۷۹۴
ز کشتی و نیرنگ وز رنگ و بند
۲٬۷۹۵
ز افگندن دیو وز کشتنش
۲٬۷۹۶
همان جنگ و پیگار و کین جستنش
۲٬۷۹۷
چو افتاد بر خاک زو رفت هوش
۲٬۷۹۸
برآمد ز گردان دیوان خروش
۲٬۷۹۹
چو آمد بهوش آن سرافراز دیو
۲٬۸۰۰
برآمد بناگاه زو یک غریو
۲٬۸۰۱
همانگه درآمد باسپ و برفت
۲٬۸۰۲
همی بند جانش ز رستم بکفت
۲٬۸۰۳
چنان شاد شد زان سخن تاجور
۲٬۸۰۴
که گفتی ز ایوان برآورد سر
۲٬۸۰۵
چنین داد پاسخ که ای پهلوان
۲٬۸۰۶
توی پیر و بیدار و روشنروان
۲٬۸۰۷
کسی کش خرد باشد آموزگار
۲٬۸۰۸
نگه داردش گردش روزگار
۲٬۸۰۹
ازین پهلوان چشم بد دور باد
۲٬۸۱۰
همه زندگانیش در سور باد
۲٬۸۱۱
همی بود یک هفته با می بدست
۲٬۸۱۲
ازو شادمان تاج و تخت و نشست
۲٬۸۱۳
سخنهای رستم بنای و برود
۲٬۸۱۴
بگفتند بر پهلوانی سرود
۲٬۸۱۵
تهمتن بیک ماه نزدیک شاه
۲٬۸۱۶
همی بود با جام در پیشگاه
۲٬۸۱۷
ازان پس چنین گفت با شهریار
۲٬۸۱۸
که ای پرهنر نامور تاجدار
۲٬۸۱۹
جهاندار با دانش و نیکخوست
۲٬۸۲۰
ولیکن مرا چهر زال آرزوست
۲٬۸۲۱
در گنج بگشاد شاه جهان
۲٬۸۲۲
ز پرمایه چیزی که بودش نهان
۲٬۸۲۳
ز یاقوت وز تاج و انگشتری
۲٬۸۲۴
ز دینار وز جامهٔ ششتری
۲٬۸۲۵
پرستار با افسر و گوشوار
۲٬۸۲۶
همان جعد مویان سیمین عذار
۲٬۸۲۷
طبقهای زرین پر از مشک و عود
۲٬۸۲۸
دو نعلین زرین و زرین عمود
۲٬۸۲۹
برو بافته گوهر شاهوار
۲٬۸۳۰
چنانچون بود در خور شهریار
۲٬۸۳۱
بنزد تهمتن فرستاد شاه
۲٬۸۳۲
دو منزل همی رفت با او براه
۲٬۸۳۳
چو خسرو غمی شد ز راه دراز
۲٬۸۳۴
فرود آمد و برد رستم نماز
۲٬۸۳۵
ورا کرد پدرود و ز ایران برفت
۲٬۸۳۶
سوی زابلستان خرامید تفت
۲٬۸۳۷
سراسر جهان گشت بر شاه راست
۲٬۸۳۸
همی گشت گیتی بران سان که خواست
۲٬۸۳۹
سر آوردم این رزم کاموس نیز
۲٬۸۴۰
درازست و کم نیست زو یک پشیز
۲٬۸۴۱
گر از داستان یک سخن کم بدی
۲٬۸۴۲
روان مرا جای ماتم بدی
۲٬۸۴۳
دلم شادمان شد ز پولادوند
۲٬۸۴۴
که بفزود بر بند پولاد بند