داستان اکوان دیو
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
تو بر کردگار روان و خرد
۲
ستایش گزین تا چه اندر خورد
۳
ببین ای خردمند روشنروان
۴
که چون باید او را ستودن توان
۵
همه دانش ما به بیچارگیست
۶
به بیچارگان بر بباید گریست
۷
تو خستو شو آنرا که هست و یکیست
۸
روان و خرد را جزین راه نیست
۹
ابا فلسفهدان بسیار گوی
۱۰
بپویم براهی که گویی مپوی
۱۱
ترا هرچ بر چشم سر بگذرد
۱۲
نگنجد همی در دلت با خرد
۱۳
سخن هرچ بایست توحید نیست
۱۴
بنا گفتن و گفتن او یکیست
۱۵
تو گر سختهای شو سخن سختهگوی
۱۶
نیاید به بن هرگز این گفت و گوی
۱۷
بیک دم زدن رستی از جان و تن
۱۸
همی بس بزرگ آیدت خویشتن
۱۹
همی بگذرد بر تو ایام تو
۲۰
سرای جز این باشد آرام تو
۲۱
نخست از جهان آفرین یاد کن
۲۲
پرستش برین یاد بنیاد کن
۲۳
کزویست گردون گردان بپای
۲۴
هم اویست بر نیک و بد رهنمای
۲۵
جهان پر شگفتست چون بنگری
۲۶
ندارد کسی آلت داوری
۲۷
که جانت شگفتست و تن هم شگفت
۲۸
نخست از خود اندازه باید گرفت
۲۹
دگر آنک این گرد گردان سپهر
۳۰
همی نو نمایدت هر روز چهر
۳۱
نباشی بدین گفته همداستان
۳۲
که دهقان همی گوید از باستان
۳۳
خردمند کین داستان بشنود
۳۴
بدانش گراید بدین نگرود
۳۵
ولیکن چو معنیش یادآوری
۳۶
شود رام و کوته کند داوری
۳۷
تو بشنو ز گفتار دهقان پیر
۳۸
گر ایدونک باشد سخن دلپذیر
۳۹
سخنگوی دهقان چنین کرد یاد
۴۰
که یک روز کیخسرو از بامداد
۴۱
بیاراست گلشن بسان بهار
۴۲
بزرگان نشستند با شهریار
۴۳
چو گودرز و چون رستم و گستهم
۴۴
چو برزین گرشاسپ از تخم جم
۴۵
چو گیو و چو رهام کار آزمای
۴۶
چو گرگین و خراد فرخنده رای
۴۷
چو از روز یک ساعت اندر گذشت
۴۸
بیامد بدرگاه چوپان ز دشت
۴۹
که گوری پدید آمد اندر گله
۵۰
چو شیری که از بند گردد یله
۵۱
همان رنگ خورشید دارد درست
۵۲
سپهرش بزر آب گویی بشست
۵۳
یکی برکشیده خط از یال اوی
۵۴
ز مشک سیه تا بدنبال اوی
۵۵
سمندی بزرگست گویی بجای
۵۶
ورا چار گرزست آن دست و پای
۵۷
یکی نره شیرست گویی دژم
۵۸
همی بفگند یال اسپان ز هم
۵۹
بدانست خسرو که آن نیست گور
۶۰
که برنگذرد گور ز اسپی بزور
۶۱
برستم چنین گفت کین رنج نیز
۶۲
به پیگار بر خویشتن سنج نیز
۶۳
برو خویشتن را نگهدار ازوی
۶۴
مگر باشد آهرمن کینهجوی
۶۵
چنین گفت رستم که با بخت تو
۶۶
نترسد پرستندهٔ تخت تو
۶۷
نه دیو و نه شیر و نه نر اژدها
۶۸
ز شمشیر تیزم نیابد رها
۶۹
برون شد بنخچیر چون نره شیر
۷۰
کمندی بدست اژدهایی بزیر
۷۱
بدشتی کجا داشت چوپان گله
۷۲
وزانسو گذر داشت گور یله
۷۳
سه روزش همی جست در مرغزار
۷۴
همی کرد بر گرد اسپان شکار
۷۵
چهارم بدیدش گرازان بدشت
۷۶
چو باد شمالی برو بر گذشت
۷۷
درخشنده زرین یکی باره بود
۷۸
بچرم اندرون زشت پتیاره بود
۷۹
برانگیخت رخش دلاور ز جای
۸۰
چو تنگ اندر آمد دگر شد برای
۸۱
چنین گفت کین را نباید فگند
۸۲
بباید گرفتن بخم کمند
۸۳
نشایدش کردن بخنجر تباه
۸۴
بدین سانش زنده برم نزد شاه
۸۵
بینداخت رستم کیانی کمند
۸۶
همی خواست کرد سرش را ببند
۸۷
چو گور دلاور کمندش بدید
۸۸
شد از چشم او در زمان ناپدید
۸۹
بدانست رستم که آن نیست گور
۹۰
ابا او کنون چاره باید نه زور
۹۱
جز اکوان دیو این نشاید بدن
۹۲
ببایستش از باد تیغی زدن
۹۳
بشمشیر باید کنون چاره کرد
۹۴
دواندین خون بران چرم زرد
۹۵
ز دانا شنیدم که این جای اوست
۹۶
که گفتند بستاند از گور پوست
۹۷
همانگه پدید آمد از دشت باز
۹۸
سپهبد برانگیخت آن تند تاز
۹۹
کمان را بزه کرد و از باد اسپ
۱۰۰
بینداخت تیری چو آذر گشسپ
۱۰۱
همان کو کمان کیان درکشید
۱۰۲
دگر باره شد گور ازو ناپدید
۱۰۳
همی تاخت اسپ اندران پهن دشت
۱۰۴
چو سه روز و سه شب برو بر گذشت
۱۰۵
ببش گرفت آرزو هم بنان
۱۰۶
سر از خواب بر کوههٔ زین زنان
۱۰۷
چو بگرفتش از آب روشن شتاب
۱۰۸
به پیش آمدش چشمهٔ چون گلاب
۱۰۹
فرود آمد و رخش را آب داد
۱۱۰
هم از ماندگی چشم را خواب داد
۱۱۱
کمندش ببازوی و ببر بیان
۱۱۲
بپوشیده و تنگ بسته میان
۱۱۳
ز زین کیانیش بگشاد تنگ
۱۱۴
به بالین نهاد آن جناغ خدنگ
۱۱۵
چراگاه رخش آمد و جای خواب
۱۱۶
نمدزین برافگند بر پیش آب
۱۱۷
بدان جایگه خفت و خوابش ربود
۱۱۸
که از رنج وز تاختن مانده بود
۱۱۹
چو اکوانش از دور خفته بدید
۱۲۰
یکی باد شد تا بر او رسید
۱۲۱
زمین گرد ببرید و برداشتش
۱۲۲
ز هامون بگردون برافراشتش
۱۲۳
غمی شد تهمتن چو بیدار شد
۱۲۴
سر پر خرد پر ز پیکار شد
۱۲۵
چو رستم بجنبید بر خویشتن
۱۲۶
بدو گفت اکوان که ای پیلتن
۱۲۷
یکی آرزو کن که تا از هوا
۱۲۸
کجات آید افگندن اکنون هوا
۱۲۹
سوی آبت اندازم ار سوی کوه
۱۳۰
کجا خواهی افتاد دور از گروه
۱۳۱
چو رستم بگفتار او بنگرید
۱۳۲
هوا در کف دیو واژونه دید
۱۳۳
چنین گفت با خویشتن پیلتن
۱۳۴
که بد نامبردار هر انجمن
۱۳۵
گر اندازدم گفت بر کوهسار
۱۳۶
تن و استخوانم نیاید بکار
۱۳۷
بدریا به آید که اندازدم
۱۳۸
کفن سینهٔ ماهیان سازدم
۱۳۹
وگر گویم او را بدریا فگن
۱۴۰
بکوه افگند بدگهر اهرمن
۱۴۱
همه واژگونه بود کار دیو
۱۴۲
که فریادرس باد گیهان خدیو
۱۴۳
چنین داد پاسخ که دانای چین
۱۴۴
یکی داستانی زدست اندرین
۱۴۵
که در آب هر کو بر آیدش هوش
۱۴۶
به مینو روانش نبیند سروش
۱۴۷
بزاری هم ایدر بماند بجای
۱۴۸
خرامش نیاید بدیگر سرای
۱۴۹
بکوهم بینداز تا ببر و شیر
۱۵۰
ببینند چنگال مرد دلیر
۱۵۱
ز رستم چو بشنید اکوان دیو
۱۵۲
برآورد بر سوی دریا غریو
۱۵۳
بجایی بخواهم فگندنت گفت
۱۵۴
که اندر دو گیتی بمانی نهفت
۱۵۵
بدریای ژرف اندر انداختش
۱۵۶
ز کینه خور ماهیان ساختش
۱۵۷
همان کز هوا سوی دریا رسید
۱۵۸
سبک تیغ تیز از میان برکشید
۱۵۹
نهنگان که کردند آهنگ اوی
۱۶۰
ببودند سرگشته از چنگ اوی
۱۶۱
بدست چپ و پای کرد آشناه
۱۶۲
بدیگر ز دشمن همی جست راه
۱۶۳
بکارش نیامد زمانی درنگ
۱۶۴
چنین باشد آن کو بود مرد جنگ
۱۶۵
اگر ماندی کس بمردی بپای
۱۶۶
پی او زمانه نبردی ز جای
۱۶۷
ولیکن چنینست گردنده دهر
۱۶۸
گهی نوش یابند ازو گاه زهر
۱۶۹
ز دریا بمردی به یکسو کشید
۱۷۰
برآمد بهامون و خشکی بدید
۱۷۱
ستایش گرفت آفریننده را
۱۷۲
رهانیده از بد تن بنده را
۱۷۳
برآسود و بگشاد بند میان
۱۷۴
بر چشمه بنهاد ببر بیان
۱۷۵
کمند و سلیحش چو بفگند نم
۱۷۶
زره را بپوشید شیر دژم
۱۷۷
بدان چشمه آمد کجا خفته بود
۱۷۸
بران دیو بدگوهر آشفته بود
۱۷۹
نبود رخش رخشان بران مرغزار
۱۸۰
جهانجوی شد تند با روزگار
۱۸۱
برآشفت و برداشت زین و لگام
۱۸۲
بشد بر پی رخش تا گاه شام
۱۸۳
پیاده همی رفت جویان شکار
۱۸۴
به پیش اندر آمد یکی مرغزار
۱۸۵
همه بیشه و آبهای روان
۱۸۶
بهر جای دراج و قمری نوان
۱۸۷
گلهدار اسپان افراسیاب
۱۸۸
به بیشه درون سر نهاده بخواب
۱۸۹
دمان رخش بر مادیانان چو دیو
۱۹۰
میان گله برکشیده غریو
۱۹۱
چو رستم بدیدش کیانی کمند
۱۹۲
بیفگند و سرش اندر آمد به بند
۱۹۳
بمالیدش از گرد و زین برنهاد
۱۹۴
ز یزدان نیکی دهش کرد یاد
۱۹۵
لگامش بسر بر زد و برنشست
۱۹۶
بران تیز شمشیر بنهاد دست
۱۹۷
گله هر کجا دید یکسر براند
۱۹۸
بشمشیر بر نام یزدان بخواند
۱۹۹
گلهدار چون بانگ اسبان شنید
۲۰۰
سرآسیمه از خواب سر بر کشید
۲۰۱
سواران که بودند با او بخواند
۲۰۲
بر اسپ سرافرازشان برنشاند
۲۰۳
گرفتند هر کس کمند و کمان
۲۰۴
بدان تا که باشد چنین بدگمان
۲۰۵
که یارد بدین مرغزار آمدن
۲۰۶
بنزدیک چندین سوار آمدن
۲۰۷
پس اندر سواران برفتند گرم
۲۰۸
که بر پشت رستم بدرند چرم
۲۰۹
چو رستم شتابندگان را بدید
۲۱۰
سبک تیغ تیز از میان برکشید
۲۱۱
بغرید چون شیر و برگفت نام
۲۱۲
که من رستمم پور دستان سام
۲۱۳
بشمشیر ازیشان دو بهره بکشت
۲۱۴
چو چوپان چنان دید بنمود پشت
۲۱۵
چو باد از شگفتی هم اندر شتاب
۲۱۶
بدیدار اسپ آمد افراسیاب
۲۱۷
بجایی که هر سال چوپان گله
۲۱۸
بران دشت و آن آب کردی یله
۲۱۹
خود و دو هزار از یل نامدار
۲۲۰
رسیدند تازان بران مرغزار
۲۲۱
ابا باده و رود و گردان بهم
۲۲۲
بدان تا کند بر دل اندیشه کم
۲۲۳
چو نزدیک آن مرغزاران رسید
۲۲۴
ز اسپان و چوپان نشانی ندید
۲۲۵
یکایک خروشیدن آمد ز دشت
۲۲۶
همه اسپ یک بر دگر برگذشت
۲۲۷
ز خاک پی رخش بر سرکشان
۲۲۸
پدید آمد از دور پیدا نشان
۲۲۹
چو چوپان بر شاه توران رسید
۲۳۰
بدو باز گفت آن شگفتی که دید
۲۳۱
که تنها گله برد رستم ز دشت
۲۳۲
ز ما کشت بسیار و اندر گذشت
۲۳۳
ز ترکان برآمد یکی گفت و گوی
۲۳۴
که تنها بجنگ آمد این کینهجوی
۲۳۵
بباید کشیدن یکایک سلیح
۲۳۶
که این کار بر ما گذشت از مزیح
۲۳۷
چنین زار گشتیم و خوار و زبون
۲۳۸
که یک تن سوی ما گراید بخون
۲۳۹
همی بفگند نام مردی ز ما
۲۴۰
بتیغ او براند ز خون آسیا
۲۴۱
همی بگذراند بیک تن گله
۲۴۲
نشاید چنین کار کردن یله
۲۴۳
سپهدار با چار پیل و سپاه
۲۴۴
پس رستم اندر گرفتند راه
۲۴۵
چو گشتند نزدیک رستم کمان
۲۴۶
ز بازو برون کرد و آمد دمان
۲۴۷
بریشان ببارید چو ژاله میغ
۲۴۸
چه تیر از کمان و چه پولاد تیغ
۲۴۹
چو افگنده شد شست مرد دلیر
۲۵۰
بگرز اندر آمد ز شمشیر شیر
۲۵۱
همی گرز بارید همچون تگرگ
۲۵۲
همی چاک چاک آمد از خود و ترگ
۲۵۳
ازیشان چهل مرد دیگر بکشت
۲۵۴
غمی شد سپهدار و بنمود پشت
۲۵۵
ازو بستد آن چار پیل سپید
۲۵۶
شدند آن سپاه از جهان ناامید
۲۵۷
پس پشتشان رستم گرزدار
۲۵۸
دو فرسنگ برسان ابر بهار
۲۵۹
چو برگشت برداشت پیل و رمه
۲۶۰
بنه هرچ آمد بچنگش همه
۲۶۱
بیامد گرازان بران چشمه باز
۲۶۲
دلش جنگ جویان بچنگ دراز
۲۶۳
دگر باره اکوان بدو باز خورد
۲۶۴
نگشتی بدو گفت سیر از نبرد
۲۶۵
برستی ز دریا و چنگ نهنگ
۲۶۶
بدشت آمدی باز پیچان بجنگ
۲۶۷
تهمتن چو بنشید گفتار دیو
۲۶۸
برآورد چون شیر جنگی غریو
۲۶۹
ز فتراک بگشاد پیچان کمند
۲۷۰
بیفگند و آمد میانش به بند
۲۷۱
بپیچید بر زین و گرز گران
۲۷۲
برآهیخت چون پتک آهنگران
۲۷۳
بزد بر سر دیو چون پیل مست
۲۷۴
سر و مغزش از گرز او گشت پست
۲۷۵
فرود آمد آن آبگون خنجرش
۲۷۶
برآهیخت و ببرید جنگی سرش
۲۷۷
همی خواند بر کردگار آفرین
۲۷۸
کزو بود پیروزی و زور کین
۲۷۹
تو مر دیو را مردم بد شناس
۲۸۰
کسی کو ندارد ز یزدان سپاس
۲۸۱
هرانکو گذشت از ره مردمی
۲۸۲
ز دیوان شمر مشمر از آدمی
۲۸۳
خرد گر برین گفتها نگرود
۲۸۴
مگر نیک مغزش همی نشنود
۲۸۵
گر آن پهلوانی بود زورمند
۲۸۶
ببازو ستبر و ببالا بلند
۲۸۷
گوان خوان و اکوان دیوش مخوان
۲۸۸
که بر پهلوانی بگردد زیان
۲۸۹
چه گویی تو ای خواجهٔ سالخورد
۲۹۰
چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد
۲۹۱
که داند که چندین نشیب و فراز
۲۹۲
به پیش آرد این روزگار دراز
۲۹۳
تگ روزگار از درازی که هست
۲۹۴
همی بگذراند سخنها ز دست
۲۹۵
که داند کزین گنبد تیزگرد
۲۹۶
درو سور چند است و چندی نبرد
۲۹۷
چو ببرید رستم سر دیو پست
۲۹۸
بران بارهٔ پیل پیکر نشست
۲۹۹
به پیش اندر آورد یکسر گله
۳۰۰
بنه هرچ کردند ترکان یله
۳۰۱
همی رفت با پیل و با خواسته
۳۰۲
وزو شد جهان یکسر آراسته
۳۰۳
ز ره چون بشاه آمد این آگهی
۳۰۴
که برگشت ستم بدان فرهی
۳۰۵
از ایدر میان را بدان کرد بند
۳۰۶
کجا گور گیرد بخم کمند
۳۰۷
کنون دیو و پیل آمدستش بچنگ
۳۰۸
بخشکی پلنگ و بدریا نهنگ
۳۰۹
نیابد گذر شیر بر تیغ اوی
۳۱۰
همان دیو و هم مردم کینهجوی
۳۱۱
پذیره شدن را بیاراست شاه
۳۱۲
بسر بر نهادند گردان کلاه
۳۱۳
درفش شهنشاه با کرنای
۳۱۴
ببردند با ژنده پیل و درای
۳۱۵
چو رستم درفش جهاندار شاه
۳۱۶
نگه کرد کامد پذیره براه
۳۱۷
فرود آمد و خاک را داد بوس
۳۱۸
خروش سپاه آمد و بوق و کوس
۳۱۹
سر سرکشان رستم تاج بخش
۳۲۰
بفرمود تا برنشیند برخش
۳۲۱
وزانجا بایوان شاه آمدند
۳۲۲
گشاده دل و نیک خواه آمدند
۳۲۳
به ایرانیان بر گله بخش کرد
۳۲۴
نشست تن خویشتن رخش کرد
۳۲۵
فرستاد پیلان بر پیل شاه
۳۲۶
که بر شیر پیلان بگیرند راه
۳۲۷
بیک هفته ایوان بیاراستند
۳۲۸
می و رود و رامشگران خواستند
۳۲۹
بمی رستم آن داستان برگشاد
۳۳۰
وز اکوان همی کرد بر شاه یاد
۳۳۱
که گوری ندیدم بخوبی چنوی
۳۳۲
بدان سرافرازی و آن رنگ و بوی
۳۳۳
چو خنجر بدرید بر تنش پوست
۳۳۴
بروبر نبخشود دشمن نه دوست
۳۳۵
سرش چون سر پیل و مویش دراز
۳۳۶
دهن پر زدندانهای گراز
۳۳۷
دو چشمش کبود و لبانش سیاه
۳۳۸
تنش را نشایست کردن نگاه
۳۳۹
بدان زور و آن تن نباشد هیون
۳۴۰
همه دشت ازو شد چو دریای خون
۳۴۱
سرش کردم از تن بخنجر جدا
۳۴۲
چو باران ازو خون شد اندر هوا
۳۴۳
ازو ماند کیخسرو اندر شگفت
۳۴۴
چو بنهاد جام آفرین برگرفت
۳۴۵
بران کو چنان پهلوان آفرید
۳۴۶
کسی این شگفتی بگیتی ندید
۳۴۷
که مردم بود خود بکردار اوی
۳۴۸
بمردی و بالا و دیدار اوی
۳۴۹
همی گفت اگر کردگار سپهر
۳۵۰
ندادی مرا بهره از داد و مهر
۳۵۱
نبودی بگیتی چنین کهترم
۳۵۲
که هزمان بدو دیو و پیل اشکرم
۳۵۳
دو هفته بران گونه بودند شاد
۳۵۴
ز اکوان وز بزم کردند یاد
۳۵۵
سه دیگر تهمتن چنین کرد رای
۳۵۶
که پیروز و شادان شود باز جای
۳۵۷
مرا بویهٔ زال سامست گفت
۳۵۸
چنین آرزو را نشاید نهفت
۳۵۹
شوم زود و آیم بدرگاه باز
۳۶۰
بباید همی کینه را کرد ساز
۳۶۱
که کین سیاوش به پیل و گله
۳۶۲
نشاید چنین خوار کردن یله
۳۶۳
در گنج بگشاد شاه جهان
۳۶۴
گرانمایه چیزی که بودش نهان
۳۶۵
بیاورد ده جام گوهر ز گنج
۳۶۶
بزر بافته جامهٔ شاه پنج
۳۶۷
غلامان روزمی بزرین کمر
۳۶۸
پرستندگان نیز با طوق زر
۳۶۹
ز گستردنیها و از تخت عاج
۳۷۰
ز دیبا و دینار و پیروزه تاج
۳۷۱
بنزدیک رستم فرستاد شاه
۳۷۲
که این هدیه با خویشتن بر براه
۳۷۳
یک امروز با ما بباید بدن
۳۷۴
وزان پس ترا رای رفتن زدن
۳۷۵
ببود و بپیمود چندی نبید
۳۷۶
بشبگیر جز رای رفتن ندید
۳۷۷
دو فرسنگ با او بشد شهریار
۳۷۸
بپدرود کردن گرفتش کنار
۳۷۹
چو با راه رستم هم آواز گشت
۳۸۰
سپهدار ایران ازو بازگشت
۳۸۱
جهان پاک بر مهر او گشت راست
۳۸۲
همی داشت گیتی بر انسان که خواست
۳۸۳
برین گونه گردد همی چرخ پیر
۳۸۴
گهی چون کمانست و گاهی چو تیر
۳۸۵
چو این داستان سربسر بشنوی
۳۸۶
از اکوان سوی کین بیژن شوی