Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
فردوسی · شاهنامه

داستان بیژن و منیژه

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
شبی چون شبه روی شسته بقیر
۲
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
۳
دگرگونه آرایشی کرد ماه
۴
بسیچ گذر کرد بر پیشگاه
۵
شده تیره اندر سرای درنگ
۶
میان کرده باریک و دل کرده تنگ
۷
ز تاجش سه بهره شده لاژورد
۸
سپرده هوا را بزنگار و گرد
۹
سپاه شب تیره بر دشت و راغ
۱۰
یکی فرش گسترده از پرزاغ
۱۱
نموده ز هر سو بچشم اهرمن
۱۲
چو مار سیه باز کرده دهن
۱۳
چو پولاد زنگار خورده سپهر
۱۴
تو گفتی بقیر اندر اندود چهر
۱۵
هرآنگه که برزد یکی باد سرد
۱۶
چو زنگی برانگیخت ز انگشت گرد
۱۷
چنان گشت باغ و لب جویبار
۱۸
کجا موج خیزد ز دریای قار
۱۹
فرو ماند گردون گردان بجای
۲۰
شده سست خورشید را دست و پای
۲۱
سپهر اند آن چادر قیرگون
۲۲
تو گفتی شدستی بخواب اندرون
۲۳
جهان از دل خویشتن پر هراس
۲۴
جرس برکشیده نگهبان پاس
۲۵
نه آوای مرغ و نه هرای دد
۲۶
زمانه زبان بسته از نیک و بد
۲۷
نبد هیچ پیدا نشیب از فراز
۲۸
دلم تنگ شد زان شب دیریاز
۲۹
بدان تنگی اندر بجستم ز جای
۳۰
یکی مهربان بودم اندر سرای
۳۱
خروشیدم و خواستم زو چراغ
۳۲
برفت آن بت مهربانم ز باغ
۳۳
مرا گفت شمعت چباید همی
۳۴
شب تیره خوبت بباید همی
۳۵
بدو گفتم ای بت نیم مرد خواب
۳۶
یکی شمع پیش آر چون آفتاب
۳۷
بنه پیشم و بزم را ساز کن
۳۸
بچنگ ار چنگ و می آغاز کن
۳۹
بیاورد شمع و بیامد بباغ
۴۰
برافروخت رخشنده شمع و چراغ
۴۱
می آورد و نار و ترنج و بهی
۴۲
زدوده یکی جام شاهنشهی
۴۳
مرا گفت برخیز و دل شاددار
۴۴
روان را ز درد و غم آزاد دار
۴۵
نگر تا که دل را نداری تباه
۴۶
ز اندیشه و داد فریاد خواه
۴۷
جهان چون گذاری همی بگذرد
۴۸
خردمند مردم چرا غم خورد
۴۹
گهی می گسارید و گه چنگ ساخت
۵۰
تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت
۵۱
دلم بر همه کام پیروز کرد
۵۲
که بر من شب تیره نوروز کرد
۵۳
بدان سرو بن گفتم ای ماهروی
۵۴
یکی داستان امشبم بازگونی
۵۵
که دل گیرد از مهر او فر و مهر
۵۶
بدو اندرون خیره ماند سپهر
۵۷
مرا مهربان یار بشنو چگفت
۵۸
ازان پس که با کام گشتیم جفت
۵۹
بپیمای می تا یکی داستان
۶۰
بگویمت از گفتهٔ باستان
۶۱
پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ
۶۲
همان از در مرد فرهنگ و سنگ
۶۳
بگفتم بیار ای بت خوب چهر
۶۴
بخوان داستان و بیفزای مهر
۶۵
ز نیک و بد چرخ ناسازگار
۶۶
که آرد بمردم ز هرگونه کار
۶۷
نگر تا نداری دل خویش تنگ
۶۸
بتابی ازو چند جویی درنگ
۶۹
نداند کسی راه و سامان اوی
۷۰
نه پیدا بود درد و درمان اوی
۷۱
پس آنگه بگفت ار ز من بشنوی
۷۲
بشعر آری از دفتر پهلوی
۷۳
همت گویم و هم پذیرم سپاس
۷۴
کنون بشنو ای جفت نیکی‌شناس
۷۵
چو کیخسرو آمد بکین خواستن
۷۶
جهان ساز نو خواست آراستن
۷۷
ز توران زمین گم شد آن تخت و گاه
۷۸
برآمد بخورشید بر تاج شاه
۷۹
بپیوست با شاه ایران سپهر
۸۰
بر آزادگان بر بگسترد مهر
۸۱
زمانه چنان شد که بود از نخست
۸۲
بب وفا روی خسرو بشست
۸۳
بجویی که یک روز بگذشت آب
۸۴
نسازد خردمند ازو جای خواب
۸۵
چو بهری ز گیتی برو گشت راست
۸۶
که کین سیاوش همی باز خواست
۸۷
ببگماز بنشست یک روز شاد
۸۸
ز گردان لشکر همی کرد یاد
۸۹
بدیبا بیاراسته گاه شاه
۹۰
نهاده بسر بر کیانی کلاه
۹۱
نشسته بگاه اندرون می بچنگ
۹۲
دل و گوش داده بوای چنگ
۹۳
برامش نشسته بزرگان بهم
۹۴
فریبرز کاوس با گستهم
۹۵
چو گودرز کشواد و فرهاد و گیو
۹۶
چو گرگین میلاد و شاپور نیو
۹۷
شه نوذر آن طوس لشکرشکن
۹۸
چو رهام و چون بیژن رزم‌زن
۹۹
همه بادهٔ خسروانی بدست
۱۰۰
همه پهلوانان خسروپرست
۱۰۱
می اندر قدح چون عقیق یمن
۱۰۲
بپیش اندرون لاله و نسترن
۱۰۳
پریچهرگان پیش خسرو بپای
۱۰۴
سر زلفشان بر سمن مشک‌سای
۱۰۵
همه بزمگه بوی و رنگ بهار
۱۰۶
کمر بسته بر پیش سالاربار
۱۰۷
ز پرده درآمد یکی پرده دار
۱۰۸
بنزدیک سالار شد هوشیار
۱۰۹
که بر در بپایند ارمانیان
۱۱۰
سر مرز توران و ایرانیان
۱۱۱
همی راه جویند نزدیک شاه
۱۱۲
ز راه دراز آمده دادخواه
۱۱۳
چو سالار هشیار بشنید رفت
۱۱۴
بنزدیک خسرو خرامید تفت
۱۱۵
بگفت آنچ بشنید و فرمان گزید
۱۱۶
بپیش اندر آوردشان چون سزید
۱۱۷
بکش کرده دست و زمین را بروی
۱۱۸
ستردند زاری‌کنان پیش اوی
۱۱۹
که ای شاه پیروز جاوید زی
۱۲۰
که خود جاودان زندگی را سزی
۱۲۱
ز شهری بداد آمدستیم دور
۱۲۲
که ایران ازین سوی زان سوی تور
۱۲۳
کجا خان ارمانش خوانند نام
۱۲۴
وز ارمانیان نزد خسرو پیام
۱۲۵
که نوشه زی ای شاه تا جاودان
۱۲۶
بهر کشوری دسترس بر بدان
۱۲۷
بهر هفت کشور توی شهریار
۱۲۸
ز هر بد تو باشی بهر شهر، یار
۱۲۹
سر مرز توران در شهر ماست
۱۳۰
ازیشان بما بر چه مایه بلاست
۱۳۱
سوی شهر ایران یکی بیشه بود
۱۳۲
که ما را بدان بیشه اندیشه بود
۱۳۳
چه مایه بدو اندرون کشتزار
۱۳۴
درخت برآور هم میوه‌دار
۱۳۵
چراگاه ما بود و فریاد ما
۱۳۶
ایا شاه ایران بده داد ما
۱۳۷
گراز آمد اکنون فزون از شمار
۱۳۸
گرفت آن همه بیشه و مرغزار
۱۳۹
به دندان چو پیلان بتن همچو کوه
۱۴۰
وزیشان شده شهر ارمان ستوه
۱۴۱
هم از چارپایان و هم کشتمند
۱۴۲
ازیشان بما بر چه مایه گزند
۱۴۳
درختان کشته ندرایم یاد
۱۴۴
بدندان به دو نیم کردند شاد
۱۴۵
نیاید بدندانشان سنگ سخت
۱۴۶
مگرمان بیکباره برگشت بخت
۱۴۷
چو بشنید گفتار فریادخواه
۱۴۸
بدرد دل اندر بپیچید شاه
۱۴۹
بریشان ببخشود خسرو بدرد
۱۵۰
بگردان گردنکش آواز کرد
۱۵۱
که ای نامداران و گردان من
۱۵۲
که جوید همی نام ازین انجمن
۱۵۳
شود سوی این بیشهٔ خوک خورد
۱۵۴
بنام بزرگ و بننگ و نبرد
۱۵۵
ببرد سران گرازان بتیغ
۱۵۶
ندارم ازو گنج گوهر دریغ
۱۵۷
یکی خوان زرین بفرمود شاه
۱۵۸
ک بنهاد گنجور در پیشگاه
۱۵۹
ز هر گونه گوهر برو ریختند
۱۶۰
همه یک بدیگر برآمیختند
۱۶۱
ده اسب گرانمایه زرین لگام
۱۶۲
نهاده برو داغ کاوس نام
۱۶۳
بدیبای رومی بیاراستند
۱۶۴
بسی ز انجمن نامور خواستند
۱۶۵
چنین گفت پس شهریار زمین
۱۶۶
که ای نامداران با آفرین
۱۶۷
که جوید بزرم من رنج خویش
۱۶۸
ازان پس کند گنج من گنج خویش
۱۶۹
کس از انجمن هیچ پاسخ نداد
۱۷۰
مگر بیژن گیو فرخ‌نژاد
۱۷۱
نهاد از میان گوان پیش پای
۱۷۲
ابر شاه کرد آفرین خدای
۱۷۳
که جاوید بادی و پیروز و شاد
۱۷۴
سرت سبز باد و دلت پر ز داد
۱۷۵
گرفته بدست اندرون جام می
۱۷۶
شب و روز بر یاد کاوس کی
۱۷۷
که خرم بمینو بود جان تو
۱۷۸
بگیتی پراگنده فرمان تو
۱۷۹
من آیم بفرمان این کار پیش
۱۸۰
ز بهر تو دارم تن و جان خویش
۱۸۱
چو بیژن چنین گفت گیو از کران
۱۸۲
نگه کرد و آن کارش آمد گران
۱۸۳
نخست آفرین کرد مر شاه را
۱۸۴
ببیژن نمود آنگهی راه را
۱۸۵
بفرزند گفت این جوانی چراست
۱۸۶
بنیروی خویش این گمانی چراست
۱۸۷
جوان گرچه دانا بود با گهر
۱۸۸
ابی آزمایش نگیرد هنر
۱۸۹
بد و نیک هر گونه باید کشید
۱۹۰
ز هر تلخ و شوری بباید چشید
۱۹۱
براهی که هرگز نرفتی مپوی
۱۹۲
بر شاه خیره مبر آبروی
۱۹۳
ز گفت پدر پس برآشفت سخت
۱۹۴
جوان بود و هشیار و پیروز بخت
۱۹۵
چنین گفت کای شاه پیروزگر
۱۹۶
تو بر من به سستی گمانی مبر
۱۹۷
تو این گفته‌ها از من اندر پذیر
۱۹۸
جوانم ولیکن باندیشه پیر
۱۹۹
منم بیژن گیو لشکرشکن
۲۰۰
سر خوک را بگسلانم ز تن
۲۰۱
چو بیژن چنین گفت شد شاه شاد
۲۰۲
برو آفرین کرد و فرمانش داد
۲۰۳
بدو گفت خسرو که ای پر هنر
۲۰۴
همیشه بپیش بدیها سپر
۲۰۵
کسی را کجا چون تو کهتر بود
۲۰۶
ز دشمن بترسید سبکسر بود
۲۰۷
بگرگین میلاد گفت آنگهی
۲۰۸
که بیژن بتوران نداند رهی
۲۰۹
تو با او برو تا سر آب بند
۲۱۰
همیش راهبر باش و هم یار مند
۲۱۱
از آنجا بسیچید بیژن براه
۲۱۲
کمر بست و بنهاد بر سر کلاه
۲۱۳
بیاورد گرگین میلاد را
۲۱۴
همواز ره را و فریاد را
۲۱۵
برفت از در شاه با یوز و باز
۲۱۶
بنخچیر کردن براه دراز
۲۱۷
همی رفت چون پیل کفک افگنان
۲۱۸
سر گور و آهو ز تن برکنان
۲۱۹
ز چنگال یوزان همه دشت غرم
۲۲۰
دریده بر و دل پر از داغ و گرم
۲۲۱
همه گردن گور زخم کمند
۲۲۲
چه بیژن چه طهمورث دیوبند
۲۲۳
تذروان بچنگال باز اندرون
۲۲۴
چکان از هوا بر سمن برگ خون
۲۲۵
بدین سان همی راه بگذاشتند
۲۲۶
همه دشت را باغ پنداشتند
۲۲۷
چو بیژن به بیشه برافگند چشم
۲۲۸
بجوشید خونش بتن بر ز خشم
۲۲۹
گرازان گرازان نه آگاه ازین
۲۳۰
که بیژن نهادست بر بور زین
۲۳۱
بگرگین میلاد گفت اندرآی
۲۳۲
وگرنه ز یکسو بپرداز جای
۲۳۳
برو تا بنزدیک آن آبگیر
۲۳۴
چو من با گراز اندر آیم بتیر
۲۳۵
بدانگه که از بیشه خیزد خروش
۲۳۶
تو بردار گرز و بجای آر هوش
۲۳۷
ببیژن چنین گفت گرگین گو
۲۳۸
که پیمان نه این بود با شاه نو
۲۳۹
تو برداشتی گوهر و سیم و زر
۲۴۰
تو بستی مرین رزمگه را کمر
۲۴۱
چو بیژن شنید این سخن خیره شد
۲۴۲
همه چشمش از روی او تیره شد
۲۴۳
ببیشه درآمد بکردار شیر
۲۴۴
کمان را بزه کرد مرد دلیر
۲۴۵
چو ابر بهاران بغرید سخت
۲۴۶
فرو ریخت پیکان چو برگ درخت
۲۴۷
برفت از پس خوک چون پیل مست
۲۴۸
یکی خنجر آب داده بدست
۲۴۹
همه جنگ را پیش او تاختند
۲۵۰
زمین را بدندان برانداختند
۲۵۱
ز دندان همی آتش افروختند
۲۵۲
تو گفتی که گیتی همی سوختند
۲۵۳
گرازی بیامد چو آهرمنا
۲۵۴
زره را بدرید بر بیژنا
۲۵۵
چو سوهان پولاد بر سنگ سخت
۲۵۶
همی سود دندان او بر درخت
۲۵۷
برانگیختند آتش کارزار
۲۵۸
برآمد یکی دود زان مرغزار
۲۵۹
بزد خنجری بر میان بیژنش
۲۶۰
بدو نیمه شد پیل پیکر تنش
۲۶۱
چو روبه شدند آن ددان دلیر
۲۶۲
تن از تیغ پر خون دل از جنگ سیر
۲۶۳
سرانشان بخنجر ببرید پست
۲۶۴
بفتراک شبرنگ سرکش ببست
۲۶۵
که دندانها نزد شاه آورد
۲۶۶
تن بی‌سرانشان براه آورد
۲۶۷
بگردان ایران نماید هنر
۲۶۸
ز پیلان جنگی جدا کرده سر
۲۶۹
بگردون برافگند هر یک چو کوه
۲۷۰
بشد گاومیش از کشیدن ستوه
۲۷۱
بداندیش گرگین شوریده رفت
۲۷۲
ز یک سوی بیشه درآمد چو تفت
۲۷۳
همه بیشه آمد بچشمش کبود
۲۷۴
برو آفرین کرد و شادی نمود
۲۷۵
بدلش اندر آمد ازان کار درد
۲۷۶
ز بدنامی خویش ترسید مرد
۲۷۷
دلش را بپیچید آهرمنا
۲۷۸
بد انداختن کرد با بیژنا
۲۷۹
سگالش چنین بد نوشته جزین
۲۸۰
نکرد ایچ یاد از جهان آفرین
۲۸۱
کسی کو بره بر کند ژرف چاه
۲۸۲
سزد گر نهد در بن چاه گاه
۲۸۳
ز بهر فزونی وز بهر نام
۲۸۴
براه جوان بر بگسترد دام
۲۸۵
نگر تا چه بد ساخت آن بی‌وفا
۲۸۶
مر او را چه پیش آورید از جفا
۲۸۷
بدو آن زمان مهربانی نمود
۲۸۸
بخوبی مر او را فراوان ستود
۲۸۹
چو از جنگ و کشتن بپرداختند
۲۹۰
نشستنگه رود و می ساختند
۲۹۱
نبد بیژن آگه ز کردار اوی
۲۹۲
همی راست پنداشت گفتار اوی
۲۹۳
چو خوردن زان سرخ می اندکی
۲۹۴
بگرگین نگه کرد بیژن یکی
۲۹۵
بدو گفت چون دیدی این جنگ من
۲۹۶
بدین گونه با خوک آهنگ من
۲۹۷
چنین داد پاسخ که ای شیرخوی
۲۹۸
بگیتی ندیدم چو تو جنگجوی
۲۹۹
بایران و توران ترا یار نیست
۳۰۰
چنین کار پیش تو دشوار نیست
۳۰۱
دل بیژن از گفت او شاد شد
۳۰۲
بسان یکی سرو آزاد شد
۳۰۳
بیژن چنین گفت پس پهلوان
۳۰۴
که ای نامور گرد روشن‌روان
۳۰۵
برآمد ترا این چنین کار چند
۳۰۶
بنیروی یزدان و بخت بلند
۳۰۷
کنون گفتنیها بگویم ترا
۳۰۸
که من چندگه بوده‌ام ایدرا
۳۰۹
چه با رستم و گیو و با گژدهم
۳۱۰
چه با طوس نوذر چه با گستهم
۳۱۱
چه مایه هنرها برین پهن دشت
۳۱۲
که کردیم و گردون بران بر گذشت
۳۱۳
کجا نام ما زان برآمد بلند
۳۱۴
بنزدیک خسرو شدیم ارجمند
۳۱۵
یکی جشنگاهست ز ایدر نه دور
۳۱۶
به دو روزه راه اندر آید بتور
۳۱۷
یکی دشت بینی همه سبز و زرد
۳۱۸
کزو شاد گردد دل رادمرد
۳۱۹
همه بیشه و باغ و آب روان
۳۲۰
یکی جایگه از در پهلوان
۳۲۱
زمین پرنیان و هوا مشکبوی
۳۲۲
گلابست گویی مگر آب جوی
۳۲۳
ز عنبرش خاک و ز یاقوت سنگ
۳۲۴
هوا مشکبوی و زمین رنگ رنگ
۳۲۵
خم‌آورده از بار شاخ سمن
۳۲۶
صنم گشته پالیز و گلبن شمن
۳۲۷
خرامان بگرد گل اندر تذرو
۳۲۸
خروشیدن بلبل از شاخ سرو
۳۲۹
ازین پس کنون تا نه بس روزگار
۳۳۰
شد چون بهشت آن در و مرغزار
۳۳۱
پری چهره بینی همه دشت و کوه
۳۳۲
ز هر سو نشسته بشادی گروه
۳۳۳
منیژه کجا دخت افراسیاب
۳۳۴
درفشان کند باغ چون آفتاب
۳۳۵
همه دخت توران پوشیده‌روی
۳۳۶
همه سرو بالا همه مشک موی
۳۳۷
همه رخ پر از گل همه چشم خواب
۳۳۸
همه لب پر از می ببوی گلاب
۳۳۹
اگر ما بنزدیک آن جشنگاه
۳۴۰
شویم و بتازیم یک روزه راه
۳۴۱
بگیریم ازیشان پری چهره چند
۳۴۲
بنزدیک خسرو شویم ارجمند
۳۴۳
چو گرگین چنین گفت بیژن جوان
۳۴۴
بجوشیدش آن گوهر پهلوان
۳۴۵
گهی نام جست اندران گاه کام
۳۴۶
جوان بد جوانوار برداشت گام
۳۴۷
برفتند هر دو براه دراز
۳۴۸
یکی از نوشته دگر کینه‌ساز
۳۴۹
میان دو بیشه بیک روزه راه
۳۵۰
فرود آمد آن گرد لشکر پناه
۳۵۱
بدان مرغزاران ارمان دو روز
۳۵۲
همی شاد بودند باباز و یوز
۳۵۳
چو دانست گرگین که آمد عروس
۳۵۴
همه دشت ازو شد چو چشم خروس
۳۵۵
ببیژن پس آن داستان برگشاد
۳۵۶
وزان جشن و رامش بسی کرد یاد
۳۵۷
بگرگین چنین گفت پس بیژنا
۳۵۸
که من پیشتر سازم این رفتنا
۳۵۹
شوم بزمگه را ببینم ز دور
۳۶۰
که ترکان همی چون بسیچند سور
۳۶۱
وز آن جایگه پس بتابم عنان
۳۶۲
بگردن برآرم ز دوده سنان
۳۶۳
زنیم آنگهی رای هشیارتر
۳۶۴
شود دل ز دیدار بیدارتر
۳۶۵
بگنجور گفت آن کلاه بزر
۳۶۶
که در بزمگه بر نهادم بسر
۳۶۷
که روشن شدی زو همه بزمگاه
۳۶۸
بیاور که ما را کنونست گاه
۳۶۹
همان طوق کیخسرو و گوشوار
۳۷۰
همان یارهٔ گیو گوهرنگار
۳۷۱
بپوشید رخشنده رومی قبای
۳۷۲
ز تاج اندر آویخت پر همای
۳۷۳
نهادند بر پشت شبرنگ زین
۳۷۴
کمر خواست با پهلوانی نگین
۳۷۵
بیامد بنزدیک آن بیشه شد
۳۷۶
دل کامجویش پر اندیشه شد
۳۷۷
بزیر یکی سر وبن شد بلند
۳۷۸
که تا ز آفتابش نباشد گزند
۳۷۹
بنزدیک آن خیمهٔ خوب چهر
۳۸۰
بیامد بدلش اندر افروخت مهر
۳۸۱
همه دشت ز آوای رود و سرود
۳۸۲
روان را همی داد گفتی درود
۳۸۳
منیژه چو از خیمه کردش نگاه
۳۸۴
بدید آن سهی قد لشکر پناه
۳۸۵
برخسارگان چون سهیل یمن
۳۸۶
بنفشه گرفته دو برگ سمن
۳۸۷
کلاه تهم پهلوان بر سرش
۳۸۸
درفشان ز دیبای رومی برش
۳۸۹
بپرده درون دخت پوشیده روی
۳۹۰
بجوشید مهرش دگر شد به خوی
۳۹۱
فرستاد مر دایه را چون نوند
۳۹۲
که رو زیر آن شاخ سرو بلند
۳۹۳
نگه کن که آن ماه دیدار کیست
۳۹۴
سیاوش مگر زنده شد گر پریست
۳۹۵
بپرسش که چون آمدی ایدرا
۳۹۶
نیایی بدین بزمگاه اندرا
۳۹۷
پریزاده‌ای گر سیاوشیا
۳۹۸
که دلها بمهرت همی جوشیا
۳۹۹
وگر خاست اندر جهان رستخیز
۴۰۰
که بفروختی آتش مهر تیز
۴۰۱
که من سالیان اندرین مرغزار
۴۰۲
همی جشن سازم بهر نوبهار
۴۰۳
بدین بزمگه بر ندیدیم کس
۴۰۴
ترا دیدم ای سرو آزاده بس
۴۰۵
چو دایه بر بیژن آمد فراز
۴۰۶
برو آفرین کرد و بردش نماز
۴۰۷
پیام منیژه به بیژن بگفت
۴۰۸
همه روی بیژن چو گل بر شکفت
۴۰۹
چنین پاسخ آورد بیژن بدوی
۴۱۰
که من ای فرستادهٔ خوب روی
۴۱۱
سیاوش نیم نز پری زادگان
۴۱۲
از ایرانم از تخم آزادگان
۴۱۳
منم بیژن گیو ز ایران بجنگ
۴۱۴
بزخم گراز آمدم بی‌درنگ
۴۱۵
سرانشان بریدم فگندم براه
۴۱۶
که دندانهاشان برم نزد شاه
۴۱۷
چو زین جشنگاه آگهی یافتم
۴۱۸
سوی گیو گودرز نشتافتم
۴۱۹
بدین رزمگاه آمدستم فراز
۴۲۰
بپیموده بسیار راه دراز
۴۲۱
مگر چهرهٔ دخت افراسیاب
۴۲۲
نماید مرا بخت فرخ بخواب
۴۲۳
همی بینم این دشت آراسته
۴۲۴
چو بتخانهٔ چین پر از خواسته
۴۲۵
اگر نیک رایی کنی تاج زر
۴۲۶
ترا بخشم و گوشوار و کمر
۴۲۷
مرا سوی آن خوب چهر آوری
۴۲۸
دلش با دل من بمهر آوری
۴۲۹
چو بیژن چنین گفت شد دایه باز
۴۳۰
بگوش منیژه سرایید راز
۴۳۱
که رویش چنینست بالا چنین
۴۳۲
چنین آفریدش جهان آفرین
۴۳۳
چو بشنید از دایه او این سخن
۴۳۴
بفرمود رفتن سوی سرو بن
۴۳۵
فرستاد پاسخ هم اندر زمان
۴۳۶
کت آمد بدست آنچ بردی گمان
۴۳۷
گر آیی خرامان بنزدیک من
۴۳۸
بیفروزی این جان تاریک من
۴۳۹
نماند آنگهی جایگاه سخن
۴۴۰
خرامید زان سایهٔ سروبن
۴۴۱
سوی خیمهٔ دخت آزاده خوی
۴۴۲
پیاده همی گام زد برزوی
۴۴۳
بپرده درآمد چو سرو بلند
۴۴۴
میانش بزرین کمر کرده بند
۴۴۵
منیژه بیامد گرفتش ببر
۴۴۶
گشاد از میانش کیانی کمر
۴۴۷
بپرسیدش از راه و رنج دراز
۴۴۸
که با تو که آمد بجنگ گراز
۴۴۹
چرا این چنین روی و بالا و برز
۴۵۰
برنجانی ای خوب چهره بگرز
۴۵۱
بشستند پایش بمشک و گلاب
۴۵۲
گرفتند زان پس بخوردن شتاب
۴۵۳
نهادند خوان و خورش گونه گون
۴۵۴
همی ساختند از گمانی فزون
۴۵۵
نشستنگه رود و می ساختند
۴۵۶
ز بیگانه خیمه بپرداختند
۴۵۷
پرستندگان ایستاده بپای
۴۵۸
ابا بربط و چنگ و رامش سرای
۴۵۹
بدیبا زمین کرده طاوس رنگ
۴۶۰
ز دینار و دیبا چو پشت پلنگ
۴۶۱
چه از مشک و عنبر چه یاقوت و زر
۴۶۲
سراپرده آراسته سربسر
۴۶۳
می سالخورده بجام بلور
۴۶۴
برآورده با بیژن گیو شور
۴۶۵
سه روز و سه شب شاد بوده بهم
۴۶۶
گرفته برو خواب مستی ستم
۴۶۷
چو هنگام رفتن فراز آمدش
۴۶۸
بدیدار بیژن نیاز آمدش
۴۶۹
بفرمود تا داروی هوشبر
۴۷۰
پرستنده آمیخت با نوش‌بر
۴۷۱
بدادند مر بیژن گیو را
۴۷۲
مر آن نیک دل نامور نیو را
۴۷۳
منیژه چو بیژن دژم روی ماند
۴۷۴
پرستندگان را بر خویش خواند
۴۷۵
عماری بسیچید رفتن براه
۴۷۶
مر آن خفته را اندر آن جایگاه
۴۷۷
ز یک سو نشستنگه کام را
۴۷۸
دگر ساخته جای آرام را
۴۷۹
بگسترد کافور بر جای خواب
۴۸۰
همی ریخت بر چوب صندل گلاب
۴۸۱
چو آمد بنزدیک شهر اندرا
۴۸۲
بپوشید بر خفته بر چادرا
۴۸۳
نهفته بکاخ اندر آمد بشب
۴۸۴
به بیگانگان هیچ نگشاد لب
۴۸۵
چو بیدار شد بیژن و هوش یافت
۴۸۶
نگار سمن بر در آغوش یافت
۴۸۷
بایوان افراسیاب اندرا
۴۸۸
ابا ماه رخ سر ببالین برا
۴۸۹
بپیچید بر خویشتن بیژنا
۴۹۰
بیزدان بنالید ز آهرمنا
۴۹۱
چنین گفت کای کردگار ار مرا
۴۹۲
رهایی نخواهد بدن ز ایدرا
۴۹۳
ز گرگین تو خواهی مگر کین من
۴۹۴
برو بشنوی درد و نفرین من
۴۹۵
که او بد مرا بر بدی رهنمون
۴۹۶
همی خواند بر من فراوان فسون
۴۹۷
منیژه بدو گفت دل شاددار
۴۹۸
همه کار نابوده را باد دار
۴۹۹
بمردان ز هر گونه کار آیدا
۵۰۰
گهی بزم و گه کارزار آیدا
۵۰۱
ز هر خرگهی گل رخی خواستند
۵۰۲
بدیبای رومی بیاراستند
۵۰۳
پری چهرگان رود برداشتند
۵۰۴
بشادی همه روز بگذاشتند
۵۰۵
چو بگذشت یک چندگاه این چنین
۵۰۶
پس آگاهی آمد بدربان ازین
۵۰۷
نهفته همه کارشان بازجست
۵۰۸
بژرفی نگه کرد کار از نخست
۵۰۹
کسی کز گزافه سخن راندا
۵۱۰
درخت بلا را بجنباندا
۵۱۱
نگه کرد کو کیست و شهرش کجاست
۵۱۲
بدین آمدن سوی توران چراست
۵۱۳
بدانست و ترسان شد از جان خویش
۵۱۴
شتابید نزدیک درمان خویش
۵۱۵
جز آگاه کردن ندید ایچ رای
۵۱۶
دوان از پس پرده برداشت پای
۵۱۷
بیامد بر شاه ترکان بگفت
۵۱۸
که دختت ز ایران گزیدست جفت
۵۱۹
جهانجوی کرد از جهاندار یاد
۵۲۰
تو گفتی که بیدست هنگام باد
۵۲۱
بدست از مژه خون مژگان برفت
۵۲۲
برآشفت و این داستان باز گفت
۵۲۳
کرا از پس پرده دختر بود
۵۲۴
اگر تاج دارد بداختر بود
۵۲۵
کرا دختر آید بجای پسر
۵۲۶
به از گور داماد ناید بدر
۵۲۷
ز کار منیژه دلش خیره ماند
۵۲۸
قراخان سالار را پیش خواند
۵۲۹
بدو گفت ازین کار ناپاک زن
۵۳۰
هشیوار با من یکی رای زن
۵۳۱
قراخان چنین داد پاسخ بشاه
۵۳۲
که در کار هشیارتر کن نگاه
۵۳۳
اگر هست خود جای گفتار نیست
۵۳۴
ولیکن شنیدن چو دیدار نیست
۵۳۵
بگرسیوز آنگاه گفتش بدرد
۵۳۶
پر از خون دل و دیده پر آب زرد
۵۳۷
زمانه چرا بندد این بند من
۵۳۸
غم شهر ایران و فرزند من
۵۳۹
برو با سواران هشیار سر
۵۴۰
نگه دار مر کاخ را بام و در
۵۴۱
نگر تا که بینی بکاخ اندرا
۵۴۲
ببند و کشانش بیار ایدرا
۵۴۳
چو گرسیوز آمد بنزدیک در
۵۴۴
از ایوان خروش آمد و نوش و خور
۵۴۵
غریویدن چنگ و بانگ رباب
۵۴۶
برآمد ز ایوان افراسیاب
۵۴۷
سواران در و بام آن کاخ شاه
۵۴۸
گرفتند و هر سو ببستند راه
۵۴۹
چو گر سیوز آن کاخ در بسته دید
۵۵۰
می و غلغل نوش پیوسته دید
۵۵۱
سواران گرفتندگرد اندرش
۵۵۲
چو سالار شد سوی بسته درش
۵۵۳
بزد دست و برکند بندش ز جای
۵۵۴
بجست از میان در اندر سرای
۵۵۵
بیامد بنزدیک آن خانه زود
۵۵۶
کجا پیشگه مرد بیگانه بود
۵۵۷
ز در چون به بیژن برافگند چشم
۵۵۸
بچوشید خونش برگ بر ز خشم
۵۵۹
در آن خانه سیصد پرستنده بود
۵۶۰
همه با رباب و نبید و سرود
۵۶۱
بپیچید بر خویشتن بیژنا
۵۶۲
که چون رزم سازم برهنه تنا
۵۶۳
نه شبرنگ با من نه رهوار بور
۵۶۴
همانا که برگشتم امروز هور
۵۶۵
ز گیتی نبینم همی یار کس
۵۶۶
بجز ایزدم نیست فریادرس
۵۶۷
کجا گیو و گودرز کشوادگان
۵۶۸
که سر داد باید همی رایگان
۵۶۹
همیشه بیک ساق موزه درون
۵۷۰
یکی خنجری داشتی آبگون
۵۷۱
بزد دست و خنجر کشید از نیام
۵۷۲
در خانه بگرفت و برگفت نام
۵۷۳
که من بیژنم پور کشوادگان
۵۷۴
سر پهلوانان و آزادگان
۵۷۵
ندرد کسی پوست بر من مگر
۵۷۶
همی سیری آید تنش را ز سر
۵۷۷
وگر خیزد اندر جهان رستخیز
۵۷۸
نبیند کسی پشتم اندر گریز
۵۷۹
تو دانی نیاکان و شاه مرا
۵۸۰
میان یلان پایگاه مرا
۵۸۱
وگر جنگ سازند مر جنگ را
۵۸۲
همیشه بشویم بخون چنگ را
۵۸۳
ز تورانیان من بدین خنجرا
۵۸۴
ببرم فراوان سران را سرا
۵۸۵
گرم نزد سالار توران بری
۵۸۶
بخوبی برو داستان آوری
۵۸۷
تو خواهشگری کن مرا زو بخون
۵۸۸
سزد گر بنیکی بوی رهنمون
۵۸۹
نکرد ایچ گرسیوز آهنگ اوی
۵۹۰
چو دید آن چنان تیزی چنگ اوی
۵۹۱
بدانست کو راست گوید همی
۵۹۲
بخون ریختن دست شوید همی
۵۹۳
وفا کرد با او بسوگندها
۵۹۴
بخوبی بدادش بسی پندها
۵۹۵
بپیمان جدا کرد زو خنجرا
۵۹۶
بخوبی کشیدش ببند اندرا
۵۹۷
بیاورد بسته بکردار یوز
۵۹۸
چه سود از هنرها چو برگشت روز
۵۹۹
چنینست کردار این گوژپشت
۶۰۰
چو نرمی بسودی بیابی درشت
۶۰۱
چو آمد بنزدیک شاه اندرا
۶۰۲
گو دست بسته برهنه سرا
۶۰۳
برو آفرین کردکای شهریار
۶۰۴
گر از من کنی راستی خواستار
۶۰۵
بگویم ترا سربسر داستان
۶۰۶
چو گردی بگفتار همداستان
۶۰۷
نه من بزرو جستم این جشنگاه
۶۰۸
نبود اندرین کار کس را گناه
۶۰۹
از ایران بجنگ گراز آمدم
۶۱۰
بدین جشن توران فراز آمدم
۶۱۱
ز بهر یکی باز گم بوده را
۶۱۲
برانداختم مهربان دوده را
۶۱۳
بزیر یکی سرو رفتم بخواب
۶۱۴
که تا سایه دارد مرا ز آفتاب
۶۱۵
پری دربیامد بگسترد پر
۶۱۶
مرا اندر آورد خفته ببر
۶۱۷
از اسبم جدا کرد و شد تا براه
۶۱۸
که آمد همی لشکر و دخت شاه
۶۱۹
سوران پراگنده بر گرد دشت
۶۲۰
چه مایه عماری بمن برگذشت
۶۲۱
یکی چتر هندی برآمد ز دور
۶۲۲
ز هر سو گرفته سواران تور
۶۲۳
یکی کرده از عود مهدی میان
۶۲۴
کشیده برو چادر پرنیان
۶۲۵
بدو اندرون خفته بت پیکری
۶۲۶
نهاده ببالین برش افسری
۶۲۷
پری یک بیک ز اهرمن کرد یاد
۶۲۸
میان سواران درآمد چو باد
۶۲۹
مرا ناگهان در عماری نشاند
۶۳۰
بران خوب چهره فسونی بخواند
۶۳۱
که تا اندر ایوان نیامد ز خواب
۶۳۲
نجنبید و من چشم کرده پر آب
۶۳۳
گناهی مرا اندرین بوده نیست
۶۳۴
منیژه بدین کار آلوده نیست
۶۳۵
پری بی‌گمان بخت برگشته بود
۶۳۶
که بر من همی جادوی آزمود
۶۳۷
چنین بد که گفتم کم و بیش نه
۶۳۸
مرا ایدر اکنون کس و خویش نه
۶۳۹
چنین داد پاسخ پس افراسیاب
۶۴۰
که بخت بدت کرد بر تو شتاب
۶۴۱
تو آنی کز ایران بتیغ و کمند
۶۴۲
همی رزم جستی به نام بلند
۶۴۳
کنون چون زنان پیش من بسته دست
۶۴۴
همی خواب گویی به کردار مست
۶۴۵
بکار دروغ آزمودن همی
۶۴۶
بخواهی سر از من ربودن همی
۶۴۷
بدو گفت بیژن که ای شهریار
۶۴۸
سخن بشنو از من یکی هوشیار
۶۴۹
گرازان بدندان و شیران بچنگ
۶۵۰
توانند کردن بهر جای جنگ
۶۵۱
یلان هم بشمشیر و تیر و کمان
۶۵۲
توانند کوشید با بدگمان
۶۵۳
یکی دست بسته برهنه تنا
۶۵۴
یکی را ز پولاد پیراهنا
۶۵۵
چگونه درد شیر بی چنگ تیز
۶۵۶
اگر چند باشد دلش پر ستیز
۶۵۷
اگر شاه خواهد که بنید ز من
۶۵۸
دلیری نمودن بدین انجمن
۶۵۹
یکی اسب فرمای و گرزی گران
۶۶۰
ز ترکان گزین کن هزار از سران
۶۶۱
به آوردگه بر یکی زین هزار
۶۶۲
اگر زنده مانم بمردم مدار
۶۶۳
ز بیژن چو این گفته بشنید چشم
۶۶۴
بروبر فگند و برآورد خشم
۶۶۵
بگرسیوز اندر یکی بنگرید
۶۶۶
کز ایران چه دیدیم و خواهیم دید
۶۶۷
نبینی که این بدکنش ریمنا
۶۶۸
فزونی سگالد همی بر منا
۶۶۹
بسنده نبودش همین بد که کرد
۶۷۰
همی رزم جوید بننگ و نبرد
۶۷۱
ببر همچنین بند بر دست و پای
۶۷۲
هم اندر زمان زو بپرداز جای
۶۷۳
بفرمای داری زدن پیش در
۶۷۴
که باشد ز هر سو برو رهگذر
۶۷۵
نگون بخت را زنده بر دار کن
۶۷۶
وزو نیز با من مگردان سخن
۶۷۷
بدان تا ز ایرانیان زین سپس
۶۷۸
نیارد بتوران نگه کرد کس
۶۷۹
کشیدندش از پیش افراسیاب
۶۸۰
دل از درد خسته دو دیده پر آب
۶۸۱
چو آمد بدر بیژن خسته دل
۶۸۲
ز خون مژه پای مانده بگل
۶۸۳
همی گفت اگر بر سرم کردگار
۶۸۴
نوشتست مردن ببد روزگار
۶۸۵
ز دار و ز کشتن نترسم همی
۶۸۶
ز گردان ایران بترسم همی
۶۸۷
که نامرد خواند مرا دشمنم
۶۸۸
ز ناخسته بردار کرده تنم
۶۸۹
بپیش نیاکان پهلو منش
۶۹۰
پس از مرگ بر من بود سرزنش
۶۹۱
روانم بماند هم ایدر بجای
۶۹۲
ز شرم پدر چون شوم باز جای
۶۹۳
دریغا که شادان شود دشمنم
۶۹۴
چو بینند بر دار روشن تنم
۶۹۵
دریغا ز شاه و ز مردان نیو
۶۹۶
دریغا که دورم ز دیدار گیو
۶۹۷
ایا باد بگذر بایران زمین
۶۹۸
پیامی بر از من بشاه گزین
۶۹۹
بگویش که بیژن بسختی درست
۷۰۰
چو آهو که در چنگ شیر نرست
۷۰۱
ببخشود یزدان جوانیش را
۷۰۲
بهم برشکست آن گمانیش را
۷۰۳
کننده همی کند جای درخت
۷۰۴
پدید آمد از دور پیران ز بخت
۷۰۵
چو پیران ویسه بدانجا رسید
۷۰۶
همه راه ترک کمربسته دید
۷۰۷
یکی دار برپای کرده بلند
۷۰۸
کمندی برو بسته چون پای بند
۷۰۹
ز ترکان بپرسید کین دار چیست
۷۱۰
در شاه را از در دار کیست
۷۱۱
بدو گفت گرسیوز این بیژنست
۷۱۲
از ایران کجا شاه را دشمنست
۷۱۳
بزد اسب و آمد بر بیژنا
۷۱۴
جگر خسته دیدش برهنه تنا
۷۱۵
دو دست از پس پشت بسته چو سنگ
۷۱۶
دهن خشک و رفته ز رخساره رنگ
۷۱۷
بپرسید و گفتش که چون آمدی
۷۱۸
از ایران همانا بخون آمدی
۷۱۹
همه داستان بیژن او را بگفت
۷۲۰
چنانچون رسیدش ز بدخواه جفت
۷۲۱
ببخشود پیران ویسه بروی
۷۲۲
ز مژگان سرشکش فرو شد بروی
۷۲۳
بفرمود تا یک زمانش بدار
۷۲۴
نکردند و گفتا هم ایدر بدار
۷۲۵
بدان تا ببینم یکی روی شاه
۷۲۶
نمایم بدو اختر نیک راه
۷۲۷
بکاخ اندر آمد پرستارفش
۷۲۸
بر شاه با دست کرده بکش
۷۲۹
بیامد دمان تا بنزدیک تخت
۷۳۰
بر افراسیاب آفرین کرد سخت
۷۳۱
همی بود در پیش تختش بپای
۷۳۲
چو دستور پاکیزه و رهنمای
۷۳۳
سپهبد بدانست کز آرزوی
۷۳۴
بپایست پیران آزاده خوی
۷۳۵
بخندید و گفتش چه خواهی بگوی
۷۳۶
ترا بیشتر نزد من آبروی
۷۳۷
اگر زر خواهی و گر گوهرا
۷۳۸
و گر پادشاهی هر کشورا
۷۳۹
ندارم دریغ از تو من گنج خویش
۷۴۰
چرا برگزینی همی رنج خویش
۷۴۱
چو بشنید پیران خسرو پرست
۷۴۲
زمین را ببوسید و بر پای جست
۷۴۳
که جاوید بادا ترا بخت و جای
۷۴۴
مبادا ز تخت تو پردخته جای
۷۴۵
ز شاهان گیتی ستایش تراست
۷۴۶
ز خورشید برتر نمایش تراست
۷۴۷
مرا هرچ باید ببخت تو هست
۷۴۸
ز مردان وز گنج و نیروی دست
۷۴۹
مرا این نیاز از در خویش نیست
۷۵۰
کس از کهتران تو درویش نیست
۷۵۱
بداند شهنشاه برترمنش
۷۵۲
ستوده بهر کار بی‌سرزنش
۷۵۳
که من شاه را پیش ازین چند بار
۷۵۴
همی دادمی پند بر چند کار
۷۵۵
بفرمان من هیچ نامد فراز
۷۵۶
ازو داشتم کارها دست باز
۷۵۷
مکش گفتمت پور کاوس را
۷۵۸
که دشمن کنی رستم و طوس را
۷۵۹
کز ایران بپیلان بکوبندمان
۷۶۰
ز هم بگسلانند پیوندمان
۷۶۱
سیاوش که بود از نژاد کیان
۷۶۲
ز بهر تو بسته کمر بر میان
۷۶۳
بکشتی بخیره سیاوش را
۷۶۴
بزهر اندر آمیختی نوش را
۷۶۵
بدیدی بدیهای ایرانیان
۷۶۶
که کردند با شهر تورانیان
۷۶۷
ز ترکان دو بهره بپای ستور
۷۶۸
سپردند و شد بخت را آب شور
۷۶۹
هنوز آن سر تیغ دستان سام
۷۷۰
همانا نیاسود اندر نیام
۷۷۱
که رستم همی سرفشاند ازوی
۷۷۲
بخورشید بر خون چکاند ازوی
۷۷۳
برام بر کینه جویی همی
۷۷۴
گل زهر خیره ببویی همی
۷۷۵
اگر خون بیژن بریزی برین
۷۷۶
ز توران برآید همان گرد کین
۷۷۷
خردمند شاهی و ما کهترا
۷۷۸
تو چشم خرد باز کن بنگرا
۷۷۹
نگه کن ازان کین که گستردیا
۷۸۰
ابا شاه ایران چه بر خوردیا
۷۸۱
هم آنرا همی خواستار آوری
۷۸۲
درخت بلا را ببار آوری
۷۸۳
چو کینه دو گردد نداریم پای
۷۸۴
ایا پهلوان جهان کدخدای
۷۸۵
به از تو نداند کسی گیو را
۷۸۶
نهنگ بلا رستم نیو را
۷۸۷
چو گودرز کشواد پولادچنگ
۷۸۸
که آید ز بهر نبیره بجنگ
۷۸۹
چو برزد بران آتش تیز آب
۷۹۰
چنین داد پاسخ پس افراسیاب
۷۹۱
که بیژن نبینی که با من چه کرد
۷۹۲
بایران و توران شدم روی زرد
۷۹۳
نبینی کزین بدهنر دخترم
۷۹۴
چه رسوایی آمد بپیران سرم
۷۹۵
همان نام پوشیده رویان من
۷۹۶
ز پرده بگسترد بر انجمن
۷۹۷
کزین ننگ تا جاودان بر سرم
۷۹۸
بخندد همی کشور و لشکرم
۷۹۹
چنو یابد از من رهایی بجان
۸۰۰
گشایند بر من ز هر سو زبان
۸۰۱
برسوایی اندر بمانم بدرد
۸۰۲
بپالایم از دیدگان آب زرد
۸۰۳
دگر آفرین کرد پیران بدوی
۸۰۴
که ای شاه نیک اختر راست‌گوی
۸۰۵
چنینست کین شاه گوید همی
۸۰۶
جز از نیک نامی نجوید همی
۸۰۷
ولیکن بدین رای هشیار من
۸۰۸
یکی بنگرد ژرف سالار من
۸۰۹
ببندد مر او را ببند گران
۸۱۰
کجا دار و کشتن گزیند بران
۸۱۱
هر آنکو بزندان تو بسته ماند
۸۱۲
ز دیوانها نام او کس نخواند
۸۱۳
ازو پند گیرند ایرانیان
۸۱۴
نبندند ازین پس بدی را میان
۸۱۵
چنان کرد سالار کو رای دید
۸۱۶
دلش با زبان شاه بر جای دید
۸۱۷
ز دستور پاکیزهٔ راهبر
۸۱۸
درفشان شود شاه بر گاه بر
۸۱۹
بگرسیوز آنگه بفرمود شاه
۸۲۰
که بند گران ساز و تاریک چاه
۸۲۱
دو دستش بزنجیر و گردن بغل
۸۲۲
یکی بند رومی بکردار مل
۸۲۳
ببندش بمسمار آهنگران
۸۲۴
ز سر تا بپایش ببند اندران
۸۲۵
چو بستی نگون اندر افگن بچاه
۸۲۶
چو بی‌بهره گردد ز خورشید و ماه
۸۲۷
ببر پیل و آن سنگ اکوان دیو
۸۲۸
که از ژرف دریای گیهان خدیو
۸۲۹
فگندست در بیشهٔ چین ستان
۸۳۰
بیاور ز بیژن بدان کین ستان
۸۳۱
بپیلان گردون کش آن سنگ را
۸۳۲
که پوشد سر چاه ارژنگ را
۸۳۳
بیاور سر چاه او را بپوش
۸۳۴
بدان تا بزاری برآیدش هوش
۸۳۵
وز آنجا بایوان آن بی‌هنر
۸۳۶
منیژه کزو ننگ یابد گهر
۸۳۷
برو با سواران و تاراج کن
۸۳۸
نگون‌بخت را بی سر و تاج کن
۸۳۹
بگو ای بنفرین شوریده بخت
۸۴۰
که بر تو نزیبد همی تاج و تخت
۸۴۱
بننگ از کیان پست کردی سرم
۸۴۲
بخاک اندر انداختی افسرم
۸۴۳
برهنه کشانش ببر تا بچاه
۸۴۴
که در چاه بین آنک دیدی بگاه
۸۴۵
بهارش توی غمگسارش توی
۸۴۶
درین تنگ زندان زوارش توی
۸۴۷
خرامید گرسیوز از پیش اوی
۸۴۸
بکردند کام بداندیش اوی
۸۴۹
کشان بیژن گیو از پیش دار
۸۵۰
ببردند بسته بران چاهسار
۸۵۱
ز سر تا به پایش به آهن ببست
۸۵۲
بر و بازوی و گردن و پای و دست
۸۵۳
بپولاد خایسک آهنگران
۸۵۴
فروبرد مسمارهای گران
۸۵۵
نگونش بچاه اندر انداختند
۸۵۶
سر چاه را بند بر ساختند
۸۵۷
وز آنجا بایوان آن دخترش
۸۵۸
بیاورد گرسیوز آن لشکرش
۸۵۹
همه گنج و گوهر بتاراج داد
۸۶۰
ازین بدره بستد بدان تاج داد
۸۶۱
منیژه برهنه بیک چادرا
۸۶۲
برهنه دو پای و گشاده سرا
۸۶۳
کشیدش دوان تا بدان چاهسار
۸۶۴
دو دیده پر از خون و رخ جویبار
۸۶۵
بدو گفت اینک ترا خان و مان
۸۶۶
زواری برین بسته تا جاودان
۸۶۷
غریوان همی گشت بر گرد دشت
۸۶۸
چو یک روز و یک شب برو بر گذشت
۸۶۹
خروشان بیامد بنزدیک چاه
۸۷۰
یکی دست را اندرو کرد راه
۸۷۱
چو از کوه خورشید سر برزدی
۸۷۲
منیژه ز هر در همی نان چدی
۸۷۳
همی گرد کردی بروز دراز
۸۷۴
بسوراخ چاه آوریدی فراز
۸۷۵
ببیژن سپردی و بگریستی
۸۷۶
بران شوربختی همی زیستی
۸۷۷
چو یک هفته گرگین بره‌بر بپای
۸۷۸
همی بود و بیژن نیامد بجای
۸۷۹
ز هر سوش پویان بجستن گرفت
۸۸۰
رخان را بخوناب شستن گرفت
۸۸۱
پشیمانی آمدش زان کار خویش
۸۸۲
که چون بد سگالید بر یار خویش
۸۸۳
بشد تازیان تا بدان جشنگاه
۸۸۴
کجا بیژن گیو گم کرد راه
۸۸۵
همه بیشه برگشت و کس را ندید
۸۸۶
نه نیز اندرو بانگ مرغان شنید
۸۸۷
همی گشت بر گرد آن مرغزار
۸۸۸
همی یار کرد اندرو خواستار
۸۸۹
یکایک ز دور اسب بیژن بدید
۸۹۰
که آمد ازان مرغزاران پدید
۸۹۱
گسسته لگام و نگون کرده زین
۸۹۲
فرو مانده بر جای اندوهگین
۸۹۳
بدانست کو را تباهست کار
۸۹۴
بایران نیاید بدین روزگار
۸۹۵
اگر دار دارد اگر چاه و بند
۸۹۶
از افراسیاب آمدستش گزند
۸۹۷
کمند اندرافگند و برگاشت روی
۸۹۸
ز کرده پشیمان و دل جفت جوی
۸۹۹
ازان مرغزار اسب بیژن براند
۹۰۰
بخیمه در آورد و روزی بماند
۹۰۱
پس آنگه سوی شهر ایران شتافت
۹۰۲
شب و روز آرام و خوردن نیافت
۹۰۳
چو آگاهی آمد ز گرگین بشاه
۹۰۴
که بیژن نبودست با او براه
۹۰۵
بگفت این سخن گیو را شهریار
۹۰۶
بدان تا ز گرگین کند خواستار
۹۰۷
پس آگاهی آمد همانگه بگیو
۹۰۸
ز گم بودن رزمزن پور نیو
۹۰۹
ز خانه بیامد دمان تا بکوی
۹۱۰
دل از درد خسته پر از آب روی
۹۱۱
همی گفت بیژن نیامد همی
۹۱۲
بارمان ندانم چه ماند همی
۹۱۳
بفرمود تا بور کشواد را
۹۱۴
کجا داشتی روز فریاد را
۹۱۵
بروبر نهادند زین خدنگ
۹۱۶
گرفته بدل گیو کین پلنگ
۹۱۷
همانگه بدو اندر آورد پای
۹۱۸
بکردار باد اندر آمد ز جای
۹۱۹
پذیره شدش تا کند خواستار
۹۲۰
که بیژن کجا ماند و چون بود کار
۹۲۱
همی گفت گرگین بدو ناگهان
۹۲۲
همانا بدی ساخت اندر نهان
۹۲۳
شوم گر ببینمش بی بیژنم
۹۲۴
همانگه سرش را ز تن بر کنم
۹۲۵
بیامد چو گرگین مر او را بدید
۹۲۶
پیاده شد و پیش او در دوید
۹۲۷
همی گشت غلتان بخاک اندرا
۹۲۸
شخوده رخان و برهنه سرا
۹۲۹
بپرسید و گفت ای گزین سپاه
۹۳۰
سپهدار سالار و خورشید گاه
۹۳۱
پذیره بدین راه چون آمدی
۹۳۲
که با دیدگان پر ز خون آمدی
۹۳۳
مرا جان شیرین نباید همی
۹۳۴
کنون خوارتر گر برآید همی
۹۳۵
چو چشمم بروی تو آید ز شرم
۹۳۶
بپالایم از دیدگان آب گرم
۹۳۷
کنون هیچ مندیش کو را بجان
۹۳۸
نیامد گزند و بگویم نشان
۹۳۹
چو اسب پسر دید گرگین بدست
۹۴۰
پر از خاک و آسیمه برسان مست
۹۴۱
چو گفتار گرگینش آمد بگوش
۹۴۲
ز اسب اندر افتاد و زو رفت هوش
۹۴۳
بخاک اندرون شد سرش ناپدید
۹۴۴
همه جامهٔ پهلوی بردرید
۹۴۵
همی کند موی از سر و ریش پاک
۹۴۶
خروشان بسر بر همی ریخت خاک
۹۴۷
همی گفت کای کردگار سپهر
۹۴۸
تو گستردی اندر دلم هوش و مهر
۹۴۹
گر از من جدا ماند فرزند من
۹۵۰
روا دارم ار بگلسد بند من
۹۵۱
روانم بدان جای نیکان بری
۹۵۲
ز درد دل من تو آگه‌تری
۹۵۳
مرا خود ز گیتی هم او بود و بس
۹۵۴
چه انده گسار و چه فریادرس
۹۵۵
کنون بخت بد کردش از من جدا
۹۵۶
بماندم چنین در جهان مبتلا
۹۵۷
ز گرگین پس آنگه سخن بازجست
۹۵۸
که چون بود خود روزگار از نخست
۹۵۹
زمانه بجایش کسی برگزید
۹۶۰
وگر خود ز چشم تو شد ناپدید
۹۶۱
ز بدها چه آمد مر او را بگوی
۹۶۲
چه افگند بند سپهرش بروی
۹۶۳
چه دیو آمدش پیش در مرغزار
۹۶۴
که او را تبه کرد و برگشت کار
۹۶۵
تو این مرده‌ری اسب چون یافتی
۹۶۶
ز بیژن کجا روی برتافتی
۹۶۷
بدو گفت گرگین که بازآر هوش
۹۶۸
سخن بشنو و پهن بگشای گوش
۹۶۹
که این کار چون بود و کردار چون
۹۷۰
بدان بیشه با خوک پیکار چون
۹۷۱
بدان پهلوانا و آگاه باش
۹۷۲
همیشه فروزندهٔ گاه باش
۹۷۳
برفتیم ز ایدر بجنگ گراز
۹۷۴
رسیدیم نزدیک ارمان فراز
۹۷۵
یکی بیشه دیدیم کرده چو دست
۹۷۶
درختان بریده چراگاه پست
۹۷۷
همه جای گشته کنام گراز
۹۷۸
همه شهر ارمان از آن در کزاز
۹۷۹
چو ما جنگ را نیزه برگاشتیم
۹۸۰
ببیشه درون بانگ برداشتیم
۹۸۱
گراز اندر آمد بکردار کوه
۹۸۲
نه یک یک بهر جای گشته گروه
۹۸۳
بکردیم جنگی بکردار شیر
۹۸۴
بشد روز و نامد دل از جنگ سیر
۹۸۵
چو پیلان بهم بر فگندیمشان
۹۸۶
بمسمار دندان بکندیمشان
۹۸۷
وزآنجا بایران نهادیم روی
۹۸۸
همه راه شادان و نخچیر جوی
۹۸۹
برآمد یکی گور زان مرغزار
۹۹۰
کزان خوبتر کس نبیند نگار
۹۹۱
بکردار گلگون گودرز موی
۹۹۲
چو خنگ شباهنگ فرهاد روی
۹۹۳
چو سیمش دو پا و چو پولاد سم
۹۹۴
چو شبرنگ بیژن سر و گوش و دم
۹۹۵
بگردن چو شیر و برفتن چو باد
۹۹۶
تو گفتی که از رخش دارد نژاد
۹۹۷
بر بیژن آمد چو پیلی نژند
۹۹۸
برو اندر افگند بیژن کمند
۹۹۹
فگندن همان بود و رفتن همان
۱٬۰۰۰
دوان گور و بیژن پس اندر دمان
۱٬۰۰۱
ز تازیدن گور و گرد سوار
۱٬۰۰۲
برآمد یکی دود زان مرغزار
۱٬۰۰۳
بکردار دریا زمین بردمید
۱٬۰۰۴
کمندافگن و گور شد ناپدید
۱٬۰۰۵
پی اندر گرفتم همه دشت و کوه
۱٬۰۰۶
که از تاختن شد سمندم ستوه
۱٬۰۰۷
ز بیژن ندیدم بجایی نشان
۱٬۰۰۸
جزین اسب و زین از پس ایدر کشان
۱٬۰۰۹
دلم شد پر آتش ز تیمار اوی
۱٬۰۱۰
که چون بود با گور پیکار اوی
۱٬۰۱۱
بماندم فراوان بر آن مرغزار
۱٬۰۱۲
همی کردمش هر سوی خواستار
۱٬۰۱۳
ازو باز گشتم چنین ناامید
۱٬۰۱۴
که گور ژیان بود و دیو سپید
۱٬۰۱۵
چو بشنید گیو این سخن هوشیار
۱٬۰۱۶
بدانست کو را تباهست کار
۱٬۰۱۷
ز گرگین سخن سربسر خیره دید
۱٬۰۱۸
همی چشمش از روی او تیره دید
۱٬۰۱۹
رخش زرد از بیم سالار شاه
۱٬۰۲۰
سخن لرزلرزان و دل پر گناه
۱٬۰۲۱
چو فرزند را گیو گم بوده دید
۱٬۰۲۲
سخن را برآنگونه آلوده دید
۱٬۰۲۳
ببرد اهرمن گیو را دل ز جای
۱٬۰۲۴
همی خواست کو را درآرد ز پای
۱٬۰۲۵
بخواهد ازو کین پور گزین
۱٬۰۲۶
وگر چند نیک آید او را ازین
۱٬۰۲۷
پس اندیشه کرد اندران بنگرید
۱٬۰۲۸
نیامد همی روشنایی پدید
۱٬۰۲۹
چه آید مرا گفت از کشتنا
۱٬۰۳۰
مگر کام بدگوهر آهرمنا
۱٬۰۳۱
به بیژن چه سود آید از جان اوی
۱٬۰۳۲
دگرگونه سازیم درمان اوی
۱٬۰۳۳
بباشیم تا زین سخن نزد شاه
۱٬۰۳۴
شود آشکارا ز گرگین گناه
۱٬۰۳۵
ازو کین کشیدن بسی کار نیست
۱٬۰۳۶
سنان مرا پیش دیوار نیست
۱٬۰۳۷
بگرگین یکی بانگ برزد بلند
۱٬۰۳۸
که ای بدکنش ریمن پرگزند
۱٬۰۳۹
تو بردی ز من شید و ماه مرا
۱٬۰۴۰
گزین سواران و شاه مرا
۱٬۰۴۱
فگندی مرا در تک و پوی پوی
۱٬۰۴۲
بگرد جهان اندرون چاره‌جوی
۱٬۰۴۳
پس اکنون بدستان و بند و فریب
۱٬۰۴۴
کجا یابی آرام و خواب و شکیب
۱٬۰۴۵
نباشد ترا بیش ازین دستگاه
۱٬۰۴۶
کجا من ببینم یکی روی شاه
۱٬۰۴۷
پس آنگه بخواهم ز تو کین خویش
۱٬۰۴۸
ز بهر گرامی جهانبین خویش
۱٬۰۴۹
وز آنجا بیامد بنزدیک شاه
۱٬۰۵۰
دو دیده پر از خون و دل کینه‌خواه
۱٬۰۵۱
برو آفرین کرد کای شهریار
۱٬۰۵۲
همیشه جهان را بشادی گذار
۱٬۰۵۳
انوشه جهاندار نیک اخترا
۱٬۰۵۴
نبینی که بر سر چه آمد مرا
۱٬۰۵۵
ز گیتی یکی پور بودم جوان
۱٬۰۵۶
شب و روز بودم بدوبر نوان
۱٬۰۵۷
بجانش پر از بیم گریان بدم
۱٬۰۵۸
ز درد جداییش بریان بدم
۱٬۰۵۹
کنون آمد ای شاه گرگین ز راه
۱٬۰۶۰
زبان پر ز یافه روان پر گناه
۱٬۰۶۱
بدآگاهی آورد از پور من
۱٬۰۶۲
ازان نامور پاک دستور من
۱٬۰۶۳
یکی اسب دیدم نگونسار زین
۱٬۰۶۴
ز بیژن نشانی ندارد جزین
۱٬۰۶۵
اگر داد بیند بدین کار ما
۱٬۰۶۶
یکی بنگرد ژرف سالار ما
۱٬۰۶۷
ز گرگین دهد داد من شهریار
۱٬۰۶۸
کزو گشتم اندر جهان خاکسار
۱٬۰۶۹
غمی شد ز درد دل گیو شاه
۱٬۰۷۰
برآشفت و بنهاد فرخ کلاه
۱٬۰۷۱
رخ شاه بر گاه بی‌رنگ شد
۱٬۰۷۲
ز تیمار بیژن دلش تنگ شد
۱٬۰۷۳
بگیو آنگهی گفت گرگین چه گفت
۱٬۰۷۴
چه گوید کجا ماند از نیک جفت
۱٬۰۷۵
ز گفتار گرگین پس آنگاه گیو
۱٬۰۷۶
سخن گفت با خسرو از پور نیو
۱٬۰۷۷
چو از گیو بشنید خسرو سخن
۱٬۰۷۸
بدو گفت مندیش و زاری مکن
۱٬۰۷۹
که بیژن بجانست خرسند باش
۱٬۰۸۰
بر امید گم بوده فرزند باش
۱٬۰۸۱
که ایدون شنیدستم از موبدان
۱٬۰۸۲
ز بیدار دل نامور بخردان
۱٬۰۸۳
که من با سواران ایران بجنگ
۱٬۰۸۴
سوی شهر توران شوم بی‌درنگ
۱٬۰۸۵
بکین سیاوش کشم لشکرا
۱٬۰۸۶
بپیلان سرآرم از آن کشورا
۱٬۰۸۷
بدان کینه اندر بود بیژنا
۱٬۰۸۸
همی رزم جوید چو آهرمنا
۱٬۰۸۹
تو دل را بدین کار غمگین مدار
۱٬۰۹۰
من این را همانا بسم خواستار
۱٬۰۹۱
بشد گیو یکدل پر اندوه و درد
۱٬۰۹۲
دو دیده پر از آب و رخساره زرد
۱٬۰۹۳
چو گرگین بدرگاه خسرو رسید
۱٬۰۹۴
ز گردان در شاه پردخته دید
۱٬۰۹۵
ز تیمار بیژن همه مهتران
۱٬۰۹۶
ز درگاه با گیو رفته سران
۱٬۰۹۷
همه پر ز درد و همه پر زرنج
۱٬۰۹۸
همه همچو گم کرده صد گونه گنج
۱٬۰۹۹
پراگنده رای و پراگنده دل
۱٬۱۰۰
همه خاک ره ز اشک کرده چو گل
۱٬۱۰۱
وزین روی گرگین شوریده رفت
۱٬۱۰۲
بنزدیک ایوان درگاه تفت
۱٬۱۰۳
چو در پیش کیخسرو آمد زمین
۱٬۱۰۴
ببوسید و بر شاه کرد آفرین
۱٬۱۰۵
چو الماس دندانهای گراز
۱٬۱۰۶
بر تخت بنهاد و بردش نماز
۱٬۱۰۷
که خسرو بهر کار پیروز باد
۱٬۱۰۸
همه روزگارش چو نوروز باد
۱٬۱۰۹
سر دشمنان تو بادا بگاز
۱٬۱۱۰
بریده چنان کار سران گراز
۱٬۱۱۱
بدندانها چون نگه کرد شاه
۱٬۱۱۲
بپرسید و گفتش که چون بود راه
۱٬۱۱۳
کجا ماند از تو جدا بیژنا
۱٬۱۱۴
بروبر چه بد ساخت آهرمنا
۱٬۱۱۵
چو خسرو چنین گفت گرگین بجای
۱٬۱۱۶
فرو ماند خیره همیدون بپای
۱٬۱۱۷
ندانست پاسخ چه گوید بدوی
۱٬۱۱۸
فروماند بر جای بر زرد روی
۱٬۱۱۹
زبان پر ز یافه روان پر گناه
۱٬۱۲۰
رخان زرد و لرزان تن از بیم شاه
۱٬۱۲۱
چو گفتارها یک بدیگر نماند
۱٬۱۲۲
برآشفت وز پیش تختش براند
۱٬۱۲۳
همش خیره سر دید هم بدگمان
۱٬۱۲۴
بدشنام بگشاد خسرو زبان
۱٬۱۲۵
بدو گفت نشنیدی آن داستان
۱٬۱۲۶
که دستان زدست از گه باستان
۱٬۱۲۷
که گر شیر با کین گودرزیان
۱٬۱۲۸
بسیچد تنش را سر آید زمان
۱٬۱۲۹
اگر نیستی از پی نام بد
۱٬۱۳۰
وگر پیش یزدان سرانجام بد
۱٬۱۳۱
بفرمودمی تا سرت را ز تن
۱٬۱۳۲
بکنید بکردار مرغ اهرمن
۱٬۱۳۳
بفرمود خسرو بپولادگر
۱٬۱۳۴
که بندگران ساز و مسمارسر
۱٬۱۳۵
هم اندر زمان پای کردش ببند
۱٬۱۳۶
که از بند گیرد بداندیش پند
۱٬۱۳۷
بگیو آنگهی گفت بازآر هوش
۱٬۱۳۸
بجویش بهر جای و هر سو بکوش
۱٬۱۳۹
من اکنون ز هر سو فراوان سپاه
۱٬۱۴۰
فرستم بجویم بهر جا نگاه
۱٬۱۴۱
ز بیژن مگر آگهی یابما
۱٬۱۴۲
بدین کار هشیار بشتابما
۱٬۱۴۳
وگر دیر یابیم زو آگهی
۱٬۱۴۴
تو جای خرد را مگردان تهی
۱٬۱۴۵
بمان تا بیاید مه فرودین
۱٬۱۴۶
که بفروزد اندر جهان هور دین
۱٬۱۴۷
بدانگه که بر گل نشاندت باد
۱٬۱۴۸
چو بر سر همی گل فشاندت باد
۱٬۱۴۹
زمین چادر سبز در پوشدا
۱٬۱۵۰
هوا بر گلان زار بخروشدا
۱٬۱۵۱
بهرسو شود پاک فرمان ما
۱٬۱۵۲
پرستش که فرمود یزدان ما
۱٬۱۵۳
بخواهم من آن جام گیتی نمای
۱٬۱۵۴
شوم پیش یزدان بباشم بپای
۱٬۱۵۵
کجا هفت کشور بدو اندرا
۱٬۱۵۶
ببینم بر و بوم هر کشورا
۱٬۱۵۷
کنم آفرین بر نیاکان خویش
۱٬۱۵۸
گزیده جهاندار و پاکان خویش
۱٬۱۵۹
بگویم ترا هر کجا بیژنست
۱٬۱۶۰
بجام اندرون این مرا روشنست
۱٬۱۶۱
چو بشنید گیو این سخن شاد شد
۱٬۱۶۲
ز تیمار فرزند آزاد شد
۱٬۱۶۳
بخندید و بر شاه کرد آفرین
۱٬۱۶۴
که بی‌تو مبادا زمان و زمین
۱٬۱۶۵
بکام تو بادا سپهر بلند
۱٬۱۶۶
بجان تو هرگز مبادا گزند
۱٬۱۶۷
ز نیکی دهش بر تو باد آفرین
۱٬۱۶۸
که بر تو برازد کلاه و نگین
۱٬۱۶۹
چو گیو از بر گاه خسرو برفت
۱٬۱۷۰
ز هر سو سواران فرستاد تفت
۱٬۱۷۱
بجستن گرفتند گرد جهان
۱٬۱۷۲
که یابد مگر زو بجایی نشان
۱٬۱۷۳
همه شهر ارمان و تورانیان
۱٬۱۷۴
سپردند و نامد ز بیژن نشان
۱٬۱۷۵
چو نوروز فرخ فراز آمدش
۱٬۱۷۶
بدان جام روشن نیاز آمدش
۱٬۱۷۷
بیامد پر امید دل پهلوان
۱٬۱۷۸
ز بهر پسر گوژ گشته نوان
۱٬۱۷۹
چو خسرو رخ گیو پژمرده دید
۱٬۱۸۰
دلش را بدرد اندر آزرده دید
۱٬۱۸۱
بیامد بپوشید رومی قبای
۱٬۱۸۲
بدان تا بود پیش یزدان بپای
۱٬۱۸۳
خروشید پیش جهان آفرین
۱٬۱۸۴
بخورشید بر چند برد آفرین
۱٬۱۸۵
ز فریادرس زور و فریاد خواست
۱٬۱۸۶
از آهرمن بدکنش داد خواست
۱٬۱۸۷
خرامان ازان جا بیامد بگاه
۱٬۱۸۸
بسر بر نهاد آن خجسته کلاه
۱٬۱۸۹
یکی جام بر کف نهاده نبید
۱٬۱۹۰
بدو اندرون هفت کشور پدید
۱٬۱۹۱
زمان و نشان سپهر بلند
۱٬۱۹۲
همه کرده پیدا چه و چون و چند
۱٬۱۹۳
ز ماهی بجام اندون تا بره
۱٬۱۹۴
نگاریده پیکر همه یکسره
۱٬۱۹۵
چو کیوان و بهرام و ناهید و شیر
۱٬۱۹۶
چو خورشید و تیر از بر و ماه زیر
۱٬۱۹۷
همه بودنیها بدو اندرا
۱٬۱۹۸
بدیدی جهاندارا فسونگرا
۱٬۱۹۹
نگه کرد و پس جام بنهاد پیش
۱٬۲۰۰
بدید اندرو بودنیها ز بیش
۱٬۲۰۱
بهر هفت کشور همی بنگرید
۱٬۲۰۲
ز بیژن بجایی نشانی ندید
۱٬۲۰۳
سوی کشور گرگساران رسید
۱٬۲۰۴
بفرمان یزدان مر او را بدید
۱٬۲۰۵
بچاهی ببسته ببند گران
۱٬۲۰۶
ز سختی همی مرگ جست اندران
۱٬۲۰۷
یکی دختری از نژاد کیان
۱٬۲۰۸
ز بهر زوارش ببسته میان
۱٬۲۰۹
سوی گیو کرد آنگهی روی شاه
۱٬۲۱۰
بخندید و رخشنده شد پیشگاه
۱٬۲۱۱
که زندست بیژن دلت شاد دار
۱٬۲۱۲
ز هر بد تن مهتر آزاد دار
۱٬۲۱۳
نگر غم نداری بزندان و بند
۱٬۲۱۴
ازان پس که بر جانش نامد گزند
۱٬۲۱۵
که بیژن بتوران ببند اندرست
۱٬۲۱۶
زوارش یکی نامور دخترست
۱٬۲۱۷
ز بس رنج و سختی و تیمار اوی
۱٬۲۱۸
پر از درد گشتم من از کار اوی
۱٬۲۱۹
بدان سان گذارد همی روزگار
۱٬۲۲۰
که هزمان بروبر بگرید زوار
۱٬۲۲۱
ز پیوند و خویشان شده ناامید
۱٬۲۲۲
گرازنده بر سان یک شاخ بید
۱٬۲۲۳
دو چشمش پر از خون و دل پر ز درد
۱٬۲۲۴
زبانش ز خویشان پر از یاد کرد
۱٬۲۲۵
چو ابر بهاران ببارندگی
۱٬۲۲۶
همی مرگ جوید بدان زندگی
۱٬۲۲۷
بدین چاره اکنون که جنبد ز جای
۱٬۲۲۸
که خیزد میان بسته این را بپای
۱٬۲۲۹
که دارد بدین کار ما را وفا
۱٬۲۳۰
که آرد ز سختی مر او را رها
۱٬۲۳۱
نشاید جز از رستم تیز چنگ
۱٬۲۳۲
که از ژرف دریا برآرد نهنگ
۱٬۲۳۳
کمربند و برکش سوی نیمروز
۱٬۲۳۴
شب از رفتن راه ماسا و روز
۱٬۲۳۵
ببر نامهٔ من بر رستما
۱٬۲۳۶
مزن داستان را بره‌بر دما
۱٬۲۳۷
نویسندهٔ نامه را پیش خواند
۱٬۲۳۸
وزین داستان چند با او براند
۱٬۲۳۹
برستم یکی نامه فرمود شاه
۱٬۲۴۰
نوشتن ز مهتر سوی نیکخواه
۱٬۲۴۱
که ای پهلوان زادهٔ پر هنر
۱٬۲۴۲
ز گردان لشکر برآورده سر
۱٬۲۴۳
دل شهریاران و پشت کیان
۱٬۲۴۴
بفرمان هر کس کمر بر میان
۱٬۲۴۵
توی از نیاکان مرا یادگار
۱٬۲۴۶
همیشه کمربستهٔ کارزار
۱٬۲۴۷
ترا داد گردون بمردی پلنگ
۱٬۲۴۸
بدریا ز بیمت خروشان نهنگ
۱٬۲۴۹
جهان را ز دیوان مازندران
۱٬۲۵۰
بشستی و کندی بدان را سران
۱٬۲۵۱
چه مایه سر تاجداران ز گاه
۱٬۲۵۲
ربودی و برکندی از پیشگاه
۱٬۲۵۳
بسا دشمنان کز تو بیجان شدست
۱٬۲۵۴
بسا بوم و بر کز تو ویران شدست
۱٬۲۵۵
سر پهلوانی و لشکر پناه
۱٬۲۵۶
بنزدیک شاهان ترا دستگاه
۱٬۲۵۷
همه جادوان را ببستی بگرز
۱٬۲۵۸
بیفروختی تاج شاهان ببرز
۱٬۲۵۹
چه افراسیاب و چه شاهان چین
۱٬۲۶۰
نوشته همه نام تو بر نگین
۱٬۲۶۱
هران بند کز دست تو بسته شد
۱٬۲۶۲
گشایندگان را جگر خسته شد
۱٬۲۶۳
گشایندهٔ بند بسته توی
۱٬۲۶۴
کیان را سپهر خجسته توی
۱٬۲۶۵
ترا ایزد این زور پیلان که داد
۱٬۲۶۶
دل و هوش و فرهنگ فرخ‌نژاد
۱٬۲۶۷
بدان داد تا دست فریاد خواه
۱٬۲۶۸
بگیری برآری ز تاریک چاه
۱٬۲۶۹
کنون این یکی کار بایسته پیش
۱٬۲۷۰
فراز آمد و اینت شایسته خویش
۱٬۲۷۱
بتو دارد امید گودرز و گیو
۱٬۲۷۲
که هستی بهر کشور امروز نیو
۱٬۲۷۳
شناسی بنزدیک من جاهشان
۱٬۲۷۴
زبان و دل و رای یکتاهشان
۱٬۲۷۵
سزدگر تو اینرا نداری برنج
۱٬۲۷۶
بخواه آنچ باید ز مردان و گنج
۱٬۲۷۷
که هرگز بدین دودمان غم نبود
۱٬۲۷۸
فروزنده‌تر زین چنانکم شنود
۱٬۲۷۹
نبد گیو را خود جز این پور کس
۱٬۲۸۰
چه فرزند بود و چه فریادرس
۱٬۲۸۱
فراوان بنزد منش دستگاه
۱٬۲۸۲
مرا و نیای مرا نیکخواه
۱٬۲۸۳
بهر سو که جویمش یابم بجای
۱٬۲۸۴
بهر نیک و بد پیش من بربپای
۱٬۲۸۵
چو این نامهٔ من بخوانی مپای
۱٬۲۸۶
بزودی تو با گیو خیز اندرآی
۱٬۲۸۷
بدان تا بدین کار با ما بهم
۱٬۲۸۸
زنی رای فرخ بهر بیش و کم
۱٬۲۸۹
ز مردان وز گنج وز خواسته
۱٬۲۹۰
بیارم بپیش تو آراسته
۱٬۲۹۱
بفرخ پی و بر شده نام تو
۱٬۲۹۲
ز توران برآید همه کام تو
۱٬۲۹۳
چنانچون بباید بسازی نوا
۱٬۲۹۴
مگر بیژن از بند یابد رها
۱٬۲۹۵
چو برنامه بنهاد خسرو نگین
۱٬۲۹۶
بشد گیو و بر شاه کرد آفرین
۱٬۲۹۷
سواران دوده همه برنشاند
۱٬۲۹۸
بیزدان پناهید و لشکر براند
۱٬۲۹۹
چو نخجیر از آنجا که برداشتی
۱٬۳۰۰
دو روزه بیک روزه بگذاشتی
۱٬۳۰۱
بیابان گرفت و ره هیرمند
۱٬۳۰۲
همی رفت پویان بساند نوند
۱٬۳۰۳
بکوه و بصحرا نهادند روی
۱٬۳۰۴
همی شد خلیده دل و راه‌جوی
۱٬۳۰۵
چو از دیده‌گه دیده‌بانش بدید
۱٬۳۰۶
سوی زابلستان فغان برکشید
۱٬۳۰۷
که آمد سواری سوی هیرمند
۱٬۳۰۸
سواران بگرد اندرش نیز چند
۱٬۳۰۹
درفشی درفشان پس پشت اوی
۱٬۳۱۰
یکی زابلی تیغ در مشت اوی
۱٬۳۱۱
غو دیده بشنید دستان سام
۱٬۳۱۲
بفرمود بر چرمه کردن لگام
۱٬۳۱۳
پراندیشه آمد پذیره براه
۱٬۳۱۴
بدان تا نباشد یکی کینه خواه
۱٬۳۱۵
ز ره گیو را دید پژمرده روی
۱٬۳۱۶
همی آمد آسیمه و پوی پوی
۱٬۳۱۷
بدل گفت کاری نو آمد بشاه
۱٬۳۱۸
فرستاده گیوست کامد براه
۱٬۳۱۹
چو نزدیک شد پهلوان سپاه
۱٬۳۲۰
نیایش کنان برگفتند راه
۱٬۳۲۱
بپرسید دستان ز ایرانیان
۱٬۳۲۲
ز شاه و ز پیکار تورانیان
۱٬۳۲۳
درود بزرگان بدستان بداد
۱٬۳۲۴
ز شاه و ز گردان فرخ نژاد
۱٬۳۲۵
همه درد دل پیش دستان بخواند
۱٬۳۲۶
غم پور گم بوده با او براند
۱٬۳۲۷
همی گفت رویم نبینی برنگ
۱٬۳۲۸
ز خون مژه پشت پایم بلنگ
۱٬۳۲۹
ازان پس نشان تهمتن بخواست
۱٬۳۳۰
بپرسید و گفتش که رستم کجاست
۱٬۳۳۱
بدو گفت رستم بنخچیر گور
۱٬۳۳۲
بیاید همانا که برگشت هور
۱٬۳۳۳
شوم گفت تا من ببینمش روی
۱٬۳۳۴
ز خسرو یکی نامه درام بدوی
۱٬۳۳۵
بدو گفت دستان کز ایدر مرو
۱٬۳۳۶
که زود آید از دشت نخچیرگو
۱٬۳۳۷
تو تا رستم آید بخانه بپای
۱٬۳۳۸
یک امروز با ما بشادی گرای
۱٬۳۳۹
چو گیو اندر آمد بایوان ز راه
۱٬۳۴۰
تهمتن بیامد ز نخچیرگاه
۱٬۳۴۱
پذیره شدش گیو کامد فراز
۱٬۳۴۲
پیاده شد از اسب و بردش نماز
۱٬۳۴۳
پر از آرزو دل پر از رنگ روی
۱٬۳۴۴
برخ برنهاد از دو دیده دو جوی
۱٬۳۴۵
چو رستم دل گیو را خسته دید
۱٬۳۴۶
بب مژه روی او نشسته دید
۱٬۳۴۷
بدو گفت باری تباهست کار
۱٬۳۴۸
بایوان و بر شاه بد روزگار
۱٬۳۴۹
ز اسب اندر آمد گرفتش ببرد
۱٬۳۵۰
بپرسیدش از خسرو تاجور
۱٬۳۵۱
ز گودرز وز طوس وز گستهم
۱٬۳۵۲
ز گردان لشکر همه بیش و کم
۱٬۳۵۳
ز شاپور و فرهاد وز بیژنا
۱٬۳۵۴
ز رهام و گرگین وز هرتنا
۱٬۳۵۵
چو آواز بیژن رسیدش بگوش
۱٬۳۵۶
برآمد بناکام ازو یک خروش
۱٬۳۵۷
برستم چنین گفت کای بفرین
۱٬۳۵۸
گزین همه خسروان زمین
۱٬۳۵۹
چنان شاد گشتم بدیدار تو
۱٬۳۶۰
بدین پرسش خوب و گفتار تو
۱٬۳۶۱
درستند ازین هرک بردی تو نام
۱٬۳۶۲
ازیشان فراوان درود و پیام
۱٬۳۶۳
نبینی که بر من بپیران سرم
۱٬۳۶۴
چه آمد ز بخت بد اندر خورم
۱٬۳۶۵
چه چشم بد آمد بگودرزیان
۱٬۳۶۶
کزان سود ما را سر آمد زیان
۱٬۳۶۷
ز گیتی مرا خود یکی پور بود
۱٬۳۶۸
همم پور و هم پاک دستور بود
۱٬۳۶۹
شد از چشم من در جهان ناپدید
۱٬۳۷۰
بدین دودمان کس چنین غم ندید
۱٬۳۷۱
چنینم که بینی بپشت ستور
۱٬۳۷۲
شب و روز تازان بتاریک هور
۱٬۳۷۳
ز بیژن شب و روز چون بیهشان
۱٬۳۷۴
بجستم بهر سو ز هر کس نشان
۱٬۳۷۵
کنون شاه با جام گیتی نمای
۱٬۳۷۶
بپیش جهان آفرین شد بپای
۱٬۳۷۷
چه مایه خروشید و کرد آفرین
۱٬۳۷۸
بجشن کیان هرمز فرودین
۱٬۳۷۹
پس آمد ز آتشکده تا بگاه
۱٬۳۸۰
کمربست و بنهاد بر سر کلاه
۱٬۳۸۱
همان جام رخشنده بنهاد پیش
۱٬۳۸۲
بهر سو نگه کرد ز اندازه بیش
۱٬۳۸۳
بتوران نشان داد زو شهریار
۱٬۳۸۴
ببند گران و ببد روزگار
۱٬۳۸۵
چو در جام کیخسرو ایدون نمود
۱٬۳۸۶
سوی پهلوانم دوانید زود
۱٬۳۸۷
کنون آمدم با دلی پر امید
۱٬۳۸۸
دو رخساره زرد و دو دیده سپید
۱٬۳۸۹
ترا دیدم اندر جهان چاره‌گر
۱٬۳۹۰
تو بندی بفریاد هر کس کمر
۱٬۳۹۱
همی گفت و مژگان پر از آب زرد
۱٬۳۹۲
همی برکشید از جگر باد سرد
۱٬۳۹۳
ازان پس که نامه برستم داد
۱٬۳۹۴
همه کار گرگین بدو کرد یاد
۱٬۳۹۵
ازو نامه بستد دو دیده پر آب
۱٬۳۹۶
همه دل پر از کین افراسیاب
۱٬۳۹۷
پس از بهر بیژن خروشید زار
۱٬۳۹۸
فرو ریخت از دیده خون برکنار
۱٬۳۹۹
بگیو آنگهی گفت مندیش ازین
۱٬۴۰۰
که رستم نگرداند از رخش زین
۱٬۴۰۱
مگر دست بیژن گرفته بدست
۱٬۴۰۲
همه بند و زندان او کرده پست
۱٬۴۰۳
بنیروی یزدان و فرمان شاه
۱٬۴۰۴
ز توران بگردانم این تاج و گاه
۱٬۴۰۵
وز آنجا بایوان رستم شدند
۱٬۴۰۶
بره بر همی رای رفتن زدند
۱٬۴۰۷
چو آن نامهٔ شاه رستم بخواند
۱٬۴۰۸
ز گفتار خسرو بخیره بماند
۱٬۴۰۹
ز بس آفرید جهاندار شاه
۱٬۴۱۰
بد آن نامه بر پهلوان سپاه
۱٬۴۱۱
بگیو آنگهی گفت بشناختم
۱٬۴۱۲
بفرمان او راه را ساختم
۱٬۴۱۳
بدانستم این رنج و کردار تو
۱٬۴۱۴
کشیدن بهر کار تیمار تو
۱٬۴۱۵
چه مایه ترا نزد من دستگاه
۱٬۴۱۶
بهر کینه‌گاه اندرون کینه خواه
۱٬۴۱۷
چه کین سیاوش چه مازندران
۱٬۴۱۸
کمر بسته بر پیش جنگاوران
۱٬۴۱۹
برین آمدن رنج برداشتی
۱٬۴۲۰
چنین راه دشوار بگذاشتی
۱٬۴۲۱
بدیدار تو سخت شادان شدم
۱٬۴۲۲
ولیکن ز بیژن غریوان شدم
۱٬۴۲۳
نبایستمی کاین چنین سوگوار
۱٬۴۲۴
ترا دیدمی خستهٔ روزگار
۱٬۴۲۵
من از بهر این نامهٔ شاه را
۱٬۴۲۶
بفرمان بسر بسپرم راه را
۱٬۴۲۷
ز بهر ترا خود جگر خسته‌ام
۱٬۴۲۸
بدین کار بیژن کمر بسته‌ام
۱٬۴۲۹
بکوشم بدین کارگر جان من
۱٬۴۳۰
ز تن بگسلد پاک یزدان من
۱٬۴۳۱
من از بهر بیژن ندارم برنج
۱٬۴۳۲
فدا کردن جان و مردان و گنج
۱٬۴۳۳
بنیروی یزدان ببندم کمر
۱٬۴۳۴
ببخت شهنشاه پیروزگر
۱٬۴۳۵
بیارمش زان بند تاریک چاه
۱٬۴۳۶
نشانمش با شاه در پیشگاه
۱٬۴۳۷
سه روز اندرین خان من شاد باش
۱٬۴۳۸
ز رنج و ز اندیشه آزاد باش
۱٬۴۳۹
که این خانه زان خانه بخشیده نیست
۱٬۴۴۰
مرا با تو گنج و تن و جان یکیست
۱٬۴۴۱
چهارم سوی شهر ایران شویم
۱٬۴۴۲
بنزدیک شاه دلیران شویم
۱٬۴۴۳
چو رستم چنین گفت بر جست گیو
۱٬۴۴۴
ببوسید دست و سر و پای نیو
۱٬۴۴۵
برو آفرین کرد کای نامور
۱٬۴۴۶
بمردی و نیروی و بخت و هنر
۱٬۴۴۷
بماناد بر تو چنین جاودان
۱٬۴۴۸
تن پیل و هوش و دل موبدان
۱٬۴۴۹
ز هر نیکی بهره‌ور بادیا
۱٬۴۵۰
چنین کز دلم زنگ بزدادیا
۱٬۴۵۱
چو رستم دل گیو پدرام دید
۱٬۴۵۲
ازان پس بنیکی سرانجام دید
۱٬۴۵۳
بسالار خوان گفت پیش آر خوان
۱٬۴۵۴
بزرگان و فرزانگان را بخوان
۱٬۴۵۵
زواره فرامرز و دستان و گیو
۱٬۴۵۶
نشستند بر خوان سالار نیو
۱٬۴۵۷
بخوردند خوان و بپرداختند
۱٬۴۵۸
نشستنگه رود و می ساختند
۱٬۴۵۹
نوازندهٔ رود با میگسار
۱٬۴۶۰
بیامد بایوان گوهر نگار
۱٬۴۶۱
همه دست لعل از می لعل فام
۱٬۴۶۲
غریونده چنگ و خروشنده جام
۱٬۴۶۳
بروز چهارم گرفتند ساز
۱٬۴۶۴
چو آمدش هنگام رفتن فراز
۱٬۴۶۵
بفرمود رستم که بندید بار
۱٬۴۶۶
سوی شاه ایران بسیچید کار
۱٬۴۶۷
سواران گردنکش از کشورش
۱٬۴۶۸
همه راه را ساخته بر درش
۱٬۴۶۹
بیامد برخش اندر آورد پای
۱٬۴۷۰
کمر بست و پوشید رومی قبای
۱٬۴۷۱
بزین اندر افگند گرز نیا
۱٬۴۷۲
پر از جنگ سر دل پر از کیمیا
۱٬۴۷۳
بگردون برافراخته گوش رخش
۱٬۴۷۴
ز خورشید برتر سر تاج‌بخش
۱٬۴۷۵
خود و گیو با زابلی صد سوار
۱٬۴۷۶
ز لشکر گزید از در کارزار
۱٬۴۷۷
که نابردنی بود برگاشتند
۱٬۴۷۸
بزال و فرامرز بگذاشتند
۱٬۴۷۹
سوی شهر ایران نهادند روی
۱٬۴۸۰
همه راه پویان و دل کینه‌جوی
۱٬۴۸۱
چو رستم بنزدیک ایران رسید
۱٬۴۸۲
بنزدیک شهر دلیران رسید
۱٬۴۸۳
یکی باد نوشین درود سپهر
۱٬۴۸۴
برستم رسانید شادان بمهر
۱٬۴۸۵
بر رستم آمد همانگاه گیو
۱٬۴۸۶
کز ایدر نباید شدن پیش نیو
۱٬۴۸۷
شوم گفت و آگه کنم شاه را
۱٬۴۸۸
که پیمود رخش تهم راه را
۱٬۴۸۹
چو رفت از بر رستم پهلوان
۱٬۴۹۰
بیامد بدرگاه شاه جوان
۱٬۴۹۱
چو نزدیک کیخسرو آمد فراز
۱٬۴۹۲
ستودش فراوان و بردش نماز
۱٬۴۹۳
پس از گیو گودرز پرسید شاه
۱٬۴۹۴
که رستم کجا ماند چون بود راه
۱٬۴۹۵
بدو گفت گیو ای شه نامدار
۱٬۴۹۶
برآید ببخت تو هرگونه کار
۱٬۴۹۷
نتابید رستم ز فرمان تو
۱٬۴۹۸
دلش بسته دید بپیمان تو
۱٬۴۹۹
چو آن نامهٔ شاه دادم بدوی
۱٬۵۰۰
بمالید بر نامه بر چشم و روی
۱٬۵۰۱
عنان با عنان من اندر ببست
۱٬۵۰۲
چنانچون بود گرد خسروپرست
۱٬۵۰۳
برفتم من از پیش تا با تو شاه
۱٬۵۰۴
بگویم که آمد تهمتن ز راه
۱٬۵۰۵
بگیو آنگهی گفت رستم کجاست
۱٬۵۰۶
که پشت بزرگی و تخم وفاست
۱٬۵۰۷
گرامیش کردن سزاوار هست
۱٬۵۰۸
که نیکی نمایست و خسروپرست
۱٬۵۰۹
بفرمود خسرو بفرزانگان
۱٬۵۱۰
بمهتر نژادان و مردانگان
۱٬۵۱۱
پذیره شدن پیش او با سپاه
۱٬۵۱۲
که آمد بفرمان خسرو براه
۱٬۵۱۳
بگفتند گودرز کشواد را
۱٬۵۱۴
شه نوذران طوس و فرهاد را
۱٬۵۱۵
دو بهره ز گردان گردنکشان
۱٬۵۱۶
چه از گرزداران مردمکشان
۱٬۵۱۷
بر آیین کاوس برخاستند
۱٬۵۱۸
پذیره شدن را بیاراستند
۱٬۵۱۹
جهان شد ز گرد سواران بنفش
۱٬۵۲۰
درخشان سنان و درفشان درفش
۱٬۵۲۱
چو نزدیک رستم فراز آمدند
۱٬۵۲۲
پیاده برسم نماز آمدند
۱٬۵۲۳
ز اسب اندر آمد جهان پهلوان
۱٬۵۲۴
کجا پهلوانان بپشش نوان
۱٬۵۲۵
بپرسید مر هریکی را ز شاه
۱٬۵۲۶
ز گردنده خورشید و تابنده ماه
۱٬۵۲۷
نشستند گردان و رستم بر اسب
۱٬۵۲۸
بکردار رخشنده آذرگشسب
۱٬۵۲۹
چو آمد بر شاه کهترنواز
۱٬۵۳۰
نوان پیش او رفت و بردش نماز
۱٬۵۳۱
ستایش کنان پیش خسرو دوید
۱٬۵۳۲
که مهر و ستایش مر او را سزید
۱٬۵۳۳
برآورد سر آفرین کرد و گفت
۱٬۵۳۴
مبادت جز از بخت پیروز جفت
۱٬۵۳۵
چو هرمزد بادت بدین پایگاه
۱٬۵۳۶
چو بهمن نگهبان فرخ کلاه
۱٬۵۳۷
همه ساله اردیبهشت هژیر
۱٬۵۳۸
نگهبان تو با هش و رای پیر
۱٬۵۳۹
چو شهریورت باد پیروزگر
۱٬۵۴۰
بنام بزرگی و فر و هنر
۱٬۵۴۱
سفندارمذ پاسبان تو باد
۱٬۵۴۲
خرد جان روشن روان تو باد
۱٬۵۴۳
چو خردادت از یاوران بر دهاد
۱٬۵۴۴
ز مرداد باش از بر و بوم شاد
۱٬۵۴۵
دی و اورمزدت خجسته بواد
۱٬۵۴۶
در هر بدی بر تو بسته بواد
۱٬۵۴۷
دیت آذر افروز و فرخنده روز
۱٬۵۴۸
تو شادان و تاج تو گیتی فروز
۱٬۵۴۹
چو این آفرین کرد رستم بپای
۱٬۵۵۰
بپرسید و کردش بر خویش جای
۱٬۵۵۱
بدو گفت خسرو درست آمدی
۱٬۵۵۲
که از جان تو دور بادا بدی
۱٬۵۵۳
توی پهلوان کیان جهان
۱٬۵۵۴
نهان آشکار آشکارت نهان
۱٬۵۵۵
گزین کیانی و پشت سپاه
۱٬۵۵۶
نگهدار ایران و لشکر پناه
۱٬۵۵۷
مرا شاد کردی بدیدار خویش
۱٬۵۵۸
بدین پر هنر جان بیدار خویش
۱٬۵۵۹
زواره فرامرز و دستان سام
۱٬۵۶۰
درستند ازیشان چه داری پیام
۱٬۵۶۱
فرو بود رستم ببوسید تخت
۱٬۵۶۲
که ای نامور خسرو نیکبخت
۱٬۵۶۳
ببخت تو هر سه درستند و شاد
۱٬۵۶۴
انوشه کسی کش کند شاه یاد
۱٬۵۶۵
بسالار نوبت بفرمود شاه
۱٬۵۶۶
که گودرز و طوس و گوان را بخواه
۱٬۵۶۷
در باغ بگشاد سالار بار
۱٬۵۶۸
نشستنگهی بود بس شاهوار
۱٬۵۶۹
بفرمود تا تاج زرین و تخت
۱٬۵۷۰
نهادند زیر گلفشان درخت
۱٬۵۷۱
همه دیبهٔ خسروانی بباغ
۱٬۵۷۲
بگسترد و شد گلستان چون چراغ
۱٬۵۷۳
درختی زدند از بر گاه شاه
۱٬۵۷۴
کجا سایه گسترد بر تاج و گاه
۱٬۵۷۵
تنش سیم و شاخش ز یاقوت و زر
۱٬۵۷۶
برو گونه‌گون خوشه‌های گهر
۱٬۵۷۷
عقیق و زمرد همه برگ و بار
۱٬۵۷۸
فروهشته از تاج چون گوشوار
۱٬۵۷۹
همه بار زرین ترنج و بهی
۱٬۵۸۰
میان ترنج و بهیها تهی
۱٬۵۸۱
بدو اندرون مشک سوده بمی
۱٬۵۸۲
همه پیکرش سفته برسان نی
۱٬۵۸۳
کرا شاه بر گاه بنشاندی
۱٬۵۸۴
برو باد ازو مشک بفشاندی
۱٬۵۸۵
همه میگساران بیپش اندرا
۱٬۵۸۶
همه بر سران افسر از گوهرا
۱٬۵۸۷
ز دیبای زربفت چینی قبای
۱٬۵۸۸
همه پیش گاه سپهبد بپای
۱٬۵۸۹
همه طوق بربسته و گوشوار
۱٬۵۹۰
بریشان همه جامه گوهرنگار
۱٬۵۹۱
همه رخ چو دیبای رومی برنگ
۱٬۵۹۲
فروزنده عود و خروشنده چنگ
۱٬۵۹۳
همه دل پر از شادی و می بدست
۱٬۵۹۴
رخان ارغوانی و نابوده مست
۱٬۵۹۵
بفرمود تا رستم آمد بتخت
۱٬۵۹۶
نشست از بر گاه زیر درخت
۱٬۵۹۷
برستم چنین گفت پس شهریار
۱٬۵۹۸
که ای نیک پیوند و به روزگار
۱٬۵۹۹
ز هر بد توی پیش ایران سپر
۱٬۶۰۰
همیشه چو سیمرغ گسترده پر
۱٬۶۰۱
چه درگاه ایران چه پیش کیان
۱٬۶۰۲
همه بر در رنج بندی میان
۱٬۶۰۳
شناسی تو کردار گودرزیان
۱٬۶۰۴
به آسانی و رنج و سود و زیان
۱٬۶۰۵
میان بسته دارند پیشم بپای
۱٬۶۰۶
همیشه بنیکی مرا رهنمای
۱٬۶۰۷
بتنها تن گیو کز انجمن
۱٬۶۰۸
ز هر بد سپر بود در پیش من
۱٬۶۰۹
چنین غم بدین دوده نامد بنیز
۱٬۶۱۰
غم و درد فرزند برتر ز چیز
۱٬۶۱۱
بدین کار گر تو ببندی میان
۱٬۶۱۲
پذیره نیایدت شیر ژیان
۱٬۶۱۳
کنون چارهٔ کار بیژن بجوی
۱٬۶۱۴
که او را ز توران بد آمد بروی
۱٬۶۱۵
ز گردان و اسبان و شمشیر و گنج
۱٬۶۱۶
ببر هرچ باید مدار این برنج
۱٬۶۱۷
چو رستم ز کیخسرو ایدون شنید
۱٬۶۱۸
زمین را ببوسید و دم درکشید
۱٬۶۱۹
برو آفرین کرد کای نیک نام
۱٬۶۲۰
چو خورشید هر جای گسترده کام
۱٬۶۲۱
ز تو دور بادا دو چشم نیاز
۱٬۶۲۲
دل بدسگالت بگرم و گداز
۱٬۶۲۳
توی بر جهان شاه و سالار و کی
۱٬۶۲۴
کیان جهان مر ترا خاک پی
۱٬۶۲۵
که چون تو ندیدست یک شاه گاه
۱٬۶۲۶
نه تابنده خروشید و گردنده ماه
۱٬۶۲۷
بدان را ز نیکان تو کردی جدا
۱٬۶۲۸
تو داری بافسون و بند اژدها
۱٬۶۲۹
بکندم دل دیو مازندران
۱٬۶۳۰
بفر کیانی و گرز گران
۱٬۶۳۱
مرامادر از بهر رنج تو زاد
۱٬۶۳۲
تو باید که باشی برام و شاد
۱٬۶۳۳
منم گوش داده بفرمان تو
۱٬۶۳۴
نگردم بهرسان ز پیمان تو
۱٬۶۳۵
دل و جان نهاده بسوی کلاه
۱٬۶۳۶
بران ره روم کم بفرمود شاه
۱٬۶۳۷
و نیز از پی گیو اگر بر سرم
۱٬۶۳۸
هوا بارد آتش بدو ننگرم
۱٬۶۳۹
رسیده بمژگانم اندر سنان
۱٬۶۴۰
ز فرمان خسرو نتابم عنان
۱٬۶۴۱
برآرم ببخت تو این کار کرد
۱٬۶۴۲
سپهبد نخواهم نه مردان مرد
۱٬۶۴۳
کلید چنین بند باشد فریب
۱٬۶۴۴
نه هنگام گرزست و روز نهیب
۱٬۶۴۵
چو رستم چنین گفت گودرز و گیو
۱٬۶۴۶
فریبرز و فرهاد و شاپور نیو
۱٬۶۴۷
بزرگان لشکر برو آفرین
۱٬۶۴۸
همی خواندند از جهان آفرین
۱٬۶۴۹
بمی دست بردند با شهریار
۱٬۶۵۰
گشاده بشادی در نوبهار
۱٬۶۵۱
چو گرگین نشان تهمتن شنید
۱٬۶۵۲
بدانست کآمد غمش را کلید
۱٬۶۵۳
فرستاد نزدیک رستم پیام
۱٬۶۵۴
که ای تیغ بخت و وفا را نیام
۱٬۶۵۵
درخت بزرگی و گنج وفا
۱٬۶۵۶
در رادمردی و بند بلا
۱٬۶۵۷
گرت رنج ناید ز گفتار من
۱٬۶۵۸
سخن گسترانی ز کردار من
۱٬۶۵۹
نگه کن بدین گنبد گوژپشت
۱٬۶۶۰
که خیره چراغ دلم را بکشت
۱٬۶۶۱
بتاریکی اندر مرا ره نمود
۱٬۶۶۲
نوشته چنین بود بود آنچ بود
۱٬۶۶۳
بر آتش نهم خویشتن پیش شاه
۱٬۶۶۴
گر آمرزش آرد مرا زین گناه
۱٬۶۶۵
مگر باز گردد ز بد نام من
۱٬۶۶۶
بپیران سر این بد سرانجام من
۱٬۶۶۷
مرا گر بخواهی ز شاه جوان
۱٬۶۶۸
چو غرم ژیان با تو آیم دوان
۱٬۶۶۹
شوم پیش بیژن بغلتم بخاک
۱٬۶۷۰
مگر بازیابم من آن کیش پاک
۱٬۶۷۱
چو پیغام گرگین برستم رسید
۱٬۶۷۲
یکی باد سرد از جگر برکشید
۱٬۶۷۳
بپیچید ازان درد و پیغام اوی
۱٬۶۷۴
غم آمدش ازان بیهده کام اوی
۱٬۶۷۵
فرستاده را گفت رو باز گرد
۱٬۶۷۶
بگویش که ای خیره ناپاک مرد
۱٬۶۷۷
تو نشنیدی آن داستان پلنگ
۱٬۶۷۸
بدان ژرف دریا که زد با نهنگ
۱٬۶۷۹
که گر بر خرد چیره گردد هوا
۱٬۶۸۰
نیابد ز چنگ هوا کس رها
۱٬۶۸۱
خردمند کرد هوا را بزیر
۱٬۶۸۲
بود داستانش چو شیر دلیر
۱٬۶۸۳
نبایدش بردن بنخچیر روی
۱٬۶۸۴
نه نیز از ددان رنجش آید بدوی
۱٬۶۸۵
تو دستان نمودی چو روباه پیر
۱٬۶۸۶
ندیدی همی دام نخچیرگیر
۱٬۶۸۷
نشاید کزین بیهده کام تو
۱٬۶۸۸
که من پیش خسرو برم نام تو
۱٬۶۸۹
ولیکن چو اکنون ببیچارگی
۱٬۶۹۰
فرو مانده گشتی بیکبارگی
۱٬۶۹۱
ز خسرو بخواهم گناه ترا
۱٬۶۹۲
بیفروزم این تیره ماه ترا
۱٬۶۹۳
اگر بیژن از بند یابد رها
۱٬۶۹۴
بفرمان دادار گیهان خدا
۱٬۶۹۵
رهاگشتی از بند و رستی بجان
۱٬۶۹۶
ز تو دور شد کینهٔ بدگمان
۱٬۶۹۷
وگر جز برین روی گردد سپهر
۱٬۶۹۸
ز جان و تن خویش بردار مهر
۱٬۶۹۹
نخستین من آیم بدین کینه‌خواه
۱٬۷۰۰
بنیروی یزدان و فرمان شاه
۱٬۷۰۱
وگر من نیایم چو گودرز و گیو
۱٬۷۰۲
بخواهد ز تو کینهٔ پور نیو
۱٬۷۰۳
برآمد برین کار یک روز و شب
۱٬۷۰۴
و زین گفته بر شاه نگشاد لب
۱٬۷۰۵
دوم روز چون شاه بنمود تاج
۱٬۷۰۶
نشست از بر سیمگون تخت عاج
۱٬۷۰۷
بیامد تهمتن بگسترد بر
۱٬۷۰۸
بخواهش بر شاه خورشید فر
۱٬۷۰۹
ز گرگین سخن گفت با شهریار
۱٬۷۱۰
ازان گم شده بخت و بد روزگار
۱٬۷۱۱
بدو گفت شاه ای سپهدار من
۱٬۷۱۲
همی بگسلی بند و زنهار من
۱٬۷۱۳
که سوگند خوردم بتخت و کلاه
۱٬۷۱۴
بدارای بهرام و خورشید و ماه
۱٬۷۱۵
که گرگین نبیند ز من جز بلا
۱٬۷۱۶
مگر بیژن از بند یابد رها
۱٬۷۱۷
جزین آرزو هرچ باید بخواه
۱٬۷۱۸
ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه
۱٬۷۱۹
پس آنگه چنین گفت رستم بشاه
۱٬۷۲۰
که ای پرهنر نامور پیشگاه
۱٬۷۲۱
اگر بد سگالید پیچد همی
۱٬۷۲۲
فدا کردن جان بسیچد همی
۱٬۷۲۳
گر آمرزش شاه نایدش پیش
۱٬۷۲۴
نبودیش نام و برآید ز کیش
۱٬۷۲۵
هرآن کس که گردد ز راه خرد
۱٬۷۲۶
سرانجام پیچد ز کردار خود
۱٬۷۲۷
سزد گر کنی یاد کردار اوی
۱٬۷۲۸
همیشه بهر کینه پیکار اوی
۱٬۷۲۹
بپیش نیاکانت بسته کمر
۱٬۷۳۰
بهر کینه گه با یکی کینه ور
۱٬۷۳۱
اگر شاه بیند بمن بخشدش
۱٬۷۳۲
مگر اختر نیک بدرخشدش
۱٬۷۳۳
برستم ببخشید پیروز شاه
۱٬۷۳۴
رهانیدش از بند و تاریک چاه
۱٬۷۳۵
ز رستم بپرسید پس شهریار
۱٬۷۳۶
که چون راند خواهی برین گونه کار
۱٬۷۳۷
چه باید ز گنج و زلشکر بخواه
۱٬۷۳۸
که باید که با تو بیاید براه
۱٬۷۳۹
بترسم ز بد گوهر افراسیاب
۱٬۷۴۰
که بر جان بیژن بگیرد شتاب
۱٬۷۴۱
یکی بادسارست دیو نژند
۱٬۷۴۲
بسی خوانده افسون و نیرنگ و بند
۱٬۷۴۳
بجنباندش اهرمن دل ز جای
۱٬۷۴۴
بیندازد آن تیغ زن را زپای
۱٬۷۴۵
چنین گفت رستم بشاه جهان
۱٬۷۴۶
که این کار ببسیچم اندر نهان
۱٬۷۴۷
کلید چنین بند باشد فریب
۱٬۷۴۸
نباید برین کار کردن نهیب
۱٬۷۴۹
نه هنگام گرزست و تیغ و سنان
۱٬۷۵۰
بدین کار باید کشیدن عنان
۱٬۷۵۱
فراوان گهر باید و زرو سیم
۱٬۷۵۲
برفتن پر امید و بودن به بیم
۱٬۷۵۳
بکردار بازارگانان شدن
۱٬۷۵۴
شکیبا فراوان بتوران بدن
۱٬۷۵۵
ز گستردنی هم ز پوشیدنی
۱٬۷۵۶
بباید بهایی و بخشیدنی
۱٬۷۵۷
چو بشنید خسرو ز رستم سخن
۱٬۷۵۸
بفرمود تا گنجهای کهن
۱٬۷۵۹
همه پاک بگشاد گنجور شاه
۱٬۷۶۰
بدینار و گوهر بیاراست گاه
۱٬۷۶۱
تهمتن بیامد همه بنگرید
۱٬۷۶۲
هر آنچش ببایست زان برگزید
۱٬۷۶۳
ازان صد شتر بار دینار کرد
۱٬۷۶۴
صد اشتر ز گنج درم بار کرد
۱٬۷۶۵
بفرمود رستم بسالار بار
۱٬۷۶۶
که بگزین ز گردان لشکر هزار
۱٬۷۶۷
ز مردان گردنکش و نامور
۱٬۷۶۸
بباید تنی چند بسته کمر
۱٬۷۶۹
چو گرگین و چون زنگهٔ شاوران
۱٬۷۷۰
دگر گستهم شیر جنگ آوران
۱٬۷۷۱
چهارم گرازه که راند سپاه
۱٬۷۷۲
فروهل نگهبان تخت و کلاه
۱٬۷۷۳
چو فرهاد و رهام گرد دلیر
۱٬۷۷۴
چو اشکش که صید آورد نره شیر
۱٬۷۷۵
چنین هفت یل باید آراسته
۱٬۷۷۶
نگهبان این لشکر و خواسته
۱٬۷۷۷
همه تاج و زیور بینداختند
۱٬۷۷۸
چنانچون ببایست برساختند
۱٬۷۷۹
پس آگاهی آمد بگردنکشان
۱٬۷۸۰
بدان گرزداران دشمن کشان
۱٬۷۸۱
بپرسید زنگه که خسرو کجاست
۱٬۷۸۲
چه آمد برویش که ما را بخواست
۱٬۷۸۳
چو سالار نوبت بیامد بدر
۱٬۷۸۴
بشبگیر بستند گردان کمر
۱٬۷۸۵
همه نیزه داران جنگ آوران
۱٬۷۸۶
همه مرزبانان ناماوران
۱٬۷۸۷
همه نیزه و تیر بار هیون
۱٬۷۸۸
همه جنگ را دست شسته بخون
۱٬۷۸۹
سپیده دمان گاه بانگ خروس
۱٬۷۹۰
ببستند بر کوههٔ پیل کوس
۱٬۷۹۱
تهمتن بیامد چو سرو بلند
۱٬۷۹۲
بچنگ اندرون گرز و بر زین کمند
۱٬۷۹۳
سپاه از پس پشت و گردان ز پیش
۱٬۷۹۴
نهاده بکف بر همه جان خویش
۱٬۷۹۵
برفت از در شاه با لشکرش
۱٬۷۹۶
بسی آفرین خواند برکشورش
۱٬۷۹۷
چو نزدیکی مرز توران رسید
۱٬۷۹۸
سران را ز لشکر همه برگزید
۱٬۷۹۹
بلشکر چنین گفت پس پهلوان
۱٬۸۰۰
که ایدر بباشید روشن روان
۱٬۸۰۱
مجنبید از ایدر مگر جان من
۱٬۸۰۲
ز تن بگسلد پاک یزدان من
۱٬۸۰۳
بسیچیده باشید مر جنگ را
۱٬۸۰۴
همه تیز کرده بخون چنگ را
۱٬۸۰۵
سپه بر سر مرز ایران بماند
۱٬۸۰۶
خود و سرکشان سوی توران براند
۱٬۸۰۷
همه جامه برسان بازارگان
۱٬۸۰۸
بپوشید و بگشاد بند از میان
۱٬۸۰۹
گشادند گردان کمرهای سیم
۱٬۸۱۰
بپوشیدشان جامه های گلیم
۱٬۸۱۱
سوی شهر توران نهادند روی
۱٬۸۱۲
یکی کاروانی پر از رنگ و بوی
۱٬۸۱۳
گرانمایه هفت اسب با کاروان
۱٬۸۱۴
یکی رخش و دیگر نشست گوان
۱٬۸۱۵
صد اشتر همه بار او گوهرا
۱٬۸۱۶
صد اشتر همه جامهٔ لشکرا
۱٬۸۱۷
ز بس‌های و هوی و درنگ درای
۱٬۸۱۸
بکردار تهمورثی کرنای
۱٬۸۱۹
همی شهر بر شهر هودج کشید
۱٬۸۲۰
همی رفت تا شهر توران رسید
۱٬۸۲۱
چو آمد بنزدیک شهر ختن
۱٬۸۲۲
نظاره بیامد برش مرد و زن
۱٬۸۲۳
همه پهلوانان توران بجای
۱٬۸۲۴
شده پیش پیران ویسه بپای
۱٬۸۲۵
چو پیران ویسه ز نخچیر گاه
۱٬۸۲۶
بیامد تهمتن بدیدش براه
۱٬۸۲۷
یکی جام زرین پر از گوهرا
۱٬۸۲۸
بدیبا بپوشید رستم سرا
۱٬۸۲۹
ده اسب گرانمایه با زیورش
۱٬۸۳۰
بدیبا بیاراست اندر خورش
۱٬۸۳۱
بفرمانبران داد و خود پیش رفت
۱٬۸۳۲
بدرگاه پیران خرامید تفت
۱٬۸۳۳
برو آفرین کرد کای نامور
۱٬۸۳۴
بایران و توران ببخت و هنر
۱٬۸۳۵
چنان کرد رویش جهاندار ساز
۱٬۸۳۶
که پیران مر او را ندانست باز
۱٬۸۳۷
بپرسید و گفت از کجایی بگوی
۱٬۸۳۸
چه مردی و چون آمدی پوی پوی
۱٬۸۳۹
بدو گفت رستم ترا کهترم
۱٬۸۴۰
بشهر تو کرد ایزد آبشخورم
۱٬۸۴۱
ببازارگانی ز ایران بتور
۱٬۸۴۲
بپیمودم این راه دشوار و دور
۱٬۸۴۳
فروشنده‌ام هم خریدار نیز
۱٬۸۴۴
فروشم بخرم ز هر گونه چیز
۱٬۸۴۵
بمهر تو دارم روان را نوید
۱٬۸۴۶
چنین چیره شد بر دلم بر امید
۱٬۸۴۷
اگر پهلوان گیردم زیر بر
۱٬۸۴۸
خرم چارپای و فروشم گهر
۱٬۸۴۹
هم از داد تو کس نیازاردم
۱٬۸۵۰
هم از ابر مهرت گهر باردم
۱٬۸۵۱
پس آن جام پر گوهر شاهوار
۱٬۸۵۲
میان کیان کرد پیشش نثار
۱٬۸۵۳
گرانمایه اسبان تازی‌نژاد
۱٬۸۵۴
که بر مویشان گرد نفشاند باد
۱٬۸۵۵
بسی آفرین کرد و آن خواسته
۱٬۸۵۶
بدو داد و شد کار آراسته
۱٬۸۵۷
چو پیران بدان گوهران بنگرید
۱٬۸۵۸
کزان جام رخشنده آمد پدید
۱٬۸۵۹
برو آفرین کرد وبنواختش
۱٬۸۶۰
بران تخت پیروزه بنشاختش
۱٬۸۶۱
که رو شاد و ایمن بشهر اندرا
۱٬۸۶۲
کنون نزد خویشت بسازیم جا
۱٬۸۶۳
کزین خواسته بر تو تیمار نیست
۱٬۸۶۴
کسی را بدین با تو پیکار نیست
۱٬۸۶۵
برو هرچ داری بهایی بیار
۱٬۸۶۶
خریدار کن هر سوی خواستار
۱٬۸۶۷
فرود آی در خان فرزند من
۱٬۸۶۸
چنان باش با من که پیوند من
۱٬۸۶۹
بدو گفت رستم که ای پهلوان
۱٬۸۷۰
هم ایدر بباشیم با کاروان
۱٬۸۷۱
که با ما ز هر گونه مردم بود
۱٬۸۷۲
نباید که زان گوهری گم بود
۱٬۸۷۳
بدو گفت رو برزو گیر جای
۱٬۸۷۴
کنم رهنمایی بپیشت بپای
۱٬۸۷۵
یکی خانه بگزید و بر ساخت کار
۱٬۸۷۶
بکلبه درون رخت بنهاد و بار
۱٬۸۷۷
خبر شد کز ایران یکی کاروان
۱٬۸۷۸
بیامد بر نامور پهلوان
۱٬۸۷۹
ز هر سو خریدار بنهاد گوش
۱٬۸۸۰
چو آگاهی آمد ز گوهر فروش
۱٬۸۸۱
خریدار دیبا و فرش و گهر
۱٬۸۸۲
بدرگاه پیران نهادند سر
۱٬۸۸۳
چو خورشید گیتی بیاراستی
۱٬۸۸۴
بدان کلبه بازار برخاستی
۱٬۸۸۵
منیژه خبر یافت از کاروان
۱٬۸۸۶
یکایک بشهر اندر آمد دوان
۱٬۸۸۷
برهنه نوان دخت افراسیاب
۱٬۸۸۸
بر رستم آمد دو دیده پر آب
۱٬۸۸۹
برو آفرین کرد و پرسید و گفت
۱٬۸۹۰
همی بستین خون مژگان برفت
۱٬۸۹۱
که برخوردی از جان وز گنج خویش
۱٬۸۹۲
مبادت پشیمانی از رنج خویش
۱٬۸۹۳
بکام تو بادا سپهر بلند
۱٬۸۹۴
ز چشم بدانت مبادا گزند
۱٬۸۹۵
هر امید دل را که بستی میان
۱٬۸۹۶
ز رنجی که بردی مبادت زیان
۱٬۸۹۷
همیشه خرد بادت آموزگار
۱٬۸۹۸
خنک بوم ایران و خوش روزگار
۱٬۸۹۹
چه آگاهی استت ز گردان شاه
۱٬۹۰۰
ز گیو و ز گودرز و ایران سپاه
۱٬۹۰۱
نیامد بایران ز بیژن خبر
۱٬۹۰۲
نیایش نخواهد بدن چاره‌گر
۱٬۹۰۳
که چون او جوانی ز گودرزیان
۱٬۹۰۴
همی بگسلاند بسختی میان
۱٬۹۰۵
بسودست پایش ز بند گران
۱٬۹۰۶
دو دستش ز مسمار آهنگران
۱٬۹۰۷
کشیده بزنجیر و بسته ببند
۱٬۹۰۸
همه چاه پرخون آن مستمند
۱٬۹۰۹
نیابم ز درویشی خویش خواب
۱٬۹۱۰
ز نالیدن او دو چشمم پر آب
۱٬۹۱۱
بترسید رستم ز گفتار اوی
۱٬۹۱۲
یکی بانگ برزد براندش ز روی
۱٬۹۱۳
بدو گفت کز پیش من دور شو
۱٬۹۱۴
نه خسرو شناسم نه سالارنو
۱٬۹۱۵
ندارم ز گودرز و گیو آگهی
۱٬۹۱۶
که مغزم ز گفتار کردی تهی
۱٬۹۱۷
برستم نگه کرد و بگریست زار
۱٬۹۱۸
ز خواری ببارید خون بر کنار
۱٬۹۱۹
بدو گفت کای مهتر پرخرد
۱٬۹۲۰
ز تو سرد گفتن نه اندر خورد
۱٬۹۲۱
سخن گر نگویی مرانم ز پیش
۱٬۹۲۲
که من خود دلی دارم از درد ریش
۱٬۹۲۳
چنین باشد آیین ایران مگر
۱٬۹۲۴
که درویش را کس نگوید خبر
۱٬۹۲۵
بدو گفت رستم که ای زن چبود
۱٬۹۲۶
مگر اهرمن رستخیزت نمود
۱٬۹۲۷
همی بر نوشتی تو بازار من
۱٬۹۲۸
بدان روی بد با تو پیکار من
۱٬۹۲۹
بدین تندی از من میازار بیش
۱٬۹۳۰
که دل بسته بودم ببازار خویش
۱٬۹۳۱
و دیگر بجایی که کیخسروست
۱٬۹۳۲
بدان شهر من خود ندارم نشست
۱٬۹۳۳
ندانم همی گیو و گودرز را
۱٬۹۳۴
نه پیموده‌ام هرگز آن مرز را
۱٬۹۳۵
بفرمود تا خوردنی هرچ بود
۱٬۹۳۶
نهادند در پیش درویش زود
۱٬۹۳۷
یکایک سخن کرد ازو خواستار
۱٬۹۳۸
که با تو چرا شد دژم روزگار
۱٬۹۳۹
چه پرسی ز گردان و شاه و سپاه
۱٬۹۴۰
چه داری همی راه ایران نگاه
۱٬۹۴۱
منیژه بدو گفت کز کار من
۱٬۹۴۲
چه پرسی ز بدبخت و تیمار من
۱٬۹۴۳
کزان چاه سر با دلی پر ز درد
۱٬۹۴۴
دویدم بنزد تو ای رادمرد
۱٬۹۴۵
زدی بانگ بر من چو جنگاوران
۱٬۹۴۶
نترسیدی از داور داوران
۱٬۹۴۷
منیژه منم دخت افراسیاب
۱٬۹۴۸
برهنه ندیدی رخم آفتاب
۱٬۹۴۹
کنون دیده پرخون و دل پر ز درد
۱٬۹۵۰
ازین در بدان در دوان گردگرد
۱٬۹۵۱
همی نان کشکین فرازآورم
۱٬۹۵۲
چنین راند یزدان قضا بر سرم
۱٬۹۵۳
ازین زارتر چون بود روزگار
۱٬۹۵۴
سر آرد مگر بر من این کردگار
۱٬۹۵۵
چو بیچاره بیژن بدان ژرف چاه
۱٬۹۵۶
نبیند شب و روز خورشید و ماه
۱٬۹۵۷
بغل و بمسمار و بند گران
۱٬۹۵۸
همی مرگ خواهد ز یزدان بران
۱٬۹۵۹
مرا درد بر درد بفزود زین
۱٬۹۶۰
نم دیدگانم بپالود زین
۱٬۹۶۱
کنون گرت باشد بایران گذر
۱٬۹۶۲
ز گودرز کشواد یابی خبر
۱٬۹۶۳
بدرگاه خسرو مگر گیو را
۱٬۹۶۴
ببینی و گر رستم نیو را
۱٬۹۶۵
بگویی که بیژن بسختی درست
۱٬۹۶۶
اگر دیر گیری شود کار پست
۱٬۹۶۷
گرش دید خواهی میاسای دیر
۱٬۹۶۸
که بر سرش سنگست و آهن بزیر
۱٬۹۶۹
بدو گفت رستم که ای خوب چهر
۱٬۹۷۰
که مهرت مبراد از وی سپهر
۱٬۹۷۱
چرا نزد باب تو خواهشگران
۱٬۹۷۲
نینگیزی از هر سوی مهتران
۱٬۹۷۳
مگر بر تو بخشایش آرد پدر
۱٬۹۷۴
بجوشدش خون و بسوزد جگر
۱٬۹۷۵
گر آزار بابت نبودی ز پیش
۱٬۹۷۶
ترا دادمی چیز ز اندازه بیش
۱٬۹۷۷
بخوالیگرش گفت کز هر خورش
۱٬۹۷۸
که او را بباید بیاور برش
۱٬۹۷۹
یکی مرغ بریان بفرمود گرم
۱٬۹۸۰
نوشته بدو اندرون نان نرم
۱٬۹۸۱
سبک دست رستم بسان پری
۱٬۹۸۲
بدو درنهان کرد انگشتری
۱٬۹۸۳
بدو داد و گفتش بدان چاه بر
۱٬۹۸۴
که بیچارگان را توی راهبر
۱٬۹۸۵
منیژه بیامد بدان چاه سر
۱٬۹۸۶
دوان و خورشها گرفته ببر
۱٬۹۸۷
نوشته بدستار چیزی که برد
۱٬۹۸۸
چنان هم که بستد ببیژن سپرد
۱٬۹۸۹
نگه کرد بیژن بخیره بماند
۱٬۹۹۰
ازان چاه خورشید رخ را بخواند
۱٬۹۹۱
که ای مهربان از کجا یافتی
۱٬۹۹۲
خورشها کزین گونه بشتافتی
۱٬۹۹۳
بسا رنج و سختی کت آمد بروی
۱٬۹۹۴
ز بهر منی در جهان پوی پوی
۱٬۹۹۵
منیژه بدو گفت کز کاروان
۱٬۹۹۶
یکی مایه ور مرد بازارگان
۱٬۹۹۷
از ایران بتوران ز بهر درم
۱٬۹۹۸
کشیده ز هر گونه بسیار غم
۱٬۹۹۹
یکی مرد پاکیزه با هوش و فر
۲٬۰۰۰
ز هر گونه با او فراوان گهر
۲٬۰۰۱
گشن دستگاهی نهاده فراخ
۲٬۰۰۲
یکی کلبه سازیده بر پیش کاخ
۲٬۰۰۳
بمن داد زین گونه دستارخوان
۲٬۰۰۴
که بر من جهان آفرین را بخوان
۲٬۰۰۵
بدان چاه نزدیک آن بسته بر
۲٬۰۰۶
دگر هرچ باید ببر سربسر
۲٬۰۰۷
بگسترد بیژن پس آن نان پاک
۲٬۰۰۸
پراومید یزدان دل از بیم و باک
۲٬۰۰۹
چو دست خورش برد زان داوری
۲٬۰۱۰
بدید آن نهان کرده انگشتری
۲٬۰۱۱
نگینش نگه کرد و نامش بخواند
۲٬۰۱۲
ز شادی بخندید و خیره بماند
۲٬۰۱۳
یکی مهر پیروزه رستم بروی
۲٬۰۱۴
نبشته بهن بکردار موی
۲٬۰۱۵
چو بار درخت وفا را بدید
۲٬۰۱۶
بدانست کآمد غمش را کلید
۲٬۰۱۷
بخندید خندیدنی شاهوار
۲٬۰۱۸
چنان کآمد آواز بر چاهسار
۲٬۰۱۹
منیژه چو بشنید خندیدنش
۲٬۰۲۰
ازان چاه تاریک بسته تنش
۲٬۰۲۱
زمانی فرو ماند زان کار سخت
۲٬۰۲۲
بگفت این چه خندست ای نیکبخت
۲٬۰۲۳
شگفت آمدش داستانی بزد
۲٬۰۲۴
که دیوانه خندد ز کردار خود
۲٬۰۲۵
چه گونه گشادی بخنده دو لب
۲٬۰۲۶
که شب روز بینی همی روز شب
۲٬۰۲۷
چه رازست پیش آر و با من بگوی
۲٬۰۲۸
مگر بخت نیکت نمودست روی
۲٬۰۲۹
بدو گفت بیژن کزین کارسخت
۲٬۰۳۰
بر اومید آنم که بگشاد بخت
۲٬۰۳۱
چو با من بسوگند پیمان کنی
۲٬۰۳۲
همانا وفای مرا نشکنی
۲٬۰۳۳
بگویم سراسر تورا داستان
۲٬۰۳۴
چو باشی بسوگند همداستان
۲٬۰۳۵
که گر لب بدوزی ز بهر گزند
۲٬۰۳۶
زنان را زبان کم بماند ببند
۲٬۰۳۷
منیژه خروشید و نالید زار
۲٬۰۳۸
که بر من چه آمد بد روزگار
۲٬۰۳۹
دریغ آن شده روزگاران من
۲٬۰۴۰
دل خسته و چشم باران من
۲٬۰۴۱
بدادم ببیژن تن و خان و مان
۲٬۰۴۲
کنون گشت بر من چنین بدگمان
۲٬۰۴۳
همان گنج دینار و تاج گهر
۲٬۰۴۴
بتاراج دادم همه سربسر
۲٬۰۴۵
پدر گشته بیزار و خویشان ز من
۲٬۰۴۶
برهنه دوان بر سر انجمن
۲٬۰۴۷
ز امید بیژن شدم ناامید
۲٬۰۴۸
جهانم سیاه و دو دیده سپید
۲٬۰۴۹
بپوشد همی راز بر من چنین
۲٬۰۵۰
تو داناتری ای جهان آفرین
۲٬۰۵۱
بدو گفت بیژن همه راستست
۲٬۰۵۲
ز من کار تو جمله برکاستست
۲٬۰۵۳
چنین گفتم اکنون نبایست گفت
۲٬۰۵۴
ایا مهربان یار و هشیار جفت
۲٬۰۵۵
سزد گر بهر کار پندم دهی
۲٬۰۵۶
که مغزم برنج اندرون شد تهی
۲٬۰۵۷
تو بشناس کاین مرد گوهر فروش
۲٬۰۵۸
که خوالیگرش مر ترا داد توش
۲٬۰۵۹
ز بهر من آمد بتوران فراز
۲٬۰۶۰
وگرنه نبودش بگوهر نیاز
۲٬۰۶۱
ببخشود بر من جهان آفرین
۲٬۰۶۲
ببینم مگر پهن روی زمین
۲٬۰۶۳
رهاند مرا زین غمان دراز
۲٬۰۶۴
ترا زین تکاپوی و گرم و گداز
۲٬۰۶۵
بنزدیک او شو بگویش نهان
۲٬۰۶۶
که ای پهلوان کیان جهان
۲٬۰۶۷
بدل مهربان و بتن چاره جوی
۲٬۰۶۸
اگر تو خداوند رخشی بگوی
۲٬۰۶۹
منیژه بیامد بکردار باد
۲٬۰۷۰
ز بیژن برستم پیامش بداد
۲٬۰۷۱
چو بشنید گفتار آن خوب روی
۲٬۰۷۲
کزان راه دور آمده پوی پوی
۲٬۰۷۳
بدانست رستم که بیژن سخن
۲٬۰۷۴
گشادست بر لالهٔ سروبن
۲٬۰۷۵
ببخشود و گفتش که ای خوب چهر
۲٬۰۷۶
که یزدان ترا زو مبراد مهر
۲٬۰۷۷
بگویش که آری خداوند رخش
۲٬۰۷۸
ترا داد یزدان فریاد بخش
۲٬۰۷۹
ز زاول بایران ز ایران بتور
۲٬۰۸۰
ز بهر تو پیمودم این راه دور
۲٬۰۸۱
بگویش که ما را بسان پلنگ
۲٬۰۸۲
بسود از پی تو کمرگاه و چنگ
۲٬۰۸۳
چو با او بگویی سخن راز دار
۲٬۰۸۴
شب تیره گوشت به آواز دار
۲٬۰۸۵
ز بیشه فرازآر هیزم بروز
۲٬۰۸۶
شب آید یکی آتشی برفروز
۲٬۰۸۷
منیژه ز گفتار او شاد شد
۲٬۰۸۸
دلش ز اندهان یکسر آزاد شد
۲٬۰۸۹
بیامد دوان تا بدان چاهسار
۲٬۰۹۰
که بودش بچاه اندرون غمگسار
۲٬۰۹۱
بگفتش که دادم سراسر پیام
۲٬۰۹۲
بدان مرد فرخ پی نیک نام
۲٬۰۹۳
چنین داد پاسخ که آنم درست
۲٬۰۹۴
که بیژن بنام و نشانم بجست
۲٬۰۹۵
تو با داغ دل چون پویی همی
۲٬۰۹۶
که رخرا بخوناب شویی همی
۲٬۰۹۷
کنون چون درست آمد از تو نشان
۲٬۰۹۸
ببینی سر تیغ مردم کشان
۲٬۰۹۹
زمین را بدرانم اکنون بچنگ
۲٬۱۰۰
بپروین براندازم آسوده سنگ
۲٬۱۰۱
مرا گفت چون تیره گردد هوا
۲٬۱۰۲
شب از چنگ خورشید یابد رها
۲٬۱۰۳
بکردار کوه آتشی برفروز
۲٬۱۰۴
که سنگ و سر چاه گردد چو روز
۲٬۱۰۵
بدان تا ببینم سر چاه را
۲٬۱۰۶
بدان روشنی بسپرم راه را
۲٬۱۰۷
بفرمود بیژن که آتش فروز
۲٬۱۰۸
که رستیم هر دو ز تاریک روز
۲٬۱۰۹
سوی کردگار جهان کرد سر
۲٬۱۱۰
که ای پاک و بخشنده و دادگر
۲٬۱۱۱
ز هر بد تو باشی مرا دستگیر
۲٬۱۱۲
تو زن بر دل و جان بدخواه تیر
۲٬۱۱۳
بده داد من زآنک بیداد کرد
۲٬۱۱۴
تو دانی غمان من و داغ و درد
۲٬۱۱۵
مگر بازیابم بر و بوم را
۲٬۱۱۶
نمانم بننگ اختر شوم را
۲٬۱۱۷
تو ای دخت رنج آزموده ز من
۲٬۱۱۸
فدا کرده جان و دل و چیز و تن
۲٬۱۱۹
بدین رنج کز من تو برداشتی
۲٬۱۲۰
زیان مرا سود پنداشتی
۲٬۱۲۱
بدادی بمن گنج و تاج و گهر
۲٬۱۲۲
جهاندار خویشان و مام و پدر
۲٬۱۲۳
اگر یابم از چنگ این اژدها
۲٬۱۲۴
بدین روزگار جوانی رها
۲٬۱۲۵
بکردار نیکان یزدان پرست
۲٬۱۲۶
بپویم بپای و بیازم بدست
۲٬۱۲۷
بسان پرستار پیش کیان
۲٬۱۲۸
بپاداش نیکیت بندم میان
۲٬۱۲۹
منیژه بهیزم شتابید سخت
۲٬۱۳۰
چو مرغان برآمد بشاخ درخت
۲٬۱۳۱
بخورشید بر چشم و هیزم ببر
۲٬۱۳۲
که تا کی برآرد شب از کوه سر
۲٬۱۳۳
چو از چشم خورشید شد ناپدید
۲٬۱۳۴
شب تیره بر کوه دامن کشید
۲٬۱۳۵
بدانگه که آرام گیرد جهان
۲٬۱۳۶
شود آشکارای گیتی نهان
۲٬۱۳۷
که لشکر کشد تیره شب پیش روز
۲٬۱۳۸
بگردد سر هور گیتی فروز
۲٬۱۳۹
منیژه سبک آتشی برفروخت
۲٬۱۴۰
که چشم شب قیرگون را بسوخت
۲٬۱۴۱
بدلش اندرون بانگ رویینه خم
۲٬۱۴۲
که آید ز ره رخش پولاد سم
۲٬۱۴۳
بدانگه که رستم ببربر گره
۲٬۱۴۴
برافگند و زد بر گره بر زره
۲٬۱۴۵
بشد پیش یزدان خورشید و ماه
۲٬۱۴۶
بیامد بدو کرد پشت و پناه
۲٬۱۴۷
همی گفت چشم بدان کور باد
۲٬۱۴۸
بدین کار بیژن مرا زور باد
۲٬۱۴۹
بگردان بفرمود تا همچنین
۲٬۱۵۰
ببستند بر گردگه بند کین
۲٬۱۵۱
بر اسبان نهادند زین خدنگ
۲٬۱۵۲
همه جنگ را تیز کردند چنگ
۲٬۱۵۳
تهمتن برخشنده بنهاد روی
۲٬۱۵۴
همی رفت پیش اندرون راه جوی
۲٬۱۵۵
چو آمد بر سنگ اکوان فراز
۲٬۱۵۶
بدان چاه اندوه و گرم و گداز
۲٬۱۵۷
چنین گفت با نامور هفت گرد
۲٬۱۵۸
که روی زمین را بباید سترد
۲٬۱۵۹
بباید شما را کنون ساختن
۲٬۱۶۰
سر چاه از سنگ پرداختن
۲٬۱۶۱
پیاده شدند آن سران سپاه
۲٬۱۶۲
کزان سنگ پردخت مانند چاه
۲٬۱۶۳
بسودند بسیار بر سنگ چنگ
۲٬۱۶۴
شده مانده گردان و آسوده سنگ
۲٬۱۶۵
چو از نامداران بپالود خوی
۲٬۱۶۶
که سنگ از سر چاه ننهاد پی
۲٬۱۶۷
ز رخش اندر آمد گو شیرنر
۲٬۱۶۸
زره دامنش را بزد بر کمر
۲٬۱۶۹
ز یزدان جان آفرین زور خواست
۲٬۱۷۰
بزد دست و آن سنگ برداشت داست
۲٬۱۷۱
بینداخت در بیشهٔ شهر چین
۲٬۱۷۲
بلرزید ازان سنگ روی زمین
۲٬۱۷۳
ز بیژن بپرسید و نالید زار
۲٬۱۷۴
که چون بود کارت ببد روزگار
۲٬۱۷۵
همه نوش بودی ز گیتیت بهر
۲٬۱۷۶
ز دستش چرا بستدی جام زهر
۲٬۱۷۷
بدو گفت بیژن ز تاریک چاه
۲٬۱۷۸
که چون بود بر پهلوان رنج راه
۲٬۱۷۹
مرا چون خروش تو آمد بگوش
۲٬۱۸۰
همه زهر گیتی مرا گشت نوش
۲٬۱۸۱
بدین سان که بینی مرا خان و مان
۲٬۱۸۲
ز آهن زمین و ز سنگ آسمان
۲٬۱۸۳
بکنده دلم زین سرای سپنج
۲٬۱۸۴
ز بس درد و سختی و اندوه و رنج
۲٬۱۸۵
بدو گفت رستم که بر جان تو
۲٬۱۸۶
ببخشود روشن جهانبان تو
۲٬۱۸۷
کنون ای خردمند آزاده خوی
۲٬۱۸۸
مرا هست با تو یکی آرزوی
۲٬۱۸۹
بمن بخش گرگین میلاد را
۲٬۱۹۰
ز دل دور کن کین و بیداد را
۲٬۱۹۱
بدو گفت بیژن که ای یار من
۲٬۱۹۲
ندانی که چون بود پیکار من
۲٬۱۹۳
ندانی تو ای مهتر شیرمرد
۲٬۱۹۴
که گرگین میلاد با من چه کرد
۲٬۱۹۵
گرافتد بروبر جهانبین من
۲٬۱۹۶
برو رستخیز آید از کین من
۲٬۱۹۷
بدو گفت رستم که گر بدخوی
۲٬۱۹۸
بیاری و گفتار من نشنوی
۲٬۱۹۹
بمانم ترا بسته در چاه پای
۲٬۲۰۰
برخش اندر آرم شوم باز جای
۲٬۲۰۱
چو گفتار رستم رسیدش بگوش
۲٬۲۰۲
ازان تنگ زندان برآمد خروش
۲٬۲۰۳
چنین داد پاسخ که بد بخت من
۲٬۲۰۴
ز گردان وز دوده و انجمن
۲٬۲۰۵
ز گرگین بدان بد که بر من رسید
۲٬۲۰۶
چنین روز نیزم بباید کشید
۲٬۲۰۷
کشیدیم و گشتیم خشنود ازوی
۲٬۲۰۸
ز کینه دل من بیاسود ازوی
۲٬۲۰۹
فروهشت رستم بزندان کمند
۲٬۲۱۰
برآوردش از چاه با پای‌بند
۲٬۲۱۱
برهنه تن و موی و ناخن دراز
۲٬۲۱۲
گدازیده از رنج و درد و نیاز
۲٬۲۱۳
همه تن پر از خون و رخساره زرد
۲٬۲۱۴
ازان بند زنجیر زنگار خورد
۲٬۲۱۵
خروشید رستم چو او را بدید
۲٬۲۱۶
همه تن در آهن شده ناپدید
۲٬۲۱۷
بزد دست و بگسست زنجیر و بند
۲٬۲۱۸
رها کرد ازو حلقهٔ پای بند
۲٬۲۱۹
سوی خانه رفتند زان چاهسار
۲٬۲۲۰
بیک دست بیژن بدیگر زوار
۲٬۲۲۱
تهمتن بفرمود شستن سرش
۲٬۲۲۲
یکی جامه پوشید نو بر برش
۲٬۲۲۳
ازان پس چو گرگین بنزدیک اوی
۲٬۲۲۴
بیامد بمالید بر خاک روی
۲٬۲۲۵
ز کردار بد پوزش آورد پیش
۲٬۲۲۶
بپیچید زان خام کردار خویش
۲٬۲۲۷
دل بیژن از کینش آمد براه
۲٬۲۲۸
مکافات ناورد پیش گناه
۲٬۲۲۹
شتر بار کردند و اسبان بزین
۲٬۲۳۰
بپوشید رستم سلیح گزین
۲٬۲۳۱
نشستند بر باره ناموران
۲٬۲۳۲
کشیدند شمشیر و گرز گران
۲٬۲۳۳
گسی کرد بار و برآراست کار
۲٬۲۳۴
چنانچون بود در خور کارزار
۲٬۲۳۵
بشد با بنه اشکش تیزهوش
۲٬۲۳۶
که دارد سپه را بهرجای گوش
۲٬۲۳۷
به بیژن بفرمود رستم که شو
۲٬۲۳۸
تو با اشکش و با منیژه برو
۲٬۲۳۹
که ما امشب از کین افراسیاب
۲٬۲۴۰
نیابیم آرام و نه خورد و خواب
۲٬۲۴۱
یکی کار سازم کنون بر درش
۲٬۲۴۲
که فردا بخندد برو کشورش
۲٬۲۴۳
بدو گفت بیژن منم پیش‌رو
۲٬۲۴۴
که از من همی کینه سازند نو
۲٬۲۴۵
برفتند با رستم آن هفت گرد
۲٬۲۴۶
بنه اشکش تیزهش را سپرد
۲٬۲۴۷
عنانها فگندند بر پیش زین
۲٬۲۴۸
کشیدند یکسر همه تیغ کین
۲٬۲۴۹
بشد تا بدرگاه افراسیاب
۲٬۲۵۰
بهنگام سستی و آرام و خواب
۲٬۲۵۱
برآمد ز ناگه ده و دار و گیر
۲٬۲۵۲
درخشیدن تیغ و باران تیر
۲٬۲۵۳
سران را بسی سر جدا شد ز تن
۲٬۲۵۴
پر از خاک ریش و پر از خون دهن
۲٬۲۵۵
ز دهلیز در رستم آواز داد
۲٬۲۵۶
که خواب تو خوش باد و گردانت شاد
۲٬۲۵۷
بخفتی تو بر گاه و بیژن بچاه
۲٬۲۵۸
مگر باره دیدی ز آهن براه
۲٬۲۵۹
منم رستم زابلی پور زال
۲٬۲۶۰
نه هنگام خوابست و آرام و هال
۲٬۲۶۱
شکستم در بند زندان تو
۲٬۲۶۲
که سنگ گران بد نگهبان تو
۲٬۲۶۳
رها شد سر و پای بیژن ز بند
۲٬۲۶۴
بداماد بر کس نسازد گزند
۲٬۲۶۵
ترا رزم و کین سیاوخش بس
۲٬۲۶۶
بدین دشت گردیدن رخش بس
۲٬۲۶۷
همیدون برآورد بیژن خروش
۲٬۲۶۸
که ای ترک بدگوهر تیره هوش
۲٬۲۶۹
براندیش زان تخت فرخنده‌جای
۲٬۲۷۰
مرا بسته در پیش کرده بپای
۲٬۲۷۱
همی رزم جستی بسان پلنگ
۲٬۲۷۲
مرا دست بسته بکردار سنگ
۲٬۲۷۳
کنونم گشاده بهامون ببین
۲٬۲۷۴
که با من نجوید ژیان شیر کین
۲٬۲۷۵
بزد دست بر جامه افراسیاب
۲٬۲۷۶
که جنگ‌آوران را ببستست خواب
۲٬۲۷۷
بفرمود زان پس که گیرند راه
۲٬۲۷۸
بدان نامداران جوینده گاه
۲٬۲۷۹
ز هر سو خروش تکاپوی خاست
۲٬۲۸۰
ز خون ریختن بر درش جوی خاست
۲٬۲۸۱
هرآنکس که آمد ز توران سپاه
۲٬۲۸۲
زمانه تهی ماند زو جایگاه
۲٬۲۸۳
گرفتند بر کینه جستن شتاب
۲٬۲۸۴
ازان خانه بگریخت افراسیاب
۲٬۲۸۵
بکاخ اندر آمد خداوند رخش
۲٬۲۸۶
همه فرش و دیبای او کرد بخش
۲٬۲۸۷
پریچهرگان سپهبدپرست
۲٬۲۸۸
گرفته همه دست گردان بدست
۲٬۲۸۹
گرانمایه اسبان و زین پلنگ
۲٬۲۹۰
نشانده گهر در جناغ خدنگ
۲٬۲۹۱
ازان پس ز ایوان ببستند بار
۲٬۲۹۲
بتوران نکردند بس روزگار
۲٬۲۹۳
ز بهر بنه تاخت اسبان بزور
۲٬۲۹۴
بدان تا نخیزد ازان کار شور
۲٬۲۹۵
چنان رنجه بد رستم از رنج راه
۲٬۲۹۶
که بر سرش بر درد بود از کلاه
۲٬۲۹۷
سواران ز بس رنج و اسبان ز تگ
۲٬۲۹۸
یکی را بتن بر نجنبید رگ
۲٬۲۹۹
بلشکر فرستاد رستم پیام
۲٬۳۰۰
که شمشیر کین بر کشید از نیام
۲٬۳۰۱
که من بیگمانم کزین پس بکین
۲٬۳۰۲
سیه گردد از سم اسبان زمین
۲٬۳۰۳
گشن لشکری سازد افراسیاب
۲٬۳۰۴
بنیزه بپوشد رخ آفتاب
۲٬۳۰۵
برفتند یکسر سواران جنگ
۲٬۳۰۶
همه رزم را تیز کردند چنگ
۲٬۳۰۷
همه نیزه‌داران زدوده سنان
۲٬۳۰۸
همه جنگ را گرد کرده عنان
۲٬۳۰۹
منیژه نشسته بخیمه درون
۲٬۳۱۰
پرستنده بر پیش او رهنمون
۲٬۳۱۱
یکی داستان زد تهمتن بروی
۲٬۳۱۲
که گر می بریزد نریزدش بوی
۲٬۳۱۳
چنینست رسم سرای سپنج
۲٬۳۱۴
گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج
۲٬۳۱۵
چو خورشید سر برزد از کوهسار
۲٬۳۱۶
سواران توران ببستند بار
۲٬۳۱۷
بتوفید شهر و برآمد خروش
۲٬۳۱۸
تو گفتی همی کر کند نعره گوش
۲٬۳۱۹
بدرگاه افراسیاب آمدند
۲٬۳۲۰
کمربستگان بر درش صف زدند
۲٬۳۲۱
همه یکسره جنگ را ساخته
۲٬۳۲۲
دل از بوم و آرام پرداخته
۲٬۳۲۳
بزرگان توران گشاده کمر
۲٬۳۲۴
به پیش سپهدار بر خاک سر
۲٬۳۲۵
همه جنگ را پاک بسته میان
۲٬۳۲۶
همه دل پر از کین ایرانیان
۲٬۳۲۷
کز اندازه بگذشت ما را سخن
۲٬۳۲۸
چه افگند باید بدین کار بن
۲٬۳۲۹
کزین ننگ بر شاه و گردنکشان
۲٬۳۳۰
بماند ز کردار بیژن نشان
۲٬۳۳۱
بایران بمردان ندانندمان
۲٬۳۳۲
زنان کمربسته خوانندمان
۲٬۳۳۳
برآشفت پس شه بسان پلنگ
۲٬۳۳۴
ازان پس بفرمودشان ساز جنگ
۲٬۳۳۵
به پیران بفرمود تا بست کوس
۲٬۳۳۶
که بر ما ز ایران همین بد فسوس
۲٬۳۳۷
بزد نای رویین بدرگاه شاه
۲٬۳۳۸
بجوشید در شهر توران سپاه
۲٬۳۳۹
یلان صف کشیدند بر در سرای
۲٬۳۴۰
خروش آمد از بوق و هندی درای
۲٬۳۴۱
سپاهی ز توران بدان مرز راند
۲٬۳۴۲
که روی زمین جز بدریا نماند
۲٬۳۴۳
چو از دیدگه دیدبان بنگرید
۲٬۳۴۴
زمین را چو دریای جوشان بدید
۲٬۳۴۵
بر رستم آمد که ببسیچ کار
۲٬۳۴۶
که گیتی سیه شد ز گرد سوار
۲٬۳۴۷
بدو گفت ما زین نداریم باک
۲٬۳۴۸
همی جنگ را برفشانیم خاک
۲٬۳۴۹
بنه با منیژه گسی کرد و بار
۲٬۳۵۰
بپوشید خود جامهٔ کارزار
۲٬۳۵۱
ببالا برآمد سپه را بدید
۲٬۳۵۲
خروشی چو شیر ژیان برکشید
۲٬۳۵۳
یکی داستان زد سوار دلیر
۲٬۳۵۴
که روبه چه سنجد بچنگال شیر
۲٬۳۵۵
بگردان جنگاور آواز کرد
۲٬۳۵۶
که پیش آمد امروز ننگ و نبرد
۲٬۳۵۷
کجا تیغ و ژوپین زهرآبدار
۲٬۳۵۸
کجا نیزه و گرزهٔ گاوسار
۲٬۳۵۹
هنرها کنون کرد باید پدید
۲٬۳۶۰
برین دشت‌بر کینه باید کشید
۲٬۳۶۱
برآمد خروشیدن کرنای
۲٬۳۶۲
تهمتن برخش اندر آورد پای
۲٬۳۶۳
ازان کوه سر سوی هامون کشید
۲٬۳۶۴
چو لشکر بتنگ اندر آمد پدید
۲٬۳۶۵
کشیدند لشکر بران پهن جای
۲٬۳۶۶
بهرسو ببستند ز آهن سرای
۲٬۳۶۷
بیاراست رستم یکی رزمگاه
۲٬۳۶۸
که از گرد اسبان هوا شد سیاه
۲٬۳۶۹
ابر میمنه اشکش و گستهم
۲٬۳۷۰
سواران بسیار با او بهم
۲٬۳۷۱
چو رهام و چون زنگه بر میسره
۲٬۳۷۲
بخون داده مر جنگ را یکسره
۲٬۳۷۳
خود و بیژن گیو در قلبگاه
۲٬۳۷۴
نگهدار گردان و پشت سپاه
۲٬۳۷۵
پس پشت لشکر که بیستون
۲٬۳۷۶
حصاری ز شمشیر پیش اندرون
۲٬۳۷۷
چو افراسیاب آن سپه را بدید
۲٬۳۷۸
که سالارشان رستم آمد پدید
۲٬۳۷۹
غمی گشت و پوشید خفتان جنگ
۲٬۳۸۰
سپه را بفرمود کردن درنگ
۲٬۳۸۱
برابر به‌آیین صفی برکشید
۲٬۳۸۲
هوا نیلگون شد زمین ناپدید
۲٬۳۸۳
چپ لشکرش را بپیران سپرد
۲٬۳۸۴
سوی راستش را به هومان گرد
۲٬۳۸۵
بگرسیوز و شیده قلب سپاه
۲٬۳۸۶
سپرد و همی کرد هر سو نگاه
۲٬۳۸۷
تهمتن همی گشت گرد سپاه
۲٬۳۸۸
ز آهن بکردار کوهی سیاه
۲٬۳۸۹
فغان کرد کای ترک شوریده بخت
۲٬۳۹۰
که ننگی تو بر لشکر و تاج و تخت
۲٬۳۹۱
ترا چون سواران دل جنگ نیست
۲٬۳۹۲
ز گردان لشکر ترا ننگ نیست
۲٬۳۹۳
که چندین بپیش من آیی بکین
۲٬۳۹۴
بمردان و اسبان بپوشی زمین
۲٬۳۹۵
چو در جنگ لشکر شود تیزچنگ
۲٬۳۹۶
همی پشت بینم ترا سوی جنگ
۲٬۳۹۷
ز دستان تو نشنیدی آن داستان
۲٬۳۹۸
که دارد بیاد از گه باستان
۲٬۳۹۹
که شیری نترسد ز یک دشت گور
۲٬۴۰۰
ستاره نتابد چو تابنده هور
۲٬۴۰۱
بدرد دل و گوش غرم سترگ
۲٬۴۰۲
اگر بشنود نام چنگال گرگ
۲٬۴۰۳
چو اندر هوا باز گسترد پر
۲٬۴۰۴
بترسد ز چنگال او کبک نر
۲٬۴۰۵
نه روبه شود ز آزمودن دلیر
۲٬۴۰۶
نه گوران بسایند چنگال شیر
۲٬۴۰۷
چو تو کس سبکسار خسرو مباد
۲٬۴۰۸
چو باشد دهد پادشاهی بباد
۲٬۴۰۹
بدین دشت و هامون تو از دست من
۲٬۴۱۰
رهایی نیابی بجان و بتن
۲٬۴۱۱
چو این گفته بشنید ترک دژم
۲٬۴۱۲
بلرزید و برزد یکی تیز دم
۲٬۴۱۳
برآشفت کای نامداران تور
۲٬۴۱۴
که این دشت جنگست گر جای سور
۲٬۴۱۵
بباید کشیدن درین رزم رنج
۲٬۴۱۶
که بخشم شما رابسی تاج و گنج
۲٬۴۱۷
چو گفتار سالارشان شد بگوش
۲٬۴۱۸
زگردان لشکر برآمد خروش
۲٬۴۱۹
چنان تیره‌گون شد ز گرد آفتاب
۲٬۴۲۰
که گفتی همی غرقه ماند در آب
۲٬۴۲۱
ببستند بر پیل رویینه خم
۲٬۴۲۲
دمیدند شیپور با گاودم
۲٬۴۲۳
ز جوشن یکی بارهٔ آهنین
۲٬۴۲۴
کشیدند گردان بروی زمین
۲٬۴۲۵
بجوشید دشت و بتوفید کوه
۲٬۴۲۶
ز بانگ سواران هر دو گروه
۲٬۴۲۷
درفشان بگرد اندرون تیغ تیز
۲٬۴۲۸
تو گفتی برآمد همی رستخیز
۲٬۴۲۹
همی گرز بارید همچون تگرگ
۲٬۴۳۰
ابر جوشن و تیر و بر خود و ترگ
۲٬۴۳۱
و زان رستمی اژدهافش درفش
۲٬۴۳۲
شده روی خورشید تابان بنفش
۲٬۴۳۳
بپوشید روی هوا گرد پیل
۲٬۴۳۴
بخورشید گفتی براندود نیل
۲٬۴۳۵
بهر سو که رستم برافگند رخش
۲٬۴۳۶
سران را سر از تن همی کرد بخش
۲٬۴۳۷
بچنگ اندرون گرزهٔ گاوسار
۲٬۴۳۸
بسان هیونی گسسته مهار
۲٬۴۳۹
همی کشت و می‌بست در رزمگاه
۲٬۴۴۰
چو بسیار کرد از بزرگان تباه
۲٬۴۴۱
بقلب اندر آمد بکردار گرگ
۲٬۴۴۲
پراگنده کرد آن سپاه بزرگ
۲٬۴۴۳
برآمد چو باد آن سران را ز جای
۲٬۴۴۴
همان بادپایان فرخ همای
۲٬۴۴۵
چو گرگین و رهام و فرهاد گرد
۲٬۴۴۶
چپ لشکر شاه توران ببرد
۲٬۴۴۷
درآمد چو باد اشکش از دست راست
۲٬۴۴۸
ز گرسیوز تیغ‌زن کینه خواست
۲٬۴۴۹
بقلب اندرون بیژن تیزچنگ
۲٬۴۵۰
همی بزمگاه آمدش جای جنگ
۲٬۴۵۱
سران سواران چو برگ درخت
۲٬۴۵۲
فرو ریخت از بار و برگشت بخت
۲٬۴۵۳
همه رزمگه سربسر جوی خون
۲٬۴۵۴
درفش سپهدار توران نگون
۲٬۴۵۵
سپهدار چون بخت برگشته دید
۲٬۴۵۶
دلیران توران همه کشته دید
۲٬۴۵۷
بیفگند شمشیر هندی ز دست
۲٬۴۵۸
یکی اسب آسوده‌تر برنشست
۲٬۴۵۹
خود و ویژگان سوی توران شتافت
۲٬۴۶۰
کزایرانیان کام و کینه نیافت
۲٬۴۶۱
برفت از پسش رستم گرد گیر
۲٬۴۶۲
ببارید بر لشکرش گرز و تیر
۲٬۴۶۳
دو فرسنگ چون اژدهای دژم
۲٬۴۶۴
همی مردم آهخت ازیشان بدم
۲٬۴۶۵
سواران جنگی ز توران هزار
۲٬۴۶۶
گرفتند زنده پس از کارزار
۲٬۴۶۷
بلشکرگه آمد ازان رزمگاه
۲٬۴۶۸
که بخشش کند خواسته بر سپاه
۲٬۴۶۹
ببخشید و بنهاد بر پیل بار
۲٬۴۷۰
بپیروزی آمد بر شهریار
۲٬۴۷۱
چو آگاهی آمد بشاه دلیر
۲٬۴۷۲
که از بیشه پیروز برگشت شیر
۲٬۴۷۳
چو بیژن شد از بند و زندان رها
۲٬۴۷۴
ز بند بداندیش نراژدها
۲٬۴۷۵
سپاهی ز توران بهم برشکست
۲٬۴۷۶
همه لشکر دشمنان کرد پست
۲٬۴۷۷
بشادی به پیش جهان‌آفرین
۲٬۴۷۸
بمالید روی و کله بر زمین
۲٬۴۷۹
چو گودرز و گیو آگهی یافتند
۲٬۴۸۰
سوی شاه پیروز بشتافتند
۲٬۴۸۱
برآمد خروش و بیامد سپاه
۲٬۴۸۲
تبیره‌زنان برگرفتند راه
۲٬۴۸۳
دمنده دمان گاودم بر درش
۲٬۴۸۴
برآمد خروشیدن از لشکرش
۲٬۴۸۵
سیه کرده میدانش اسبان بسم
۲٬۴۸۶
همه شهر آوای رویینه‌خم
۲٬۴۸۷
بیک دست بربسته شیر و پلنگ
۲٬۴۸۸
بزنجیر دیگر سواران جنگ
۲٬۴۸۹
گرازان سواران دمان و دنان
۲٬۴۹۰
بدندان زمین ژنده پیلان کنان
۲٬۴۹۱
بپیش سپاه اندرون بوق و کوس
۲٬۴۹۲
درفش از پس پشت گودرز و طوس
۲٬۴۹۳
پذیره شدن پیش پهلو سپاه
۲٬۴۹۴
بدین گونه فرمود بیدار شاه
۲٬۴۹۵
برفتند لشکر گروها گروه
۲٬۴۹۶
زمین شد ز گردان بکردار کوه
۲٬۴۹۷
چو آمد پدیدار از انبوه نیو
۲٬۴۹۸
پیاده شد از باره گودرز و گیو
۲٬۴۹۹
ز اسب اندرآمد جهان پهلوان
۲٬۵۰۰
بپرسیدش از رنج‌دیده گوان
۲٬۵۰۱
برو آفرین کرد گودرز و گیو
۲٬۵۰۲
که ای نامبردار و سالار نیو
۲٬۵۰۳
دلیر از تو گردد بهر جای شیر
۲٬۵۰۴
سپهر از تو هرگز مگرداد سیر
۲٬۵۰۵
ترا جاودان باد یزدان پناه
۲٬۵۰۶
بکام تو گرداد خورشید و ماه
۲٬۵۰۷
همه بنده کردی تو این دوده را
۲٬۵۰۸
زتو یافتم پور گم‌بوده را
۲٬۵۰۹
ز درد و غمان رستگان تویم
۲٬۵۱۰
بایران کمربستگان تویم
۲٬۵۱۱
بر اسبان نشستند یکسر مهان
۲٬۵۱۲
گرازان بنزدیک شاه جهان
۲٬۵۱۳
چو نزدیک شهر جهاندار شاه
۲٬۵۱۴
فرازآمد آن گرد لشکرپناه
۲٬۵۱۵
پذیره شدش نامدار جهان
۲٬۵۱۶
نگهدار ایران و شاه مهان
۲٬۵۱۷
چو رستم بفر جهاندار شاه
۲٬۵۱۸
نگه کرد کآمد پذیره براه
۲٬۵۱۹
پیاده شد و برد پیشش نماز
۲٬۵۲۰
غمی گشته از رنج و راه دراز
۲٬۵۲۱
جهاندار خسرو گرفتش ببر
۲٬۵۲۲
که ای دست مردی و جان هنر
۲٬۵۲۳
تهمتن سبک دست بیژن گرفت
۲٬۵۲۴
چنانکش ز شاه و پدر بپذرفت
۲٬۵۲۵
بیاورد و بسپرد و بر پای خاست
۲٬۵۲۶
چنان پشت خمیده را کرد راست
۲٬۵۲۷
ازان پس اسیران توران هزار
۲٬۵۲۸
بیاورد بسته بر شهریار
۲٬۵۲۹
برو آفرین کرد خسرو بمهر
۲٬۵۳۰
که جاوید بادا بکامت سپهر
۲٬۵۳۱
خنک زال کش بگذرد روزگار
۲٬۵۳۲
بماند بگیتی ترا یادگار
۲٬۵۳۳
خجسته بر و بوم زابل که شیر
۲٬۵۳۴
همی پروراند گوان و دلیر
۲٬۵۳۵
خنک شهر ایران و فرخ گوان
۲٬۵۳۶
که دارند چون تو یکی پهلوان
۲٬۵۳۷
وزین هر سه برتر سر و بخت من
۲٬۵۳۸
که چون تو پرستد همی تخت من
۲٬۵۳۹
به خورشید ماند همی کار تو
۲٬۵۴۰
بگیتی پراگنده کردار تو
۲٬۵۴۱
بگیو آنگهی گفت شاه جهان
۲٬۵۴۲
که نیکست با کردگارت نهان
۲٬۵۴۳
که بر دست رستم جهان‌آفرین
۲٬۵۴۴
بتو داد پیروز پور گزین
۲٬۵۴۵
گرفت آفرین گیو بر شهریار
۲٬۵۴۶
که شادان بدی تا بود روزگار
۲٬۵۴۷
سر رستمت جاودان سبز باد
۲٬۵۴۸
دل زال فرخ بدو باد شاد
۲٬۵۴۹
بفرمود خسرو که بنهید خوان
۲٬۵۵۰
بزرگان برترمنش را بخوان
۲٬۵۵۱
چو از خوان سالار برخاستند
۲٬۵۵۲
نشستنگه می بیاراستند
۲٬۵۵۳
فروزندهٔ مجلس و میگسار
۲٬۵۵۴
نوازندهٔ چنگ با پیشکار
۲٬۵۵۵
همه بر سران افسران گران
۲٬۵۵۶
بزر اندرون پیکر از گوهران
۲٬۵۵۷
همه رخ چو دیبای رومی برنگ
۲٬۵۵۸
خروشان ز چنگ و پریزاده چنگ
۲٬۵۵۹
طبقهای سیمین پر از مشک ناب
۲٬۵۶۰
بپیش اندرون آبگیری گلاب
۲٬۵۶۱
همی تافت ازفر شاهنشهی
۲٬۵۶۲
چو ماه دو هفته ز سرو سهی
۲٬۵۶۳
همه پهلوانان خسروپرست
۲٬۵۶۴
برفتند زایوان سالار مست
۲٬۵۶۵
بشبگیر چون رستم آمد بدر
۲٬۵۶۶
گشاده‌دل و تنگ بسته کمر
۲٬۵۶۷
بدستوری بازگشتن بجای
۲٬۵۶۸
همی زد هشیوار با شاه رای
۲٬۵۶۹
یکی دست جامه بفرمود شاه
۲٬۵۷۰
گهر بافته با قبا و کلاه
۲٬۵۷۱
یکی جام پر گوهر شاهوار
۲٬۵۷۲
صد اسب و صد اشتر بزین و ببار
۲٬۵۷۳
دو پنجه پری‌روی بسته کمر
۲٬۵۷۴
دو پنجه پرستار با طوق زر
۲٬۵۷۵
همه پیش شاه جهان کدخدای
۲٬۵۷۶
بیاورد و کردند یک سر بپای
۲٬۵۷۷
همه رستم زابلی را سپرد
۲٬۵۷۸
زمین را ببوسید و برخاست گرد
۲٬۵۷۹
بسربر نهاد آن کلاه کیان
۲٬۵۸۰
ببست آن کیانی کمر برمیان
۲٬۵۸۱
ابر شاه کرد آفرین و برفت
۲٬۵۸۲
ره سیستان را بسیچید تفت
۲٬۵۸۳
بزرگان که بودند با او بهم
۲٬۵۸۴
برزم و ببزم و بشادی و غم
۲٬۵۸۵
براندازه‌شان یک بیک هدیه داد
۲٬۵۸۶
از ایوان خسرو برفتند شاد
۲٬۵۸۷
چو از کار کردن بپردخت شاه
۲٬۵۸۸
برام بنشست بر پیشگاه
۲٬۵۸۹
بفرمود تا بیژن آمدش پیش
۲٬۵۹۰
سخن گفت زان رنج و تیمار خویش
۲٬۵۹۱
ازان تنگ زندان و رنج زوار
۲٬۵۹۲
فراوان سخن گفت با شهریار
۲٬۵۹۳
وزان گردش روزگاران بد
۲٬۵۹۴
همه داستان پیش خسرو بزد
۲٬۵۹۵
بپیچید و بخشایش آورد سخت
۲٬۵۹۶
ز درد و غم دخت گم بوده بخت
۲٬۵۹۷
بفرمود صد جامه دیبای روم
۲٬۵۹۸
همه پیکرش گوهر و زر و بوم
۲٬۵۹۹
یکی تاج و ده بدره دینار نیز
۲٬۶۰۰
پرستنده و فرش و هرگونه چیز
۲٬۶۰۱
به بیژن بفرمود کاین خواسته
۲٬۶۰۲
ببر سوی ترک روان‌کاسته
۲٬۶۰۳
برنجش مفرسا و سردش مگوی
۲٬۶۰۴
نگر تا چه آوردی او را بروی
۲٬۶۰۵
تو با او جهان را بشادی گذار
۲٬۶۰۶
نگه کن بدین گردش روزگار
۲٬۶۰۷
یکی را برآرد بچرخ بلند
۲٬۶۰۸
ز تیمار و دردش کند بی‌گزند
۲٬۶۰۹
وزانجاش گردان برد سوی خاک
۲٬۶۱۰
همه جای بیمست و تیمار و باک
۲٬۶۱۱
هم آن را که پرورده باشد بناز
۲٬۶۱۲
بیفگند خیره بچاه نیاز
۲٬۶۱۳
یکی را ز چاه آورد سوی گاه
۲٬۶۱۴
نهد بر سرش بر ز گوهر کلاه
۲٬۶۱۵
جهان را ز کردار بد شرم نیست
۲٬۶۱۶
کسی را برش آب و آزرم نیست
۲٬۶۱۷
همیشه بهر نیک و بد دسترس
۲٬۶۱۸
ولیکن نجوید خود آزرم کس
۲٬۶۱۹
چنینست کار سرای سپنج
۲٬۶۲۰
گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج
۲٬۶۲۱
ز بهر درم تا نباشی بدرد
۲٬۶۲۲
بی‌آزار بهتر دل رادمرد
۲٬۶۲۳
بدین کار بیژن سخن ساختم
۲٬۶۲۴
بپیران و گودرز پرداختم

دانش و پژوهش این شعر

نیازمند بازبینی
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۵ نیازمند تصمیم۵ موجودیت مرتبط

پیش‌نویس‌ها و پیشنهادها

هنوز واقعیت تأییدشده نیستند
پیشنهادیبه‌کارگیری نماد

گل و بلبل

به‌کارگیری نماد ← گل و بلبل

Matched curated alias: گل; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیبه‌کارگیری نماد

شمع و پروانه

به‌کارگیری نماد ← شمع و پروانه

Matched curated alias: شمع; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیبه‌کارگیری نماد

می و جام

به‌کارگیری نماد ← می و جام

Matched curated alias: می; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیبازنمایی کهن‌الگو

معشوق آرمانی

بازنمایی کهن‌الگو ← معشوق آرمانی

Matched curated alias: یار; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیشامل شخصیت

معشوق

شامل شخصیت ← معشوق

Matched curated alias: یار; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira