غزل شمارهٔ ۱۱۰
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
عجب عجب که ترا یاد دوستان آمد
۲
درآ درآ که ز تو کار ما به جان آمد
۳
مبر مبر خور و خوابم ز داغ هجران بیش
۴
مکن مکن که غمت سود و دل زیان آمد
۵
چه میکنی به چه مشغولی و چه میطلبی
۶
چه گفتمت چه شنیدی چه در گمان آمد
۷
مزن مزن پس از این در دل آتشم که ز تو
۸
بیا بیا که بدین خسته دل غمان آمد
۹
چنان که بود گمان رهی به بدعهدی
۱۰
به عاقبت همه عهد تو همچنان آمد
۱۱
کرانه کردی از من تو خود ندانستی
۱۲
که دل ز عشق تو یکباره در میان آمد
۱۳
مکن تکبر و بهر خدای راست بگوی
۱۴
که تا حدیث منت هیچ بر زبان آمد