غزل شمارهٔ ۴۸۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
برو ای خواجه و شه را بگدا باز گذار
۲
مهربانی کن و مه را بسها باز گذار
۳
تو که یک ذره نداری خبر از آتش مهر
۴
ذره بی سر و پا را بهوا باز گذار
۵
چند چون مرغ کنی سوی گلستان پرواز
۶
راه آمد شد بستان بصبا باز گذار
۷
من چو بی یار سر از پای نمیدانم باز
۸
آن صنم را بمن بی سر و پا باز گذار
۹
ای مقیم در خلوتگه سلطان آخر
۱۰
منزل خویشتن امشب بگدا باز گذار
۱۱
از گل و بلبل اگر برگ و نوا میطلبی
۱۲
همچو نی درگذر از برگ و نوا باز گذار
۱۳
ز پی نافه چین گر بختا خواهی رفت
۱۴
چین گیسوی بتان گیر و خطا باز گذار
۱۵
عاشقانرا به جز از درد نباشد درمان
۱۶
دردی درد بدست آر و دوا باز گذار
۱۷
گرت از ابر گهربار حیا میباشد
۱۸
خون ببار از مژهٔ چشم و حیا باز گذار
۱۹
هر که از مروه صفا میطلبد گو به صبوح
۲۰
بادهٔ صاف طلب دار و صفا باز گذار
۲۱
چون دم از بحر زنم دیدهٔ خواجو گوید
۲۲
که ازین پس سخن بحر بما باز گذار
