صائب تبریزی · دیوان اشعار

غزل شمارهٔ ۷

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
دانسته‌ام غرور خریدار خویش را
۲
خود همچو زلف می‌شکنم کار خویش را
۳
هر گوهری که راحت بی‌قیمتی شناخت
۴
شد آب سرد، گرمی بازار خویش را
۵
در زیر بار منت پرتو نمی‌رویم
۶
دانسته‌ایم قدر شب تار خویش را
۷
زندان بود به مردم بیدار، مهد خاک
۸
در خواب کن دو دیدهٔ بیدار خویش را
۹
هر دم چو تاک بار درختی نمی‌شویم
۱۰
چو سرو بسته‌ایم به دل بار خویش را
۱۱
از بینش بلند، به پستی رهانده‌ایم
۱۲
صائب ز سیل حادثه دیوار خویش را

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.