غزل شمارهٔ ۸۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
میکند یادش دل بیتاب و از خود میرود
۲
میبرد نام شراب ناب و از خود میرود
۳
هر که چون شبنم درین گلزار چشمی باز کرد
۴
میشود از آتش گل آب و از خود میرود
۵
از محیط آفرینش هر که سر زد چون حباب
۶
میزند یک دور چون گرداب و از خود میرود
۷
پای در گل ماندگان را قوت رفتار نیست
۸
یاد دریا میکند سیلاب و از خود میرود
۹
زاهد خشک از هوای جلوهٔ مستانهاش
۱۰
میکشد خمیازه چون محراب و از خود میرود
۱۱
وصل نتواند عنان رفتن دل را گرفت
۱۲
موج میغلتد به روی آب و از خود میرود
۱۳
نیست این پروانه را سامان شمع افروختن
۱۴
میکند نظارهٔ مهتاب و از خود میرود
۱۵
دست و پایی میزند هر کس درین دریا چو موج
۱۶
بر امید گوهر نایاب و از خود میرود
۱۷
بیشرابی نیست صائب را حجاب از بیخودی
۱۸
جای صهبا میکشد خوناب و از خود میرود