غزل شمارهٔ ۱۱۶
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
میکنم دل خرج، تا سیمین بری پیدا کنم
۲
میدهم جان، تا ز جان شیرینتری پیدا کنم
۳
هیچ کم از شیخ صنعان نیست درد دین من
۴
به که ننشینم ز پا تا کافری پیدا کنم
۵
تا ز قتل من نپردازد به قتل دیگری
۶
هر نفس چون شمع میخواهم سری پیدا کنم
۷
رشتهٔ عمرم ز پیچ و تاب میگردد گره
۸
تا ز کار درهم عالم، سری پیدا کنم
۹
از بصیرت نیست آسودن درین ظلمت سرا
۱۰
دست بر دیوار مالم تا دری پیدا کنم
۱۱
این قفس را آنقدر مشکن به هم ای سنگدل
۱۲
تا من بیدست و پا بال و پری پیدا کنم
۱۳
میگرفتم تنگ اگر در غنچگی بر خویشتن
۱۴
میتوانستم چو گل مشت زری پیدا کنم