غزل شمارهٔ ۱۱۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دلم ز پاس نفس تار میشود، چه کنم
۲
وگر نفس کشم افگار میشود، چه کنم
۳
اگر ز دل نکشم یک دم آه آتشبار
۴
جهان به دیدهٔ من تار میشود، چه کنم
۵
چو ابر، منع من از گریه دور از انصاف است
۶
دلم ز گریه سبکبار میشود، چه کنم
۷
ز حرف حق لب ازان بستهام، که چون منصور
۸
حدیث راست مرا دار میشود، چه کنم
۹
نخوانده بوی گل آید اگر به خلوت من
۱۰
ز نازکی به دلم بار میشود، چه کنم
۱۱
توان به دست و دل از روی یار گل چیدن
۱۲
مرا که دست و دل از کار میشود، چه کنم
۱۳
گرفتم این که حیا رخصت تماشا داد
۱۴
نگاه پردهٔ دیدار میشود، چه کنم
۱۵
نفس درازی من نیست صائب از غفلت
۱۶
دلم گشوده ز گفتار میشود، چه کنم