غزل شمارهٔ ۱۵۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ساقی دمید صبح، علاج خمار کن
۲
خورشید را ز پردهٔ شب آشکار کن
۳
رنگ شکسته میشکند شیشه در جگر
۴
از می خزان چهرهٔ ما را بهار کن
۵
فیض صبوح پا به رکاب است، زینهار
۶
این سیل را به رطل گران پایدار کن
۷
شرم از حضور مردهدلان جهان مدار
۸
این قوم را تصور سنگ مزار کن
۹
درد پیالهای به گریبان خاک ریز
۱۰
سنگ و سفال را چو عقیق آبدار کن
۱۱
خود را شکفتهدار به هر حالتی که هست
۱۲
خونی که میخوری به دل روزگار کن
۱۳
شبنم زیان نکرد ز سودای آفتاب
۱۴
در پای یار گوهر جان را نثار کن
۱۵
تا کی توان به مصلحت عقل کار کرد؟
۱۶
یک چند هم به مصلحت عشق کار کن