زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
محتشم کاشانی · دیوان اشعار

غزل شمارهٔ ۴۳۹

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
از سر کوی تو با صدگونه سودا می‌روم
۲
داغ بر جان بار بر دل خار در پا می‌روم
۳
آن چه با جان من بدروز می‌کردی مدام
۴
کی کنی امروز اگر دانی که فردا میروم
۵
مژدهٔ تخفیف وحشت ده سگان خویش را
۶
کز درت با یک جهان فریاد و غوغا می‌روم
۷
می‌روم زین شهر و اهل شهر یک یک می‌کنند
۸
زاری بر من که پنداری ز دنیا می‌روم
۹
دشت تفتان‌تر ز صحرای قیامت می‌شود
۱۰
با تف دل چون من مجنون به صحرا می‌روم
۱۱
در لباس منع رفتن بس کن ای جادوزبان
۱۲
این تقاضاها که من خود بی‌تقاضا می‌روم
۱۳
محتشم از بس پشیمانی به آن سرو روان
۱۴
حرف رفتن سر به سر می‌گویم اما می‌روم

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.