غزل شمارهٔ ۹۵
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت
۲
خرابم میکند هر دم فریب چشم جادویت
۳
پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن
۴
که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت
۵
سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم
۶
که جان را نسخهای باشد ز لوح خال هندویت
۷
تو گر خواهی که جاویدان جهان یک سر بیارایی
۸
صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت
۹
و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی
۱۰
برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت
۱۱
من و باد صبا مسکین دو سرگردان بیحاصل
۱۲
من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت
۱۳
زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی
۱۴
نیاید هیچ در چشمش به جز خاک سر کویت