زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
محتشم کاشانی · دیوان اشعار

غزل شمارهٔ ۵۷۷

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
از باده عیشم بود مستانه به کف جامی
۲
زد ساغر من بر سنگ دیوانه می‌آشامی
۳
ای هم دم از افسانه یک لحظه به خوابش کن
۴
شاید که جهان گیرد یک مرتبه آرامی
۵
با این همه زهدای بت در عشق تو نزدیکست
۶
کز مستی و بدنامی بر خویش نهم نامی
۷
گر کار تو در پرهیز پر پیش نمی‌آید
۸
در وادی رسوائی من پیش نهم گامی
۹
ای بسته زبان از خشم خود گو که نمی‌باید
۱۰
با این همه تلخی‌ها شیریی دشنامی
۱۱
آن کرد گرفتارم کز زلف بتان افکند
۱۲
در راه بنی آدم گیرنده ترین دامی
۱۳
با این همه چالاکی ای پیک صبا تا چند
۱۴
جانی به لب آوردن ز آوردن پیغامی
۱۵
هنگامه به آن کو برای دیو جنون شاید
۱۶
کان شوخ تماشا دوست سر برکند از بامی
۱۷
فردا چه شود یارب کان شوخ به بزم آمد
۱۸
دیروز به ایمائی امروز به ابرامی
۱۹
ای سرو چمن مفروش پر ناز که می‌باید
۲۰
رعنائی بالا را زیبائی اندامی
۲۱
در بزم تو این بد نام جان داد و نداد ایام
۲۲
از دست تواش جامی وز لعل تواش کامی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.