غزل شمارهٔ ۵۹۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
من و ملکی و خریداری مژگان سیهی
۲
که فروشند در آن ملک به صدجان گنهی
۳
شهسواری که به جولانگه حسنت امروز
۴
انقلاب از نگهی میفکند در سپهی
۵
حسن از بوالعجبی هربت نازک دل را
۶
داده است از دل پر زلزله آرام گهی
۷
گشته مقبول کس طاعت این خاک نشین
۸
که به کاهی نخرد سجده زرین کلهی
۹
کلبهٔ دل ز گدائی بستانند این قوم
۱۰
نستانند بلی کشوری از پادشهی
۱۱
هست عفوی که به امید وی از دیدهٔ عذر
۱۲
نقطهٔ قطره اشگی که نشوید گنهی
۱۳
حسن و عشقند دو ساحر که به یک چشم زدن
۱۴
میگشایند میان دو دل از دیده رهی
۱۵
مدت وصل حیاتیست ولی حیف که نیست
۱۶
راست برقامت او خلعت سالی و مهی
۱۷
محتشم اول عشق است چنین گرم مجوش
۱۸
صبر پیشآور و پیدا کن ازین بیش تهی
