Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عبید زاکانی · دیوان اشعار

غزل شمارهٔ ۷۷

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
گوئی آن یار که هر دو ز غمش خسته‌تریم
۲
با خبر نیست که مادر غم او بی‌خبریم
۳
از خیال سر زلفش سر ما پرسود است
۴
این خیالست که ما از سر او درگذریم
۵
با قد و زلف درازش نظری می‌بازیم
۶
تا نگویند که ما مردم کوته نظریم
۷
دل فکنده است در این آتش سودا ما را
۸
وه که از دست دل خویش چه خونین جگریم
۹
عشق رنجیست که تدبیر نمیدانیمش
۱۰
وصل گنجیست که ما ره به سرش می‌نبریم
۱۱
جان ما وعدهٔ وصلست نه این روح مجاز
۱۲
تو مپندار که ما زنده بدین مختصریم
۱۳
آه و فریاد که از دست بشد کار عبید
۱۴
یار آن نیست که گوید غم کارش بخوریم

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.