امیرخسرو دهلوی · دیوان اشعار

قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - اشعار حاوی و قایع تاریخی از قران السعدین (حاوی مجمل کتاب ) مجموع عنوان‌های فصول مثنوی و قران السعدین که ضمنا فهرست مندرجات کتاب میباشد نیز بذات خود یک قصیدهٔ مستقل میشود و آنرا در اینجا میریم :

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
شکر گویم که به توفیق خداوند جهان
۲
بر سر نامه ز توحید نوشتم عنوان
۳
نام این نامهٔ والاست «قران السعدین»
۴
کز بلندیش به سعدین سپهر ست قران
۵
در تضرع به در حق که گنهکاران را
۶
داد باران گنه شوی ز عین غفران
۷
نعت سلطان رسل ، آنکه مسیحا به درش
۸
پرده داری ست نشسته ز پس شاد روان
۹
و صف معراج پیمبر که به شب روشن شد
۱۰
سراسری ش ز زلف سیه مشک فشان
۱۱
مدحت شاه که نامش به فلک رفته چنانک
۱۲
نقش آن داغ شده خنگ فلک را بر ران
۱۳
در خطاب شه عالم چو به سلک خدمتش
۱۴
آیم و این گهر چند فشانم ز زبان
۱۵
صفت حضرت دهلی که سواد اعظم
۱۶
هست منشور وی از حرسهالله نشان
۱۷
صفت مسجد جامع که چنان ست درو
۱۸
شجرهٔ طیبه هر سوی چو طوبی بجنان
۱۹
صفت شکل مناره که ز رفعت سنگش
۲۰
از پی خنجر خورشید شده سنگ فشان
۲۱
صفت حوض که در قالب سنگین گوئی
۲۲
ریخته دست ملک زآب خضر صورت جان
۲۳
صفت فصل دی و سردی مهر شه شرق
۲۴
وامدن تیغ کشیده ز پی ضبط جهان
۲۵
صفت آتش و آن گرم رویهاش به دی
۲۶
که شب و روز بود شمع دل و میوهٔ جان
۲۷
جنبش شاه ز دهلی ز پی کین پدر
۲۸
گشتن آغاز غبار و شدن مهر نهان
۲۹
صفت قصر نو و «شهر نو» اندر لب آب
۳۰
که بود عرصهٔ رفرف چو رف آن ایوان
۳۱
صفت فصل خزان و بمغل عزم سپاه
۳۲
هم بر آن‌سان که به تاراج چمن باد خزان
۳۳
صفت فصل بهاران که چنان گردد باغ
۳۴
که بدو نرگس نادیده بماند حیران
۳۵
صفت موسم نوروز و طرب کردن شاه
۳۶
بزم دریا و کف دست چو ابر نیسان
۳۷
صفت چتر سیاه که از پی چشم خورشید
۳۸
آن سیاهی که تو در خود طلبی هست همان
۳۹
صفت چتر سپید از پس آن چتر سیاه
۴۰
چون شب قدر و سپیده دم عید از پس آن
۴۱
صفت چتر که سبزست ز سرسبزی شاه
۴۲
برگ نیلوفری اندر سر دریای روان
۴۳
صفت چتر که گل گز شده از گل گز او
۴۴
بر سرشاه ز گل سایه کند تابستان
۴۵
وصف در باش که نزدیک شد از هیبت شاه
۴۶
گنگ ماندست زحیرت نکند کار زبان
۴۷
صفت تیغ که با خصم نیامش گوید
۴۸
که زبهر تو فرو چند برم آب دهان
۴۹
صفت چرخ کمائی که به بازوی شه است
۵۰
نیم چرخ ست که او نام نهاده ست کمان
۵۱
صفت تیر که بارانش به غایت سخت ست
۵۲
سخت بارانی در تیرمه و درنیسان
۵۳
صفت رایت لعل و سیه‌اندر سر شاه
۵۴
گشته خورشید میان شفق و شام نهان
۵۵
عزم سلطان به سوی هند به پایان بهار
۵۶
راندن از شهر چو انبوهی گل از بستان
۵۷
ذکر باز آمدن قلب شه از قتل مغل
۵۸
همچو گرگان ز رمه یا علمی از برخان
۵۹
نامزد گشتن لشکر بیزک سوی «او د ه»
۶۰
صد سرافراز و ملک «باربک» اندر سرشان
۶۱
صفت موسم گرما و بره رفتن شاه
۶۲
ابر بالای سرو باد به دنبال دوان
۶۳
صفت خربزه کر پردلی آنجا که بود
۶۴
تیغ و طشتیش مهیا بسرآید غلطان
۶۵
ذکر پیغام پدر سوی جگر گوشه خویش
۶۶
سوی یاقوت روان گشتن خونابهٔ کان
۶۷
گفتن شاه جهان، پاسخ پیغام پدر
۶۸
قصه یوسف گم گشته به پیر کنعنان
۶۹
باز پیغام پدر بر پسر خود که برزم
۷۰
پیل خویش از می خون مست کند در میدان
۷۱
باز پاسخ ز پسر سوی پدر کاسپ مرا
۷۲
پیل بندست دو الی که بپیچد به عنان
۷۳
باز پیغام پدرجانب فرزند عزیز
۷۴
ماجرای که زخون بود دلش را به میان
۷۵
باز از شاه جهان پاسخ پیغام پدر
۷۶
شربت آب حیات از پی‌سوز هجران
۷۷
از پدر آمدن شاه جهان کیکاووس
۷۸
بر برادر ، چو گل نو ببر سرو روان
۷۹
رفتن شا کیومرث و به تو زک عارض
۸۰
برشه شرق بی‌کجا عرض این جوهر آن
۸۱
اتصال مو و خورشید و قران سعدین
۸۲
چرخ گر دانست بگرد سرایشان گردان
۸۳
صفت کشتی و در یابسیان کشتی
۸۴
موج دریای که رفته زکران تا به کران
۸۵
ذکر در اسپ فرستادن سلطان به پدر
۸۶
هم بران گونه که در باغ وزد باد وزان
۸۷
وصف اسپان که ز سرعت به خروج و به دخول
۸۸
نتوان خارج شان گفت نه داخل چون جان
۸۹
صفت آن شب با قدر که تا مطلع فجر
۹۰
نزد آن روح ملک برد سلام یزدان
۹۱
صفت شمع که چون بر سرش آید مقراض
۹۲
در زمان چاک زند پردهٔ ظلمت زمیان
۹۳
صفت نور چراغی که اگر پرتو او
۹۴
نبود دردل شب کور بود پیر و جوان
۹۵
صفت سیر بر وج و روشن منزلها
۹۶
که همه کار گزار فلک‌اند، از دوران
۹۷
صفت اختر و آن طالع وو قت مسعود
۹۸
که گرفتند دو مسعود به یک برج قران
۹۹
صفت باده که بینی چو خط بغدادش
۱۰۰
بی سوادیش بخوان نسخهٔ آب حیوان
۱۰۱
وصف قرا به که بهر حرم دختر رز
۱۰۲
شیشه خانه است ببالای سرش روشندان
۱۰۳
سخن از وصف صراحی که گر آن نازک را
۱۰۴
درگلو دست زنی ، خونش براید ز دهان
۱۰۵
سخن از وصف پیاله که ز بس جنبش خون
۱۰۶
خون قرا به سوی اوست همه وقت گشان
۱۰۷
صفت ساقی رعنا که کندمستان را
۱۰۸
به یک آمد شد خود، بی هش ومست و غلطان
۱۰۹
صفت چنگ کی بی موست تن یکسانش
۱۱۰
موی ساق دگرش تا به زمین آویزان
۱۱۱
صفت کاس رباب و بسرش کفچهٔ دست
۱۱۲
که دران کاسهٔ خالی ست نعم چند الوان
۱۱۳
صفت نای که هر لحظه زدم دادن او
۱۱۴
کلهٔ مطرب بر باد شور چون انبان
۱۱۵
صفت دف که در و دست کسان کوبد پای
۱۱۶
صحن کژ داشته و کوبش پابین بچه سان
۱۱۷
صفت پرده و آن پرده نشینان شگرف
۱۱۸
که بهر دست نمایند هزاران دستان
۱۱۹
صفت مائده خاص که از خوان بهشت
۱۲۰
چاشنی داد بهر کام و زبان لذت آن
۱۲۱
صفت بیرهٔ تنبول که نزد همه خلق
۱۲۲
به ازان نیست نباتی به همه هندوستان
۱۲۳
صفت نغمه گری‌های زنان مطرب
۱۲۴
که بسی لحن کند زهره چو گیرند الحان
۱۲۵
صفت تاج مکلل که پسر یافت زشاه
۱۲۶
آن پسر کز سرکس تاج ستد از خاقان
۱۲۷
صفت تخت که همچون فلک ثابته بود
۱۲۸
واز شه شرق به خورشید شرف داد مکان
۱۲۹
صفت پیل که شه داد به فرزند عزیز
۱۳۰
که شد از جنبش او کوه چو دریا لرزان
۱۳۱
صفت صبح و کلاه سیاه و چتر سپید
۱۳۲
رفتن شه به پدر روز و شب نور افشان
۱۳۳
صفت چشمهٔ خورشید به دریای سپهر
۱۳۴
که کند پرتو او ماه سما را تابان
۱۳۵
شب دیگر ز پی عیش ملاقات دو شاه
۱۳۶
وز پدر دادن پند و ز پسر گوش بران
۱۳۷
در وداع دو گرامی که پدر را در اشک
۱۳۸
مردم دیده همی‌رفت زچشم گریان
۱۳۹
صفت موسم باران و بره رفتن شاه
۱۴۰
جانب شهر شدن از لب «گهگهر» بکران
۱۴۱
سخن از وصف قلم، آنکه بلوح محفوظ
۱۴۲
هست اول صفتش «ما خلق‌الله » بخوان
۱۴۳
صفت محبره کا و گر چه سیاه دارد دل
۱۴۴
آن سیاهی دلش مایهٔ علم است و بیان
۱۴۵
صفت کاغذ سیمین که پی دود قلم
۱۴۶
سیم سوزی شود و نقش برارد بریان
۱۴۷
ذکر باز آمدن شاه بدو لتگهٔ شهر
۱۴۸
همچو بر جیس به قوس و قمر اندر سرطان
۱۴۹
سخن از ختم کتاب و بخطا خواهش عذر
۱۵۰
که بجویند خطارا بدرستی برهان
۱۵۱
صفت خاتمه و قطع تعلق کردن
۱۵۲
از پی اخترهٔ صحبت ارباب جهان
۱۵۳
شد سخن ختم قبولی که خدایش داده ست
۱۵۴
تا ابد باقی او باد مبادش پایان

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.