شمارهٔ ۸۳ - صفت شب سیاه هجران، که خضرخان را در کوشک جهان نمای جهان غم نمود، و دولرانی در قصر لعل غرق خوناب بود، و افروخته شدن شمع مراد آن دو محترق هم از آتش دل ایشان، و روشنائی در کار ایشان پدید گشتن
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
شبی چون سینهٔ عشاق پر دود
۲
ز تاریکی چو جانهای غم اندود
۳
فلک دودی ز دوزخ وام کرده
۴
سرشته زاب غم شب نام کرده
۵
اگر چه رهبر خلقند انجم
۶
در آن ظلمات هائل کرده ره گم
۷
سیاهی بس که بسته ذیل جاوید
۸
گریزان شب پرک هم سوی خورشید
۹
رسیده ابری از دریای اندوه
۱۰
شده پیش دل درماندگان کوه
۱۱
شده چون پر زاغ این نیلگون باغ
۱۲
شبیخون برده هر سو بوم بر زاغ
۱۳
همان ابر سیه در گرد آفاق
۱۴
چکان همچون سواد چشم عشاق
۱۵
شبی زینسان به غمناکی سیه پوش
۱۶
دول رانی به خاک افتاده بیهوش
۱۷
فرو مانده به سودا مبتلائی
۱۸
چو موری در دهان اژدهائی
۱۹
پرستاران به گردش خفته جمعی
۲۰
وی اندر سوختن تنها چو شمعی
۲۱
رخ از خونابهٔ دل ریش میکرد
۲۲
ز بخت خود گله با خویش میکرد
۲۳
نه در دل صبر کارد تاب دوری
۲۴
نه در تن دل که سازد با صبوری
۲۵
گه از بیجاده مروارید میرفت
۲۶
گه از لولوی تر یاقوت میسفت
۲۷
گهی سقف از خدنگ ناله میدخت
۲۸
گهی مفنع ز آه سینه میسوخت
۲۹
گهی بر چهره میکرد از مژه خوی
۳۰
به جای غازه خون میراند بر روی
۳۱
چو شد نالیدنش ز اندازه بیرون
۳۲
ز کنج حجره جست آوازه بیرون
۳۳
ز نالشهای آن مرغ گرفتار
۳۴
ز عین خواب نرگس گشت بیدار
۳۵
صبوری پیشه کن تیمار بگزار
۳۶
به تقدیر خدا این کار بگذار
۳۷
پریوش زین نصیحت زار بگریست
۳۸
به پاسخ گفت چون بسیرا بگریست
۳۹
که من بسیار میخواهم درین درد
۴۰
که یابد صبر جان درد پرورد
۴۱
ولی در سینهام هجر آتش افروز
۴۲
صبوری چون توان کردن درین سوز
۴۳
چو شادی نیست بهر من به عالم
۴۴
مرا بگزار هم در خوردن غم
۴۵
صنم در تیره شب زینگونه نالان
۴۶
پرستاران به حسرت دست مالان
۴۷
به عرض آورد با صد جان گدازی
۴۸
نیاز خود به ملک بی نیازی
۴۹
به دامان شفیعان در زده چنگ
۵۰
همی گفت ای انیس هر دل تنگ
۵۱
به روز تیرهٔ دلهای سوزان
۵۲
به شبهای سیاه تیره روزان
۵۳
به جان بیگناه خردسالان
۵۴
به شام بی چراغ تنگ حالان
۵۵
به محبوسی که عمرش رفت در بند
۵۶
به غمناکی که با غم گشت خرسند
۵۷
به بیماری که بیکس مرد و بدحال
۵۸
بدان موری که در ره گشت پامال
۵۹
بدان بیرانهای محنت آباد
۶۰
بدان دلها که از محنت شود شاد
۶۱
به محتاجی که زد در نیستی چنگ
۶۲
به درویشی که از هستی کند ننگ
۶۳
بنان خشک پیش بی نوائی
۶۴
به دلق ژنده بر پشت گدائی
۶۵
که رحمت کن برین جان گرفتار
۶۶
ز زاری وارهان این سینهٔ زار
۶۷
درین نومیدیم امید نو کن
۶۸
امیدم را به کام دل گرو کن
۶۹
خلاصم ده ز شبهای جدایی
۷۰
ببخش از صبح بختم روشنایی
۷۱
کلیدی بخشم از سر رشته راز
۷۲
که درهای مرا دم را کند باز
۷۳
چو لختی کرد زینسان دردمندی
۷۴
دعا را داد با یارب بلندی
۷۵
به گریه خواست تا بربایدش آب
۷۶
که در گریه ربودش ناگهان خواب
۷۷
خضر را دید کاوردش نهانی
۷۸
یکی ساغر پر آب زندگانی
۷۹
بگفت ای کز خضر خان دشنه خوردی
۸۰
بنوش آب خضر تا زنده گردی
۸۱
نویدت میدهم زین آب دلکش
۸۲
که خوش با خضر خان آبی خوری خوش
۸۳
بت بیدار دل ز آن خواب مقصود
۸۴
چو بخت خویشتن بیدار شد زود
۸۵
بجست از خوابگهٔ بی صبر و آرام
۸۶
چو مرده کاب حیوان یابد از جام
۸۷
پرستاران محرم را طلب کرد
۸۸
بگفت این خواب و دلها پر طرب کرد
۸۹
دلش را تازه گشت امیدواری
۹۰
زمانی باز رست از بیقراری
۹۱
از آن پس زان نمایش یاد میداشت
۹۲
بدان امید دل را شاد میداشت
۹۳
در آن شب کان صنم را حالت این بود
۹۴
خضرخان نیز همچون او غمین بود
۹۵
در آن بود از دل صبر و آرام
۹۶
که ایوان بشکند یا بر درد بام
۹۷
چو درمانده شود مرد از دل تنگ
۹۸
ز دلتنگی کند با بام و در جنگ
۹۹
عجب داغیست داغ عشقبازی
۱۰۰
که باشد سوزش جان دلنوازی
۱۰۱
گرفتاری که رنج عاشقی برد
۱۰۲
هم از دل زنده گشت و هم ز دل مرد
۱۰۳
نهاد از سر غرور پادشاهی
۱۰۴
در آمد چون گدایان در گدائی
۱۰۵
که ای دانندهٔ راز درونم
۱۰۶
درین حسرت، تو میدانی که چونم؟
۱۰۷
به سر عارفان حضرت پاک
۱۰۸
به درد عاشقان در سینهٔ چاک
۱۰۹
به خوناب دو چشم مستمندان
۱۱۰
بتا پاک درون دردمندان
۱۱۱
به پرهیز جوانان در جوانی
۱۱۲
به عیش کودکان در پاک جانی
۱۱۳
به جانهای که هست از سوزشان ذوق
۱۱۴
به دلهائی که خاکستر شد از شوق
۱۱۵
بدان عاشق که مرد از وصل محروم
۱۱۶
به مشتاقی که هجرش گشت مظلوم
۱۱۷
به فرهادی که زیر کوه غم مرد
۱۱۸
به مجنونی که با خود کوه غم برد
۱۱۹
بدان حالی که سامانش نباشد
۱۲۰
بدان دردی که درمانش نباشد
۱۲۱
که بخشایش کنی بر مستمندی
۱۲۲
ز دردی وا رهانی دردمندی
۱۲۳
ز حد بگذشت شبهای جدائی
۱۲۴
چراغم را تو بخشی روشنائی
۱۲۵
اگر کامم ته دریاست نایاب
۱۲۶
به کام من رسان چون شربت آب
۱۲۷
به کام دل رسان دل دادهای را
۱۲۸
برآور کار کار افتادهای را
۱۲۹
دل غمناک شه بود اندرین راز
۱۳۰
که ناگه هاتفی در دادش آواز
۱۳۱
که خوش باش ای ز هجر آزار دیده
۱۳۲
خرابیهای دل بسیار دیده
۱۳۳
بشارت میرسانم ز آسمانت
۱۳۴
که گشت ایمن ز هر اندیشه جانت
۱۳۵
چو بشنید این بشارت عاشق مست
۱۳۶
هم از پا اوفتاد و هم شد از دست
۱۳۷
بماند افتاده چون گنجشک بی بال
۱۳۸
چه از شادی، چه از حیرت، چه از حال