شمارهٔ ۸۴ - رسیدن خضر خان بادلدانی، و با او چون بخت خویش با دولت جفت گشتن
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو خوش باشد که یابد تشنه دیر
۲
به گرمای بیابان شربتی سیر
۳
حلاوت گیرد از شیرینیش کام
۴
جگر آسودگی یابد ز آشام
۵
چه خونها خورده باشد دل به صد جوش
۶
که ناگه نوش داروئی کند نوش
۷
خضر خانی کش از دیوان تقدیر
۸
مرادی در زمانی داشت تحریر
۹
چو وقت آمد کزان کامش بود بهر
۱۰
بکان آن شربتش روزی شد از دهر
۱۱
گهر سنجی کزین گنجینهٔ در سفت
۱۲
ز مرد با گهر زینسان کند جفت
۱۳
که آن آشفته دلداده در بند
۱۴
ز خورشیدی به ماهی گشته خرسند
۱۵
چو تنگ آمد ز خوناب درونی
۱۶
گره زد در درونش اشک خونی
۱۷
به گوش محرمی کرد این گره باز
۱۸
که تا در پیش با نور یزدان راز
۱۹
هران سوزی که در دل داشت مستور
۲۰
بر آن سوزنده روشن کرد چون نور
۲۱
به صد دلسوزی آن پروانه زان شمع
۲۲
روان شد کرده آتشها به دل جمع
۲۳
شد اندر مجلس بانوی آفاق
۲۴
برون زد شعلهٔ زان دود عشاق
۲۵
به زاری گفت کای در پردهٔ شاه
۲۶
ز نور خود فگنده پرده بر ماه
۲۷
ز مهر شه بلندت باد پایه
۲۸
ز ظل ایزدت بر فرق سایه
۲۹
کجا شاید که با این بخت شاهی
۳۰
بود فرزندت اندر سینه کاهی؟
۳۱
تهی دستی بودنی تاجداری
۳۲
که بر کامی نباشد کامگاری
۳۳
مکش بهر برادر زاده، فرزند
۳۴
که آن رسمی، و این جانی است پیوند
۳۵
اگر چه، رنج خویشان رنج خویش است
۳۶
ولیکن، نی ز رنج خویش بیش است
۳۷
در انگشت برادر گر خلد خار
۳۸
نه چون انگشت خویشت باشد آزار
۳۹
ز درد، ار چشم خواهر ریش باشد
۴۰
نه همچون درد چشم خویش باشد
۴۱
مکن چندان برادر زاده را مهر
۴۲
که یک سو تابی از فرزند خود چهر
۴۳
هدف چار است مردان را به یک تیر
۴۴
اگر زین خسته گردد زن چه تدبیر
۴۵
چو مردی چار خاتم راست در خورد
۴۶
به یک خاتم چرا قانع شود مرد؟
۴۷
خصوصا پادشاهان را که بی گفت
۴۸
بیاید هم نسب افزون و هم جفت
۴۹
به خدمت گر قبولی یابد این راز
۵۰
دری از نیک خواهی کردهام باز
۵۱
چو آن خونابه قطره قطره در وجودش
۵۲
چو در و لعل بانو کرد در گوش
۵۳
دل از یاقوت گوشش سفته تر گشت
۵۴
دو چشمش همچو گوشش پر گهر گشت
۵۵
نهانی جست فرمانی ز درگاه
۵۶
که فرماید قران زهره با ماه
۵۷
ز قصر لعل فرمان داد در حال
۵۸
که آرند آن نگار مشتری فال
۵۹
سبک، فرمان پذیران در دویدند
۶۰
ز کان لعل گوهر بر کشیدند
۶۱
رسانیدند با صد عزت و ناز
۶۲
به رضوان گاه تخت، آن حور طناز
۶۳
خبر دادند عاشق را نهانی
۶۴
که کام دل رسید اکنون تو دانی
۶۵
خضر خان کز چنان کامی خبر یافت
۶۶
خضر گوئی دوباره چشمه دریافت
۶۷
لبش پر خنده چشم از گریه تر هم
۶۸
ز بس شادی شده حیران و در هم
۶۹
در آن فرحت که شد جان نوش یار
۷۰
تنش میشد ز جان کهنه پیزار
۷۱
روان شد چو خیال خویش بیخویش
۷۲
خیال دوست رهبر کرده در پیش
۷۳
درون شد چون به خلوت گاه دل جوی
۷۴
دویده چار گشتش روی در روی
۷۵
نظرها گرم و جانها در جگر بود
۷۶
خردها مست و دلها بیخبر بود
۷۷
چو باز آمد شکیب هر دو لختی
۷۸
عمل پیوند ش بختی به بختی
۷۹
شه گم گشته هوش و یافته جان
۸۰
بخندین خبر تش جانی گروگان
۸۱
نهفته، با درونی خاصهای چند
۸۲
نشست و عقد کابین کرد پیوند
۸۳
ز درج دیده گوهرها برو ریخت
۸۴
نثار از گریهٔ شادی فرو ریخت
۸۵
چنان شاهی و هوش از وی شده پاک
۸۶
چو درویشی که دری یابد از خاک
۸۷
به شادی با نگار خویش بنشست
۸۸
شده از دست و زلف دوست بر دست
۸۹
دو دل رخت هوس در جان درون برد
۹۰
جدائی از میان زحمت برون برد
۹۱
فرو خفت از دل آتشهای اندوه
۹۲
فرود آمد ز جان غمهای چون کوه
۹۳
مقابل دل بدل آئینه شد باز
۹۴
ز لب جانها درون سینه شد باز
۹۵
پریروی از برون آلودهٔ شرم
۹۶
درون سو شعلهای دوستی گرم
۹۷
به سوی شاه خود دزدیده میدید
۹۸
گهی پیدا، گهی پوشیده میدید
۹۹
رخی اندک به سبزی میل کرده
۱۰۰
بهاری از کف خضر آب خورده
۱۰۱
روان سرو تر و سبز و جوان هم
۱۰۲
ندیده سبزهٔ و آب روان هم
۱۰۳
تو گوئی رنگ سبزش گاه دیدن
۱۰۴
ز سبزی و تری خواهد چکیدن
۱۰۵
همه طاووس هندی سبز وام است
۱۰۶
کزان گونه به زیبائی تمام است
۱۰۷
تذ روان خراسان نغزسانند
۱۰۸
ولی طاوس هندی را چه مانند؟
۱۰۹
پس از دیری که حیرت رخت بر بست
۱۱۰
هوای دل به عیاری کمر بست
۱۱۱
درآمد عاشق شوریده مشتاق
۱۱۲
که تنگش در برآرد چون به غلطاق
۱۱۳
حریر آبگون کرد از برش دور
۱۱۴
چو ابر از آفتاب و حله از حور
۱۱۵
در آویخت چون باز شکاری
۱۱۶
که آویزد به کبک مرغزاری
۱۱۷
گرفت اندر کنار آن سرو گلرنگ
۱۱۸
بسان برگ گل در غنچهٔ تنگ
۱۱۹
پس از مهر خزانه دور شد پاس
۱۲۰
به لؤلؤ سفتن آمد نوک الماس
۱۲۱
نمی شد ریسمان را راه در در
۱۲۲
که در ناسفته بود و ریسمان پر
۱۲۳
چو در شد در شکوفه شاخ گلگون
۱۲۴
شکوفه خنده زد با گریهٔ خون
۱۲۵
چنان در قفل سیمین شد کلیدش
۱۲۶
که شد تا پرهٔ دل ناپدیدش
۱۲۷
به هم لعل و عقیقی داشته جفت
۱۲۸
عقیق از برمهٔ یاقوت میسفت
۱۲۹
به چشمه غنچهٔ نیلوفری تر
۱۳۰
به صد حیله همی برد اندرون سر
۱۳۱
چو کرد آن جوهری در گرم خیزی
۱۳۲
به درج لعل مروارید ریزی
۱۳۳
خضر سیراب گشت اندر سپاهی
۱۳۴
چکید آب حیات از کام ماهی
۱۳۵
چنین بزمی که دل سودای آن داشت
۱۳۶
مکرر شد که معنی جای آن داشت
۱۳۷
چو آسود از دو جانب شعله را تاب
۱۳۸
در آن آسایش آمد هر دو را خواب
۱۳۹
از آن پس شان نبود از بخت کاری
۱۴۰
بجز هر لحظه بوسی و کناری
۱۴۱
ازین، کردن به دزدی سینه تسلیم
۱۴۲
وزو، تاراج کردن تودهٔ سیم
۱۴۳
از این، بستن برو زلف کره گیر
۱۴۴
وز او گردن در آوردن به زنجیر
۱۴۵
ازین، ساعد به دست او سپردن
۱۴۶
و زو، گل دستهٔ بر دست بردن
۱۴۷
ز گاه شام تا صبح شب فروز
۱۴۸
شدی در خوش دلی شبهایشان روز
۱۴۹
نهاده، چون دو گل، روئی به روئی
۱۵۰
نه محرم در میان، جز رنگ و بوئی
۱۵۱
بهم پیوسته اندامی به اندام
۱۵۲
به آمیزش چو دو می در یکی جام
۱۵۳
دو مست شوق با هم کرده سر خوش
۱۵۴
نه تشویشی به جز زلف مشوش
۱۵۵
چه خوش روزی و فرخ روزگاری
۱۵۶
که یابد کام دل یاری ز یاری
۱۵۷
گهی لب بر لبی چون قند ساید
۱۵۸
به دندان تمنا قند خاید
۱۵۹
گهی خسپد به شادی دوش با دوش
۱۶۰
بنفشه در برو نسرین در آغوش
۱۶۱
کند هر دم نگه بر روی ماهی
۱۶۲
که یابد جان نو در هر نگاهی