Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
امیرخسرو دهلوی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۸۶ - راز نامه عتاب آمیز ظل الله سوی شمس الحق خضر خان

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
سر فرمان سپاس باد شاهی
۲
که برتر نیست زو فرمانروائی
۳
گهی نعمت دهد گه بی‌نوائی
۴
گه آرد پادشاهی گه گدائی
۵
ازو بر هر سری مهری نهانی است
۶
وگر خشم آورد هم مهربانی است
۷
از آن پس داد با اندک غباری
۸
به نور دیدهٔ خود خار خاری
۹
که ای خون من و خونابهٔ من
۱۰
ز مهرت خون دل هم خوابهٔ من
۱۱
الپخانی که خالت بود فرخ
۱۲
به و بایسته همچون خال بر رخ
۱۳
به زخم خنجر آتش زبانه
۱۴
که هست آن فتح و نصرت را نشانه
۱۵
خطائی کرد دوران جفا بهر
۱۶
که چون نقش خطا حک کردش از دهر
۱۷
گر از خالی جمالت گشت خالی
۱۸
مشو خالی ز حمد لایزالی
۱۹
دلت دانم که تنگست از پی خال
۲۰
شکار و گشت به باشد درین حال
۲۱
ز آب گنگ تا دامان کهسار
۲۲
نه بینی خاسته یک سو زن خار
۲۳
برآن گونه است صحراهای نخچیر
۲۴
که ده آهو توان کشتن به یک تیر
۲۵
باقطاع تو کردیم آن زمین خاص
۲۶
که باشد ره بره، خنگ تور قاص
۲۷
به «امروهه نشین با لشکر خویش
۲۸
که بر کوه آزمائی خنجر خویش
۲۹
به فیروزی دو ماهی باش ز آن سوی
۳۰
که تا فیروزه چرخ آرد بتو روی
۳۱
چو تسکین غبارت باز دانیم
۳۲
درین گلشن چو بادت باز خوانیم
۳۳
ولیکن تا رسد هنگام آن کار
۳۴
که دولت بر در ما بخشدت بار
۳۵
روان کن سوی حضرت بی کم و کاست
۳۶
علامتهای سلطانی که آنجاست
۳۷
چو مضمونات فرمان شد به پایان
۳۸
به مهر آمد رموز پادشاهان
۳۹
طلب کردند بد خو خادمی زشت
۴۰
درونش آتش و بیرونش انگشت
۴۱
ترش روئی بسان سرکهٔ تند
۴۲
که هم از دیدنش دندان شود کند
۴۳
به فرمان شه آن فرمان پر دود
۴۴
ستد آن دود رنگ آتش اندود
۴۵
بر آئین الاقان یک شب از شهر
۴۶
رسید آنجا که بد شه زادهٔ دهر
۴۷
خضر خانی فریب بخت خورده
۴۸
جهانش امیدوار تخت کرده
۴۹
شه و شه زادهٔ خود کامه و مست
۵۰
ز مقصود آنچه باید، بر کف دست
۵۱
به عزت نازنین ملک بوده
۵۲
بدو نیک جهان نا آزموده
۵۳
نه ز آبی سر و پایش رنج دیده
۵۴
نه باد گرم بر رویش وزیده
۵۵
چه داند خوی چرخ بی‌وفا چیست
۵۶
وزین گردنده ثابت در جهان کیست
۵۷
همی‌رفت از طرب با نغمه و نوش
۵۸
ز آفتهای دورانش فراموش
۵۹
رسید آن خادمی عفریب وش نیز
۶۰
تن ناشاد و رخسار غم انگیز
۶۱
به درگاه خضر خان شد نهانی
۶۲
چو ظلمت پیش آب زندگانی
۶۳
سپردش ما جرای پیچ در پیچ
۶۴
در و جز پیچ غم دیگر همه هیچ
۶۵
چو خان خواند آن تغیر نامهٔ شاه
۶۶
تغیر یافت اندر خاطرش راه
۶۷
یکی آن کو به حضرت نازنین بود
۶۸
چراغ چشم شاه دوربین بود
۶۹
دگر آنکه از عتاب تاجداران
۷۰
نبود آگه به رسم هوشیاران
۷۱
عتاب پادشاهان سیل خونست
۷۲
شناسد این دم کاهل درو نیست
۷۳
مبادا خسروان در خون ستیزند
۷۴
که خون صد جگر گوشه بریزند
۷۵
بسا گوهر که برد از تاجور ملک
۷۶
که فرزندی و خویشی نیست در ملک
۷۷
هر آن در کان ز سلک پادشاه است
۷۸
گهی تاج سرو گه خاک راه است
۷۹
خضر خان حربهٔ شه خورده در دل
۸۰
ز دیده خون دل میریخت در گل
۸۱
علامتهای شاهی دادهٔ شاه
۸۲
حسام الدین ملک را کرد همراه
۸۳
و زان سوی خود به فرمان با دل تنگ
۸۴
سوی «امروهه» کرد از «میر ته» آهنگ
۸۵
روان شد چهره از خون رنگ کرده
۸۶
دو چشم از گریه «جون» و «گنگ» کرده
۸۷
گذشت از گنگ با خاصان تنی چند
۸۸
کله را سایه بر «امروهه» افگند
۸۹
به امروهه درون غمناک بنشست
۹۰
چو گل یا سینهٔ صد چاک بنشست
۹۱
در اندیشید زان پس با دل خویش
۹۲
که نتوان داشت پی مرهم دل ریش
۹۳
گرفتم شد چو دریا سهمناک است،
۹۴
به آخر گوهر اویم؟ چه باک است!
۹۵
گناه خود نمی‌بینم درین هیچ
۹۶
که خشم شاه گوشم را دهد پیچ
۹۷
بدین اندیشه یک دم شاد بنشست
۹۸
پس آن گاهی چو گل بر باد بنشست
۹۹
به سرعت سوی حضرت شد شتابان
۱۰۰
چو مه در چرخ و باد اندر بیابان
۱۰۱
شبا روزی به تیزی کرد ره قطع
۱۰۲
رسید و پیش شه زد بوسه بر نطع
۱۰۳
چو در سیاره خود دید خورشید
۱۰۴
به شام غم دمیدش صبح امید
۱۰۵
بسوز دل گرفت اندر کنارش
۱۰۶
فشاند از دیده گرد سر نثارش
۱۰۷
غرض چون دیده بود آن ناوک انداز
۱۰۸
که رجعت نیست تیر رفته را باز
۱۰۹
دلش می‌خواست تا در گوش فرزند
۱۱۰
در آویزد دانش گوهری چند
۱۱۱
رقمهای که کار آید به شاهی
۱۱۲
دهد یادش ز منشور الهی
۱۱۳
چو حاضر بود پیش آن خصم کین خواه
۱۱۴
که وردش به خون خویشتن شاه
۱۱۵
الپخان را قلم در سر کشیده
۱۱۶
به خون خضر خان خنجر کشیده
۱۱۷
درونش کرد زانسان رهنمونی
۱۱۸
که بیرون ندهد از راز درونی
۱۱۹
نصیحت دوست را در پیش دشمن
۱۲۰
بود رفتن به یک جا باغ و گلخن
۱۲۱
سلاح مخلصان دادن به بدخواه
۱۲۲
به بد خواهی جان خود برد راه
۱۲۳
خلیفه بی توان از ناتوانی
۱۲۴
مخالف در خلاف کار دانی
۱۲۵
چو دانست آن مخالف در سر خویش
۱۲۶
که میل کانست سوی گوهر خویش
۱۲۷
به زور و زرق مجلس کرد خالی
۱۲۸
پس این دیباچه پیش افگند خالی
۱۲۹
ز چشم ار خسته شد ذات سلیمت
۱۳۰
کنون از قرةالعین است بیمت
۱۳۱
صواب آن شد که آن در خطرناک
۱۳۲
به درجی ماند از دست کسان پاک
۱۳۳
نهد چون تاج صحت شاه در برج
۱۳۴
توان بیرون کشیدن گوهر از درج
۱۳۵
پس از روی خرد شد مصلحت جوی
۱۳۶
برون داد آنچه داد از مصلحت روی
۱۳۷
نخستش گفت کان شوریده فرزند
۱۳۸
چو پیوند است نتوان قطع پیوند
۱۳۹
ولیک آن به که دور از قصر جمشید
۱۴۰
به برجی دارمش ماهی چو خورشید
۱۴۱
بدین تدبیر خان را جست در پیش
۱۴۲
برون افگند خوناب دل خویش
۱۴۳
چنان روشن شد از حکم خدائی
۱۴۴
که چندیت از پدر باشد جدائی؟
۱۴۵
مهی بینش به برجی کاتفاق است
۱۴۶
مهی دیگر همین برجت وثاق است
۱۴۷
اگر چه زین غمم تا بیست در جان
۱۴۸
ولیک از مصلحت روتافت نتوان
۱۴۹
چو بشنید این سخن فرزند دل ریش
۱۵۰
نماند از درد مندی طاقتش بیش
۱۵۱
ز ناله نفخ صور اندر دهن دید
۱۵۲
قیامت را به چشم خویشتن دید
۱۵۳
چو باز آمد به خود می‌کرد زاری
۱۵۴
که شه را بر خود است این زخم کاری
۱۵۵
چه بر دشمن، از مردم، سر و پای؟
۱۵۶
تو کار دشمنان خود می‌کنی، وای!
۱۵۷
بلی، چون در رسد حکم خداوند
۱۵۸
کند خود مردم از خود قطع پیوند
۱۵۹
یکی بر خود گزارد خنجر تیز
۱۶۰
یکی گردد ز خون خویش خون ریز
۱۶۱
یکی دشنه زند فرزند خود را
۱۶۲
یکی دل بر درد دلبند خود را
۱۶۳
ولیک این جمله را مفگن به تقدیر
۱۶۴
که مردم نیز دارد عقل و تدبیر
۱۶۵
چو شه سایه بیندازد بران سوی
۱۶۶
نهادم سر بهر چه آید برین روی
۱۶۷
خضر خان چون برون داد این دم درد
۱۶۸
بلرزیدند خاصان زان دم سرد
۱۶۹
بسی بگریست شه چون ابر نوروز
۱۷۰
پس از دل برزد این برق جگر سوز
۱۷۱
که این شعه کت از من یادگاریست
۱۷۲
ترا از دو زخم گوئی شراریست
۱۷۳
چه پنداری مرا جانیست در تن
۱۷۴
به جان تو که مرده بهتر از من
۱۷۵
چگونه ماند اندر چشم من نور
۱۷۶
که چون تو مردم از چشمم شود دور
۱۷۷
ولی چون ز آفرینش دارم این رنگ
۱۷۸
که باشد حکم من چون نقش بر سنگ
۱۷۹
اگر در جنبش آید کوه را پای
۱۸۰
نه جنبد حکم سنگین من از جای
۱۸۱
چو آگاهی، ز خوی بد ستیزم
۱۸۲
ببر بار سلامت ز آب خیزم
۱۸۳
هم اکنون بازت آرد بخت والا
۱۸۴
بر افسر سادت لو لوی لالا
۱۸۵
اشارت کرد شاه محکم آئین
۱۸۶
بدان دشمن که محکم داشت تمکین
۱۸۷
چراغ ملک را بردن شبانگاه
۱۸۸
به حصن گوالیر از منظر شاه
۱۸۹
تعال الله ندانم کان چه دل بود
۱۹۰
که نزدش گوهری زانگونه گل بود؟
۱۹۱
خضر می‌رفت و عقلش کرده ره گم
۱۹۲
ز خضرای فلک در تالش انجم
۱۹۳
به همراهی وزیر سخت کینه
۱۹۴
نباتش در لب و زهرش به سینه
۱۹۵
دو روزی راه زان خورشید تف یافت
۱۹۶
که برج گوالیرا ز وی شرف یافت
۱۹۷
چو گوهر خازنان را گشت تسلیم
۱۹۸
بسی در هر تعهد رفت تعلیم
۱۹۹
به سنگین قلعه در پیغولهٔ تنگ
۲۰۰
نهان بنشست چون یاقوت در سنگ
۲۰۱
در آن تنگی ز غم دل تنگ می‌بود
۲۰۲
در آن کوه گران بی سنگ می‌بود
۲۰۳
ز بی سنگی شدی چشمش چو دریاش
۲۰۴
دولرانی دلش دادی که خودش باش
۲۰۵
چگان هر مردم ز چشمش لعل رخشان
۲۰۶
غمی بر سینه چون کوه بدخشان
۲۰۷
ز غم جانش ار چه در بیداد می‌بود
۲۰۸
ولی بر روی جانان شاد می‌بود
۲۰۹
هم او یار و هم او مونس هم او دوست
۲۱۰
هم او جان و هم از مغز و هم او پوست
۲۱۱
ز دوزخ شعله غم گر چه کم نیست
۲۱۲
چو غم را غمگساری هست غم نیست
۲۱۳
اگر کوهیست اندوه دل ریش
۲۱۴
سبک باشد بروی دلبر خویش

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.