Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
امیرخسرو دهلوی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۸۷ - عزم سلطان عالم سوی عالم دیگر، و سلب کردن کافور مجبوب رجولیت فحول ملک و به روشنائی در چشم ملوک نشستن، و دیده قرة العین علائی را، کافور وام گردانیدن، و در آن قصاص، دیده و سر به هم باد دادن!

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
گرت در سینه چشمی هست روشن
۲
به عبرت بین درین فیروزه گلشن
۳
ازین گلها که بینی گلشن آباد
۴
به رنگ و بوی، چون طفلان، مشو شاد
۵
که باد تند این خاک خطرناک
۶
چنین گلهای بسی کرده‌ست خاشاک
۷
درین پیرانه عقل آن را پسندد
۸
که در وی رخت بندد دل نه بندد
۹
مشو چو خسروان سست بنیاد
۱۰
که باقی ماند ازیشان گنج شداد
۱۱
چو «خسرو» شو گدائی خوش سرانجام
۱۲
کزو باقی نخواهد ماند جز نام
۱۳
درین نامه که نامش باد باقی
۱۴
چنین خواندم نمطهای فراقی
۱۵
که چون شه را به حکم لایزالی
۱۶
شد، از روی خضر خان، دیده خالی
۱۷
درونش را در آن غمهای جانی
۱۸
توان رفت و فزون شد ناتوانی
۱۹
یکی رنجش گرفته در جگر گاه
۲۰
دگر قطع جگر گوشه جگر گاه
۲۱
جفا بر دشمن بیرون توان کرد
۲۲
چو در سینه است دشمن چو نتوان کرد
۲۳
سه دشمن در درون گشته بلا سنج
۲۴
غم فرزند و خوی ناخوش و رنج
۲۵
گرفت این هر سه خصمش در جگر جای
۲۶
برین هر سه اجل شد کارفرمای
۲۷
ز شوال آمده هفتم پیاپی
۲۸
سنه هفت صد و سه پنجی بر سروی
۲۹
کزین دیر سپنج آن شاه آفاق
۳۰
برن از هفت گنبد برد شش طاق
۳۱
گر از دیبای چین خواهی نمونه
۳۲
زمین را کرد باژگونه
۳۳
چرا بر تخت عاج آن کس نهد تاج
۳۴
که زیر تختهٔ گل خواست شد عاج
۳۵
خرد بیند، چو گردد استخوان سنج
۳۶
که شاه راستین شد شاه شطرنج
۳۷
مبین کامروز ماندش استخوان چیز
۳۸
که فردا خاک گردد استخوان نیز
۳۹
چو اول خاک و آخر نیز خاکیم
۴۰
چه چندین، بهر خاکی سینه چاکیم؟
۴۱
چو هر کاز خاک زاید باز خاک است
۴۲
خوش آن کس کاز غم بیهوده پاک است
۴۳
چرا باید گرفت آن کشور و شهر
۴۴
کزان ندهند بیش از چار گز بهر؟
۴۵
فلک ز آنجا که دارد رسم و پیشه
۴۶
که کوشد در جفاکاری همیشه
۴۷
دگر ره بازی دیگر برانگیخت
۴۸
که نتواند دو صد بازیگر انگیخت
۴۹
غرض چون رفت ماه ملک در میغ
۵۰
بجنبیدن درآمد فتنه را تیغ
۵۱
هنوز آن ماه را تا برده در مهد
۵۲
که گشت آن دشمن مهدی کش از عهد
۵۳
سبک نامهربانی را روان کرد
۵۴
که بی مهری کند تا می‌توان کرد
۵۵
شتابد میل میل آن سو به تعجیل
۵۶
که نور دیدهٔ شه را کشد میل
۵۷
شتابان رفت «سنبل» تند چون باد
۵۸
غبار آلوده سوی سرو آزاد
۵۹
خضر خان را خبر شد کامد آن خار
۶۰
کزان بادام چشمش یابد آزار
۶۱
به تسلیم قضا بنشست خندان
۶۲
نرفت از جای چون ناهوشمندان
۶۳
چنین تا آن غبار آلوده از راه
۶۴
بر آمد بر فراز قلعه ناگاه
۶۵
بران جان گرامی با تنی چند
۶۶
رسید، آهخته بر گل، سوسنی چند
۶۷
چو آن دیده، به ران خصمان نظر کرد
۶۸
همان چشمی که خواهد رفت، تر کرد
۶۹
به گریه گفت: ما ناشه فرو خفت؟
۷۰
کزینسان فتنهٔ خفته بر آشفت؟!
۷۱
چه حالست این و این جوش از پی چیست؟
۷۲
برین زندانی این بخشایش از کیست؟
۷۳
جوابش داد «سنبل» کای گل بخت!
۷۴
چه باشد سنبلی با صدمهٔ سخت!
۷۵
به حکمی کان به سخن تند بادیست
۷۶
گیاهی را نه جای ایستادیست
۷۷
چوخان دانست کامد تیر تقدیر
۷۸
شد از دیده به استقبال آن تیر
۷۹
به رغبت داشت نرگس پیش «سنبل»
۸۰
که خواهی خارم افگن خواهیم گل
۸۱
چو دید آن حال سنبل چار و ناچار
۸۲
عنیفان را از هر سو کرد بر کار
۸۳
که بفگندند سرو راستین را
۸۴
بیازردند چشم نازنین را
۸۵
کسی کز بهر زخم چشم زد نیل
۸۶
رسیدش چشم زخمی ناگه از میل
۸۷
چنان چشمی که از سرمه شدی ریش
۸۸
چگونه تاب میل آرد بیندیش
۸۹
چو پر خون شد خماری نرگس وی
۹۰
خماری گوئیا قی میکند می
۹۱
خماری داشت چشمش، وای صد اوی!
۹۲
که شد چشم و، خمارش ماند بر جای!
۹۳
به دیده هر کس اندر درد می‌کرد
۹۴
وی از دیده می افشان شد، زهی درد!
۹۵
اگر بود از فلک زینگونه بیداد
۹۶
فلک کور است، یاب کورتر باد!
۹۷
وزین سو خضر یوسفت روی چون دید
۹۸
که چشم آزار یعقوبیش بخشید
۹۹
بسی می‌خواست داد خود ز دادار
۱۰۰
به درد چشم کرد درد دل یار
۱۰۱
زهی نیرو که در پنجاه فرسنگ
۱۰۲
سر بدخواه زد شمشیرش از چنگ
۱۰۳
فلک زانجا که در پاداش سرهاست
۱۰۴
دعای درد مندان را اثرهاست
۱۰۵
زمانه ساخت تیغی ز آه مظلوم
۱۰۶
سر شومش فگند از گردن شوم
۱۰۷
همین دستور کز پاس نمک ماند
۱۰۸
نمک‌خواری دو سه در پاس خود خواند
۱۰۹
چو او بگزاشت از حق نمک پاس
۱۱۰
نمک خواران خورانیدندش الماس
۱۱۱
چو از تیغ و نمک سوگند بودش
۱۱۲
نمک شمشیر شد سر در ربودش
۱۱۳
چو او بر دیدهٔ منعم جفا کرد
۱۱۴
سپهر از دیدهٔ جانش سزا کرد
۱۱۵
به چشم کس چو کس خار ستم داد
۱۱۶
بباید چشم خود با سر بهم داد
۱۱۷
غرض القصه آن کافور بی نور
۱۱۸
به تنبول اجل، چون گشت کافور
۱۱۹
یکی از نیک‌خواهان، قاصدی جست
۱۲۰
بدین مژده، گل و تنبول بر دست
۱۲۱
نهانی رفت سوی خان والا
۱۲۲
حکایت کرد سر حق تعالی
۱۲۳
که خصم ار چشم زخمی را سبب گشت
۱۲۴
سرش را تیغ کین چوب ادب گشت
۱۲۵
سلیم القلب، فرزند جهان شاه
۱۲۶
به دل بود از فریب عالم آگاه
۱۲۷
نچندان شادمان گشت اندر آن کار
۱۲۸
که هر کس را به نوبت دید تیمار
۱۲۹
خضر خان چو ز غیب انصاف خود یافت
۱۳۰
گرم را جای شکر بی عدد یافت
۱۳۱
به مسکینی جبین بر خاک مالید
۱۳۲
ز آه خصم و سوز خود بنالید
۱۳۳
بران بدخواه بی تمیز بگریست
۱۳۴
برو بگریست بر خود نیز نگریست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.