شمارهٔ ۸۹ - بخشیدن برکت و یمن، فرزند یمینالدین مبارک را، ازین پند نامه میمون، تا در نقش این پند فرو شود، و از بند نفس بیرون آید!
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ایا چشم و چراغ دیدهٔ من
۲
رخت بستان و باغ دیدهٔ من!
۳
«مبارک» نام تو ز ایزد بتارک
۴
چو نامت بر پدر گشته مبارک
۵
توئی چون پارهای از جان پاره
۶
ز تیمار تو جان را نیست چاره
۷
به دامان تو خواهم کرد پیوند
۸
ز اندرز و نصیحت رقعهای چند
۹
چو جان خواهی همیشه زندگانی
۱۰
به جان دوز این هم پیوند جانی
۱۱
وصیت اینست کاندر گلشن دهر
۱۲
بنات شکرین بشناسی از زهر
۱۳
نه بندی دل بر ایوانی که در وی
۱۴
چو در رفتی برون آئی پیاپی
۱۵
مبین خواب پریشان در حق کس
۱۶
کاثر نیز از پریشانی دهد بس
۱۷
بهر دامن که در خواهی زدن چنگ
۱۸
متاع صلحجو، نه مایهٔ جنگ
۱۹
رهائی ده به کوشش بستهای را
۲۰
به مرهم پرورش کن خستهای را
۲۱
همیشه چنگ دل در یک دلان زن
۲۲
دلی دو نیمه را دو نیمه کن تن
۲۳
مشو آتش به صحبت همسران را
۲۴
که خود را سوزی، وانگه دیگران را
۲۵
چو آبی باش لطف از حد فزونش
۲۶
همه راحت ز بیرون و درونش
۲۷
بود ماهی سزای تابهٔ تیز
۲۸
که خار است از درون، بیرون دم ریز
۲۹
چو ماهی را کند کس باژ گونه
۳۰
نماید خار پشتی را نمونه
۳۱
مثل گر مار را گویند چون اوست
۳۲
به تندی مار بیرون آید از پوست
۳۳
مکن بد خوی را با خویش گستاخ
۳۴
ستور بد، کهش ریزی، زند شاخ
۳۵
چو نافرجام را بر سر کنی جای
۳۶
مشو رنجه، گرت بر سر نهد پای
۳۷
فغان زان سیل کاندم کاندر آید
۳۸
ز پلوان بگذرد، بر پل بر آید
۳۹
ز تندی گر چه کارت را بلندی است
۴۰
سبک بودن نه رسم هوشمندی است
۴۱
چو کوه از سنگ باید بست بنیاد
۴۲
نشاید شد، چو خس، بازیچهٔ باد
۴۳
بود در خورد همت، کام هر کس
۴۴
نخواهد کام شاهین، قوت کرکس
۴۵
نهنگی شو که با دریا کند زور
۴۶
کند زیر و زبر دریا به یک شور
۴۷
چو کار افتد، نه کار از بهر نان کن
۴۸
غزا را باش و آشام سنان کن
۴۹
مبین کز منعمت در معده جونیست
۵۰
که جان بازی بنان خواهی گرو نیست
۵۱
بزن بر جان آن منعم سنانی
۵۲
که نرزد نزد او جانی بنانی
۵۳
متاعی را که خواهد رفتن از پیش
۵۴
ازو ناچار بستان بهرهٔ خویش
۵۵
به صرفه صرف کن نقدی که داری
۵۶
که امساکت به از اسراف کاری
۵۷
نه آن صرفه بود ز اندیشهٔ خام
۵۸
که بخل صرف را صرفه نهی نام
۵۹
بده سیم و درم بیمایگان را
۶۰
نه نزل و هدیه عالی پایگان را
۶۱
مده سرمایه بر دست دغا باز
۶۲
مپرور سفله را در نعمت و ناز
۶۳
چو گشتی در درم دادن کرم کوش
۶۴
ز فر یاد درم خواهان مکن جوش
۶۵
نه بخشد زر، جوان مرد، از پی نام
۶۶
نجوید نردبان، مرغ، از پی بام
۶۷
بنه، بر خویش، رنجی بهر آن را
۶۸
کزان، راحت رسانی، دیگران را
۶۹
چو خط ما، به حکمت شو نمونه
۷۰
مشو چون خط هندو باژ گونه
۷۱
چو مسطر راستی را، نه راست
۷۲
چو چوب راست شو کاو جدول اراست
۷۳
که نام از راستی گیری به کشور
۷۴
چو چوب جدول و چون تار مسطر
۷۵
به دانش راست باید داشت تن را
۷۶
نشاید کژ نهادن خویشتن را
۷۷
به دانش زندگانی کن همه جای
۷۸
که تا دانا و نادان بوسدت پای
۷۹
چو طاوس ار چه پوشی حله بر دوش
۸۰
نشاید پای خود کردن فراموش
۸۱
به قدر خویش دارد هر یکی زور
۸۲
چه همدستی کند با اژدها مور
۸۳
نشاید نیشکر با پیل خوردن
۸۴
نه در تگ با صبا تعجیل کردن
۸۵
حریف آن گیر، کز وی در نمانی
۸۶
سلاح آن جوی، کز وی کار رانی
۸۷
سلاح رخش چون بر خر نهد مرد
۸۸
بماند هم ز خویش و هم ز خر فرد
۸۹
سزاوار است هر کالا بهر جای
۹۰
کله بر فرق زیبد، کفش در پای
۹۱
کسی کو از کله خس زیر پا روفت
۹۲
بباید کفش بر سر محکمش کوفت
۹۳
اگر زشتی، به رعنائی مزن گام
۹۴
که طفلانت نثار آرند دشنام
۹۵
عجوزی کاو کند گلگونه بر روی
۹۶
چو توسن ز اشتر، از وی رم خورد شوی
۹۷
به رسم عاقلان بگزار تن را
۹۸
مکن خدمت هوای خویشتن را
۹۹
بود مرد خرد، کرپاس بر دوش
۱۰۰
هم آگوش زنان، ابریشمی پوش
۱۰۱
ز دانش کن لباس تن، که زیب است
۱۰۲
نسیج و پرنیان، ابله فریب است
۱۰۳
اگر زیور سزد، بر مهرهٔ خر
۱۰۴
به از خر مهره نبود، هیچ زیور
۱۰۵
شتر را لب نباشد در خور بوس
۱۰۶
ولیکن پشت باشد، بابت کوس
۱۰۷
خران را زیب ندهد، گوهرین ساخت
۱۰۸
ولی یالان نو زیبد، گهٔ تاخت
۱۰۹
یکی گوهر برد، بی کندن کان
۱۱۰
یکی را هم بکان کندن رود جان
۱۱۱
بکاری دست زن کارزد به رنجی
۱۱۲
به گل کندن نه هر کس یافت گنجی
۱۱۳
چو در هر پیشه نیکی و بدی هست
۱۱۴
بیندیش، آنگه اندر پیشه زن دست
۱۱۵
چو دل خواهی به مزدی شاد کردن
۱۱۶
بباید خدمت استاد کردن
۱۱۷
چو گیری تیشه بیاستاد لازم
۱۱۸
که دستت چوب گردد چوب هیزم
۱۱۹
گلابی کاید از گلهای خود روی
۱۲۰
نه در خورد دل مردم دهد بوی
۱۲۱
بگیر آئین راه، از نیک مردان
۱۲۲
عنان، از راه بد مردان، بگردان
۱۲۳
کسی کو در پی غولان زند گام
۱۲۴
کند ریگ بیابان خونش آشام
۱۲۵
بلندی بایدت، افگندگی کن
۱۲۶
خدا را باش و کار بندگی کن
۱۲۷
به عشق آویز، در کار الهی
۱۲۸
مجو از زهد، خشک آبی که خواهی
۱۲۹
همان عشقست، کت برگیرد از خاک
۱۳۰
برد پاک به سوی عالم پاک
۱۳۱
کسی کاین کیمیاش از دل بکار است
۱۳۲
رخ زردش زر کامل عیار است
۱۳۳
ز قلب، این کیمیای دل مکن سلب
۱۳۴
که هست آن کیمیاهای دگر قلب
۱۳۵
فشاند این جرعه بر من پیر هشیار
۱۳۶
کم از مستی ز هستی کرد بیزار
۱۳۷
غلط کردم، تفاوت چند گویم
۱۳۸
نه بخشیدند زان گلزار بویم
۱۳۹
چه لافد آنکه تر دامن چو میغ است
۱۴۰
که این بوی از همه پاکان دریغ است
۱۴۱
خوش آن پاکان که کردند این قدح نوش
۱۴۲
و زین می جاودان ماندند مدهوش
۱۴۳
از آن جام اردهندت شربتی نو
۱۴۴
بریزی جرعهای بر خاک خسرو
۱۴۵
مرا نامی است روشنتر ز خورشید
۱۴۶
تو روشن کن که هست این عمر جاوید
۱۴۷
وجودت گر چه از من گشت موجود
۱۴۸
بدانگونه که نام نیکو از جود
۱۴۹
مپنداری که زیر نیلگون بام
۱۵۰
ز نام من ترا روشن شود نام
۱۵۱
درختی شو که از خود میوه ریزد
۱۵۲
نه میوه کاز درختش نام خیزد
۱۵۳
چراغی باش کافروزد جهان را
۱۵۴
نه آن شعله که سوزد خان و مان را
۱۵۵
مشو تاریک رو چون بوم و خفاش
۱۵۶
چو باز پادشا فرخنده رو باش
۱۵۷
اگر چون من شوی روشن به جمعی
۱۵۸
توئی شمعی که افروزد ز شمعی
۱۵۹
دگر بر من نشیند از تو داغی
۱۶۰
تو آن دودی که زاید از چراغی
۱۶۱
ز بار تلخ خیزد خواری شاخ
۱۶۲
ز شمع مرده کی روشن شود کاخ
۱۶۳
ترا میگویم این پند دل افروز
۱۶۴
که دارم بهر تو سوز جگر سوز
۱۶۵
تو ئی چون مردم چشمم ز تقدیر
۱۶۶
به چشم مردمی این سرمه بپذیر
۱۶۷
اگر زین توتیا، روشن کنی چشم
۱۶۸
به بینش باز دانی گوهر از یشم
۱۶۹
و گر زین روشنی، بی نور مانی
۱۷۰
من آن خویشتن کردم، تو دانی!