Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
امیرخسرو دهلوی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۸۸ - کشیدن اجل، شمشیر الوقت سیف قاطع، بر سر تاجوران سر پر، و شهادت آن بهشتیان بر دست زبانی چند، و گزاردن تیغ بر سر ایشان به خبر مشهور، که «السیف محاء الذنوب»

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
شراب عشق بازان آب تیغ است
۲
بهر عاشق چنین آبی دریغ است
۳
شنیدی قصه یوسف که تا چون
۴
بتان را در دست شوند از خون؟
۵
زنی کان حسن را نظاره کرده
۶
ترنجش بر کف و کف پاره کرده
۷
عروسانی که حسن شه پسندند
۸
حنا بر دست خود زینگونه بندند
۹
چه داغست این، که هر جا، می نشانم
۱۰
چه خونست این، که هر سو، می فشانم؟
۱۱
کسی روشن کند این آتشین سوز
۱۲
که روزی سوخته باشد بدین روز
۱۳
نه هر دل داند این داغ نهان را
۱۴
نه هر کس پی فتد این سوز جان را
۱۵
کسی کاگاه شد زین قصهٔ درد
۱۶
ز هر حرفی به سینه دشنه‌ای خورد
۱۷
چو بر عاشق اشارت تیغ خون است
۱۸
سیاست کردن از رحمت برون است
۱۹
خضر خانی که چون وحش شکاری
۲۰
ز غمزه داشت در جان زخم کاری
۲۱
نشستی عاقبت زان زخم دلدوز
۲۲
به روز ماتم خود بهترین روز
۲۳
چه حاجت بود چرخ بی‌وفا را؟
۲۴
برو راندن، ز خون، تیغ جفا را؟
۲۵
ولیکن چون چنانش بود تقدیر
۲۶
گسستن کی تواند بسته زنجیر!
۲۷
مع القصه، نهانی دان این راز
۲۸
ز گنج راز زینسان در کنند باز
۲۹
که چون سلطان مبارک شاه بی مهر
۳۰
ز تلخی، گشت، بر خویشان، ترش چهر
۳۱
صلاح ملک در خونریز شان دید
۳۲
سزاواری به تیغ تیزشان دید
۳۳
بران شد تا کند از کین سگالی
۳۴
ز انباز، آن ملک، اقلیم خالی
۳۵
نهان سوی خضر خان کس فرستاد
۳۶
نموداری به عذر از دل برون داد
۳۷
که ای شمعی ز مجلس دور مانده
۳۸
تنت بی‌تاب و رخ بی نور مانده
۳۹
تو میدانی که از من نیست این کار،
۴۰
ستم کش ماند و یکسو شد ستمکار
۴۱
کنون ما هم در آن هنجار کاریم
۴۲
به هنجاری ازین بندت براریم
۴۳
چو در خوردی، که باشی مسند آرای،
۴۴
بر اقلیمی کنیمت کار فرمای
۴۵
ولی مهر کسی کاندر دلت رست
۴۶
نه در خورد علو همت تست
۴۷
«دول رانی» که در پیشت کنیزیست
۴۸
کنیز ارمه بود، هم سهل چیزیست
۴۹
شنیدم کانچنان گشت ارجمندت
۵۰
که شد پابوس او سرو بلندت
۵۱
نه بس زیبا بود، کز چشم کوتاه،
۵۲
پرستار پرستاری شود شاه!
۵۳
کدو در صحن بستان کیست، باری؟
۵۴
که جوید سر بلندی با چناری؟
۵۵
تمنای دل ما میکند خواست
۵۶
که زان زانو نشین بربایدت خاست
۵۷
چو زینجا رفت، باز اینجا فرستش،
۵۸
به پائین گاه تخت ما فرستش
۵۹
چو سودای دلت کم گشت چیزی
۶۰
دهیمت باز تا باشد کنیزی
۶۱
چو شد پیغام گوئی، برد پیغام
۶۲
خضر خان را نماند اندر دل آرام
۶۳
ز خشم و غصه کرد آن ماه در سلخ
۶۴
چو می، هم گریه و هم خنده تلخ
۶۵
نخست از دیده لب را جوش خون داد
۶۶
پس آلوده به خون پاسخ برون داد
۶۷
که شه را، ملک رانی چون وفا کرد،
۶۸
دولرانی به من باید رها کرد!
۶۹
چو دولت دور گشت از خانی من
۷۰
دولرانی است دولت رانی من
۷۱
در این دولت هم از من دور خواهی،
۷۲
مرا بی دولت و بی نور خواهی!
۷۳
چو با من همسر است این یار جانی،
۷۴
سر من دور کن، زان پس تو دانی!
۷۵
پیام‌آور چو زان جان غم اندود
۷۶
به برج شاه برد آن آتشین دود
۷۷
شهنشه گرم گشت از پای تا فرق
۷۸
به گرمی، خیره خندی کرد، چون برق
۷۹
برآمد شعلهٔ کین را زبانه
۸۰
بهانه جوی را نوشد بهانه
۸۱
به تندی سر سلاحی را طلب کرد
۸۲
که باید صد کروه امروز شب کرد
۸۳
رو اندر «گوالیر» این دم، نه بس دیر
۸۴
سر شیران ملک افگن به شمشیر
۸۵
که من ایمن شوم ز انبازی ملک
۸۶
که هست این فتنه کمتر بازی ملک
۸۷
به فرمان شد روان، مرد ستمگار
۸۸
کبوتر پای بند و جره ناهار
۸۹
شبا روزی برید آن چند فرسنگ
۹۰
رسید و بر ز بر کرد، از ته، آهنگ
۹۱
رسانید آنچه فرمان بودش از تخت
۹۲
بشد اهل قلعه در کاری چنان سخت
۹۳
درون رفتند سرهنگان بی‌باک
۹۴
به بی‌باکی در آن عصمت گهٔ پاک
۹۵
برو پوشیدگان، هوئی در افتاد
۹۶
کزان هو، لرزه در بام و در افتاد
۹۷
در آن برج، از شغب هر تیر شد قوس
۹۸
قیامت، میهمان آمد به فردوس
۹۹
ز کنج حجرها با صد نژندی
۱۰۰
برون جستند نر شیران به تندی
۱۰۱
ز باز و و زور، و از تن، تاب رفته
۱۰۲
توان مرده خرد در خواب رفته
۱۰۳
شد اندر غصه شادی خان والا
۱۰۴
مدد جست از پناه حق تعالی
۱۰۵
سبک در کوتوال آویخت تا دیر
۱۰۶
ته افگندش، بکشتن جست شمشیر
۱۰۷
چو شمشیر ظفر گم گشته پودش
۱۰۸
از آن نیروی بی حاصل، چه سودش؟
۱۰۹
عوانان در دویدند از چپ و راست
۱۱۰
در افتادند وان افتاده بر خاست
۱۱۱
زهی سگساری چرخ زبون‌گیر
۱۱۲
که شیران راسگان سازند نخچیر
۱۱۳
چو بستند آن دو دولتمند را سخت
۱۱۴
زمانه بست دست دولت و بخت
۱۱۵
فتادند آن شگر فان در زبونی
۱۱۶
برام‌د سو به سو شمشیر خونی
۱۱۷
چو جست آواز بی رحمی زخنجر
۱۱۸
درآمد خونی بی رحمت از در
۱۱۹
عفا الله بر چنان روهای چون ماه
۱۲۰
کسی چون بر کند شمشیر کین خوا!
۱۲۱
کرا در دل نیاید سو ز جانی
۱۲۲
ز افسوس چنان عمر و جوانی؟!
۱۲۳
فلک را باد یارب سینه صد چاک!
۱۲۴
کزینسان ارجمندان را کند خاک!
۱۲۵
غرض کس را برایشان چون نشد رای
۱۲۶
که گردد تیغ خون را کار فرمای
۱۲۷
بجنبید از میان چون تند بادی
۱۲۸
فروتر نسبتی هندو نژادی
۱۲۹
غم افزائی، چو عیش تنگ حالان
۱۳۰
کژ اندیشی، چو عقل خردسالان
۱۳۱
درازش سبلتی پیچیده بر گوش
۱۳۲
ز سبلت کرده خود را حلقه در گوش
۱۳۳
سبک زان صف سرهنگان برون جست
۱۳۴
تو گوئی خواهد از وی موج خون جست
۱۳۵
ز راه مهر دامن در کشیده
۱۳۶
به خونریز آستینها بر کشیده
۱۳۷
ز فرماینده، تیغ گوهرین جست
۱۳۸
کشید و کرد دامان قبا چست
۱۳۹
برآمد گرد آن سرو گرامی
۱۴۰
که از سر سبزی خود بود نامی
۱۴۱
شهادت خاست از خضر اندران کاخ
۱۴۲
چو تسبیح درخت از سبزی شاخ
۱۴۳
از آن بانگ شهادت کامد از شاه
۱۴۴
شهادت گوئی شد مهر و هم ماه
۱۴۵
سپر می‌کرد خورشید از تن خویش
۱۴۶
ولی تقدیر یکسو کردش از پیش
۱۴۷
کند تیغ قضا چون قطع امید
۱۴۸
نه مه داند سپر کردن نه خورشید
۱۴۹
به یک ضربت که آن نامهربان کرد
۱۵۰
سر شه در کنارش میهمان کرد
۱۵۱
قضا کامد ز بهرش ز آسمان زیر
۱۵۲
قلم چون رانده بودش، راند شمشیر
۱۵۳
ز خون او چو رنگین کرد جا را
۱۵۴
هم از خونش نوشت این ماجرا را
۱۵۵
چو از تیغ آن سر والا، قلم شد
۱۵۶
خط مشکین او خونین رقم شد
۱۵۷
چو گرد رویش از خون سیل در گشت
۱۵۸
گل لعل وی از خون لعل تر گشت
۱۵۹
ز گردن موج خون کش پیش می‌رفت
۱۶۰
دون سوی نگار خوش می‌رفت
۱۶۱
«دول رانی» که با فرخندگی بود
۱۶۲
دوید این خون و با آن خون درآمیخت
۱۶۳
«دول رانی» که با فرخندگی بود
۱۶۴
خضر خان را زلال زندگی بود
۱۶۵
چو خضر چرخ، با او در کمین گشت
۱۶۶
همان آب حیاتش تیغ کین گشت
۱۶۷
چو دیدم اندرین شیشه به تمیز
۱۶۸
بسی هست آب حیوان خضر کش تیز
۱۶۹
بر آمد جان عاشق خون فشانان
۱۷۰
ولی می‌گشت گرداگرد جانان
۱۷۱
گلی کز وی چکید از قطره‌ای خوی
۱۷۲
فشاندی، خون خود، صد بنده به روی
۱۷۳
تنی کاسیب گل بودی دریغش
۱۷۴
فلک، بین تا چسان زو زخم تیغش
۱۷۵
زهی خونابهٔ مردم که گردون
۱۷۶
ز شیرش پرورد، آنگه خورد خون
۱۷۷
نگر تا چند گردد دور افلاک،
۱۷۸
که یک نوباوه بیرون آرد از خاک؟
۱۷۹
چو گشت این سرو بن، در زیور و زیب
۱۸۰
بخاک اندازدش، باز از یک آسیب!
۱۸۱
چه باشد خضر خان، بل صدخضر نیز
۱۸۲
ازین خضرای رنگین گشت ناچیز
۱۸۳
بس آن به کادمی در جان سپردن
۱۸۴
بقای خضر یابد بعد مردن
۱۸۵
چو خون خضر خان در خاک در شد
۱۸۶
ز خونش هر گیا خضری دگر شد
۱۸۷
بگرد بار خود می‌گشت جانش
۱۸۸
همی گفت این حکایت از زبانش
۱۸۹
که ای جان من و آشوب جانم
۱۹۰
که در کار تو شد جان و جهانم
۱۹۱
چون من بهرت، ز جان کردم جدائی
۱۹۲
مبری ز آشنایان، اشنائی
۱۹۳
بهر جائی که خون راند این تن پاک
۱۹۴
گیاه مهر، خواهد رستن از خاک
۱۹۵
ز خون و خاکم این رنگین گیاجوی
۱۹۶
از آن گوگرد سرخ این کیمیا جوی
۱۹۷
نه مرگست این که آید به پایان
۱۹۸
ولی مرگست دوری ز آشنایان
۱۹۹
جدائی‌های هر پیوندم از بند
۲۰۰
نه چون درد جدائی شد ز پیوند
۲۰۱
خضر خان، کاب حیوان بودر در جام،
۲۰۲
درین دریای خون، گم شد سرانجام!
۲۰۳
غرض، چون خضر خورد آن شربت حور
۲۰۴
همان می‌خورد «شادی خان» هم از دور
۲۰۵
«دول رانی» در آن خونابه سرگم
۲۰۶
چو ماه چارده در جمع انجم
۲۰۷
ز زخم ماه نو، در هر کناره
۲۰۸
به صد پاره رخی چون ماه پاره
۲۰۹
ز زخمی کاندران رخساره می‌شد
۲۱۰
دل خورشید، صد جا، پاره می‌شد
۲۱۱
نه زان رخساره می‌شد پاره‌ای دور
۲۱۲
که از مه دور می‌شد، پارهٔ نور
۲۱۳
صباحت هم بران رخسار گلگون
۲۱۴
همی کرد از جراحت گریهٔ خون
۲۱۵
ز چشم و رخ که خون بیرون همی‌رفت
۲۱۶
بهر سو سیلهای خون همی رفت
۲۱۷
در آن موها که پیچ بیکران بود
۲۱۸
دل خان جست و جانش همدران بود
۲۱۹
ولی چون رفته را باز آمدن نیست
۲۲۰
غم بیهوده جز رنج بدن نیست
۲۲۱
چو حال اینست به کاز طبع ناساز
۲۲۲
روم اندر سر گفتار خود باز
۲۲۳
چو شد هنگام آن کان کشته‌ای چند
۲۲۴
به زندان ابد مانند در بند
۲۲۵
شهیدان را ز مشهد گاه خون‌ریز
۲۲۶
روان کردند سوی خوابگه تیز
۲۲۷
به «جی مندر» که برجی زان حصار است
۲۲۸
شهان را کاندران شاهان خوش خواب
۲۲۹
به سنگین حجرهٔ در فرجهٔ تنگ
۲۳۰
نهان کردند شان چون لعل در سنگ
۲۳۱
چو پنهان گشت در سنگ آن گهرها
۲۳۲
جدا شد مهرهٔ دولت ز سرها
۲۳۳
فرواندند ز آسیب زمانه
۲۳۴
فراموش اندران فرموش خانه
۲۳۵
فراوان یاد دارد، چرخ بد خوی
۲۳۶
فرامش گشتگان، زینسان، بهر کوی
۲۳۷
خردمندی که بندد در جهان دل
۲۳۸
دل از نام خردمندیش بگسل
۲۳۹
بد و نیک ار نمی‌دانی ز هر باب
۲۴۰
تو هم زین نامه عبرت گیر و دریاب
۲۴۱
به عشق آویز وزان سرمایه جو بهر
۲۴۲
که فارغ گردی از نیک و بد دهر
۲۴۳
وگر در عشق‌بازی ره ندانی
۲۴۴
در آموزی گر این افسانه خوانی
۲۴۵
که در هر بیت او پوشیده کاریست
۲۴۶
ز خون عاشقان نقش و نگاریست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.