Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
امیرخسرو دهلوی · دیوان اشعار

بخش ۲ - در مدح شمس السلاطین علاء الدنیا و الدین

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
خرامان شو ای خامهٔ گنج ریز
۲
به در سفتن الماس را دار تیز
۳
سخن را چنان پایه بر کش به ماه
۴
که بوسد به جرأت کف پای شاه
۵
علاء دین اسکندر تاج بخش
۶
زرفعت به گردون روان کرد رخش
۷
محمد جهانگیر حیدر مصاف
۸
که از پیش او پس خزد کوه قاف
۹
هنرمندکش برگ نبود فراخ
۱۰
چه میوه دهد دیگری را ز شاخ
۱۱
به شهر این مثل شهرهٔ عالمست
۱۲
که هرکش هنر بیش روزی کم است
۱۳
مرا صد فغان زین هنرهای خام
۱۴
که نزد خرد هست عیبش تمام
۱۵
همه روز عمرم به خفتن گذشت
۱۶
شب من در افسانه گفتن گذشت
۱۷
چون در باز کردم نخست از قلم
۱۸
ز مطلع به انوار دادم علم
۱۹
وزان انگبین شربت انگیختم
۲۰
به شیرین و خسرو فرو ریختم
۲۱
وز انجا فرس پیشتر تاختم
۲۲
به مجنون و لیلی سرافراختم
۲۳
کنون بر سریر هنر پروری
۲۴
کنم جلوهٔ ملک اسکندری
۲۵
ز دانا هر آن در که نا سفته ماند
۲۶
فشانم به نوعی که دانم فشاند
۲۷
هنر پرور گنجه گویای پیش
۲۸
که گنج هنر داشت ز اندازه بیش
۲۹
نظر چون براین جام صهبا گماشت
۳۰
ستد صافی و درد بر ما گذاشت
۳۱
من ار چه بدانمی گران سر شوم
۳۲
کجا با حریفان برابر شوم
۳۳
سکندر که فرخ جهان شاه بود
۳۴
به فرخندگی خاص درگاه بد
۳۵
گروهی زدند از ولایت درش
۳۶
گروهی نبشتند پیغمبرش
۳۷
به تحقیق چون کرده شد باز جست
۳۸
درستی شدش بر ولایت درست
۳۹
شگفتی که دانا برو باز بست
۴۰
گر اعجاز نبود کرامات هست
۴۱
مگس بهر آن دست مالد به درد
۴۲
که نارد ز صد کاسه یک لقمه خورد
۴۳
ازان مار بر خویش پیچد به رنج
۴۴
که روزیش خاک است بالای گنج
۴۵
گر از خوان من نبودت توشهٔ
۴۶
جوی باشد آخر ز هر خوشه
۴۷
چو یک جو به یک سال گردد منی
۴۸
پس از روزگاری شود خرمنی
۴۹
کنون دارم امید کین تخم پاک
۵۰
بسی خوشهٔ‌تر بر ارد ز خاک
۵۱
نیندیشی اول چو در پیشها
۵۲
سرانجام پیش آید اندیشها
۵۳
کند هر کسی پیشهٔ خویشتن
۵۴
به مقدار اندیشهٔ خویشتن
۵۵
قلم ران این نامهٔ چون بهشت
۵۶
چنین کرد دیباچه را سر به نشت
۵۷
که چون شد به خاک اختر فیلقوس
۵۸
به پای سکندر جهان داد بوس
۵۹
در عدل راکرد زآنگونه باز
۶۰
که هم خوابهٔ کبک شد جره باز
۶۱
چو پرداخت از دشمنان مرز و بوم
۶۲
به کشور گشایی روان شد ز روم
۶۳
نخست آرم از رزم خاقان سخن
۶۴
که دیدم به تاریخهای کهن
۶۵
نظامی که کرد آن جریده نگاه
۶۶
در آشتی زد میان دو شاه
۶۷
دگر گونه خواندم من این راز را
۶۸
دگرگون زدم لابد این ساز را
۶۹
وگرنه لطافت ندارد بسی
۷۰
که مر گفته را باز گوید کسی
۷۱
به تاریخ شاهان پیشین و حال
۷۲
چنان خواندم این حرف دیرینه سال
۷۳
که دولت چو رو در سکندر نهاد
۷۴
سران را به درگاه او سر نهاد
۷۵
در آفاق نام ظفر زنده کرد
۷۶
بزرگان آفاق را بنده کرد
۷۷
چو بر بیشتر خسروان چیره گشت
۷۸
به شاهی و لشکر کشی خیره گشت
۷۹
رها کرد بر دیگران راه را
۸۰
به خاقان چین راند بنگاه را
۸۱
بر آهنگ چین خوش دل و شاد کام
۸۲
همی کرد منزل به منزل خرام
۸۳
به خاقان چین داد ز اورنگ روم
۸۴
پیامی که پولاد را کرد موم
۸۵
که بر ما چو کرد ایزد کار ساز
۸۶
در کارسازی و اقبال باز
۸۷
درین دم که بند قبا را به کین
۸۸
به بستیم بر چین و خاقان چین
۸۹
اگر سر در آری و فرمان بری
۹۰
به آزادی از تیغ ما جان بری
۹۱
و گر نه بدین هندی آب دار
۹۲
بر ارم ز ترکان چینی دمار
۹۳
نپوشیده بشنید و برداشت راه
۹۴
به خاقان رسانید پیغام شاه
۹۵
جهاندار خاقان فرخنده بخت
۹۶
دل آزرده شد زان نمودار سخت
۹۷
پس آنگه به آینده داد از ستیز
۹۸
یکی مشت خاک و یکی تیغ تیز
۹۹
بدو گفت آنجا براین هر دو چیز
۱۰۰
که هست اندرین هر دو رمزی عزیز
۱۰۱
بگو آنچه گویی خطا و صواب
۱۰۲
منت زین بتر باز گویم جواب
۱۰۳
گر آهن هوس داری اینک به دست
۱۰۴
وگر گنج و زر بایدت خاک هست
۱۰۵
شتابان ز خاقان دو حمال راز
۱۰۶
رسیدند پیش سکندر فراز
۱۰۷
نموداری آورده دادند پیش
۱۰۸
نمودند راز ره آورد خویش
۱۰۹
سکندر بخندید از ان داوری
۱۱۰
دران نکته دید از فلک یاوری
۱۱۱
به آینهٔ شاه چین باز گفت
۱۱۲
که تدبیر ما گشت با کام جفت
۱۱۳
ز خاقان بما کاین دو کالا رسید
۱۱۴
نموداری از فتح والا رسید
۱۱۵
چو دشمن به ما تیغ خود خود سپرد
۱۱۶
کنون کی تواند سر از تیغ برد
۱۱۷
دگر آنکه بر ما فرستاد خاک
۱۱۸
نشان خود از خاک چین کرد پاک
۱۱۹
گرفتم به فال اینکه بی چشم و کین
۱۲۰
زمین را به من داد خاقان چین
۱۲۱
فرستاده زان پاسخ نغزوار
۱۲۲
سرو پای گم کرده بی مغزوار
۱۲۳
هراسان به درگاه خاقان شتافت
۱۲۴
فرو ریخت پیشش جوابی که یافت
۱۲۵
بجوشید خاقان و شد خشمناک
۱۲۶
خیال محابا ز دل کرد پاک
۱۲۷
فرستاد فرمان که بر عزم کار
۱۲۸
فراهم شود لشکر از هر دیار
۱۲۹
ز آب الق تا به دریای چین
۱۳۰
چو دریای چین شد ز لشکر زمین
۱۳۱
فرود آمدند از دو جانب دو شاه
۱۳۲
کشیدند تا آسمان بارگاه
۱۳۳
چو صبح از افق تیغ بیرون کشید
۱۳۴
همه دامن چرخ در خون کشید
۱۳۵
سکندر جهان گرد کشور گشای
۱۳۶
به آرایش لشکر آورد رای
۱۳۷
دگر سوی خاقان لشکر شکن
۱۳۸
چو کوهی سر افراخت شد تیغ زن
۱۳۹
هزاهز در آمد به هر دو سپاه
۱۴۰
روا رو برآمد به خورشید و ماه
۱۴۱
بیابان همه بیشه شیر گشت
۱۴۲
جهانی پر از تیر و شمشیر گشت
۱۴۳
ز لرز زمین زبر قلب روان
۱۴۴
در اندام گاو آرد گشت استخوان
۱۴۵
غبار زمین کله بر ماه بست
۱۴۶
نفس را درون گلو راه بست
۱۴۷
ز موج سلاح و ز گرد زمین
۱۴۸
گلین آسمان شد زمین آهنین
۱۴۹
به دریای آهن جهان گشت غرق
۱۵۰
هوا پر ز میغ و زمین پر ز برق
۱۵۱
وزان سوی خاقان شوریده مغز
۱۵۲
جهان گشت پر سوس و برگ بید
۱۵۳
روان کرد شه تخت جمشید را
۱۵۴
به منزل رها کرد خورشید را
۱۵۵
به جولان گه آمد صف آراسته
۱۵۶
به کوشش چو خورشید شد خاسته
۱۵۷
وزان شوی خاقان شوریده مغز
۱۵۸
زنا آمد فتح در پای لغز
۱۵۹
رسولی فرستاد بر شاه روم
۱۶۰
که تنگ آمد از دستت این مرز و بوم
۱۶۱
تو ای تاجور کامدی در نبرد
۱۶۲
به مردی کن این داوری نی به مرد
۱۶۳
به پیکار اگر با منی کینه سنج
۱۶۴
سپه را چه بیهوده داری به رنج؟
۱۶۵
چو کاری میان من و تست بس
۱۶۶
چه جوئیم فریاد فریاد رس
۱۶۷
بیا تا به هم دست بیرون کنیم
۱۶۸
زره در خوی و تیغ در خون کنیم
۱۶۹
زما هر دو تن هر که ماند به جای
۱۷۰
بود بر سر روم و چین کدخدای
۱۷۱
چو نزد سکندر رسید این پیام
۱۷۲
در ان کام جویی دلش یافت کام
۱۷۳
سوی حرب گه تاخت با ساز جنگ
۱۷۴
بر انسان که نخجیر جوید پلنگ
۱۷۵
میانجی به خاقان خیر گفت باز
۱۷۶
که اینک برزم آمد ان رزم ساز
۱۷۷
روان شد به جولانگری ساخته
۱۷۸
ز رخت بقا خانه پرداخته
۱۷۹
چو پیلان جنگی دران لعیگاه
۱۸۰
در آمد به شطرنج بازی دو شاه
۱۸۱
نخست از کمان ناوک انداختند
۱۸۲
ز یکدیگر آماجگه ساختند
۱۸۳
چو بودند هر دو هنرمند و چست
۱۸۴
نیامد بر آماج تیری درست
۱۸۵
ز ناوک سوی نیزه بردند دست
۱۸۶
زهر دو در ان نیز مویی نخست
۱۸۷
به شمشیر گشتند دست آزمای
۱۸۸
دران هم نشد قالبی زخم سای
۱۸۹
چو کردند چندان که بود از هنر
۱۹۰
نگشتند فیروز بر یکدگر
۱۹۱
به نیروی بازوی پولاد لخت
۱۹۲
دوال کمرها گرفتند سخت
۱۹۳
چو پیلان که خرطوم در هم زنند
۱۹۴
به پیچند و خرطوم را خم زنند
۱۹۵
به تاب و توان در هم آمیختند
۱۹۶
قیامت ز یکدیگر انگیختند
۱۹۷
هم آخر قوی دست شد شاه روم
۱۹۸
ز جا در ربودش چو نخلی ز موم
۱۹۹
فرس تاخت باز و برافراخته
۲۰۰
ز بازو کسی را ستون ساخته
۲۰۱
خروش از صف رومیان شد به ابر
۲۰۲
ز ترکان چینی تهی گشت صبر
۲۰۳
در افتاد در قلب خاقان شکست
۲۰۴
برآورد رومی به تاراج دست
۲۰۵
سکندر بفرمود تا بی‌دریغ
۲۰۶
سلاح افگنان را نرانند تیغ
۲۰۷
به پیمان شه زینهاری کنند
۲۰۸
بران زینهار استواری کنند
۲۰۹
و گر کس به مردی برابر شود
۲۱۰
نکوشند کز تیغ بی سر شود
۲۱۱
به نیرنگ و هنجار اسیرش کنند
۲۱۲
چو در تابد آماج تیرش کنند
۲۱۳
کسی کو به گیتی بود هوشمند
۲۱۴
نیابد ز آسیب گیتی گزند
۲۱۵
به اندیشه بنیاد کاری کنند
۲۱۶
کزان خویش را در حصاری کند
۲۱۷
بزرگی کسی را دهد دستگاه
۲۱۸
که دارد پناهنده یی را پناه
۲۱۹
نه زان ماکیان کمتری در شمار
۲۲۰
که بر چوزگان سازدازپر شد
۲۲۱
بزرگان که کهتر نوازی شد
۲۲۲
نه رسم بزرگی به بازی کنند
۲۲۳
سر مرد بهر سری کردن است
۲۲۴
چو نبود سری بار بر کردن است
۲۲۵
ولیکن سران را توان کرد فرد
۲۲۶
که با زیردستان بود پای مرد
۲۲۷
کسی بر سر خلق زیبد امیر
۲۲۸
که افتادگان را بود دستگیر
۲۲۹
کشایندهٔ نافهٔ این سواد
۲۳۰
سر نافهٔ چین بدینسان کشاد
۲۳۱
که چون فرخ اسکندر سرفراز
۲۳۲
به فیروزی از ملک چین گشت باز
۲۳۳
بهین روزی از موسم نوبهار
۲۳۴
که گیتی شد از خرمی چون نگار
۲۳۵
هم از اول بامداد آفتاب
۲۳۶
بفرخنده طالع در آمد ز خواب
۲۳۷
ز باد بهاری هوا مشک بوی
۲۳۸
عروس جهان ز آب گل شسته روی
۲۳۹
شده جلوه‌گر نازنینان باغ
۲۴۰
رخ آراسته هر یکی چون چراغ
۲۴۱
بساط گل از سبزه گلشن شده
۲۴۲
چراغ گل از باد روشن شده
۲۴۳
به لاله ز فردوس جام آمده
۲۴۴
ز رضوان به گلبن سلام آمده
۲۴۵
شده مشکبو غنچه در زیر پوست
۲۴۶
چو تعویذ مشکین به بازوی دوست
۲۴۷
بنفشه سر زلف را خم زده
۲۴۸
گره در دل غنچه محکم زده
۲۴۹
ز بس تری اندام زیبای گل
۲۵۰
شده پاره پاره سرا پای گل
۲۵۱
شده سرخ گل مفرش بوستان
۲۵۲
به صحرا برون آمده دوستان
۲۵۳
هوا بر سر سبزه می‌ریخت سیم
۲۵۴
مراغه همی کرد بر گل نسیم
۲۵۵
بهر شاخ مرغ ارغنوان ساخته
۲۵۶
بهر نغمه گل بن سر انداخته
۲۵۷
ازان نغمه کو غارت هوش کرد
۲۵۸
مغنی تر نم فراموش کرد
۲۵۹
غزل خوانی بلبل صبح خیز
۲۶۰
تمنای میخوارگان کرد تیز
۲۶۱
ز آواز دراج و رقص تذرو
۲۶۲
سبک گشت در خاستن پای سرو
۲۶۳
ز نالیدن قمری خوش نوا
۲۶۴
کبوتر معلق زنان در هوا
۲۶۵
بهر سو گل و غنچه نوشخند
۲۶۶
ملک در میان همچو سرو بلند
۲۶۷
به بزم ار چه دلبر ز حد بیش بود
۲۶۸
دلش همبران دلبر خویش بود
۲۶۹
نشانده صنم را به پهلوی خود
۲۷۰
چو آیینه نزدیک زانوی خود
۲۷۱
بهر دورش آن ساقی نیم خواب
۲۷۲
ز لب نقل می داد و از کف شراب
۲۷۳
به عشرت نشسته دو سرو جوان
۲۷۴
پیاپی شده دوستگانی روان
۲۷۵
ملک عاشق رویش از جان و تن
۲۷۶
برانسان که او عاشق خویشتن
۲۷۷
گهی گل همی ریخت اندر کنار
۲۷۸
گهی دست می سود بر سیب و نار
۲۷۹
چو می‌رغبت عاشقان تازه کرد
۲۸۰
شکیب از میان عزم دروازه کرد
۲۸۱
چنان باده در نازنین راه یافت
۲۸۲
کزو شرم را دست کوتاه یافت
۲۸۳
هوای دلش قفل عصمت شکست
۲۸۴
عنان تکلف ربودش ز دست
۲۸۵
به افسونگری چنگ را بر گرفت
۲۸۶
فسونش به دیو و پری در گرفت
۲۸۷
ازان نغمه کاندر پری خانه شد
۲۸۸
سلیمان پری وار دیوانه شد
۲۸۹
بر ایین خوبان ز شوخی و ناز
۲۹۰
سرودی برآورد عاشق خواز
۲۹۱
برو تازه بود آن گل مشک بوی
۲۹۲
که بویش جهان را کند تازه روی
۲۹۳
گه از رنگ تر عشوه بازی کند
۲۹۴
گه از بوی خوش دل نوازی کند
۲۹۵
چو بشگفت گل خوش بود بوستان
۲۹۶
ولیکن به همراهی دوستان
۲۹۷
چو سازنده ارغنون توی نوش
۲۹۸
بدین رهزنی کرد با تاراج هوش
۲۹۹
ز سرها خرد رفت و سرمست رفت
۳۰۰
ملک را عنان دل از دست رفت
۳۰۱
به خوبان دیگر اشارت نمود
۳۰۲
که هر یک به سویی چمیدند زو
۳۰۳
نهی گشت خرگاه شاهنشهی
۳۰۴
ولیکن شه از خویشتن شد تهی
۳۰۵
حکیم الهی طلب کرد شاه
۳۰۶
که بستند تا عقد خورشید و ماه
۳۰۷
ملک سر خوش و نازنین نیم مست
۳۰۸
دو عاشق به یکدیگر آورده دست
۳۰۹
رسانیده این خضر صافی صفات
۳۱۰
به اسکندر تشنه آب حیات
۳۱۱
چو نوشیدن از دست جانان بود
۳۱۲
هر آبی که هست آب حیوان بود
۳۱۳
گهی نار با سیب پیوسته بود
۳۱۴
گه از ناردان سیب را خسته بود
۳۱۵
به گنجینه آرزو دست برد
۳۱۶
کلید خزینه به خازن سپرد
۳۱۷
بکان گهر شاخ مرجان نشاند
۳۱۸
گهر سفت و یاقوت بیرون فشاند
۳۱۹
چو خورشید را چشم در خواب رفت
۳۲۰
پیاله فتاد و می ناب رفت
۳۲۱
به بر بط نی زهرهٔ پرده ساز
۳۲۲
شد از پرده تار بر بط نواز
۳۲۳
به پرده درون خسرو پرده پوش
۳۲۴
به خاتون پرده نشین داد هوش
۳۲۵
چو مرغی خود از دام نجهد مدام
۳۲۶
دگر مرغ را کی رهاند ز دام
۳۲۷
طبیبی که پیوسته بیمار ماند
۳۲۸
نشاید به بالین بیمار خواند
۳۲۹
کسی کو ندانست راز جهان
۳۳۰
جهان آفرین را چه داند نهان
۳۳۱
ادب را نگهدار کز هیچ رای
۳۳۲
خدا را نداند کسی جز خدای
۳۳۳
شناسنده حرف دانند گی
۳۳۴
چنین کرد ازین تخته خوانندگی
۳۳۵
که چون بیرون آمد فلاتون ز آب
۳۳۶
تن خاکی از موج توفان خراب
۳۳۷
نبودش سر یاری مردمان
۳۳۸
روان شد سوی کوه چون بی گمان
۳۳۹
زهر بوم برداشت آهنگ خویش
۳۴۰
چو سیمرغ بنشست با سنگ خویش
۳۴۱
دهان را ز اشام و خور بند کرد
۳۴۲
به شاخ گیا سینه خرسند کرد
۳۴۳
نیایش‌گر پرده راز گشت
۳۴۴
به راز اندران پرده دم ساز گشت
۳۴۵
چنان گشت کوشنده در بندگی
۳۴۶
که شد سرفراز از سرافکندگی
۳۴۷
ز شب زنده داری دلش زنده شد
۳۴۸
چراغش خورشید رخشنده شد
۳۴۹
برآمد میان همه خاص و عام
۳۵۰
فلاتون حکیم الهیش نام
۳۵۱
ز نامش که در شهر و کشور رسید
۳۵۲
حکایت به گوش سکندر رسید
۳۵۳
هوس داشت اسکندر کاردان
۳۵۴
به دیدار آن مرد بسیار دان
۳۵۵
فرستاد پنهان بلیناس را
۳۵۶
که از کان برون آرد الماس را
۳۵۷
به فرمان فرمانروای جهان
۳۵۸
روان گشت دانا چو کار آگهان
۳۵۹
ز اندیشه دادش فلاتون جواب
۳۶۰
که ذره ندارد سر آفتاب
۳۶۱
من اینجا که گشتم ز دل توشه گیر
۳۶۲
ز غوغای عالم شدم گوشه‌گیر
۳۶۳
فرستاده کوشش فراوان نمود
۳۶۴
نیوشند را رای رفتن نبود
۳۶۵
بلیناس چون دید کان هوشمند
۳۶۶
کند وقت خود را بخود ارجمند
۳۶۷
که آمد چو بیرون فلاتون ز آب؟
۳۶۸
بشر باز شد در حین خاک رفت
۳۶۹
شنیده سخن یک به یک باز گفت
۳۷۰
چو شه رغبت دیدنش پیش داشت
۳۷۱
دل اندر پی رغبت خویش داشت
۳۷۲
سبک بارگی جست و بر داشت راه
۳۷۳
به برج عطارد روان شد چو ماه
۳۷۴
نه بود از بزرگان به دنبال کس
۳۷۵
جز از هوشمندان تنی چند و بس
۳۷۶
سر کوهکن سوی کهسار کرد
۳۷۷
به کوه آمد و سر سوی غار کرد
۳۷۸
چو در غار شد کرد مرکب رها
۳۷۹
به غار اندرون رفت چون اژدها
۳۸۰
نگه کرد در کنج آن تنگ نای
۳۸۱
فرشته وشی دید مردم نمای
۳۸۲
لگیمی در آورده در گرد دوش
۳۸۳
خزیده چو روباه پشمینه پوش
۳۸۴
کسی گنجش اندر سفالینه خم
۳۸۵
کلید زبان در دهان کرده گم
۳۸۶
مبرا شده دل ز غم خوردنش
۳۸۷
رگ اندر تنش رو نما از صفا
۳۸۸
نماینده چون رسته در کهربا
۳۸۹
ز تاب درون در افشان او
۳۹۰
حکایت کنان روی رخشان او
۳۹۱
چو سیمای شه دید برخاست زود
۳۹۲
به رسم بزرگان تواضع نمود
۳۹۳
پس آنگه گفت از دل عذرخواه
۳۹۴
دعای سزاوار تعظیم شاه
۳۹۵
بپرسید کاقبال شاه جهان
۳۹۶
برین سو چرا رنجه شد ناگهان
۳۹۷
جهاندار فرمود کز دیر باز
۳۹۸
به دیدار تو بود ما را نیاز
۳۹۹
کنونم که آن آرزو دست دادش
۴۰۰
سر گنج پنهان بباید گشاد
۴۰۱
چو دانست دانای دریا قیاس
۴۰۲
که آمد خریدار گوهر شناس
۴۰۳
به همان نوزیش بگرفت دست
۴۰۴
نشاندش به تعظیم و خود هم نشست
۴۰۵
سخن راز هر پرده ساز کرد
۴۰۶
ز راز نهان پرده را باز کرد
۴۰۷
بهر باز پرسی که شه می‌نمود
۴۰۸
حکیمش به اندیشه ره می‌نمود
۴۰۹
نخستش بپرسید کای گنج راز
۴۱۰
ازین گوشه گیری چه داری نیاز
۴۱۱
برون آی ازین غار چون اژدها
۴۱۲
وگر غار گنج است هم کن رها
۴۱۳
به دستوری خویش دستت دهم
۴۱۴
به همدستی خود نشستت دهم
۴۱۵
ارسطو که جز رای والاش نیست
۴۱۶
تو همتاش باشی که همتاش نیست
۴۱۷
فلاتون چو بشنید گفتار شاه
۴۱۸
فرو شد به کار خود از کار شاه
۴۱۹
برون داد پاسخ به شرمندگی
۴۲۰
که ای تو از آفاق را زندگی
۴۲۱
نماند آن شکوفه به گلزار من
۴۲۲
که آید بدان بو خریدار من
۴۲۳
چه جنبانی آن خل بن را به زور
۴۲۴
که شد خار او تیر و خرماش گور
۴۲۵
چو شاخ تهی را کنی سنگسار
۴۲۶
ز بالا همان سنگ بارد نه بار
۴۲۷
نگویم به دستوریم شاد کن
۴۲۸
که دستوریم بخش و آزاد کن

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.