بخش ۳
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بدو گفت کاری ز رای بلند
۲
توقع همین باشد از هوشمند
۳
ولیکن مراد من این بود و بس
۴
که یک چند با تو برارم نفس
۵
ز داناییت بهرهٔ پر برم
۶
ز دریا صدف وز صدف در برم
۷
چو تو داشتی صحبت از ما دریغ
۸
تواضع ز تو نیست ما را دریغ
۹
گر از زحمت ما نیایی ستوه
۱۰
کنون پنجهٔ ما و دامان کوه
۱۱
طریقی نما از خبر داشتن
۱۲
که بتوانم این بار برداشتن
۱۳
بخشنودی کرد گارم درار
۱۴
که خشنود باد از تو هم کردگار
۱۵
حکیم از چنان خواهش زیر کان
۱۶
برون جست روشن چو تیر از کمان
۱۷
به پوز شکری گفت کای کدخدای
۱۸
ترا راست گویم به فرهنگ ورای
۱۹
نخست آنچه فرض است بر شهریار
۲۰
همان شد کز ایزد بود ترس کار
۲۱
بهر شادمانی و تیمارها
۲۲
به یزدان حوالت کند کارها
۲۳
به نیرنگ این پنج روزه خیال
۲۴
که نادان نهد نام او ملک و مال
۲۵
نیندازد اندر سر آن باد را
۲۶
که زد لطمه فرعون و شداد را
۲۷
چو دادت خدا آنچه داری به دست
۲۸
خدا را پرست و مشو خودپرست
۲۹
بهر کار ازان کس طلب یاوری
۳۰
که دارد نهان باخدا داوری
۳۱
شهی کو خود از شرب می شد خراب
۳۲
ازو کی عمارت شود خاک و آب
۳۳
کسی از خود آگه نباشد دمش
۳۴
چه آگاهی از جمله عالمش
۳۵
نگویم که خم خانه را بند کن
۳۶
به نان پاره معده خرسند کن
۳۷
ولیکن چنان خور گرت درخورد
۳۸
که تو میخوری نی ترا میخورد
۳۹
چو خواب ایدت بر سر تخت خود
۴۰
بیاموز بیداری از بخت خود
۴۱
تو بیدار باش اشکار و نهان
۴۲
که از پاست آباد خسبد جهان
۴۳
بخسب و به خواب جوانی مخسب
۴۴
وگر خود توان تا توانی مخسب
۴۵
بدان شان شو از کینه ور کینه خواه
۴۶
که نی تیغ رنجه شود نه سپاه
۴۷
به مشت اندرون تیغ را جای کن
۴۸
ولی رای را کار فرمای کن
۴۹
مکش سر ز رایی که بخرد زند
۵۰
که پیل حرون بر صف خود زند
۵۱
ورت دل ز یزدان بود زورمند
۵۲
نه نیز محتاج رای بلند
۵۳
چو قادر شدی چیره را ریز خون
۵۴
مزن دشنه را بستگان زبون
۵۵
به تیمار خدمتگران کن بسیچ
۵۶
زبد خدمتان نیز دامن مپیچ
۵۷
سپهدار باید خداونت تخت
۵۸
که بیبرگ برکنده باشد درخت
۵۹
متاع جهان است باد روان
۶۰
گره بر زدن باد را چون توان
۶۱
گر امروز نبود ز فردا هراس
۶۲
چه نیکو ترا دولت بی قیاس
۶۳
دد و دام کافزون و کم میدوند
۶۴
به مزدوری یک شکم می دوند
۶۵
ندارد به جز آدمی این شمار
۶۶
که یک تن دهد طعمهٔ صد هزار
۶۷
دم صبح کاذب بود زود میر
۶۸
ولی صبح صادق شد آفاق گیر
۶۹
کسی کن زبر دست بر زیر دست
۷۰
کن در زیر دستان نیارد شکست
۷۱
به انصاف نه سکهٔ دادها
۷۲
ستم را بیند از بنیادها
۷۳
چه رانی ز داد فریدون سخن
۷۴
تو نو باش گر شد فریدون کهن
۷۵
به عهد خود آن نغز به کایستی
۷۶
که در عهدهٔ دیگران نیستی
۷۷
منه بر بدی کارها را اساس
۷۸
که کس گاه نفرین نگوید سپاس
۷۹
کسی کو بزرگ است کارش بزرگ
۸۰
به هر پایه باشد شمارش بزرگ
۸۱
چو کردی درخت از پی میوه پست
۸۲
جز آن میوه دیگر نیاید بدست
۸۳
یکی را از ان کرد یزدان بلند
۸۴
که باشند ازو دیگران بی گزند
۸۵
پیچ از ستم دست بیچارگان
۸۶
ستم کن ولی بر ستمگارکان
۸۷
برون کن ز پای کسی خار خویش
۸۸
که نتواندت گفتن آزار خویش
۸۹
حذر کن ز تیری که آن بد زنی
۹۰
به غیری گشایی و بر خود زنی
۹۱
گر از آهنین قلعه داری پناه
۹۲
مباش ایمن از ناوک دادخواه
۹۳
نمانند در ملک و دولت دراز
۹۴
مگر زور مندان عاجر نواز
۹۵
بدانگونه کن گرد گیتی خرام
۹۶
که دریا بی اسرار گیتی تمام
۹۷
نگارندهٔ لوح این داستان
۹۸
چنین راست کرد از خط راستان
۹۹
که چون فتح اسکندر چیره دست
۱۰۰
در آورده گردن کشان را شکست
۱۰۱
به فیروزی آفاق را کرد رام
۱۰۲
به شمشیر بگرفت عالم تمام
۱۰۳
چو از ربع مسکون بپرداخت کار
۱۰۴
تمنای دریاش گشت آشکار
۱۰۵
برون برد ازین خطه خاک بخش
۱۰۶
به دریای مغرب رسانید رخش
۱۰۷
جهان دیدگان را طلب کرد پیش
۱۰۸
سخن گفت ز اندازهٔ کار خویش
۱۰۹
که چون من به نیروی یزدان پاک
۱۱۰
قوی دست گشتم برین نطع خاک
۱۱۱
بگوی زمین دست بردم به پیش
۱۱۲
به چوگان همت کشیدم به خویش
۱۱۳
نماند از بساط زمین، هیچ جای
۱۱۴
که نسپرد شبرنگ من زیر پای
۱۱۵
کنونم چنان در دل آمد هوس
۱۱۶
که در جویم از قعر دریا و بس
۱۱۷
نشینم به اب اندرون چند گاه
۱۱۸
کنم در عجبهای دریا نگاه
۱۱۹
بباید ز همت مدد خواستن
۱۲۰
طلسمی به حکمت بر آراستن
۱۲۱
بدانش ز صافی ترین جوهری
۱۲۲
مصفا بر انگیختن پیکری
۱۲۳
گه دروی کند چون نشیننده جای
۱۲۴
جهان بیند از جام گیتی نمای
۱۲۵
حکیمان به فرمان شاه جهان
۱۲۶
به پوزش گری تازه گردندشان
۱۲۷
بزرگان نهادند بر خاک سر
۱۲۸
ستایش گرفتند بر تاجور
۱۲۹
که ای خاک بوس جناب تو بخت
۱۳۰
ز پای تو نیروی بازوی تخت
۱۳۱
دو نوبت گرفتن سراسر زمین
۱۳۲
نه باشد در اندازهٔ آدمین
۱۳۳
بدین بس کن وزین زیادت مپوی
۱۳۴
همه آرزو را نهایت مجوی
۱۳۵
ز دریا کسی دید غواص کور
۱۳۶
که گوهر برون آرد از آب شور
۱۳۷
اگر ماهی آرد به خشکی شتاب
۱۳۸
به جان کندن افتد چو مردم در آب
۱۳۹
مکن آتش و بار خود را فزون
۱۴۰
که خاکی نگنجد به آب اندرون
۱۴۱
سکندر به پاسخ زبان بر گشاد
۱۴۲
ز درج دهن کان گوهر گشاد
۱۴۳
که اقبال چون گشت هم پشت من
۱۴۴
کلید جهان داد در مشت من
۱۴۵
بسی پی فشردم به جویندگی
۱۴۶
که شویم لب از چشمه زندگی
۱۴۷
سرانجام من چون ببایست مرد
۱۴۸
زمانه بدان آبخور ره نبرد
۱۴۹
به روزی توان باده زین طاس خورد
۱۵۰
که اسکندرش جست، الیاس خورد
۱۵۱
گرم جاودان کردی ایزد برات
۱۵۲
نماندی لبم تشنه ز آب حیات
۱۵۳
چو بر مرگ من بود تقدیر غیب
۱۵۴
ز محرومی آب حیوان چه عیب
۱۵۵
چو مردم ندارد گریز از هلاک
۱۵۶
چه در قعر دریا چه بر روی خاک
۱۵۷
نیابم ازین پند بیهوده تنگ
۱۵۸
که از موج دریا نترسد نهنگ
۱۵۹
چو دانندگان را یقین گشت حال
۱۶۰
که در مغز شه محکم است این خیال
۱۶۱
زند از ضمیر خردمند خویش
۱۶۲
نفس بر مزاج خداوند خویش
۱۶۳
سکندر چو بشنید گفتارشان
۱۶۴
نوازشگری کرد بسیارشان
۱۶۵
به بخشش در گنج را باز کرد
۱۶۶
زر افشاند و بخشیدن آغاز کرد
۱۶۷
به فرمان فرمانده روزگار
۱۶۸
ارسطوی دانا در آمد به کار
۱۶۹
به فرمود کاسباب کشتی کنند
۱۷۰
نشیننده راز و بهشتی کنند
۱۷۱
هنرپیشگان پیشه برداشتند
۱۷۲
نمودند هرچ از هنر داشتند
۱۷۳
کشیدند کشتی به دریا کنار
۱۷۴
به سال کم و بیش پیش از هزار
۱۷۵
اساسی که بر آب داند ستاد
۱۷۶
شتابنده کوهی ز آسیب باد
۱۷۷
چو شد جمله اسباب کشتی تمام
۱۷۸
شتابنده شد شاه دریا خرام
۱۷۹
ز آب از نمایان دریا پژوه
۱۸۰
طلب کرد هشیاری از هر گروه
۱۸۱
به فرمود تا پیشوایان تخت
۱۸۲
ز صحرا به دریا کشیدند رخت
۱۸۳
چهل ساله ترتیب راه دراز
۱۸۴
که باشد بدان آدمی را نیاز
۱۸۵
ز حیوان و از مردم و از گیا
۱۸۶
اگر شیر مرغ است اگر کیمیا
۱۸۷
خبر کش بسی مرغ کردون گرای
۱۸۸
سبق بر ده ز اندیشهٔ تیز پای
۱۸۹
کزیشان همه سه عقاب سیاه
۱۹۰
که روزی شتابنده یک ماهه راه
۱۹۱
سه سال تمام آنچه پرداختند
۱۹۲
سه ماهش به کشتی در انداختند
۱۹۳
کسی را که دید از تردد خلاص
۱۹۴
به همراهی خویشتن کرد خاص
۱۹۵
گراینده را سوی دریای شور
۱۹۶
به رغبت روان کرد بر راه دور
۱۹۷
به فارغ دلی زان بهشتی سواد
۱۹۸
توکل کنان پا به کشتی نهاد
۱۹۹
چپ و راستش خضر و الیاس هم
۲۰۰
پس و پیش ارسطو بلیناس هم
۲۰۱
فلاطون و دانندگان دگر
۲۰۲
به همراهی خاص بسته کمر
۲۰۳
بجنبید کشتی از آسیب موج
۲۰۴
بر امد سر باد بانها به اوج
۲۰۵
چو رفتند زانگونه با رود و جام
۲۰۶
به دریا درون پنج ساله تمام
۲۰۷
به جایی رسیدند لرزان چو بید
۲۰۸
که باز آمدن را نباشد امید
۲۰۹
چو هر کس دران حال بی چارگی
۲۱۰
به حیرت فرو ماند یک بارگی
۲۱۱
کسانی کز ایزد خبر داشتند
۲۱۲
نیایش کنان دست برداشتند
۲۱۳
چو دادند قفل دعا را کلید
۲۱۴
کلید در چاره آمد پدید
۲۱۵
شبانگه که برقع برافگنده ماه
۲۱۶
بپوشید گیتی حریر سیاه
۲۱۷
که در گوشهٔ خلوتش ناگهان
۲۱۸
سروشی پدیدار گشت از نهان
۲۱۹
جوانی به کردار سرو بلند
۲۲۰
رخ فرخ و پیکر ارجمند
۲۲۱
فرشته ولیکن به شکل آدمی
۲۲۲
نه مردم ولی صورت مردمی
۲۲۳
جمالی که نتوان نظر کرد دور
۲۲۴
ز سیمای پاکش همی ریخت نور
۲۲۵
برو تازگی کرد شه را سلام
۲۲۶
شهش داد پاسخ به عذر تمام
۲۲۷
بدو گفت کای سر به سر نور پاک
۲۲۸
تنت دور ز آلایش آب و خاک
۲۲۹
فرشته که گویند ما ناتویی
۲۳۰
که مردم نباشد بدین نیکویی
۲۳۱
وگر مردمی چون درون آمدی؟
۲۳۲
که مردم ندیدت که چون آمدی؟
۲۳۳
سروش خجسته سخن در گرفت
۲۳۴
ز راز نهان پرده را بر گرفت
۲۳۵
گر آسایشی خواهی از روزگار
۲۳۶
جمال عزیزان غنیمت شمار
۲۳۷
دل از روی هم صحبتان شاد کن
۲۳۸
به نقل و به می مجلس آباد کن
۲۳۹
به جمعیت دوستان روی نه
۲۴۰
پراکندگی را به یک سوی نه
۲۴۱
به دوری مکوش ار چه بدخوست یار
۲۴۲
که دوری خود افتد سرانجام کار
۲۴۳
چو لابد جدائیست از بعد زیست
۲۴۴
به عمدا جدا زیستن ابر چیست
۲۴۵
گذشت آنکه با هم نشستیم و خاست
۲۴۶
کنون رفته را باز جستن خطاست
۲۴۷
بزرگان پس رفته نشتافتند
۲۴۸
که بسیار جستند و کم یافتند
۲۴۹
نه بعد از شدن باز گردد زمان
۲۵۰
نه تیری که بیرون پرید از کمان
۲۵۱
کجا بودی ای مرغ فرخنده پی
۲۵۲
چه داری خبر زان حریفان می؟
۲۵۳
به شادی کجا میگذارند گام
۲۵۴
سفر تا چه جایست و منزل کدام؟
۲۵۵
کجا روز راحت فزون میکنند؟
۲۵۶
شب آسایش خواب چون میکنند؟
۲۵۷
به عیش و طرب هم عنان کهاند؟
۲۵۸
به ریحان و می مهمان کهاند؟
۲۵۹
کدام آب دیده است در جویشان
۲۶۰
دل ما چگونه است پهلویشان
۲۶۱
فغان زان حریفان صحبت گسل
۲۶۲
که یک ره ز ما بر گرفتند دل
۲۶۳
بگفتا که گر پرسی از من صواب
۲۶۴
سروشم ز یزدان موکل بر آب
۲۶۵
چو در سختی افتاد کار شما
۲۶۶
به من داد غیب اختیار شما
۲۶۷
میندیش ازین پس ز دریای ژرف
۲۶۸
که دادت قضا دستگاه شگرفت
۲۶۹
درین پرده کاندیشهٔ کار تست
۲۷۰
درون رو که یزدان نگهدار تست
۲۷۱
منت همره و ایزدت رهنمای
۲۷۲
که بنماید و بازت آرد به جای
۲۷۳
به فرمود فرمانده روم و زنگ
۲۷۴
که در جنبش کشتی آید درنگ
۲۷۵
فگندند هر سوی لنگر در آب
۲۷۶
فرو شد سر بادبانها به خواب
۲۷۷
سکندر بر آهنگ کاری که داشت
۲۷۸
برو ریخت از دل شماری که داشت
۲۷۹
به دستور دانا که در کار بود
۲۸۰
وصیت نمود آنچه ناچار بود
۲۸۱
که ما را هوسهای ناسودمند
۲۸۲
ز راه سلامت چو یک سو فگند
۲۸۳
سزد گر شما را ز من فتنه جوی
۲۸۴
ز بهر سلامت بتابید روی
۲۸۵
چو من زیر دریا کنم جای خویش
۲۸۶
به کام نهنگان نهم پای خویش
۲۸۷
به امید جان بخش گیتی پناه
۲۸۸
مرا تا به صد روز بینند راه
۲۸۹
گر آیم برون زین ره پر هراس
۲۹۰
شناسم حق مردم حق شناس
۲۹۱
وگر باشد آسیبی از روزگار
۲۹۲
قضا را به یک چون من صد هزار
۲۹۳
شما جانب خانه گردید باز
۲۹۴
من و قعر دریا و راه دراز
۲۹۵
چو شه را دل آسود زان بسته عهد
۲۹۶
برایین مهدی درآمد به مهد
۲۹۷
بیاورد آن شیشه را بعد از ان
۲۹۸
نشست اندران شاه عالی مکان
۲۹۹
چو شیشه معلق شد اندر طناب
۳۰۰
برآبش نهادند همچون حباب
۳۰۱
شکنج رسنها گشادند باز
۳۰۲
اجل را سپردند رشته دراز
۳۰۳
سکندر به مهد اندرون ترسناک
۳۰۴
چه باشد به دریا یکی مشت خاک
۳۰۵
سروشش بپرسید کای نیک بخت
۳۰۶
چه بودت رها کردن تاج و تخت
۳۰۷
جهاندار گفت ای مبارک نفس
۳۰۸
نماند خرد چون دراید هوس
۳۰۹
نیوشندهٔ آسمانی سرشت
۳۱۰
شد از تازه روی چو باغ بهشت
۳۱۱
گشاد ابرو از روی خورشید وش
۳۱۲
به پاسخ دل شاه را کرد خوش
۳۱۳
که دل را فراهم کن ای سرفراز
۳۱۴
که بردارد این رنجها را دراز
۳۱۵
کنون باز کن دیدهٔ پیش بین
۳۱۶
تمنای اندیشهٔ خویش بین
۳۱۷
بگفت این و برداشت بانگ بلند
۳۱۸
که زلزال در قعر دریا فگند
۳۱۹
میانجی دران معرض عمرگاه
۳۲۰
چو شکل دگر دید سیمای شاه
۳۲۱
بخندید در پردهٔ کردش سوال
۳۲۲
که چون دیدی این پرده پر خیال؟
۳۲۳
بخاطر هنوز این تمنا کنی
۳۲۴
کزین گونه لختی تماشا کنی
۳۲۵
شه ار چه بدل داشت بیش از قیاس
۳۲۶
هراسی که بودست جای هراس
۳۲۷
هم از عاجزی پشت را خم نکرد
۳۲۸
ز نیروی دل ذرهای کم نکرد
۳۲۹
بدو گفت کای بر نهان پردهدار
۳۳۰
درین پرده دیگر چه داری بیار
۳۳۱
به پاسخ سروش پسندیده گفت
۳۳۲
که دانسته را بر تو نتوان گفت
۳۳۳
چنین روشنم گشت ز الهام غیب
۳۳۴
کت از نقد هستی نهی گشت جیب
۳۳۵
سبک شو که جای گرانیت نیست
۳۳۶
زمانی فزون زندگانیست نیست
۳۳۷
تو با آنکه دیدی عجبها بسی
۳۳۸
من از تو ندیدم عجبتر کسی
۳۳۹
وگر باشدت زین عجبتر نیاز
۳۴۰
یکی دنده بر بند و بگشای بار
۳۴۱
ملک گوش بر گفت همدم نهاد
۳۴۲
بفرمان او دیده بر هم نهاد
۳۴۳
چو بگشاد چشم و چش و راست دید
۳۴۴
همان دید چشمش که می خواست دید
۳۴۵
چو دیده شگفته بهاری بر آب
۳۴۶
برون جست از برج چون آفتاب
۳۴۷
چو الیاس و خضر آگهی یافتند
۳۴۸
سوی مونس خویش بشتافتند
۳۴۹
کشیدند قارو ره را بر زیر
۳۵۰
نه قار و ره بان کان یاقوت و زر
۳۵۱
متاعی که در درج گنجینه بود
۳۵۲
مصور خیالی در آیینه بود
۳۵۳
چنان یوسفی گشت یعقوب رنگ
۳۵۴
برامد چو یوسف ز زندان تنگ
۳۵۵
گرامی تنش باز مانده ز زور
۳۵۶
نمک وار بگداخته ز آب شور
۳۵۷
سکندر که گیتی خداوند بود
۳۵۸
به هم صحبتان دیر پیوند بود
۳۵۹
چو هنگام رفتن فراز آمدش
۳۶۰
به دیدار خویشان نیاز آمدش
۳۶۱
ازان مژدهٔ خوش که دادش سروش
۳۶۲
سرشکش ز شادی برامد به جوش
۳۶۳
به فرمان فرمانروای جهان
۳۶۴
روان گشت کشتی ز جای چنان
۳۶۵
دوم روز کز چرخ در گشت روز
۳۶۶
نگون گشت خورشید گیتی فروز
۳۶۷
شتابنده کشتی بهرسو قطار
۳۶۸
که پیدا شد از دور دریا کنار
۳۶۹
فرومانده بینندهٔ رهگرای
۳۷۰
به حیرت دران کار حیرت فزای
۳۷۱
که راهی بران دوری دیر باز
۳۷۲
چگونه برین زودی آیند باز
۳۷۳
همه کس دری از تعجب گشاد
۳۷۴
مگر پاک دینان پاک اعتقاد
۳۷۵
چو دیدند صحرا نشینان ز دور
۳۷۶
درفشان درفش سکندر ز دور
۳۷۷
ز هر جانبی آدمی خیل خیل
۳۷۸
شتابنده شده سوی دریا چو سیل
۳۷۹
ز انبوه خلقی ز هر بوم و مرز
۳۸۰
کرانه چو دریا درامد به لرز
۳۸۱
سکندر چو بر شط دریا رسید
۳۸۲
خروش سپه بر ثریا رسید
۳۸۳
چو آسوده گشتند لختی ز جوش
۳۸۴
در امد به سرهای شوریده هوش
۳۸۵
جهاندار منزل به خرگاه جست
۳۸۶
ز صحرا سوی بارگه راه جست
۳۸۷
به فرمود کز خاصگان سرای
۳۸۸
به جز خاصگان کس نماند به جای
۳۸۹
چنین گفت با پیشوایان کار
۳۹۰
که ما را دگر گونه شد روزگار
۳۹۱
نگون می شود کوکب تابناک
۳۹۲
فرو میرود آفتابم به خاک
۳۹۳
مرا در سه تدبیر یاری کنید
۳۹۴
درین هر سه کار استواری کنید
۳۹۵
نخستین وصیت درین داوری
۳۹۶
به فرزند خود بایدم یاوری
۳۹۷
که در قصر من اوست رخشنده باغ
۳۹۸
هم از گوهر من فروزد چراغ
۳۹۹
دوم آنکه بر عزم صحرای راز
۴۰۰
چو در مهد عصمت کنم پا دراز
۴۰۱
دراندم که غلطم به صندوق پست
۴۰۲
ز صندوق بیرون کنندم دو دست
۴۰۳
که تا چون به خانه گرایم ز راه
۴۰۴
کند هر که بیند به حیرت نگاه
۴۰۵
که چون من ولایت ستانی شگرفت
۴۰۶
ز نطع زمین تا به دریای ژرف
۴۰۷
ز چندین زر و گوهر بی شمار
۴۰۸
نهی دست رفتم سرانجام کار
۴۰۹
سوم آنکه چون نوبت آن شود
۴۱۰
که تن در دل خاک مهمان شود
۴۱۱
در اسکندریه که جای من است
۴۱۲
بنا کرده رسم و رای من است
۴۱۳
گرایندم از تخت زر در مغاک
۴۱۴
ودیعت سپارند خاکی به خاک
۴۱۵
دو سه روز در زندگی داشت بهر
۴۱۶
همی زد نفس با بزرگان دهر
۴۱۷
چو با استواران قوی کرد عهد
۴۱۸
ز ایوان خاکی برون برد مهد
۴۱۹
نهان گشت خورشیدش اندر نقاب
۴۲۰
فرو ریخت چشمش به زندان خواب
۴۲۱
جریده کشایان تاریخ ساز
۴۲۲
به چندین نمط بستهاند این طراز
۴۲۳
چو کردم بهر نامهٔ باز جست
۴۲۴
چنان بود نزدیک بعضی درست
۴۲۵
که رخشنده خورشید گیتی خرام
۴۲۶
برامد ز روم و فرو شد به شام
۴۲۷
گروهی دگر کردهاند اتفاق
۴۲۸
که در حد بابل شد از خویش طاق
۴۲۹
اگر دانشی داری ای نیک رای
۴۳۰
یکی گرد اندیشه خود گرای
۴۳۱
نگه کن درین چرخ دولاب گرد
۴۳۲
که چون هر زمان می برد آب مرد
۴۳۳
چه دلها کز آسیب غم کرد خورد
۴۳۴
چه سرها که در خاک خواری سپرد
۴۳۵
کسی این ماجرا زو نپرسید باز
۴۳۶
کزین ره نوشتن چه داری نیاز
۴۳۷
چه شکل است کاین دور ظلمات و نور
۴۳۸
ز گردندگی نیست یک لحظه دور
۴۳۹
رواقی برآورد از خاک و آب
۴۴۰
چو شد ساخته باز گردد خراب
۴۴۱
یکی باز کن پرده زین خاک زرد
۴۴۲
که دیبای چینی بینی اندر نورد
۴۴۳
هر آن لاله و گل که در گلشنی است
۴۴۴
بناگوش و رخسار سیمین تنی است
۴۴۵
بسا دیده کز سرمه آزاد گشت
۴۴۶
که ناگه ز خاک سیه باد گشت
۴۴۷
بسا در که گم شد درین خاک پست
۴۴۸
که از خاک جز خاک نامد بدست
۴۴۹
بسا تن که او بار صندل نبرد
۴۵۰
که در زیر انبار گل شد چو مرد
۴۵۱
بنایی کسی از گل براری بر آب
۴۵۲
بسی بر نیامد که گردد خراب
۴۵۳
چو در کیسه مردم این نقد خاص
۴۵۴
ز تاراج دزدان ندارد خلاص
۴۵۵
بیا تا کنیم آن چنان رخت پیچ
۴۵۶
که جز نام نیکو بدانیم هیچ
۴۵۷
به معشوق یک شب چه باشیم شاد
۴۵۸
که مهمان غیری شود بامداد
۴۵۹
مکن میل این خاک چون ناکسان
۴۶۰
که پیوند او نیست جز با خسان
۴۶۱
مباش از نوای فلک نا شکیب
۴۶۲
که چشمش چو هندوست آهو فریب
۴۶۳
شنیدم که لقمان دانش پژوه
۴۶۴
که آمد ز بس زندگانی به ستوه
۴۶۵
دران عمر کز نه صد افزونش بود
۴۶۶
قد از حجره یک نیمه بیرونش بود
۴۶۷
عمارت نکرد آن قدر در خراب
۴۶۸
که ایمن بود ز ابرو از آفتاب
۴۶۹
فراوانش گفتند برنا و پیر
۴۷۰
که هر دم ز مسکن ندارد گزیر
۴۷۱
بگفتا که از بهر اندک نزول
۴۷۲
نشاید شدن میهمان فضول
۴۷۳
چو در خانه مهمان فضولی کند
۴۷۴
دل میزبان زو ملولی کند
۴۷۵
اساسی چه باید به عیوق برد
۴۷۶
که فردا به بیگانه خواهی سپرد