فخرالدین اسعد گرگانی · ویس و رامین

گفتار اندر ستایش عمید ابو الفتح مظفر

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چه خواهی نیکوترین ای صفاهان
۲
که گشتی دار ملک شاه شاهان
۳
همی رشک آرد اکنون بر تو بغداد
۴
که او را نیست آنچ ایزد ترا داد
۵
شهنشاهی چو سلطان معظم
۶
به پیروزی شه شاهان عالم
۷
خداوندی چو بوالفتح مظفر
۸
ز سلطان یافته هم جاه و هم فر
۹
هم از تخمه بزرگ و هم ز دولت
۱۰
هم از پایه بلند و هم ز همت
۱۱
هم از گوهر گزیده هم ز اختر
۱۲
هم از منظر ستوده هم ز مخبر
۱۳
چو مشرق بود اصلش هامواره
۱۴
بر آینده ازو ماه و ستاره
۱۵
کنون زو آمده خواجه چو خورشید
۱۶
جهان در فرّ نورش بسته امید
۱۷
ز فتحش کنیت آمد وز ظفر نام
۱۸
ازیرا یافتست از هر دوان کام
۱۹
جهان چون بنگری پیر جوانست
۲۰
عمید نامور همچون جهانست
۲۱
جوانست او به سال و بخت و رامش
۲۲
چو پیرست او به رای و عقل و دانش
۲۳
خرد گر صورتی گردد عیانی
۲۴
دهد زان صورت فرخ نشانی
۲۵
کفش با جام باده شاخ شادیست
۲۶
و لیکن شاخ شادی باغ دادیست
۲۷
ز نیکویی که دارد داد و فرمان
۲۸
همی وحی آیدش گویی زیزدان
۲۹
چنین باید که باشد هیبت و داد
۳۰
که نام بیم و بی دادی بیفتاد
۳۱
به چشم عقل پنداری که جانست
۳۲
به گوش عدل پنداری روانست
۳۳
گذشته دادها نزدیک دانا
۳۴
ستم بودست دادش را همانا
۳۵
چنان بودست و صفش چون سرابی
۳۶
که نه امید ماند زو نه آبی
۳۷
چو امرش از مظالم گه بر آید
۳۸
قصا با امرش از گردون در آید
۳۹
امل گوید که آمد رهبر من
۴۰
اجل گوید که آمد خنجر من
۴۱
روان گشتی گر او فرمان بدادی
۴۲
که زُفت و بددل از مادر نزادی
۴۳
چو من در وصف او گویم ثنایی
۴۴
و یا بر بخت او خوانم دعایی
۴۵
ثنا را می کند اقبال تلقین
۴۶
دعا را می کند جبریل آمین
۴۷
اگر چه همچو ما از گل سرشتست
۴۸
به دیدار و به کردار او فرشتست
۴۹
اگر چه فخر ایران اصفهانست
۵۰
فزون زان قدر آن فخر جهانست
۵۱
به درد دل همی گرید نشابور
۵۲
ازان کاین نامور گشتست ازو دور
۵۳
به کام دل همی خندد صفاهان
۵۴
بدان کز عدل او گشتست نازان
۵۵
صفاهان بد چو اندامی شکسته
۵۶
شکست از فر او گردید بسته
۵۷
نباشد بس عجب کامسال هنوار
۵۸
درختش مدح خواجه آورد بار
۵۹
وز انم عدل او باد زمستان
۶۰
نریزد هیچ برگی از گلستان
۶۱
همی دانست سلطان جهاندار
۶۲
که در دست که باید کردن این کار
۶۳
گر او بیمار کردست اصفهان را
۶۴
هنو دادش پزشک نیک دان را
۶۵
به جان تو که چون کارش ببیند
۶۶
مرو را از همه کس بر گزیند
۶۷
سراسر ملک خود او را سپارد
۶۸
که به زو مهتری دیگر ندارد
۶۹
صچنان خوش خو چنان مردم نوازست
۷۰
که گویی هر کس او را طبع سازستص
۷۱
صز خوی خوش بهار آرد به بهمن
۷۲
به تیره شب از طلعت روز روشنص
۷۳
که و مه را چو بینی در سپاهان
۷۴
همه هستند او را نیک خواهانص
۷۵
صکه او جاوید به گیهان بماند
۷۶
همیدون بر سر ایشان بماندص
۷۷
صهران کاو کارها خواهد گشادن
۷۸
بباید بست گفتن راز دادنص
۷۹
همیدون پندهای پادشایی
۸۰
دو بهره باشد اندر پارساییص
۸۱
صز چیز مردمان پرحیز کردن
۸۲
طمع نا کردن و کمتر بخوردنص
۸۳
به لهو و آرزو مولع نبودن
۸۴
دل هر کس به نیکی برربودنص
۸۵
سیاست را به جای خویش راندن
۸۶
به فرمان خدای اندر بماندنص
۸۷
همیشه با خردمندان نشستن
۸۸
سراسر پندشان را کار بستنص
۸۹
صبه فریاد سبک مایه رسیدن
۹۰
ستمگر را طمع از وی بریدنص
۹۱
سراسر هر چه گفتم پارساییست
۹۲
ولیکن بندهای پادشاییستص
۹۳
نه دیدم آن که گفتم نه شنیدم
۹۴
کجا افزونتر از خواجه ندیدمص
۹۵
چنین دارد که گفتم رسم و آیین
۹۶
بجز وی کس ندیدم با چنین دینص
۹۷
صنه چشم از بهر کین خویش دارد
۹۸
کجا از بهر دین و کیش داردص
۹۹
چو باشد خشم او از بهر یزدان
۱۰۰
برودر ره نیابد هیچ شیطانص
۱۰۱
جوانست و نجوید در جوانی
۱۰۲
ز شهوت کامهای این جهانیص
۱۰۳
صاگر بندد هوا را یا گساید
۱۰۴
ز فرمان خرد بیرون نیایدص
۱۰۵
طریق معتدل دارد همیشه
۱۰۶
چنانچون بخردان را هست پیشهص
۱۰۷
صنه بخشایش نه بخشش باز دارد
۱۰۸
ز هر کس کاو نیاز و آز داردص
۱۰۹
کجا در ملک او آسوده گشتند
۱۱۰
بدان شهری که چون نابوده گشتندص
۱۱۱
کسانی را که بد کردار بودند
۱۱۲
وز ایشان خلق پر آزار بودندص
۱۱۳
صگروهی جسته اندر شهر پنهان
۱۱۴
ز بیم جان یله کرده سپاهانص
۱۱۵
صگروهی بسته در زندان به تیمار
۱۱۶
گروهی مهر گشته بر سر دارص
۱۱۷
همه دیدند دههای صفاهان
۱۱۸
که یکسر چون بیابان بود ویران
۱۱۹
زدهها مردمان آواره گشته
۱۲۰
همه بی توشه بی پاره گشته
۱۲۱
چو نام او شنیدند آمدند باز
۱۲۲
ز کوهستان و خوزستان و شیراز
۱۲۳
یکایک را به دیوان خواند و بنواخت
۱۲۴
بدادش گاو و تخم و کار او ساخت
۱۲۵
به دو ماه آن ولایت را چنان کرد
۱۲۶
که کس باور نکردی کاین توان کرد
۱۲۷
همان دهها که گفتی چون قفارند
۱۲۸
کنون از خرّمی چون قندهارند
۱۲۹
به جان تو که عمری بر گذشتی
۱۳۰
به دست دیگری چونین نگشتی
۱۳۱
به چندین بیتها کاو را ستودم
۱۳۲
به ایزد گر به وصفش بر فزودم
۱۳۳
نگفتم شعر جز در وصف حالش
۱۳۴
بگفتم آنچه دیدم از فعالش
۱۳۵
یکی نعمت که از شکرش بماندم
۱۳۶
همین دیدم که او را مدح خواندم
۱۳۷
کجا از مدح او بهروز گشتم
۱۳۸
به کام خویشتن پیروز غستم
۱۳۹
شنیدی آن مثل در آشنایی
۱۴۰
که باشد آشنایی روشنایی
۱۴۱
مرا تا آن خداوند آشنا شد
۱۴۲
دلم روشنتر از روشن هوا شد
۱۴۳
مرا تا آشنا شیر شکارست
۱۴۴
کبابم ران گور مرغزارست
۱۴۵
الا تا بر فلک ماهست و خورشید
۱۴۶
همیدون در جهان بیمست و امّید
۱۴۷
همیشه جان او در خرّمی باد
۱۴۸
همیشه کام او در مردمی باد
۱۴۹
جهانش بنده باد و بخت رهبر
۱۵۰
زمانه چاکر و دادار یاور

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.