برون آمدن سلطان از اصفهان و داستان گویندهء کتاب
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو کوس از درگه سلطان بغرّید
۲
تو گفتی کوه و سنگ از هم بدرّید
۳
به خاور مهر تابان رخ بپوشید
۴
به گردون زهره را زهّره بجوشید
۵
سپاهی رفت بیرون از صفاهان
۶
که صد یک زان ندیدند ایچ شاهان
۷
خداوند جهان سلطان اعظم
۸
برون رفت از صفاهان شاد و خرم
۹
رکابش داشت عژ جاودانی
۱۰
چو چترش داشت فر آسمانی
۱۱
به هامون بود لشکر گاه سلطان
۱۲
زبس خرگاه و خیمه چون کهستان
۱۳
پلنگ و شیر در وی مردم جنگ
۱۴
بتان نغز گور و آهو و رنگ
۱۵
فرود آمد شهنشه در کهستان
۱۶
کهستان گشت خرم چون گلستان
۱۷
روان گشت از کهستان روز دیگر
۱۸
به کوهستان همدان رفت یکسر
۱۹
مرا اند صفاهان بود کاری
۲۰
در آن کارم همی شد روزگاری
۲۱
بماندم زین سبب اندر صفاهان
۲۲
نردفتم در رکاب شاهشاهان
۲۳
شدم زی تاج دولت خواجه بوالفتح
۲۴
که بادش جاودان در کارها فتح
۲۵
بپرسید از خداوندی رهی را
۲۶
در آن پرسش بدیدم فرّهی را
۲۷
پس آنگه گفت با من کاین زمستان
۲۸
همی باش و مکن عزم کهستان
۲۹
چو از نوروز گردد این جهان نو
۳۰
هوا خوشتر شود آنگه همی رو
۳۱
که من سازت دهم چندانکه باید
۳۲
ترا زین روی تقصیری نیاید
۳۳
بدو گفتم خداوندم همیشه
۳۴
برین بودست واینش بود پیشه
۳۵
که مهمان داری چاکر نوازی
۳۶
به کام دوست دشمن را گدازی
۳۷
ز دام رنج رهإیان را رهانی
۳۸
ز ماهی بر کشی بر مه رسانی
۳۹
که باشم من که مهمانت نباشم
۴۰
نه مهمان بل که دربانت نباشم
۴۱
چو زین درگه نشینید گرد بر من
۴۲
زند بختم به گرد ماه خرمن
۴۳
تو داری به زمن بسیار کهتر
۴۴
مرا چون تو نباشد هیچ مهتر
۴۵
گر این رغبت تو با پروین نمایی
۴۶
بیاید تا به پا او را بسایی
۴۷
چو من بر خاک ایوانت نهم پای
۴۸
مرا بر گنبد هفتم بود جای
۴۹
مرا نوروز دیدار تو باشد
۵۰
هوای خوش ز گفتار تو باشد
۵۱
مباد از بخت فرّخ آفرینم
۵۲
اگر گیتی نه بر روی تو بینم
۵۳
به مهر اندر چنینم کت ننودم
۵۴
و گر در دل جزین دارم جهودم
۵۵
چو کردم آفرینش چند گاهی
۵۶
بدین گفتار ما بگذشت ماهی
۵۷
مرا یک روز گفت آن قبلهء دین
۵۸
چه گویی در حدیث ویس رامین
۵۹
که می گویند چیزی صخت نیکوست
۶۰
درین کضور همه کس داردش دوست
۶۱
بگفتم کام حدیثی سخت زیباست
۶۲
ز گرد آوردهء شش مرد داناست
۶۳
ندیدم زان نکوتر داستانی
۶۴
نماند جز به خرّم بوستانی
۶۵
ولیکن پهلوی باشد زبانش
۶۶
نداند هر که برخواند بیانش
۶۷
نه هر کس آن زبان نیکو بخواند
۶۸
و گر خواند همی معنی نداند
۶۹
فراوان وصف هر چیزی شمارد
۷۰
چو بر خوانی بسی معنی ندارد
۷۱
که آنگه شاعری پیشه نبودست
۷۲
حکیمی چابک اندیشه نبودست
۷۳
کجااند آن حکیمان تا ببینند
۷۴
که اکنون چون سخن می آفرینند
۷۵
معانی را چگونه بر گشادند
۷۶
برو وزن و قوافی چون نهادند
۷۷
درین اقلیم آن دفتر بخوانند
۷۸
بدان تا پهلوی از وی بدانند
۷۹
کجا مردم درین اقلیم هنوار
۸۰
بوند آن لفظ شیرین را خریدار
۸۱
سخن را چون بود وزن و قوافی
۸۲
نکوتر زانکه پینودن گزافی
۸۳
بژاصه چون درو یابی معانی
۸۴
به کار آیدت روزی چون بخوانی
۸۵
فسانه گر چه باشد نغز و شیرین
۸۶
به وزن و قافیه گردد نو آیین
۸۷
معانی تابد از الفاظ بسیار
۸۸
چو اندر زر نشانده دُرّ شهوار
۸۹
نهاده جای جای اندر فسانه
۹۰
فروزان چون ستاره زان میانه
۹۱
مهان و زیرکان آن را بخوانند
۹۲
بدان تا زان بسی معنی بدانند
۹۳
همیدون مردم عالم و میانه
۹۴
فرو خوانند از مهر فسانه
۹۵
سخن باید که چون از کام شاعِر
۹۶
بیاید در جهان گردد مسافر
۹۷
نه زان گونه که در خانه بماند
۹۸
بجز قایل مرو را کس نخواند
۹۹
کنون این داستان ویس و رامین
۱۰۰
بگفتند آن سخنداناند پیشین
۱۰۱
هنر در فارسی گفتن ننودند
۱۰۲
کجا در فارسی استاد بودند
۱۰۳
بپیوستند ازین سان داستانی
۱۰۴
درو لفظ غریب از هر زبانی
۱۰۵
به معنی و مثل رنجی نبودند
۱۰۶
برو زین هردوان زیور نکردند
۱۰۷
اگر داننده ای در وی برد رنج
۱۰۸
شود زیبا چو پر گوهر یکی گنج
۱۰۹
کجا این داستانی نامدارست
۱۱۰
در احوالش عجایب بیشمارست
۱۱۱
چو بشنود این سخنها خواجه از من
۱۱۲
مرا بر سر نهاد از فخر گرزن
۱۱۳
زمن در خواست او کاین داستان را
۱۱۴
بیارا همچو نیسان بوستان را
۱۱۵
بدان طاقت که من دارم بگویم
۱۱۶
وزان الفاظ بی معنی بضویم
۱۱۷
کجا آن لفظها منسوخ گشست
۱۱۸
ز دوران روزگارش در گذشتست
۱۱۹
میان بستم بدین خدمت که فرمود
۱۲۰
که فرمانش ز بختم زنگ بزدود
۱۲۱
نیابم دولتی هر چند پویم
۱۲۲
ازان بهتر که خشنودیش جویم
۱۲۳
مگر چون سر ز فرمانش نتابم
۱۲۴
ز چرخ همتش معراج یابم
۱۲۵
مگر مهتر شوم چون کهترانش
۱۲۶
و یا نامی شوم چون چاکرانش
۱۲۷
ندیدم چون رصایش کیمیایی
۱۲۸
نه چون خشمش دمنده اژدهایی
۱۲۹
بجویم تا توانم کیمیایش
۱۳۰
بپرهیزم ز جان گز اژدهایش
۱۳۱
چو باشد نام من در نام ایشان
۱۳۲
بر آید کام من چون کام ایشان
۱۳۳
گیا هر چند خود روید به بستان
۱۳۴
دهندش آب در سایهء گلستان
۱۳۵
بماناد این خداوند جهاندار
۱۳۶
به نام نیک هنواره چهان خوار
۱۳۷
بقا بادش به کام خویش جاوید
۱۳۸
بزرگان چون ستاره او چو خورشید
۱۳۹
قرین جان او پاکی و شادی
۱۴۰
ندیم طبع او نیکّی و رادی
۱۴۱
هزاران بنده چون من باد گویا
۱۴۲
به فکرت داد خشنودیش جویا
۱۴۳
کنون آغاز خواهم کرد ناچار
۱۴۴
که جز پندش نخواند مرد بیدار