بغایت رسیدن عشق رامین بر ویس
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو بر رمین بیدل کار شد سخت
۲
به عشق اندر مرورا خوار شد بخت
۳
همچنین جای بیانبوه جستی
۴
که بنشستی به تنهایی گرستی
۵
به شب پهلو سوی بستر نبودی
۶
همه شب تا به روز اختر شمردی
۷
به روز از هیچ گونه نارمیدی
۸
چو گور و آهن از مردم رمیدی
۹
ز بس کاو قد دجبر کردی
۱۰
کجا سروی بدیدی سجده بردی
۱۱
به باغ اندر گل صد برگ جستی
۱۲
به یادروی او بر گل گرستی
۱۳
بنفشه برچدی هر بامدادی
۱۴
به یاد زلف او بر دل نهادی
۱۵
ز بیم ناشکیبی می نخوردی
۱۶
که یکباره قرارش می ببردی
۱۷
همیشه مونسش طنبور بودی
۱۸
ندیمش عاشق مهجور بودی
۱۹
صبههر راهی سرودی زار گفتی
۲۰
سراسر بر فراق یادر گفتیص
۲۱
چو باد حسرت از دل بر کشیدی
۲۲
به نیسان باد دی ماهی دمیدی
۲۳
به ناله دل چنان از تن بکندی
۲۴
که بلبل را ز شاخ اندر فگندی
۲۵
به گونه اشک خون چندان براندی
۲۶
که از خون پای او در گل بماندی
۲۷
به چشمش روز روش تار بودی
۲۸
به زیرش خز و دیبا خار بودی
۲۹
بدین زاری و بیماری همی زیست
۳۰
نگفتی کس که بیماریت از چیست
۳۱
چو شمعی بود سوزان و گدازان
۳۲
سپرده دل به مهر دلنوازان
۳۳
به چشمش خوار گشته زندگانی
۳۴
دلش پدرود گرده شادمانی
۳۵
ز گریه جامه خون آلود گشته
۳۶
ز ناله روی زراندود گشته
۳۷
ز رنج عشق جان بر لب رسیده
۳۸
امید از جان و از جانسان بریده
۳۹
خیال دوست در دیده بمانده
۴۰
ز چشمش خواب نوشین را برانده
۴۱
به دریای جدایی غرقه گشته
۴۲
جهان بر چشم او چون حلقه گشته
۴۳
ز بس اندیشه همچون مست بیهوش
۴۴
جهان از یاد او گشته فراموش
۴۵
گهی قرعه زدی بر نام یارش
۴۶
که با او چون بود فرجام کارش
۴۷
گهی در باغ شاهنشاه رفتی
۴۸
ز هر سروی گرا بر خود گرفتی
۴۹
همی گفتی گوا باشید بر من
۵۰
ببینیدم چنین بر کام دشمن
۵۱
چو ویس ایدر بود با وی بگویید
۵۲
دلش را از ستمگاری بضویید
۵۳
گهی با بلبلان پیگار کردی
۵۴
بدیشان سرزنش بسیار کردی
۵۵
همی گفتی چرا خوانید فریاد
۵۶
شما را از جهان باری چه افتاد
۵۷
شما با جفت خود بر شاخسارید
۵۸
نه چون من مستمند و کوارید
۵۹
شما را ار هزاران گونه باغست
۶۰
مرا بر دل هزاران گونه داغست
۶۱
شما را بخت جفت و باغ دادست
۶۲
مرا در عشق درد و داغ دادست
۶۳
شما را ناله پیش یار باشد
۶۴
چرا بساید که ناله زار باشد
۶۵
مرا زیباست ناله گاه و بیگاه
۶۶
که یارم نیست از درد من آگاه
۶۷
چنین گویان همی گشت اندران باغ
۶۸
دو دیده پر زخون و دلپر از داغ
۶۹
قصا را دایه پیش آمد یکی روز
۷۰
چنو گردان در آن باغ دل فروز
۷۱
چو رامین دایه را دید اندر آن جای
۷۲
چو چان اندر خور و چون دیده دورای
۷۳
ز شادی خون ز رخسارش بجوشید
۷۴
رخش گفتی ز لاله جامه پوشید
۷۵
ز شرم دایه رویش گشت پر خوی
۷۶
بسان در فشانده بر سر می
۷۷
گل ار چه سخت نیکو بود و بربار
۷۸
رخ رامین نکوتر بود صد بار
۷۹
هنوزش بود سیمین دو بناگوش
۸۰
نگشته سیمش از سنبل سیه پوش
۸۱
هنوزش بود کافروی زنخدان
۸۲
دو زلفش بود چون مشکین دو چوگان
۸۳
هنوزش بود پشت لب چو ملحم
۸۴
لبش چون انگبین و بارده درهم
۸۵
هنوزش بود خنده همچو شکر
۸۶
وزان شکر فروبارنده گوهر
۸۷
بهبالا همچو شمشاد روان بود
۸۸
ولیکن بار شمشاد ارغوان بود
۸۹
به پیکر همچو ماه جانور بود
۹۰
ولیکن با کلاه و با کمر بود
۹۱
قبا بروی نکوتر بود صد بار
۹۲
که نقش چینیان بر بتّ فرخار
۹۳
کلاه او را نکوتر بود بر سرا
۹۴
که شاهان جهان را بر سر افسر
۹۵
به گوهر تا به آدم نامور شاه
۹۶
به پیکر در زمانه سیمبر ماه
۹۷
به دیدار آفت جان خردمند
۹۸
به آفت جان هر کس آرزومند
۹۹
هم از خوبی هم از کضور خدایی
۱۰۰
سزا بروی دو گونه پادشایی
۱۰۱
برادر بود موبد را و فرزند
۱۰۲
ولیکن ماه را شاه و خداوند
۱۰۳
چو چشمش دید جادو گشت خستو
۱۰۴
که بهتر زین نباشد هیچ جادو
۱۰۵
چو رویش دید رزوان داد اقرار
۱۰۶
که بر حوران جزین کس نیست سالار
۱۰۷
چنین رویی بدین زیب و بدین نام
۱۰۸
ز مهر ویس بی دل بود و بی کام
۱۰۹
چو تنها دایه را در بوستان دید
۱۱۰
تو گفتی روی بخت جاودان دید
۱۱۱
نمازش برد و بسیار آفرین کرد
۱۱۲
مرد را نیز دایه همچنین کرد
۱۱۳
پرسیدند چون دو مهربان یار
۱۱۴
بخوشی یکدگر را مهربانوار
۱۱۵
پس آنگه دست یکدیگر گرفتند
۱۱۶
به مرز سوسی آزاد رفتند
۱۱۷
ز هر گونه سخن گفتند با هم
۱۱۸
سخنشان ریش دل را گشت مرهم
۱۱۹
بدو گفت ای مرا از جان فزونتر
۱۲۰
منم پیش تو از برده زبون تر
۱۲۱
تو شیرینی و گفتار تو شیرین
۱۲۲
تو نوشینی و دیدار تو نوشین
۱۲۳
ترا از بخت خواهم روشنایی
۱۲۴
مرا با بخت نیکت آشنایی
۱۲۵
مرا تو مادری ویسه خداوند
۱۲۶
به جان وی خورم هنواره سوگند
۱۲۷
چنو خورشید چهر و ماه پیکر
۱۲۸
چنو بانوژاد و شاهگوهر
۱۲۹
نبود اندر جهان و هم نباشد
۱۳۰
کرا او جفت باشد غم نباشد
۱۳۱
بدان زادست پنداری ز مادر
۱۳۲
که آتش بر کشد از گفت کضور
۱۳۳
به خاصه زین دل بدبخت رامین
۱۳۴
که آتشگاه خرداد است و برزین
۱۳۵
اگر چه من همی سوزم ز بیدار
۱۳۶
دل او بر چنین آتش مسوزاد
۱۳۷
وگر چه بخت با من خورد زنهار
۱۳۸
مرو را بخت فرخ باد و بیدار
۱۳۹
همی گویم چو از عشقش بنالم
۱۴۰
مبادا حال او هر گز چو حالم
۱۴۱
همی گویم چو از مهرش بسوزم
۱۴۲
مبادا روز او هرگز چو روزم
۱۴۳
به هر دردی که من بنیم ز مهرش
۱۴۴
کنم صد آفرین بر خوب چهرش
۱۴۵
چنین خواهم که باشد جاودانی
۱۴۶
مرا زو رنج و او را شادمانی
۱۴۷
خوش آمد دایه را گفتار رامین
۱۴۸
ز بیجاده پدید آورد پروین
۱۴۹
به خنده گفت راما جاودان زی
۱۵۰
به کام دوستان دور از بدان زی
۱۵۱
درود و تن درستی مر ترا باد
۱۵۲
مباد از بخت بر جان تو بیداد
۱۵۳
به فرّت من درست و شادکامم
۱۵۴
به کامت نیک بخت و نیکنامم
۱۵۵
همیدون دخترم روشن حور و ماه
۱۵۶
که بسته باد بر وی چشم بدخواه
۱۵۷
چو رویش باد نیکو ماه و سالش
۱۵۸
چو مویش باد پیچان بدسگالش
۱۵۹
همه گفتار تو دیدم بی آهو
۱۶۰
چو دیدار تو جان افزای و نیکو
۱۶۱
جز آن کاو مر ترا بدبخت کردست
۱۶۲
که بربیداد تو دل سخت کردست
۱۶۳
ندارم از تو این گفتار باور
۱۶۴
که او بر تو نه شاهست و نه داور
۱۶۵
دگرباره جوابش داد رامین
۱۶۶
که چون عاشق نباشد هیچ مسکین
۱۶۷
دل او را دشمنی باشد ز خانه
۱۶۸
بر او جویانده هر روزی بهانه
۱۶۹
گهی نالد به درد و حسرت دوست
۱۷۰
گهی گرید به داغ فرقت دوست
۱۷۱
به دست عشق گر چه زار گردد
۱۷۲
ز بهر او ز جان بیزار گردد
۱۷۳
صو گر چه زاو بلا بسیار بیند
۱۷۴
ز دیگر کامها او را گزیندص
۱۷۵
دو چشم مرد را از کام نایاب
۱۷۶
گاهی بی خواب دارد گاه با آب
۱۷۷
همی آن چیز جوید کش نیابد
۱۷۸
وزآن چیزی که یابد سر بتابد
۱۷۹
بلای عشق را بر تن گمارد
۱۸۰
پس آنگه درد را شادی شمارد
۱۸۱
اگر با عشق بودی مرد را خواب
۱۸۲
چه عشق دوست بودی چه می ناب
۱۸۳
کجا خویشی با تلخیش یارست
۱۸۴
چنانکش خرمی جفت خمارست
۱۸۵
چه عاشق باشد اندر عشق مست
۱۸۶
کجا بر چشم او نیکو بود گست
۱۸۷
به عشق اندر چو مست آشفته باشد
۱۸۸
ز ناخفتش بسان خفته باشد
۱۸۹
خرد باشد که زشت از خوب داند
۱۹۰
چو مهر آید خرد در دل نماند
۱۹۱
ستنبه دیو بر وی زود دارد
۱۹۲
همیشه چشم او را کور دارد
۱۹۳
خرد با مهر هرگز چون بسازد
۱۹۴
که آن چون می همی این را بتازد
۱۹۵
نفرماید خرد آن را گزیدن
۱۹۶
کزو آید همی پرده دریدن
۱۹۷
مرا از عشق شد پرده دریده
۱۹۸
شکیب از دل خرد از تن بریده
۱۹۹
بر آمد ناگهان یک روز بادی
۲۰۰
مرا بننود روی حور زادی
۲۰۱
چو دیدم ویس بود آن ماه پیکر
۲۰۲
چو ماهم کرد دور از خواب واز خور
۲۰۳
دو چشمم تا بهشتی دید خرم
۲۰۴
دلم چون دوزخی افتاد در غم
۲۰۵
نه بادی بود گفتی آفتی بود
۲۰۶
مرا ناگاه روی فتنه بننود
۲۰۷
مرا در کودکی تو پروریدی
۲۰۸
وزان پس مرمرا بسیار دیدی
۲۰۹
ندیدی حال من هرگز بدین سان
۲۱۰
ز درد دل نه باجان و نه بی جان
۲۱۱
تو گویی شیر من روباه گشست
۲۱۲
از این سخنی و کوهم کاه گشست
۲۱۳
تنم دیگر شدست و گونه دیگر
۲۱۴
یکی مویست پنداری یکی زر
۲۱۵
مژه بر چشم من گشست مسمار
۲۱۶
همیدون موی بر اندام من مار
۲۱۷
اگر روزی کنم با دوستان بزم
۲۱۸
تو گویی می کنم با دشمان رزم
۲۱۹
گه رامش چنان دلتنگ و زارم
۲۲۰
که گویی با بلا در کارزارم
۲۲۱
اگر گردم به رامش در گلستان
۲۲۲
به گمره گشته مانم در بیابان
۲۲۳
به شب در بستر و بالین دیبا
۲۲۴
تو گویی غرقه ام در ژرف دریا
۲۲۵
به روز اندر میان غمگساران
۲۲۶
چو گویم پیش چوگان سواران
۲۲۷
به شبگیران چنان نالم به زاری
۲۲۸
که بلبل بر گلان نوبهاری
۲۲۹
سحرگاهان چنان گریم به تیمار
۲۳۰
که ابر دی مهی بر شخّ کهسار
۲۳۱
بیاریدست از آن دو چشم دلگیر
۲۳۲
مرا بر دل هزاران ناوکی تیر
۲۳۳
بیفتادست از دو زلف دلبند
۲۳۴
مرا بر دل هزاران گونه گون بند
۲۳۵
به گور خسته مانم در بیابان
۲۳۶
به دل بر خرده زهر آلوده پیکان
۲۳۷
به شیر تند مانم پوی پویان
۲۳۸
خورشان بچهء گمگشته چویان
۲۳۹
به طفل خرد مانم دل شکسته
۲۴۰
هم از مادر هم از دایه گسته
۲۴۱
به شاخ مردم مانم نغز رسته
۲۴۲
قصای آسمان او راشکسته
۲۴۳
کنون از تو همی زنهار خواهم
۲۴۴
جوانمردیت را من یار خواهم
۲۴۵
صمرا زین آتش سوزنده برهان
۲۴۶
ز جنگ شیر مردم خوار بستانص
۲۴۷
جوانمردی چنان کت هست بنمای
۲۴۸
بر این فرزند بیچاره ببخشای
۲۴۹
ببژشاید دلتء بیگانگان را
۲۵۰
همان رحمآورد دیوانگان را
۲۵۱
تو چونان دان که من بیگانه ای ام
۲۵۲
ویا از بیهشی دیوانه ای ام
۲۵۳
به هر حالی به بخشایش سزایم
۲۵۴
که چونین در دم سرخ اژدهایم
۲۵۵
تو نیز از مردمی بر من ببخشای
۲۵۶
به نیکی در دلت مهرم بیفزای
۲۵۷
پیام من بگو سرو روان را
۲۵۸
بت گویا و ماه باروان را
۲۵۹
صپری دیدار خورشید زمین را
۲۶۰
شکر گفتار حور راستین راص
۲۶۱
سیه زلفین بت یاقوت لب را
۲۶۲
بهار خرمی باغ طرب را
۲۶۳
بگو ای از نگویی آفریده
۲۶۴
به ناز و شادکامی پروریده
۲۶۵
ترا حوبان به خوبی مهر داده
۲۶۶
بتان پیش تو سر بر خط نهاده
۲۶۷
سپاه جادوان از تو رمیده
۲۶۸
نگار چینیان از تو شمیده
۲۶۹
دو هفته ماه پیشت سجده برده
۲۷۰
فروغ خویش رویت را سپرده
۲۷۱
رخانت خسروان را بنده کرده
۲۷۲
لبانت مردگان را زنده کرده
۲۷۳
بت بربر ز رویات خوار گشته
۲۷۴
همان بتگر ز بت بیزار گشته
۲۷۵
گدازان شد تنم از بیم و امید
۲۷۶
چو برف کوهسار از تاب خورشید
۲۷۷
دلم افتاد در مهرت به ناکام
۲۷۸
شنابان همچو گوری مانده در دلم
۲۷۹
خرد آواره گشته هوش رفته
۲۸۰
دل اندر تن نه بیدار و نه خفته
۲۸۱
نه زاسایش دارم نه از رنج
۲۸۲
ناز رامش به دل شادم نه از گنج
۲۸۳
نه با یاران به میدان اسپ تازم
۲۸۴
نه چوگان گیرم و نه گوی بازم
۲۸۵
نه یوزان را سوی گوران دوانم
۲۸۶
نه بازان را سوی کبگان پرانم
۲۸۷
نه می گیرم نه با خوبان نشینم
۲۸۸
نه جز وی در جهان کس را گزینم
۲۸۹
نه یک ساعت ز درد آزاد باشم
۲۹۰
نه یک روزی به چیزی شاد باشم
۲۹۱
به خانء خویش در چونین اسیرم
۲۹۲
نبینم دوستدار و دستگیرم
۲۹۳
به شب تا روز پیچان و نوانم
۲۹۴
چو ماری چوب خورده در میانم
۲۹۵
تنم درمان ز گفتار تو یابد
۲۹۶
دلم دارو ز دیدار تو یابد
۲۹۷
من آنگه باز یابم صبر و هوشم
۲۹۸
که خوش گفتار تو آید به گوشم
۲۹۹
اگر چه سال و مه از تو به دردم
۳۰۰
چنین با اشک سرخ و روی زردم
۳۰۱
مرا عشق تو در جان خوشتر از جان
۳۰۲
وگرچه جان من زوگشت رنجان
۳۰۳
نخواهم بی هوایت زندگانی
۳۰۴
نجویم بی وفایت شادمانی
۳۰۵
اگر جانم ز مهرت سیر گردد
۳۰۶
به سر بر موی من شمشیر گردد
۳۰۷
همی دانم که تا من زنده باشم
۳۰۸
به پیش بندگانت بنده باشم
۳۰۹
سپیدی روزم از روی تو باشد
۳۱۰
سیاهی شب هم از موی تو باشد
۳۱۱
رخ رنگینت باشد نوبهارم
۳۱۲
لب نوشیند باشد غمگسارم
۳۱۳
ز رخسار تو تابد آفتابم
۳۱۴
ز گیسوی تو بوید مشک نابم
۳۱۵
ز اندام تو باشد یاسمینم
۳۱۶
ز گفتار تو باشد آفرینم
۳۱۷
بهشت جاودان آن روز بینم
۳۱۸
که آن رخسار جان افروز بینم
۳۱۹
ز دولت کام خود آنگه یابم
۳۲۰
که با پیوند رویت راه یابم
۳۲۱
ز یزدان این خواهم شب و روز
۳۲۲
که گردد بختم از روی تو فیروز
۳۲۳
دلت بر من نماید مهربانی
۳۲۴
نجوید سر کشی و بد گمانی
۳۲۵
صاگر کین وروز و با من ستیزد
۳۲۶
به جان من که خون من بریزدص
۳۲۷
چه باید ریختن خون جوانی
۳۲۸
که هر گز بر تو نامد زو زیانی
۳۲۹
زبس کاو بر تو دارد مهربانی
۳۳۰
تو او را خویشتری از زندگانی
۳۳۱
ببرد دل ز جان وز تو نبود
۳۳۲
به دیده خاک پایت را بخرد
۳۳۳
ز گیهان مر ترا خواهد به ناچار
۳۳۴
ازیرا کش تو بردی دل به آزار
۳۳۵
اگر خوبی کنی تن پیش دارد
۳۳۶
وگرنه بر سر دل جان سپارد
۳۳۷
چو بشنید این سخنها دایه پیر
۳۳۸
تو گفتی خورد بر دل ناو کی تیع
۳۳۹
نهانی دلش بر رامین ببخضود
۳۴۰
ولیکن آشکارا هیچ نننود
۳۴۱
مرو را گفت راما نیکناما
۳۴۲
نگردد همچو نامت ویس راما
۳۴۳
نگر تا تو نداری هر گز امید
۳۴۴
که تابد بر تو آن تابنده خورشید
۳۴۵
نگر تا تو نپنداری که دستان
۳۴۶
بکار آیدت با آن سرو بستان
۳۴۷
نگر تا در دلت ناید که نیرو
۳۴۸
توانی کرد با فرزندی شهرو
۳۴۹
ترا آن به که دل وی نبندی
۳۵۰
کزین دلبندی آید مستمندی
۳۵۱
نپیمایی به دل راه تباهی
۳۵۲
کزو رسته نیامدء هیچ راهی
۳۵۳
خردمندی و شرم و دانش و رای
۳۵۴
به کار آید روان را در چنین جای
۳۵۵
که زشت از خوب و نیک از بدبدانی
۳۵۶
به دل کاری سگالی کش توانی
۳۵۷
کاگر تو آسمان را در نوردی
۳۵۸
و گر دریا بینباری به مردی
۳۵۹
میان بادیه جیهون برانی
۳۶۰
ز روی سنگ لاله بشکفانی
۳۶۱
جهانی دیگر از گوهر بر آری
۳۶۲
زمینش بر سر مویی بداری
۳۶۳
ابا این جادوی و نیک دانی
۳۶۴
به کار ویس هم خیره بمانی
۳۶۵
به مهرت ویسه آنگه سر در آرد
۳۶۶
که شاخ ارغوان خرما برآرد
۳۶۷
سزد گردل ز پیوندش بتابی
۳۶۸
که او ماهست پیوندش نیابی
۳۶۹
که یارد گفتن این گفتار با وی
۳۷۰
که یارد جستن این آزاد با وی
۳۷۱
مدانی کاو چگونه خویش کامست
۳۷۲
ز خوی خود چگونه دیر رامست
۳۷۳
اگر من زهرهء صد شیر دارم
۳۷۴
پیامت پیش او گفتن نیارم
۳۷۵
هر آیینه تو نپسندی که در من
۳۷۶
به زشتی راه یابد گفت دشمن
۳۷۷
تو خود دانی که ویس امروز چونست
۳۷۸
به خوبی از همه خوبان فزونست
۳۷۹
هر آن گه کاین سژن با وی بگویم
۳۸۰
به رسوایی بریزد آب رویم
۳۸۱
چنانست او میان ویس دختان
۳۸۲
که خسرو در میان نیک بختان
۳۸۳
منش بر آسمان دارد به گشّی
۳۸۴
و با مردم نیامیزد به خوشی
۳۸۵
همش در تخمه پرمایه ست گوهر
۳۸۶
همش در گنج شهوارست جوهر
۳۸۷
بدان گوهر ز شاهان سر فرازست
۳۸۸
بدین جوهر ز مردم بی نیازست
۳۸۹
نه از کار بزرگ آید نهیبش
۳۹۰
نه از گنج گران آید فریبش
۳۹۱
کنون ژود دلش لشتی مستمندست
۳۹۲
نه تنهایی و بی شهری نژندست
۳۹۳
ز خان و مان و شهر خویش دورست
۳۹۴
هم از رامست هم از مردم نفورست
۳۹۵
گهی آب از مژه بارد گهی خون
۳۹۶
گهی از بخت نالد گه ز گردون
۳۹۷
چو یاد آرد ز مادر وز برادر
۳۹۸
بجوشد همچو عود تر بر آذر
۳۹۹
کند نفرین بر آن سال و مه شوم
۴۰۰
که دوری دادش از آرام و از بوم
۴۰۱
بدین سان بانوی جمشید گوهر
۴۰۲
به خوبی نامدار هفت کضور
۴۰۳
بهلاله خواسته مادر ز یازدانش
۴۰۴
بپرورده میان ناز و فرمانش
۴۰۵
کنون پر درد و پر تیمار و نالان
۴۰۶
ز همزادان بریده وز همالان
۴۰۷
به پیش وی که یارد برد نامت
۴۰۸
که یارد گفتن این یافه پیمان
۴۰۹
مرا این کار بیهوده مفرمای
۴۱۰
که سر گز نداند رفت چون پای
۴۱۱
سبانم گر فزون از قطر میغست
۴۱۲
زبانی این سخن گفتن دریغست
۴۱۳
چو بشنید این سخن رامین بیدل
۴۱۴
ز آب دیده کردش خاک را گل
۴۱۵
ز سختی گریه اندر برش بشکست
۴۱۶
شکنج گریه گفتارش فرو بستت
۴۱۷
هم از گریه بماند و هم از گفتار
۴۱۸
بران بخشان کاو باشد چنین زار
۴۱۹
به مغزش بر شد از دل آتش مهر
۴۲۰
دمیدش زعفران از لاله گون چهر
۴۲۱
چو یک ساعت زبانش بود بسته
۴۲۲
دل اندر بر شکسته دم گسسته
۴۲۳
دگر باره سخنها گفت زیبا
۴۲۴
ز دردی سخن و حالی ناشکیبا
۴۲۵
بسی زاری و لابه کرد و خواهش
۴۲۶
نیامد در ستیز دایه کاهش
۴۲۷
چو رامین بیش کردی زارواری
۴۲۸
ازو بیش آمدی نومیدواری
۴۲۹
به فرجام اندرو آویخت رامین
۴۳۰
برو ریزان ز دیده اشک خونین
۴۳۱
همی گفت ای انوشین دایه زنهار
۴۳۲
مکن جان مرا یکباره آوار
۴۳۳
مبر امیدم از جان و جوانی
۴۳۴
مکن چون زهر بر من زندگانی
۴۳۵
توی از دوستان پشت و پناهم
۴۳۶
توی فریادجوی و چاره خواهم
۴۳۷
چه بشاد گر کنی مردم ستانی
۴۳۸
مرا از چنگ بدبختی رهانی
۴۳۹
در بسته ز پیشم بر گشایی
۴۴۰
به روی ویسه ام راهی نمایی
۴۴۱
گر اکنون از تو نومیدی پذیرم
۴۴۲
به مرگ ناگهان پیشت بمیرم
۴۴۳
مکن بی چرم را در چاه مفگن
۴۴۴
نمک بر سوخته کمتر پراگن
۴۴۵
ترا بنده شدستم بنده بپذیر
۴۴۶
وزین سختی یکی ره دست من گیر
۴۴۷
توی در مان دردم در جهان بس
۴۴۸
درین بیچارگی فریاد من رس
۴۴۹
بجز تو در جهان کس را ندانم
۴۵۰
که با او راز خود گفتن توانم
۴۵۱
پیام من بگو با آن سمنبر
۴۵۲
بهانه بیش ازین پیشم میاور
۴۵۳
بچاره آسیا سازند بر باد
۴۵۴
بر آرند از میان رود بنیاد
۴۵۵
به زیر آرند مرغان را زگردون
۴۵۶
ز دریا ماهیان آرند بیرون
۴۵۷
به دام آرند شیران ژیان را
۴۵۸
به بند آرند پیلان دمان را
۴۵۹
برون آرند ماران را ز سوراخ
۴۶۰
به افسونها کنندش رام گستاخ
۴۶۱
تو نیز افسون ز هر کس بیش دانی
۴۶۲
همیدون چاره ها کردن توانی
۴۶۳
سژن دانی بسی هنگام گفتار
۴۶۴
هنر داری بسی در وقت کردار
۴۶۵
سخن را با هنر نیکو بپیوند
۴۶۶
وزیشان هر دو برنه ویس را بند
۴۶۷
اگر نه بخت من بودی نکورای
۴۶۸
ترا پیشم نیاوردی دراین جای
۴۶۹
چنان چون تو مرا یاری درین کار
۴۷۰
خدا بادا به هر کاری ترا یار
۴۷۱
بگفت این و پس او را تنگ در بر
۴۷۲
کشید و داد بوسی چند بر سر
۴۷۳
وزان پس داد بوسش برلب و روی
۴۷۴
بیامد دیو و رفت اندر دلش کاشت
۴۷۵
چو بر زن کام دل راندی یکی بار
۴۷۶
چنان دان کش نهادی بر سر اپسار
۴۷۷
چو رامین از کنار دایه بر خاست
۴۷۸
دل دایه به تیمارش بیارست
۴۷۹
دریده شد همنانگه پردهء شرم
۴۸۰
شد آن گفتار سردش درزمان گرم
۴۸۱
بدو گفت ای فریبنده سخن گوی
۴۸۲
ببردی از همه کس در سخن گوی
۴۸۳
دلت از هر کسی جویای کامست
۴۸۴
ترا هر زن که بینی ویس نامست
۴۸۵
مرا تو دوست بودی دل افروز
۴۸۶
ولیکن دوستر گشتم از امروز
۴۸۷
گسسته شد میان ما بهانه
۴۸۸
که شد تیر هوا سوی نشانه
۴۸۹
ازین پس هر چه تو خواهی بفرمای
۴۹۰
که از فرمانت بیرون ناورم پای
۴۹۱
کنم بخت ترا بر ویس پیروز
۴۹۲
ستانم داد مهرت زان دل افروز
۴۹۳
چو بشنید این سخن دلخسته رامین
۴۹۴
بدو گفت ای مرا رویش جهان بین
۴۹۵
ترا زین پس نگر تا چون پرستم
۴۹۶
به پیشت جان به خدمت چون فرستم
۴۹۷
همی بینی که پیچان همچو مارم
۴۹۸
چگونه صعب و آشفته ست کارم
۴۹۹
به شب گویم نماند زنده تا بام
۵۰۰
جو بام آید ندارم طمع تا شام
۵۰۱
بدان مانم که در دریا نشنید
۵۰۲
ز دریا باد و موج سخت بیند
۵۰۳
نگر تا او زمانه چون گذارد
۵۰۴
که یک ساعت امید جان ندارد
۵۰۵
من از تیمار ویسه همچنانم
۵۰۶
شبان از روز و از شب ندانم
۵۰۷
کنون امید در کار تو بستم
۵۰۸
مگر گیری درین آسیب دستم
۵۰۹
چو از تو این نوازشها شنیدم
۵۱۰
تو دادی بند شادی را کلیدم
۵۱۱
جوانمردی بکار آرد به کردار
۵۱۲
که بی کردار ناخوبست گفتار
۵۱۳
بگو تا روی فرخ کی نمایی
۵۱۴
بدیدارم دگر باره کی آیی
۵۱۵
کجا من روز و ساعت می شمارم
۵۱۶
همیشه دیدنت را چشم دارم
۵۱۷
همی تا شادمانت باز بینم
۵۱۸
بر آتش خسپم و بر وی نشینم
۵۱۹
به دیدارت چنان باشد شتابم
۵۲۰
که یک ساعت قرار تن نیابم
۵۲۱
چو آشفته نمانم بر یکی رای
۵۲۲
چو دیوانه نپایم بر یکی جای
۵۲۳
بخنده گفت جادو کیش دایه
۵۲۴
تو هستی در سخن بسیار مایه
۵۲۵
بدین گفتار نغز و لابه چون نوش
۵۲۶
به مغز بیهشان باز آوری هوش
۵۲۷
دلم را تو بدین گفتار خستی
۵۲۸
چو جانم را بدین زنهار بستی
۵۲۹
ز جان خویش بندی بر گشادی
۵۳۰
بیاوردی و بر جانم نهادی
۵۳۱
نگر تا هیچ گونه غم نداری
۵۳۲
کزین اندوهت آید رستگاری
۵۳۳
تو خود بینی که کامت چون بر آرم
۵۳۴
به نیکی روی کارت چون نگارم
۵۳۵
ترا بر اسپ تازی چون نشانم
۵۳۶
به چشم دشمنان بر چون دوانم