فخرالدین اسعد گرگانی · ویس و رامین

فریفتان دایه ویس را به جهت رامین

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چو دایه پیش ویس دلستان شد
۲
چو جادو بد گمان و بد نهان شد
۳
سخنهای فریبنده بپیراست
۴
به دستان و به نیرنگش بیاراست
۵
چو ویس دلستان را دید غمگین
۶
از آب دیدگان تر کرده بالین
۷
به درد مادر و هجر برادر
۸
گسسته عقد مروارید بربر
۹
بدو گفت ای مرا چون جان شیرین
۱۰
نه بیماری چه داری سر به بالین
۱۱
چه دیوست این که جانش نشستست
۱۲
در هر شادیی بر تو ببستست
۱۳
گمان کردی به رنج اندر سهی سرو
۱۴
تو پنداری که در چاهی نه در مرو
۱۵
سبکتر کن ز دل بار گران را
۱۶
کزو آسیب سخت آید روان را
۱۷
نه بس کاری بود اسیب بردن
۱۸
گذشته یاد کردن درد خوردن
۱۹
ز غم خردن بتر پتیاره ای نیست
۲۰
ز خرسندی به او را چاره ای نیست
۲۱
اگر فرمان بری خرم نشینی
۲۲
به بخت خویش خرسندی گزینی
۲۳
صز خرسندید جان را نیک یار است
۲۴
نه خرسندیت با جان کارزار استص
۲۵
چو بشنید این سحن ویس دلارام
۲۶
تو گفتی ایفت لختی در دل آرام
۲۷
چو خورشیدی سر از بالین بر آورد
۲۸
ز غنبر سلسله بر گل بگسترد
۲۹
زمین از رنگ رویش نقش چین گشت
۳۰
هوا از بوی مویس عنبرین گشت
۳۱
چه ایوان بود و چه روی دلارام
۳۲
به رنگ رویش یکدگر هر دو وشی فام
۳۳
چو باغ جوب رنگ اردیبهشتی
۳۴
بهشت ایوان و ویس او را بهشتی
۳۵
رخانش بود گفتی نوبهاران
۳۶
هم از چشمش برو باریده باران
۳۷
شخوده نیلگون گشت رخانش
۳۸
چو نیلوفر بد اندر آبدانش
۳۹
در آب اشک او دو چشم بی خواب
۴۰
نکوتر بود از نرگس که در آب
۴۱
به گریه دایه را گفت رخانش
۴۲
چو نیلوفر بد اندر آبدنش
۴۳
در آب اشک او دو چشم بی خواب
۴۴
نکوتر بود از نرگس که در آب
۴۵
به گریه دایه را گفت این چه روزاست
۴۶
که گویی آتش آرام سوزست
۴۷
به هر روزی که نو گردد ز گردون
۴۸
مرا نو گردد اندوهی دگرگون
۴۹
گناه از مرو بینم یا ز اختر
۵۰
و یار زین چرخ خود کام ستمگر
۵۱
که گویی کوه چون البرز هفتاد
۵۲
نگون شد ناگهان و بر من افتاد
۵۳
نه مروست که بود تن گدازست
۵۴
نه شهرست این که چاه شست بازست
۵۵
نگارستان و باغ و کاخ شهوار
۵۶
مرا هستند همچون دوزخ تار
۵۷
تن من دردها را راه گشست
۵۸
تو گویی جانم آتشگاه گشست
۵۹
ز شب بینم بلا وز روز تیمار
۶۰
پزاید بر دلم زین هردوان بار
۶۱
به جان که گرآید مرا هوش
۶۲
بود چون زندگانی بر دلم نوش
۶۳
من امید از جهان بریدمم
۶۴
که ویرو را به جواب اندر بدیدم
۶۵
نشسته بر سمند کوه پیکر
۶۶
مرو را نیزه در کف تیغ در بر
۶۷
زنخچیر آمده با شادکامی
۶۸
بسی کرده به صحرا نیک نامی
۶۹
به شادی باره را پیشم بتازید
۷۰
به خوشی مر مرا لختی نوازید
۷۱
مرا گفتی به آواز چو شکر
۷۲
که چونی یار من جان برادر
۷۳
به بیگانه زمین در دست دشمن
۷۴
بگو تا حال تو چونست بی من
۷۵
وزان پس دیدمش بامن بخفته
۷۶
بر سیمین من در بر گرفته
۷۷
لب طوطی و چشم گاومیشم
۷۸
بسی بوسید و تازه کرده ریشم
۷۹
مرا گفتار او کم دوش خواندست
۸۰
هنوز اندر دل و گوش ماندست
۸۱
هنوز آن بوی خوش زان پیکر نغز
۸۲
مرا ماندست در بینی و در مغز
۸۳
بتر زین کی نماید بخت کینم
۸۴
که ویرو را همی در خواب بینم
۸۵
چو گردونم نماید روز چونین
۸۶
مرا زین پس چه باید جان شیرین
۸۷
مرا تا من زیم این غم بسنده ست
۸۸
که جانم مرده و امدام زنده ست
۸۹
تو دیدی دایه اندر مرو گنده
۹۰
خدایت را چو ویرو هیچ بنده
۹۱
همی گفت این سخنهای دل انگیز
۹۲
شده دو چشم خونریزش گهر نیز
۹۳
نهاده دایه دستش بر سر و بر
۹۴
همی گفت ای چراغ و چشم مادر
۹۵
ترا دایه ز هر دردی فدا باد
۹۶
غم تو مشنوداد و بد مبیناد
۹۷
شنیدم هر چه گفتی ای پری روی
۹۸
فتاد اندر دلم چون آهی و روی
۹۹
اگرچه درد بر تو بی کرانست
۱۰۰
مرا درد تو بر دل بیش از آنست
۱۰۱
مبر اندوه کت بردن نه آیین
۱۰۲
به تلخی مگذران این عمر شیرین
۱۰۳
به رامش دار دل را تا توانی
۱۰۴
که دو روزست ما را زندگانی
۱۰۵
جهان چون خان راه مردمانست
۱۰۶
درنگ ما درو در یک زمانس
۱۰۷
بود شادیش یکسر انده آمیغ
۱۰۸
نپاید دیر همچون سایهء میغ
۱۰۹
جهان را نام او زیرا جهانست
۱۱۰
که زی هشیار چون رخش جهانست
۱۱۱
چرا از بهر آن اندوه داری
۱۱۲
که هست ایدر جهان چون تو گذاری
۱۱۳
اگر کامی ز تو بستد زمانه
۱۱۴
به صد کام دگر داری بهانه
۱۱۵
جوان و کامگار و پادشایی
۱۱۶
به شاهی بر گهان فرمان روایی
۱۱۷
مکن پدرود یکباره جهان را
۱۱۸
مکن در بند جاویدان روان را
۱۱۹
به گیتی در جوانان هر که مردند
۱۲۰
همه جویان کام و کرد وخوردند
۱۲۱
یکایک دل بهچیزی رام دارند
۱۲۲
به رامش روز خود پدرام دارند
۱۲۳
گروهی صید یوز و باز جویند
۱۲۴
گروهی چنگ و بربط ساز جویند
۱۲۵
گروهی خیل دارند و شبستان
۱۲۶
غلامان و بتان نارپستان
۱۲۷
همیدون هر چه پوشیده زنانند
۱۲۸
به چیزی هر یکی شادی کنانن
۱۲۹
تو با تیمار ویرو مانده و بس
۱۳۰
نخواهی در جهان جستن جز او کسی
۱۳۱
مرا گفتی که اندر مرو گنده
۱۳۲
خدایت را چو ویرو نیست بنده
۱۳۳
صاگر چه شاه و خود کام است ویرو
۱۳۴
فرشته نیست پرورده به مینوص
۱۳۵
به مرو اندر بسی دیدم جوانان
۱۳۶
دلیران جهان کضور ستانان
۱۳۷
بهبالا همچو سرو جویباری
۱۳۸
بهچهره همچو باغ نوبهاری
۱۳۹
ز خوبی و دلیری آفریده
۱۴۰
به مردی از جهانی برگزیده
۱۴۱
خردمندان که ایشان را ببینند
۱۴۲
یکایک را ز ویرو بر گزینند
۱۴۳
وز یشان شیر مردی کامرانست
۱۴۴
کجا در هر هنر گویی جهانست
۱۴۵
گر ایشان اخترند او آفتابست
۱۴۶
ور ایشان عنبرند او مشک نابست
۱۴۷
بهتخمه تا به آدم شاه و مهتر
۱۴۸
به گوهر شاه موبد را برادر
۱۴۹
خجسته نام و فرخ بخت رامین
۱۵۰
فرشته بر زمین و دیو در زین
۱۵۱
به ویرو نیک ماند خوب چهری
۱۵۲
گروگان شد همه دلها به مهری
۱۵۳
دلیران جهان او را ستایند
۱۵۴
که روز جنگ با او برنیایند
۱۵۵
به ایران نیست همچون او هنرجوی
۱۵۶
شکافند به ژوپین و سنان موی
۱۵۷
به توران نیست همچون او کمان ور
۱۵۸
به فرمانش رونده مرغ با پر
۱۵۹
ز گردان بیش ریزد خون گه روزم
۱۶۰
ز یاران بیش گیرد می گه بزم
۱۶۱
به گوشش همچو شیر کینهدارست
۱۶۲
به بخشش همچو ابر نوبهارست
۱۶۳
ابا چندین که دارد مردواری
۱۶۴
به دل این داغ دارد کش تو داری
۱۶۵
ترا ماند به مهر ای گنبد سیم
۱۶۶
تو گویی کرده شد سیبی به دونیم
۱۶۷
نگه کن تا تو چونی او چنانست
۱۶۸
چو زر اندود شاخ خیزراست
۱۶۹
ترا دیدست و عاشق گشته بر تو
۱۷۰
امید مهربانی بسته در تو
۱۷۱
همان چشمش که چون نرگس به بارست
۱۷۲
چو ابر نوبهاران سیل بارست
۱۷۳
همان رویش که تا بنده چو ماهست
۱۷۴
ز درد بیدلی همرنگ کاهست
۱۷۵
دلی دارد بلا بسیار برده
۱۷۶
نهیب عاشقی بسیار خورده
۱۷۷
جهان نادیده در مهر اوفتاده
۱۷۸
دل و جان را به دیدار تو داده
۱۷۹
ترا بخشایم اندر مهر و او را
۱۸۰
که بخضودن سزد روی نکو را
۱۸۱
شما را دیده ام در قشق بی یار
۱۸۲
دو بیدل هر دو بیروزی از این کار
۱۸۳
چو ویس ماه روی حور دیدار
۱۸۴
شنید از دایه این وارونه گفتار
۱۸۵
ندادش تا زمانی دیر پاسخ
۱۸۶
سرشک از چشم ریزان بر گل رخ
۱۸۷
ز شرم دایه سر در بر فگنده
۱۸۸
زبان بسته ز پاسخ لب ر خنده
۱۸۹
پس آنگه سر بر آورد و بدو گفت
۱۹۰
روان را شرم باشد بهترین جفت
۱۹۱
چه نیکو گفت خسرو با سپاهی
۱۹۲
چو شرمت نیست گو آن کن که خواهی
۱۹۳
ترا گر شرم و دانش یار بودی
۱۹۴
زبانت را نه این گفتار بودی
۱۹۵
هم از ویرو هم از من شرم بادت
۱۹۶
که از ما سوی رامین گشت یادت
۱۹۷
مرا گر موی بر ناخن برستی
۱۹۸
دل من این گمان بر تو نبستی
۱۹۹
اگر تو مادری من دختر تو
۲۰۰
وگر تو مهتری من کهتر تو
۲۰۱
مرا شوخی و بیشرمی میاموز
۲۰۲
که بی شرمی زنان را بد کند روز
۲۰۳
دلم را چه شتاب و چه نهیبست
۲۰۴
که در وی مر ترا جای فریبست
۲۰۵
ز چه بیچاره ام وز چه به دردم
۲۰۶
که ناز و شرم خود را در نوردم
۲۰۷
هم آلوده شوم در ننگ جاوید
۲۰۸
هم از مینو بضویم دست اومید
۲۰۹
اگر رامین بهبالا هست چون سرو
۲۱۰
به مردی و هنر پیرا
۲۱۱
هم او را به خدایش یار بادا
۲۱۲
ترا جز مهر رامین کار بادا
۲۱۳
مرا او نیست در خور گرچه نیکوست
۲۱۴
برادر نیست گرچه همچو ویرست
۲۱۵
نه او بفریبدم هر گز به دیدار
۲۱۶
نه تو بفریبیم هر گز بهگه گفتار
۲۱۷
نبایست تو گفتارش شنیدن
۲۱۸
چو بشنیدی بهپیشم آوریدن
۲۱۹
چرا پاسخ ندادی هر چه بتر
۲۲۰
چنانچون با پایمش بود در خور
۲۲۱
چه نیکو گفت موبد پیش هوشنگ
۲۲۲
زنان را آز بیش از شرم و فرهنگ
۲۲۳
زنان در آفرینش نا تمامند
۲۲۴
ازیرا خویش کام و زشت نامند
۲۲۵
دو گیحان گم کنند از بهر یک کام
۲۲۶
چو کام آمد نجویند از خرد نام
۲۲۷
اگر تو بخردی با دل بیندیش
۲۲۸
ببین تا کام چه ننگ آورد پیش
۲۲۹
زنان را گرچه باشد گونهه گون چار
۲۳۰
ز مردان لابه بپذیرند و گفتار
۲۳۱
هزاران دام جوید مرد بی کام
۲۳۲
که کام خویش را گیرد بدان دام
۲۳۳
شکار مرد باشاد زن به هرسان
۲۳۴
بگیرد مرد او را سخن آسان
۲۳۵
بهرنگ گونه گون آرد فرابند
۲۳۶
به امید و نوید و سخن سوگند
۲۳۷
هزاران گونه بنماید نیازش
۲۳۸
به شیرین لابه و نیکو نوازش
۲۳۹
چو در دامش فگند و کام دل رانگ
۲۴۰
ز ترس ایمن ببود و آز بنشاند
۲۴۱
به عشق اندر نیازش ناز گردد
۲۴۲
به ناز اندر بلند آواز گردد
۲۴۳
تو گویی رام گردد عشق سر کش
۲۴۴
که خاکستر شود سوزنده آتش
۲۴۵
زن مسکین بهچشمش خوار گردد
۲۴۶
فسونگر مرد ازو بیزار گردد
۲۴۷
زن بدبخت در دام او فتاده
۲۴۸
گرفته ننگ و آب روی داده
۲۴۹
زن مسکین فروتن مرد برتن
۲۵۰
کمان سر کشی آهحته برزن
۲۵۱
نه مرد بی وفا دردش آزرم
۲۵۲
نه در نامردمی دارد ازو شرم
۲۵۳
نورزد مهر و نیز افسوس دارد
۲۵۴
نگوید خوب و ننگش بر شمارد
۲۵۵
زن امیدور بود از داغ امید
۲۵۶
گدازد همچو برف از تاب خورشید
۲۵۷
بهمهر اندر بود چون گور خسته
۲۵۸
دل و جانش بهبند مهر بسته
۲۵۹
گهی ترسد ز شوی و گه ز خویشان
۲۶۰
گهی کاهد ز بیم و شرم یزدان
۲۶۱
بدین سر ننگ و رسواییش بی مر
۲۶۲
بدان سر آتش دوزخ برابر
۲۶۳
بدان جایی که نیک و بد بپرسند
۲۶۴
ز شاهان و جهانداران نترسند
۲۶۵
مرا کی دل دهد کردن چنین کار
۲۶۶
که شرم خلق باشد بیم دادار
۲۶۷
اگر کاری کنم بر کام دیوم
۲۶۸
بسوزد مر مرا گیهان خدیوم
۲۶۹
و گر راز مرا مردم بدانند
۲۷۰
همه کس تخم مهرم بر فشانند
۲۷۱
گروهی در تن من طمع دارند
۲۷۲
ز کام خویش جستن جان سپارند
۲۷۳
گروهی ننگ و رسواییم جوید
۲۷۴
بجز زشتی مرا چیزی نگویند
۲۷۵
چو کام هر کسی از من بر آید
۲۷۶
بجز دوزخ مرا جایی نشاید
۲۷۷
پس آن در چون گشایم بر روانم
۲۷۸
کزو آید نهیب جاودانم
۲۷۹
پناه من به هر کاری خرد باد
۲۸۰
که جوید راستی و پرورد داد
۲۸۱
امید من بهیزدان باد جاوید
۲۸۲
که جزاو نیست شایسته بهامید
۲۸۳
چو بشنید این سخن دایه از آن ماه
۲۸۴
ز ویس دست کامش دید کوتاه
۲۸۵
ز دیگر در مرو را داد پاسخ
۲۸۶
که باشد کار نیک از بخت فرخ
۲۸۷
ز چرخ آید قصا نز کام مردم
۲۸۸
ازیرا بنده آمد نام مردم
۲۸۹
تو پنداری بهمردی و دلیری
۲۹۰
ز شیران برد شاید طبع بازی
۲۹۱
ز چرخ آمد همه چیزی نوشته
۲۹۲
نوشته با روان ماسرشته
۲۹۳
نوشته جاودان دیگر نگردد
۲۹۴
بهرنج و کوشش از ما برنگردد
۲۹۵
چو بخت آمد ترا بستد ز ویرو
۲۹۶
برید از شهر و از دیدار شهر
۲۹۷
کنون نیز آن بود کت بخت خواهد
۲۹۸
نه کام بخت بفزاید نه کاهد
۲۹۹
جوابش داد ویس ماه پیکر
۳۰۰
که نیک و بد همه بخت آورد بر
۳۰۱
ولیکن هر که او کرد بد دید
۳۰۲
بسا مردم که یک بد کرد و صد دید
۳۰۳
نخستین کار بد آمد ز شهرو
۳۰۴
که دادش جفت موبد را به ویرو
۳۰۵
بدی او کرد و ما این بد نکردیم
۳۰۶
نگر تا درد و انده چند خوردیم
۳۰۷
منم بد نام ویرو نیز بد نام
۳۰۸
منم بی کام و ویرو نیز بی کام
۳۰۹
مرا این پند بس باشد که دیدم
۳۱۰
ز بد نامان و بد کاران بریدم
۳۱۱
چرا من خویشتن را بد پسندم
۳۱۲
بهانه زان بدی بر بخت بندم
۳۱۳
من از بخت نکو نه خوار باشم
۳۱۴
چو در کار بداو یار باشم
۳۱۵
دگر ره دایه گفت ای سرو سیمین
۳۱۶
نه فرزنده منست آزاده رامین
۳۱۷
که من فرزند را پشتی نمایم
۳۱۸
بدان کز بند مهرش بر گشایم
۳۱۹
اگر وی را کند دادار پشتی
۳۲۰
نبیند زاسمان هر گز درشتی
۳۲۱
شنیدستی مگر گفتار دانا
۳۲۲
که هست ایزد به هر کاری توانا
۳۲۳
جهان را زیرفرمان آفریدست
۳۲۴
همه کاری بهاندازه بریدست
۳۲۵
بسی بینی شگفتیهای گیهان
۳۲۶
که راز آن شگفتی یافت نتوان
۳۲۷
بسا بد کیش کاو گردد نکو کیش
۳۲۸
بسا قارون که گردد خوار و درویش
۳۲۹
بسا ویران که گردد کاخ و ایوان
۳۳۰
بسا میدان که گردد باغ و بستان
۳۳۱
بسا مهتر که گردد خوار و کهتر
۳۳۲
بسا کهتر که گردد شاه و مهتر
۳۳۳
ز مهر ار تلخیت باید چشیدن
۳۳۴
سر از جنیرش نتوانی کشیدن
۳۳۵
قصاگر بر تو راند مهربانی
۳۳۶
نباشد جز قصای آسمانی
۳۳۷
نه دانش سود دارد نه سواری
۳۳۸
نه هشیاری و نه پرهیز گاری
۳۳۹
نه تندی سود دارد نه سترگی
۳۴۰
نه گنج و گوهر و نام و بزرگی
۳۴۱
نه تدبیر و هنر نه پادشایی
۳۴۲
نه پرهیز و گهر نه پرسایی
۳۴۳
نه شهرو دیدن و نه خویش و پیوند
۳۴۴
نه اندرز نکو نه راستی پند
۳۴۵
چو مهر آمد بباید ساخت ناچار
۳۴۶
ببردن کام و ناکام از کسان بار
۳۴۷
به یاد آید ترا گفتار من زود
۳۴۸
کزین آتش ندیدی تو مگر دود
۳۴۹
چو مهری زین فزونتر آزمایی
۳۵۰
سخنهای مرا آنگاه ستایی
۳۵۱
تو بینی روشن و من نیز بینم
۳۵۲
که من با تو بهمهرم یا بهکینم
۳۵۳
ز بخت آید بهانه یا از بخت
۳۵۴
زمانه نرم باشد با تو یا سخت

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.