فخرالدین اسعد گرگانی · ویس و رامین

عروسى کردن رامین با گل

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
پس آنگه نامداران را بخواندند
۲
دگر ره در و گوهر بر فشاندند
۳
جهان افروز رامین کرد پیمان
۴
به سو گندی که بود آئین ایشان
۵
که تا جانم بماند در تن من
۶
گل خورشید رخ باشد زن من
۷
نجویم نیز ویس بدگمان را
۸
نه جز وی نیکوان این جهان را
۹
مرا تا من زیم گل یار باشد
۱۰
دلم از دیگران بیزار باشد
۱۱
گل گلبوی باشد دل گشایم
۱۲
زمین کشور بود گوراب جایم
۱۳
مرا تا گل بود سوسن نبویم
۱۴
همین تا مه بود اختر نجویم
۱۵
پس آنگه گل به خویشان کس فرستاد
۱۶
همه کس را ازین کار آگهی داد
۱۷
ز گرگان و ری و قم و صفاهان
۱۸
ز خوزستان و کوهستان و ارّان
۱۹
ز هر شهری بیامد شهریاری
۲۰
ز هر مرزی بیامد مرز داری
۲۱
شبستان پر شد از انبوه ماهان
۲۲
هم ایوان پر شد از انبوه شاهان
۲۳
سراسر دل به رامش بر گشادند
۲۴
به شادی ماه را بر شاه دادند
۲۵
چهل فرسنگ آذینها ببستند
۲۶
همه جایی به می خوردن نشستند
۲۷
ز بس بر دستها پُر مر پیاله
۲۸
تو گفتی بود یکسر دشت لاله
۲۹
چو روز آمد به هر دشتی و رودی
۳۰
به گوش آمد ز هر گونه سرودی
۳۱
چو شب بودی به هر دشتی و راغی
۳۲
به هر دستی ز جام می چراغی
۳۳
عقیقین بود سنگ کوهساران
۳۴
چو نوشین بود آب جویباران
۳۵
ز بس بر راغ دیدند لهد بازی
۳۶
بیامختند گوران لعب سازی
۳۷
ز بس بر کوه دیدند شاد خواری
۳۸
بدانستند مرغان می گساری
۳۹
ز بس بر روی صحرا مشک و دیبا
۴۰
همه خرخیز و ششتر گشت صحرا
۴۱
ز بس در مرغها دستان نوایی
۴۲
همه مرغان شده چنگی و نایی
۴۳
ز بس می ریختن در کوهساران
۴۴
ز می سیل آمد اندر جویباران
۴۵
بخار بوی خوش چون ابر بسته
۴۶
به می گرد از همه گیتی بشسته
۴۷
که و مه پاک مرد و زن یکی ماه
۴۸
به نخچیر و به رامش گاه و بیگاه
۴۹
گهی ژوپین زدند و گاه طنبور
۵۰
گهی مستان بُدند و گاه مخمور
۵۱
گهی ساغر زدند و گاه چوگان
۵۲
گهی دستان زدند و گاه پیکان
۵۳
گهی آهو رمانیدند از کوه
۵۴
گهی از دل زداییدند اندوه
۵۵
گهی غرم و گوزن و رنگ کهسار
۵۶
ز بالا سوی هامون رفت ناچار
۵۷
گهی آهو و گور از روی صحرا
۵۸
ز دست یوز و سگ رگته به بالا
۵۹
جهان بی غم نباشد گاه و بی گاه
۶۰
در آن کشور نبود اندوه یک ماه
۶۱
جهانی عاشق و معشوق با هم
۶۲
نشسته روز و شب بی رنج و بی غم
۶۳
گشاده دل بهبخشش مهتران را
۶۴
روایی خاسته را مشگران را
۶۵
سرایان هر یکی بر نام رامین
۶۶
سرودی نغز و دستانی بآیین
۶۷
همی گفتند راما شاد و خرم
۶۸
بزی تو جاودان دور از همه غم
۶۹
به هر کامی که داری کامگاری
۷۰
به هر نامی که جویی نامداری
۷۱
به پیروزی فزوده گشت کامت
۷۲
به بهروزی ستوده گشت نامت
۷۳
به نخچیر آمدی با بس شگفتی
۷۴
چو گل بایسته نخچیری گرفتی
۷۵
به نیکی آفتاب آمد شکارت
۷۶
گل خوبی شکفت اندر کنارت
۷۷
کنون همواره گل در پیش داری
۷۸
همیشه گل پرستی کیش داری
۷۹
بهشتی گل نباشد چون گل تو
۸۰
که گلزار آمد این گل را دل تو
۸۱
گلی کش بوستان ماه دو هفتست
۸۲
کدامین گل چو او بر مه شکفتست
۸۳
به دی ماهان تو گل بر بار داری
۸۴
نکوتر آنکه گل بی خار داری
۸۵
گلش با گلستان سرو روانست
۸۶
کجا دانی که چونین گلستانست
۸۷
گلستانی که با تو گاه و بی گاه
۸۸
گهی در باغ باشد گاه بر گاه
۸۹
به شادی باش با وی کاین گلستان
۹۰
نه تابستان بریزد نه زمستان
۹۱
گلی کش خار زلف مشک سایست
۹۲
عجبتر آنکه مشکش دلربایست
۹۳
گلی کاو را دو کژدم باغبانست
۹۴
گلی کاو را دو نرگس پاسبانست
۹۵
گلی کز رنگ او آید جوانی
۹۶
چنان کز بویش آید زندگانی
۹۷
گلی کاو را به دل باید که جویی
۹۸
گلی کاو را به جان باید که بویی
۹۹
گلی با بوی مشک و رنگ باده
۱۰۰
فرسته کشته رصوان آب داده
۱۰۱
گلی کاو خاص گشت و هر گلی عام
۱۰۲
نهاده فتنه گردش عنبرین دام
۱۰۳
گلی عنبر فروشان بر کنارش
۱۰۴
گلی شکر فروشان بر گذارش
۱۰۵
بماناد این گل اندر دست رامین
۱۰۶
و با او می بر دست رامین
۱۰۷
چنین بادا به پیروزی چنین باد
۱۰۸
جهان یکسر به کام آن و این باد
۱۰۹
چو ماهی خرمی کردند هموار
۱۱۰
به چوگان و شراب و رود و اشکار
۱۱۱
به پایان شد عروسی نوبهاران
۱۱۲
برفتند آن ستوده نامداران
۱۱۳
گل و رامین آسایش گرفتند
۱۱۴
به شادی بر دز گوراب رفتند
۱۱۵
دگر باره فراز آمد بت آرای
۱۱۶
نگارید آن سمن بر را سراپای
۱۱۷
از آرایش چنان شد ماه گوراب
۱۱۸
که از دیده او دیده گرفت آب
۱۱۹
رخش گفتی نگار اندر نگارست
۱۲۰
بنا گوشش بهار اندر بهارست
۱۲۱
اگر چه بود مویش زنگیانه
۱۲۲
چنان چون بود چشمش آهوانه
۱۲۳
مشاطه مشکش اندر گیسوان کرد
۱۲۴
چو سرمه در دو چشم آهوان کرد
۱۲۵
دو زلف و ابروانش را بپیراست
۱۲۶
بناگوش و رخانش را بیاراست
۱۲۷
گل گل بوی شد چون گل شکفته
۱۲۸
چو سروی در زر و گوهر گرفته
۱۲۹
چکان از هر دو رخ آب جوانی
۱۳۰
روان از دو لب آب زندگانی
۱۳۱
نگارین روی او چون قبلهء چین
۱۳۲
نگارین دست مثل زلف پر چین
۱۳۳
چو رامین روی یار دلستان دید
۱۳۴
رُخش را چون شکفته گلستان دید
۱۳۵
چو ابری دید زلف مشکبارش
۱۳۶
به ابر اندر ستاره گوشوارش
۱۳۷
دو زلفش چون ز عنبر حلقه در هم
۱۳۸
رخانش چون ز لاله توده بر هم
۱۳۹
به گردن برش مروارید چندان
۱۴۰
چو بر سوسن چکیده قطر باران
۱۴۱
لبس خندان چو یاقوت سخنگوی
۱۴۲
دهانش تنگ چون گلاب خوش بوی
۱۴۳
اگر پیدا بدی در روز اختر
۱۴۴
چنان بودی که بر گردنش گوهر
۱۴۵
بدو گفت ای به خوبی ماه گوراب
۱۴۶
ببرده ماه رویت ماه را آب
۱۴۷
مرا امروز تو درمان جانی
۱۴۸
که ویس دلستان را نیک مانی
۱۴۹
تو چون ویسی لب از نوش و بر از سیم
۱۵۰
تو گویی کرده شد سیبی به دو نیم
۱۵۱
گل آشفته شد از گفتار رامین
۱۵۲
بدو گفت ای بد اندیش و بد آیین
۱۵۳
چنین باشد سخن آزادگان را
۱۵۴
ویا قول زبان شهزادگان را
۱۵۵
مبادا در جهان چون ویس دیگر
۱۵۶
بد آغاز و بد انجام و بد اختر
۱۵۷
مبادا در جهان چون دایه جادو
۱۵۸
کزو گیرد همه سرمایه جادو
۱۵۹
ترا ایشان چنین خود کام کردند
۱۶۰
ز خود کامی ترا بد نام کردند
۱۶۱
نه تو هرگز خوری از خویشتن بر
۱۶۲
نه از تو بر خورد یک یار دیگر
۱۶۳
ترا کردست دایه سخت بیهوش
۱۶۴
نیاری سوی پند دیگران گوش

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.