Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
فخرالدین اسعد گرگانی · ویس و رامین

کشته شدن شاه موبد بر دست گراز

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چهان را گر چه بسیار آزماییم
۲
نهفته ببند رازش چون گشاییم
۳
نهانی نیست از بندش نهانتر
۴
نه چیزی از قصای او روانتر
۵
جهان خوابست و ما دو وی خیالیم
۶
چرا چندین درو ماندن سگالیم
۷
نه باشد حال او را پایداری
۸
نه طبعش را همیشه سازگاری
۹
نه گاه مهر نیک از بد بداند
۱۰
نه مهر کس به سر بردن تواند
۱۱
چه آن کز وی نیوشد مهربانی
۱۲
چه آن کز کور جوید دیدبانی
۱۳
نماید چیزهای گونه گونه
۱۴
درونش راست بیرون واشگونه
۱۵
به کار بلعجب ماند سراسر
۱۶
درونش دیگر و بیرونش دیگر
۱۷
به چه ماند به خان کاروان گاه
۱۸
همیشه کاروانی را برو راه
۱۹
ز هر گونه سپنجی در وی آیند
۲۰
و لیکن دیر گه در وی نپایند
۲۱
گهی ماند بدان مرد کمان ور
۲۲
که باشد پیش اورد تیر بی مر
۲۳
به زه کرده همه ساله کمان را
۲۴
به تاریکی همی اندازد آن را
۲۵
هر آن تیری که از دستش رها شد
۲۶
نداند هیچ چون شد یا کجا شد
۲۷
زنی پیرست پنداری نکو روی
۲۸
که در چاه افگند هر دم یکی شوی
۲۹
همی جوییم گنجش را به صد رنج
۳۰
پس آنگاهی نه ما مانیم و نه گنج
۳۱
سپاهی بینی و شاهی ابر گاه
۳۲
پس آنگه نه سپه بینی و نه شاه
۳۳
چو روزی بگذرد بر ما ز گیهان
۳۴
ز مردم همرهش بینی فراوان
۳۵
چو او بگذشت روز دیگر آید
۳۶
ز ما با او گروهی نو در آید
۳۷
مرا باری به چشم این بس شگفتست
۳۸
وزین اندیشه ام سودا گرفتست
۳۹
ندانم چیست این گشت زمانه
۴۰
وزو بر جان ما چندین بهانه
۴۱
جهانداری شهانشاهی چو موبد
۴۲
جهان را زو بسی نیک و بسی بد
۴۳
بدین خواریش باشد روز فرجام
۴۴
بماند در دل و چشمش همه کام
۴۵
کجا چون برد لشکرگه به آمل
۴۶
همه شب خورد با آزادگان مل
۴۷
مهان را سر به سر خلعت فرستاد
۴۸
کهان را ساز جنگ و سیم و زر داد
۴۹
همه شب بود از می مست و شادان
۵۰
خمارش بین که چون بد بامدادان
۵۱
نشسته شاه با گردان کشور
۵۲
بر آمد ناگهان بانگی ز لشکر
۵۳
ز لشکر گاه شاهنشه کناری
۵۴
مگر پیوسته بد با جویباری
۵۵
گرازی زان یکی گوشه بردن جست
۵۶
ز تندی همچو پیلی شرزه و مست
۵۷
گروهی نعره بر رویش گشادند
۵۸
گروهی در پی او اوفتادند
۵۹
گراز آشفته شد از بانگ و فریاد
۶۰
به لشکر گاه شاهنشه در افتاد
۶۱
شهنشه از سرا پرده بر آمد
۶۲
به پشت خنگ چو گانی در آمد
۶۳
به دست اندریکی خشت سیه پر
۶۴
بسی بدخواه را کرده سیه در
۶۵
چو شیر نر بر آن خوگ دژم تاخت
۶۶
سیه پر خشت پیچان را بیداخت
۶۷
خطا شد خشت او وان خوگ چون باد
۶۸
به دست و پای خنگ شه در افتاد
۶۹
به تندی زیر خنگ اندر بغرید
۷۰
بزدیشک و زهارش را بدرید
۷۱
بیفتادند خنگ و شاه با هم
۷۲
چو بسته گشته چرخ و ماه با هم
۷۳
هنوز افتاده بد شاه جهانگیر
۷۴
که خوک او را بزد یشکی روان گیر
۷۵
درید از ناف او تا زیر سینه
۷۶
دریده گشت جای مهر و کینه
۷۷
چراغ مهر شد در دلش مرده
۷۸
همیدون آتش کینه فسرده
۷۹
سر آمد روزگار شاه شاهان
۸۰
سیه شد روزگار نیکخواهان
۸۱
چنان شاهی به چندان کامرانی
۸۲
نگر تا چون تبه شد رایگانی
۸۳
جهانا من ز تو ببرید خواهم
۸۴
فریب تو دگر نشنید خواهم
۸۵
چو مهرت با دگر کس آزمودم
۸۶
ز دل زنگار مهر تو ز دودم
۸۷
ترا با جان ما گویی چه جنگست
۸۸
ترا از بخت ما گویی چه ننگست
۸۹
بجای تو نگویی تا چه کردیم
۹۰
جز ایدر که دو تا نان تو خوردیم
۹۱
نگر تا هست چون تو هیچ سفله
۹۲
که یک یک داده بستانی بجمله
۹۳
کنی ما را همی دو روزه مهمان
۹۴
پس آنگه جان ما خواهی به تاوان
۹۵
نه ما گفتیم ما را میهمان کن
۹۶
پس آنگه دل چنان بر ما گران کن
۹۷
چه خواهی بی گناه از ما چه خواهی
۹۸
که ریزی خون ما بر بیگناهی
۹۹
ترا گر هست گوهر روشنایی
۱۰۰
چرا در کار تاریکی نمایی
۱۰۱
چرا چون آسیای گرد گردی
۱۰۲
بیاگنده به آب و باد و گردی
۱۰۳
چو بختم را به چاه آندر فگندی
۱۰۴
مرا زان چه که تو چونین بلندی
۱۰۵
ترا گر جاودان بینم همینی
۱۰۶
همین چرخی همین آب و زمینی
۱۰۷
همین کوهی همین دریا و بیشه
۱۰۸
همین زشتیت کار و خو همیشه
۱۰۹
هر آن مردم که خوی تو بداند
۱۱۰
ترا جز سفله و نا کس نخواند
۱۱۱
خداوندا ترا دانم ورا نه
۱۱۲
به هر حاجت ترا خوانم مرا به
۱۱۳
کجا دهر آن نیرزد کش بدانند
۱۱۴
و یا خود بر زبان نامش برانند

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.