عطار · خسرونامه

... آغاز داستان

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
کنیزک را چو وقت مرگ آمد
۲
درخت عمر او بی برگ آمد
۳
جهانش دستکاری خواست کردن
۴
طریق کژ نمایی راست کردن
۵
هنوز آن روی چون گل ناشکفته
۶
گل او خواست شد در گل نهفته
۷
چو مرگ آمد دلش برخاست از درد
۸
که شد خورشید عمرش ناگهان زرد
۹
کنیزک بر جوانی زار بگریست
۱۰
ز جور چرخ کج رفتار بگریست
۱۱
زن مه مرد را گفت ای گرامی
۱۲
سرآمد بر دل من شادکامی
۱۳
جهانم می بنگذارد چه سازم
۱۴
که پیش آمد رهی دور و درازم
۱۵
صلای عمر من در داد ایام
۱۶
بجای مرگ بنشینم سرانجام
۱۷
بسی رفتیم و چون ره بس درازست
۱۸
که میداند که چندین راه بازست
۱۹
ندیدم شادی و غم بیشمارست
۲۰
چگویم چون نه دل نه روزگارست
۲۱
ولی این کودک نیکو لقا را
۲۲
نگهدارید از بهر خدا را
۲۳
که این طفل گرامی شاهزادست
۲۴
ز شاهی در گدایی اوفتادست
۲۵
سزد از ترک خورشیدش غلامی
۲۶
که قیصر زاد روم است این گرامی
۲۷
خدا را دارد این طفل و شما را
۲۸
گواه این سخن کردم خدا را
۲۹
سپردم با شما او را بصد ناز
۳۰
که تا فردا سپاریدش بمن باز
۳۱
ندارد هیچکس خصمش، خدایست
۳۲
کنون این کار کار آن سرایست
۳۳
نهان در موی یک انگشتری داشت
۳۴
که مُهر او نشان قیصری داشت
۳۵
بدو گفت این پسر با این نشانی
۳۶
اگر در خفیه با قیصر رسانی
۳۷
ز رفعت سر بگردونت رساند
۳۸
بنقد گنج قارونت رساند
۳۹
چو هر دو این سخن را گوش کردند
۴۰
تو گفتی زهر ازان لب نوش کردند
۴۱
بسی بگریستند و جای آن بود
۴۲
پذیرفتند ازو ورای آن بود
۴۳
کنیزک را از آن گرداب حسرت
۴۴
روان شد از دو نرگس آب حسرت
۴۵
چو درتلخی مردن مبتلا شد
۴۶
بسختی جان شیرین زو جدا شد
۴۷
فرو مرد آتش روز جوانی
۴۸
برش طفلی چو آب زندگانی
۴۹
چنان زین تنگنا بگذشت زود او
۵۰
که گفتی در جهان هرگز نبود او
۵۱
جهان پیرست امّا طفل سالست
۵۲
که در پیریش طفلی همچو زالست
۵۳
اگر پیری نبودی طفل پیشه
۵۴
نگشتی سال و ماهش نو همیشه
۵۵
گل بی برگ را بی مایه بگذاشت
۵۶
چه مادر چه پدر چه دایه بگذاشت
۵۷
بسی دارد جهان زین دستکاری
۵۸
نخواهد یافت یک جان رستگاری
۵۹
اگر جانست نام و گر جهانت
۶۰
جهان بیجان کند در یک زمانت
۶۱
درین عالم همه غرق جهانی
۶۲
در آن عالم همه مشغول جانی
۶۳
جهان را ترک گیر و خصم جان شو
۶۴
ز هر دو بگذر و جان جهان شو
۶۵
ز کار این زن بی کس زمانی
۶۶
اگر مردی تو خون بگری جهانی
۶۷
مثال کار عالم همچو میغست
۶۸
که برقش درد و بارانش دریغست
۶۹
دریغا خفته ماندی و بصد سوز
۷۰
دریغا بر تو میبارد شب و روز
۷۱
کنیزک چون جهان بروی بسر شد
۷۲
جهان جان بستدو جای دگر شد
۷۳
چو زن در خاک کرد آن مهربان را
۷۴
بجان پذرفت طفل دلستان را
۷۵
نهادش نام هرمز طفل دلریش
۷۶
گرفتش زن ببر همچون دل خویش
۷۷
چو چشمش جای زیر پرده کردند
۷۸
بشیر و شکّرش پرورده کردند
۷۹
چنان پرورده شد در پردهٔ ناز
۸۰
که بیرون نامدش از پرده آواز
۸۱
چو در پرده بت آفاق بودی
۸۲
پس او در پردهٔ عشّاق بودی
۸۳
چو شد آن سرو سیمین پنج ساله
۸۴
بلالایی برویش رفت لاله
۸۵
چنان بی مثل گشت آن ماهپاره
۸۶
که گشت از رشک رویش، ماه پاره
۸۷
اگر من دم زنم از شرح رویش
۸۸
پریشانیم بار آرد چو مویش
۸۹
چو در وی یک نظر ارزید جانی
۹۰
بمهرش هر نفس نازید جانی
۹۱
کسی کز دور وصفش میشنیدی
۹۲
ترنج ودست بی او میبریدی
۹۳
همه کشور ازو پرجوش میشد
۹۴
که هرکش دید ازو مدهوش میشد
۹۵
دل مِه مرد از آن دُرّ گرامی
۹۶
چو دریا موج میزد شادکامی
۹۷
جهان بی صبح روی او ندیدی
۹۸
دعا چون صبح بروی میدمیدی
۹۹
بخوزستان شهی خورشید فر بود
۱۰۰
که او را پنج ساله یک پسر بود
۱۰۱
بنام آن مهر پرور بود بهرام
۱۰۲
که از بهرام بهری داشت جزنام
۱۰۳
چو هرمز بود آن شهزاده را حال
۱۰۴
بهم آن هر دو مه بودند همسال
۱۰۵
چو وقت آمد که آن شهزاده بهرام
۱۰۶
شود چون مشتری در علم احکام
۱۰۷
خدیو شهر خوزان شاه اقلیم
۱۰۸
نشاندش پیش استادی بتعلیم
۱۰۹
بسی همزاد او با هم نشستند
۱۱۰
همه از جان دلی در کار بستند
۱۱۱
ز چندان کودکان هرمز یکی بود
۱۱۲
که عقلش بیش و عمرش اندکی بود
۱۱۳
زاندک عمر بسیاری خرد داشت
۱۱۴
ز عمر خویش کاری نیک برداشت
۱۱۵
چو هرمز لوح بگرفت و قلم زد
۱۱۶
ز نور علم جان او علم زد
۱۱۷
علی الجمله در اندک روزگاری
۱۱۸
نماندش در هنر آموزگاری
۱۱۹
اگرچه یک سخن چون موی بودی
۱۲۰
ازو یک موی را صد روی بودی
۱۲۱
چنان در بذله گفتن بی بدل شد
۱۲۲
که آن بیمثل در گیتی مثل شد
۱۲۳
چنان برداد و دانش شد توانا
۱۲۴
که شاگردیش کرد استاد دانا
۱۲۵
لغتها ترکی و تازِی درآموخت
۱۲۶
ز عبری و ز رومی دل برافروخت
۱۲۷
چنین میگفت با مه مرد استاد
۱۲۸
که گاوی را فریدون حق فرستاد
۱۲۹
بصورت فرّهٔ شاهیست او را
۱۳۰
بمعنی سخت آگاهیست او را
۱۳۱
ندانم تا کجا خواهد رسیدن
۱۳۲
کنون باری بما خواهد رسیدن
۱۳۳
چنان بیدار بختی گشت هرمز
۱۳۴
که نتوان دید آن درخواب هرگز
۱۳۵
دمی دم می نزد بهرام بی او
۱۳۶
زمانی مینیافت آرام بی او
۱۳۷
بشادی از دبیرستان خود شاه
۱۳۸
بسوی باغ رفتندی شبانگاه
۱۳۹
همه شب چون دو شاه از دلنوازی
۱۴۰
بگرد باغ گشتندی ببازی
۱۴۱
چو مرغ صبح افتادی بفریاد
۱۴۲
چو جوزا هر دو رفتندی باستاد
۱۴۳
چو از انواع دانش بازپرداخت
۱۴۴
بتیر و تیغ و یوز و باز پرداخت
۱۴۵
دوبازو همچو دوران هیون کرد
۱۴۶
بمردی شیر مردان را زبون کرد
۱۴۷
بیکدست آسیا سنگی سپردی
۱۴۸
نماندی گرچه فرسنگی ببردی
۱۴۹
برافگندی بقوّت گرز از مشت
۱۵۰
قلم کردار بگرفتی بانگشت
۱۵۱
اسد چون بر فلک میدید کارش
۱۵۲
خجل میشد ز گرز گاو سارش
۱۵۳
چو بر مرکب شدی چون ژنده پیلی
۱۵۴
بدشواریش بردی اسپ میلی
۱۵۵
چو تیرش ازکمان یک نیم رفتی
۱۵۶
سخن در موی یا در میم رفتی
۱۵۷
چو رفتی از کمان تیرش بتعجیل
۱۵۸
بپیکان درکشیدی مور رامیل
۱۵۹
چو گشتی از سر مویی هدف ساز
۱۶۰
چو موئی سر زهم بشکافتی باز
۱۶۱
بتاب ار تیر پرتابی گشادی
۱۶۲
ازین عالم بدان عالم فتادی
۱۶۳
اگردر خشم تیری درکشیدی
۱۶۴
بچشم سوزن عیسی رسیدی
۱۶۵
کشیدی تیر تا گوش و وزان چشم
۱۶۶
ز گوش خود رسانیدی بدان چشم
۱۶۷
وگر تیری زدی بی هیچ زوری
۱۶۸
قلم کردی ز پیکان پای موری
۱۶۹
چو تیغ نیلگون در کف گرفتی
۱۷۰
ز تیغش بحر نیلی کف گرفتی
۱۷۱
ز بیم تیغ او چون میغ لرزان
۱۷۲
اجل بر تیغ رفتی خسته از جان
۱۷۳
ز تفّ برق تیغش نامداران
۱۷۴
سپر بر آب افکندی چو باران
۱۷۵
چو از فتراک بگشادی کمندی
۱۷۶
هژبران را بگردن برفگندی
۱۷۷
چو سر پنجه زدی بر پای نیزه
۱۷۸
ز سندان بر دمیدی سنگ ریزه!
۱۷۹
چنانش نیزه گردان بود در چنگ
۱۸۰
کزو آتش شدی سیماب در سنگ
۱۸۱
اگر در پیش رُمحش خاره بودی
۱۸۲
بیک ساعت همی صد پاره بودی
۱۸۳
وگر سوی فلک زوبین فگندی
۱۸۴
بزخمی خوشهٔ پروین فگندی
۱۸۵
چو چوگان گیر و میدان جوی گشتی
۱۸۶
فلک چوگان و ماهش گوی گشتی
۱۸۷
چو گوی آن ماه افگندی بره در
۱۸۸
مه از کویش ببردی گوی بر سر
۱۸۹
شد آن چشم و چراغ روی آفاق
۱۹۰
بعلم و زور چون ابروی خود طاق
۱۹۱
چنان آوازهٔ او معتبر شد
۱۹۲
که چرخ ازوی بپا آمد بسر شد
۱۹۳
چو سال هرمز آمد برده و شش
۱۹۴
رخش برنه جهان بفروخت آتش
۱۹۵
بخوبی خطّ زیباییش دادند
۱۹۶
مثال عالم آراییش دادند
۱۹۷
درآمد خطّ سبزش از بُناگوش
۱۹۸
خطش شد سبزه زار چشمهٔ نوش
۱۹۹
خط سبزش که جان را قوت بودی
۲۰۰
زمرّد رنگ بر یاقوت بودی
۲۰۱
سر زلفش کمند جان و تن بود
۲۰۲
لب لعلش بلای مرد و زن بود
۲۰۳
بهرجایی که حوری سیمبر بود
۲۰۴
ز عشق روی او رویش چو زر بود
۲۰۵
بتی کو طوطی خطّش بدیدی
۲۰۶
دلش در بر چو مرغی میتپیدی
۲۰۷
ز عشقش جمله را خفتن نبودی
۲۰۸
ولیکن زهرهٔ گفتن نبودی
۲۰۹
چو زیر خط نشست آن مشک ماهش
۲۱۰
فغان برخاست از خطّ سیاهش
۲۱۱
ز زیبایی که خط او بپیوست
۲۱۲
نمیآموخت کس را بر خطش دست
۲۱۳
چو طوطی بود خطّش پر گشاده
۲۱۴
دری در بسته و شکّر گشاده
۲۱۵
ز سنبل در خط آمد لاله زارش
۲۱۶
چو گلبرگی که باشد مشک خارش
۲۱۷
نبودش جز تماشا هیچ کاری
۲۱۸
کبابی و شرابی و شکاری
۲۱۹
عجب ماندند از رویش جهانی
۲۲۰
که چون خیزد شهی از باغبانی
۲۲۱
چو بر گلگون نشستی روی چون ماه
۲۲۲
فرو بستی زبس نظّارگان راه
۲۲۳
یکی میگفت هرمز آن او نیست
۲۲۴
که شهزادیست هرگز آن او نیست
۲۲۵
یکی گفتی ازو چون، شاه خیزد
۲۲۶
ز خوزستان چگونه ماه خیزد
۲۲۷
چو هرمز در توانایی چنان شد
۲۲۸
که هر مردی ز زورش ناتوان شد
۲۲۹
بآسانی شبی آن کار کردی
۲۳۰
که ده روز آن کسی دشوار کردی
۲۳۱
چنان مه مرد بر وی مهربان شد
۲۳۲
که مهر هرمزش مُهر روان شد
۲۳۳
وزانجا کاصل فرهنگ شهی بود
۲۳۴
دل هرمز ز مهر او تهی بود
۲۳۵
بدل میگفت مه مردم پدر نیست
۲۳۶
مرا در دل ز مهر او اثر نیست
۲۳۷
نماند چهر او با چهرهٔ من
۲۳۸
ندارد هرگز او خود زهره من
۲۳۹
ازین غم گرچه دل پرجوش بودش
۲۴۰
ضرورت را زبان خاموش بودش

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.