عطار · خسرونامه

دیدن گل هرمز را در باغ و عاشق شدن

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
الا ای پیک باز تیز پرواز
۲
چو در عالم نداری یک هم آواز
۳
دمی گر میزنی بر انجمن زن
۴
نفس بیخویشتن با خویشتن زن
۵
چو یک همدم نمیبینم زمانیت
۶
که خواهد بود همدم در جهانیت
۷
تو خود را تا ابد محرم تمامی
۸
که هم همخانه هم همدم تمامی
۹
بگوی این قصّه و با خویشتن گوی
۱۰
بخوشگویی ببر از خویشتن گوی
۱۱
چنین گفت آن سخن ساز سخن سنج
۱۲
که برده بود عمری در سخن رنج
۱۳
که شاهنشاه خوزی دختری داشت
۱۴
که هر موییش در خویی سری داشت
۱۵
سمنبر خواهر بهرام بودی
۱۶
گلش اندام و گُلرخ نام بودی
۱۷
بنگشادی شکر از شرمگینی
۱۸
گلش میخواندند از نازنینی
۱۹
اگر عاقل بدیدی نقش رویش
۲۰
شدی دیوانهٔ زنجیر مویش
۲۱
وگر دیوانه دیدی روی آن ماه
۲۲
چو عاقل آمدی زان نقش با راه
۲۳
همه صورتگران صورت آرای
۲۴
ز رویش نقش بردندی بهر جای
۲۵
که نقشش بود دل را نقش بر سنگ
۲۶
چو مویش برد رویش نقش ارژنگ
۲۷
چو مثل نقش گل در هیچ حالی
۲۸
نبود امکان نقشی وجمالی
۲۹
چونقاشان لطیفش نقش بستند
۳۰
قلم بر نقش حُسن او شکستند
۳۱
زبانها پر ز شرح حال او بود
۳۲
بر ایوانها همه تمثال اوبود
۳۳
نبودی ماه را اندازهٔ او
۳۴
ز مه بگذشته بود آوازهٔ او
۳۵
کمین بر انس و جان زلفش چنان داشت
۳۶
که هر موییش جانی بر میان داشت
۳۷
کمان را پرّ زاغ هر دو ابروش
۳۸
کشیده تا بگوش از زاغ گیسوش
۳۹
هزاران قلب بشکسته بدیده
۴۰
از آن مژگان صف بر صف کشیده
۴۱
برخ بر هر بتی خالی دگر داشت
۴۲
ولیکن خال او حالی دگر داشت
۴۳
رخ شیرینش لعلی بود در پوست
۴۴
بر سیمینش سیمی بود دل دوست
۴۵
لب جان بخش او را آب حیوان
۴۶
شده چون صورتی بیجان در ایوان
۴۷
دهانش تنگ شکّر لیک گلرنگ
۴۸
چو چشم مردم دیده ولی ننگ
۴۹
بسی در چشم مردم داشتی گوش
۵۰
که سیمایش کند در چشمهٔ نوش
۵۱
ولی چون رهگذر بربسته بودی
۵۲
امیدش منقطع پیوسته بودی
۵۳
دهانی چون دهان همزه یک نیم
۵۴
چو اقلیمی شکر در چشم یک میم
۵۵
زهی ملکی که در اقلیم او بود
۵۶
که عالم پر شکر از میم او بود
۵۷
میان میم بی نون حرف سین داشت
۵۸
ولی در لعل سی دُرّ ثمین داشت
۵۹
چهی در سیم داشت آن سنگدل ماه
۶۰
رسن افگنده مشکین بر سر چاه
۶۱
اگر خود بیژن مردانه بودی
۶۲
ز عشق چاه او دیوانه بودی
۶۳
بلوری را که آبش زیر پل بود
۶۴
غلام ساعد سیمین گل بود
۶۵
ببالا بود چون سرو بلندی
۶۶
نبودش هیچ باقی جز سپندی
۶۷
دل عشّاق خود بود آن سپندش
۶۸
که میسوخت آتش لعل چو قندش
۶۹
شده هر موی بر حسنش دلیلی
۷۰
چه چیزش بود در خور جز که نیلی
۷۱
همه خوبان مصر حسن، آن نیل
۷۲
کشیدندی بنام او بتعجیل
۷۳
ز دارالملک حسنش داروگیری
۷۴
همه چیزیش نقد الّا نظیری
۷۵
نظیرش بود گر خود گاه گاهی
۷۶
همی کردی در آیینه نگاهی
۷۷
ز بس کاوازهٔ او شد پدیدار
۷۸
بجان گشتند شاهانش خریدار
۷۹
یکی شه بود در شهر سپاهان
۸۰
که بودندی غلامش پادشاهان
۸۱
نه چندانی بزرگی بود او را
۸۲
که بتوان گفت شرحی زود او را
۸۳
گل سیراب را خواهندگی کرد
۸۴
تلطفها نمود و بندگی کرد
۸۵
بسی نوبت زر و زاری فرستاد
۸۶
بدلبر دل بسرباری فرستاد
۸۷
که سوی ما فرست آن سیمبر را
۸۸
که قدری نیست اینجا سیم و زر را
۸۹
میان سیم و زر سازم نشستش
۹۰
کلید گنج بسپارم بدستش
۹۱
چو از من میگشاید این چنین نقد
۹۲
ترا بی نسیه باید بستن این عقد
۹۳
جهان را نیست شهزادی به از من
۹۴
که خواهی یافت دامادی به از من
۹۵
شکفت از کار گلرخ شاه شاهان
۹۶
که رُست او را نباتی در سپاهان
۹۷
چو سالی بگذرد پیش سپاهی
۹۸
پس از سالی ببندد عقد ماهی
۹۹
شه آن اندیشه در دل همچو جان داشت
۱۰۰
ولیکن چرخ در پرده نه آن داشت
۱۰۱
قضا را گلرخ دلبر چو ماهی
۱۰۲
ببام قصر بر شد چاشتگاهی
۱۰۳
تماشا را برآمد تا لب باغ
۱۰۴
نهادش آن تماشا بر جگر داغ
۱۰۵
بزیر بید هرمز بود خفته
۱۰۶
ز مستی عقل زایل هوش رفته
۱۰۷
قبا از بر چو گل در پای کرده
۱۰۸
خطش بر ماه شهر آرای کرده
۱۰۹
کتان غلغلی نو در بر گل
۱۱۰
ازو غلغل در افتاده ببلبل
۱۱۱
هزاران حلقه پیش مه فگنده
۱۱۲
ذُؤابه بر میان ره فگنده
۱۱۳
رُخی چون گل لبی چون چشمهٔ نور
۱۱۴
چگویم از لب و دندان گل دور
۱۱۵
از آن چاهش که در زیر ذقن بود
۱۱۶
چو یوسف عقل خونین پیرهن بود
۱۱۷
سر زلفش رسن افگنده بر ماه
۱۱۸
دل گل زان رسن رفته فرو چاه
۱۱۹
سر آن حلقههای زلف پر چین
۱۲۰
شده در گردن گل طوق مشکین
۱۲۱
بتلخی پستهٔ شورش دلازار
۱۲۲
بشیرینی چو شکّر تیز بازار
۱۲۳
رخش لاف جهان آرای میزد
۱۲۴
جهان را حسن او سر پای میزد
۱۲۵
خطی چون مشک و رویی همچو ماهی
۱۲۶
چو گل در بر فگنده خوابگاهی
۱۲۷
شده سرو بلندش بر زمین پست
۱۲۸
میان سایه و خورشید سرمست
۱۲۹
خط چون طوطیش در سایهٔ بید
۱۳۰
دُم طاوس نر در عکس خورشید
۱۳۱
خرد بر گرد راه او نشسته
۱۳۲
عرق بر گرد ماه او نشسته
۱۳۳
کمند عنبرینش خم گرفته
۱۳۴
گل صد برگ او شبنم گرفته
۱۳۵
غم عشقش زهی سودای بی سود
۱۳۶
لب لعلش زهی حلوای بی دود
۱۳۷
چو گل را نرگس تر بر مه افتاد
۱۳۸
دلش چون ماهتابی در ره افتاد
۱۳۹
چو گلرخ آن سمنبر را چنان دید
۱۴۰
چو جانش آمد بروی او جهان دید
۱۴۱
ز عشقش آتشی در جانش افتاد
۱۴۲
که دردی سخت بی درمانش افتاد
۱۴۳
دلش در عشق معجون جنون ساخت
۱۴۴
رخش از اشک صد هنگامه خون ساخت
۱۴۵
چو در دام بلای عشق آویخت
۱۴۶
هزاران دانهٔ خون بر رخش ریخت
۱۴۷
بدانسان غمزهٔ او دل ربودش
۱۴۸
که گفتی غمزه خون آلود بودش
۱۴۹
دلش در پای دلبر سرنگون شد
۱۵۰
سر خود برگرفت و رفت خون شد
۱۵۱
چو مرغی در میان دام میسوخت
۱۵۲
وزان آتش چو عود خام میسوخت
۱۵۳
دم سرد از جگر میزد چو کافور
۱۵۴
فرو میبرد آب گرم از دور
۱۵۵
چو ابر نوبهاری اشک ریزان
۱۵۶
چو گلبرگ از صباافتان و خیزان
۱۵۷
بمانده در عجب حالی مشوّش
۱۵۸
ز دست دل دلی در دست آتش
۱۵۹
دلش صد داستان بر عشق خوانده
۱۶۰
چو شخصی بی خرد در عشق مانده
۱۶۱
خرد با عشق بسیاری بکوشید
۱۶۲
ولیکن عشق یکباری بجوشید
۱۶۳
همی بدرید جان آن سرو سرمست
۱۶۴
بجای جانش آمد جامه در دست
۱۶۵
بزد دست و قصب از مه بیفگند
۱۶۶
کمند دلشکن در ره بیفگند
۱۶۷
جهان بر چشم او زیر و زبر شد
۱۶۸
بیفتاد و ز مستی بیخبر شد
۱۶۹
چگونه پر زند در خون و در گل
۱۷۰
میان راه مرغ نیم بسمل
۱۷۱
چنان پر میزد آن مرغ دل افگار
۱۷۲
که از جان و ز دل میگشت بیکار
۱۷۳
جهان عشق دریای عظیمست
۱۷۴
سفینه چیست عقلی بس سلیمست
۱۷۵
تو تا مشغول بیتی و سفینه
۱۷۶
از آن دریات نبود نم بسینه
۱۷۷
دلش ناگه بدریایی فرو شد
۱۷۸
بکنج محنتش پایی فرو شد
۱۷۹
میان آتش سوزان چنان بود
۱۸۰
که نتوان گفت کز زاری چسان بود
۱۸۱
چو طفلی شیر خواره تشنهٔ آب
۱۸۲
ز رنج تشنگی جان داده در تاب
۱۸۳
چو مرغی بی زبان محتاج دانه
۱۸۴
نه بالی نه پری نه آشیانه
۱۸۵
چو ماهی زابخوش بیرون فتاده
۱۸۶
میان ریگ غرق خون فتاده
۱۸۷
چو موری پر فگنده پای کنده
۱۸۸
نگونساری بطاسی در فگنده
۱۸۹
چو آن پروانه اندر پیش آتش
۱۹۰
میان سوختن جان میدهد خوش
۱۹۱
دودیده خیره و دو دست بر دل
۱۹۲
چونقش سنگ پایش مانده در گل
۱۹۳
بمانده بی کلیدی مشکل او
۱۹۴
جگر تفته ز ره رفته دل او
۱۹۵
بدل گفت این چه آتش بود آخر
۱۹۶
که ازجانم برآمد دود آخر
۱۹۷
دلم سرگشتهٔ نامحرمی شد
۱۹۸
عروسی من اکنون ماتمی شد
۱۹۹
برفت از دست من سر رشتهٔ دل
۲۰۰
ز دست دل شدم سرگشتهٔ‌دل
۲۰۱
ز دست تو بجان آیم دلا زود
۲۰۲
که آوردی چنین پای گل آلود
۲۰۳
که داند کانچه در جان من افتاد
۲۰۴
چگونه عقل ازو بر گردن افتاد
۲۰۵
که داند کانچه دل بر موج خون کرد
۲۰۶
سر آخر از کجاخواهد برون کرد
۲۰۷
چه سازم یا کرا بر گویم آخر
۲۰۸
که گل را باغبانی جویم آخر
۲۰۹
چگونه ما دو را باهم توان داد
۲۱۰
که من شهزادهام او باغبان زاد
۲۱۱
نه بتوان گفت با کس این سخن را
۲۱۲
نه نتوان خواستن آن سرو بن را
۲۱۳
نه دل را روی آزادیست زین بند
۲۱۴
نه گل را یک شکر روزیست زین قند
۲۱۵
نه چشم از روی وی بر میتوان داشت
۲۱۶
نه او را نیز در بر میتوان داشت
۲۱۷
اگر این راز بگشایم زمانی
۲۱۸
بزشتی باز گویندم جهانی
۲۱۹
بسی به گر لته در حلق مانم
۲۲۰
ازان کاندر زبان خلق مانم
۲۲۱
خدایا میندانم هیچ تدبیر
۲۲۲
شدم دیوانه زان موی چو زنجیر
۲۲۳
اگر جانست بیش اندیش دردست
۲۲۴
وگر دل سیل خون در پیش کردست
۲۲۵
کمابیشی من پیداست آخر
۲۲۶
ز خون من چه خواهد خاست آخر
۲۲۷
جهان از مرگ من ماتم نگیرد
۲۲۸
ز مشتی استخوان عالم نگیرد
۲۲۹
بگفت این و بصد سختی از آن بام
۲۳۰
فروتر شد بصد سختی بناکام
۲۳۱
نه یک همدم که یک دم راز گوید
۲۳۲
نه یک محرم که رمزی باز گوید
۲۳۳
همی شد از هوای خویش درخشم
۲۳۴
همی گشت آه در دل اشک در چشم
۲۳۵
از آن شد تفته اندر عشق جانش
۲۳۶
که میجوشید مغز استخوانش
۲۳۷
چو مستی تشنه دل پر سوز مانده
۲۳۸
لبش بی آب جان افروز مانده
۲۳۹
کسی لب تشنه پیش آب حیوان
۲۴۰
چگونه ترک گوید ترک نتوان
۲۴۱
چو گردانید روی از روی هرمز
۲۴۲
ز دست دل شد آن بتروی عاجز
۲۴۳
ز دست عشق غوغا کرد ناگاه
۲۴۴
بدان نظّاره آوردش دگر راه
۲۴۵
دلش گردن کشید از دلنوازش
۲۴۶
فلک آورد گردن بسته، بازش
۲۴۷
نمیآورد گل طاقت دگربار
۲۴۸
بشورید ای خوشا شور شکر بار
۲۴۹
دلش در بیخودی شد واقف عشق
۲۵۰
صلا در داد جان را هاتف عشق
۲۵۱
همی زد مژه و خوناب میریخت
۲۵۲
ز بادام اشک چون عنّاب میریخت
۲۵۳
بدل میگفت آخر این چه حالست
۲۵۴
ز هرمز خار در پایت محالست
۲۵۵
بخوبی گرچه بی مثل جهانست
۲۵۶
ولی تو پادشاه او باغبانست
۲۵۷
بگو تا چون تو هرگز نازنینی
۲۵۸
کجا جستست زینسان همنشینی
۲۵۹
چگونه آب با آتش شود یار
۲۶۰
بسی فرقست از طاوس تامار
۲۶۱
جهانداری بغوری کی توان داد
۲۶۲
سلیمانی بموری کی توان داد
۲۶۳
چو جان در آستینش شد دلاویز
۲۶۴
علم زد عشق او چون آتش تیز
۲۶۵
بهر پندی که داده بود خود را
۲۶۶
شد ان هر پند او بندی خرد را
۲۶۷
ازان پس دل ز جان خویش برداشت
۲۶۸
خرد را پیش عشق از پیش برداشت
۲۶۹
زبان بگشاد عشق نکته پرداز
۲۷۰
خرد را گوشمالی داد ز اغاز
۲۷۱
که گرچه نام هرمز روستاییست
۲۷۲
ولی بروی نشان پادشاییست
۲۷۳
اگر هرمز ندارد نیز اصلی
۲۷۴
ترا مقصود از اصلست وصلی
۲۷۵
چو جای وصل دارد اصل کم گیر
۲۷۶
ز صد گونه هنر یک فصل کم گیر
۲۷۷
چو هم نیکو بود هم خوش،‌گدایی
۲۷۸
بسی خوشتر ز ناخوش پادشایی
۲۷۹
ترا روی نکو باید نه شاهی
۲۸۰
نکو رویست او دیگر چه خواهی
۲۸۱
شکر چون در صفت افتاد شیرین
۲۸۲
شکر خور، می چه پرسی از کجاست این
۲۸۳
گدایی سر که و شاهیست شکّر
۲۸۴
ترا صفرا بکشت این هر دو بهتر
۲۸۵
گلی تو او درین باغست بلبل
۲۸۶
بسی خوشتر سراید بلبل ازگل
۲۸۷
گلی تو او لبی دارد شکر ریز
۲۸۸
تو بیماری بشکّر گل درآمیز
۲۸۹
چوعشق از هر طریقی گفت برهان
۲۹۰
خرد الزام گشت و عقل حیران
۲۹۱
اگرچه بود گلرخ شاهزاده
۲۹۲
ولی شه مات شد از یک پیاده
۲۹۳
چو عشق آن شیوه شرح یاردادی
۲۹۴
دل او بیش ازو اقرار دادی
۲۹۵
نه زانسان بود گل را عشق هرمز
۲۹۶
کزوزایل شدی چون عقل هرگز
۲۹۷
ز بس کالقصه دزدیده نگه کرد
۲۹۸
جهان برنرگس ساحر سیه کرد
۲۹۹
بدل میگفت ای دل کارت افتاد
۳۰۰
بزن جان را که او دلدارت افتاد
۳۰۱
ز دل تا صبر صد فرسنگ بیشست
۳۰۲
ز جان تا عشق مویی راه پیشست
۳۰۳
چه سازم میبباید ترک جان گفت
۳۰۴
کسی کوکاین سخن با او توان گفت
۳۰۵
مرا نادیده ماه و آفتابی
۳۰۶
شدم زین ماه دیدن ماهتابی
۳۰۷
مثال آنکه جانی یافت دل شد
۳۰۸
برسوایی مثال من سجل شد
۳۰۹
چو من ماهی که خورشید دل افروز
۳۱۰
جهان بر روی من بیند همه روز
۳۱۱
چو من سروی که صد سرو سرافراز
۳۱۲
ز قد من کند آزادی آغاز
۳۱۳
چو من حوری که حوران بهشتی
۳۱۴
ز من بر خشک میرانند کشتی
۳۱۵
چو من درّی که گر دریا زند جوش
۳۱۶
کنم یک یک دُرش را حلقه در گوش
۳۱۷
چو من لعلی که یاقوت نکو رنگ
۳۱۸
گرفت از خجلت من قلعه در سنگ
۳۱۹
چو من شمعی که چون من رخ فروزم
۳۲۰
چو شمعی شمعدان مه بسوزم
۳۲۱
چو من گنجی که شب پیروز گردد
۳۲۲
گر از زلفم طلسم آموز گردد
۳۲۳
ندارد زهرهٔ آن زهرهٔ مست
۳۲۴
که داند داشت زیر کوزهام دست
۳۲۵
مه رخشنده با این نور دادن
۳۲۶
نیارد کفش پیش من نهادن
۳۲۷
اگر چون صبح برگردون بخندم
۳۲۸
ز پسته راه بر گردون ببندم
۳۲۹
اگر صد چرب گوی آید بحربم
۳۳۰
بچربی بر همه خوبان بچربم
۳۳۱
اگر زلفم بر افشاند سیاهی
۳۳۲
نخست ازمه در آید تا بماهی
۳۳۳
وگر رویم ببیند ماه ازین روی
۳۳۴
نهد از آسمانم بر زمین روی
۳۳۵
ز چشم گاو میشم شیر افلاک
۳۳۶
شود مست و زند دنبال بر خاک
۳۳۷
ز بوی طرّه مشکین من حال
۳۳۸
بر آید مرغ مخمل را پر و بال
۳۳۹
هزاران جان شریک موی جعدم
۳۴۰
چو برقی باز میدوزد به رعدم
۳۴۱
کجا آرد بلوری در برم تاب
۳۴۲
که از شرم تنم شد سیم سیماب
۳۴۳
لبم را خود صفت نتوان که چونست
۳۴۴
که وصف او ازین عالم برونست
۳۴۵
ز ترّی آب حیوان ناپدیدست
۳۴۶
که از شرم لبم ظلمت گزیدست
۳۴۷
بلب گه جان دهم گه جان ستانم
۳۴۸
ز خوبی هیچ باقی میندانم
۳۴۹
لبم گر بادهیی بخشد بساقی
۳۵۰
از آن مستی نماند هیچ باقی
۳۵۱
کنون با این همه صاحب جمالی
۳۵۲
دل لایعقلم شد لاابالی
۳۵۳
دلی با من بسی در پوست بوده
۳۵۴
بجان شد دشمن من دوست بوده
۳۵۵
بیک دیدن که دیداو روی هرمز
۳۵۶
مرا گویی ندید او روی هرگز
۳۵۷
بخونم تشنه شد و ز سینه بگریخت
۳۵۸
ز من آن محرم دیرینه بگریخت
۳۵۹
گهی در چین زلفش ره بدر برد
۳۶۰
گهی راهی بهندستان بسر برد
۳۶۱
گهی در زنگبار مویش افتاد
۳۶۲
گهی در بند روم رویش افتاد
۳۶۳
گهی شکّر خورد آب حیاتش
۳۶۴
گهی در خط شود پیش نباتش
۳۶۵
گهی زان خنده مست مست گردد
۳۶۶
گهی زان غمزه چابک دست گردد
۳۶۷
گهی بر پستهٔ او شور آرد
۳۶۸
گهی بر شکّر او زور آرد
۳۶۹
گهی بر خطّ او در قال آید
۳۷۰
گهی بر خال او در حال آید
۳۷۱
گهی در نرگسش حیران بماند
۳۷۲
گهی در مجلسش طوفان براند
۳۷۳
نمیدانم که تا هرگز کند رای
۳۷۴
بسوی گل چنین دل در چنین جای
۳۷۵
ز دست این دل پر شیون خویش
۳۷۶
همی پیچم چو دست اورنجن خویش
۳۷۷
دل مستم اگر فرمانبرستی
۳۷۸
بسی کار دلم آسان ترستی
۳۷۹
چه کرد این دل که خون شد در بر من
۳۸۰
که این از چشم آمد بر سر من
۳۸۱
توای دیده چو خود کردی نگاهی
۳۸۲
بسر میگرد در خون سیاهی
۳۸۳
بیک نگرش بسی بگریستی تو
۳۸۴
ندانم تا چرا نگریستی تو
۳۸۵
کنون جز صبر، من رویی ندارم
۳۸۶
ز صبر ارچه سر مویی ندارم
۳۸۷
اگر از سنگ و از آهن کنم صبر
۳۸۸
دلم را بی قراری بارد از ابر
۳۸۹
بآخر چون فرو شد طاس سیماب
۳۹۰
برآمد شاه هرمز را سر از خواب
۳۹۱
چو شد بیدار ماه مست خفته
۳۹۲
گل سیراب شد از دست رفته
۳۹۳
چو زیر بید سر برداشت مویش
۳۹۴
نهانی گل بروزن برد رویش
۳۹۵
ز مستی چشم میمالید هرمز
۳۹۶
که فندق سود بر بادام هرگز
۳۹۷
چو یافت از فندقش بادام او تاب
۳۹۸
ز فندق گشت بادامش چو عنّاب
۳۹۹
تو گفتی نرگسش سرخی ازان داشت
۴۰۰
که از خون ریزیش گلرخ نشان داشت
۴۰۱
چو زلف عنبرین بفشاند از گرد
۴۰۲
گل بی دل گلابی گشت از درد
۴۰۳
چو از بستر کلاه آورد برماه
۴۰۴
فلک پیشش کله بنهاد بر راه
۴۰۵
چو دست دُر فشان بر خط نهاد او
۴۰۶
بخون خلق عالم خط بداد او
۴۰۷
چو موی مشک رنگ از راه برداشت
۴۰۸
ز ناف آهوان، مشک آه برداشت
۴۰۹
چو زلف از زیر پای آورد بر دوش
۴۱۰
بخاست از سبزپوشان فلک جوش
۴۱۱
چو روی از گرد ره در آب شست او
۴۱۲
هلاک ماه روشن روی جست او
۴۱۳
چو در رفتن قدم برداشت هرمز
۴۱۴
دل گل رفت و تن افتاد عاجز
۴۱۵
درآمد آتش عشق جگر سوز
۴۱۶
گرفت از پیش و پس راه دل افروز
۴۱۷
گل سیراب بر آتش بمانده
۴۱۸
گلاب از جزع بر آنش فشانده
۴۱۹
صبوری کوچ کرده عقل رفته
۴۲۰
دل افتاده خرد منزل گرفته
۴۲۱
جگر خسته بصر خونبار مانده
۴۲۲
دهن بسته زبان بیکار مانده
۴۲۳
جهان بر چشم او تاریک گشته
۴۲۴
اجل دور از همه نزدیک گشته
۴۲۵
بهشتی زین جهان بیرون گذشته
۴۲۶
برو سیلابهای خون گذشته
۴۲۷
بدینسان مانده بود آن ماهپاره
۴۲۸
که تا برچرخ پیدا شد ستاره
۴۲۹
ز طاوس فلک بنمود محسوس
۴۳۰
مه نو چون هلال پرّ طاوس
۴۳۱
چو مه رویی بود صاحب جمالی
۴۳۲
کشندش نیل بر شکل هلالی
۴۳۳
درین شب شکل ماه نو رسیده
۴۳۴
هلالی بود بر نیلی کشیده
۴۳۵
شهی در حجرهٔ چارم بخفته
۴۳۶
بمهری ماه را در بر گرفته
۴۳۷
یکی جاندار خونی بر سر شاه
۴۳۸
بلی بی خون ندارد جان وطنگاه
۴۳۹
شده در پاسبانی هندوی چست
۴۴۰
نه او مقبل نه زو یک نیکوی رست
۴۴۱
یکی اقضی القضاتی پیشگه را
۴۴۲
مزوّر ساخته معلول ره را
۴۴۳
بتی زا نو مربع وار کرده
۴۴۴
مثلث ساخته عود از سه پرده
۴۴۵
دبیر منقلب پیر و جوانی
۴۴۶
قلم در خط شده زو هر زمانی
۴۴۷
عروس شب چنان پیرایه ور بود
۴۴۸
که چون صحن مرصّع پرگهر بود
۴۴۹
شب آبستن آنکه در زمانی
۴۵۰
بزاده لعبت زرّین جهانی
۴۵۱
که داند تا چرا این هر ستاره
۴۵۲
درستی مینماید پاره پاره
۴۵۳
که داند کاین همه پرگار پرکار
۴۵۴
چرا گردند در خون نگونسار
۴۵۵
فرو میرد شبش شمع چهارم
۴۵۶
بروزش کشته آید شمع انجم
۴۵۷
چو بسیاری برافروخت و فرو مرد
۴۵۸
جهانی را برآورد و فرو برد
۴۵۹
گهی مهرش جهان بفروخت بر ماه
۴۶۰
گهی مه نیز رویی دوخت برماه
۴۶۱
چوماه او چنان مهرش چنینست
۴۶۲
بسی در خون بگرداند یقینست
۴۶۳
کنون وقت آمد ای مرغ دلارام
۴۶۴
که گلرخ را فرود آری ازین بام
۴۶۵
چو گل بر بام همچون خار درماند
۴۶۶
دلش چون حلقهٔ زیروز برماند
۴۶۷
بلا بر جان او بیشی گرفته
۴۶۸
وجودش با عدم خویشی گرفته
۴۶۹
بخون گشته شبیخون در گذشته
۴۷۰
ز شب یک نیمه افزون درگذشته
۴۷۱
بصد چشمی چو نرگس در نظاره
۴۷۲
بگل بر، خون گرسته هر ستاره
۴۷۳
سیه پوشیده شب درماتم او
۴۷۴
شفق در خون نشسته از غم او
۴۷۵
صبا از حال گل آگاه گشته
۴۷۶
ز تفّ جانش آتش خواه گشته
۴۷۷
هزاران بلبلان نوبهاری
۴۷۸
فغان برداشته بر گل بزاری
۴۷۹
گل گلگونه چهره دایهیی داشت
۴۸۰
که در خرده شناسی مایهیی داشت
۴۸۱
فسونگر بود مرغی چابک اندیش
۴۸۲
بدیدی حیلهٔ صد ساله از پیش
۴۸۳
بشکلی بوالعجب کار جهان بود
۴۸۴
که لعب چرخ با او در میان بود
۴۸۵
اگر درجادویی آهنگ کردی
۴۸۶
ز سنگی موم و مومی سنگ کردی
۴۸۷
چنان در ساحری گیرا نفس بود
۴۸۸
که شیخ نجد با او هیچکس بود
۴۸۹
دمی کان آتشین دم بر گرفتی
۴۹۰
اگر بر سنگ خواندی در گرفتی
۴۹۱
زبانی داشت در حاضر جوابی
۴۹۲
بتیزی چون لب تیغ سدابی
۴۹۳
دل سنگین او از مکر پر بود
۴۹۴
بغایت سخت خشم و نرم بربود
۴۹۵
چو صبح تیز بی خورشید روشن
۴۹۶
دمی دم می نزد بی گل بگلشن
۴۹۷
چو برگی دل برولرزنده بودش
۴۹۸
که گلرخ گوهری ارزنده بودش
۴۹۹
چو تخت زر ز سیمین تن تهی دید
۵۰۰
سراچه بیرخ سرو سهی دید
۵۰۱
وطن میدید و گوهر دروطن نه
۵۰۲
چمن میدید و گلرخ در چمن نه
۵۰۳
در ایوان قبلهٔ جمشید میجست
۵۰۴
چراغی خواست وان خورشید میجست
۵۰۵
چو لختی گرد ایوان گام زد او
۵۰۶
قدم بر در ز در بر بام زد او
۵۰۷
سمنبر اوفتاده دید بر خاک
۵۰۸
ز خون نرگس او خاک نمناک
۵۰۹
دلش با نیستی انباز گشته
۵۱۰
ز شخصش رفته جان پس بازگشته
۵۱۱
گسسته عقد و بسیاری گهر زان
۵۱۲
بخاک افگنده چشمش بیشتر زان
۵۱۳
ز خون دیدهٔ آن ماهپاره
۵۱۴
شفق گشته هلالی گوشواره
۵۱۵
سر زلفش پریشان گشته در خاک
۵۱۶
شده توزی لعلش بر سمن چاک
۵۱۷
دلش در بر چو مرغی پر همی زد
۵۱۸
دمی از دل بر آن دلبر همی زد
۵۱۹
چودایه دید گل را همچنان زار
۵۲۰
چو گل شد پای او پرخار از آن کار
۵۲۱
چنان برقی بجان او درآمد
۵۲۲
که چون رعدی فغان از وی برآمد
۵۲۳
گشاد اشک و بسی فریاد در بست
۵۲۴
دلش از دست شد و افتاد از دست
۵۲۵
ز بانگ او بتان گشتند آگاه
۵۲۶
که هر یک میزدندی بانگ بر ماه
۵۲۷
گل سیراب را در خون بدیدند
۵۲۸
دو چشم دل ز گل در خون کشیدند
۵۲۹
بلا دیدند و آتش بهرهٔ گل
۵۳۰
فشاندند آب گل بر چهرهٔ گل
۵۳۱
چو هر دم آتشی در نی نشیند
۵۳۲
چنان آتش بآبی کی نشیند
۵۳۳
چو باد صبحدم بر روی گل جست
۵۳۴
بآزادی رسید آن سرو سر مست
۵۳۵
گل بی دل چو قصد این جهان کرد
۵۳۶
دو نرگس برگشاد و خون روان کرد
۵۳۷
خیال سبزهٔ خطّش عیان شد
۵۳۸
ز نرگس آب بر سبزه روان شد
۵۳۹
چو حال خویشتن با یادش آمد
۵۴۰
ز هر یک سوی، صد فریادش آمد
۵۴۱
سحر از باد سرد او خجل شد
۵۴۲
فلک از تفّ جانش گرم دل شد
۵۴۳
برفت از هوش شکّر بار سرمست
۵۴۴
دگر باره چو بار اوّل از دست
۵۴۵
گلی در خون و آتش بوده چندین
۵۴۶
چگونه تاب آرد نیست مشک این
۵۴۷
گلاب و مشک بر رویش فشاندند
۵۴۸
نبود آن، گرد از مویش فشاندند
۵۴۹
رخش چون از گلاب و مشک تر شد
۵۵۰
گلاب از آه سردش خون جگر شد
۵۵۱
بتان در نیم شب ماتم گرفتند
۵۵۲
ز نرگس ماه در شبنم گرفتند
۵۵۳
بدر مشک از سر گیسو بکندند
۵۵۴
بفندق ماه یعنی رو بکندند
۵۵۵
یکی بستر بیاوردند ز اطلس
۵۵۶
بایوان باز بردندش بده کس
۵۵۷
همه شب دم نزد چون صبح ازماه
۵۵۸
که تا پیک سپیده دم زد از راه
۵۵۹
چونوشد نوبت روز دلاویز
۵۶۰
برآمد نعرهٔ مرغان شب خیز
۵۶۱
چو پروین همچو گرد از راه برخاست
۵۶۲
ز باد سرد صبح آن ماه برخاست
۵۶۳
چو گل برخاست دل بنشست آزاد
۵۶۴
وزان برخاستن برخاست فریاد
۵۶۵
چو آن گنج گهر را باز دادند
۵۶۶
بصدقه گنج زر را درگشادند
۵۶۷
دل همچون کباب و موی چون شیر
۵۶۸
کباب آورد و شربت دایهٔ پیر
۵۶۹
بگل گفت ای سمن عارض چه دیدی
۵۷۰
کزین عالم بدان عالم رسیدی
۵۷۱
فتاده قد تو چون سرو بر خاک
۵۷۲
بگرد سرو توتوزی شده چاک
۵۷۳
مگر توزی ز رویت ریخت در راه
۵۷۴
که توزی را بریزد پرتو ماه
۵۷۵
زبان بگشاد گلبرگ سمن بوی
۵۷۶
که گر از صد زبان گردم سخن گوی
۵۷۷
ز صد نتوانم ای دایه یکی گفت
۵۷۸
نه از بسیار با تو اند کی گفت
۵۷۹
ز دل تنگی شدم بر بام ناکام
۵۸۰
که ای من خاک بادی کاید از بام
۵۸۱
سوی آن باغ رفتم در نظاره
۵۸۲
تماشا چون گلم دل کرد پاره
۵۸۳
گلی دیدم چمن آراسته زو
۵۸۴
ز هر برگی فغان برخاسته زو
۵۸۵
ز بویش بود ریحانی نفس بود
۵۸۶
زرنگش دیده را از لعل بس بود
۵۸۷
از آن گل آتشی در دل فتادست
۵۸۸
چو آن بلبل که اندر گل فتادست
۵۸۹
ز شاخی بلبلی چون دید آن گل
۵۹۰
ببی برگی فتاد از عشق بلبل
۵۹۱
گهی از عشق گل آوازمیداد
۵۹۲
گهی دل را بخون سرباز میداد
۵۹۳
گهی میگشت در یکدم بصد حال
۵۹۴
گهی میزد بصد گونه پر و بال
۵۹۵
گهی در روی گل نظّاره میکرد
۵۹۶
گهی چون گل قبا را پاره میکرد
۵۹۷
بآخر آتشی در بلبل افتاد
۵۹۸
ز شاخ سبز پیش آن گل افتاد
۵۹۹
میان خاک و خون چندان بسر گشت
۶۰۰
که از پای و سر خود بیخبر گشت
۶۰۱
مرا زان درد‌آتش در دل افتاد
۶۰۲
ز آتش دود دیدم مشکل افتاد
۶۰۳
از آن آتش دلم چون دود خون گشت
۶۰۴
پلی بستم ز خون بنگر که چون گشت
۶۰۵
بیک باره دلم از بس که خون شد
۶۰۶
بپل بیرون نشد از پل برون شد
۶۰۷
خداوند جهان بیرون شوم داد
۶۰۸
درون دل ز سر جایی نوم داد
۶۰۹
وگرنه باز ماندم در هلاکی
۶۱۰
چو ماهی بودمی بر روی خاکی
۶۱۱
دواسبه سوی رفتن داشتم ساز
۶۱۲
فرستادم کنون ناگاه خرباز
۶۱۳
پس آنگه دایه گفت ای گلرخ ماه
۶۱۴
چو خورشیدی دلت شد گرم ناگاه
۶۱۵
ندادی گوش و مستی تیز خشمی
۶۱۶
چو خورشیدت رسید ایماه چشمی
۶۱۷
حدیث مرد حکمت گوی نیکوست
۶۱۸
که چشم بد بلای روی نیکوست
۶۱۹
ببین تا گفتهام زین نوع چندی
۶۲۰
که بر سوزید هر روزی سپندی
۶۲۱
مرا جانیست وان در صدق پیشست
۶۲۲
که جای صد هزاران صدقه بیشست
۶۲۳
چو شمع آسمان آمد پدیدار
۶۲۴
ستاره بیش شد پروانه کردار
۶۲۵
چو این زرّین سپر زد بر فلک تیغ
۶۲۶
چو جوشن شد ز تیغش بر فلک میغ
۶۲۷
بسلطانی نشست این چتر زر بفت
۶۲۸
ز سیر چتر او آفاق پر تفت
۶۲۹
چو شب شد روز این درّ شب افروز
۶۳۰
بباغم گفت دل میخواهد امروز
۶۳۱
بیندازید گرد حوض مفرش
۶۳۲
که دارم سینهیی چون حوض آتش
۶۳۳
ندیدم در جهان زین حوض خوشتر
۶۳۴
که گویی آب او هست آب کوثر
۶۳۵
چو من بر حوض زرّین غوطه خوردم
۶۳۶
چرا پس گرد پای حوض گردم
۶۳۷
چو آبم برد آب حوض زین پیش
۶۳۸
چرا میریزم آب حوض زین بیش
۶۳۹
گلاب از نرگسان صد حوض راندم
۶۴۰
ز خجلت در عرق چون حوض ماندم
۶۴۱
بدانسان شد دلم زین حوض فرتوت
۶۴۲
که شد این حوض بر من حوض تابوت
۶۴۳
که من بر حوض دیدم روی آن گل
۶۴۴
چو آب حوض رفتم سوی آن گل
۶۴۵
چو شد دور از کنار حوض ماهم
۶۴۶
کنون آب از میان حوض خواهم
۶۴۷
بگرد حوض خواهم بار گاهی
۶۴۸
که گرد حوض خواهم گشت ماهی
۶۴۹
کسی کو بر لب حوضی باستاد
۶۵۰
نظر آنگه بغوّاصی فرستاد
۶۵۱
نگونسار آید او در دیدهٔ خویش
۶۵۲
ازین حوضم نگونساریست در پیش
۶۵۳
اگر از دست شد پایم بیکبار
۶۵۴
که گشتم گرد پای حوض بسیار
۶۵۵
اگر این حوض خود صد پایه باشد
۶۵۶
بسر گشتن مرازومایه باشد
۶۵۷
شکر با گل بیکجا نقد باشد
۶۵۸
شکر بر حوض بهر عقد باشد
۶۵۹
گلم من با شکر در بر نشستم
۶۶۰
شکر بر حوض دیدم عقد بستم
۶۶۱
ز حد بگذشت ازین حوضم فسانه
۶۶۲
کنون ماومی و این حوضخانه
۶۶۳
بگرد حوض تخت زر بیارند
۶۶۴
می و حوران سیمین بر بیارند
۶۶۵
که تا ز اواز چنگ و نالهٔ نای
۶۶۶
بجای آید دل این رفته از جای
۶۶۷
چرا باید ز هر اندیشه فرسود
۶۶۸
که گر شادیست ور غم بگذرد زود
۶۶۹
کنون باری چرا غمناک گردیم
۶۷۰
که میدانیم روزی خاک گردیم
۶۷۱
زمانی کام دل باهم برانیم
۶۷۲
کزین پس میندانم تا توانیم
۶۷۳
یکی شاهانه مجلس ساز کردند
۶۷۴
سماع و نقل و می آغاز کردند
۶۷۵
برون کردند هرمز را از آن باغ
۶۷۶
دل گل یافت چون لاله از آن داغ
۶۷۷
سبب او بود شادی و طرب را
۶۷۸
چرا پس برگرفتند آن سبب را
۶۷۹
نگین حلقهٔ آن جمع او بود
۶۸۰
ندیدند از رخ چون شمع او دود
۶۸۱
چرا کردند از آنجا شمع را دور
۶۸۲
که بی شمعی نباشد جمع را نور
۶۸۳
چو مطرب زیر گل بستر بیفکند
۶۸۴
ز لحن چنگ بلبل پر بیفکند
۶۸۵
پری رویان دیگر همچو لاله
۶۸۶
گرفته شیشه و جام و پیاله
۶۸۷
پری رویی کزان یک شیشه خوردی
۶۸۸
بافسون صدپری در شیشه کردی
۶۸۹
ز پیش چارسوی مجلس ناز
۶۹۰
منادی گر شده چنگ خوش آواز
۶۹۱
چو شد آواز بیست و چار درگوش
۶۹۲
چه بیست و سی که صد بودند مدهوش
۶۹۳
پریزادی ز جن و انس آمد
۶۹۴
عجب نوعی حریف جنس آمد
۶۹۵
حریفی زهره طبع و آب دندان
۶۹۶
چو خورشید آتشین چون صبح خندان
۶۹۷
بریشم را بناخن ساز میداد
۶۹۸
ز پردههاتفی آواز میداد
۶۹۹
چوبانگ چنگ در بالا گرفتی
۷۰۰
دل از سینه ره صحرا گرفتی
۷۰۱
ز پرده نغمه را بر تار میزد
۷۰۲
دم عیسی ز موسیقار میزد
۷۰۳
چو پیش آورد از رگ او ره راست
۷۰۴
دل از طبع مخالف طبع برخاست
۷۰۵
نمود از ناخنی علم و عمل را
۷۰۶
بگفت از پردهٔ خوش این غزل را
۷۰۷
کجایی ای چو جان من گرامی
۷۰۸
بیاگر بر دو چشمم میخرامی
۷۰۹
بجز تو درجهان حاصل ندارم
۷۱۰
برون از تو درون دل ندارم
۷۱۱
دلی گر هست بی نامت دژم باد
۷۱۲
چنان دل را ز عالم نام گُم باد
۷۱۳
قرارم برد زلف بیقرارت
۷۱۴
بآبم داد لعل آبدارت
۷۱۵
نمودی روی از من زود رفتی
۷۱۶
چو آتش در زدی چون دود رفتی
۷۱۷
چو بی روی تو جشن از رشک سازم
۷۱۸
کباب از دل شراب از اشک سازم
۷۱۹
چنان دل مست شد از تو بیکبار
۷۲۰
که تا محشر نخواهد گشت هشیار
۷۲۱
خوشا عشقی که باشد در جوانی
۷۲۲
خصوصا گر بود با کامرانی
۷۲۳
خوشا با یار کردن دست در کش
۷۲۴
خصوصا گر بود یار تو سرکش
۷۲۵
خوشا از لعل او شکّر چشیدن
۷۲۶
خصوصا گر بجان باید خریدن
۷۲۷
چو بشنید این سخن گلروی از چنگ
۷۲۸
ز مژگان کرد بر گل اشک او رنگ
۷۲۹
شد از بادام ماهش پر ستاره
۷۳۰
بفندق فندقی را کرد پاره
۷۳۱
چو گل نازک دلی پر عشق و سرمست
۷۳۲
سماع و می صبوری چون دهد دست
۷۳۳
چو شهزاد از صبوری گشت درویش
۷۳۴
ز بیهوشی بزد یک نعره بی خویش
۷۳۵
وجودش از دو عالم بیخبر گشت
۷۳۶
ز دو عالم برون جای دگر گشت
۷۳۷
همه رامشگران بر گرد آن ماه
۷۳۸
بزاری میزدند از راهوی راه
۷۳۹
گل اندر پرده زان پرده بسر گشت
۷۴۰
دو چشم پرده دارش پرده درگشت
۷۴۱
درآمد عشق و گل بیخود فروشد
۷۴۲
خدادانست و بس جایی که او شد
۷۴۳
چنان در عشق آن دلدار پیوست
۷۴۴
که بگسست از خود و در یار پیوست
۷۴۵
بخوابش دید لب بر لب نهاده
۷۴۶
چو شکّر بر لب گل لب گشاده
۷۴۷
گرفته موی او پیچیده در دست
۷۴۸
فتاده روی بر هم خفته سر مست
۷۴۹
بدو گفت ای نگار ناوفادار
۷۵۰
جفا ورزد کس آخر با چو من یار
۷۵۱
چنین خود بیوفایی چون کنی تو
۷۵۲
بباغ آیی مرا بیرون کنی تو
۷۵۳
سوی باغ آمدی بشکفته چون گل
۷۵۴
مرا از آشیان راندی چو بلبل
۷۵۵
چو تو در عشق چون بلبل نباشی
۷۵۶
اگر بلبل برانی گل نباشی
۷۵۷
چرا راندی مرا تا بر گل مست
۷۵۸
چو بلبل کردمی زاری بصد دست
۷۵۹
چو گل بشکفتی و خوارم نهادی
۷۶۰
چو یوسف صاع در بارم نهادی
۷۶۱
چو گل بشنود آن از خواب برجست
۷۶۲
زبان بگشاد و صد فریاد در بست
۷۶۳
بزاری همچو چنگی پر الم گشت
۷۶۴
رگ و پی بر تنش چون زیر و بم گشت
۷۶۵
روان شد خون زچشم سیل بارش
۷۶۶
ز خون چشم پرخون شد کنارش
۷۶۷
گل بیدل ز بیخوابی چنان بود
۷۶۸
که از زاری چو برگ زعفران بود
۷۶۹
چو دید آن خواب عشقش گشت بسیار
۷۷۰
شدش زانخواب چشم فتنه بیدار
۷۷۱
گل آشفته را یکدم کفایت
۷۷۲
گل بسرشته را یک نم کفایت
۷۷۳
غم یعقوب را یادی تمامست
۷۷۴
گل صد برگ را بادی تمامست
۷۷۵
چو کار از دست شد گلرخ برآشفت
۷۷۶
دگر کارش صلاحیت نپذرفت
۷۷۷
گل تر را جگر خشک و نفس سرد
۷۷۸
تنش گرمی گرفت و گونه شد زرد
۷۷۹
چو تب در گل فگند از عشق تابی
۷۸۰
عرق ریزان شد از گل چون گلابی
۷۸۱
شبان روزی در آن تب زار میسوخت
۷۸۲
تنش همواره ناهموار میسوخت
۷۸۳
چو خاتون سرای چرخ خضرا
۷۸۴
برآورد آستین از جیب مینا
۷۸۵
بگردید و زرخ برقع برانداخت
۷۸۶
بعالم آستین پر زر انداخت
۷۸۷
پزشگان را بیاوردند دانا
۷۸۸
برای درد آن گلبرگ رعنا
۷۸۹
پزشک آخر دوای گُل چه داند
۷۹۰
که گُل را باغبان درمان تواند
۷۹۱
بباید باغبانی همچو هرمز
۷۹۲
وگرنه گُل نگردد تازه هرگز
۷۹۳
چو باشد بر سر گل باغبانی
۷۹۴
بگل نرسد ز هر خاری زیانی
۷۹۵
علی الجمله دوا کردند یک ماه
۷۹۶
نشد یک ذرّه آن خورشید با راه
۷۹۷
دوای عشق کردن رو ندارد
۷۹۸
که درد عاشقان دارو ندارد
۷۹۹
ز درمان هر زمان دردش بتر گشت
۸۰۰
صبوری کم شد و غم بیشتر گشت
۸۰۱
چو درمان مینپذرفت آن سمنبر
۸۰۲
بایوان باز بردندش بمنظر
۸۰۳
بآخر به شد و بر بام شد باز
۸۰۴
چو مرغ خسته پیش دام شد باز
۸۰۵
چو بُد مرغ دلش پرّیده از بام
۸۰۶
بسوی بام زد بار دگر گام
۸۰۷
چو مرغی برکنار بام میگشت
۸۰۸
بپای خویش گرد دام میگشت
۸۰۹
از آن بر بام داشت آن مرغ امّید
۸۱۰
که تا هادی شود در پیش خورشید
۸۱۱
دلش بگذاشت چون مرغی وطن را
۸۱۲
که دید آن مرغ جان خویشتن را
۸۱۳
دلش در آرزوی چینه برخاست
۸۱۴
چو مرغ از چارچوب سینه برخاست
۸۱۵
دلش چون مرغ وحشی در غلو بود
۸۱۶
صفیر مرغ، بازش آرزو بود
۸۱۷
دلش پر میزد و بیشرم میرفت
۸۱۸
چو مرغی در هوای گرم میرفت
۸۱۹
دلش برداشته چون مرغ آواز
۸۲۰
که ای هرمز بیاچینه درانداز
۸۲۱
صفیری زن مرا آخر سوی بام
۸۲۲
که چون من مرغ ناید تیز در دام
۸۲۳
نظر بگشای تا بر بامت افتد
۸۲۴
چو من مرغی مگر در دامت افتد
۸۲۵
چو سر از چینه گردی در کمندم
۸۲۶
بدست خویشتن نه پای بندم
۸۲۷
مرا بر چینهٔ خود آشنا کن
۸۲۸
چو هادی گردم از دستم رهاکن
۸۲۹
وگر هادی نگردم دل بپرداز
۸۳۰
بزن دست و بپیش بازم انداز
۸۳۱
من آن مرغم که بیتو هیچ جایی
۸۳۲
نجویم جز هوای تو هوایی
۸۳۳
من آن مرغم که زرّین بود بالم
۸۳۴
بسوخت آن بالم و برگشت حالم
۸۳۵
من آن مرغم که از یک دانهٔ تو
۸۳۶
بماندم تا ابد دیوانهٔ تو
۸۳۷
تلطّف کن دمی با همدمی ساز
۸۳۸
دلم را از مدارا مرهمی ساز
۸۳۹
بگفت این و فرو افتاد بر بام
۸۴۰
همه بام از سرشکش گشت گل فام
۸۴۱
چگویم همچنین آن عالم افروز
۸۴۲
بگرد بام میگشتی شب و روز
۸۴۳
همه گر صبحدم گر شام بودی
۸۴۴
تماشا گاه گل بر بام بودی
۸۴۵
بسی بر بام میشد شام و شبگیر
۸۴۶
بتهمت اوفتاد آن دایهٔ پیر
۸۴۷
گل ارچه راز دل با کس نمیگفت
۸۴۸
سرشک روی او روشن همی گفت
۸۴۹
بشب در خواب دیدش گشت جوشان
۸۵۰
بجست از جای گریان و خروشان
۸۵۱
ز بس آتش دلش چون جوی خون شد
۸۵۲
کفش بر لب زد و از سر برون شد
۸۵۳
چو عشق از در درآمد گام برداشت
۸۵۴
گل بی صبر راه بام برداشت
۸۵۵
برهنه پای و سر بر بام میشد
۸۵۶
برای کام دل ناکام میشد
۸۵۷
جهانی بود در زیر سیاهی
۸۵۸
بیارامیده دروی مرغ و ماهی
۸۵۹
شبی در زیر گرد تند پنهان
۸۶۰
چو دوده ریخته بر روی قطران
۸۶۱
شبی چون زنگی اندر قیر مانده
۸۶۲
عروس روز در شبگیر مانده
۸۶۳
شد آگه دایه و گل را چنان دید
۸۶۴
ز تخت زر سوی بامش روان دید
۸۶۵
فغان برداشت کاخر این چه حالست
۸۶۶
ز کم عقلان چنین حالی محالست
۸۶۷
چه گمراهیست کاکنونت گرفتست
۸۶۸
نداری عقل یا خونت گرفتست
۸۶۹
گره بر جان پرتابم زدی تو
۸۷۰
چه رنگست اینکه در آبم زدی تو
۸۷۱
بهر ساعت سوی بام آوری رای
۸۷۲
شوی گیسو کشان چون چنگ درپای
۸۷۳
یقین دانم که کارت مشکل افتاد
۸۷۴
کزین مشکل بس آتش در دل افتاد
۸۷۵
زبان بگشای تا مشکل چه داری
۸۷۶
خدا داند که تادر دل چه داری
۸۷۷
اگر گویم چه میسازی تو بر بام
۸۷۸
مرا گویی که تادل گیرد آرام
۸۷۹
کجا باور کند دایه ز گل این
۸۸۰
کجا بیرون شود با من بپل این
۸۸۱
اگر بر تخت زرّین شب گذاری
۸۸۲
ز بس سستی تو گویی جان نداری
۸۸۳
وگر بر بام باید شد ببازی
۸۸۴
شوی تو شوخ دیده جرّه بازی
۸۸۵
چو اسبی تند باشی بر شدن را
۸۸۶
خری کاهل فزونی آمدن را
۸۸۷
اگر گویم سوی قصر آی از بام
۸۸۸
ز صد در بیش گیری در ره آرام
۸۸۹
فرو افتی و نشناسی سر از پای
۸۹۰
نجنبی و نگیری پای از جای
۸۹۱
وگر گویم که بر بام آی و برخیز
۸۹۲
برافروزی و چون آتش شوی تیز
۸۹۳
چو مرغی میزنی بیخود پر و بال
۸۹۴
چو روباهی نهی بر دوش دنبال
۸۹۵
بجلدی آستین را در نوردی
۸۹۶
همه شب بر کنار بام گردی
۸۹۷
نهاده در کنار از دیده دودی
۸۹۸
دلی پر درد میگویی سودی
۸۹۹
گهی ازنرگست خوناب پالای
۹۰۰
گهی بی چوب گز، مهتاب پیمای
۹۰۱
گهی با مرغ کردی هم صفیری
۹۰۲
گهی ازناله دربندی نفیری
۹۰۳
گهی از شاخ مرغی را برانی
۹۰۴
گهی از باغ مرغی را بخوانی
۹۰۵
گهی سنگی دراندازی به آبی
۹۰۶
گهی سرسوی سنگ آری بخوابی
۹۰۷
گهی گریان شوی چون شمع خندان
۹۰۸
گهی دستار چه خایی بدندان
۹۰۹
گهی بام از گرستن رود سازی
۹۱۰
گهی سیبی کلوخ امرود سازی
۹۱۱
گهی در دست گیری دستهٔ گل
۹۱۲
گهی نوحه کنی بر بانگ بلبل
۹۱۳
گهی بیرون کنی دست از گریبان
۹۱۴
گهی دریای اُفتی همچو دامان
۹۱۵
گهی برروی دیوار افکنی خویش
۹۱۶
گهی دیوار پیمایی پس و پیش
۹۱۷
گهی از دل براری آه سردی
۹۱۸
گه از گرمی فرو افتی بدردی
۹۱۹
گهی باشد دو بادامت شکر خیز
۹۲۰
گهی گردد دو گلبرگت عرق ریز
۹۲۱
ز بسیاری که گرد بام پویی
۹۲۲
بدّری هر شبی کفشی ببویی
۹۲۳
اگرچه من نیم حاضر جوابی
۹۲۴
ز تو غایب نیم در هیچ بابی
۹۲۵
همه شب گوش میدارم ترامن
۹۲۶
تو پنداری که بگذارم ترا من
۹۲۷
همه شب دل زمانی ساکنت نیست
۹۲۸
بجز بر بام رفتن ممکنت نیست
۹۲۹
ازین ممکن شود واجب خیالی
۹۳۰
ندانم حال و دانم هست حالی
۹۳۱
شبی چندان نیابد چشم تو خواب
۹۳۲
که منقاری زند یک مرغ در آب
۹۳۳
قرارت نیست و آرامت برفتست
۹۳۴
ببد نامی مگر نامت برفتست
۹۳۵
چه حالست این ترا آخر چه بودست
۹۳۶
پری داری مگر دیوت ربودست
۹۳۷
همه خلق جهان را خواب برده
۹۳۸
ترا گویی که برفیست آب برده
۹۳۹
چه میخواهی ز پیر ناتوانی
۹۴۰
که در عالم تویی او را و جانی
۹۴۱
چه میخواهی ازین مسکین بی زور
۹۴۲
کزو موییست باقی تالب گور
۹۴۳
دلم خون شد ز زاری کردن تو
۹۴۴
ندارم طاقت خون خوردن تو
۹۴۵
نیاری رحمتی بر من چه سازم
۹۴۶
تو زاری میکنی من میگدازم
۹۴۷
چو شب درانتظار روز باشی
۹۴۸
چو شمعی تا سحر در سوز باشی
۹۴۹
چو روز آید شوی بر رخ گهر بار
۹۵۰
که کی باشد که شب آید پدیدار
۹۵۱
شبانروزی قرارت می نه بینم
۹۵۲
بجز غم هیچ کارت می نه بینم
۹۵۳
چو دایه زین سخنها لب فرو بست
۹۵۴
زبان بگشاد گل چون بلبل مست
۹۵۵
بدایه گفت دل بر میشکافم
۹۵۶
که گویی زیر بار کوه قافم
۹۵۷
چو کوه قاف با من در کمر شد
۹۵۸
ز آهم خون چشمم چون جگر شد
۹۵۹
چنین دردی که در جانم نهفتست
۹۶۰
زبانم پیش کس هرگز نگفتست
۹۶۱
دل دایه ز درد او چنان شد
۹۶۲
که از دست دلش گویی که جان شد
۹۶۳
بگل گفت ای چو جان من گرامی
۹۶۴
بگردانیده روی از شادکامی
۹۶۵
دلت بنشان بگو تا از کجا خاست
۹۶۶
مکن کژی و بامن دل بنه راست
۹۶۷
بجان پروردهام من در کنارت
۹۶۸
مشوّش چون توانم دید کارت
۹۶۹
چرا ای مرغ زرّین دلاویز
۹۷۰
نیابی خواب چون مرغ شب آویز
۹۷۱
بمنظر بر روی سر پا برهنه
۹۷۲
بگوراست و مخوان تاریخ کهنه
۹۷۳
بگو تادست سیمین تو امروز
۹۷۴
بزیر سنگ کیست ای عالم افروز
۹۷۵
تو میدانی که چون راز تودارم
۹۷۶
نفس از راز داری بر نیارم
۹۷۷
ندیدستی ز من بسیار گویی
۹۷۸
نه هرگز ده زبانی و دورویی
۹۷۹
نگفتم پیش تو هرگز خطایی
۹۸۰
دروغی نیز نشنودی ز جایی
۹۸۱
همیشه تا که بودم بنده بودم
۹۸۲
ز ماهت دل بمهر آگنده بودم
۹۸۳
شبم شب نیست بی موی سیاهت
۹۸۴
نه روزم روز بی روی چو ماهت
۹۸۵
همه کام دلت باشد مرادم
۹۸۶
تو باری نیک دانی اعتقادم
۹۸۷
نداند دید بر ماه تو دایه
۹۸۸
که یک موی افکند بی مهر سایه
۹۸۹
اگر بر گل فتد یک سایهٔ گل
۹۹۰
چو گل درخون نشیند دایه گل
۹۹۱
تویی جان من ای دُرّ شب افروز
۹۹۲
که جانم بر تو میلرزد شب و روز
۹۹۳
چناندارم دل از مهر تو پرتاب
۹۹۴
که هر شب برجهم ده بار ازخواب
۹۹۵
زمانی شمع بالینت فروزم
۹۹۶
زمانی شمع آیینت فروزم
۹۹۷
بسوزم عود و عنبر بر سر تو
۹۹۸
کنم همواره بر تو چادر تو
۹۹۹
چو خال سبز بر رویت کنم راست
۱٬۰۰۰
شکنهای دو گیسویت کنم راست
۱٬۰۰۱
کنم در کوزه جلّاب تو شیرین
۱٬۰۰۲
نه از یکسوی از دو سوی بالین
۱٬۰۰۳
مرا در حق تو شفقت چنینست
۱٬۰۰۴
ترا ای مهربان با من چه کینست
۱٬۰۰۵
اگرچه خستهٔ ایام گشتم
۱٬۰۰۶
اسیر چرخ نافرجام گشتم
۱٬۰۰۷
جهان تا پشت من همچون کمان کرد
۱٬۰۰۸
جوانی را چو تیر از من روان کرد
۱٬۰۰۹
رگم گشته کبود و روی چون کاه
۱٬۰۱۰
زخویشم شرم آید گاه و بیگاه
۱٬۰۱۱
جهان را مدتی بسیار دیدم
۱٬۰۱۲
چه میجویم دگر انگار دیدم
۱٬۰۱۳
چو حرصم شد دراز و عمر کوتاه
۱٬۰۱۴
مرا پیری پیام آورد ناگاه
۱٬۰۱۵
که بگذر زود چون بادی بدشتی
۱٬۰۱۶
که سوی خاک داری باز گشتی
۱٬۰۱۷
کنون وقت رحیل آمد بناکام
۱٬۰۱۸
مرا با تو بهم نگذارد ایام
۱٬۰۱۹
ز تو بربایدم ایام آخر
۱٬۰۲۰
بود این عمر را انجام آخر
۱٬۰۲۱
ز عمرم هیچ دورانی نماندست
۱٬۰۲۲
مرا بر نانوانانی نماندست
۱٬۰۲۳
چه من گر سایهام تو آفتابی
۱٬۰۲۴
مرا بسیار جویی و نیابی
۱٬۰۲۵
بگو تا از که میگردی بخون تر
۱٬۰۲۶
کرامی بینی از خود سرنگون تر
۱٬۰۲۷
اگرچه دردمند و ناتوانم
۱٬۰۲۸
روا باشد که درمانی بدانم
۱٬۰۲۹
نه هر چیزی همه کس داند ای ماه
۱٬۰۳۰
مرا زین حال پوشیده کن آگاه
۱٬۰۳۱
بحق آنکه تن را جفت جان ساخت
۱٬۰۳۲
خرد را کارفرمای جهان ساخت
۱٬۰۳۳
هزاران شمع از طاقی برافروخت
۱٬۰۳۴
چراغ از جان مشتاقی برافروخت
۱٬۰۳۵
چو عنصر بود بیگانه جدا کرد
۱٬۰۳۶
بما بیگانگان را آشنا کرد
۱٬۰۳۷
بحق مریم پاکیزه گوهر
۱٬۰۳۸
بناقوس و چلیپا و سم خر
۱٬۰۳۹
بانجیل و بزّنار و به برهبان
۱٬۰۴۰
ببیت المقدس و محراب و ایوان
۱٬۰۴۱
بروح عیسی خورشید آسا
۱٬۰۴۲
بایمان وفاداران ترسا
۱٬۰۴۳
که گر رازم تو بر گویی نهانی
۱٬۰۴۴
نهان دارم چو جانش زانکه جانی
۱٬۰۴۵
بخون دل بزرگت کردم آخر
۱٬۰۴۶
بشیر و شکّرت پروردم آخر
۱٬۰۴۷
نگاهت داشتم از آب و آتش
۱٬۰۴۸
که تا گشتی چنین رعنا و سرکش
۱٬۰۴۹
مرادر گردنت حق بیشمارست
۱٬۰۵۰
بگو در گردن من تا چه کارست
۱٬۰۵۱
سبک روحی تو و از خشم تو من
۱٬۰۵۲
گران جانی شدم در چشم تو من
۱٬۰۵۳
سخنهای مرا در تو اثر نیست
۱٬۰۵۴
مرا با تو کنون کاری دگر نیست
۱٬۰۵۵
بدان میآریم در انتقامت
۱٬۰۵۶
که گویم شیر پستانم حرامت
۱٬۰۵۷
چو بسیاری بگفت آن دایهٔ پیر
۱٬۰۵۸
برآمد آن جوان را روی چون قیر
۱٬۰۵۹
سرش در گشت و چشمش رود خون شد
۱٬۰۶۰
کجا بادایه آن از پل برون شد
۱٬۰۶۱
ز شرم دایه خوی بر گل نشستش
۱٬۰۶۲
دل چون شیشه بیرون شد ز دستش
۱٬۰۶۳
فسونگر گشت و در بیداد آمد
۱٬۰۶۴
ز دست دایه در فریاد آمد
۱٬۰۶۵
که رسوا خواهیم کردن سرانجام
۱٬۰۶۶
چه میخواهی از این افتاده در دام
۱٬۰۶۷
همی از دست ندهی پیشهٔ‌خویش
۱٬۰۶۸
مرا بگذار در اندیشهٔ خویش
۱٬۰۶۹
فکندی چینهٔ سالوس در دام
۱٬۰۷۰
چه میخواهی ازین سرگشته ایام
۱٬۰۷۱
چه رنجانی من دیوانه دل را
۱٬۰۷۲
که شد دردی عجب همخانه دل را
۱٬۰۷۳
مرا از دست دل کاری فتادست
۱٬۰۷۴
دلم در درد وتیماری فتادست
۱٬۰۷۵
نه درد خویش بتوان گفت کس را
۱٬۰۷۶
نگاهی کرد باید پیش و پس را
۱٬۰۷۷
نه نیز این درد را پنهان توان داشت
۱٬۰۷۸
نه این دشوار را آسان توان داشت
۱٬۰۷۹
بگویم بی شکی رسوا بمانم
۱٬۰۸۰
نگویم هم درین سودا بمانم
۱٬۰۸۱
بگویم سرزنش دارم ز هر دون
۱٬۰۸۲
نگویم تا درین گردم جگرخون
۱٬۰۸۳
بگویم در جهان گردم نشانه
۱٬۰۸۴
نگویم تا کسی آرم این بهانه
۱٬۰۸۵
بگویم تاب رسوایی ندارم
۱٬۰۸۶
نگویم ترک تنهایی ندارم
۱٬۰۸۷
اگر این راز من پنهان نماند
۱٬۰۸۸
یقین دانم که بر من جان نماند
۱٬۰۸۹
سخن تا در قفس پیوسته باشد
۱٬۰۹۰
بسان تخم مرغی بسته باشد
۱٬۰۹۱
ولیکن چون ز دل سوی زبان جست
۱٬۰۹۲
چو مرغی گشت و بر هر شاخ بنشست
۱٬۰۹۳
ازآن ترسم که گر راز نهانم
۱٬۰۹۴
بگویم سر ببرّند از زبانم
۱٬۰۹۵
کنون ای دایه چون کارم شد از دست
۱٬۰۹۶
گشایم راز اگر بر تو توان بست
۱٬۰۹۷
ترا اکنون سخن باید چنان داشت
۱٬۰۹۸
که از خود باید آن را هم نهان داشت
۱٬۰۹۹
بگویم باتو تا درجان نماند
۱٬۱۰۰
که سوز عاشقان پنهان نماند
۱٬۱۰۱
بدان کاین باغبان مِه مرد استاد
۱٬۱۰۲
پسر دارد یکی چون سرو آزاد
۱٬۱۰۳
ز رویش ماه زیر میغ مانده
۱٬۱۰۴
ز لعلش گوهر اندر تیغ مانده
۱٬۱۰۵
بنرگس خواب بسته جادوان را
۱٬۱۰۶
بابرو طاق بوده نیکوان را
۱٬۱۰۷
جگر از هر دو چشمش تیر خورده
۱٬۱۰۸
شکر از هر دو لعلش شیر خورده
۱٬۱۰۹
لب لعلش چو گلگون را نهد ننگ
۱٬۱۱۰
ازو در سر بگردد زلف شبرنگ
۱٬۱۱۱
ستاره دیده در شکّرستانش
۱٬۱۱۲
زمین بوسیده ماه آسمانش
۱٬۱۱۳
لبش گویی که حلوای نباتست
۱٬۱۱۴
چه حلوای نبات آب حیاتست
۱٬۱۱۵
ز پسته طوطی خطّش دمیده
۱٬۱۱۶
بگرد شکّرش صف برکشیده
۱٬۱۱۷
دو چشم مور صد حلقه گشاده
۱٬۱۱۸
ز عنبر بر در پسته نهاده
۱٬۱۱۹
دو لب چون دانهٔ‌ناری مکیده
۱٬۱۲۰
برسته دانه و سبزی دمیده
۱٬۱۲۱
ز لعل او دمیده خط شبرنگ
۱٬۱۲۲
ز رشک افگنده گلگون نعل در سنگ
۱٬۱۲۳
نمود از لب دهان غنچه را دوست
۱٬۱۲۴
خط سرسبز او چون غنچه در پوست
۱٬۱۲۵
لبش نیرنگ خط چون برنگین زد
۱٬۱۲۶
بسبزی آسمان را بر زمین زد
۱٬۱۲۷
خطی دیدم چو ریحان ارم من
۱٬۱۲۸
نهادم سر بر آن خط چون قلم من
۱٬۱۲۹
خطی خوش بود لوح دل قلم کرد
۱٬۱۳۰
خطی بر خونم آورد و ستم کرد
۱٬۱۳۱
از آن خط شد پری در من چه سازم
۱٬۱۳۲
بدین سانم در آن خط عشق بازم
۱٬۱۳۳
دلم چون شیشهیی زان خط شد ازدست
۱٬۱۳۴
پری دل بر دو دل چون شیشه بشکست
۱٬۱۳۵
پری در شیشه آید وین پریزاد
۱٬۱۳۶
دلم در شیشه کرد و شیشه افتاد
۱٬۱۳۷
چو خطّ او بدیدم زین دل تنگ
۱٬۱۳۸
شدم در خط چو دل زد شیشه بر سنگ
۱٬۱۳۹
کنون کز دست کودک شیشه افتاد
۱٬۱۴۰
ندارد هیچ سودی بانگ و فریاد
۱٬۱۴۱
مپرس ای دایه تا من زان پری روی
۱٬۱۴۲
چگونه چون پری پویم بهر سوی
۱٬۱۴۳
ببالای منست آن زلف شبرنگ
۱٬۱۴۴
ز زلفش روی گلگون برکشم تنگ
۱٬۱۴۵
چو اوّل دیدمش در سایهٔ بید
۱٬۱۴۶
بپیش حوض خفته همچو خورشید
۱٬۱۴۷
ز مستی از دو عالم بی خبر بود
۱٬۱۴۸
ولی عالم ازو زیر و زبر بود
۱٬۱۴۹
چو آهو چشم من بیهوش افتاد
۱٬۱۵۰
ز چشمش خواب برخرگوش افتاد
۱٬۱۵۱
چو گل دید آن رخ چون ماهپاره
۱٬۱۵۲
ز باد سرد کردی جامه پاره
۱٬۱۵۳
رخش چون آتشی سیراب دیدم
۱٬۱۵۴
ز آب و آتش او تاب دیدم
۱٬۱۵۵
بجست از من دل دیوانه چون تیر
۱٬۱۵۶
نگه چون دارم از زلفش بزنجیر
۱٬۱۵۷
چوباهوش آمد و ناگاه برخاست
۱٬۱۵۸
فغان از سرو و جوش از ماه برخاست
۱٬۱۵۹
کُله چون کوژبنهاد و کمر بست
۱٬۱۶۰
همه خون در دل من چون جگر بست
۱٬۱۶۱
چو آن سروروان من عیان شد
۱٬۱۶۲
ز آزادی او اشکم روان شد
۱٬۱۶۳
چو از پیشم برفت آن گوهر خاص
۱٬۱۶۴
دل من پیش ازو میرفت رقاص
۱٬۱۶۵
دل لایعقلم دیوانهٔ اوست
۱٬۱۶۶
که او شمعست و دل پروانهٔ اوست
۱٬۱۶۷
منم در انتظار مرگ مانده
۱٬۱۶۸
وزان شکّر گلی بی برگ مانده
۱٬۱۶۹
نه شب خوابست و نه روزم قرارست
۱٬۱۷۰
شب و روزم خیال آن نگارست
۱٬۱۷۱
دلم دستی بجام ناز بردی
۱٬۱۷۲
اگر یک لحظه خوابم باز بردی
۱٬۱۷۳
همه شب بستر نرم از درشتی
۱٬۱۷۴
کند با پهلوی من خار پشتی
۱٬۱۷۵
کنون ناگفتنی چون باتو گفتم
۱٬۱۷۶
چه سازی تاشود آن ماه جُفتم
۱٬۱۷۷
اگرچه از رخت شرمم گرفتست
۱٬۱۷۸
دلم گرمست ازان گرمم گرفتست
۱٬۱۷۹
منم گلبوی و آن دلبر سمن بوی
۱٬۱۸۰
بزرگی کن میان ما سخن گوی
۱٬۱۸۱
ازین شاه آن گدایی را شهی ده
۱٬۱۸۲
وزین گل آن شکر را آگهی ده
۱٬۱۸۳
برو گو تو عقیقی با گهر ساز
۱٬۱۸۴
شکرداری بر گل گلشکر ساز
۱٬۱۸۵
برو گو تو چو سروی من چو شمشاد
۱٬۱۸۶
بیا تا بر جمال من شوی شاد
۱٬۱۸۷
برو گو تو چو ماهی من چو مهرم
۱٬۱۸۸
چو ذرّه رقص کن در پیش چهرم
۱٬۱۸۹
کنون ای دایه دل پرداختم من
۱٬۱۹۰
ترا دربان این درساختم من
۱٬۱۹۱
از آن پاسخ چنان شد دایهٔ پیر
۱٬۱۹۲
که گفتی خورد بردل زان جوان تیر
۱٬۱۹۳
چو بشنود این سخن برداشت پنجه
۱٬۱۹۴
بزد بر روی پرچین صد تپنچه
۱٬۱۹۵
برسوایی خروشی درجهان بست
۱٬۱۹۶
که هرگز آن نگوید در جهان مست
۱٬۱۹۷
زهی همّت نکویاری گُزیدی
۱٬۱۹۸
نگه دارش نکو جایی رسیدی
۱٬۱۹۹
ترا یاری چنین در پردهٔ ناز
۱٬۲۰۰
چرا بامن نمیگفتی یکی راز
۱٬۲۰۱
نبتوان گفت باری این همه جای
۱٬۲۰۲
که شرمت باد ای بی عقل بی رای
۱٬۲۰۳
ز گفت دایه شد در خشم گلرخ
۱٬۲۰۴
بدو گفت ای بتلخی زهر پاسخ
۱٬۲۰۵
اگر صد پند شیرینم دهی تو
۱٬۲۰۶
نیم من زانکه هم زینم دهی تو
۱٬۲۰۷
برامد از دل پر بنددودی
۱٬۲۰۸
ندارد آتشین را پند سودی
۱٬۲۰۹
دل خود را بصد در پند دادم
۱٬۲۱۰
چو پیمان بستدم سوگند دادم
۱٬۲۱۱
چرا پس زین سبب فریاد کردی
۱٬۲۱۲
همه سوگند و پیمان یاد کردی
۱٬۲۱۳
دگر ره دایه شد زان کار دلتنگ
۱٬۲۱۴
که گل را عشق نقشی بود در سنگ
۱٬۲۱۵
سخن را رنگ داد آن مرغ استاد
۱٬۲۱۶
باستادی ز در بیرون فرستاد
۱٬۲۱۷
زبان را در فسون گل چنان کرد
۱٬۲۱۸
که بلبل را زبان بند زبان کرد
۱٬۲۱۹
به گلرخ گفت نیکو آوریدی
۱٬۲۲۰
که بر شاهی گدایی را گزیدی
۱٬۲۲۱
ترا نقدست با هم ترک و هندو
۱٬۲۲۲
کدامت دل همی خواهد زهر دو
۱٬۲۲۳
ترا شاه سپاهان خواهد، آخر
۱٬۲۲۴
توتن خواهی ترا جان خواهد آخر
۱٬۲۲۵
کسی در شاهی و در کامرانی
۱٬۲۲۶
چگونه آرزو خواهد شبانی
۱٬۲۲۷
کسی را نقد باشد ماهپاره
۱٬۲۲۸
چگونه مهر جوید از ستاره
۱٬۲۲۹
چو این بی جان تن آسانست بگذار
۱٬۲۳۰
همه تن گر همه جانست بگذار
۱٬۲۳۱
اگر تو توبه نکنی زارزویت
۱٬۲۳۲
بگویم تا ببرّد شاه مویت
۱٬۲۳۳
هوا در تفّ و در سوز اوفگندت
۱٬۲۳۴
چه بدبختی بدین روز اوفگندت
۱٬۲۳۵
مگر نشنیدی این تنبیه هرگز
۱٬۲۳۶
سیه سر بر نتابد پیه هرگز
۱٬۲۳۷
تو خسرو او گدایی بچه آخر
۱٬۲۳۸
تو شاه او روستایی بچه آخر
۱٬۲۳۹
تو نوروز بتان جان فزایی
۱٬۲۴۰
برو عیدی بکن بی روستایی
۱٬۲۴۱
بعالم نیست طوطی را شکر بار
۱٬۲۴۲
که پیش گاوبندی خر کنی بار
۱٬۲۴۳
گِل و بیلست او را کار پیوست
۱٬۲۴۴
ببیل او ترا کی گل دهد دست
۱٬۲۴۵
زهی خر طبعی آخر ازتو چندی
۱٬۲۴۶
بآخر میچمی از گاوبندی
۱٬۲۴۷
که دارد پهلویی و دستگاهی
۱٬۲۴۸
که پهلو ساید او با چون تو ماهی
۱٬۲۴۹
اگر زین گاو باشد یک دمت وصل
۱٬۲۵۰
بخر گم کردهیی مانی تو بی اصل
۱٬۲۵۱
بدست خویش افگندی تو در پای
۱٬۲۵۲
سر خود از یکی تا پای بر جای
۱٬۲۵۳
چه خلقی تو چنین آشفته رفتار
۱٬۲۵۴
که یک جو مینگیرد در تو گفتار
۱٬۲۵۵
من از هر نیک و از هر بد که گفتم
۱٬۲۵۶
یکی دردت نکرد از صد که گفتم
۱٬۲۵۷
تو شسته چشم از ناشسته رویی
۱٬۲۵۸
ز خون خویش شستی دست گویی
۱٬۲۵۹
ببد نامی خود گستردهیی پر
۱٬۲۶۰
برسوایی برهنه کردهیی سر
۱٬۲۶۱
اگر آبت بریزد نیست بیمت
۱٬۲۶۲
که نفروشد کسی نانی بسیمت
۱٬۲۶۳
ترا دیو هوی دیوانه کردست
۱٬۲۶۴
خرد را با دلت بیگانه کردست
۱٬۲۶۵
خجل شد گل چنان کز خوی بیاغشت
۱٬۲۶۶
ز شرم او نقاب از گل فرو هشت
۱٬۲۶۷
بدایه گفت من عاجز ازین کار
۱٬۲۶۸
بیکسوکی شوم هرگز ازین کار
۱٬۲۶۹
اگر بسیار گویی ور نگویی
۱٬۲۷۰
مرا یکسانست تا دیگر نگویی
۱٬۲۷۱
چنان سوداش در دل محکم افتاد
۱٬۲۷۲
که در سنگ آنچنان نقشی کم افتاد
۱٬۲۷۳
مبادا جان من گر سوی او نیست
۱٬۲۷۴
مبادا چشم من گر روی او نیست
۱٬۲۷۵
بچشم تو اگر آن ماه زشتست
۱٬۲۷۶
بچشم من چو حوری از بهشتست
۱٬۲۷۷
بچشم تو اگر دیوست پر خشم
۱٬۲۷۸
بچشم من چو مردم اوست در چشم
۱٬۲۷۹
بچشم خویش کار خویشتن بین
۱٬۲۸۰
بچشم من جمال یار من بین
۱٬۲۸۱
مدارای دایه زان دلخواه بازم
۱٬۲۸۲
چو دل او را همی خواهد چه سازم
۱٬۲۸۳
ازین محنت ترا بادا سلامت
۱٬۲۸۴
که هرگز برنگردم زین ملامت
۱٬۲۸۵
چو دل امّید بهبودی ندارد
۱٬۲۸۶
ملامت کردنت سودی ندارد
۱٬۲۸۷
چه میریزی میان ریگ روغن
۱٬۲۸۸
بهرزه آب میکوبی بهاون
۱٬۲۸۹
گشادم پیش تو راز نهانی
۱٬۲۹۰
بگفتم گفتنی اکنون تو دانی
۱٬۲۹۱
ببین تا چند سوگندان بخوردی
۱٬۲۹۲
که هرگز از سر پیمان نگردی
۱٬۲۹۳
کنون با آن همه سوگند خورده
۱٬۲۹۴
ز من می بگسلی پیوند کرده
۱٬۲۹۵
چرا شرمت نمیآید ز رویم
۱٬۲۹۶
که گویی تا ببرّد شاه مویم
۱٬۲۹۷
ترادیدم چو نرم آهن دلی سخت
۱٬۲۹۸
ز دایه نیست دلداری زهی بخت
۱٬۲۹۹
دمی نبود که در خونی نگردم
۱٬۳۰۰
اگر عاشق شدم خونی نکردم
۱٬۳۰۱
تو میگفتی بگو، چون گفته شد راز
۱٬۳۰۲
شدی در خشم و کردی فتنه آغاز
۱٬۳۰۳
بسی عیب من آتش فشان تو
۱٬۳۰۴
چو آب از برفروخواندی روان تو
۱٬۳۰۵
چوکارم می بنگشایی تو آخر
۱٬۳۰۶
بچه کارم همی آیی تو آخر
۱٬۳۰۷
چو صیدی مرده در شستم فتادی
۱٬۳۰۸
چو پای مور در دستم فتادی
۱٬۳۰۹
چو پیش دام بگرفتی مراتو
۱٬۳۱۰
گرفته میزنی ای بیوفا تو
۱٬۳۱۱
دلیری گر دلیری را گرفتی
۱٬۳۱۲
زهی شیری که شیری را گرفتی
۱٬۳۱۳
نباید بامنت زین بیش آویخت
۱٬۳۱۴
که هر مرغی بپای خویش آویخت
۱٬۳۱۵
بده آبم چو قرعه بر من افتاد
۱٬۳۱۶
که باتو نان من در روغن افتاد
۱٬۳۱۷
مکن ای نرم زن با من درشتی
۱٬۳۱۸
که ما بر خشک میرانیم کشتی
۱٬۳۱۹
شدم در پای محنت پست تو من
۱٬۳۲۰
فرو کوبم بسی از دست تو من
۱٬۳۲۱
ترا چون مردمان گر شرم بودی
۱٬۳۲۲
مرا پشتی برویت گرم بودی
۱٬۳۲۳
چو گربه نقد بیند دیگ سرباز
۱٬۳۲۴
نیابد شرم، سگ به زوبدر باز
۱٬۳۲۵
بگفت این و خروشی سخت برداشت
۱٬۳۲۶
بچشم دایه رخت از تخت برداشت
۱٬۳۲۷
چو دایه این سخن بشنید از خشم
۱٬۳۲۸
دل خونین برون افگند از چشم
۱٬۳۲۹
بگل گفت از هوا دلگرم کردی
۱٬۳۳۰
مرا صد باره بی آزرم کردی
۱٬۳۳۱
ز پیش خویش صد بارم براندی
۱٬۳۳۲
بخواری آستین بر من فشاندی
۱٬۳۳۳
سگم خواندی و بانگم بر زدی تو
۱٬۳۳۴
چو گربه زود در بانگ آمدی تو
۱٬۳۳۵
ترا صد بار گفتم هوش میدار
۱٬۳۳۶
سخن در گوش گیر و گوش میدار
۱٬۳۳۷
اگر رازیت باشد فرصتی جوی
۱٬۳۳۸
دهان برگوش من نه راز برگوی
۱٬۳۳۹
زبان بود اینکه با دوشم نهادی
۱٬۳۴۰
دهان بود اینکه بر گوشم نهادی
۱٬۳۴۱
لباس نیکنامی بردریدی
۱٬۳۴۲
بزر خواری و بدنامی خریدی
۱٬۳۴۳
چو گل پاسخ شنود از جای برجست
۱٬۳۴۴
ز چشم دایه جایی دور بنشست
۱٬۳۴۵
بیک ره صبر ازو زنجیر بگسست
۱٬۳۴۶
بزخم او زه صد تیر بگسست
۱٬۳۴۷
ز آه و نالهٔ آن ماهپاره
۱٬۳۴۸
بیک ره در خروش آمد ستاره
۱٬۳۴۹
زمین پر گرد گشت از آة سردش
۱٬۳۵۰
فلک پر درد شد از سوز دردش
۱٬۳۵۱
دلش در آتش و تن مانده در آب
۱٬۳۵۲
نه خوردش بود ازین اندیشه نه خواب
۱٬۳۵۳
نه بادایه سخن گفت و نه باکس
۱٬۳۵۴
که یار من درین محنت خدابس
۱٬۳۵۵
همه بیچارگان را غمگسار اوست
۱٬۳۵۶
همه وقتی همه جاییت یار اوست
۱٬۳۵۷
رضای او طلب تا زنده گردی
۱٬۳۵۸
خداوندی مکن تا بنده گردی
۱٬۳۵۹
خداوندا دلم را بنده گردان
۱٬۳۶۰
بفضلت مردهیی را زنده گردان
۱٬۳۶۱
دلم میخواهد از تو یاری تو
۱٬۳۶۲
کرامت کن مرا بیداری تو
۱٬۳۶۳
دلا افسانه گفتن شرع و دین گفت
۱٬۳۶۴
چرا گفتی که آوردت بدین گفت
۱٬۳۶۵
دمی کانرا بها آید جهانی
۱٬۳۶۶
پی آن دم نمیگیری زمانی
۱٬۳۶۷
گرفتی از سر غفلت کم خویش
۱٬۳۶۸
نمیدانی بهای یک دم خویش
۱٬۳۶۹
ازین غفلت چو فردا گردی آگاه
۱٬۳۷۰
پشیمانی ندارد سودت آنگاه

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.