خطاب با حقیقت جان در معنی زاری كردن گلرخ
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
الا ای قمری مست خوش آواز
۲
ازین خاشاک دنیا خوی کن باز
۳
چو هادی گشتهیی بگذار خانه
۴
چه خاشه میکشی بر آشیانه
۵
تو تا این آشیان بر خاک دادی
۶
ز راه پنج حس خاشاک دادی
۷
دمی طوبی لک، از زندان غدّار
۸
بسوی شاخ طوبی پربهنجار
۹
بزیر سایهٔ او بال بگشای
۱۰
گلوخوش کن وزان پس راز بسرای
۱۱
چنان بسرای کان پاکان حلقه
۱۲
بیک ره بر تو اندازند خرقه
۱۳
ز بستان سخن در فکر گلروی
۱۴
چو سوسن ده زبان شو حال گل گوی
۱۵
چو یک مه خشم گل بادایه برداشت
۱۶
وزان خورشید طلعت سایه برداشت
۱۷
دلش در عشق آن گلرخ همی سوخت
۱۸
چو شمع از تاب آن فرّخ همی سوخت
۱۹
بگل نزدیک شد در رنج دوری
۲۰
که برخیزد ز دست ناصبوری
۲۱
چو دید آن آفتاب دلنوازان
۲۲
چو شمع از آتش گل شد گدازان
۲۳
دلش را شعلههای آتشین بود
۲۴
چو مومی شد دلش گر آهنین بود
۲۵
رخش را قطرههای خون نهان داشت
۲۶
بروشد خونفشان گر سنگ جانداشت
۲۷
تنش را ذرّهها شد همچو سیماب
۲۸
چگونه ذرّه آرد در هوا تاب
۲۹
شبی تاریک بود و سینه پرجوش
۳۰
ز بیصبری نشد یک ذرّه خاموش
۳۱
چو شب شد از دو جزعش پر ستاره
۳۲
شب آنشب ماند برجا ازنظاره
۳۳
زبان بگشاد گل کای بیخور و خواب
۳۴
ز بیخوابی شدم از دیده غرقاب
۳۵
ازان خوابی بچشمم مینیاید
۳۶
که آب چشم، خوابم در رباید
۳۷
ندانم تا چه خواهم دید ز ایام
۳۸
که من نه خواب مییابم نه آرام
۳۹
مگر خوابم ببست افگند در آب
۴۰
که سربگشاد آب از چشم بیخواب
۴۱
منم امشب چو شمع از سوز زنده
۴۲
نخواهم بود جز تاروز زنده
۴۳
منم امشب دلی بریان بداده
۴۴
چو شمع از آتش دل جان بداده
۴۵
منم امشب چو شمعی عمر کوتاه
۴۶
چنین در سوز مانده تا سحرگاه
۴۷
شبی بودآسمانی چون زمینش
۴۸
شده روز قیامت همنشینش
۴۹
جهان را روی قیر اندود کرده
۵۰
ز ماهی تا بمه پردود کرده
۵۱
مه گردون بداده پشت ازخشم
۵۲
زده انگشت شب انگشت در چشم
۵۳
همه چوبک زنان بام گردون
۵۴
فتاده مست سر، در طشت پرخون
۵۵
نهاده بند بر پای ستاره
۵۶
در افتاده مؤذن از مناره
۵۷
خروس صبح در ویرانه مرده
۵۸
دهل زن را زنش در خانه مرده
۵۹
گشاده زنگی شب دستها را
۶۰
در آتش کرده مار و اژدها را
۶۱
فلک را قطب کرده میهمانی
۶۲
فگنده قطب بر گردون گرانی
۶۳
شباهنگ فلک در گور مانده
۶۴
چراغ آسمان شب کور مانده
۶۵
قبا بدریده دوران قمر را
۶۶
زبان ببریده مرغان سحر را
۶۷
همه شب صبحدم دم درکشیده
۶۸
پلاسی را بعالم درکشیده
۶۹
ستاره چار میخ و ماه دربند
۷۰
سپاه روز دور و راه در بند
۷۱
دمیده چشم اختر میل در چشم
۷۲
پلاس شب کشیده نیل در چشم
۷۳
شده اسکندر شب در سیاهی
۷۴
نهان چون خضر مرغ صبحگاهی
۷۵
بیک ره کهکشان هفت پرده
۷۶
همه داروی بیهوشانه خورده
۷۷
فتاده زنگی شب سرنگونسار
۷۸
ستاره دامنش راکرده مسمار
۷۹
سیه پوشیده هاروت سپیده
۸۰
فتاده ماه در چاه زبیده
۸۱
بسوزن مرغ شب از هفت طارم
۸۲
همی چید ارزن زرّین ز انجم
۸۳
چنان شب نوک سوزن چون توان دید
۸۴
بسوزن ارزن آخر کی توان چید
۸۵
شبی چون روی زنگی پر سیاهی
۸۶
رسیده زنگ شب تا پشت ماهی
۸۷
کلید صبح در دریا فتاده
۸۸
جهان را کوه بر بالا فتاده
۸۹
تو گفتی صبح را پروای دم نیست
۹۰
ز سنگ آید برون آن نیز هم نیست
۹۱
فغان دربست گل کای شب زمانی
۹۲
دری بگشای و بازم خر بجانی
۹۳
تو ای شب گرنه روز رستخیزی
۹۴
چرا آخر سبک تر برنخیزی
۹۵
چو شمعی ماندهام در سوز امشب
۹۶
مگر شب را فرو شد روز امشب
۹۷
دلم تا چند بریان داری ای صبح
۹۸
دمی بر زن اگر جان داری ای صبح
۹۹
مگر ای صبح از آن برنخیزی
۱۰۰
که همدستان روز رستخیزی
۱۰۱
چو از حد رفت نامعلومی صبح
۱۰۲
گشاده گشت قفل رومی صبح
۱۰۳
چو صبح این دیبه زر بفت گردون
۱۰۴
گرفت از کارگاه سبز بیرون
۱۰۵
چو گرد نیل شب از راه برخاست
۱۰۶
چو یوسف روی روز از جای برخاست
۱۰۷
همه شب دایه گل را گوش میداشت
۱۰۸
در آن بیهوشی او را هوش میداشت
۱۰۹
نمیآورد طاقت دایهٔ پیر
۱۱۰
که گلرخ زار مینالید چون زیر
۱۱۱
برگل رفت و چون گل زار بگریست
۱۱۲
بسی بررخ زد و بسیار بگریست
۱۱۳
بپهلو در بر آن مه بگردید
۱۱۴
میان خاک و خون ره بگردید
۱۱۵
بگل گفت ای شده در خون جانم
۱۱۶
بجانم سیر کردی از جهانم
۱۱۷
منم ماهی میان خشک مانده
۱۱۸
تویی ماهی کناری خون فشانده
۱۱۹
مرا ماهیست تا حالیست بی تو
۱۲۰
که از ماهم شبی سالیست بی تو
۱۲۱
مپرس از من که من چونم درین حال
۱۲۲
فرومانده چو مرغی بی پر و بال
۱۲۳
نه روی آنکه سازم چارهٔ کار
۱۲۴
نه برگ آنکه ماند گل چنین زار
۱۲۵
ز دست تو من کار اوفتاده
۱۲۶
بیکبار از دو خر ماندم پیاده
۱۲۷
کنون چون ترک نام وننگ گفتم
۱۲۸
بعیاری برین سر سنگ خفتم
۱۲۹
چه فرمایی مرا تا آن کنم من
۱۳۰
که فرمانت از میان جان کنم من
۱۳۱
کجا در تو رسد سگ با قلاده
۱۳۲
چو تو بر گاو افگندی لُباده
۱۳۳
کنون چون دوست میداری چنینش
۱۳۴
بکوشم تا برارم از زمینش
۱۳۵
بقیل و قال و افسون و فسانه
۱۳۶
بدم بیرونش آرم زاستانه
۱۳۷
چو گفت این دایه و دمساز گردید
۱۳۸
دهان گل چو غنچه باز گردید