عطار · خسرونامه

گفتار در رخصت دادن دایه گلرخ را در عشق هرمز و حیله ساختن

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بدایه گفت دل بر خود نهادم
۲
ز پیش زخم چشم بد فتادم
۳
چو تو یارم شدی کارم برآمد
۴
متاعم را خریداری درآمد
۵
چو کار افتاده شد دلدادهیی را
۶
بجانی باز خر شهزادهیی را
۷
بر هرمز شو و چیزی درانداز
۸
مگر کاین در شود بر دست تو باز
۹
ازان بادی که تو دانی و ابلیس
۱۰
بدم بروی بدامش کن بتلبیس
۱۱
دمش میده دلش افگار میکن
۱۲
فسون میخوان سخن بر کار میکن
۱۳
مگر آن مرغ را در دام آری
۱۴
وزو نزدیک گل پیغام آری
۱۵
برو بر سنگ زن آن سیمبر را
۱۶
مگر با گل برآمیزی شکر را
۱۷
بجوش آر از هوای من دماغش
۱۸
بچربی روغنی کن در چراغش
۱۹
بجنبان آنسر زنجیر با او
۲۰
ز گل هرمز تو در گل گیر با او
۲۱
برو باری نگه کن روی هرمز
۲۲
که تا خود دیدهیی آنروی هرگز
۲۳
ببین تا دُرج لعلش دُرفشان هست
۲۴
کمند عنبرینش دلستان هست
۲۵
ببین تا دوستی را جای دارد
۲۶
لب شیرین جان افزای دارد
۲۷
ببین تا هست بادامش جگر دوز
۲۸
خط مشکین او مشکی جگرسوز
۲۹
بشاهی میدهد رویش گواهی
۳۰
که روی او خطی دارد بشاهی
۳۱
عجب نبود گر آید روزگاری
۳۲
که از مه مرد زاید شهریاری
۳۳
چنین بسیار زاید چرخ گردون
۳۴
عقیق از سنگ زاید، مشک از خون
۳۵
نبینی آب حیوان را گرفتار
۳۶
که میآید ز تاریکی پدیدار
۳۷
چو هرمز نقد دارد فرّ شاهی
۳۸
ترا او شاه بس دیگر چه خواهی
۳۹
کنون برخیز و راه باغ برگیر
۴۰
نیم من لاله، از گل داغ برگیر
۴۱
ترا میباید این معلوم کردن
۴۲
نخواهی آخرم محروم کردن
۴۳
تو خود گفتی بسازم چارهٔ تو
۴۴
ببخشم بر دل غمخوارهٔ تو
۴۵
کنون این کار من آسان بمگذار
۴۶
مرا بی جان و بی جانان بمگذار
۴۷
مرا در دستگیری یاریی کن
۴۸
بپیغامی ازو دلداریی کن
۴۹
جفا گفتم ترا ای دایه بسیار
۵۰
کجا از بی خرد این مایه بسیار
۵۱
نگیرد از چو من کس هیچدر دست
۵۲
بعذرای دایه زلفم پیچ بر دست
۵۳
چو صبح زود خیز و بادپیمای
۵۴
زمانه بر نهاده در دهان نای
۵۵
کواکب گشت از گردون گریزان
۵۶
شفق شد در کنار خون گریزان
۵۷
رخ چرخ فلک زنگار گون گشت
۵۸
درفش ماه رخشان سرنگون گشت
۵۹
عروس خور ز زیر بیرم چین
۶۰
برآمد چون یکی طاوس زرّین
۶۱
برین ایوان مینا جلوه گر شد
۶۲
سپهر نیلگون چون رنگ زر شد
۶۳
بزیر آمد ز منظر دایهٔ گل
۶۴
بصحن باغ شد در سایهٔ گل
۶۵
دو دیده بر کنار راه بنهاد
۶۶
میان راه دام ماه بنهاد
۶۷
بساط حقّه بازی باز کرد او
۶۸
زهر نوعی فسون آغاز کرد او
۶۹
گهی زر برگرفت و خاک پیمود
۷۰
گهی پر کرد حقّه پاک بنمود
۷۱
مشعبدوار بانگ رود میکرد
۷۲
دهان را گندنا آلود میکرد
۷۳
چو مرغی در صفیر آمد بآواز
۷۴
که تا آن مرغ را آرد بپرواز
۷۵
زمانی بود هرمز بر سر راه
۷۶
درون آمد چو از میغی برون ماه
۷۷
چو روی دایه دید از سایهٔ گل
۷۸
بخدمت رفت پیش دایهٔ گل
۷۹
نمازش برد چون سبزه نباتی
۸۰
ز لعلش یافت چون شکّر نباتی
۸۱
چو دایه روی هرمز دید برجست
۸۲
بسوی گل گرفتش دست بر دست
۸۳
نشاندش پیش و افسون کرد آغاز
۸۴
بحیلت جادویی را داد سرباز
۸۵
بدو گفت ای چو فرزندم گرامی
۸۶
چرا نزدیک مادر کم خرامی
۸۷
گریزانی ز ما چون آهو از یوز
۸۸
چنین وحشی مباش و شیری آموز
۸۹
تو خود چون تاب آری مانده تنها
۹۰
بتنهایی چمنده در چمنها
۹۱
مبر بر سر بتنهایی جهان را
۹۲
که دلگیرست تنهایی جوان را
۹۳
جوانی تو، جوانی را طلب کن
۹۴
شکر خور بوسه ده میکش طرب کن
۹۵
دمی با همدمی می کش لبالب
۹۶
که فردا را امیدی نیست تا شب
۹۷
گسسته خواهدت شد دم بناکام
۹۸
در اندیش و دمی پیوسته کش جام
۹۹
چو گشتی مست بر روی نگاری
۱۰۰
مراغه کن دمی در مرغزاری
۱۰۱
چرا باید کشید از عشرتت دست
۱۰۲
کت آواز خوش و روی نکوهست
۱۰۳
مرا افسوس آید چون تو سروی
۱۰۴
که نخرامد بگرد او تذروی
۱۰۵
بدین خوبی که داری چهره آخر
۱۰۶
ز خوبان چون شدی بی بهره آخر
۱۰۷
که دید آخر چنین خطی شکر جوش
۱۰۸
که خطت را نگشت او حلقه در گوش
۱۰۹
که دید آخر چنین لعلی گهرریز
۱۱۰
که بر لعلی دگر نکند شکر ریز
۱۱۱
که دید آخر چنین زلفی سرافراز
۱۱۲
که از خواری پس پشت افگنی باز
۱۱۳
که دید آخر چنین سروی سهی وار
۱۱۴
که سرو از وی بلرزد چون سپیدار
۱۱۵
که دید آخر چنین چشمی فسون خیز
۱۱۶
که دست غمزه بگشاید بخونریز
۱۱۷
که دید آخر چنین خالی دلفروز
۱۱۸
که بر چشمش نشد فال تو فیروز
۱۱۹
که دید آخر چنین رویی چو خورشید
۱۲۰
که پنهان داریش در سایهٔ بید
۱۲۱
دریغا چون تویی تنها بمانده
۱۲۲
بتنهایی درین صحرا بمانده
۱۲۳
بخوبی گرچه مخدوم جهانی
۱۲۴
چو هستی مستحق محروم از آنی
۱۲۵
کنون تنها چنین نگذارمت من
۱۲۶
بهشتی روی و حوری آرمت من
۱۲۷
بری چون سیم و قدّی چون صنوبر
۱۲۸
همه جایش ز یکدیگر نکوتر
۱۲۹
دو زلفش از شکن بر هم شکسته
۱۳۰
هزاران حلقه اندر هم شکسته
۱۳۱
دو لعلش سرخ تر ازدانهٔ نار
۱۳۲
بیک دانه درون سی دُرّ شهوار
۱۳۳
فتاده بر رخش از مشک خالی
۱۳۴
شده سرحدّ خوبی را کمالی
۱۳۵
دو شور انگیز او مخمور مانده
۱۳۶
سیاهی در میان نور مانده
۱۳۷
دهن چون پستهٔ خندان گشاده
۱۳۸
شکر بر لعل او دندان نهاده
۱۳۹
کنون چون یافتی بس رایگانم
۱۴۰
مکن هرگز سبک بر دل گرانم
۱۴۱
کنون گر بایدت با اینچنین کس
۱۴۲
چو من هستم بکس منگر ازین پس
۱۴۳
گرت رازی بود بسته دهان باش
۱۴۴
بکس مگشای وهم خامش زبان باش
۱۴۵
تو گر چون پسته رنگ آمیز گردی
۱۴۶
چو پسته زود شورانگیز گردی
۱۴۷
دل پسته توان دید از دهانش
۱۴۸
از آن ببریدهاند از بن زبانش
۱۴۹
زبان منمای همچون پسته از کام
۱۵۰
زبان در کامت آور همچو بادام
۱۵۱
چو کاری میتوان کردن نهانی
۱۵۲
چنانک ازوی نیابد کس نشانی
۱۵۳
همان بهتر که زیر پرده آن کار
۱۵۴
بپردازی و بیرون آیی از بار
۱۵۵
ز بدنامی بتر چیزی دگر نیست
۱۵۶
که در عالم ز بدنامی بتر نیست
۱۵۷
بدان اکنون که گلرخ دخترشاه
۱۵۸
که سجده میبرد پیش رخش ماه
۱۵۹
ز آب دست نقاشان استاد
۱۶۰
نخیزد آنچنان نقشی پریزاد
۱۶۱
بهر شهری ز نقش او نشانست
۱۶۲
بخوبی نقش رویش داستانست
۱۶۳
ز نقش گل گرفته لب بدندان
۱۶۴
میان باغ مانی نقشبندان
۱۶۵
دو زلفش در سیاهی قیر فامست
۱۶۶
بناگوشش سپیدی شیر فامست
۱۶۷
چو بگشایند در چین نافهٔ خشک
۱۶۸
سوی زلفش نویسد نامهیی مشک
۱۶۹
مژه چون دشنهٔ سیراب دارد
۱۷۰
هزاران تشنه را بی خواب دارد
۱۷۱
چو چشمش دلبری را کار بندد
۱۷۲
بمستی دست صد هشیار بندد
۱۷۳
چو برخیزد بناز آنسرو قامت
۱۷۴
برانگیزد ز قامت صد قیامت
۱۷۵
چو بگشاید فقاع از کام شکّر
۱۷۶
لبش بر یخ نویسد نام شکّر
۱۷۷
رخی چون گل لبی چون قند دارد
۱۷۸
همه سرمایه بی مانند دارد
۱۷۹
تو خود گل را به از من دانی آخر
۱۸۰
همه شرحی به از من خوانی آخر
۱۸۱
مگر او را نظر افتاد بر تو
۱۸۲
چگویم نیز میدانی دگر تو
۱۸۳
چو گل زین کار بتوانی شکفتن
۱۸۴
بگل خورشید نتوانی نهفتن
۱۸۵
که خواهد بود چون گل درجهان یار
۱۸۶
زهی دولت زهی بخت و زهی کار
۱۸۷
چو گل روی تو دید از بام ناگاه
۱۸۸
بدر آمد ترا اقبال از راه
۱۸۹
چگویم زانکه من دیدم بسی را
۱۹۰
که بازی نیست با دولت کسی را
۱۹۱
ز دولت بود کاکنون گوی بردی
۱۹۲
وزان گیسوی مشکین بوی بردی
۱۹۳
کنون خواهم که یکشب هر دو باهم
۱۹۴
ستانید از دو لب داد دو عالم
۱۹۵
دو لب در بوسه دادن خسته دارید
۱۹۶
بشکّر مغز را در پسته دارید
۱۹۷
زمانی موی هم در دست تابید
۱۹۸
زمانی نیز برهم دست یابید
۱۹۹
جهان اینست اگر داری تو دستی
۲۰۰
که پیش همدمی یابی نشستی
۲۰۱
ز عالم همدمی از عالمی به
۲۰۲
دمی با او ز عمر آدمی به

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.