عطار · خسرونامه

خواستگاری شاه اصفهان از گل

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چنین گفت آن سخن سنج سخندان
۲
کزو بهتر ندیدم من سخنران
۳
که چون شب روز شد وین مرغ پرزن
۴
ز شب برچید پروین را چو ارزن
۵
فلک چون طیلسان سبز بر سفت
۶
زمین در پرنیان سبز بنهفت
۷
شه خوزان نشسته بود برگاه
۸
درآمد از سپاهان قاصد شاه
۹
خبر آوردش از شاه سپاهان
۱۰
که شه همچون شکرگلراست خواهان
۱۱
بسازد کار آن شمع زمانه
۱۲
کند شکّر ز خوزستان روانه
۱۳
که راه از بهر آب زندگانی
۱۴
زدیم آب از گلاب اصفهانی
۱۵
سپاهان را تو بهروزی فرستی
۱۶
که از گل شکرخوزی فرستی
۱۷
همه شهر سپاهان چار طاقست
۱۸
ز وصل گل چه هنگام فراقست
۱۹
ز شادی بانگ نوش از ماه رفته
۲۰
خرد بر تک چو باد از راه رفته
۲۱
همآوازان بهم همدرد گشته
۲۲
هوا از آه مستان سرد گشته
۲۳
سپیده دم صبوحی دم نشسته
۲۴
بروی روز بر شبنم نشسته
۲۵
عطارد نامهٔ تو ساز کرده
۲۶
سماع زهروی آغاز کرده
۲۷
ز شکّر دُرفشان گلرنگ چشمه
۲۸
ز مستی شیرگیر آهو کرشمه
۲۹
ز شادی هیچ باقی نیست امروز
۳۰
مگر گل زانک گل باید بنوروز
۳۱
چو زین معنی بگل آمد پیامی
۳۲
که شاه آن مرغ را بنهاده دامی
۳۳
ز خوزستان شکر را میکند دور
۳۴
ز صد ماتم بتر میسازدش سور
۳۵
همه کار عروسی میکند راست
۳۶
بپیش ماه سوسی میکند راست
۳۷
ازین غم آتشی در جان گل زد
۳۸
جهان صد خار در شریان گل زد
۳۹
جهان از دل چو بحر آتشش ساخت
۴۰
فلک یکبارگی دست خوشش ساخت
۴۱
بگردون بر رسید آه گل از دل
۴۲
پرآتش شد تهیگاه گل از دل
۴۳
نشسته مشک کنده ماه خسته
۴۴
دلش برخاسته بگشاده بسته
۴۵
شکر آورده زیر حلقهٔ میم
۴۶
شخوده برگ گل از فندق سیم
۴۷
دلی و صد هزاران آتش رشک
۴۸
رخی و صد هزاران دانهٔ اشک
۴۹
بیامد پیش گلرخ دلربایی
۵۰
که بهر عقد بستاند رضایی
۵۱
چو گل را دید زیر خون بمانده
۵۲
دلش با خون بهم بیرون بمانده
۵۳
سمنبر پیرهن چون گل دریده
۵۴
ز نرگس لاله را جدول کشیده
۵۵
نشسته در میان خون بخواری
۵۶
وزو برخاسته از جمله زاری
۵۷
شنوده از عروسی هر سخن را
۵۸
از آن ماتم گرفته سروبن را
۵۹
سخن در شاهراه گوش رفته
۶۰
خرد از شاهراه هوش رفته
۶۱
نه در دل رای ونه در عقل تدبیر
۶۲
بگفته بر دو عالم چار تکبیر
۶۳
هوای هرمزش افگنده درجوش
۶۴
وجود گلرخش گشته فراموش
۶۵
چو آینده چنان دید آن صنم را
۶۶
زغم دربسته کرد آن لحظه دم را
۶۷
نزد دم تن زد و لختی بیاسود
۶۸
که تا آن تاج برتختی بیاسود
۶۹
نگار تلخ پاسخ، در بر ماه
۷۰
بشیرینی پیامی دادش از شاه
۷۱
که خود را هشت جنت نقد بینم
۷۲
چو شکّر زیر گل در عقد بینم
۷۳
ترا این عقد در عقبیست رانده
۷۴
تو چون عقد گهر در عقد مانده
۷۵
نباید بود گل را سرگران گشت
۷۶
که نتواند کس از رسم جهان گشت
۷۷
تو خورشیدی ترا ماهی بباید
۷۸
تو خاتونی ترا شاهی بباید
۷۹
همه کس را بجفتی اشیاقست
۸۰
که بی جفتی خدایست آنکه طاقست
۸۱
اگر چون دیگران جفتی کنی تو
۸۲
بخوبی طاقی و جفتی زنی تو
۸۳
بباید جفت را برجان نهادن
۸۴
چو جفتی جفته در نتوان نهادن
۸۵
چو مردم در بر جفتی طرب کن
۸۶
پری جفتی مگر جفتی طلب کن
۸۷
چو ابرویی تو طاق از چشم آخر
۸۸
همی جفتی طلب چون چشم آخر!
۸۹
چو شمعم سوختی ای مه چگویم
۹۰
بده پروانه تا باشد بکویم
۹۱
گلش گفتا شهم دیوانه خواهد
۹۲
که از شمعی چو من پروانه خواهد
۹۳
ز نطع خود برون ره مینخواهم
۹۴
چه پروانه دهم شه می نخواهم
۹۵
یقین دانم که نبود شاه خواهان
۹۶
که گل گردد گلابی در سپاهان
۹۷
نه بر نطع عروسی راه خواهم
۹۸
نه رخ بر شه نهم نه شاه خواهم
۹۹
نه با او میل در میدان کشم من
۱۰۰
نه با او اسپ در جولان کشم من
۱۰۱
پیاده میروم چون دلفروزی
۱۰۲
بفرزینی رسم در نطع روزی
۱۰۳
گر او را پیل بالازر عیانست
۱۰۴
مرازو، پیل بندی، در میانست
۱۰۵
شه از من در غریبی مبتلا باد
۱۰۶
و یا شهمات این نطع دو تا باد
۱۰۷
چو آن زن پاسخ از گلرخ چنان یافت
۱۰۸
سبک دل را چو مستان سرگران یافت
۱۰۹
دلش در نفرتی دید ونفوری
۱۱۰
وزو نزد یکیی جستن چو دوری
۱۱۱
زن آمد پیش شاه و گفت آن ماه
۱۱۲
نخواهد بود هرگز جفت آن شاه
۱۱۳
چو گویی جفت گیر اوسوک گیرد
۱۱۴
نه زان مرغست کوکاووک گیرد
۱۱۵
چو سوسن ده زبان شد گل بیکبار
۱۱۶
که آزادم چو سوسن من ازین کار
۱۱۷
نه جفتی خواهم و نه جفت گیرم
۱۱۸
وگر چون آتشی بی جفت میرم
۱۱۹
چه گر آتش ز بی جفتی بمیرد
۱۲۰
بسوزد هرکه با او جفت گیرد
۱۲۱
ازان چون آتشی فارغ زجفتم
۱۲۲
که نم در ندهم و در آب خفتم
۱۲۳
چه گر خاکم نگردد گرد آخر
۱۲۴
پدر نپسنددم در درد آخر
۱۲۵
شه خوزان از آن پاسخ چنان شد
۱۲۶
که گویی مغز او از استخوان شد
۱۲۷
برای کار آنسرو چمن را
۱۲۸
بخواند او فیلسوف رایزن را
۱۲۹
بدو گفتا چه جویم در مضیقی
۱۳۰
زمانی خون این خور از طریقی
۱۳۱
نگین دل چنان در بند اینست
۱۳۲
که دل دربند او همچون نگینست
۱۳۳
حکیمش گفت رای تو نکوتر
۱۳۴
که خسرو برترست و من فروتر
۱۳۵
ولی هرچ آن بناکامی کنی ساز
۱۳۶
اگر نورست نوری ندهدت باز
۱۳۷
بنامی کار برخامی منه تو
۱۳۸
اساسی را بناکامی منه تو
۱۳۹
چو زین اندیشه غمناکست شهزاد
۱۴۰
نباید بر دل، این اندیشه ره داد
۱۴۱
چو وقت کشت شاخی را دهی پیچ
۱۴۲
توان کشتن ولی برندهدت هیچ
۱۴۳
چو گل را ناخوشی میآید از جفت
۱۴۴
چو پسته لب بباید بست از این گفت
۱۴۵
خوشی چندانکه گویی بیش باید
۱۴۶
همه عالم برای خویش باید
۱۴۷
قضا تدبیر ما بر هم شکستست
۱۴۸
گشاد کارها بر وقت بستست
۱۴۹
اگر صد موی بشکافم ز تدبیر
۱۵۰
برون نتوان شدن مویی ز تقدیر
۱۵۱
بباید نامهیی آغاز کردن
۱۵۲
ازین اندیشه دل پرداز کردن
۱۵۳
سخن گفتن چو شکّر از دل آنگاه
۱۵۴
فرستادن بدست قاصد شاه
۱۵۵
خوش آمد شاه را زان رای عالی
۱۵۶
بجای آورد آنچ او گفت حالی
۱۵۷
دبیری آمد و نامه ادا کرد
۱۵۸
بنای نامه بر نام خدا کرد
۱۵۹
پس از گل کرد حرفی چند آغاز
۱۶۰
که ممکن نیست کردن این گره باز
۱۶۱
که گر با گل بگویم این سخن را
۱۶۲
در آویزد بگیسو خویشتن را
۱۶۳
توان کرد از چنین یاری تحاشی
۱۶۴
سزد گر در چنین کاری نباشی
۱۶۵
ترا گر گل نباشد غم نیاید
۱۶۶
سپاهان را ز یک گل کم نیاید
۱۶۷
پدر شویی که او جوید رضا داد
۱۶۸
اگر دختر ترا خواهد ترا باد
۱۶۹
چو بنوشتند و نامه درنوشتند
۱۷۰
ز مشک و عنبرش مهری سرشتند
۱۷۱
سپردندش بدست قاصد شاه
۱۷۲
نهاد آن مرد قاصد پای در راه
۱۷۳
برشه رفت و چون شه نامد برخواند
۱۷۴
ز هر قصری بزرگان را بدرخواند
۱۷۵
ز خشم شاه خوزستان سخن گفت
۱۷۶
که طاقم کرد شه زان سیمتن جفت
۱۷۷
زبانم داد تا گل یارم آید
۱۷۸
چو دل او داردم دلدارم آید
۱۷۹
چو شکّر هر دو باهم دوست باشیم
۱۸۰
چو پسته هر دو در یک پوست باشیم
۱۸۱
ز گل چون دیده بر سر باشمش من
۱۸۲
وکیل خرج شکّر باشمش من
۱۸۳
کنون از گفتهٔ خود سرگران شد
۱۸۴
زبون آن سبک دل چون توان شد
۱۸۵
وفا جستن ز تر دامن محالست
۱۸۶
که دوران وفاراخشک سالست
۱۸۷
بسی نام وفا گوشم شنیدست
۱۸۸
ولی هرگز ندیدم، تا که دیدست
۱۸۹
خبر هست از وفا لیکن عیان نیست
۱۹۰
وفاگر هست قسم این جهان نیست
۱۹۱
منم امروز شمع پادشاهان
۱۹۲
ز من در پرده مینازد سپاهان
۱۹۳
اگر بر کین من آرد جهان دست
۱۹۴
کنم کوری دشمن را جهان پست
۱۹۵
وگر کژبازد این خاکستری نطع
۱۹۶
ببیند نطع و خاکستر علی القطع
۱۹۷
بچشمم هفت دریا جز کفی نیست
۱۹۸
ز چشمم هفت دوزخ جز تفی نیست
۱۹۹
جهان گر آب گیرد من بشولم
۲۰۰
از آن معنی که نرسد بر پژولم
۲۰۱
ز شمشیرم کبودی آشکارست
۲۰۲
که بحری گوهری و آبدارست
۲۰۳
گر آبستن ز من اندیش گیرد
۲۰۴
چنین راه عدم در پیش گیرد
۲۰۵
مه نو گرچه بس کهنه عزیزست
۲۰۶
بپیش رای من نو کیسه چیزست
۲۰۷
نمیبینی که در کسب شعاعی
۲۰۸
کند منزل بمنزل انتجاعی
۲۰۹
که باشد شاه خوزستان که امروز
۲۱۰
بگردد از چو من شاهی دل افروز
۲۱۱
ز بد نامی هوای جنگ دارد
۲۱۲
ز دامادی شاهی ننگ دارد
۲۱۳
چرا دل را ازو دردی نمایم
۲۱۴
من او را این زمان مردی نمایم
۲۱۵
بگفت این و سپه بیرون فرستاد
۲۱۶
ز هامون گرد بر گردون فرستاد
۲۱۷
ز هر جانب چو آتش لشکر آمد
۲۱۸
بگردون گرد بر گردون برآمد
۲۱۹
ز لشکرگاه بانگ نای زرّین
۲۲۰
برآمد تا بلشگرگاه پروین
۲۲۱
دمی صد کوس در صد جای میکوفت
۲۲۲
علم بر وزن هر یک پای میکوفت
۲۲۳
ز زیر گرد عکس تیغ میتافت
۲۲۴
چو سیاره ز زیر میغ میتافت
۲۲۵
ز بس لشکر که با هم انجمن شد
۲۲۶
چو دریا کوه آهن موجزن شد
۲۲۷
زمین از پای اسپان خاک میریخت
۲۲۸
هوا چون خاک بیزان خاک میبیخت
۲۲۹
چو شب در پای اسپ اشکال آمد
۲۳۰
قراضه با سر غربال آمد
۲۳۱
ز زیر قلعهٔ این چرخ گردان
۲۳۲
ز لب زنگی شب بنمود دندان
۲۳۳
هزاران مرغ زیر دام رفتند
۲۳۴
ز قصر نیلگون بر بام رفتند
۲۳۵
بصد چشم چو نرگس هر ستاره
۲۳۶
باستادند بر لشکر نظاره
۲۳۷
چو شب از خرگه گردون برون شد
۲۳۸
ستاره چون دم اسپان نگون شد
۲۳۹
زبان برداشت مرغ صبحگاهی
۲۴۰
منادی کرد از مه تا بماهی
۲۴۱
چو مردم را ز روز آگاه کردند
۲۴۲
بفال نیک عزم راه کردند
۲۴۳
براندند از سپاهان شاه و لشکر
۲۴۴
بخوزستان شدند از راه یکسر
۲۴۵
چو زیشان شاه خوزستان خبر یافت
۲۴۶
سپاهی کردگرد و کار در یافت
۲۴۷
میان دربست بر کین شاه خوزی
۲۴۸
خزانه در گشاد و داد روزی
۲۴۹
اگر گنجی نبخشی بر سپاهت
۲۵۰
سپه بی گنج کی دارد نگاهت
۲۵۱
بسیم و زر سپه را کرد قارون
۲۵۲
ز خوزستان سپاه آورد بیرون
۲۵۳
همه روی زمین لشکر کشیدند
۲۵۴
دو رویه صفدران صف برکشیدند
۲۵۵
گروهی را بکف شمشیر برّان
۲۵۶
ز خشم دشمنان چون شیر غرّان
۲۵۷
گروهی با سنانهای زره سم
۲۵۸
ز سر تا پای در آهن شده گم
۲۵۹
گروهی نیزهها بر کف گرفته
۲۶۰
جهانی نیستان در صف گرفته
۲۶۱
گروهی بی محابا ناوک انداز
۲۶۲
ز کینه سر کشان را سینه پرداز
۲۶۳
گروهی خشت و ناچخ تیز کرده
۲۶۴
ترش استاده شورانگیز کرده
۲۶۵
گرفته یک طرف شیران جنگی
۲۶۶
کمان چاچی و تیر خدنگی
۲۶۷
گرفته یک گُرُه گرز گران را
۲۶۸
گشاده دست و بر بسته میان را
۲۶۹
دو رویه هندوان جوشان تر از نیل
۲۷۰
شده آیینه زن از کوههٔ پیل
۲۷۱
بغرّیدن بگوش آمد چنان کوس
۲۷۲
که گفتی با زمین خورد آسمان کوس
۲۷۳
چنان آواز او در عالم افتاد
۲۷۴
که گفتی هر دو عالم برهم افتاد
۲۷۵
ز مغرب تا بمشرق مرد بگرفت
۲۷۶
ز هامون تا بگردون گرد بگرفت
۲۷۷
چو چرخ از گرد میغی بست هموار
۲۷۸
ز بانگ کوس رعد آمد پدیدار
۲۷۹
ز شمشیر سرافگن برق میجست
۲۸۰
ز پیکان زره سم راه بربست
۲۸۱
از آن میغ و از آن رعد و از آن برق
۲۸۲
پر از باران خونین غرب تا شرق
۲۸۳
همه روی زمین شنگرف بگرفت
۲۸۴
ز خون هر سوی رودی ژرف بگرفت
۲۸۵
زمین از خون مردان موج زن گشت
۲۸۶
سپر چون خشت و جوشنها کفن گشت
۲۸۷
زهر سو کشته چندانی بپیوست
۲۸۸
که راه جنگ بر لشکر فرو بست
۲۸۹
تن از اسپ و سر از تن سرنگون شد
۲۹۰
فلک صحرا زمین دریای خون شد
۲۹۱
ز عهد نادرست چرخ دوّار
۲۹۲
شه خوزان شکسته شد بیکبار
۲۹۳
چو مرغ خانگی از هیبت باز
۲۹۴
هزیمت شد بسوی شهر خود باز
۲۹۵
همه شب کار جنگ روز میساخت
۲۹۶
چو شمعی مضطرب با سوز میساخت
۲۹۷
در آنشب گل بیامد پیش دایه
۲۹۸
چو خورشیدی که آید پیش سایه
۲۹۹
پراکنده شده در سوز رشکش
۳۰۰
بنات النعش از پروین اشکش
۳۰۱
مژه چون سوزنی در خون سرشته
۳۰۲
که نتوان بست این تب را برشته
۳۰۳
شده از دست دل سر رشتهٔ من
۳۰۴
که نتوان دوخت این برهم بسوزن
۳۰۵
اگر شه شهر خوزستان بگیرد
۳۰۶
گل عاشق از این خذلان بمیرد
۳۰۷
بر هرمز دل افروزیم نبود
۳۰۸
چنان رویی دگر روزیم نبود
۳۰۹
بچربی دایه گفتش تو مکش خویش
۳۱۰
که شب آبستنست و روز در پیش
۳۱۱
اگرچه هست ترس امید میدار
۳۱۲
دل اندر مهر آن خورشید میدار
۳۱۳
اگر طاوس،‌ ماری در پی اوست
۳۱۴
وگر خرماست خاری در پی اوست
۳۱۵
چو هرمز نقد داری عقد میساز
۳۱۶
مسوز از نسیه و با نقد میساز
۳۱۷
بسا کس کز هوس جوبی فرو برد
۳۱۸
درآمد دیگری و آب او برد
۳۱۹
ز تو شاه سپاهان مانده در جنگ
۳۲۰
چو شکّر هرمزت آورده در تنگ
۳۲۱
یکی بهر تو در رنجی نشسته
۳۲۲
دگر یک بر سر گنجی نشسته
۳۲۳
یکی در عشق رویت میزند تیغ
۳۲۴
دگر یک را ز تو کاری بآمیع
۳۲۵
کنون باری در شادیت بازست
۳۲۶
که ازتو تا بغم راهی درازست
۳۲۷
ز جان افروز دل خوش دار امروز
۳۲۸
مباش از دی و از فردا جگر سوز
۳۲۹
بجز امروز نقد ما حضر نیست
۳۳۰
که دی بگذشت و از فردا خبر نیست
۳۳۱
ز گفت دایه گل در شادی آمد
۳۳۲
وزو چون سرو در آزادی آمد
۳۳۳
چو در روز دوم این طاس زرّین
۳۳۴
بریخت از طشت زر سیماب پروین
۳۳۵
هزیمت شد سپاه زنگ یکسر
۳۳۶
زمین شد سندروسی رنگ یکسر
۳۳۷
خروشی از پگه خیزان برآمد
۳۳۸
ز صحرا بانگ شبدیزان برآمد
۳۳۹
دو روبه بانگ کوس از دور برخاست
۳۴۰
ز حلق نای صوت صور برخاست
۳۴۱
ز بس مردم که آن ساعت زمین داشت
۳۴۲
قیامت گوییا پنهان کمین داشت
۳۴۳
جناح و قلب از هر سوی شد راست
۳۴۴
ز سینه چون جناحی، قلب برخاست
۳۴۵
پی هم لشکری چون قطره از میغ
۳۴۶
ستاده با هزاران تیغ یک تیغ
۳۴۷
چنان درهم شده رمح زره سم
۳۴۸
که کرده روشنی ره بر زمین گم
۳۴۹
اگر سیماب باریدی چو باران
۳۵۰
بماندی بر سنان نیزه داران
۳۵۱
ز بس چستی که بر سرهای نیزه
۳۵۲
نگه میداشتی سیماب ریزه
۳۵۳
سپه داران سپه در هم فگندند
۳۵۴
صلای مرگ در عالم فگندند
۳۵۵
چو برگ گندنا تیغی ربودند
۳۵۶
ز تن چون گندناسر میدرودند
۳۵۷
ز بس خون کرد و لشکر ریخت در راه
۳۵۸
ز عکس خون شفق شد چهرهٔ ماه
۳۵۹
ز خون و خوی مشام خاک بگرفت
۳۶۰
زمین را ره نماند افلاک بگرفت
۳۶۱
جهان از سرکشان آن روز جان برد
۳۶۲
زمین از گرد، سربر آسمان برد
۳۶۳
بآخر با دلی چون شمع سوزان
۳۶۴
شکسته خواست آمد شاه خوزان
۳۶۵
ندادش دست دولت هیچ یاری
۳۶۶
ز بی دولت نیاید شهریاری
۳۶۷
ستاده بود هرمز بر کناری
۳۶۸
میان در بسته در زین راهواری
۳۶۹
کمندش فتح بر فتراک بسته
۳۷۰
سمندش ماه نو بر خاک بسته
۳۷۱
یکی خودی چو آیینه بسربر
۳۷۲
یکی جوشن پلنگینه ببر در
۳۷۳
بشمشیر آتش از آهن فشانده
۳۷۴
چو کوهی سیم در آهن بمانده
۳۷۵
تکاور را ز پیش صف برانگیخت
۳۷۶
ز لب از کین چو دریا کف برانگیخت
۳۷۷
بسرسبزی درآمد چون درختی
۳۷۸
مبارز خواست و جولان کرد لختی
۳۷۹
ظفر با تیغ او همپشت میشد
۳۸۰
حسودش کفش در انگشت میشد
۳۸۱
چنان بانگی برآورد از جگرگاه
۳۸۲
که در لرز اوفتاد از کوه تا کاه
۳۸۳
ز بانگ او سپه در جست از جای
۳۸۴
نمیدانست یک پر دل سر از پای
۳۸۵
جوانی بود بهزاد از سپاهان
۳۸۶
که بودی پهلوان پادشاهان
۳۸۷
به پیش هرمز آمد تیغ در دست
۳۸۸
بتندی نعره زد چون شیر سرمست
۳۸۹
که من سالار گردان نبردم
۳۹۰
کجادر چشم آید هیچ مردم
۳۹۱
اگر یک مرد در چشمم نماید
۳۹۲
درون آینه جسمم نماید
۳۹۳
جهان جز من جهانداری ندارد
۳۹۴
وگر دارد چو من باری ندارد
۳۹۵
بگفت این و گشاد از بر کمند او
۳۹۶
بشه رخ اسپ را بر شه فگند او
۳۹۷
درآمد هرمز و بگشاد بازو
۳۹۸
همی برد از تنورش در ترازو
۳۹۹
بزد بهزاد را بر سینه ناچخ
۴۰۰
بیک ضربت فرستادش بدوزخ
۴۰۱
چو زخمش بر دل بهزاد آمد
۴۰۲
با حسنت از فلک فریاد آمد
۴۰۳
عزیو اهل خوزستان چنان شد
۴۰۴
که رعدی از زمین بر آسمان شد
۴۰۵
برینسان مرد میافگند بر راه
۴۰۶
که تا افگنده شد افزون ز پنجاه
۴۰۷
شفق میریخت تیغش همچو باران
۴۰۸
وزو چون برق سوزان تیغداران
۴۰۹
ز بس خون کو فشاند از دشمن خویش
۴۱۰
خلوقی کرد جوشن بر تن خویش
۴۱۱
سراپای اوفتاده راه بر سر
۴۱۲
ز هر بی سر تنی بنگاه بر سر
۴۱۳
چو هرمز دشت خوزان پر ز خون کرد
۴۱۴
علم شاه سپاهان سرنگون کرد
۴۱۵
شکست آمد برو و شد هزیمت
۴۱۶
گرفتند آن سرافرازان غنیمت
۴۱۷
نه چندان یافتند آن قوم هر چیز
۴۱۸
که حاجتشان بود هرگز دگر نیز
۴۱۹
شه آنگه خواند هرمز را باعزاز
۴۲۰
ز هر سو پیش میدادند ره باز
۴۲۱
درآمد هرمز از در شادمانه
۴۲۲
ثنا گفتش بسی شاه زمانه
۴۲۳
سپهداری آن لشکر بدو داد
۴۲۴
بدست خویشتن افسر بدو داد
۴۲۵
بدو گفتا ندانستیم هرگز
۴۲۶
که دستانیست رستم پیش هرمز
۴۲۷
تویی پشتی سپهداران دین را
۴۲۸
تویی مردی، همه روی زمین را
۴۲۹
ظفر نزدیک بادت چشم بددور
۴۳۰
حسودت مانده در ماتم تو در سور
۴۳۱
گر این سرکش نبودی پای برجای
۴۳۲
نماندی تاج بر سر تخت بر پای
۴۳۳
کدامین بحر و کان را این گهر بود
۴۳۴
کدامین باغبان را این پسر بود
۴۳۵
بطلعت چهرهٔ جمشید داری
۴۳۶
بچهره فرّهٔ خورشید داری
۴۳۷
ازین علم و ازین فرّ و ازین زور
۴۳۸
شود صد پیل پیشت بر زمین مور
۴۳۹
خدا داند که تااین کار چونست
۴۴۰
که این کار از حساب ما برونست
۴۴۱
چو شاه از حد برون بنواخت او را
۴۴۲
کسی کردش بر اسپ و ساخت او را
۴۴۳
برشه منظری پرداختندش
۴۴۴
جدا هر یک نثاری ساختندش
۴۴۵
درخت دولت او بارور شد
۴۴۶
شهنشاهیش آخر کارگر شد
۴۴۷
جهان پرموج کار و بار او بود
۴۴۸
زبان خلق در گفتار او بود
۴۴۹
گل از شادی او در ناز مانده
۴۵۰
زخنده هر دو لعلش باز مانده
۴۵۱
ز درج لعل مرجان مینمود او
۴۵۲
جهانی را ز لب جان میفزود او
۴۵۳
چو یک چندی برآمد چرخ جانباز
۴۵۴
ز سر در بازیی نو کرد آغاز
۴۵۵
فلک بازیگرست و تو چو طفلی
۴۵۶
که مغرور خیال علو و سفلی
۴۵۷
چو تو با کعب او بسیار افتی
۴۵۸
بنظّاره روی در کار افتی
۴۵۹
چو تو طفلی برو از دور میباش
۴۶۰
وگرنه تا ابد مغرور میباش

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.