طلب كردن قیصر باج و خراج از پادشاه خوزستان و رفتن هرمز برسولی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
الا ای فاخته خوش حلقی آخر
۲
ز حلقت جانفزای خلقی آخر
۳
گهر داری درون دل برون ریز
۴
ز حلق خویش در صد حلقه خون ریز
۵
سخن را ساز ده آواز بگشای
۶
چو بستی طوق معنی راز بگشای
۷
بهر بانگی جهانی را بر افروز
۸
بهر دم شمع جانی را برافروز
۹
چو ترک دانهٔ دنیی گرفتی
۱۰
قفس بشکستی و عقبی گرفتی
۱۱
کنون گر قصهیی داری ادا کن
۱۲
همه بیگانگان را آشنا کن
۱۳
سخن سنجی که دادی در سخن داد
۱۴
چنین کرد آن سخن سنج این سخن یاد
۱۵
که قیصر آنکه هرمز را پدر بود
۱۶
که از گردون برفعت بیشتر بود
۱۷
بوقت او نبود افزون از او شاه
۱۸
جهان افروخت بر گردون ازو ماه
۱۹
فلک اجری خور دیوان او بود
۲۰
خراج چند کشور آن او بود
۲۱
ز دارالملک خود فرمانبری شاد
۲۲
بسوی شاه خوزستان فرستاد
۲۳
که گر خواهی که یابی تخت و تاجت
۲۴
ز من باید پذیرفتن خراجت
۲۵
برون کن دخل خوزستان و بفرست
۲۶
که نام تو درون آمد بفهرست
۲۷
سر از فرمان مپیچ و پیروی کن
۲۸
چو سر بر خط نهادی خسروی کن
۲۹
اگر یک موی از ما سر بتابی
۳۰
زمین بر سر کنی و سر نیابی
۳۱
از آن پاسخ دل شه شد چنان تنگ
۳۲
که از دلتنگیش آمد جهان تنگ
۳۳
دمش سردی گرفت و روی زردی
۳۴
سیه کردش سپهر لاجوردی
۳۵
بزرگان را بپیش خویشتن خواند
۳۶
بپیش خرده گیران این سخن راند
۳۷
که قیصر باج میخواهد ز کشور
۳۸
وگر ندهم بلا بینم ز قیصر
۳۹
نه در جنگش برآشفتن توانم
۴۰
نه باج او پذیرفتن توانم
۴۱
کسی نیست این زمان در پادشاهی
۴۲
که نیست از قیصرش صاحب کلاهی
۴۳
بر او من چون برون آیم زمانی
۴۴
که بر جانم برون آید جهانی
۴۵
بزرگی بود حاضر رهنمایی
۴۶
بغایت خرده دان مشکل گشایی
۴۷
بسی شادی و غم در کون دیده
۴۸
فساد عالم از هر لون دیده
۴۹
ز غم برخاسته دل در بر او
۵۰
نشسته برف پیری بر سر او
۵۱
زبان از فکر خاموشی بدر کرد
۵۲
دهان رادر سخن دُرج گهر کرد
۵۳
بشه گفت ای سپهرت آشیانه
۵۴
جناب آسمانت آستانه
۵۵
سخای بحر وحلم کوه بادت
۵۶
شکست لشکر اندوه بادت
۵۷
چو روی فال گیرد شهریاری
۵۸
بیابد پشت گرمی روزگاری
۵۹
نه هرگز پشت گرداند از آن روی
۶۰
نه روی آنکه پشت آرد از آن سوی
۶۱
تو این دم فال از هرمز گرفتی
۶۲
چنین فالی کجا هرگز گرفتی
۶۳
در این جنگ کزو آمد فرازت
۶۴
شود زوهم در این صلح بازت
۶۵
چو هرمز در سخن گفتن کسی نیست
۶۶
بسی میداند و عمرش بسی نیست
۶۷
چنان آزاده و بسیار دانست
۶۸
کز آزادی چو سوسن ده زبانست
۶۹
زبان ترکی و رومی و تازی
۷۰
همه میآیدش در چشم بازی
۷۱
چواین زیبا سخن رومی زبانست
۷۲
اگر او را فرستی لایق آنست
۷۳
رسولی را بر قیصر فرستش
۷۴
خزانه درگشای وزر فرستش
۷۵
بزر اقلیمت از قیصر نگهدار
۷۶
که از زر همچو زر گردد همه کار
۷۷
چو زر در مغز داری دوست داری
۷۸
وگرنه هرچه داری پوست داری
۷۹
بباید سیم و زر چندین شتروار
۸۰
جواهر پیل بالا دُر بخروار
۸۱
زهر در جامههای سخت زیبا
۸۲
لباس زرنگار و تخت دیبا
۸۳
بخور و صندل و مشک تتاری
۸۴
عبیر وعنبر و عود قماری
۸۵
غلامی صد که در صاحب جمالی
۸۶
فلکشان خاک بوسد در حوالی
۸۷
بسحر تنگ چشمی جان فزوده
۸۸
جهان در چشمشان مویی نموده
۸۹
سمندی صد سبق برده ز افلاک
۹۰
بتک در چشم کرده بادرا خاک
۹۱
جهانی برق را پیشی دهنده
۹۲
چو برقی صد جهان زیشان جهنده
۹۳
کنیزی صد ز ماه افزون بهاتر
۹۴
ز خورشید فلک نیکو لقاتر
۹۵
نمودی دستبردی عقل و جان را
۹۶
بسرپایی درآورده جهان را
۹۷
قبایی و کلاهی سخت فاخر
۹۸
مرصع کرده از درّ و جواهر
۹۹
بدینسان تحفهیی از گنج گوهر
۱۰۰
روان کن باسواران سوی قیصر
۱۰۱
چو قیصر گنج نپذیرد ز هرمز
۱۰۲
خراج تو نخواهد نیز هرگز
۱۰۳
ترا از مصلحت آگاه کردم
۱۰۴
تو به دانی سخن کوتاه کردم
۱۰۵
خوش آمد رای او، شه را چنان کرد
۱۰۶
همه چون جمع شد هر یک نشان کرد
۱۰۷
یکی گنجی چو کوه زربیاراست
۱۰۸
کنیزان را بصد زیور بیاراست
۱۰۹
چو کوهی سیم در گنج حصاری
۱۱۰
شدند آن ماهرویان در عماری
۱۱۱
کله بر ماه چون سرو خرامان
۱۱۲
کمر بستند بر خوی غلامان
۱۱۳
چو ماه تیزرو بر پشت باره
۱۱۴
شدند آن مشتری رویان سواره
۱۱۵
وزان پس داد تشریفی بهرمز
۱۱۶
که خورشید آن ندیده بود هرگز
۱۱۷
رسالت را چو بس درخور گرفتش
۱۱۸
وداعش کرد و پس در بر گرفتش
۱۱۹
روان شد هرمز از خوزان چنان زود
۱۲۰
که برقی چون رود برقی چنان بود
۱۲۱
چگویم عاقبت چون ره بسر شد
۱۲۲
پسر آمد باقلیم پدر شد
۱۲۳
بیک ره صاحب اقبالی بصد ناز
۱۲۴
فرستادند باستقبال او باز
۱۲۵
چو روز دیگر این چرخ دو تا پشت
۱۲۶
نمود از آینه صد گونه انگشت
۱۲۷
بصد اعزاز هرمز را چو فرمود
۱۲۸
فرود آمد ز رنج ره بیاسود
۱۲۹
چو شاه آگه شد ا زدُرّ شب افروز
۱۳۰
بپیش خویشتن خواندش همانروز
۱۳۱
درآمد هرمز و پیشش زمین رفت
۱۳۲
زبان بگشاد وبر شاه آفرین گفت
۱۳۳
از آن پس تحفهٔ شه پیش او برد
۱۳۴
بیک ره عرضه داد و سر فرو برد
۱۳۵
چو قیصر دید چندان تحفه در پیش
۱۳۶
ندید آزردن آن شاه در خویش
۱۳۷
چو هرمز را بدید آن شاه از دور
۱۳۸
چو خورشیدی دلش زد موج از نور
۱۳۹
برو میتافت صبح آشنایی
۱۴۰
پدید آمد دلش را روشنایی
۱۴۱
درو حیران بماند از بسکه نگریست
۱۴۲
ز کس پنهان نماند از بسکه بگریست
۱۴۳
ولیکن اشک را پوشیده میداشت
۱۴۴
برویش چشم را دزدیده میداشت
۱۴۵
مهی میدید چون سروی قباپوش
۱۴۶
ز ماه او دلش از مهر زد جوش
۱۴۷
بجان در عهد بستن آمد او را
۱۴۸
رگ شفقت بجستن آمد او را
۱۴۹
نهاد از بس گرستن دست بر روی
۱۵۰
که لشکر بود استاده زهر سوی
۱۵۱
عجبتر آنکه هرمز نیز در حال
۱۵۲
گشاد از پیش یکیک مژه قیفال
۱۵۳
نکو گفت این مثل پیر یگانه
۱۵۴
که مهر وخون نخسبد در زمانه
۱۵۵
ز خون چشم آن شهزاده و شاه
۱۵۶
روان شد خون زهر چشمی بیک راه
۱۵۷
بسی بگریستند آن نامداران
۱۵۸
بخندیدند پس چون گل ز باران
۱۵۹
ندانستند تا آن گریه از چیست
۱۶۰
نشد معلوم تا آن خنده از کیست
۱۶۱
زمانه شاه را فرزند میداد
۱۶۲
پدر را با پسر پیوند میداد
۱۶۳
قضا را مادر هرمز ز منظر
۱۶۴
بدید از دور روی آن سمنبر
۱۶۵
چو روی آن شکر لب دید از کاخ
۱۶۶
روان شد شیر پستانش بصد شاخ
۱۶۷
دلش برخاست چشمش سیل انگیخت
۱۶۸
عرق بر وی نشست و شیر میریخت
۱۶۹
ز کس نخرید دم وز مهر آن شاه
۱۷۰
جهان بفروخت زیر پرده چون ماه
۱۷۱
دلش در بر چو مرغی مضطرب شد
۱۷۲
چو گردون بیقرار و منقلب شد
۱۷۳
بتان در گرد او هنگامه کردند
۱۷۴
ز جان صد جام خون بر جامه کردند
۱۷۵
گلاب تازه بر ماهش فشاندند
۱۷۶
ز نرگس اشک بر راهش فشاندند
۱۷۷
چو کوه سیم از آن باهوش آمد
۱۷۸
چو دریایی دلش در جوش آمد
۱۷۹
زبان بگشاد کاین برناکه امروز
۱۸۰
بپیش شه درآمد عالم افروز
۱۸۱
مرا فرزند اوست و این یقینست
۱۸۲
وگرشه را بپرسی هم چنینست
۱۸۳
مرا شمع دل و چشم و چراغ اوست
۱۸۴
فروغ سینه ونور دماغ اوست
۱۸۵
نهادم جمله بگرفت آتش او
۱۸۶
بسر گشتم ز زلف سرکش او
۱۸۷
چنان مهریم ازو در دل برافروخت
۱۸۸
که ماه، افروختن زوخواهد آموخت
۱۸۹
چنان جان در ره پیوند او ماند
۱۹۰
که یکیک بند من در بند او ماند
۱۹۱
ز سر تا پای، گویی قیصرست او
۱۹۲
مگر بحرست قیصر گوهرست او
۱۹۳
نظیر هر دو تن در هفت اقلیم
۱۹۴
نبیند هیچکس سیبی بدونیم
۱۹۵
مرا باری قرار از دل ببردهست
۱۹۶
به دست بیقراری در سپردهست
۱۹۷
گرفتم دیوزد بر من چنین تیر
۱۹۸
چرا ریزد ز پستانم چنین شیر
۱۹۹
گرفتم نفس زد بر جان من راه
۲۰۰
چرا ماند بقیصر روی آن ماه
۲۰۱
گرفتم من نمییابم نشان زو
۲۰۲
چرا شد شاه قیصر خونفشان زو
۲۰۳
یقین دانم که کاری بس شگفتست
۲۰۴
که گردون با دل من درگرفتست
۲۰۵
بگفت این و خروشی سخت دربست
۲۰۶
شه از آواز او از تخت برجست
۲۰۷
ز صدر پیشگه بر منظر آمد
۲۰۸
وزان پس پیش آن سیمین برآمد
۲۰۹
بدید او را چنان گفتش چه بودست
۲۱۰
بگفتند آنچه او را رونمودست
۲۱۱
چو شاه او را چنان سرگشته میدید
۲۱۲
همه جامه ز شیر آغشته میدید
۲۱۳
نخست آن قصه را غوری چه جوید
۲۱۴
همان افتاده بود او را چگوید
۲۱۵
بزیر پرده بنشست و ندانست
۲۱۶
که در پرده چه بازیها نهانست
۲۱۷
کنیزک را بخواند آنگاه قیصر
۲۱۸
که با من حال خود برگوی یکسر
۲۱۹
بگو تا از کجاداری تو پیوند
۲۲۰
که هرمز را نهادی نام فرزند
۲۲۱
بگو تا خود ترا فرزند کی بود
۲۲۲
بجز با من کست پیوند کی بود
۲۲۳
اگر رازی نهان در پرده داری
۲۲۴
بگو با من چرا دل مرده داری
۲۲۵
چرا دردی که درمانش توان کرد
۲۲۶
بنادانی ز من باید نهان کرد
۲۲۷
گرت رازیست با من در میان نه
۲۲۸
که فرمودت که مهری بر زبان نه
۲۲۹
کنیزک گفت کای دارای ثانی
۲۳۰
چو خضرت باد دایم زندگانی
۲۳۱
سخن بشنو بدان و باش آگاه
۲۳۲
که آن وقتی که سوی حرب شد شاه
۲۳۳
مرادر پرده از شه گوهری بود
۲۳۴
درخت قیصری را نوبری بود
۲۳۵
چو آتش کرد خاتون قصد جانش
۲۳۶
که برگیرد چو شمعی از میانش
۲۳۷
فلان سرّیت برد او را سحرگاه
۲۳۸
نمیدانم برین قصّه دگر راه
۲۳۹
کنون ز آن وقت قرب بیست سالست
۲۴۰
عجب حالیست یارب این چه حالست
۲۴۱
شه از گفت کنیزک ماند خیره
۲۴۲
دو چشم نور بخشش گشت تیره
۲۴۳
چو شمعش آتشی بر فرق آمد
۲۴۴
تنش در آب اشکش غرق آمد
۲۴۵
فشاند از چشم جیحون را بزاری
۲۴۶
براند از خشم خاتون را بخواری
۲۴۷
در آن اندیشه چون لختی فرو رفت
۲۴۸
درآمدمهر و گفتی هوش ازو رفت
۲۴۹
یکی را گفت تا هرمز درآمد
۲۵۰
زمین بوسید ونزد قیصر آمد
۲۵۱
دعا کرد آفرین خواند و ثنا گفت
۲۵۲
که دولت باد و پیروزی ترا جفت
۲۵۳
ز دوران مدتی جاوید بادت
۲۵۴
چو گردون سایهٔ خورشید بادت
۲۵۵
شه از دیدار و گفتارش فرو ماند
۲۵۶
دعای چشم بد بروی فرو خواند
۲۵۷
بدو گفت ای هنرمند هنر جوی
۲۵۸
مرا از زاد و بوم خویش برگوی
۲۵۹
بگو تا ازکدامین زاد وبودی
۲۶۰
مرا زین حال آگه کن بزودی
۲۶۱
نشان پادشاهی بر تو پیداست
۲۶۲
کژی هرگز نکو نبود بگو راست
۲۶۳
چو هرمز شد ز گفت شاه آگاه
۲۶۴
تعجب کرد زان پرسیدن شاه
۲۶۵
زبان بگشاد و گفت ای شاه هشیار
۲۶۶
ز من این راز پرسیدند بسیار
۲۶۷
ترا این شک که افتادست در پیش
۲۶۸
مرا پیش از تو افتادست در خویش
۲۶۹
بسی کردند هر جای این سؤالم
۲۷۰
چه گویم چون نشد معلوم حالم
۲۷۱
مرا در شهر خوزان مهربانیست
۲۷۲
که باغ خاص شه را باغبانیست
۲۷۳
مرا پرورد و علم آموخت بسیار
۲۷۴
چو جانم گوش داشت از چشم اغیار
۲۷۵
ز من هیچ از نکویی بازنگرفت
۲۷۶
ولی باوی دل من ساز نگرفت
۲۷۷
نه مانندست چهر او بچهرم
۲۷۸
نه بر وی میبجنبد هیچ مهرم
۲۷۹
عجب درماندهام در کار خود من
۲۸۰
که بی پیوندم از روی خرد من
۲۸۱
منم امروز بیکس در زمانه
۲۸۲
چو من بس بیکسم، زانم یگانه
۲۸۳
نیارم بردپای از یکدگر جای
۲۸۴
که میدزدیده گیرندم بهرجای
۲۸۵
چو بشنید این سخن قیصر ز فرزند
۲۸۶
طمع دربست و در پیوست پیوند
۲۸۷
دلش در بر گواهی داد صد بار
۲۸۸
که نور چشم تست او را نگهدار
۲۸۹
چو در کاری، دلت فتوی ده آید
۲۹۰
ز صد مرد گواهی ده به آید
۲۹۱
به هرمز گفت دست ازجامه بگشای
۲۹۲
برهنه کن تن و بازوی بنمای
۲۹۳
نشانی بود قیصر را بشاهی
۲۹۴
که بر اجداد او دادی گواهی
۲۹۵
چو شاه از بازویش داد آن نشان باز
۲۹۶
ازان شادی، گرستن کرد آغاز
۲۹۷
ز بی صبری برفت دل از قرارش
۲۹۸
گرفت از مهر دل سر در کنارش
۲۹۹
ببارید اشک از چشم گهربار
۳۰۰
ببوسیدش لب لعل شکر بار
۳۰۱
وزان پس خواند مادر را بپیشش
۳۰۲
بشارت داد از فرزند خویشش
۳۰۳
درآمد مادر و در بر گرفتش
۳۰۴
ز دیده روی در گوهر گرفتش
۳۰۵
خروشی تا بگردون می برآورد
۳۰۶
ز سنگ سخت دل، خون می برآورد
۳۰۷
چنان آن هر سه ماتم در گرفتند
۳۰۸
کزان آتش، دو عالم درگرفتند
۳۰۹
بیکجا سور با ماتم بهم بود
۳۱۰
عجب معجونی از شادی و غم بود
۳۱۱
فتاده هر سه تن حالی پریشان
۳۱۲
ستاده ماهرویان گرد ایشان
۳۱۳
علی الجمله چو شه گنج گهر یافت
۳۱۴
دلش صد گنج شادی بیشتر یافت
۳۱۵
بران کار از میان جان دراستاد
۳۱۶
کسی را سوی خوزستان فرستاد
۳۱۷
که تا مهمرد را آرد بر شاه
۳۱۸
برفت القصه آوردش بشش ماه
۳۱۹
چو مهمرد از در ایوان درآمد
۳۲۰
بخدمت پیش قیصر بر سر آمد
۳۲۱
بر شه دید هرمز ایستاده
۳۲۲
مرّصع افسری بر سر نهاده
۳۲۳
چو هرمز دید حالی پیشش آورد
۳۲۴
بحرمت در جوار خویشش آورد
۳۲۵
فزون از حدّ او کردش مراعات
۳۲۶
نکویی را نکویی دان مکافات
۳۲۷
پس آنگه قیصر از وی حال درخواست
۳۲۸
که حال این پسر با ما بگوراست
۳۲۹
چو پاسخ یافت مهمرد از شه روم
۳۳۰
دل آهن مزاجش گشت چون موم
۳۳۱
زبان بگشاد و در پاسخ گهر سفت
۳۳۲
ز اوّل تا بآخر جمله برگفت
۳۳۳
پس آن انگشتری کان دلستانش
۳۳۴
بداده بود از بهر نشانش
۳۳۵
نوشته نام قیصر بر نگینش
۳۳۶
نهاد آنجا بحرمت بر زمینش
۳۳۷
زبان بگشاد همچون سوسنی شاه
۳۳۸
که استاد منجّم گفت آنگاه
۳۳۹
که فرزندیش باشد بس یگانه
۳۴۰
مثل گردد بعالم جاودانه
۳۴۱
ولی در پیشش اوّل کار سختست
۳۴۲
مگر این بود و اکنون دور بختست
۳۴۳
چو قیصر دید در پیش آن نشانی
۳۴۴
دلش خوش شد چوآب زندگانی
۳۴۵
نه چندان داد سیم و زر بدرویش
۳۴۶
که هرگز در حساب آید ازان بیش
۳۴۷
ازان شادی بعشرت رای کردند
۳۴۸
جهانی خلق شهرآرای کردند
۳۴۹
بهر بازار خنیاگر نشسته
۳۵۰
چو حوران بهشتی دسته دسته
۳۵۱
بزاری ارغنون آواز داده
۳۵۲
صدای او ز گردون باز داده
۳۵۳
فتاده می میان رگ بتگ در
۳۵۴
ز می خون کرده سر پی گم برگ در
۳۵۵
می سر زن چنان غوّاص گشته
۳۵۶
که در سر مغز سر رّقاص گشته
۳۵۷
نهاده می بصد عقل دامی
۳۵۸
شده سرمست هر موی از مسامی
۳۵۹
حریف چرب مغز خشک، در سر
۳۶۰
در آب خشک کرده آتش تر
۳۶۱
ز ترّی خیک استسقا گرفته
۳۶۲
شکم چون مشک در بالاگرفته
۳۶۳
شراب و ابگینه راز کرده
۳۶۴
بسوی شیشه سنگ انداز کرده
۳۶۵
چکان مرغ صراحی را ز منقار
۳۶۶
چو خال سیب شیرین، دانهٔ نار
۳۶۷
گل خوش رنگ زیر خوی نشسته
۳۶۸
قدح تا گردن اندر می نشسته
۳۶۹
ز اشک و گریهٔ تلخ صراحی
۳۷۰
شکرخنده زده مشتی مباحی
۳۷۱
ز شادی و نشاط باده نوشان
۳۷۲
در افگندند خرقه خرقه پوشان
۳۷۳
رباب از هرزگی نیشی همی زد
۳۷۴
همه بر جان درویشی همی زد
۳۷۵
کمانچه از درشتی تیر میخورد
۳۷۶
شکر زاوای نرمش شیر میخورد
۳۷۷
چنان شد دف ز زخم نابریده
۳۷۸
که جان دف بچنبر شد رسیده
۳۷۹
رسن در پای چنگ افتاده ناگاه
۳۸۰
رسن با چنبر دف گشته همراه
۳۸۱
شکر پاشی رگ عودی گشوده
۳۸۲
ز موسیقار داودی نموده
۳۸۳
ز خار زخمه زخم از خار رفته
۳۸۴
ز کار آب آب از کار رفته
۳۸۵
بفال نیک بهر نیم جرعه
۳۸۶
بپهلو گشته مستان همچو قرعه
۳۸۷
نه شب خفتند نه روز آرمیدند
۳۸۸
نه یکدم زان دل افروز آرمیدند
۳۸۹
بدین شادی بهم شهزاده و شاه
۳۹۰
طرب کردند و می خوردند یکماه
۳۹۱
زعیش و خوشدلی و شادکامی
۳۹۲
یکی صد شد جمال آن گرامی
۳۹۳
شهش نگذاشت بی برقع ببازار
۳۹۴
که تا ترساندش چشم بد آزار
۳۹۵
چو خسروشاه را در روم ششماه
۳۹۶
مقام افتاد بگرفتش دل از شاه
۳۹۷
هوای گلرخش از حد برون شد
۳۹۸
دل او زان هوا دریای خون شد
۳۹۹
برنجوری و بیماری بیفتاد
۴۰۰
در آن غربت بصد زاری بیفتاد
۴۰۱
نه جانش را شکیبایی زمانی
۴۰۲
نه دل را برگ تنهایی زمانی
۴۰۳
دل خویشش نبود و آن کس هم
۴۰۴
نمیزد یک نفس بی همنفس دم
۴۰۵
چو گل بربوده بود او را دل از پیش
۴۰۶
چگونه بی گلش بودی دل خویش
۴۰۷
پدر گفتش چرا از آب رفتی
۴۰۸
چو زلف سرکشت در تاب رفتی
۴۰۹
اگر هست از پدر چیزیت درخواست
۴۱۰
ز تو گفتن، زمن کردن همه راست
۴۱۱
جوابش داد خسروشاه کامروز
۴۱۲
زبد عهدی خویشم مانده در سوز
۴۱۳
شه خوزان که شهرم داد و اقطاع
۴۱۴
بسی حق دارد او بر من بانواع
۴۱۵
مرا چون در رسالت میفرستاد
۴۱۶
بیامد بر سر راه و باستاد
۴۱۷
مرا سوگند داد اوّل که در روم
۴۱۸
مقامی نبودت جز وقت معلوم
۴۱۹
دگر آنجایگه بسیار مردند
۴۲۰
که با من نیکویی بسیار کردند
۴۲۱
چنان خواهم چو دارم رفعتی من
۴۲۲
که بخشم هر یکی را خلعتی من
۴۲۳
چو من آنجا روم سرکش از این صدر
۴۲۴
ببینندم بدین جاه و بدین قدر
۴۲۵
ببخشش دست چون باران کنم من
۴۲۶
مکافات نکو کاران کنم من
۴۲۷
چو زین اندیشه دل پرداز گردم
۴۲۸
بزودی پیش خدمت بازگردم
۴۲۹
یقین دانست شه کان مرغ دمساز
۴۳۰
نگردد از هوای خویشتن باز
۴۳۱
وگر دارد ز رفتن شاه بازش
۴۳۲
ز بیماری فتد در تن گدازش
۴۳۳
پدر را با پسر کاریست نازک
۴۳۴
بتندی کار نپذیرد تدارک
۴۳۵
ندید آن کار را جز صبر انجام
۴۳۶
ولیکن داد دستوری بناکام
۴۳۷
ز سر مهمرد را چندان عطا داد
۴۳۸
که در صد سال دریا آن کجا داد
۴۳۹
بهر درویش درمانی دگر کرد
۴۴۰
بهر رنجیش گنجی پرگهر کرد
۴۴۱
نکو گفت آن حکیم نکته پرداز
۴۴۲
که نیکویی کن و درآب انداز
۴۴۳
وزان پس لشکری باده خزانه
۴۴۴
بخسرو داد و خسرو شد روانه
۴۴۵
پدر چون دید روی چون نگارش
۴۴۶
روان شد اشک خونین صد هزارش
۴۴۷
لبش بوسید و تنگ آورد در بر
۴۴۸
بدو گفت ای مرا چون چشم در سر
۴۴۹
بزودی بوک همچون شیرآیی
۴۵۰
که مرده بینیم گر دیر آیی
۴۵۱
چو خسرو همچو کیخسرو روان شد
۴۵۲
خدنگی بود گویی کز کمان شد
۴۵۳
فرس میراند و مهمردش ز پی در
۴۵۴
روان میرفت چون آتش به نی در
۴۵۵
چنان آن چست رو چالاک میرفت
۴۵۶
که باد ازگرد او در خاک میرفت
۴۵۷
سپه چون نزد خوزستان رسیدند
۴۵۸
ز خوزستان به جز نامی ندیدند
۴۵۹
گرفته عرض آن کشور خرابی
۴۶۰
چو روی عالم از طوفان آبی
۴۶۱
سرا و کاخها باخاک هموار
۴۶۲
زمینی رُت نه درمانده نه دیوار
۴۶۳
بدانسان شهر را ویرانه کرده
۴۶۴
که در وی جغد خلوتخانه کرده
۴۶۵
درختان بیخ کنده شاخ رفته
۴۶۶
سپه چون مار در سوراخ رفته
۴۶۷
نه در ششتر یکی دیبا بمانده
۴۶۸
نه در اهواز یک زیبا بمانده
۴۶۹
کسی را جست خسرو شاه از راه
۴۷۰
خبر پرسید از خوزان و از شاه
۴۷۱
جوابش داد مرد کار دیده
۴۷۲
که خلقند این زمان تیمار دیده
۴۷۳
گریزان گشته شه در قلعهیی دور
۴۷۴
همه کار ولایت رفته ازنور
۴۷۵
چو تو رفتی سپهدار سپاهان
۴۷۶
سپاهی خواست از اقلیم شاهان
۴۷۷
سپاهی کرد گرد از هر دیاری
۴۷۸
برون ازحد، فزون از هر شماری
۴۷۹
بخوزان آمدند و تیغ در چنگ
۴۸۰
بیک هفته نیاسودند از جنگ
۴۸۱
بآخر شهر خوزستان گرفتند
۴۸۲
خرابی پیش چون مستان گرفتند
۴۸۳
نخستین راه قصر شاه جستند
۴۸۴
بسوی دختر وی راه جستند
۴۸۵
گل محروم را ناگاه بردند
۴۸۶
بدست خادمانش در سپردند
۴۸۷
که تا از شهر خوزان با سپاهان
۴۸۸
روان گشتند با گل تا سپاهان
۴۸۹
دمار از ما برآوردند صد بار
۴۹۰
که ظالم باد دایم سرنگونسار
۴۹۱
چو بشنود این سخن خسرو چنان شد
۴۹۲
که همچون دلبرش گویی که جان شد
۴۹۳
از آنجا سوی باغ شاه شد باز
۴۹۴
بزاری نوحه کرد و گریه آغاز
۴۹۵
ز گریه خون سراپایش بیالود
۴۹۶
چو شریان از تپیدن می نیاسود
۴۹۷
بهر جایی که با گل بود کاریش
۴۹۸
برست آنجایگه از هجر خاریش
۴۹۹
نگرید ابر گرینده بنوروز
۵۰۰
چنان کو میگریست از گل بصد سوز
۵۰۱
چو چشم نرگسین خونبار کردی
۵۰۲
زمین باغ را گلزار کردی
۵۰۳
بزیر هر چمن میگشت سرمست
۵۰۴
ز سوز عشق میزد دست بر دست
۵۰۵
بآخر ناتوان شد شاه ازان کار
۵۰۶
توان شد ناتوان دل در چنان کار
۵۰۷
چو کار افتادگان پیوسته غمناک
۵۰۸
دریده جامه و بنشسته بر خاک
۵۰۹
فگنده بستری از بوریا باز
۵۱۰
نهاده سر ببالین بلا باز
۵۱۱
زمین از چشم او دریا گرفته
۵۱۲
سویدای دلش سودا گرفته
۵۱۳
گذشته تندرستی، تب رسیده
۵۱۴
تمامش نیم جان بر لب رسیده
۵۱۵
زباد سرد بر دل آه بسته
۵۱۶
ز خون چشم بر تن راه بسته
۵۱۷
زبان بگشاد کای چرخ ستمگار
۵۱۸
مرا چون خویشتن کردی نگونسار
۵۱۹
ز بدبختی سیه شد روز بر من
۵۲۰
فتاد از آتش دل سوز بر من
۵۲۱
ز جورت رنج دل بسیار بردم
۵۲۲
چه میخواهی ز من انگار مردم
۵۲۳
برای من چو عزم مرگ کردی
۵۲۴
مرا از گل چنین بی برگ کردی
۵۲۵
کجایی ای گل بستان جانم
۵۲۶
بیا تا چون گلت در دل نشانم
۵۲۷
کجایی ای گل مهجور گشته
۵۲۸
بدل نزدیک و از تن دور گشته
۵۲۹
کجایی ای گل خوشبوی آخر
۵۳۰
برون آی از کنار جوی آخر
۵۳۱
چنان بیروی تو دل بیقرارست
۵۳۲
که گر عمرم بود،عمریم کارست
۵۳۳
سیه کردی مرا زین بد بتر نیست
۵۳۴
پس از رنگ سیه رنگی دگر نیست
۵۳۵
بدینسان بود خسرو قرب یکماه
۵۳۶
که تا پیکی درآمد ناگه از راه
۵۳۷
ز گلرخ نامهیی آورد شه را
۵۳۸
که هین دریاب و در پیش آرره را
۵۳۹
که تا یک ره ببینی روی من باز
۵۴۰
کجا بینی جز از زیر کفن باز