عطار · خسرونامه

نامه نوشتن گل بخسرو در فراق و ناخوشی

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
الا ای خوش تذرو سبز جامه
۲
تو خواهی بود گل را پیک نامه
۳
تویی در نطق، زیبا گوی معنی
۴
بسر میدان برون بر گوی معنی
۵
زبان گوهری داری گهر پاش
۶
دمی در نامهٔ گلرخ شکر پاش
۷
بجای آور سخن چندانکه دانی
۸
چنانک از هر سخن درّی چکانی
۹
سر نامه بنام پادشاهی
۱۰
که بی نامش بمویی نیست راهی
۱۱
ز نامش پر شکر شد کام جانها
۱۲
زیادش پرگهر تیغ زبانها
۱۳
ز عشق نامش، آتش در جهان زن
۱۴
بزن، ره بر خیال کاروان زن
۱۵
جهان عشق را پا و سری نیست
۱۶
بجز خون دل آنجا رهبری نیست
۱۷
کسی عاشق بود کز پای تا فرق
۱۸
چو گل در خون بود اوّل قدم غرق
۱۹
اگر در عشق چون گل سوز دارید
۲۰
شبی در عشق گل با روز آرید
۲۱
دلی دارم، چه دل، هجران رسیده
۲۲
بسر گشته برون از خون دیده
۲۳
ز کیش خویشتن بیزار گشته
۲۴
بجان قربان راه یار گشته
۲۵
فراقش در میان خون نهاده
۲۶
کناری خون ازو بیرون نهاده
۲۷
بسی خوشتر بصد زاری بمردن
۲۸
که وادی فراق تو سپردن
۲۹
ز پا افتادم از درد جدایی
۳۰
مرا گر دست میگیری کجایی
۳۱
فراقت آتشی درجانم افگند
۳۲
چنان کز جان بدون نتوانم افگند
۳۳
بیاتادر درون میدارمت خوش
۳۴
که تا بیرون نیارد بر من آتش
۳۵
دلم گر بود سنگی گشت خسته
۳۶
ز هجرت چون سفالی شد شکسته
۳۷
ز سوز هجر حالی دارد اکنون
۳۸
که دوزخ بر سفالی دارد اکنون
۳۹
چو کوه از غم بریزد در فراقت
۴۰
گلی را چون بود زین بیش طاقت
۴۱
ز بس کز درد تو درخون بگردم
۴۲
ز سر تا پای گویی عین دردم
۴۳
اگر از درد من آگاهیی تو
۴۴
همیشه مرگ من میخواهیی تو
۴۵
چنین یک روز اگر در درد باشی
۴۶
که من هستم، ننالی، مرد باشی
۴۷
از آن میداریم در درد و در پیچ
۴۸
که دردی نیست ازدرد منت هیچ
۴۹
برویم بیتو چندان غم رسیدست
۵۰
که آن غم قسم صد عالم رسیدست
۵۱
بساغم کو نداند کوه برداشت
۵۲
بشادی این دل بستوه برداشت
۵۳
منم کاندوه بر من کوه گشته
۵۴
دلم لشکر کش اندوه گشته
۵۵
بسی غم دارم و یاری ندارم
۵۶
دلم خون گشت و غمخواری ندارم
۵۷
بسی درد است بر جان من از تو
۵۸
که دردت باد درمان من از تو
۵۹
ز بیرحمی تو تا چند آخر
۶۰
بدین زاری مرا مپسند آخر
۶۱
چو عقلم رفت و جان چون گشت و دل شد
۶۲
چنین دیوانگی بر من سجل شد
۶۳
خرد از دست عشقت رخت بر بست
۶۴
نگیرد کس از این دیوانه بر دست
۶۵
دلم از خویشتن بیخویشتن شد
۶۶
همه کار دلم از دست من شد
۶۷
دلی دارم ز عشقت از جنون پر
۶۸
کنار از چشم و چشم از دل ز خون پر
۶۹
هر آنکس را که با تو کار افتد
۷۰
ازین دیوانگی بسیار افتد
۷۱
کنون بگذشت کلّی کارم از دست
۷۲
که بیرون شد دل و دلدارم از دست
۷۳
دل سوداییم یکبارگی شد
۷۴
خرد در کار دل نظّارگی شد
۷۵
دلم در خانهٔ تن میناستد
۷۶
ز من بگریخت با من میناستد
۷۷
مراهم مزد و هم شکرانه بودی
۷۸
اگر دل ساکن این خانه بودی
۷۹
چو چشم مستم از طوفان آبی
۸۰
ز مستی داد خانه در خرابی
۸۱
چو یاری نیست با عشقت چه بازم
۸۲
فرو ماندم ندانم تا چه سازم
۸۳
چه گویم چه نویسم چون کنم من
۸۴
که وصف این دل پرخون کنم من
۸۵
چنان عشق تو زوری کرد بر من
۸۶
که عالم چشم موری کرد بر من
۸۷
اگر دل این چنین عاجز نبودی
۸۸
مرا چندین بلا هرگز نبودی
۸۹
وگر تن این چنین لاغر نگشتی
۹۰
بیک ره دولت از من برنگشتی
۹۱
چه خیزد از چنین دل جز ملامت
۹۲
چه آید از چنین دل جز ندامت
۹۳
دلم بگرفت ازین دل چون کشم بار
۹۴
سرتن میندارم چون کنم کار
۹۵
چو مردم بیتو من از من چه تقصیر
۹۶
چو تو آگه نیی از من، چه تدبیر
۹۷
نبودم بیتو یک دم بیغمی من
۹۸
که صد غم میخورم در هر دمی من
۹۹
همی هر غم که در کلّ جهان هست
۱۰۰
مرا کم نیست زان و بیش ازان هست
۱۰۱
جگر پر خون و دل پر سوز دارم
۱۰۲
سیه شد روز روشن روزگارم
۱۰۳
نبوییدم گلی بی رنج خاری
۱۰۴
ننوشیدم شرابی بی خماری
۱۰۵
ندیدم هرگز از شادی نشانی
۱۰۶
بکام دل نیاسودم زمانی
۱۰۷
بچشم خود جهان روشن ندیدم
۱۰۸
وگر دیدی توبی من من ندیدم
۱۰۹
ندانم بر چه طالع زادهام من
۱۱۰
که در دام بلا افتادهام من
۱۱۱
تو با حوران سیمین بر نشسته
۱۱۲
من اندر خون و خاکستر نشسته
۱۱۳
تو در شادی و من در غم، روانیست
۱۱۴
اگر این خود رواست آخر وفانیست
۱۱۵
نکردی هیچ عهد من وفا تو
۱۱۶
چه خواهی گفت آخر با خدا تو
۱۱۷
ترا خود بیوفا هرگز نگویم
۱۱۸
که این از بخت بد آمد برویم
۱۱۹
چه میخواهی ز دل کاین دل چنانست
۱۲۰
که گر گویی چه نامی بیم جانست
۱۲۱
مپرس از من که گر پرسی چنانم
۱۲۲
که بوی خون زند از سوز جانم
۱۲۳
مپرس از دل که حال دل چنان شد
۱۲۴
که دریاهای خون از وی روان شد
۱۲۵
منم در کلبهٔ احزان نشسته
۱۲۶
غریب و بیکس و حیران نشسته
۱۲۷
بیا و کلبهٔ احزان من بین
۱۲۸
زمانی دیدهٔ گریان من بین
۱۲۹
منم جان بر میان چون بیقراری
۱۳۰
گرفته از همه عالم کناری
۱۳۱
مگر زالی شدم گرچه جوانم
۱۳۲
که با سیمرغ در یک آشیانم
۱۳۳
گرفته عزلت از خلق زمانه
۱۳۴
شده در باب تنهایی یگانه
۱۳۵
دلم خون گشت از رسوایی خویش
۱۳۶
بجان میآیم از تنهایی خویش
۱۳۷
چو تو تنها نشاندی بر زمینم
۱۳۸
ملامت از که میآید چنینم
۱۳۹
دلا تا کی چنین در بند باشی
۱۴۰
درین سرگشتگی تا چند باشی
۱۴۱
بسر شو گر سر آن داری از تن
۱۴۲
برای آخر اگر جان داری از تن
۱۴۳
میان خون نشستی در درونم
۱۴۴
کنارم موجزن کردی ز خونم
۱۴۵
چرا از پیش من می برنخیزی
۱۴۶
که خونم میخوری و میستیزی
۱۴۷
مرا گویند آسان می نمیری
۱۴۸
که در عشقش کم جان مینگیری
۱۴۹
چو در یک روز صد ره کم نمیرم
۱۵۰
چرا این جان پر غم کم نگیرم
۱۵۱
نمیترسم ازان کم مرگ پیشست
۱۵۲
که هر ناکامیم صد مرگ بیشست
۱۵۳
مرا بیتو غم مرگی ندارد
۱۵۴
که گل بی روی تو برگی ندارد
۱۵۵
گل صد برگ بی برگست بیتو
۱۵۶
که او را زندگی مرگست بیتو
۱۵۷
کسی کز خویش برهاند تمامم
۱۵۸
منش گر خواجهام، کمتر غلامم
۱۵۹
اگر من آتشی از دل برارم
۱۶۰
بیکدم پای کوه از گل برارم
۱۶۱
وگر از پردهٔ دل برکشم آه
۱۶۲
شبیخونی کنم بر پردهٔ ماه
۱۶۳
وگر در ناله آیم ازدل تنگ
۱۶۴
بزاری خون چکانم ازدل سنگ
۱۶۵
وگر از نوحهٔ دل دم برارم
۱۶۶
دمار از جملهٔ عالم برارم
۱۶۷
وگر پر دود گردانم زمانه
۱۶۸
ز آتش دود بینی جاودانه
۱۶۹
رسد زین سوز تا هفتم طبق دود
۱۷۰
فلک بر دوزخ اندازد طبق زود
۱۷۱
ز چشم من بیک طوفان آبی
۱۷۲
همه عالم فرو گیرد خرابی
۱۷۳
توانم ریخت از مژگان چنان دُر
۱۷۴
که گردد از زمین تا آسمان پُر
۱۷۵
توانم سوخت عالم را چنان من
۱۷۶
که دیگر کس نبینم در جهان من
۱۷۷
ولی ترسم که یارم در میانه
۱۷۸
بسوزد، گر بسوزانم زمانه
۱۷۹
منم جانا دلی بر انتظارت
۱۸۰
نهاده چشم از بهر نثارت
۱۸۱
گل سرخ انتظار تو کشیده
۱۸۲
بلای موت احمر در رسیده
۱۸۳
چو چشم آمد سپید از انتظارم
۱۸۴
سیه شد همچو چشمت روزگارم
۱۸۵
ز بس کز انتظار رویت ای ماه
۱۸۶
نهادم گوش بر در،‌چشم بر راه
۱۸۷
هر آوازی که بود، از تو شنیدم
۱۸۸
سراپای جهان، روی تودیدم
۱۸۹
چو در جان خودت پیوسته بینم
۱۹۰
چرا پس ز انتظار تو چنینم
۱۹۱
همه روزم بغم در تا شب آید
۱۹۲
چو شمعم خود بشب جان بر لب آید
۱۹۳
همه شب سوخته تا روز گردد
۱۹۴
چو روز آید شبم با روز گردد
۱۹۵
از این سان منتظر بنشسته تا کی
۱۹۶
بروز و شب دلی در بسته تا کی
۱۹۷
بتو گر بود از این پیش انتظارم
۱۹۸
کنون هست انتظار مرگ کارم
۱۹۹
مرا گنجی روان از چشم ازانست
۲۰۰
که در چشم من آن گنج روانست
۲۰۱
ازان در خاک میگردم چنین خوار
۲۰۲
که چشم من چو دریاییست خونبار
۲۰۳
بدریا در تیمّم چون توان کرد
۲۰۴
ولی هم کی وضو از خون توان کرد
۲۰۵
ز عشقت چون دلم در سینه خون شد
۲۰۶
چنان رفت او که از چشمم برون شد
۲۰۷
ازان صد شاخ خون از سردرامد
۲۰۸
که آن شاخ از زمین دل برامد
۲۰۹
از آن پیوسته شد شاخم ز دیده
۲۱۰
که پیوسته بود شاخ بریده
۲۱۱
چو پیوسته مرا از دل براید
۲۱۲
نیم نومید کاخر در براید
۲۱۳
مرا گر دیر آید نوبهارم
۲۱۴
بزیر شاخ کی دارد کنارم
۲۱۵
همه خون دلم بالا گرفتست
۲۱۶
کنار من ز دُر دریا گرفتست
۲۱۷
بنظّاره بر من آی باری
۲۱۸
که تا دریا ببینی از کناری
۲۱۹
اگر خوابیم بود آن زود بگذشت
۲۲۰
که خواب من چو خوابی بود بگذشت
۲۲۱
دو چشم من چو دایم دُر فشانست
۲۲۲
بخون درخفت، بیداریش از انست
۲۲۳
کنون چشمم چو اختر هست بیدار
۲۲۴
اگر باور نداری بنگر ای یار
۲۲۵
چو چشم من ز خون در هم نیاید
۲۲۶
ز بی‌خوابیم هرگز کم نیاید
۲۲۷
ز بیخوابی نمیمیرم چه سازم
۲۲۸
که داند قدر شبهای درازم
۲۲۹
غم هجر از دل مهجور پرسند
۲۳۰
درازی شب از رنجور پرسند
۲۳۱
چو شمعم جملهٔ شب سوز در پیش
۲۳۲
بسر باریم مرگ و روز در پیش
۲۳۳
نگر تا چون درآید خواب بر من
۲۳۴
ز چشم بسته چندین آب بر من
۲۳۵
بوقت خواب هر شب بیتو اکنون
۲۳۶
دلم در گردد آخر لیک در خون
۲۳۷
چو از خون بستر من نرم گردد
۲۳۸
دو چشمم زاتش دل گرم گردد
۲۳۹
مرا بی شک چو باشد بستری نرم
۲۴۰
دلم در گردد و چشمم شود گرم
۲۴۱
بیا جانا که جانان منی تو
۲۴۲
اگردل بردهیی جان منی تو
۲۴۳
ز جان خویش دوری چون کنم من
۲۴۴
ندارم دل صبوری چون کنم من
۲۴۵
مرا در آتش سوزان صبوری
۲۴۶
بسی خوشتر که یک دم از تو دوری
۲۴۷
چه کارست این، که بستر آتشینست
۲۴۸
زمانی بیتو بودن، کار اینست
۲۴۹
نیم کافر نجویم از تو دوری
۲۵۰
که کفرست از تو یک ساعت صبوری
۲۵۱
چو عشقت در دلم خون درتگ آورد
۲۵۲
از آن خون چشم من چندین رگ آورد
۲۵۳
ز خون رگ گیرد و این خون ز رگ خاست
۲۵۴
ز دل صبرم ز چشمم خون بتگ خاست
۲۵۵
دلم چون آتش آمد دیده چون ابر
۲۵۶
میان ابروآتش چون کنم صبر
۲۵۷
عجب دارم من بی صبر مانده
۲۵۸
تویی ماه و منم در ابر مانده
۲۵۹
شگفت آید مرا این مشکل من
۲۶۰
دل تو سنگ و آتش در دل من
۲۶۱
الا ای دیده پرخون باش و پرنم
۲۶۲
که خود خوردی و آوردی مراهم
۲۶۳
بنادانی نظر بر مه فگندی
۲۶۴
دلم چون سایهیی بر ره فگندی
۲۶۵
کنون خواهی که وصل ماه یابی
۲۶۶
تو موری سوی مه چون راه یابی
۲۶۷
چو روی او بچشم تو درآمد
۲۶۸
چو ببرید از تو خون از تو برآمد
۲۶۹
چو خود کردی سرشک از چشم میبار
۲۷۰
کنون آن خون دل را چشم میدار
۲۷۱
چو خود کردی خطامیدانی ای چشم
۲۷۲
مرا در خون چه میگردانی ای چشم
۲۷۳
چنان دانی مرا در خون نهادن
۲۷۴
که نتوانم قدم بیرون نهادن
۲۷۵
مرا از خون دل بیخواب کردی
۲۷۶
مرا صد گونه گل در آب کردی
۲۷۷
تنم سستی و بیماری ز تو یافت
۲۷۸
دلم چندین نگونساری ز تو یافت
۲۷۹
تو کردی با دل من هرچه کردی
۲۸۰
کنون خون ریز تا در خون بگردی
۲۸۱
دلا تا کی کنی بر خشک شیناب
۲۸۲
که سرگردان شدم از تو چو سیماب
۲۸۳
چو رفتی از برم او را گزیدی
۲۸۴
روان خون شد ز تو کز من بریدی
۲۸۵
ترا گر آتش هرمز نبودی
۲۸۶
مرا چندین بلا هرگز نبودی
۲۸۷
بعشق او قدم برداشتی تو
۲۸۸
چنین آسان رهی پنداشتی تو
۲۸۹
برآوردی بهر دم دستخیزی
۲۹۰
ز نامردی نشستی در گریزی
۲۹۱
کنون چون زهر هجر او چشیدی
۲۹۲
مخنّث وار دامن درکشیدی
۲۹۳
کنون گر یک نفس در خورد اویی
۲۹۴
بمردی صبر کن گر مرد اویی
۲۹۵
گرت باید که یادآری در آغوش
۲۹۶
قدحها زهرناکامی بکن نوش
۲۹۷
نمیدانم که این دریای مضطر
۲۹۸
بچه دل زهره خواهی برد تا سر
۲۹۹
چو از چشمت میان خون دری تو
۳۰۰
بسی دریای خون با سربری تو
۳۰۱
شدم چون باد خاک حور زادی
۳۰۲
که کس گردش نمیگردد چو بادی
۳۰۳
مرا جانا بجان آمد دل از تو
۳۰۴
ولیکن حل نشد یک مشکل از تو
۳۰۵
سبک چون آسیا، گردان از انست
۳۰۶
که هرچ او میکند بارش گرانست
۳۰۷
بسی غصه بحلق من فرو شد
۳۰۸
که تا کی کار من خواهد نکو شد
۳۰۹
مرا جان سوزی و دل باز ندهی
۳۱۰
وگر کشته شوم آواز ندهی
۳۱۱
دلم را در میان خون نهادی
۳۱۲
چو خون روی از برم بیرون نهادی
۳۱۳
ز بس خون کز توام در دل بماندست
۳۱۴
دو پایم تا بسر در گل بماندست
۳۱۵
منم دور از تو در صد رنج و خواری
۳۱۶
بمانده در غریبستان بزاری
۳۱۷
نیایی در غریبستان زمانی
۳۱۸
نپرسی از غریب خود نشانی
۳۱۹
ازان چندین مرا در بند داری
۳۲۰
که با من در وفا سوگند داری
۳۲۱
مرا تا عشق تو در دل مقیمست
۳۲۲
کنار من پر از دُرّ یتیمست
۳۲۳
مرا چندین گهر میخیزد از تو
۳۲۴
که چشمم بر زمین میریزد از تو
۳۲۵
میان صد هزاران دردمندی
۳۲۶
گرفت این کار من از من بلندی
۳۲۷
بلندی یافت تا چشمم،‌ برامد
۳۲۸
از آن اندر بلندی با سرامد
۳۲۹
ز خون بگرفت همچون دیدگانم
۳۳۰
ز تو، هم پر دلم هم پهلوانم
۳۳۱
ز وصلت در دلم بویی نهانست
۳۳۲
که بیتو زندگی من ازانست
۳۳۳
ز تو آن بو اگر با من نبودی
۳۳۴
بجان تو که جان در تن نبودی
۳۳۵
چوبی تو زندگانی دارم از تو
۳۳۶
چرا خون جگر میبارم از تو
۳۳۷
معاذاللّه نگویم از تو دلکش
۳۳۸
ولی آبی زنم بی تو بر آتش
۳۳۹
چنانم زارزومندی چنانم
۳۴۰
که سر از پای و پای از سر ندانم
۳۴۱
در افتاد از فراقت سوز در من
۳۴۲
فرو شد زارزویت روز بر من
۳۴۳
مرا چون دیدهٔ روشن تویی بس
۳۴۴
ز عالم آرزوی من تویی بس
۳۴۵
چو جان گر با منستی چشم روشن
۳۴۶
جهان بر من نبودی چشم سوزن
۳۴۷
ز خشم جان خود را خود بکینم
۳۴۸
که تو در جانی و من جان نبینم
۳۴۹
ز دل جستم نشانت هر زمان من
۳۵۰
کنون ازدل همی جویم نشان من
۳۵۱
کمر بر بسته میگردم چو موری
۳۵۲
که تا پیش تو بازآیم بزوری
۳۵۳
چو موری گر مرا روزی بدستی
۳۵۴
طلب کردن ترا آسان ترستی
۳۵۵
مرا پرده چو مور و گیر جانم
۳۵۶
که تا من با تو پرم گر توانم
۳۵۷
خطا گفتم بتو نتوان رسیدن
۳۵۸
که موری با تو نتواند پریدن
۳۵۹
مرا مویی بتو امید از آنست
۳۶۰
که من با تو رسم آن در میانست
۳۶۱
مرا بر آسمان عشق امید
۳۶۲
نکو وجهیست روشن همچو خورشید
۳۶۳
گر این یک ذره امیدم نماند
۳۶۴
شبم خوش باد خورشیدم نماند
۳۶۵
چه سازم دم ببندم از همه چیز
۳۶۶
اگر صبح امیدم دم دهد نیز
۳۶۷
ولیکن صبح جز صادق نباشد
۳۶۸
دمم ندهد بدو لایق نباشد
۳۶۹
همه امید روی تست کارم
۳۷۰
بجز امید تو رویی ندارم
۳۷۱
بدرد هجر درجاوید بودن
۳۷۲
بسی آسان تر از نومید بودن
۳۷۳
ندارم گر کنندم پاره پاره
۳۷۴
من بیچاره جز امید چاره
۳۷۵
اگر امید در جانم نبودی
۳۷۶
بجان تو که ایمانم نبودی
۳۷۷
بامیدم چنین من نیم زنده
۳۷۸
که هرگز کس نماند از بیم زنده
۳۷۹
دلاگر ذرهیی امید داری
۳۸۰
کجا تو طاقت خورشید داری
۳۸۱
بنومیدی فرو شو چند گویی
۳۸۲
چه گم کردی و آخر چند جویی
۳۸۳
تو هستی همچو موری لنگ در چاه
۳۸۴
کجا یابی بطاوس فلک راه
۳۸۵
زیارم مینبینم هیچ یاری
۳۸۶
چو نیکو بنگرم در هیچ کاری
۳۸۷
نبینی گرد او گر باد گردی
۳۸۸
بسایی گر همه فولاد گردی
۳۸۹
ترا با او نمیبینم روایی
۳۹۰
روان کن اشک خونین از جدایی
۳۹۱
چو تو محروم نیی با خویشتن ساز
۳۹۲
چو تو مفلس شدی با خویشتن باز
۳۹۳
دلم جانا ز نومیدی فرو مرد
۳۹۴
جهانی غصه هر روزی فرو برد
۳۹۵
چو وصلت نیست ممکن هیچکس را
۳۹۶
بوصلت چون دهم دل یک نفس را
۳۹۷
مرا شربت غم هجران تو بس
۳۹۸
مفرح درد بی درمان تو بس
۳۹۹
منم دل در وفایت چشم بر در
۴۰۰
وفایت در دلم چون چشم بر سر
۴۰۱
سرم گر چون قلم برّی ز تن تو
۴۰۲
نیابی جز وفاداری ز من تو
۴۰۳
چو آبی سرنهم در خنجر تو
۴۰۴
بآتش گر شوم دور از بر تو
۴۰۵
وگر در خونم آری همچو خنجر
۴۰۶
ز خنجر سر برون آرم چو گوهر
۴۰۷
از آن در خنجرت گردم نهان من
۴۰۸
که بیتو با تو خواهم در میان من
۴۰۹
اگر من در وفای تو بمیرم
۴۱۰
کم عهد و وفای تو نگیرم
۴۱۱
وفای تو چو جان خویش دارم
۴۱۲
که من بر دل وفایت بیش دارم
۴۱۳
که گر روزی بخاک من شتابی
۴۱۴
بجز بوی وفا چیزی نیابی
۴۱۵
وگر عمری برآید از هلاکم
۴۱۶
همه بوی وفا آید زخاکم
۴۱۷
دلم خون کردی و برجان سپردی
۴۱۸
چه دعوی کرد دل با سر نبردی
۴۱۹
برفتی و کمم انگاشتی تو
۴۲۰
دل از دعوی من برداشتی تو
۴۲۱
کنون از دعوی من باز نرهی
۴۲۲
که تا روزی دل من باز ندهی
۴۲۳
اگر صد سال از این دعوی برآید
۴۲۴
مگر بر جان من دنیا سرآید
۴۲۵
بدعوی کردنت میثاق دارم
۴۲۶
هنوز از خون دل بر طاق دارم
۴۲۷
چه گویم با تو چون می درنگیرد
۴۲۸
فغان زین دل که دل میبرنگیرد
۴۲۹
مرا گویند بدان بت نامهیی ساز
۴۳۰
ز اشک خون برو هنگامهیی ساز
۴۳۱
ز چندین نامهٔ من نامهیی نیست
۴۳۲
که از اشکم برو هنگامهیی نیست
۴۳۳
اگر بر خاک و گر بر جامه بودم
۴۳۴
میان این چنین هنگامه بودم
۴۳۵
چو با تو در نمیگیرد چه سازم
۴۳۶
شوم بازلف و چشمت عشقبازم
۴۳۷
الا ای زلف چون چوگان کجایی
۴۳۸
شدم چون گوی سرگردان کجایی
۴۳۹
بمن گر سر فرود آید چوچوگانت
۴۴۰
کنم سر همچو گوی از بهر میدانت
۴۴۱
گر از مشک سیه چوگان کنی تو
۴۴۲
سرم چون گوی سرگردان کنی تو
۴۴۳
تو مشکی و من آهو چشم ای دوست
۴۴۴
نه هر دو بودهایم آخر ز یک پوست
۴۴۵
نیی تو مشک، عنبر مینمایی
۴۴۶
ولی در بحر چشمم مینیایی
۴۴۷
اگر آیی بدین دریا زمانی
۴۴۸
چو دریا از تو شور آرم جهانی
۴۴۹
نیی عنبر،‌ولی زنجیر جانی
۴۵۰
که از هر حلقهیی صد جان ستانی
۴۵۱
تو زنجیری و من دیوانهٔ زار
۴۵۲
مرا بی بند و بی زنجیر مگذار
۴۵۳
نیی زنجیر شستی عنبرینی
۴۵۴
که برجانم ز صد دردر کمینی
۴۵۵
منم چون ماهی جان تشنه غرقاب
۴۵۶
دران شستم فکن تا برهم از تاب
۴۵۷
الا ای نرگس مخمور مانده
۴۵۸
ز آب دیدهٔ من دور مانده
۴۵۹
اگردر آب چشم من نشینی
۴۶۰
ز آب چشم، چشم من نبینی
۴۶۱
بیا تا زاب چشمم آب یابی
۴۶۲
بشبنم لؤلؤیی خوشاب یابی
۴۶۳
نیی نرگس که بادام تری تو
۴۶۴
که جز از پرده بیرون ننگری تو
۴۶۵
چو رخ در پرده از من درکشیدی
۴۶۶
چرا پس پردهٔ من بر دریدی
۴۶۷
نیی بادام جادوی بلایی
۴۶۸
که وقت جادویی مردم نمایی
۴۶۹
ترا من دیدهام در جادویی دست
۴۷۰
تویی جادوی مردم دار پیوست
۴۷۱
چو مردم داری ای جادوی مکّار
۴۷۲
من آخر مردمم گوشی بمن دار
۴۷۳
زهی رهزن که زیر طاق ابرو
۴۷۴
تویی پیوسته تیرانداز جادو
۴۷۵
چو تو در طاق داری جای آخر
۴۷۶
چو من طاقم بر من آی آخر
۴۷۷
الا ای خط که مه را دامنی تو
۴۷۸
تویی آن خط که برخون منی تو
۴۷۹
چو برخون منی چندی گریزی
۴۸۰
بیا گر خون جانم می بریزی
۴۸۱
مرا در خط نشان تا خود چه آید
۴۸۲
خط اندازی مکن تا خود چه زاید
۴۸۳
مرا درخط کشید ایام بی تو
۴۸۴
کنون در خط شوم ناکام بی تو
۴۸۵
نیی خط سبزهٔ بی آب مانده
۴۸۶
من از سودای تو بیخواب مانده
۴۸۷
بآب چشم من یک روز بشتاب
۴۸۸
که بس نیکو نماید سبزه در آب
۴۸۹
شدم خاکی اگر تو سبزه داری
۴۹۰
چرا از خاک سر می بر نیاری
۴۹۱
برآی از خاک تا از خون برآیم
۴۹۲
ولکین بی تو هرگز چون برآیم
۴۹۳
نیی سبزه که تو طوطی مثالی
۴۹۴
بسر سبزی گشاده پرّ و بالی
۴۹۵
چو هستی طوطی دلجوی آخر
۴۹۶
بیا و یک سخن بر گوی آخر
۴۹۷
الا ای پستهٔ خونخواره آخر
۴۹۸
دلم کردی چو پسته پاره آخر
۴۹۹
اگرچه تنگ توپر شکّر آید
۵۰۰
ولی گر شور باشی خوشتر آید
۵۰۱
بیا ای پسته پیش من زمانی
۵۰۲
که تا شور آورم پیشت جهانی
۵۰۳
نیی پسته ولی هستی شکر تو
۵۰۴
چرا زین تنگدل کردی گذر تو
۵۰۵
الا ای شکر افتاده در تنگ
۵۰۶
جگر خوردی مرازانی جگررنگ
۵۰۷
تو شکّر من نی خشکم نظر کن
۵۰۸
بیا و دست با من در کمر کن
۵۰۹
گر این نی را ببینی زیر خون تو
۵۱۰
ازاین نی چون شکر جوشی فزون تو
۵۱۱
بشیرینی ز شمع خود بریدی
۵۱۲
وزان برّیدگی خونم چکیدی
۵۱۳
نیی تو انگبین، لعل مذابی
۵۱۴
که در یک حال هم آتش هم آبی
۵۱۵
کسی کو آب و آتش با هم آمیخت
۵۱۶
چراپس با من مسکین کم آمیخت
۵۱۷
بیا گر تنگ میجویی دلی هست
۵۱۸
دگر با من بگو گر مشکلی هست
۵۱۹
چو میدانی کزین دل تنگ داری
۵۲۰
چرا پس از دل من ننگ داری
۵۲۱
نیی تنگ شکر آب حیاتی
۵۲۲
ز خطّ سبز سرسبز نباتی
۵۲۳
مرا هر ساعتی صد مرگ، هجران
۵۲۴
درآب زندگانی کرده پنهان
۵۲۵
اگر یک قطره آب زندگانی
۵۲۶
بحلق جان این بیدل چکانی
۵۲۷
مرا جانی که آن جان نیست مزدم
۵۲۸
وگرنه دور از روی تو مردم
۵۲۹
دلم پر آتش و چشمم پر آبست
۵۳۰
اگر با من درآمیزی صوابست
۵۳۱
الا ای لؤلؤ پیوسته در درج
۵۳۲
بشکل سی ستاره در یکی برج
۵۳۳
تو مروارید و مرجان سپیدی
۵۳۴
ز تو چشمم سپید از ناامیدی
۵۳۵
چو مرجانی تو از دریا برایی
۵۳۶
چه گر از راه چشم ما برایی
۵۳۷
چو دیدار ترا در چشم آرم
۵۳۸
چو مردم آشنا در چشم دارم
۵۳۹
نیی مرجان که هستی تو ستاره
۵۴۰
بتو دریا توان کردن گذاره
۵۴۱
چو در دریا ستاره مینبینم
۵۴۲
درین دریای چنین گمراه ازینم
۵۴۳
ستاره نیستی درّ یتیمی
۵۴۴
خوشاب و مستوی و مستقیمی
۵۴۵
کیم من در غریبستان اسیری
۵۴۶
چو تو درّ یتیم و بی نظیری
۵۴۷
بیا تا هر دو با هم راز گوییم
۵۴۸
غم دیرینهٔ خود باز گوییم
۵۴۹
الا ای گوی سیمین مدوّر
۵۵۰
ز چوگان خطت گشته معنبر
۵۵۱
چو بر ماهی تو در تو چاه چونست
۵۵۲
عجب تر آنکه چاهی سرنگونست
۵۵۳
چو تو همچون منی در سرنگونی
۵۵۴
منم در چاه، تو بر ماه چونی
۵۵۵
اگرچون گوی آری سوی من رای
۵۵۶
چو چوگانت دهم صد بوسه بر پای
۵۵۷
چو گویی تو که من بیتو بزاری
۵۵۸
بماندم در خم چوگان خواری
۵۵۹
تو هستی گوی میدان نکویی
۵۶۰
جهان پر گفت و گوی تست گویی
۵۶۱
نیی تو گوی، هستی سیب سیمین
۵۶۲
ندیدم چون تو الحق سیب شیرین
۵۶۳
اگر نه تن نه دل نه زور دارم
۵۶۴
بسی زان سیب شیرین شور دارم
۵۶۵
ترا بر سیب سیمینست خالی
۵۶۶
مرا از خال تو شوریده حالی
۵۶۷
مگر آمد بدان سیب تو آسیب
۵۶۸
برون افتاد ناگه دانه سیب
۵۶۹
سلام من بدان ماه دلارای
۵۷۰
که بر من شد چنین مهتاب پیمای
۵۷۱
سلام من بر آن زلف مشوّش
۵۷۲
که دارد پای همچون گل در آتش
۵۷۳
سلام من بدان جزع جگرسوز
۵۷۴
که دارد در کمان تیر جگر دوز
۵۷۵
سلام من بران یاقوت خندان
۵۷۶
که اوست الحق حریفی آب دندان
۵۷۷
سلم من بدان یک پستهٔ تنگ
۵۷۸
که خط بر لعل دارد فستقی رنگ
۵۷۹
سلام من بدان سی درّ خوشاب
۵۸۰
که گه گه پسته میریزد بعنّاب
۵۸۱
سلام من بدان سیب دل افروز
۵۸۲
کزورخ چون تهی دارم درین سوز
۵۸۳
سلام من بدان خطّ گهرپوش
۵۸۴
که از جانش توان شد حلقه در گوش
۵۸۵
سلام من بران خورشید شاهی
۵۸۶
که بر ماه افگند زلف سیاهی
۵۸۷
سلام من بدان کس تا قیامت
۵۸۸
کزو هرگز ندیدستم سلامت
۵۸۹
ازان دردی که پرخون کرد جانم
۵۹۰
یکی از صد نیاید بر زبانم
۵۹۱
بهر دردی که از تو یادم آید
۵۹۲
چو چنگ از هر رگی فریادم آید
۵۹۳
چو بی رویت قلم برداشتم من
۵۹۴
همه نامه بخون بنگاشتم من
۵۹۵
اگر تو نامه خون آلود بینی
۵۹۶
یقین دانم کز آتش دود بینی
۵۹۷
هر آن خونی که چشم از پرده راند
۵۹۸
ز آه سرد من افسرده ماند
۵۹۹
بس از تفت دلم بگداختی باز
۶۰۰
قلم کار نبشتن ساختی باز
۶۰۱
چگویم بیش ازین ای همدم من
۶۰۲
که نتوان گفت در نامه غم من
۶۰۳
چه گر چندانکه پیوندم بهم در
۶۰۴
همی دور از تو ماندم من بغم در
۶۰۵
بجای هر غمم صد شادیت باد
۶۰۶
ز اندوه جهان آزادیت باد
۶۰۷
برین مسکین خدایت مهربان کن
۶۰۸
برای حق تو این آمین ز جان کن

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.