رسیدن نامۀ گل بخسرو و زاری كردن او و رفتن در پی گل به اسپاهان
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
الا ای منطق طیر معانی
۲
زبان جملهٔ مرغان تو دانی
۳
چو چندین میزنی بانگ و لاغیر
۴
بنطق آور سخن از منطق الطیر
۵
بگو تا بلبل مست طبیعت
۶
کند بار دگر ساز صنیعت
۷
چو زنجیر سخن درهم فتادست
۸
ز یک یک حلقه در درهم گشادست
۹
سخن را چون نهایت نیست هرگز
۱۰
دمادم میرسد جان را مُجاهز
۱۱
طبیعت لاجرم در هر زمانی
۱۲
بنو نو میسراید داستانی
۱۳
چوبس خوشگوی باشد بلبل مست
۱۴
ناستد بر سر یک شاخ پیوست
۱۵
ز عشق روی گل چون بیقراران
۱۶
بسی گردد بگرد شاخساران
۱۷
چو باشد سود مرد از مایه برتر
۱۸
بهر دم میشود یک پایه بر تر
۱۹
معانی همچو بلبل بیقرارست
۲۰
سخن چون بوستانی پرنگارست
۲۱
کنون خواهم که از بهر معانی
۲۲
چو باران بر جهان گوهر فشانی
۲۳
چنین گفت آن سخن ساز سخنگوی
۲۴
که بردار از صنیعت در سخن گوی
۲۵
که چون خسرو بخواند این نامه تنها
۲۶
دلش خون شد ز درد این سخنها
۲۷
چه گویم آنچه او با خویشتن کرد
۲۸
که عالم گور و پیراهن کفن کرد
۲۹
ز دل پر شد ز خون تا سر کنارش
۳۰
برفت از سر خردوز دل قرارش
۳۱
چنان بیصبر و بی آرام گشت او
۳۲
که گفتی آتشین اندام گشت او
۳۳
زبان بگشاد کاخر این چه حالست
۳۴
کسی سرگشته تر از من محالست
۳۵
بعالم در چو روزی گشت رازم
۳۶
ز حد بگذشت سوز من چه سازم
۳۷
فلک بر جان من تیر قضا زد
۳۸
مرا بر سینه بیرنگ بلا زد
۳۹
ز بی خوابی سرشکم میشمارم
۴۰
بران بیرنگ صورت مینگارم
۴۱
ازان سازم ز خون دیده صورت
۴۲
که دل را همدمی باید ضرورت
۴۳
کجایی، آخر ای گل سوز من بین
۴۴
شبم خوش میکند جان روز من بین
۴۵
اگر صد سال در هجران بمانم
۴۶
ببوی وصلت ای جانان بمانم
۴۷
مرا تا جان بود در تن بمانده
۴۸
مبادا هجر تو بی من بمانده
۴۹
مرا در هجر امّید وصالست
۵۰
ولی در وصل امّیدم محالست
۵۱
چگویم آنچه او بی همنفس کرد
۵۲
نه با کس گفت و نه فرمان کس کرد
۵۳
ز پیش خود سپه واپس فرستاد
۵۴
بکار گلرخ بیکس در استاد
۵۵
نماندش صبر چندانی بغم در
۵۶
که کس چشمی تواند زد بهم در
۵۷
بدانسان شاه گل را گشت خواهان
۵۸
که باسی تن روان شد تا سپاهان
۵۹
چو یک هفته برفتند آن سواران
۶۰
غلط کردند راه از برف و باران
۶۱
ندانستند و گم کردند ره را
۶۲
پریشانی پدید آمد سپه را
۶۳
چوره رفتند در بیراهه ماهی
۶۴
پدید آمد یکی نخجیرگاهی
۶۵
هویدا شد یکی نخجیر فرّخ
۶۶
کزو بفروخت خسروزاده رارخ
۶۷
چو خسرو دید اسب از پی روان کرد
۶۸
زمین را پر هلال آسمان کرد
۶۹
اگرچه اسب او میرفت چون تیر
۷۰
ز تک یک دم نمیاستاد نخجیر
۷۱
چو بسیاری براند القصّه ناگاه
۷۲
شبانگاهی، شکاری گم شد از شاه
۷۳
جهان گشت از سپاه زنگ تیره
۷۴
شه روم از جهان درمانده خیره
۷۵
بسی پیش و پس آن راه دریافت
۷۶
نه از راه و نه ازهمره خبر یافت
۷۷
فروماند و فرود آمد بجایی
۷۸
فرو مانده نه آبی نه گیایی
۷۹
ز بی آبی زبانش در دهان خشک
۸۰
شده در زیر گرد ره نهان مشک
۸۱
ز پشت رخش چون رستم فرو جست
۸۲
لگام رخش را محکم فرو بست
۸۳
بخواب آورد سر، بالین ز زین کرد
۸۴
چو روز واپسین، بستر زمین کرد
۸۵
شبی تیره زمان کشته ستاره
۸۶
بمانده صبحدم در سنگ خاره
۸۷
برو چندان در آنشب خواب ره یافت
۸۸
که خورشیدش دران روی چو مه تافت
۸۹
چو شه بیدار شد از خواب نوشین
۹۰
دلش پر شور شد از خواب دوشین
۹۱
بسی از هر سویی صحرانگه کرد
۹۲
در آن صحرا نمیدید از سپه گرد
۹۳
دل غم دیدهٔ او ترک جان گفت
۹۴
کجا آسان بترک جان توان گفت
۹۵
بخرسندی گرفت او راه در پیش
۹۶
وزان اندیشه میپیچد بر خویش
۹۷
بیابان قطع شد تا کارش افتاد
۹۸
وز انجا راه بر کهسارش افتاد
۹۹
نه مرکب را گیاهی و نه آبی
۱۰۰
نه خسرو را طعامی نه شرابی
۱۰۱
بصد سستی فرو آمد ز شبدیز
۱۰۲
خروشان گشته چون مرغان شب خیز
۱۰۳
ز کار خویشتن حیران بمانده
۱۰۴
ز یک یک مژّه صد طوفان برانده
۱۰۵
ز درد عشق و بی آبی و سستی
۱۰۶
برفت از وی نشان تندرستی
۱۰۷
گهی ازتشنگی از پای بنشست
۱۰۸
گهی شبدیز را میبرد بر دست
۱۰۹
چو پیدا شد ز شعر شب مه نو
۱۱۰
بیار امید در کنجی شه نو
۱۱۱
عروسان فلک در پردهٔ ناز
۱۱۲
شدندانگشت زن و انگشتری باز
۱۱۳
نخفت آن شب همه شب شاه تا روز
۱۱۴
گهی با تاب بود و گاه با سوز
۱۱۵
چو این طاوس زرّین جلوه گر شد
۱۱۶
ز پرّ و بال او عالم چو زر شد
۱۱۷
برافشاند از رخ سیمین زر ساو
۱۱۸
جهان چون پشت ماهی کرد از کاو
۱۱۹
روانه گشت وقت صبح خسرو
۱۲۰
فرس افتان و خیزانش ز پس رو
۱۲۱
بسی خوی زو گشاد و ناتوان شد
۱۲۲
دل شه بستهٔ آن بیزبان شد
۱۲۳
ز رفتن موزهٔ شه گشت پاره
۱۲۴
بموزه کی توان برّید خاره
۱۲۵
گهی رفت و گهی استاد برجای
۱۲۶
که بودش آبله بسیار بر پای
۱۲۷
ز گرما روی خسرو پر عرق شد
۱۲۸
چه میگویم که ماهش پر شفق شد
۱۲۹
عرق بر روی چون مهپارهٔ شاه
۱۳۰
چو پروین بود بر رخسارهٔ ماه
۱۳۱
ز بی آبی چنان خسرو فروماند
۱۳۲
که صد دریای آب از رخ فروراند
۱۳۳
زبان بگشاد کای بینای بینش
۱۳۴
سر مویی ز فیضت آفرینش
۱۳۵
فرو ماندم ز بی آبی درین راه
۱۳۶
که من صد ساله غم دیدم درین ماه
۱۳۷
مرا یکبارگی گرما فرو بست
۱۳۸
ز سردی جهان شستم ز جان دست
۱۳۹
خدایا گر نگیری دستم امروز
۱۴۰
که، فردا بیندم گر هستم امروز
۱۴۱
چه باشد گر درین گرمی و سختی
۱۴۲
برافروزی چراغ نیک بختی
۱۴۳
مرا این بند مشکل برگشایی
۱۴۴
درین بی راهیم راهی نمایی
۱۴۵
فلک دور شبانروزی ز تو یافت
۱۴۶
خلایق روز و شب روزی ز تو یافت
۱۴۷
مرا روزی رسان کز ناتوانی
۱۴۸
چنانم من که میدانم تو دانی
۱۴۹
چو آن شه باز عاجز شد ز اندوه
۱۵۰
بدید از دور جوقی کبک بر کوه
۱۵۱
بصد لغزیدن از کوه کمردار
۱۵۲
روان گشته سوی دشت شمردار
۱۵۳
چو جوق کبک دید ازدور خسرو
۱۵۴
اگرچه بود خسته گشت رهرو
۱۵۵
بدانست او که زیر پرده کاریست
۱۵۶
بپیش جوق کبکان چشمه ساریست
۱۵۷
روان شه کوثری میدید پر آب
۱۵۸
ز رشک او دل خورشید در تاب
۱۵۹
چنان چشمه اگر خورشید بودی
۱۶۰
کجا زردی او جاوید بودی
۱۶۱
چنان صافی که خورشید منوّر
۱۶۲
نمودی با صفای او مکدّر
۱۶۳
بگردش سبزهٔ خود روی رسته
۱۶۴
ز سر سبزی بکوثر روی شسته
۱۶۵
کنار آب و آب خوشگوارش
۱۶۶
بهشتی بود و کوثر در کنارش
۱۶۷
ازان کوثر بدست خویش رضوان
۱۶۸
فگنده آتشی در آب حیوان
۱۶۹
چو شاه آن چشمهٔ آب روان دید
۱۷۰
چو آب خضر شیرینتر ز جان دید
۱۷۱
چو مستسقی منی صد آب خورد او
۱۷۲
ازان پس رخش را سیراب کرد او
۱۷۳
زمانی بر سر آن آب بنشست
۱۷۴
ز جان آتشینش تاب بنشست
۱۷۵
خط مشگین و روی همچو ماه او
۱۷۶
فرو شست از غبار و گرد راه او
۱۷۷
از آن معنی غباری بود شه را
۱۷۸
که از خطّش غباری بود مه را
۱۷۹
چو شد سیراب آمد کبک یادش
۱۸۰
ولی تاکبک گفتی برد بادش
۱۸۱
نگاهی کرد از هر سوی بسیار
۱۸۲
ندید از کبک در کهسار دیار
۱۸۳
ز بی قوتی و از بی قوّتی شاه
۱۸۴
بخواب آورد سر راه بر سر راه
۱۸۵
نماز شام از خفتن درآمد
۱۸۶
ز بیداری بآشفتن درآمد
۱۸۷
در آن تاریک شب درکوهساران
۱۸۸
قضا را گشت پیدا باد وباران
۱۸۹
فلک چون پردهٔ باران فرو هشت
۱۹۰
کنار خسرو رومی بیاغشت
۱۹۱
نه جایی بود شه را نه پناهی
۱۹۲
نه رویی دید خود را و نه راهی
۱۹۳
فلک از میغ گوهر بارگشته
۱۹۴
هوا زنگی مردم خوار گشته
۱۹۵
شبی بود از سیاهی همچو چاهی
۱۹۶
که در وی دوده اندازد سیاهی
۱۹۷
شبی بگذشت بر شاه از درازی
۱۹۸
که روز رستخیزش بود بازی
۱۹۹
چو باران جامهٔ ماتم فرو شست
۲۰۰
سپیده سرمه از عالم فرو شست
۲۰۱
چو روشن گشت روز آن شاه شب خیز
۲۰۲
ندید از تیره بختی گرد شبدیز
۲۰۳
چو ضایع گشت اسب شاهزاده
۲۰۴
قدم میزد رخی پر خون پیاده
۲۰۵
دلش در درد اندوه اوفتاده
۲۰۶
میان ششدر کوه افتاده
۲۰۷
شه تشنه بمرگ از ناتوانی
۲۰۸
دلی سیر آمده از زندگانی
۲۰۹
دگر قوّت نماندش هیچ برجای
۲۱۰
درآمد سرو سیم اندامش از پای
۲۱۱
کمان بفگند و بالین تیرکش کرد
۲۱۲
دل ناخوش بمرگ خویش خوش کرد
۲۱۳
یکی زنگی مردم خوار بودی
۲۱۴
که دایم ترکتازش کار بودی
۲۱۵
قضا را آن سگ بدرگ نهفته
۲۱۶
رسید آنجا که خسرو بود خفته
۲۱۷
یکی بالا چو بالای چناری
۲۱۸
یکی بینی چو برجی بر حصاری
۲۱۹
دو چشمش گوییا دو طاس خون بود
۲۲۰
بیک دستش ز آهن یک ستون بود
۲۲۱
شه از زنگی چو دید آن تیره رنگی
۲۲۲
جهان بر چشم او شد روی زنگی
۲۲۳
بدل گفتا ز بختم یاریی بود
۲۲۴
که بارم را چنین سرباریی بود
۲۲۵
گر از سستی تنم زینسان نبودی
۲۲۶
ز تیغم این گدا را جان نبودی
۲۲۷
جهانا در تو بویی از وفا نیست
۲۲۸
که یک زخمت ز استادی خطا نیست
۲۲۹
ز تو هرگز وفاداری نیاید
۲۳۰
عزیزان را به جز خواری نیاید
۲۳۱
درآمد زنگی و بگرفت دستش
۲۳۲
چو سیمی دید همچون سنگ بستش
۲۳۳
چو دستش بست در راهش روان کرد
۲۳۴
کجا با ناتوانی این توان کرد
۲۳۵
روان شد از پی زنگی بتعجیل
۲۳۶
رهی پر ریگ همچون سرمه یک میل
۲۳۷
یکی دز گشت پیدا همچو کوهی
۲۳۸
نشسته زنگیان بر در گروهی
۲۳۹
نشیب خندقش تا پشت ماهی
۲۴۰
فرازش را مه اندر سایگاهی
۲۴۱
ز دوری کان سردز در هوا بود
۲۴۲
توگفتی دلو این هفت آسیا بود
۲۴۳
یکی زنگی درآمد پیش خسرو
۲۴۴
گرفتش دست خسرو گشت پس رو
۲۴۵
سبک بردش بدز بگشاد دستش
۲۴۶
ولی بند گران بر پای بستش
۲۴۷
بیاوردند پیش او جوانی
۲۴۸
بخوردند آن جوان را در زمانی
۲۴۹
چو خسرو دید زآن سان زندگانی
۲۵۰
طمع ببرید از جان و جوانی
۲۵۱
بزاری روی سوی آسمان کرد
۲۵۲
وزان پس بر زمین گوهر فشان کرد
۲۵۳
که یارب نیست این پوشیده بر تو
۲۵۴
توکّل کرد این شوریده بر تو
۲۵۵
پری شد در دلم زین آدمی خوار
۲۵۶
بفضل خویش زین دیوم نگهدار
۲۵۷
گرم نزدیک آمد جان سپردن
۲۵۸
بدست دیو، جان نتوان سپردن
۲۵۹
روا دارم که جانم خاک باشد
۲۶۰
نه جایم معدهٔ ناپاک باشد
۲۶۱
خرد بخشا، مرازین بند بگشای
۲۶۲
چو بخشایندهیی بر من ببخشای
۲۶۳
اگر درویشی وگرشهریاری
۲۶۴
چو یارت اوست پس زو خواه یاری
۲۶۵
که گر یک دم بیاری تو آید
۲۶۶
غمت با غمگساری تو آید
۲۶۷
مگر زنگی ناخوش دختری داشت
۲۶۸
چو دیگ خوردنی ناخوش سری داشت
۲۶۹
شکم از فربهی مانند کوهان
۲۷۰
بنرمی هفت اندامش چو سوهان
۲۷۱
چو دختر آفتابی دید در بند
۲۷۲
لب خسرو شرابی دید از قند
۲۷۳
رخی میدید مه را رخ نهاده
۲۷۴
شکر را آب در پاسخ نهاده
۲۷۵
کمان دلبری از رخ نموده
۲۷۶
دو خوزستان بیک پاسخ نموده
۲۷۷
خطش چون مورچه پیرامن گل
۲۷۸
که عنبر ریزه میچیند بچنگل
۲۷۹
ز عشقش جان دختر گشت مدهوش
۲۸۰
بجوش آمد از آن خط و بناگوش
۲۸۱
چنان زان ماه جانش آتش افروخت
۲۸۲
که آتش سوختن از جانش آموخت
۲۸۳
بزیر پرده شد تا شب درآمد
۲۸۴
جهان در زیر نیلی چادر آمد
۲۸۵
چو مجلس خانهٔ چرخ آشکاره
۲۸۶
منوّر گشت از نقل ستاره
۲۸۷
فلک دریای دُر درجوش انداخت
۲۸۸
شب آن دُرها همه در گوش انداخت
۲۸۹
هلاک ازدختر زنگی برآمد
۲۹۰
بلب جانش ز دلتنگی برآمد
۲۹۱
برون آمد چو شمع سرگرفته
۲۹۲
شبی تیره چراغی در گرفته
۲۹۳
چو بنهاد آن چراغ، آورد خوانی
۲۹۴
کبابی کرده از نخجیر رانی
۲۹۵
بدو گفت ای مرا چون دیده در سر
۲۹۶
جهان همتای تو نادیده سرور
۲۹۷
همه دل مهر و از مهر تو کینی
۲۹۸
همه چین مشک و از مشک تو چینی
۲۹۹
همه تن گوش، و از نوش تو رازی
۳۰۰
همه جان هوش و از چشم تو نازی
۳۰۱
منم جانی همه مهر تو رسته
۳۰۲
خیال صورت چهر تو بسته
۳۰۳
ولی سودای تو در سر گرفته
۳۰۴
تنی اندوه تو در بر گرفته
۳۰۵
کبابی چون دل من پرنمک زن
۳۰۶
مرا در آزمایش بر محک زن
۳۰۷
چو شه در آرزوی یک خورش بود
۳۰۸
که شد ده روز تابی پرورش بود
۳۰۹
بخوان تازید و نانی چون شکر خورد
۳۱۰
بلب همکاسهٔ خود را جگر خورد
۳۱۱
چو از خوان برگرفتی یک نواله
۳۱۲
برفتی اشک دختر صد پیاله
۳۱۳
چو لب در لقمه خوردن برگشادی
۳۱۴
چو چشمه چشم دختر سرگشادی
۳۱۵
چو دست از چربی بریان ستردی
۳۱۶
دل بریان دختر جان سپردی
۳۱۷
چو خسرو شست پیشش دست از خوان
۳۱۸
بشست آن دختر آنجا دست از جان
۳۱۹
چو فارغ گشت شه مستی دمش داد
۳۲۰
ز راه عشوه تن اندر غمش داد
۳۲۱
بدختر گفت اگرچه تو سیاهی
۳۲۲
بشیرینی مرا کشتی، چه خواهی
۳۲۳
مرا تا با تو پیوند اوفتادست
۳۲۴
بترزین بند صد بند اوفتادست
۳۲۵
ببند پای خود خرسندم از تو
۳۲۶
که از سر تا قدم در بندم از تو
۳۲۷
بگفت این و بصد نیرنگ در سر
۳۲۸
کشید آن تنگدل را تنگ در بر
۳۲۹
چنان بر سر کشیدش بوسهیی خوش
۳۳۰
که در دختر فتاد از خوشی آتش
۳۳۱
اگرچه بس خوش آمد آن سیه را
۳۳۲
ولیکن سخت ناخوش بود شه را
۳۳۳
چنانش پای بند یک شکر کرد
۳۳۴
که چون باید دل از دستش بدر کرد
۳۳۵
چو شه، زین کرده اسبی پیشش آورد
۳۳۶
بیک ساعت بزیر خویشش آورد
۳۳۷
چو کارش سر بسر فی الجمله شد راست
۳۳۸
ز حال قلعه و زنگی خبر خواست
۳۳۹
که این زنگی مردم کش ترا کیست
۳۴۰
که بس سختست با زنگی ترازیست
۳۴۱
کند از آسمان حورت زمین بوس
۳۴۲
تو با دیوی نشسته اینت افسوس
۳۴۳
مرا گر بر مرادی راه بودی
۳۴۴
نشست مسندت بر ماه بودی
۳۴۵
زبان بگشاد دختر گفت ای ماه
۳۴۶
مرا هست او پدر من دخت او، شاه
۳۴۷
سپاهش هست پنجه دیو کربز
۳۴۸
کز ایشانند صد ابلیس عاجز
۳۴۹
همه مردم خورند، القصه هموار
۳۵۰
ترا هم بهر آن کردند پروار
۳۵۱
ولیکن تا مرا جانست در تن
۳۵۲
بجانت حکم و فرمانست بر من
۳۵۳
مرا گر نقد صد جان هست بدهم
۳۵۴
ولیکن کی ترا از دست بدهم
۳۵۵
ندارم غایبت از چشم خود من
۳۵۶
ز بیم چشم بد یک چشم زد من
۳۵۷
دل خسرو ز دختر شادمان شد
۳۵۸
بر آن دختر چو ماهی مهربان شد
۳۵۹
بدختر گفت رایی زن در این کار
۳۶۰
که تا من چون برآیم از چنین بار
۳۶۱
چو من در بند باشم یار سرکش
۳۶۲
نیارم با تو کردن دست درکش
۳۶۳
دلم در بند تست ودیده خونبار
۳۶۴
تلطف کن ازین بندم برون آر
۳۶۵
که تا من چون برون آیم ز بندت
۳۶۶
شبانروزی شکر چینم ز قندت
۳۶۷
شکر از پستهٔ گلرنگ خایم
۳۶۸
شکرچون خورده شد با تنگ آیم
۳۶۹
چو یافت آن چرب پاسخ دختر زشت
۳۷۰
رخش بفروخت زان آتش چو انگشت
۳۷۱
بغایت اشتها بودش همانگاه
۳۷۲
که با او دست در گردن کند شاه
۳۷۳
بخسرو شاه گفت ایمایهٔ ناز
۳۷۴
دو چشم دلبری بر روی تو باز
۳۷۵
رخت با ماه دستی در سپرده
۳۷۶
نموده دستبرد و دست برده
۳۷۷
لبت بر شهد و شور انگیز کرده
۳۷۸
شکر زان شهد دندان تیر کرده
۳۷۹
خطت زنجیر گرد ماه گشته
۳۸۰
خرد سر بر خطت گمراه گشته
۳۸۱
قدت را سرو سر برره نهاده
۳۸۲
ز سروت مشک سر بر مه نهاده
۳۸۳
تنت با سیم سیمین بر نموده
۳۸۴
ز رشکت سیم رنگ زر نموده
۳۸۵
ترا غم نیست تا یار توام من
۳۸۶
که از هر بدنگهدار توام من
۳۸۷
چو تو یار منی با یار سازم
۳۸۸
بزودی چارهٔ این کار سازم
۳۸۹
چو بر ما شد در این خوشدلی باز
۳۹۰
تو مانی و من و صدعیش و صد ناز
۳۹۱
چنین دانم که امشب شاه مستست
۳۹۲
که بالشکر بمی خوردن نشستست
۳۹۳
چو هر یک مست افتادند، برخیز
۳۹۴
بران مستان شبیخون آر و خون ریز
۳۹۵
دمار از جان بدخواهان برآور
۳۹۶
جهان بر جان بدراهان سرآور
۳۹۷
بگفت این وز پیش شه بدر رفت
۳۹۸
بپای آمد، بخدمت چون بسر رفت
۳۹۹
بصحن قلعه آمد پیش مستان
۴۰۰
تفحص کرد حال می پرستان
۴۰۱
پدر را دید باپنجه تن آنجا
۴۰۲
فتاده هر یکی بر گردن آنجا
۴۰۳
چو دختر زنگیان را سرنگون دید
۴۰۴
بصد عالم از این عالم برون دید
۴۰۵
بزودی نزد خسرو شد که هین خیز
۴۰۶
بخواری خون مستان بر زمین ریز
۴۰۷
دگر هرگز چنین فرصت نیابی
۴۰۸
وگریابی، ز کس رخصت نیابی
۴۰۹
بگفت این و یکی سوهان پولاد
۴۱۰
ز بهر بند ساییدن بدوداد
۴۱۱
چو بندش سوده شد برداشت تیغی
۴۱۲
بریخت آن قوم را خون بیدریغی
۴۱۳
چو او از زنگیان فارغ دل آمد
۴۱۴
بسی زنگی دلی زو حاصل آمد
۴۱۵
بدز دربندیان بودند بسیار
۴۱۶
همه از بهر قربان کرده پروار
۴۱۷
بمرگ خویشتن دل کرده خرسند
۴۱۸
نشسته دست بر سر پای دربند
۴۱۹
چو در شب روشنی دیدند از دور
۴۲۰
دل هریک چو شمعی گشت پر نور
۴۲۱
بصد سختی و بند سخت بر پای
۴۲۲
بسوی روشنی رفتند از جای
۴۲۳
بدان امید تا باشد که خاصی
۴۲۴
دهد آن قوم را آخر خلاصی
۴۲۵
یکی نیکو مثل زد عاشق مست
۴۲۶
که غرقه در همه چیزی زند دست
۴۲۷
چو ناگه روی خسرو شاه دیدند
۴۲۸
تو گفتی یوسفی در چاه دیدند
۴۲۹
بپیش شاه رخ برره نهادند
۴۳۰
بزاری پیش خسرو شه فتادند
۴۳۱
که ای برنای زیباروی هشیار
۴۳۲
ز ما این زنگیان خوردند بسیار
۴۳۳
جهان برجان ما خوردست سوگند
۴۳۴
بجانی بازخر ما را ازین بند
۴۳۵
ز جان برخاستن هست اوفتادن
۴۳۶
که شیرینست جان، تلخست دادن
۴۳۷
چو شاه از بندیان بشنود پاسخ
۴۳۸
ازان پاسخ چو گل افروختش رخ
۴۳۹
زبند آن بندیان را زود بگشاد
۴۴۰
همی آن را که بندی بود بگشاد
۴۴۱
دو نیکو رای نیکو چهره بودند
۴۴۲
که همچون شیر با دل زهره بودند
۴۴۳
یکی فرّخ دگر فیروز شب رو
۴۴۴
دو شب رو همچو گردون بوالعجب رو
۴۴۵
دو صعلوک زبان دان زبون گیر
۴۴۶
فسون ساز و درون سوز و برون گیر
۴۴۷
دل شه فتنهٔ آن هر دو تن شد
۴۴۸
مگر با هر دو در یک پیرهن شد
۴۴۹
خوش آمد شاه را گفتار ایشان
۴۵۰
تفحّص کرد ازیشان کار ایشان
۴۵۱
زبان بگشاد فرّخزاد شب رو
۴۵۲
زمین را بوسه زد در پیش خسرو
۴۵۳
که حال و قصهٔ من بس درازست
۴۵۴
سخن کوته کنم چون وقت رازست
۴۵۵
به نیشابور شاهی شادکامست
۴۵۶
که عدلی دارد و شاپور نامست
۴۵۷
قضا را از خبر گویان اطراف
۴۵۸
مگر شاپور میپرسید اوصاف
۴۵۹
ز هر شهری و هر جایی نشانی
۴۶۰
زهر دلدادهیی و دلستانی
۴۶۱
خبر دادند از هر شهر شه را
۴۶۲
که از هر سوی پیمودیم ره را
۴۶۳
بخوبی درجهان صاحب جمالی
۴۶۴
که دارد حسن و ملح او کمالی
۴۶۵
بتی زیباست چون ماه فروزان
۴۶۶
شکر لب دختر سالار خوزان
۴۶۷
سمنبر عارضی گل فام دارد
۴۶۸
ز لطف و نازکی گل نام دارد
۴۶۹
فصیحانی که در روی جهانند
۴۷۰
چو سوسن وصف گل را ده زبانند
۴۷۱
که گر خورشید رانوری نبودی
۴۷۲
ز شرم رویش از دوری نمودی
۴۷۳
اگر خورشید بیند روی آن ماه
۴۷۴
بسر گردد ز مهر موی آن ماه
۴۷۵
ز نقش روی او در هر دیاری
۴۷۶
بر ایوانها کنند از زرنگاری
۴۷۷
چون آن صورت فرا اندیش گیرند
۴۷۸
همه صورت پرستی پیش گیرند
۴۷۹
جهان را زندگی از پاسخ اوست
۴۸۰
تماشاگاه جان نقش رخ اوست
۴۸۱
اگر آن نقش بیند مرد هشیار
۴۸۲
بماند خیره همچون نقش دیوار
۴۸۳
وگر در مردم چشم آید آن رخ
۴۸۴
ز لطف روی او آید بپاسخ
۴۸۵
شه شاپور چون بشنید این حال
۴۸۶
چو مرغی از هوا میزد پر و بال
۴۸۷
شد از سودای آن دلبر چنان مست
۴۸۸
که گفتی شست جانش از جهان دست
۴۸۹
من و فیروز خدمتگار بودیم
۴۹۰
بصد دل شاه را جاندار بودیم
۴۹۱
ز بهر نقش گل ما هر دو را شاه
۴۹۲
بسی زر داد و پس سر داد در راه
۴۹۳
بآخر چون به خوزستان رسیدیم
۴۹۴
بدیناری صد آن صورت خریدیم
۴۹۵
چو ما با نقش گل دمساز گشتیم
۴۹۶
ز خوزستان هماندم بازگشتیم
۴۹۷
ز گمراهی سوی این دز فتادیم
۴۹۸
بدست زنگیان عاجز فتادیم
۴۹۹
قوی اقبال یاری مینمایی
۵۰۰
که چندین خلق یافت از تورهایی
۵۰۱
کنون در بر چو جان داریم سختت
۵۰۲
که کرد اقبال ما را نیک بختت
۵۰۳
چه سازم پیشکش جز جان ندارم
۵۰۴
ز تو جان دارم و پنهان ندارم
۵۰۵
مرا با خویشتن چیزی که زیباست
۵۰۶
ز مال این جهان یکپاره دیباست
۵۰۷
که نقش گل منقّش کردهٔ اوست
۵۰۸
بسی سرگشته دل خوش کردهٔ اوست
۵۰۹
بدانسان صورت او دلستانست
۵۱۰
که گویی صورتش معنی جانست
۵۱۱
مکن صورت که صورتگر ضرورت
۵۱۲
چنین صورت تواند کرد صورت
۵۱۳
سر هر ماه نو صورت نبندد
۵۱۴
که ماه نوبرین صورت نخندد
۵۱۵
گر این صورت بدیوار آورد روی
۵۱۶
فتد زو صورت دیوار در کوی
۵۱۷
از این صورت صفت خامش زبان است
۵۱۸
صفت نتوان که این صورت چه سان است
۵۱۹
بگفت این و پس آن صورت که بودش
۵۲۰
نهاد از زیر جامه پیش، زودش
۵۲۱
چو خسرو پیش صورت شد ز جان باز
۵۲۲
دلش صورت پرستی کرد آغاز
۵۲۳
چوجانی، شاه،صورت را نکو داشت
۵۲۴
که آن صورت که با جان داشت اوداشت
۵۲۵
از آن صورت چو چشمش جوی خون شد
۵۲۶
ز چشمش صورت مردم برون شد
۵۲۷
شه دلداده چون صورت پرستان
۵۲۸
صفت پرسید ازان صورت بدستان
۵۲۹
بسی زان پیش نقش او بود دیده
۵۳۰
صفت پرسید تا گردد شنیده
۵۳۱
بدیده نقش او میدید و هوشش
۵۳۲
بدان، تا بهره یابد نیز گوشش
۵۳۳
بخسرو گفت فرخ کای جوانمرد
۵۳۴
ز حال تو تعجب میتوان کرد
۵۳۵
که با این صورت از بس آشنایی
۵۳۶
تو با او هم ز یکجا مینمایی
۵۳۷
ازاین پاسخ لب شه گشت خندان
۵۳۸
نمود از بسّد لب درّ دندان
۵۳۹
ز دل آهی بزد بس سرد آهی
۵۴۰
که غایب بود از وسالی و ماهی
۵۴۱
بفیروز و بفرخ گفت خسرو
۵۴۲
که ای آزاده صعلوکان شبرو
۵۴۳
اگر در راز داری چست باشید
۵۴۴
بگویم لیک ترسم سست باشید
۵۴۵
چو از خسرو شنیدند آن دو تن راز
۵۴۶
بسی سوگندها کردند آغاز
۵۴۷
که چون این نیم جان ما از تو داریم
۵۴۸
بجانت تابود جان حق گزاریم
۵۴۹
نهان نبود وفاداری مردان
۵۵۰
گواهست این سخن را حال گردان
۵۵۱
وفای صاف ما کی درد باشد
۵۵۲
که حقّ جان نه حقّی خرد باشد
۵۵۳
نکرد القصّه خسرو هیچ تأخیر
۵۵۴
ز اوّل تا بآخر کرد تقریر
۵۵۵
چو هر دو واقف آن راز گشتند
۵۵۶
بسوی عهد و پیمان باز گشتند
۵۵۷
ز سر در عهد خسرو تازه کردند
۵۵۸
وفاداری بی اندازه کردند
۵۵۹
بدو گفتند از مه تا بماهی
۵۶۰
که بیند چون تویی در پادشاهی
۵۶۱
کسی را چون تو شاهی بیش باشد
۵۶۲
خلاف از کافری خویش باشد
۵۶۳
تو خورشیدی دگر شاهان ستاره
۵۶۴
نگیرد از تو جز در شب کناره
۵۶۵
چو تو خورشید مایی ناتوانیم
۵۶۶
چو سایه از پس و پیشت روانیم
۵۶۷
چو ناگه تیغ زد خورشید روشن
۵۶۸
جهان در سر فگند از نور جوشن
۵۶۹
منوّر گشت ایوان معنبر
۵۷۰
فلک نیلی شد و هامون معصفر
۵۷۱
چو آن هندوی شب برخاست از راه
۵۷۲
فلک آن زنگیان را کرد در چاه
۵۷۳
چو پردخته شدند از کار دیوان
۵۷۴
شد آن دختر ز بیم خود غریوان
۵۷۵
بسی خود را بزاری بر زمین زد
۵۷۶
که نپسندم من از خسرو چندین بد
۵۷۷
جوانم من توهم شاه جوانی
۵۷۸
جوان بر جان بسی لرزد تو دانی
۵۷۹
بدین شخص جوان من ببخشای
۵۸۰
بجان خود که جان من ببخشای
۵۸۱
شهش گفتا اگر خواهی ازین دز
۵۸۲
نگردانم ترا محروم هرگز
۵۸۳
وگر خواهی رهی در پیش میگیر
۵۸۴
تو به دانی قیاس خویش میگیر
۵۸۵
بشه گفت ای زده بر جان من راه
۵۸۶
تو باری هستی از جان من آگاه
۵۸۷
چو خود رابی جمالت مرده دانم
۵۸۸
چگونه بیتو یک دم زنده مانم
۵۸۹
اگر خواهی سرم از تن جدا کن
۵۹۰
و یا نه در بر خویشم رها کن
۵۹۱
مرا یکسو میفکن از بر خویش
۵۹۲
که از پایت نگر دانم سر خویش
۵۹۳
مرا از سوز عشقت دل دو نیمست
۵۹۴
که سوز عاشقان سوزی عظیمست
۵۹۵
بدیدار از تو قانع گشتهام من
۵۹۶
تو میدانی که خون آغشتهام من
۵۹۷
مرا تا زندهام تو پادشاهی
۵۹۸
مگر مرگم دهد از تو جدایی
۵۹۹
اگر بد کردهام من، هم تو بد کن
۶۰۰
و یا بنشین حساب عهد خود کن
۶۰۱
چو شد بسیار سوز و آه سردش
۶۰۲
بدرد آمد دل خسرو ز دردش
۶۰۳
بدو گفتا که دلتنگی مکن نیز
۶۰۴
نگویم جز بکام تو سخن نیز
۶۰۵
اگر قانع شوی از من بدیدار
۶۰۶
بدین درخواستت هستم خریدار
۶۰۷
سخن چون قطع کرد آن پادشه زاد
۶۰۸
دل دختر بدان پاسخ رضا داد
۶۰۹
ازان پس بندیانراشه کسی کرد
۶۱۰
بجای هر کسی احسان بسی کرد
۶۱۱
شه و فیروز و فرخ ماند و دختر
۶۱۲
دگر از دز برون رفتند یکسر
۶۱۳
بآخرجمله ره را ساز کردند
۶۱۴
در گنج کهن را باز کردند
۶۱۵
ستوران زیر بار ره کشیدند
۶۱۶
ازان دز سوی صحرا گه کشیدند
۶۱۷
دو شبرو با شه و دختر سواره
۶۱۸
براندند از درون قلعه باره
۶۱۹
بسی راندند مرکب نیکخواهان
۶۲۰
که تا رفتند در شهر صفاهان
۶۲۱
وثاقی سخت عالی راست کردند
۶۲۲
متاعی لایقش درخواست کردند
۶۲۳
درون خانهیی شد شاه سرمست
۶۲۴
دلی برخاسته در نوحه بنشست
۶۲۵
فلک را از تف دل گرم دل کرد
۶۲۶
زمین در عشق گل از دیده گل کرد
۶۲۷
دلی بودش بخون در خوی کرده
۶۲۸
وزان خون هر دو چشمش جوی کرده
۶۲۹
نه روز آرام ونه شب خواب بودش
۶۳۰
رخی پر نم دلی پرتاب بودش
۶۳۱
گهی چون ماه در خونابه بودی
۶۳۲
گهی چون ماهی اندر تابه بودی
۶۳۳
گهی چون شمع دل پر سوز بودش
۶۳۴
گهی فریاد شب تا روز بودش
۶۳۵
گهی بیخود شرابی درکشیدی
۶۳۶
گهی بانگ ربابی برکشیدی
۶۳۷
سرود زار درد آمیز گفتی
۶۳۸
غزل گفتی و شورانگیز گفتی
۶۳۹
چو با خود نوحهیی آغاز کردی
۶۴۰
ز خون صد بحر دل پرداز کردی
۶۴۱
بمانده در غریبستان بزاری
۶۴۲
فشانده خون چو ابر نوبهاری
۶۴۳
بعالم نقش آن بت مونسش بود
۶۴۴
که نقش گل ندیم نرگسش بود
۶۴۵
بمانده جملهٔ شب چون ستاره
۶۴۶
عجب در صورت آن نقش پاره
۶۴۷
گهی بر روی صورت اشک راندی
۶۴۸
گهی باب کتاب رشک خواندی
۶۴۹
چه گریاران همی دادند پندش
۶۵۰
نیامد پند ایشان سودمندش
۶۵۱
بدل میگفت ای دل چندم از تو
۶۵۲
که دربندست یک یک بندم از تو
۶۵۳
ز تاج و تخت یک سویم فگندی
۶۵۴
چو زلف دوست در رویم فگندی
۶۵۵
محالی در دماغ خویش کردی
۶۵۶
مرا چون خونیان در پیش کردی
۶۵۷
شدی از دست و در پای او فتادی
۶۵۸
مراد خویش را بر باد دادی
۶۵۹
کنون بگذشت روز نیکبختی
۶۶۰
فزوده تن بناکامی و سختی
۶۶۱
بآخر رفت روزی سوی بازار
۶۶۲
دلش از خارخار گل پرآزار
۶۶۳
ز دست عشق بس دلخسته میشد
۶۶۴
یکی دستار در سر بسته میشد
۶۶۵
بگرد شهر از هر راه میگشت
۶۶۶
ز حال شهریان آگاه میگشت
۶۶۷
وسیلت جست از ارباب بینش
۶۶۸
سخن گفت از نهاد آفرینش
۶۶۹
میان زیرکان نکته پرداز
۶۷۰
شد از بسیار دانی نکته انداز
۶۷۱
چویک چندی ببود او ذوفنون بود
۶۷۲
بهر علمی ز اهل آن فزون بود
۶۷۳
چوصیت علم او ز آوازه بگذشت
۶۷۴
نکونامی او ز اندازه بگذشت
۶۷۵
خبر شد زو بر شاه سپاهان
۶۷۶
که برناییست تاج نیکخواهان
۶۷۷
ز شهر خویش اینجا اوفتادست
۶۷۸
بغایت در پزشکی اوستادست
۶۷۹
کسی گر صد سؤالش امتحان کرد
۶۸۰
جواب او بیکساعت بیان کرد
۶۸۱
جهان را مثل او دیگر نبودست
۶۸۲
ازو پاکیزهتر گوهر نبودست
۶۸۳
تو گویی آدمی نیست او فرشتهست
۶۸۴
که از فرهنگ ودانایی سرشتهست
۶۸۵
زبانش بند مشکل را کلیدست
۶۸۶
کسی شیرین سخنتر زوندیدست
۶۸۷
اگر در پای گل خاریست اکنون
۶۸۸
جز این برنا که خواهد کرد بیرون
۶۸۹
شه الحق زین سخن شادی بسی کرد
۶۹۰
کسی را نیک پی حال کسی کرد
۶۹۱
برون آمد ز ایوان مرد کربز
۶۹۲
جنیبت برد و خلعت پیش هرمز
۶۹۳
درودش داد از شاه جوانبخت
۶۹۴
شه خورشید تاج آسمان تخت
۶۹۵
که شاه ما یکی بیمار دارد
۶۹۶
کزو بر دل بسی تیمار دارد
۶۹۷
اگر باشد دم تو سازگارش
۶۹۸
تو باشی تا که باشی رازدارش
۶۹۹
کنون برخیز، چون ره نیست بس دور
۷۰۰
قدم را رنجه کن نزدیک رنجور
۷۰۱
که دی در پیش شه گفتند بسیار
۷۰۲
که در دانش نداری هیچکس یار
۷۰۳
چو بشنود آن سخن خسرو چنان شد
۷۰۴
که از شادی دلش در برتپان شد
۷۰۵
چو بی غم کارش آخر راست افتاد
۷۰۶
زهی شادی که در ره خواست افتاد
۷۰۷
بدل میگفت کای دل، مرد درویش
۷۰۸
چرا آخر نخواهد گنج در پیش
۷۰۹
گهی میگفت کای سرگشته برنا
۷۱۰
چه باید کور را جز چشم بینا
۷۱۱
اگرچه رنج بی اندازه دیدی
۷۱۲
بدان گنجی که میجستی رسیدی
۷۱۳
کنون چون سوی گنجی رای داری
۷۱۴
چنان خواهم که دل برجای داری
۷۱۵
بدانش عقل را بر جای میدار
۷۱۶
بمردی خویش را بر پای میدار
۷۱۷
طبیب از درد خود گر پس نیاید
۷۱۸
ازو درمان دیگر کس نیاید
۷۱۹
چو برخود خواند مشتی پند و امثال
۷۲۰
جنیبت برنشست و رفت در حال
۷۲۱
روان شد، تا فرود آمد بدرگاه
۷۲۲
سرایی چون بهشتی دید پرماه
۷۲۳
چو چشمش بر جمال شاه افتاد
۷۲۴
بخدمت پیش شه، در راه افتاد
۷۲۵
زبان پر آفرین بگشاد بر شاه
۷۲۶
که از تو دور بادا چشم بدخواه
۷۲۷
فلک درگاه شه را آستان باد
۷۲۸
زمین بدخواه او را آسمان باد
۷۲۹
ز شاخ عمر چندان بهره بادش
۷۳۰
که گر گوید که خضرم زهره بادش
۷۳۱
بزرگانی که پیش تخت بودند
۷۳۲
بصد نوع امتحانش آزمودند
۷۳۳
چو در هر علم عالی گوهر آمد
۷۳۴
ز هر یک همچو گوهر بر سر آمد
۷۳۵
چو بس شایسته آمد هر چه او گفت
۷۳۶
شهش بسیار بستود و نکو گفت
۷۳۷
چو خسرو بود در دانش بسامان
۷۳۸
سوی گلرخ فرستادش بدرمان