رفتن خسرو بطبیبی بر بالین گلرخ
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
الا ای سبز طاوس مقدّس
۲
ز سر سبزیت عکسی چرخ اطلس
۳
زمین و آسمان گرد و بخارت
۴
کواکب بر طبق بهر نثارت
۵
دو عالم گرچه عالی مینمودست
۶
دو چشمهای هستی تو بودست
۷
چو عکس تست هر چیزی که هستند
۸
چو فیض تست هر نقشی که بستند
۹
زمانی نقش بندی سخن کن
۱۰
چو نو داری سخن ترک کهن کن
۱۱
سخن گفتن ز مردم یادگارست
۱۲
خموشی بی زبانان را بکارست
۱۳
بگو چون فکر دور اندیش داری
۱۴
خموشی خود بسی در پیش داری
۱۵
چنین گفت آن سخن سنج سخنران
۱۶
کزو بهتر ندیدم من سخندان
۱۷
که چون شه با سپاهان شد زخوزان
۱۸
ز عشق گل دلی چون شمع سوزان
۱۹
زگرد ره چو رفت و چهر گل دید
۲۰
زچهر گل دلی پر مهر گل دید
۲۱
چنان از یک نظر زیروز بر شد
۲۲
که گفتی از دو گیتی بیخبر شد
۲۳
چو شه در چهرهٔ گلرخ نگه کرد
۲۴
گل از کین هر دو ابرو پر گره کرد
۲۵
ز خشم شه قصب از ماه برداشت
۲۶
بیک زخم زبان صد آه برداشت
۲۷
گه از مه دام مشگین بند میکند
۲۸
گه از مرجان کنار قند میکند
۲۹
گه از نرگس زمین چون لاله میکرد
۳۰
گه از مژگان هواپرژاله میکرد
۳۱
زمانی درد خان و مان گرفتش
۳۲
زمانی عشق جانان جان گرفتش
۳۳
چنان زان شاه گل بی برگ بودی
۳۴
که گر،دیدیش بیم مرگ بودی
۳۵
زمانی شاه را از در براندی
۳۶
زمانی دایه را در یر بخواندی
۳۷
زمانی پرده بر ماه اوفگندی
۳۸
زمانی سنگ بر شاه اوفگندی
۳۹
زمانی خاک ره بر فرق کردی
۴۰
زمانی جامه در خون غرق کردی
۴۱
نه دیده یک نفس بی آب بودش
۴۲
نه در بستر زمانی خواب بودش
۴۳
همه شب تا بروزش دیده تر بود
۴۴
همه روزش ز شب تاریکتر بود
۴۵
نه روز آسود تا شب از پگاهی
۴۶
نه شب خفت از خروشش مرغ وماهی
۴۷
چو برق از آتش دل تیز گشته
۴۸
چو ابر از چشم، باران ریز گشته
۴۹
ز چشمش بسترش جیحون گرفته
۵۰
وزان جیحون جهانی خون گرفته
۵۱
دلش چون دیگ جوشان بر همی شد
۵۲
ز سر تا بن ز بن تا سر همی شد
۵۳
ز جزع تر گهر بر زرهمی ریخت
۵۴
دو دستی خاک ره بر سر همی ریخت
۵۵
چو کردی یاد آن نارفته از یاد
۵۶
برو میاوفتادی بانگ و فریاد
۵۷
چو راندی بر زبان نام دلارام
۵۸
برفتی از تنش دل وز دل آرام
۵۹
نبودش خواب گر یک دم بخفتی
۶۰
برو ماهی و مه ماتم گرفتی
۶۱
چو اشک از چشم خون افشان براندی
۶۲
ز اشکش بسترش طوفان براندی
۶۳
اگر شب را خبر بودی ز سوزش
۶۴
نبودی تا قیامت باز روزش
۶۵
وگر خود صبح دیدی ماتم او
۶۶
فرو رفتی دم صبح از غم او
۶۷
وگر پروین بدیدی دُرّ اشکش
۶۸
چو اشکش سرنگون گشتی زرشکش
۶۹
وگر دیدی شفق آن ناتوانیش
۷۰
چو زر گشتی ز روی زعفرانیش
۷۱
وگر ماه از غمش آگاه بودی
۷۲
برآوردی ز خود ناگاه دودی
۷۳
وگر خورشید دیدی سوز و دردش
۷۴
ز زاری خرقه گشتی شعر زردش
۷۵
وگر دیدی فلک خونخواری او
۷۶
دلش خونین شدی از زاری او
۷۷
وگر خود کوه آن اندوه دیدی
۷۸
جهانی بر دل خود کوه دیدی
۷۹
وگر دریاش دیدی در چنان درد
۸۰
ازو برخاستی در یک زمان گرد
۸۱
وگر دیدی دران اندوه میغش
۸۲
نباریدی، مگر درد و دریغش
۸۳
گهی سیلاب بست از چشم برخویش
۸۴
گهی چون آتشی افتاد در خویش
۸۵
گهی چون شمع سر پرتاب میتافت
۸۶
گهی بس زار چون مهتاب میتافت
۸۷
گهی بر بام میشد دست بر سر
۸۸
گهی میرفت همچون حلقه بر در
۸۹
گهی چون بلبلی در دام مانده
۹۰
گهی بر درگهی بر بام مانده
۹۱
گهی از بام راه در گرفتی
۹۲
دگر ره راه بام از سر گرفتی
۹۳
چو راه در گرفتی دل دو نیمش
۹۴
سگان کوی بودندی ندیمش
۹۵
زمانی با سگان انباز گشتی
۹۶
نشستی ساعتی و باز گشتی
۹۷
دگر ره سوی بام آوردی آهنگ
۹۸
چو شب گشتی ز آه او شباهنگ
۹۹
وگر شب خود شب مهتاب بودی
۱۰۰
که داند کوچسان در تاب بودی
۱۰۱
چو دیدی ماه، بی روی دلارام
۱۰۲
بگردیدی بپهلو جملهٔ بام
۱۰۳
نکردی بام را باران چنان تر
۱۰۴
که کردی نرگسش در یک زمان تر
۱۰۵
چگویم من که چون بود و چسان بود
۱۰۶
ندانم تا چنان هرگز توان بود
۱۰۷
ز بس کان ماه گرد بام و در گشت
۱۰۸
همه شب مرغ و ماهی زو بسر گشت
۱۰۹
ز بس کز آه سردش باد برخاست
۱۱۰
ز مرغان هوا فریاد برخاست
۱۱۱
ز بس کز آتش دل دم برافروخت
۱۱۲
همه مرغان شب را بال وپر سوخت
۱۱۳
چو گِرد بام ماندی پای در گل
۱۱۴
دگر ره سوی درشد دست بر دل
۱۱۵
زمانی پیش در در روی افتاد
۱۱۶
زمانی باسگان در کوی افتاد
۱۱۷
زمانی استخوان آورد سگ را
۱۱۸
زمانی با سگان بنهاد رگ را
۱۱۹
زمانی آب زد از چشم بر در
۱۲۰
زمانی خاک ریخت از عشق بر سر
۱۲۱
زمانی سر برهنه پای برخاک
۱۲۲
بدست خویش بر تن جامه زد چاک
۱۲۳
فغان از دایهٔ مسکین برآمد
۱۲۴
تو گفتی جان از آن غمگین برآمد
۱۲۵
کنیزی را بخواند و کار فرمود
۱۲۶
بزودی بام و در مسمار فرمود
۱۲۷
چنان درها بران دلبر فرو بست
۱۲۸
که نتوانست بادی خوش بروجست
۱۲۹
چو گل درمانده شد زدایه میخواست
۱۳۰
که کارگل نگردد جز بمی راست
۱۳۱
برفتش دایه و حالی میآورد
۱۳۲
تنی چندش ز خوبان در پی آورد
۱۳۳
نشست آن دلبر وشمعی ببربر
۱۳۴
بدستی باده و دستی بسر بر
۱۳۵
چو جامی نوش کردی آن شکربار
۱۳۶
ز خون چشم پرکردی دگر بار
۱۳۷
نکردی هیچ جام از باده خالی
۱۳۸
که نه پر گشتی از بیجاده حالی
۱۳۹
چو بودی نوبت خسرو دگر بار
۱۴۰
نخوردی و بکردی سرنگونسار
۱۴۱
چنین بودی چنین میخوردن او
۱۴۲
زهی فریاد و زاری کردن او
۱۴۳
جوانی بود و دلتنگی و پستی
۱۴۴
فراق و اشتیاق و عشق و مستی
۱۴۵
چو زد صد گونه دردش دست درهم
۱۴۶
فرو شد گلرخ سرمست در غم
۱۴۷
برآورد از جگر آهی چه آهی
۱۴۸
که تا هفتم فلک بگشاد راهی
۱۴۹
زبان بگشاد کاخر خرمنم سوخت
۱۵۰
ز خون دل همه خون در تنم سوخت
۱۵۱
چنان از آتش دل شد خروشان
۱۵۲
که برهم سوخت سقف سبزپوشان
۱۵۳
ز یک یک مژه چندان اشک بارم
۱۵۴
که یاران را از آن در رشک آرم
۱۵۵
همه شب در میان خون چشمم
۱۵۶
بزاری غرقهٔ جیحون چشمم
۱۵۷
همه روز از خروش دل نزارم
۱۵۸
بسان نای و چون نی ناله دارم
۱۵۹
همه روز از غم دل در خروشم
۱۶۰
چو بحری آتشین در تفّ و جوشم
۱۶۱
شبم را گر امید روز بودی
۱۶۲
کجا چندین دلم در سوز بودی
۱۶۳
چو درد من سری پیدا ندارد
۱۶۴
شب یلدای من فردا ندارد
۱۶۵
ز آهم آسمان هر شب چنان گشت
۱۶۶
که گویی ابر شد و اتش فشان گشت
۱۶۷
همی هرجا که برخیزد غباری
۱۶۸
شود هر ذرّه از آهم شراری
۱۶۹
چگویم من که آن سرگشته چون بود
۱۷۰
که هر دم سوز جان او فزون بود
۱۷۱
شبی خوابی عجب دید آن دل افروز
۱۷۲
که میآید برش هرمز دگر روز
۱۷۳
کبابش از دل زیر و زبر بود
۱۷۴
شرابش از خم خون جگر بود
۱۷۵
دران آتش بدانسان سخت میسوخت
۱۷۶
که از تفش تو گویی تخت میسوخت
۱۷۷
فغان میکرد کای دانای رازم
۱۷۸
ز حد بگذشت سوز من، چه سازم
۱۷۹
بآه سینهٔ شب زنده داران
۱۸۰
بخون دیدهٔ پرهیزگاران
۱۸۱
بدان آبی که از چشم گنه کار
۱۸۲
فرو ریزد چو تنگش درکشد کار
۱۸۳
بدان خاکی که زیر خون بودتر
۱۸۴
که دارد کشتهٔ مظلوم در بر
۱۸۵
بدان بادی که مرد دست کوتاه
۱۸۶
برآرد از جگر وقت سحرگاه
۱۸۷
بدان آتش که در وقت ندامت
۱۸۸
بود در سینهٔ صاحب سلامت
۱۸۹
بباد سرد از جان کریمان
۱۹۰
بآب گرم از چشم یتیمان
۱۹۱
بپیری پشت چون چوگان خمیده
۱۹۲
تک گویش بسر میدان رسیده
۱۹۳
بطفلی دیده پرنم، سینه پرتاب
۱۹۴
بمرد تشنه چون گلبرگ سیراب
۱۹۵
بدان زاری که پیر ناتوانی
۱۹۶
فرو ریزد بسر، خاک جوانی
۱۹۷
بدرد نوعروس روی برخاک
۱۹۸
ز درد زه بداده جان غمناک
۱۹۹
بمشتاقان اسرار حقیقت
۲۰۰
بنقّادان بازار طریقت
۲۰۱
بدان دل کو ز نو آشناماند
۲۰۲
بدان جان کو ز آلایش جدا ماند
۲۰۳
بحق پادشاهی تو بر تو
۲۰۴
چگویم نیز میدانی دگر تو
۲۰۵
که دستم گیر و فریادم رس آخر
۲۰۶
بس آخر گوشمال من بس آخر
۲۰۷
مرا از تنگنای دهر برهان
۲۰۸
دلم زین غصه و زین قهر برهان
۲۰۹
اگر روزی ز عالم شاد بودم
۲۱۰
هزاران روز با فریاد بودم
۲۱۱
نهایت نیست روز ماتمم را
۲۱۲
سری پیدا نمیآید غمم را
۲۱۳
ز زاری کردن آن ماهپاره
۲۱۴
بزاری گشت گریان هر ستاره
۲۱۵
بآخر چون ز حالی شد بحالی
۲۱۶
نجاتش داد ازان غم حق تعالی
۲۱۷
رسید آخر دعای او بجایی
۲۱۸
برآمد بر هدف تیر دعایی
۲۱۹
هزاران جان نثار صبحگاهی
۲۲۰
که آید بر نشانه تیر آهی
۲۲۱
چو مرغ صبحگاهی پر برافشاند
۲۲۲
عروس آسمان گوهر برافشاند
۲۲۳
برآمد صبح همچو نار خندان
۲۲۴
بزدیک خنده بر گردون گردان
۲۲۵
بسان قبّهٔ زرّین بدو نیم
۲۲۶
گرفته در دهن ماسورهٔ سیم
۲۲۷
چو یافت این طاق ازرق روشنایی
۲۲۸
پدید آمد نشان آشنایی
۲۲۹
درآمد هرمز عاشق ز در در
۲۳۰
بدستان بسته دستاری بسر بر
۲۳۱
سرای چون بهشتی دید پرنور
۲۳۲
بهشتی از بهشتی روی پر حور
۲۳۳
بپیش صفّه تختی بود از زر
۲۳۴
مرصّع کرده او از پای تا سر
۲۳۵
بپیش تخت در بستر فگنده
۲۳۶
بر آن بستر گل تر سر فگنده
۲۳۷
نشسته دایه بر بالین گلرخ
۲۳۸
زبان بگشاده با گلرخ بپاسخ
۲۳۹
که برنایی غریب اینجا فتادست
۲۴۰
که در علم پزشکی اوستادست
۲۴۱
تراگر قرض هرمز دارد این مرد
۲۴۲
همه درمان تواند کردن این درد
۲۴۳
چو بشنید این سخن گلرخ نظر کرد
۲۴۴
دل خود زان نظر زیر و زبر کرد
۲۴۵
جوانی دید دستاری بسر بر
۲۴۶
کتانی همچو برگ گل ببر در
۲۴۷
خطی در گرد خورشیدش کشیده
۲۴۸
بشاهی خط ز جمشیدش رسیده
۲۴۹
دو لب چون پارهٔ لعل دو پاره
۲۵۰
نهفته زیر لعلش سی ستاره
۲۵۱
سر زلفش ز عنبر حلّه در بر
۲۵۲
وزان هر موی را صد فتنه در سر
۲۵۳
رخی کز برگ گل صد دایه بودش
۲۵۴
مهی کز مشگ تر صد سایه بودش
۲۵۵
نظر چون بر رخ گلفامش افتاد
۲۵۶
چو برگی لرزه بر اندامش افتاد
۲۵۷
بپیش خطّ او شد حلقه در گوش
۲۵۸
درآمد خون او یکباره در جوش
۲۵۹
ز دل آرام و از سر هوش او شد
۲۶۰
اسیر چشمهٔ چون نوش او شد
۲۶۱
چو چشمش در رخ آن سبز خط ماند
۲۶۲
چو حیرانی به هرمز در غلط ماند
۲۶۳
بدل گفتا نمیدانم که او هست
۲۶۴
که گلرخ شد بهشیاری ازو مست
۲۶۵
چو کس نبود نظیرش او بود این
۲۶۶
اگر او این بود نیکو بود این
۲۶۷
بیا تا خاک او در دیده گیریم
۲۶۸
چرا او را چنین دزدیده گیریم
۲۶۹
دگر ره گفت ممکن نیست هرگز
۲۷۰
که گل را باز بیند نیز هرمز
۲۷۱
چو شد اندیشهٔ گل بی نهایت
۲۷۲
ز بی صبری بجوش آمد بغایت
۲۷۳
نهان بادایه گفت این ماه چهره
۲۷۴
که دارد طلعتش از ماه بهره
۲۷۵
نماند جز به هرمز بند بندش
۲۷۶
نگه کن چهره و سرو بلندش
۲۷۷
ندانم اوست یا ماننده اوست
۲۷۸
که دل آزاد ازو چون بنده اوست
۲۷۹
جوابش داد حالی دایه کای حور
۲۸۰
بسی ماند بمردم مردم از دور
۲۸۱
بکردار تو بیحاصل دلی نیست
۲۸۲
چو خواهی کرد در آبم گلی نیست
۲۸۳
نکو افتادت الحق عشقبازی
۲۸۴
که از سر پردهٔ عشّاق سازی
۲۸۵
مگر آن رنگرز لاف هنر زد
۲۸۶
که چون رنگش خوش آمد ریش درزد
۲۸۷
بگفت این و بگرمی کرد سردش
۲۸۸
کزان گفتار گل دل درد کردش
۲۸۹
نگه کرد از کنار چشم دایه
۲۹۰
بران خورشید روی افگند سایه
۲۹۱
چو هرمز را بدید او باز بشناخت
۲۹۲
بر گل جای هرمز بازپرداخت
۲۹۳
درآمد هرمز و از پای بنشست
۲۹۴
گرفتش چون طبیبان نبض در دست
۲۹۵
تأمل کرد و نبضش نیک بشناخت
۲۹۶
ولیکن خویشتن را اعجمی ساخت
۲۹۷
عجب کانجا جهان بر هم نمیزد
۲۹۸
دلش میسوخت اما دم نمیزد
۲۹۹
بفرمودش علاج و زود برخاست
۳۰۰
چو آتش آمد و چون دود برخاست
۳۰۱
چو هرمز شد برون گلرخ بزاری
۳۰۲
ز نرگس ریخت باران بهاری
۳۰۳
ز هرمز دل چنان در بندش افتاد
۳۰۴
که آتش در همه پیوندش افتاد
۳۰۵
همه روز و همه شب در فغان بود
۳۰۶
دلش در آرزوی دلستان بود
۳۰۷
همان روز و همان شب هرمز از غم
۳۰۸
چو صبح آتش همی افروخت از دم
۳۰۹
دران آتش چنان میسوخت جانش
۳۱۰
که موج آتشین میزد زبانش
۳۱۱
دو یار اندر برش بنشسته بودند
۳۱۲
ز بیداری خسرو خسته بودند
۳۱۳
بدو گفتند کاخر دل بخویش آر
۳۱۴
خردمندی، خردمندیت پیش آر
۳۱۵
چو در عقل و تمیز از مافزونی
۳۱۶
چرا باید در این سودا زبونی
۳۱۷
دل و عقل از پی این روز باید
۳۱۸
صبوری در میان سوز باید
۳۱۹
بدینسان بود آن شب تا بروز او
۳۲۰
نمیآسود چون شمعی ز سوز او
۳۲۱
چو خورشید از خم گردون درآمد
۳۲۲
ز زیر چرخ سقلاطون برآمد
۳۲۳
تو گفتی جامهٔ زر بفت میبافت
۳۲۴
که بر چرخ فلک زررشته میتافت
۳۲۵
بر گل رفت خسرو از پگاهی
۳۲۶
که درگل از پگاهی به نگاهی
۳۲۷
چو در دهلیز آن ایوان باستاد
۳۲۸
دلش از اشک سیلابی فرستاد
۳۲۹
نه روی آنکه بی دمساز گردد
۳۳۰
نه برگ آنکه از گل باز گردد
۳۳۱
بدل گفت آخر ای دل هوش میدار
۳۳۲
دمی گر چشم داری گوش میدار
۳۳۳
بآیین باش و سر در پیش افگن
۳۳۴
نظر بر پشت پای خویش افگن
۳۳۵
بگفت این و بدان دهلیز در رفت
۳۳۶
بر آن سرو قدّ سیمبر رفت
۳۳۷
چو هرمز را بدید آن ماهپاره
۳۳۸
فرو بارید بر ماهش ستاره
۳۳۹
گهی اشکی چو خون پوشیده میکرد
۳۴۰
گهی پنهان نظر دزدیده میکرد
۳۴۱
بسی با دل دم از راه جدل زد
۳۴۲
که هرمز را طبیبی در بدل زد
۳۴۳
زمانی گفت هرگز هرمز او نیست
۳۴۴
چو هرمز خفتهیی تو هرگز او نیست
۳۴۵
اگر او هرمز مدهوش بودی
۳۴۶
کجا در پیش گل خاموش بودی
۳۴۷
کسی پروانه گردد در خیالم
۳۴۸
که آرد طاقت شمع جمالم
۳۴۹
اگراو هرمز آشفته بودی
۳۵۰
بیک یک موی رمزی گفته بودی
۳۵۱
بسی ماند بهم مردم بمردم
۳۵۲
چراغ شب بسی ماند بانجم
۳۵۳
زمانی گفت بیشک جان من اوست
۳۵۴
کدامین جان و دل جانان من اوست
۳۵۵
گر از انجم شود گردون شکفته
۳۵۶
کجا مه در میان گردد نهفته
۳۵۷
یقین دانم که بیشک اوست این ماه
۳۵۸
ولکین سوختست از رنج این راه
۳۵۹
چو او پر سوخت دل در برازان سوخت
۳۶۰
کدامین دل چه میگویم که جان سوخت
۳۶۱
مرا باید که درد بیش بینم
۳۶۲
که تا روی طبیب خویش بینم
۳۶۳
در این دردی که دارم مرد من اوست
۳۶۴
بهررویی طبیب درد من اوست
۳۶۵
کنون این درد با او باز گویم
۳۶۶
طبیبم اوست با او راز گویم
۳۶۷
بآخر چون ز حد بگذشت سوزش
۳۶۸
سیهتر شد ز صد شبگیر روزش
۳۶۹
بزودی همچو تیری عقل او شد
۳۷۰
کمان طاقتش از زه فرو شد
۳۷۱
بدل گفت اینت زیبا دلربایی
۳۷۲
طبیبست این پریوش یا بلایی
۳۷۳
چه سازم تا شود با من هم آواز
۳۷۴
چه سازم چون گشایم پیش او راز
۳۷۵
ز رسوا گشتن خود می بترسم
۳۷۶
اگر زین راز چیزی زو بپرسم
۳۷۷
ز دست دل بلایی بیشم آمد
۳۷۸
ز سر در پیش پایی پیشم آمد
۳۷۹
چو جایی بود خالی و کسی نه
۳۸۰
خصوصاً در میان دوری بسی نه
۳۸۱
درین اندیشه چون آشفته حالی
۳۸۲
درافگند از سر رمزی سؤالی
۳۸۳
بدو گفت ای سبک پی از کجایی
۳۸۴
که داری در دل ما آشنایی
۳۸۵
خبر ده از نژاد خویش ما را
۳۸۶
که آمد شبهتی در پیش ما را
۳۸۷
لب هرمز ازان بت باز خندید
۳۸۸
بشادی در رخ دمساز خندید
۳۸۹
فسون هرمز خورشید تمثال
۳۹۰
ازان یک خنده گل بشناخت در حال
۳۹۱
بدو گفت ای جهان را نور از تو
۳۹۲
بدوران چشم زخمی دور از تو
۳۹۳
اگر تو هرمزی بر گوی حالت
۳۹۴
ویا در خواب میبینم جمالت
۳۹۵
خطی بر خونم آوردی دگر بار
۳۹۶
منم سر بر خطت چشمی گهر بار
۳۹۷
لب لعلت رگ جانم گرفتست
۳۹۸
خط سبزت گریبانم گرفتست
۳۹۹
درشتی کرد خط باروی نرمت
۴۰۰
ز رویم آخر آید بو که شرمت
۴۰۱
منم بی روی تو سالی، ز تیمار
۴۰۲
نشسته روی آورده بدیوار
۴۰۳
منم بی روی تو بر روی مانده
۴۰۴
دلی پرخون تنی چون موی مانده
۴۰۵
ز گل برکش مرا پای دل آخر
۴۰۶
چو من کس را مکن سر درگل آخر
۴۰۷
چو دل بربودی و جان نیز بردی
۴۰۸
دلم خستی و بر جانم سپردی
۴۰۹
بعنّابم چو کردی مغز خسته
۴۱۰
ازان در پوست میخندی چو پسته
۴۱۱
ز دست تو چو در دستت اسیرم
۴۱۲
مکن گر دستگیری دستگیرم
۴۱۳
زبان بگشاد هرمز کای سمن بوی
۴۱۴
مشو با من درین معنی سخنگوی
۴۱۵
تو میدانی ز مهرت بر چه سانم
۴۱۶
ز مهرت چون مه نو ناتوانم
۴۱۷
شدم آواره بی روی تو از روم
۴۱۸
وز انجا اوفتادم سوی این بوم
۴۱۹
هزاران حیله و تزویر کردم
۴۲۰
که تا با تو سخن تقریر کردم
۴۲۱
منم امروز همچون سایهیی خوار
۴۲۲
چو سایه بر زمین افتادهیی زار
۴۲۳
رهی پیشت بدان امید آید
۴۲۴
که سایه از پی خورشید آید
۴۲۵
چو وقت و جای نیست ای زندگانی
۴۲۶
چگونه خواهم از تو مژدگانی
۴۲۷
بدان ای ماه تا دلشاد گردی
۴۲۸
ز بی اصلی من آزاد گردی
۴۲۹
که من فرزند قیصر شاه رومم
۴۳۰
ز رتبت سجده میآرد نجومم
۴۳۱
چو زلف او ز سر تا بن کم و بیش
۴۳۲
یکایک شرح دادش قصهٔ خویش
۴۳۳
چو گل بشنود کوشهزاد رومست
۴۳۴
سپهر ملک و دریای علومست
۴۳۵
لب گل شد چو گل خندان از آن کار
۴۳۶
گرفت انگشت در دندان از آن کار
۴۳۷
بهرمز گفت اکنون کار افتاد
۴۳۸
که گل را بار دیگر خار افتاد
۴۳۹
در آن گاهی که بودی باغبانی
۴۴۰
نبودت پادشاهی بر جهانی
۴۴۱
بمن آنگه نمیکردی نگاهی
۴۴۲
نگاهی چون کنی در پادشاهی
۴۴۳
چه میگویم کزین شادی چنانم
۴۴۴
که در تن همچو گل بشکفت جانم
۴۴۵
کرا بود آگهی کاین بیسر و پای
۴۴۶
نهاده بود لایق پای بر جای
۴۴۷
بحمداللّه که اکنون پادشایی
۴۴۸
نیی مهمرد زاد روستایی
۴۴۹
کنون آن رفت زین پس کار من ساز
۴۵۰
ز راه مصلحت با خویشتن ساز
۴۵۱
چنین مگذار بر بستر مرا زار
۴۵۲
که در عالم ندارم جز ترا یار
۴۵۳
طبیب من مکن از من تحاشی
۴۵۴
خلاصم ده ازین صاحب فراشی
۴۵۵
طبیبی باش و جای من بگردان
۴۵۶
وزین موضع هوای من بگردان
۴۵۷
ز دست افتادهام از جای برخیز
۴۵۸
مرا زین شهر بگریزان و بگریز
۴۵۹
تو دانی کز توام آواره گشته
۴۶۰
چنین عاجز چنین بیچاره گشته
۴۶۱
پدر از من زخان و مان برامد
۴۶۲
ولیکن گل ز تو از جان برامد
۴۶۳
بیکره فتنهها شد روشن از تو
۴۶۴
پدر آواره از من شد من ازتو
۴۶۵
کنون چیزی که حالی دلپذیرست
۴۶۶
وصال امشبست و ناگزیرست
۴۶۷
چو گردون بر زمین افگند سایه
۴۶۸
بیاید در نهان پیش تو دایه
۴۶۹
ترا درچادر و در موزه حالی
۴۷۰
فرود آرد بدین ایوان عالی
۴۷۱
مگر امشب دمی از ما براید
۴۷۲
وزین شادی غمی از ما سراید
۴۷۳
سخن با خط تو دیرینه دارم
۴۷۴
وزان خط نسختی در سینه دارم
۴۷۵
چو عهد عاشقی شد تازه از ما
۴۷۶
ز صد تا صد رسید آوازه از ما
۴۷۷
ز سر در تازه گردانیم عهدی
۴۷۸
برآمیزیم با هم شیروشهدی
۴۷۹
بماند آنجایگه تا نیم روز او
۴۸۰
سخن میگفت پیش دلفروز او
۴۸۱
ازان چندان بماند آن جایگه شاه
۴۸۲
که معجون میسرشت از بهر آن ماه
۴۸۳
کسی گر آمدی آنجا بکاری
۴۸۴
روان کردی گلش همچون غباری
۴۸۵
چو گل را تیر آمد بر نشانه
۴۸۶
چو تیری گشت خسرو شه روانه
۴۸۷
برون آمد ز ایوان پیش یاران
۴۸۸
بگفت احوال خود با نامداران
۴۸۹
چو یارانش سخن از شه شنودند
۴۹۰
از آن پاسخ بسی شادی نمودند
۴۹۱
چو طاس آتش گردون درافتاد
۴۹۲
شفق ازحلق شب چون خون درافتاد
۴۹۳
کبوتر خانه شکل هفت پایه
۴۹۴
بیک ره مرغ شب بنهاد خایه
۴۹۵
همه شب، همچو مرغان دانه میریخت
۴۹۶
بگرد این کبوتر خانه میریخت
۴۹۷
چو گیتی ماند از شب پای در قیر
۴۹۸
بیامد پیش هرمز دایهٔ پیر
۴۹۹
بهرمز گفت برخیز و برون آی
۵۰۰
بچادر در شو و در موزه کن پای
۵۰۱
روان شو از پسم تا من هم آنگاه
۵۰۲
بپیشت میبرم شمعی درین راه
۵۰۳
بلی چون عشق در سر کارت آرد
۵۰۴
ز جوشن سوی چادر یارت آرد
۵۰۵
بآخر رفت و گشت آن شمع در راه
۵۰۶
درآمد از در دزدیده ناگاه
۵۰۷
چو هرمز در قفای او روان شد
۵۰۸
بیک ساعت بنزد دلستان شد
۵۰۹
برون آمد زچادر عاشق زار
۵۱۰
درون خانه شد از صفّهٔ بار
۵۱۱
چو چشم هر دو تن افتاد بر هم
۵۱۲
بپیچیدند همچون مار در هم
۵۱۳
درامد لشکر عشق از کمینگاه
۵۱۴
فگند آن هر دو عاشق را بیک راه
۵۱۵
سخن ناگفته یک دم آن دو سرکش
۵۱۶
فتادند از دل پرتف در آتش
۵۱۷
تو گفتی آن دو ماه اوفتیده
۵۱۸
دو ماهیاند بر آتش تپیده
۵۱۹
چو باهوش آمدند آن هر دو سرمست
۵۲۰
گره کردند درهم زلف چون شست
۵۲۱
بسی در داغ هجران بوده بودند
۵۲۲
بکام دل دمی نغنوده بودند
۵۲۳
چو از هم صبرشان پرسید حالی
۵۲۴
جوانی بود و عشق و جای خالی
۵۲۵
بیک ره هر دو لب بر هم نهادند
۵۲۶
چو لب بر هم نشست از هم گشادند
۵۲۷
شه از یاقوت گل شکّر همی خورد
۵۲۸
گلاب از چشمهٔ کوثر همی خورد
۵۲۹
چو شه زان لب برون شکّر گرفتی
۵۳۰
گلش معشوق را در بر گرفتی
۵۳۱
زهی خوشی که شه را بود آن شب
۵۳۲
خوشی نبود کسی را لب بر آن لب
۵۳۳
زمانی خنده زد بر لعل خندان
۵۳۴
زمانی بر گرفت از لعل دندان
۵۳۵
علم از کوه بر روی کمر زد
۵۳۶
دو دست اندر کمر گاه شکر زد
۵۳۷
چو گل دید آن چنان حالی زدلکش
۵۳۸
برآورد از دم سرد ازدل آتش
۵۳۹
بدو گفت ای سراز پیمان کشیده
۵۴۰
مرا در محنت هجران کشیده
۵۴۱
دگر ره چون برم در برگرفتی
۵۴۲
ز سر در کار خود از سر گرفتی
۵۴۳
بدستان دست پیچ آسمانی
۵۴۴
ز دستت چون نهادم همچنانی
۵۴۵
برو برخود ببند این درچه پیچی
۵۴۶
که نگشاید ز من جز بوسه هیچی
۵۴۷
کنار و بوسه دارم زود برخیز
۵۴۸
بنقدی در کنار و بوسه آویز
۵۴۹
اگر راضی نیی با من چه خفتی
۵۵۰
برو دنبال زن بر ریگ و رفتی
۵۵۱
سرم بار دگر زیر بغل گیر
۵۵۲
ز سر در باز پایم درو حل گیر
۵۵۳
چرا چون عود گرد پرده گردی
۵۵۴
که شکّر یک تنه صد مرده خوردی
۵۵۵
شکربارست لعلم در درستی
۵۵۶
مکن دربارهٔ این پاره سستی
۵۵۷
چرا ای دوست ناساز آمدی تو
۵۵۸
ازین ره تشنه تر باز آمدی تو
۵۵۹
ترش کردی مرا چون غوره امشب
۵۶۰
که تا دریابی این ماشوره امشب
۵۶۱
شدی در بسط و در قبضم گرفتی
۵۶۲
طبیبی کاین چنین نبضم گرفتی
۵۶۳
تو طرّاری و نقد من درستست
۵۶۴
زهی اقبال کاین سر کیسه چستست
۵۶۵
چو دل طرّاری از روی تو دیدست
۵۶۶
درست ر کنیم زو درکشیدست
۵۶۷
شب تیرهست و تو بس ناجوانمرد
۵۶۸
درستم با قراضه چون توان کرد
۵۶۹
مده دُرد و چنین صافی بمنشین
۵۷۰
شب تیره بصرّافی بمنشین
۵۷۱
دل شه جوش زد ازناصبوری
۵۷۲
که بود از دیرگاهش درد دوری
۵۷۳
دو پای گل چنان پیچیدبرپای
۵۷۴
که گفتی چار میخش کرده برجای
۵۷۵
چنان پیچید گل بر خود بصد رنگ
۵۷۶
که درگهواره طفل و اسب در تنگ
۵۷۷
چو کار از حد بشد شهزادهٔ روم
۵۷۸
درآمد تا گشاید مهرش ازموم
۵۷۹
کلید شاه ازان بر درج ره داشت
۵۸۰
که یعنی این بران نتوان نگه داشت
۵۸۱
گل آنجا کرد با خسرو کمرگاه
۵۸۲
که زیر این کمر کوهیست بر راه
۵۸۳
زبان بگشاد خسرو کای جفاکار
۵۸۴
ندیدم چون تو یاری ناوفادار
۵۸۵
نیم زانها که آرم روی در پشت
۵۸۶
که کار پشت و روی تو مرا کشت
۵۸۷
چو در من پشت آوردی چنین خوار
۵۸۸
زبان را چون برآرم من بدیدار
۵۸۹
چو صدره از سر دیوار جستم
۵۹۰
برون آور ازین دیوار پستم
۵۹۱
مگر چون پاسبان بیدار گردم
۵۹۲
همه شب گرد این دیوار گردم
۵۹۳
ترا خود چون دهد دل بار آخر
۵۹۴
مرا با روی در دیوار آخر
۵۹۵
ندانم تا چه دیوت راهبر بود
۵۹۶
مگر دیوار من کوتاه تر بود
۵۹۷
چنین من سخت کوش از حیله سازی
۵۹۸
تو این را سست میگیری ببازی
۵۹۹
چه مرغی تو که چون پر برگشادی
۶۰۰
مرا از پیش خود بر در نهادی
۶۰۱
گهی از ناز بر جانم سپردی
۶۰۲
گهی از دلبری جانم ببردی
۶۰۳
نبازم غوره با عزمی دگر بار
۶۰۴
گرم این غوره درنفشاری ای یار
۶۰۵
مرا صفرا بکشت این غورهٔتو
۶۰۶
عفی اللّه آب تلخ شورهٔ تو
۶۰۷
نیی افعی چرا ناسازی آخر
۶۰۸
چرا این زهر میاندازی آخر
۶۰۹
چو سنبل زهر دارد در میانه
۶۱۰
تواند بود گل را ای یگانه
۶۱۱
گلش گفت ای مرا چون جان گرامی
۶۱۲
بنازم گر تو بر جانم خرامی
۶۱۳
چو گل بس سخت سست افتاد بندیش
۶۱۴
چه یازی سخت تر آخر ازین بیش
۶۱۵
تو میدانی که چون در بندم از تو
۶۱۶
بجان آمد دلم تا چندم از تو
۶۱۷
دلم بردوش زد زین سوز جوشن
۶۱۸
ندیدم یک شبت چون روز روشن
۶۱۹
چو سر گردان شدم چون چرخ گردان
۶۲۰
ز سر درباز، در پایم مگردان
۶۲۱
نه با من عهد کردی روز اوّل
۶۲۲
که مهر من بودمهری معطّل
۶۲۳
ولی چون هر دو باهم عقد بندیم
۶۲۴
ز چندین نسیه دل در نقد بندیم
۶۲۵
کنون چون زار و بیمارم بدیدی
۶۲۶
بزیر چوب پندارم کشیدی
۶۲۷
خوشم در چوب کش ای چوب تو خوش
۶۲۸
مکن دل تاخوش ای آشوب تو خوش
۶۲۹
چو تو از گل بدینسان خرده گیری
۶۳۰
نکوتر آنکه گل را مرده گیری
۶۳۱
ز درد گل دل خسرو چنان شد
۶۳۲
که با همدم بهم همداستان شد
۶۳۳
بگل گفت ای چراغ بوستانها
۶۳۴
فروغ ماه رویت شمع جانها
۶۳۵
زنخدانت ز گردون گوی برده
۶۳۶
شب از زلف سیاهت بوی برده
۶۳۷
جهانی جادو از بابل رسیده
۶۳۸
ز چشمت یک بیک را دل رمیده
۶۳۹
دل و جان خرقه و زلف تو چینی
۶۴۰
دو گیتی حلقه و لعلت نگینی
۶۴۱
مگیر از عاشق شوریده بر دست
۶۴۲
که بدمستی عجب نبود ز سرمست
۶۴۳
مکن با من که من بیمار زارم
۶۴۴
که این جز از تو باور می ندارم
۶۴۵
ببیماری چنین چالاک و چستی
۶۴۶
چگونه بودهیی در تندرستی
۶۴۷
مرا جانی و از جان نیز برتر
۶۴۸
چه چیز ازجان به وزان چیز برتر
۶۴۹
اگرچه خاک ره گشتم خجل وار
۶۵۰
مگیر از من غباری سنگدل یار
۶۵۱
اگرچه خواجه تاش خاص و عامم
۶۵۲
بجان و دل غلامت را غلامم
۶۵۳
بگفت این و بهم آن هر دو دلسوز
۶۵۴
شدند از خام کاری بس دل افروز
۶۵۵
سر تنگ شکر را باز کردند
۶۵۶
شکر زان تنگ دست انداز کردند
۶۵۷
چونی با شکّر و گل در کمر شد
۶۵۸
لب شیرین گل چون نیشکر شد
۶۵۹
گهی پشتی بروی یار میکرد
۶۶۰
گهی غنجی برخ بر کار میکرد
۶۶۱
گهی از وی بهای ناز میخواست
۶۶۲
گهی از بوسه عذری باز میخواست
۶۶۳
چو خورد آب حیات از لعل خندان
۶۶۴
سکندر زد بسی دامن بدندان
۶۶۵
بوقت فرصتی گل گشت خواهان
۶۶۶
که شاه او را بدزدد از سپاهان
۶۶۷
چو کار هر دو آمد با قراری
۶۶۸
بخفتند آن دو تن یک لحظه باری
۶۶۹
چو خوش درخواب رفتند آن دو دمساز
۶۷۰
ندانم تا کجا شد آن همه ناز
۶۷۱
چو شبدیز سپهر فتنه انگیز
۶۷۲
سپیدی یافت از صبح بگه خیز
۶۷۳
برامد صبح پرچین کرد ابرو
۶۷۴
چو کرم پیله ز اطلس کرداکسو
۶۷۵
چو روشن گشت آن ایوان عالی
۶۷۶
درامد دایهٔ فرتوت حالی
۶۷۷
ز خواب خوش برانگیخت آن دو تن را
۶۷۸
مه رخشنده و سرو چمن را
۶۷۹
چو شه را چشم خواب آلود مخمور
۶۸۰
فتاد از خوشدلی بر چشمهٔ نور
۶۸۱
دگر ره چشم گل در خواب کردش
۶۸۲
جگر پرخون و دل پرتاب کردش
۶۸۳
بآخر پای را در موزه کرد او
۶۸۴
ز لعلش یک شکر در یوزه کرد او
۶۸۵
برون شد دایه با شمعی ز پیشش
۶۸۶
وز انجا برد تا ایوان خویشش
۶۸۷
چو شد روز دگر شاه سپاهان
۶۸۸
بر گلرخ بیامد نیک خواهان
۶۸۹
رخ گل را طراوت دید بسیار
۶۹۰
لب گل را حلاوت دید بسیار
۶۹۱
لبی میدید چون یاقوت خندان
۶۹۲
خرد زان لب بمانده لب بدندان
۶۹۳
رخی میدید خوبی را سزاوار
۶۹۴
ازانرخ ماه کرده رخ بدیوار
۶۹۵
چو ملک خوبرویی لایقش دید
۶۹۶
بهرمویی هزاران عاشقش دید
۶۹۷
ببر سیم و بلب قند و برخ ماه
۶۹۸
چو شاه او را بدید از دست شد شاه
۶۹۹
بگل گفت ای نگارستان خوبی
۷۰۰
رخ خوبت گل بستان خوبی
۷۰۱
ز رویت ماه سرگردان بمانده
۷۰۲
گهی پیدا گهی پنهان بمانده
۷۰۳
ز قدّت سرو با فریاد گشته
۷۰۴
ز قدّ خویشتن آزاد گشته
۷۰۵
ز لعلت تنگ شکّر خسته مانده
۷۰۶
ازان معنی بشوری بسته مانده
۷۰۷
دو چشمت نیم مست بازگشته
۷۰۸
مشعبد وار لعبت بازگشته
۷۰۹
ز عشقت چند گردانی بخونم
۷۱۰
چه میدانی که در عشق تو چونم
۷۱۱
دلم تا کی بخون بنشیند آخر
۷۱۲
بزن، تا مهره چون بنشیند آخر
۷۱۳
چو شه را تو دُر شهوار دُرجی
۷۱۴
مباش آخر کبوتروار، برجی
۷۱۵
چنان آوردهیی در بند دامم
۷۱۶
که نگشاد از تو جز خون از مشامم
۷۱۷
چرا تو جان من ازتن ببردی
۷۱۸
چوجان بردی و نام من نبردی
۷۱۹
اگر بیماریت آمد بهانه
۷۲۰
کنون بیماریت رفت ای یگانه
۷۲۱
چو بس بیمار میدیدی تو خود را
۷۲۲
زهی قربان که کردی چشم بد را
۷۲۳
ترا بیماری ای بت سازگارست
۷۲۴
که در بیماریت رخ چون نگارست
۷۲۵
مرا عشق تو پیوسته چو ابرو
۷۲۶
تو سر میتابی از من همچو گیسو
۷۲۷
بغمزه میزنیم از چشم، زخمی
۷۲۸
دلم را میبری از چشم زخمی
۷۲۹
بچشم خود دلم را مست داری
۷۳۰
که تو در مست کردن دست داری
۷۳۱
چو دل پروانه شد در عکس رویت
۷۳۲
جنون آوردم از زنجیر مویت
۷۳۳
دلم تا در خم زنجیر دیدم
۷۳۴
هوای زلف تو دلگیر دیدم
۷۳۵
مکن ای ماه، تن در ده بکارم
۷۳۶
که پرکردی ز خون دل کنارم
۷۳۷
گرت از من برای آن ملالست
۷۳۸
که تا ترک تو گویم، این محالست
۷۳۹
گل از گفتار او فریاد در بست
۷۴۰
که فریاد از تو ای بیدادگر مست
۷۴۱
مرا از خان و مان آواره کردی
۷۴۲
جهانی خلق را بیچاره کردی
۷۴۳
بغارت درفگندی خان و مانم
۷۴۴
کنون گردی ز سر در قصد جانم
۷۴۵
بگفت این و برفت از هوش آن ماه
۷۴۶
بماند از کار او مدهوش آن شاه
۷۴۷
برخود خواند هرمز را از ایوان
۷۴۸
ز بهر کار گل برساخت دیوان
۷۴۹
بهرمز گفت آخر چارهیی ساز
۷۵۰
مگر کاین زن شود با من هم آواز
۷۵۱
شدم بیمار در تیمار این زن
۷۵۲
مرا رایی بزن در کار این زن
۷۵۳
زنا دانی خرد را خیره کردست
۷۵۴
ز گریه چشم روشن تیره کردست
۷۵۵
بزاری گاه میخوانم بخویشش
۷۵۶
بخواری گاه میرانم ز پیشش
۷۵۷
نه زاری سود میدارد نه خواری
۷۵۸
من این دارم تو برگو تا چه داری
۷۵۹
جوابش داد هرمز خوش جوابی
۷۶۰
که گل با دل مگر خوردهست تابی
۷۶۱
زخشم شاه ازان صفرا براندست
۷۶۲
که دروی اندکی سودا نماندست
۷۶۳
اگر خواهی که بازآید براهی
۷۶۴
نپیوندی درو زین پس بماهی
۷۶۵
مگر لختی دلش آرام گیرد
۷۶۶
مزاج گرم او انجام گیرد
۷۶۷
من اکنون هرچه باید ساخت سازم
۷۶۸
وزین خدمت بگردون سرفرازم
۷۶۹
چنان سازم که تا یک ماه دیگر
۷۷۰
نداند جز بر شه راه دیگر
۷۷۱
ز درد دل سوی درمانش آرم
۷۷۲
بپیش شاه در فرمانش آرم
۷۷۳
نگردم هیچ باز از خدمت تو
۷۷۴
که بسیارست حق نعمت تو
۷۷۵
خوش آمد شاه را گفتار هرمز
۷۷۶
بدو داد آنچه نتوان داد هرگز
۷۷۷
نچندان داد شاه او را زر و سیم
۷۷۸
که داده بود کس در هفت اقلیم
۷۷۹
چو یافت از شاه بسیاری مراعات
۷۸۰
شهش گفتا دگر یابی مکافات
۷۸۱
چنان بر چرخ سازم پایگاهت
۷۸۲
که ماه آسمان بوسد کلاهت
۷۸۳
هنرمند و خموش و پاک رایی
۷۸۴
مبارک دستی و نیکو لقایی
۷۸۵
اگر زر دارم وگر مال دارم
۷۸۶
ترا دارم که رویت فال دارم
۷۸۷
بگفت این و بصد انعام و اعزاز
۷۸۸
فرستادش سوی ایوان خودباز