عطار · خسرونامه

بیمار گشتن جهان افروز خواهرشاه اصفهان و رفتن هرمز بطبیبی بربالین و عاشق شدن او بر هرمز

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
الا ای شهسوار رخش معنی
۲
بفکرت بحرگوهر بخش معنی
۳
بهر گوهر که تو منظوم کردی
۴
جهانی سنگدل را موم کردی
۵
چو تو موم آوری از سنگ خارا
۶
کنی از موم شمعی آشکارا
۷
چنان پیدا کنی آن شمع روشن
۸
که از شمعت شود صد جمع روشن
۹
جهان روشن ز شمع خاطر تست
۱۰
مشو غایب که جمعی حاضر تست
۱۱
چو تو بر میفروزی شمع آفاق
۱۲
چراغی بر فروز از بهر عشّاق
۱۳
چنین گفت آنکه بودش در سخن دست
۱۴
که هر دم ز یوری نو بر سخن بست
۱۵
که سلطان سپاهان خواهری داشت
۱۶
که چون سرو خرامان منظری داشت
۱۷
بخوبی در همه عالم علم بود
۱۸
جهان افروز نام آن صنم بود
۱۹
زبازیهای چرخ نامساعد
۲۰
ببستر بر فتاد آن سیم ساعد
۲۱
شهنشه زود هرمز را فرستاد
۲۲
که ما را ناتوانی دیگر افتاد
۲۳
نگه کن علّت و بشنو سخن زود
۲۴
مکن تقصیر، تدبیری بکن زود
۲۵
چو پاسخ یافت هرمز از بر شاه
۲۶
روان شد تا سرای خواهر شاه
۲۷
سرایی دید چون گنجی ذخیره
۲۸
که در خوبی او شد چشم خیره
۲۹
بپیش صفّه تخت زر نهاده
۳۰
جهان افروز بروی سر نهاده
۳۱
زده حوران بگرد تخت او صف
۳۲
گرفته عنبر و کافور بر کف
۳۳
گلاب و عود بر بالین نهاده
۳۴
بگردش خوانچهٔ زرّین نهاده
۳۵
نقابی بر رخ چون مه کشیده
۳۶
بزیر چشم رخ بر شه کشیده
۳۷
بسوی تختش آمد شاهزاده
۳۸
همه دلها سوی آن ماه داده
۳۹
جهان افروز چون در وی نظر کرد
۴۰
جهان بر چشم خود زیر و زبر کرد
۴۱
رخی چون آفتابی دید رخشان
۴۲
لبی مانندهٔ لعل بدخشان
۴۳
چو سروش قد و چون مه روی دیدش
۴۴
زمّرد خطّ ومشکین موی دیدش
۴۵
ز خطّش ماه سر میتافت از راه
۴۶
بزیبایی خطی آورده بر ماه
۴۷
خطش برگرد مه بر هم زده دست
۴۸
ز سبزه بر گل تر نخل میبست
۴۹
چو زلفش مشک باریها نمودی
۵۰
خط او خرده کاریها نمودی
۵۱
خط او حلقه گرد ماه میزد
۵۲
میان شهر زلفش راه میزد
۵۳
بخوبی روی او هم آن هم این داشت
۵۴
که برمه خوشههای عنبرین داشت
۵۵
سمنبر ماه را در خوشه میدید
۵۶
وزان خوشه دلی در گوشه میدید
۵۷
مهی و خوشه بسته عنبرینش
۵۸
چو مشک تازه پنجه خوشه چینش
۵۹
چو رخ بنمود آن درّ شب افروز
۶۰
جهان افروز را تاریک شد روز
۶۱
تن سیمین او بر نرم مفرش
۶۲
بجوش آمد چو دریایی پر آتش
۶۳
بجانش آتشی سخت اندر افتاد
۶۴
بلرزید و ازان تخت اندر افتاد
۶۵
چنان میتافت زان آتش درونش
۶۶
که پیراهن همی سوخت از برونش
۶۷
سیه شد پیش چشمش روزگارش
۶۸
هزیمت گشت از او صبر و قرارش
۶۹
کجا در عشق ماند صبر کس را
۷۰
که دل طاقت نیارد یک نفس را
۷۱
چو شد بیهوش آن دلخواه بی صبر
۷۲
بسی باران بریخت آن ماه بی ابر
۷۳
کنیزان گرد او حیران بماندند
۷۴
گلاب و مشک چون باران فشاندند
۷۵
چو آن دلداده لختی گشت هشیار
۷۶
چو مستی پر گنه بگریست بسیار
۷۷
ز حال خود خجل گشت و عجب ماند
۷۸
چو کشت تشنه زان غم خشک لب ماند
۷۹
بدل گفتا بلاست این یا پزشکست
۸۰
که روی من ازو غرق سر شکست
۸۱
بجاآورد هرمز کان سمنبر
۸۲
ز عشق هرمز افتادست مضطر
۸۳
برفت ونبض او آورد در دست
۸۴
چو نبض او بدید از جای برجست
۸۵
بگفتا یافتم زین کار بهره
۸۶
که دارد زشت باد این خوب چهره
۸۷
بسامانش بباید ساخت درمان
۸۸
مگر درمان پدید آید بسامان
۸۹
بگفت این و ز دیوان رفت بیرون
۹۰
جهان افروز ازو خوش خفت در خون
۹۱
بیاران گفت دل پر سوز ماندم
۹۲
که در کار جهان افروز ماندم
۹۳
ندانم چون کنم با او جفایی
۹۴
چو میدانم کزو بینم بلایی
۹۵
من آنجا با دل اندوهگینم
۹۶
نکو بودم که در بایست اینم
۹۷
ولیکن چون کنم چون کار افتاد
۹۸
جهان را این چنین بسیار افتاد
۹۹
بدو گفتند یاران شادمان باش
۱۰۰
که گفتت کز چنین غم سرگران باش
۱۰۱
ترا زین جای صد شادیست امروز
۱۰۲
که دو شهزاده بر شاهند دلسوز
۱۰۳
جهان افروز و گلرخ یار داری
۱۰۴
چرا پس از جهان تیمار داری
۱۰۵
کسی کو یافت پهلو زین دو همدم
۱۰۶
چرا پهلو نساید با دو عالم
۱۰۷
نیاید زان صنم کارم فروتر
۱۰۸
دوعاشق چون سه باشند این نکوتر
۱۰۹
ز سه کمتر نشاید هیچ مایه
۱۱۰
ناستد دیگ پایه بی سه پایه
۱۱۱
کنون در عاشقی مایه تو داری
۱۱۲
تجارت کن که سرمایه تو داری
۱۱۳
ز دو معشوق کارت بهتر آید
۱۱۴
برهٔ دو مادری فربه تر آید
۱۱۵
چو دو حلقه زنی بر در زمانی
۱۱۶
که گرزان نبودت زین درنمانی
۱۱۷
تراست اندر پزشکی آب در جوی
۱۱۸
که نانت پخته شد اکنون ز دو سوی
۱۱۹
خوشی میباز عشقی درنهان تو
۱۲۰
مکن دل ناخوش از کار جهان تو
۱۲۱
چنان در خنده آمد زان سخن شاه
۱۲۲
که بست از خندهٔ‌او بر سخن راه
۱۲۳
همه شب خسرو از وسواس تا روز
۱۲۴
چو شمعی تا سحر میسوخت از سوز
۱۲۵
چو پیدا شد دف زرّین دوّار
۱۲۶
ستاره ریخت در دف سیم انوار
۱۲۷
طبیبی را بر گل رفت خسرو
۱۲۸
ز بهر درد دادش داروی نو
۱۲۹
چو خالی بود گل چون نیم غمزی
۱۳۰
بگفتش ازجهان افروز رمزی
۱۳۱
که تا آن دلبرم در بر گرفتست
۱۳۲
ز جان خویشتن دل برگرفتست
۱۳۳
جهان از روی گلرخ چون نگارست
۱۳۴
جهان افروز باری در چکارست
۱۳۵
چه گر از گل دلی پر سوز دارم
۱۳۶
چرا دل بر جهان افروز دارم
۱۳۷
ز گلرخ گو دلم پر سوز میباش
۱۳۸
جهان گو بی جهان افروز میباش
۱۳۹
بگفت این و برفت از پیش گلرخ
۱۴۰
سوی قصر جهان افروز فرّخ
۱۴۱
همه شب در غم، آن ماه دل افروز
۱۴۲
که تا بیند رخ خسرو دگر روز
۱۴۳
بدست دیو داده رشتهٔ دل
۱۴۴
شده یکبارگی سرگشته دل
۱۴۵
چو خسرو را بدید ازدردناکی
۱۴۶
چو لعلی شد رخش از شرمناکی
۱۴۷
دلش را شرمساری کارگر شد
۱۴۸
مهش از شرم زیر حجله در شد
۱۴۹
چو مه را شهربند حجله کرد او
۱۵۰
کنار خود ز پروین دجله کرد او
۱۵۱
چو سیب هرمز از خط شد پدیدار
۱۵۲
فرو بارید بر رخ دانهٔ نار
۱۵۳
برخ بر از دو نرگس رود میکرد
۱۵۴
بران سیبش کلوخ امرود میکرد
۱۵۵
چو دست سیمگون از بر بکردی
۱۵۶
اساس عشق محکمتر بکردی
۱۵۷
رگ دل چون بدست آورد جانانش
۱۵۸
تن خود را رگی میدید باجانش
۱۵۹
چو دستش سخت داشت و روی رگ سود
۱۶۰
دلش از مهر خسرو سست رگ بود
۱۶۱
چو دست شاه شد بر روی رگ راست
۱۶۲
دل دختر چو خون در رگ بتک خاست
۱۶۳
برگ در شد دل در خون نهاده
۱۶۴
برای دستبوس شاهزاده
۱۶۵
رگ دختر ازان پس زود میجست
۱۶۶
که میزد هر زمانش بوسه بر دست
۱۶۷
نشسته آن دو دلبر روی در روی
۱۶۸
بزیر چشم دیده موی در موی
۱۶۹
بنای عشق هر دوگشته محکم
۱۷۰
بیک ره حلقه شان افتاده در هم
۱۷۱
همی گفتند بی پیغام و آواز
۱۷۲
نهان از یکدگر با یکدگر راز
۱۷۳
نمودند از کنار چشم اشارت
۱۷۴
گرفتند از میان ترک عبارت
۱۷۵
جهان افروز با دل گفت صد راه
۱۷۶
که ای دل نیست این دلبر به جز شاه
۱۷۷
همه ترتیب شاهان دیدهام زو
۱۷۸
سخن جز بر ادب نشنیدهام زو
۱۷۹
مرا دل میزند کو پادشاهست
۱۸۰
که بروی فرّیزدانی گواهست
۱۸۱
چو این اندیشه بر دل راه داد او
۱۸۲
دل خود را بدان دلخواه داد او
۱۸۳
بخسرو گفت کای داننده استاد
۱۸۴
شهت از بهر آن اینجا فرستاد
۱۸۵
که تا در کار من بندی دلی را
۱۸۶
بزودی بر گشایی مشکلی را
۱۸۷
دلم را در درون، آتش فگندی
۱۸۸
تو سوز من برون، بریخ چه بندی
۱۸۹
تو با من در درون مانی، ز بیرون
۱۹۰
مرا با تو چه باید کرد اکنون
۱۹۱
مکن این سرکشی از سر برون کن
۱۹۲
درونم سوختی درمان کنون کن
۱۹۳
همی گفتم درون آیی تو بر من
۱۹۴
چه دانستم برون آیی تو برمن
۱۹۵
چه کردستم بجایت ای زبون گیر
۱۹۶
دو رویی از برونت او برون گیر
۱۹۷
شد آتش در درون من پدیدار
۱۹۸
بپل بیرون مبر این شیوه کردار
۱۹۹
همی تا دست بر دستم نهادست
۲۰۰
ز دست او دل از دستم فتادست
۲۰۱
چه غم بود این کزو بر جانم آمد
۲۰۲
ازین محنت برون نتوانم آمد
۲۰۳
سرم سودای این سرکش گرفتست
۲۰۴
درونم شعلهٔ آتش گرفتست
۲۰۵
ز سر تا پای من در سوز ماندست
۲۰۶
ندانم تا جهان افروز ماندست
۲۰۷
درین محنت ز چشم بد بترسم
۲۰۸
ز رسوایی خود بر خود بترسم
۲۰۹
بیک ره عقل رفت و بیم جانست
۲۱۰
کدامین عقل کاین سودانه آنست
۲۱۱
بیک دم عشق تا در کارم آورد
۲۱۲
بسی دیوانگیها بارم آورد
۲۱۳
گر این غم در دلم دارم نهان من
۲۱۴
چه سازم با رخ چون زعفران من
۲۱۵
وگر رویم بپوشم زیر پرده
۲۱۶
چه سازم با دل تیمار خورده
۲۱۷
مرا این درد بی درمان ز دل خاست
۲۱۸
مرا این آتش سوزان ز دل خاست
۲۱۹
اگر صد سال بیماریم بودی
۲۲۰
بسی به زین نگونساریم بودی
۲۲۱
بلای من بدرمان من آمد
۲۲۲
چه شورست این که در جان من آمد
۲۲۳
اشارت کرد شه را نزد خود خواند
۲۲۴
باعزازش بنزد خویش بنشاند
۲۲۵
بدو گفتا نپرسی خود که چونی
۲۲۶
ز سوز اندرونی و برونی
۲۲۷
پس احوال تبم را شرح میپرس
۲۲۸
درازی شبم را شرح میپرس
۲۲۹
طبیبانی که از دمساز پرسند
۲۳۰
ز رنجوران ازین به باز پرسند
۲۳۱
چو دمسازان اگر بیمار داری
۲۳۲
ازین به کن مرا تیمار داری
۲۳۳
چو از دل گرمیم داری خبر تو
۲۳۴
مسوز از تاب هجرم بیشتر تو
۲۳۵
تو درمان کن که من در دوستداری
۲۳۶
نیم دور از طریق حق گزاری
۲۳۷
بهر کامی ترا کامی ببخشم
۲۳۸
بهر گامیت اکرامی ببخشم
۲۳۹
امید اندر من و تیمار من بند
۲۴۰
طبیبی کن دل اندر کار من بند
۲۴۱
مرا زین کار خود جز خستگی نیست
۲۴۲
که در کار منت دلبستگی نیست
۲۴۳
نمی اندیشی از بیماری من
۲۴۴
تو گویی می نه بینی زاری من
۲۴۵
مگر از من نمییابی مراعات
۲۴۶
بدی را نیکویی نبود مکافات

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.