بیمار گشتن جهان افروز ...
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
یکی چابک کنیزک داشت کوچک
۲
که حسنا بود نام آن کنیزک
۳
ببالا همچو سرو جویباری
۴
بلنجیدن چو کبک کوهساری
۵
رخی چون ماه و زلفی همچو عنبر
۶
بری چون شیر و لعلی همچو شکر
۷
چو چشم سوزنش کوچک دهانی
۸
بسان رشتهیی او را میانی
۹
لبش کرده بدو یاقوت خندان
۱۰
دهن بند بتان آب دندان
۱۱
دو چشمش ناوک مژگان گرفته
۱۲
شکار هر مژه صد جان گرفته
۱۳
جهان افروز حسنا را بدو داد
۱۴
چو خسرو دید او را تن فروداد
۱۵
چوحسنا شد بپیش شه پدیدار
۱۶
بپیش شاه غنجی کرد بر کار
۱۷
بزد ره بر شهی چون شیر بیشه
۱۸
بروبه بازی آن عیار پیشه
۱۹
بماند از حسن حسنا شاه خیره
۲۰
که شد با عکس رویش ماه تیره
۲۱
دل خسرو چنان آن ماه بربود
۲۲
که سوی خانه برد آن ماه رازود
۲۳
دهان آن شکرلب تنگ میدید
۲۴
دل از یسکو بصد فرسنگ میدید
۲۵
شه دلداده چون مجنون او شد
۲۶
ز بس دلدادگی در خون او شد
۲۷
چو حسنا برقع ازگنجی برانداخت
۲۸
ببوسه شاه شش پنجی درانداخت
۲۹
چو بی صبریش بر دل تاختن کرد
۳۰
بآخر کار عشرت ساختن کرد
۳۱
چو شه باماه، ماهی همره افگند
۳۲
ز ماهی ماه مهری بر شه افگند
۳۳
چنان در مهر یکدیگر بماندند
۳۴
که باهم چون گل و شکّر بماندند
۳۵
چو بگذشت از پس این کار ماهی
۳۶
بر گل رفت خسرو شه پگاهی
۳۷
بددو گفتا اگر شاه آیدت پیش
۳۸
مرانش از بر وبنشان بر خویش
۳۹
خداعی میکن و زرقی همی باز
۴۰
لبی پرخنده می دار و همی ساز
۴۱
چو دل خوش کرد از دیدار تو شاه
۴۲
برون رفتن بباغ از شاه درخواه
۴۳
که تا از باغ شه پنهان بشبگیر
۴۴
برون آیی تو و آن دایهٔپیر
۴۵
چنان آسان سوی رومت برم باز
۴۶
که چون کبک دری میلنجی از ناز
۴۷
نگردد گرد گرد دامن تو
۴۸
نه مویی کژ کند سر بر تن تو
۴۹
چو افتادیم ما چون مرغ در دام
۵۰
بفرصت جست باید کام با کام
۵۱
خوش آمد نیک گل را پاسخ شاه
۵۲
بدو گفت ای سم اسبت رخ ماه
۵۳
جهان افروز را تنها بمگذار
۵۴
جوانی را در این سودا بمگذار
۵۵
چو میدانی که او دلدادهٔ تست
۵۶
دلش در دام عشق افتادهٔ تست
۵۷
چو میدانم که درد عاشقی چیست
۵۸
نخواهم هیچ کافر را چنان زیست
۵۹
چه میسازی تو کار این دو عاشق
۶۰
که کاری مینما ید ناموافق
۶۱
ندانم تا درون با هم چه سازند
۶۲
مگر چون شمعشان درهم گدازند
۶۳
ترا بی شک نکو نبود ز دو تن
۶۴
که بر مردی ستم باشد ز دو زن
۶۵
چو دو کدبانو آید در سرایی
۶۶
نماند در سرا نور و نوایی
۶۷
جوابش داد خسرو کای دل آرام
۶۸
مرا در آزمایش میکنی رام
۶۹
از آن همچون جهان گیری زبونم
۷۰
که تا من با جهان افروز چونم
۷۱
مرا تا در جهان امّید جانست
۷۲
جهان افروز بر چشمم گرانست
۷۳
نیارد در جهان بستن جهانی
۷۴
جهان افروز را بر من زمانی
۷۵
جهان را تیره تر آن روز بینم
۷۶
که دیدار جهان افروز بینم
۷۷
مرا جان و جهان چون زیر پردهست
۷۸
جهان افروز انگارم که مردهست
۷۹
منم در کار تو حیران بمانده
۸۰
ز عشقت در غریبستان بمانده
۸۱
برای تو چنین آواره گشته
۸۲
گزیده غربت و بیچاره گشته
۸۳
دلی چون سنگ داری ای دل افروز
۸۴
که برسنگم زنی هر روز هر روز
۸۵
جهان برچشم خسرو باد خاری
۸۶
اگر بر گل گزیند اختیاری
۸۷
اگر من جز تو کس را دوست دارم
۸۸
ندارم مغز و پیمان پوست دارم
۸۹
تویی نور دل من ای پریوش
۹۰
مبادا بی تو هرگز یک دمم خوش
۹۱
چو شکّر گلرخ آمد در مراعات
۹۲
که ای پیش رخت شاه فلک مات
۹۳
دل بدخواه تو پر موج خون باد
۹۴
وزان یک موج صد دریا فزون باد
۹۵
منم جانی وفای تو گرفته
۹۶
دلی راه رضای تو گرفته
۹۷
تنی و روی خود سویت نهاده
۹۸
سری و بر سر کویت نهاده
۹۹
همی تا پای درکوی تو دارم
۱۰۰
سر نطّارهٔ روی تو دارم
۱۰۱
منم در عشق رویت با دلی پاک
۱۰۲
نهاده پیش رویت روی بر خاک
۱۰۳
جهان بی روی تو روشن نبینم
۱۰۴
وگر بینی توبی من، من نبینم
۱۰۵
نه زان رویم من بی روی و بی راه
۱۰۶
که در رویم شود بی روی تو ماه
۱۰۷
نه از روی توام روی جداییست
۱۰۸
نه با روی تو روی بی وفاییست
۱۰۹
بجای آرم بهر مویی وفایی
۱۱۰
که تا نبود درین روی و ریایی
۱۱۱
اگر اشکم نکردی این نکویی
۱۱۲
مرا هرگز نبودی تازه رویی
۱۱۳
بصد روی اشک میبارم ز چشمم
۱۱۴
که بی روی تو این دارم ز چشمم
۱۱۵
مرا تا دل درین کوی اوفگندست
۱۱۶
سرشکم بخیه بر روی اوفگندست
۱۱۷
بجز گریه نماندست آرزویم
۱۱۸
که در روی تو باید آبرویم
۱۱۹
چو چشمم دید روی نازنینت
۱۲۰
گزیدم از همه روی زمینت
۱۲۱
بهرمه ماه بر روی تو بینم
۱۲۲
همه روی دلم سوی تو بینم
۱۲۳
نظر گر بفگنم از سوی تو من
۱۲۴
نیارم آن نظر بر روی تو من
۱۲۵
ندیدم ای ز روی من گزیرت
۱۲۶
بروی تو نمیبینم نظیرت
۱۲۷
از آن آوردهام رویم بکارت
۱۲۸
که در کارم ز روی چون نگارت
۱۲۹
اگر روی تو رویاروی یابم
۱۳۰
ز روی ماهرویان روی تابم
۱۳۱
وگر آری برویم صد بلا تو
۱۳۲
کجا بینی ز من روی و ریا تو
۱۳۳
وگر روی آورم در بی وفایی
۱۳۴
برویم باز زن درد جدایی
۱۳۵
وگر پشت آوری بر من بیکبار
۱۳۶
در آن اندوه روی آرم بدیوار
۱۳۷
منم ناشسته روی از خاک کویت
۱۳۸
تویی بیغم که صد شادی برویت
۱۳۹
اگر پای از خطت بیرون نهم من
۱۴۰
چو نقطه در میان خون نهم من
۱۴۱
ز عشق آن دو طوطی شکرخای
۱۴۲
بشکل دایره بر سر نهم پای
۱۴۳
چو سطح سیم آن عارض ببینم
۱۴۴
شوم گردی که تا بر وی نشینم
۱۴۵
چو سطر راست بازم با تو پیوست
۱۴۶
چو خطکش میشوم در خط ازان دست
۱۴۷
قلم در مه کشم پیش تو مه روی
۱۴۸
وگرنه چون دواتم کن سیه روی
۱۴۹
بپیش خطّ سبز تو قلم وار
۱۵۰
بسرآیم بسر گردم چو پرگار
۱۵۱
منم پیش تو سر بر خطّ فرمان
۱۵۲
زبان با دل چو کاغذ کرده یکسان
۱۵۳
چو گل گفت این سخن خسرو برون شد
۱۵۴
کنون بشنو کزین پس حال چون شد
۱۵۵
ز بیماری گل چون رفت ماهی
۱۵۶
درآمد شاه اصفاهان پگاهی
۱۵۷
لب گل همچو گل پرخنده میدید
۱۵۸
وزان لب جان خود رازنده میدید
۱۵۹
شکر از خندهٔ گل چون خجل بود
۱۶۰
از آن دلتنگ شد کو تنگدل بود
۱۶۱
سر زلفی چو شست عنبرین داشت
۱۶۲
که هر موییش بر جانی کمین داشت
۱۶۳
رخش در حدّ خوبی و نکویی
۱۶۴
فزون از حدّ هر خوبی که گویی
۱۶۵
خرد در شست او سرمست مانده
۱۶۶
مهش چون ماهی در شست مانده
۱۶۷
چو شاه آن ماه سیم اندام را دید
۱۶۸
بگرد ماه مشکین دام را دید
۱۶۹
دلش در دام گلرخ ساخت آرام
۱۷۰
که سازد در جهان آرام در دام
۱۷۱
بگل گفت ای شکر عکس لب تو
۱۷۲
ز هر روزیت خوشتر هر شب تو
۱۷۳
مه و خورشید تاج تارکت باد
۱۷۴
چه میگویم که هر دو صدیکت باد
۱۷۵
اگر وقت آمد ای ماه دلازار
۱۷۶
مدار از خویشتن شه را دل افگار
۱۷۷
اگر زر خواهی و گر سیم خواهی
۱۷۸
وگر شاهی هفت اقلیم خواهی
۱۷۹
همه در پیش تست ای من غلامت
۱۸۰
چو من باشم غلامت این تمامت
۱۸۱
که باشم گر سگ گویت نباشم
۱۸۲
چه سگ باشم که هندویت نباشم
۱۸۳
میان حلقه بیهوش توام من
۱۸۴
غلام حلقه در گوش توام من
۱۸۵
چنان حلقه بگوش و حق شناسم
۱۸۶
که گوشم گیر و سرده در نخاسم
۱۸۷
منم در شیوه و در شیون تو
۱۸۸
غلام هندوی چوبک زن تو
۱۸۹
غلام نیک میجویی چو من جوی
۱۹۰
بنامم نیکبخت خویشتن گوی
۱۹۱
چو میبینی دلم در رشک از تو
۱۹۲
لبم خشک و رخم پر اشک ازتو
۱۹۳
مکن زین بیش با من بیوفایی
۱۹۴
که عاجز گشتم از درد جدایی
۱۹۵
گلش گفت ای وفا دار زمانه
۱۹۶
منم از جان ترا یار یگانه
۱۹۷
دلم گرمست اگر من سرد گویم
۱۹۸
مرنج از من که من بس تند خویم
۱۹۹
تو میدانی که چون دلدادهام من
۲۰۰
ز خان و مان برون افتادهام من
۲۰۱
مبادا در رهت ازگل غباری
۲۰۲
که گل در چشم گل گردد چو خاری
۲۰۳
سپهر تیز رو محمل کشت باد
۲۰۴
بکام دل شبانروزی خوشت باد
۲۰۵
کسی کو سرکشد از چون تو شاهی
۲۰۶
ندارد عقل آنکس سر براهی
۲۰۷
کنون بنهادم از سرسر کشیدن
۲۰۸
ترا از لعل گل شکّر چشیدن
۲۰۹
کنون یکبارگی بیماریم رفت
۲۱۰
دو چندان زورم آمد زاریم رفت
۲۱۱
چگویم تا مرا هرمز طبیبست
۲۱۲
تنم از تندرست با نصیبست
۲۱۳
طبیب نیک پی هرمز از انست
۲۱۴
که دایم هندوی شاه جهانست
۲۱۵
اگر هرمز نبودی این طبیبت
۲۱۶
نبودی از گل سرکش نصیبت
۲۱۷
ز اوّل تا در آن نبضم بدیدست
۲۱۸
مرا بسطست و قبضم ناپدیدست
۲۱۹
مرا هر چاره و درمان که او ساخت
۲۲۰
نشاید گفت بدالحق نکو ساخت
۲۲۱
کنون هر کو فرود آید بیکجای
۲۲۲
ز دلتنگی نیارد بود بر پای
۲۲۳
اگر آبی کند یک جای آرام
۲۲۴
بگردد رنگ و طعم او بناکام
۲۲۵
کنونم دل ازین ایوان گرفتست
۲۲۶
که گل را آرزوی آن گرفتست
۲۲۷
که روزی ده ببینم باغ شه را
۲۲۸
وزان پس پیش گیرم زود ره را
۲۲۹
زمانی بانگ بلبل می نیوشم
۲۳۰
زمانی بر سر گل میخروشم
۲۳۱
خوش آید بانگ بلبل خاصه در باغ
۲۳۲
که پرگل شد سپاهان چون پر زاغ
۲۳۳
ز دلتنگی جهان بر من چنانست
۲۳۴
که از تنگی دلم را بیم جانست
۲۳۵
دلم آتش گرفتست و جگر خون
۲۳۶
بهر ساعت غمی دارم دگرگون
۲۳۷
اگر دستور باشد سوی باغم
۲۳۸
تهی گردد ازین سودا دماغم
۲۳۹
براه آیم اگر بی راهم اکنون
۲۴۰
ز شاه این باغ رفتن خواهم اکنون
۲۴۱
مگر گردد دلم لختی گشاده
۲۴۲
وگرنه میروم بیرون پیاده
۲۴۳
چو باز آیم ندارم هیچ کاری
۲۴۴
مگر با شاه بوسی و کناری
۲۴۵
ولیکن چون نخواهم پای رنجی
۲۴۶
بهربوسی نخواهم کم ز گنجی
۲۴۷
وگر در خورد نیست از تست تقصیر
۲۴۸
مخر گر می نخواهی چاشنی گیر
۲۴۹
از آن پاسخ دل شه شد چنان شاد
۲۵۰
که هر دل کو غمی دارد چنان باد
۲۵۱
نمیدانست شاه آن زرق و تلبیس
۲۵۲
که استادست گل شاگردش ابلیس
۲۵۳
مثال مکر زن، آبیست باریک
۲۵۴
که دریایی شود ناگاه تاریک
۲۵۵
ولیکن در چنین جایی گرفتار
۲۵۶
اگر مکری کنی هستی سزاوار
۲۵۷
شهش گفت ای گل بستان جانم
۲۵۸
که پیش تست باغ و بوستانم
۲۵۹
دریغم ناید از چون تو نگاری
۲۶۰
بهشتی تا چه سنجد باغ باری
۲۶۱
برو تنها اگر تنهات باید
۲۶۲
مگر وقتی دگر با مات باید
۲۶۳
تو تنها رو چو همره می نخواهی
۲۶۴
که تو خورشیدی و مه می نخواهی
۲۶۵
روانه شو سوی آن خلد پرحور
۲۶۶
که تنها رو بود خورشید پر نور
۲۶۷
برو تا زود بازآیی ازین باغ
۲۶۸
مگر دل را برون آری ازین داغ
۲۶۹
برو تنها که تنهایی زیان نیست
۲۷۰
چو با ما آب در جویت روان نیست
۲۷۱
نخفت آن شب دمی درّشب افروز
۲۷۲
که تا بر روی شب کی دم زند روز
۲۷۳
خود آن شب گوییا شب ماند بر جای
۲۷۴
شدش یک یک ستاره بند بر پای
۲۷۵
شبی بوداز سیاهی و درازی
۲۷۶
چو زلف ماهرویان طرازی
۲۷۷
منادی گر برامد از زمانه
۲۷۸
که روز و شب فرو شد جاودانه
۲۷۹
چو ره برداشت سوی قیروان ماه
۲۸۰
برامد یوسف خورشید از چاه
۲۸۱
چو خورافگند بر دریا سماری
۲۸۲
نشست آن ماه دلبر در عماری
۲۸۳
کنیزک صد شدند آنگه سواره
۲۸۴
باستادند خلقی در نظاره
۲۸۵
ز هر سو خادم و چاووش میشد
۲۸۶
که میزد چوب و از دل هوش میشد
۲۸۷
چو سوی باغ شد آن سرو آزاد
۲۸۸
برامد از گل و از سرو فریاد
۲۸۹
بزیر سایهٔ طوبی باغش
۲۹۰
بهشتی بود گلها چون چراغش
۲۹۱
بخوبی باغ چون خلد برین بود
۲۹۲
دران خلد برین گل حور عین بود
۲۹۳
سَرِ شاخ درختان سرافراز
۲۹۴
قیامت کرده مرغان خوش آواز
۲۹۵
چمن را آب سویا سوی میرفت
۲۹۶
بگرد باغ رویا روی میرفت
۲۹۷
چو سنگ آب روان را شد ستانه
۲۹۸
همی زد آب سیمین شاخ شانه
۲۹۹
ز جو آب روان برداشت آواز
۳۰۰
که من رفتم ولی نایم دگر باز
۳۰۱
چو ابر از آسمان گریان برامد
۳۰۲
همه روی زمین خندان درامد
۳۰۳
به یک ره برگها زیر و زبر شد
۳۰۴
شمرها سر بسر از آب تر شد
۳۰۵
چو باران تیر در پرتاب انداخت
۳۰۶
سپر در آبدان آب انداخت
۳۰۷
چو از هر تیر بارانی سپر ساخت
۳۰۸
زهر آبی هزاران شکل برساخت
۳۰۹
چو میغ آبزن ازکوه در گشت
۳۱۰
بتافت از آفتاب آتشین دشت
۳۱۱
بتان سیمبر با روی چون ماه
۳۱۲
بیفگندند از تن جامه در راه
۳۱۳
شدند آن نازنینان طرازی
۳۱۴
برهنه تن ز بهر آب بازی
۳۱۵
اِزاری در گل سیراب بستند
۳۱۶
چو آتش در میان آب جستند
۳۱۷
عجب آن بود کان چندان دل افروز
۳۱۸
بگل خورشید اندودند آن روز
۳۱۹
گروهی بر درختان میدویدند
۳۲۰
گروهی سر بر ایوان میکشیدند
۳۲۱
گروهی سرسوی شیناب بردند
۳۲۲
گروهی سر بزیر آب بردند
۳۲۳
یکی آب سیه در گوش رفته
۳۲۴
یکی بر سر یکی بر دوش رفته
۳۲۵
ز سرما هر یکی لرزید چون بید
۳۲۶
دوان گشته ز سایه سوی خورشید
۳۲۷
چنان دادی تن آن دلبران تاب
۳۲۸
که در چشم آمدی خورشید را آب
۳۲۹
اگر آنجا فتادی پیر صد سال
۳۳۰
شدی حالی جوانی طرفه احوال
۳۳۱
نشسته بود گلرخ بر کرانی
۳۳۲
چو شکّر خنده میزد هر زمانی
۳۳۳
وزانسوی دگر خسرو بدر شد
۳۳۴
پزشکی را بر آن سیمبر شد
۳۳۵
چو گلرخ را در ایوان میندید او
۳۳۶
سوی شاه سپاهانی دوید او
۳۳۷
زمین را بوسه زد در پیش آن صدر
۳۳۸
بشه گفت ای برفعت آسمان قدر
۳۳۹
جهان تا هست فرمانت روان باد
۳۴۰
هر آنچت دل چنان خواهد چنان باد
۳۴۱
برفتم سوی خاتون، او بباغست
۳۴۲
جهان از تف تو گویی چون چراغست
۳۴۳
دلش گرمست و دارد این هوا تفت
۳۴۴
بسوی باغ ازین ایوان چرا رفت
۳۴۵
کنون در باغ اگر باشد دگر راه
۳۴۶
پدید آرد همان بیماری ای شاه
۳۴۷
همان بهتر که امروزش بیاری
۳۴۸
بتدریجی شبانگه درعماری
۳۴۹
مگر بیماریش از سر نگیرد
۳۵۰
طبیب از درد او دل برنگیرد
۳۵۱
شهش گفت ای طبیب عیسی آسا
۳۵۲
که کرد آخر کم از روزی تماشا
۳۵۳
کنون آن نیست گلرخ گر تو بینیش
۳۵۴
که با من شد چو شکّر، زهر گینیش
۳۵۵
وفاداری و خوی خوش گرفتست
۳۵۶
دلش از مهر من آتش گرفتست
۳۵۷
سخنهایی که با من گفت امروز
۳۵۸
دگر نشنوده بودم زان دل افروز
۳۵۹
دلش اکنون بسوی من هوا کرد
۳۶۰
همه خوی بد و تندی رها کرد
۳۶۱
بگفت این و یکی خلعت بیاراست
۳۶۲
بهرمز داد و هرمز زود برخاست
۳۶۳
چو روی چرخ زنگاری سیه شد
۳۶۴
مه از زیر سیاهی سر بره شد
۳۶۵
بپیش دایه آمد گل که برخیز
۳۶۶
قدم در راه نه چون پیک سر تیز
۳۶۷
که وقت رفتن ما این زمانست
۳۶۸
که نه در ره عسس نه پاسبانست
۳۶۹
بباید رفت چون شب در شکستست
۳۷۰
که پروین نیز در پستی نشستست
۳۷۱
بگفت این و گشاد آنگه در باغ
۳۷۲
شبی بود از سیاهی چون پر زاغ
۳۷۳
چنان شب، پیش چشم آن دل افروز
۳۷۴
نمود از بیخودی روشن تر از روز
۳۷۵
کسی کو روی دارد سوی یاری
۳۷۶
ندارد با شب و با روز کاری
۳۷۷
همه آن باشدش اندیشهٔ کار
۳۷۸
که تا چون زودتر بیند رخ یار
۳۷۹
خوشا نزدیک یاری ره گزیدن
۳۸۰
که میدانی که بتوانیش دیدن
۳۸۱
چو گل با دایه لختی ره بریدید
۳۸۲
بسوی خانهٔ هرمز رسیدند
۳۸۳
یکی کنجی که خسرو ساخته بود
۳۸۴
ز بهر هر دو تن پرداخته بود
۳۸۵
نهانی هر دو تن در کنج رفتند
۳۸۶
ز بیم شاه یک ساعت نخفتند
۳۸۷
چو مرغ صبحدم بگشاد پر را
۳۸۸
ز خواب انگیخت مشتی بیخبر را
۳۸۹
جهان از چهرهٔ خورشید سرکش
۳۹۰
بجوش آمد چو دریایی پر آتش
۳۹۱
زمین در زیر گرد زعفران شد
۳۹۲
عروس آسمان در پرنیان شد
۳۹۳
چو روشن شد زمین را روی، جمله
۳۹۴
بتان گشتند از هر سوی، جمله
۳۹۵
بقصر گلرخ دلبر دویدند
۳۹۶
ز گلرخ در هوا گردی ندیدند
۳۹۷
نه دایه بود در باغ و نه گلرخ
۳۹۸
رسانیدند سوی شاه پاسخ
۳۹۹
که گل با دایه ناپیدا شد از باغ
۴۰۰
دل ماشد ز گل چون لاله از داغ
۴۰۱
نیاسودیم از جستن زمانی
۴۰۲
نمییابد کسی زیشان نشانی
۴۰۳
پری گویی ربودست این دو تن را
۴۰۴
کجا آخر توان گفت این سخن را
۴۰۵
ازان پاسخ دل شه سرنگون شد
۴۰۶
ز خون دل لبش پر کفک خون شد
۴۰۷
نه صبرش ماند نه آرام در دل
۴۰۸
شکست آن کام دل ناکام در دل
۴۰۹
بدیشان گفت آخر حال چون شد
۴۱۰
نه مرغی گشت کز ایوان برون شد
۴۱۱
مگر گل بلبلی شد در هوا رفت
۴۱۲
بخوزستان گریخت از دام ما رفت
۴۱۳
کجا شد دایه گر گل رفت باری
۴۱۴
عجب تر زین ندیدم هیچ کاری
۴۱۵
پری گر ماه را از باغ برداشت
۴۱۶
چرا عفریت را بر جای نگذاشت
۴۱۷
پری گر داشت با ماه آشنایی
۴۱۸
چرا آن دیو را نامد رهایی
۴۱۹
پری گر برد حوری از بهشتی
۴۲۰
چکارش بود با دیرینه زشتی
۴۲۱
نمیدانم که این احوال چونست
۴۲۲
مگر در زیر این، مکر و فسونست
۴۲۳
مرا بفریفت تا در دامم آویخت
۴۲۴
بسوی باغ شد وز باغ بگریخت
۴۲۵
کسی گویی که از راهش ببردست
۴۲۶
بشب ناگاه از باغش ببر دست
۴۲۷
فرو ماندم درین اندیشه عاجز
۴۲۸
که با من این که داند کرد هرگز
۴۲۹
ز درد عشق دلتنگی بسی کرد
۴۳۰
سواران را بهر سویی کسی کرد
۴۳۱
منادی گر منادی کرد ناگاه
۴۳۲
که هر کو آگهی دارد ازان ماه
۴۳۳
نه چندان گنج یابد از خزانه
۴۳۴
که بتواند شمرد آن را زمانه
۴۳۵
درین اندیشه و غم شاه دلسوز
۴۳۶
بر خود خواند هرمز را همان روز
۴۳۷
سراسر حال گل در پیش او گفت
۴۳۸
چنان کز گفت او هرمز برآشفت
۴۳۹
بشه گفتا نگفتم سوی باغش
۴۴۰
نباید برد پر سودا دماغش
۴۴۱
کسی را با دلی پر درد آخر
۴۴۲
تماشا چون بود در خورد آخر
۴۴۳
تماشا را اگر دل شاد نبود
۴۴۴
تماشا کردنش جز باد نبود
۴۴۵
چو دل خوش بود مردم اصل اینست
۴۴۶
تماشا کردن هر فصل اینست
۴۴۷
بگفت این و بشه گفت ای خداوند
۴۴۸
ترا زین غم نباید بود در بند
۴۴۹
که من این کار، آسان بی زجیری
۴۵۰
برون آرم چو مویی از خمیری
۴۵۱
ازین مشکل دل من گشت آگاه
۴۵۲
که آن بت را پری بردست از راه
۴۵۳
مگر آبی بپاشیدست ناخوش
۴۵۴
که آب ما پری را هست آتش
۴۵۵
مگر در آب بادی بوده باشد
۴۵۶
که گل را از میان بربوده باشد
۴۵۷
بجنبانم کنون این حلقهٔ راز
۴۵۸
مگر بر دست من این در شود باز
۴۵۹
وزان پس پیش خورشید جهان تاب
۴۶۰
یکی طشت بلورین کرد پر آب
۴۶۱
کشید آنگه خطی برگرد آن طشت
۴۶۲
عزیمت خوان بگرد طشت میگشت
۴۶۳
گهی در آب روشن میدمیدی
۴۶۴
گه از هر سو خطی بر میکشیدی
۴۶۵
هران حیلت که میدانست هرمز
۴۶۶
بجای آورد پیش شاه کربز
۴۶۷
بدو گفتا بشارت باد شه را
۴۶۸
که از باغت پری بردست مه را
۴۶۹
گل تر را پری همزاد بودست
۴۷۰
که آن همزاد او را در ربودست
۴۷۱
چو با گل خفته بد دایه بیکجا
۴۷۲
پری آویختست او را بیک پای
۴۷۳
کنون آن هر دو در روی زمینند
۴۷۴
ولی بر پشتهٔ کهسار چینند
۴۷۵
ز شه چل روز میخواهم امان من
۴۷۶
که تا در خانه بنشینم نهان من
۴۷۷
نشینم در خط و خوانم عزیمت
۴۷۸
کنم از خانه دیوان را هزیمت
۴۷۹
بسوزم عودتر در خانه بسیار
۴۸۰
پری را سر بخط آرم بیکبار
۴۸۱
بجای آرم هران افسون که دانم
۴۸۲
عزیمتهای گوناگون بخوانم
۴۸۳
ولی از شاه آن خواهم که داند
۴۸۴
که چل روزم بپیش خود نخواند
۴۸۵
کسی را نیز نفرستد بر من
۴۸۶
که بر من بسته خواهد شد در من
۴۸۷
هرانگاهی که این چل روز بگذشت
۴۸۸
یقین دانم که شه را سوز بگذشت
۴۸۹
بپیش شاه بنمایم هنر را
۴۹۰
برون آرم ز چین آن سیمبر را
۴۹۱
چو شد بر دست من اینکار کرده
۴۹۲
براه آید دل تیمار خورده
۴۹۳
ولیکن چون من استادی نمودم
۴۹۴
دل شه را بسی شادی نمودم
۴۹۵
باستادیم گنجی زر بخواهم
۴۹۶
بشاگردانه صد گوهر بخواهم
۴۹۷
شهش گفتا چو کردی کار من راست
۴۹۸
ز من بخشیدن آید از تو درخواست
۴۹۹
دریغم نبود از تو هرچه خواهی
۵۰۰
وگر از من بخواهی پادشاهی
۵۰۱
چو شه گفت آن سخن هرمز بدر رفت
۵۰۲
سوی قصر جهان افروز شد تفت
۵۰۳
جهان افروز چون دیدار او دید
۵۰۴
دل خود تا بجان دربار اودید
۵۰۵
نه روی آنکه با او راز گوید
۵۰۶
نه برگ آنکه رمزی باز گوید
۵۰۷
نه صبر خامشی نه طاقت درد
۵۰۸
لبی خشک و دلی گرم و دمی سرد
۵۰۹
جهان افروز را خسرو چنین گفت
۵۱۰
که ای نادیده بر روی زمین جفت
۵۱۱
شهنشه را چنین کاری فتادست
۵۱۲
که از گل در رهش خاری فتادست
۵۱۳
کنون آگاه باش ای عالم افروز
۵۱۴
که من رفتم ز خدمت تا چهل روز
۵۱۵
بکنج خانه بنشینم نهانی
۵۱۶
مگر زان گمشده یابم نشانی
۵۱۷
جهان افروز از او حیران فرو ماند
۵۱۸
چو باران اشک از مژگان فرو راند
۵۱۹
برامد همچو نیلی چهرهٔ او
۵۲۰
ازان غم خواست رفتن زهرهٔ او
۵۲۱
نشسته بود هرمز بر سر پای
۵۲۲
که تا چون زودتر برخیزد از جای
۵۲۳
چو آن سرگشته سر بر پای دیدش
۵۲۴
نه تن بر ره نه دل بر جای دیدش
۵۲۵
بهرمز گفت اینت آشفته کاری
۵۲۶
ندیدم چون تو هرگز بیقراری
۵۲۷
مگر گرد رهی کاشفته باشی
۵۲۸
که تا بنشسته باشی رفته باشی
۵۲۹
بشمعی مانی از تیزی و مستی
۵۳۰
که کس رویت نبیند چون نشستی
۵۳۱
قرارت نیست یک دم در بر من
۵۳۲
مگر پر کژدم آمد بستر من
۵۳۳
مرا بر شکل مردمخوار دانی
۵۳۴
که گرد من نگردی تا توانی
۵۳۵
کنون چون بر زمینت نیست آرام
۵۳۶
تپیده گشتهیی چون مرغ در دام
۵۳۷
بروتدبیر کار شاه کن زود
۵۳۸
ز گلرخ شاه را آگاه کن زود
۵۳۹
مه نو را بسی روز ای دل افروز
۵۴۰
توان دید و تو رفتی تا چهل روز
۵۴۱
بگفت این و هزاران دانهٔ اشک
۵۴۲
فرو بارید همچون ابر از رشک
۵۴۳
دل خسرو بسوخت اما بناکام
۵۴۴
برون آمد زپیش آن دلارام
۵۴۵
بسوی خانه آمد باز حالی
۵۴۶
سرای خویش کرد از رخت خالی
۵۴۷
بیاران گفت خوردم بی گمان زهر
۵۴۸
بزودی رفت میباید ازین شهر
۵۴۹
سه مرد و چار زن هفتیم جمله
۵۵۰
هم امشب در نهان رفتیم جمله
۵۵۱
مرا این دختر زنگی بلاییست
۵۵۲
ولیک او از غم من در وفاییست
۵۵۳
نه کشتن واجبست او را نه بردن
۵۵۴
نه با او زیستن ممکن نه مردن
۵۵۵
دگر زن هست حسنای دل افروز
۵۵۶
که گوید ترک او کن، جز بدآموز
۵۵۷
دگر زن دایه، دیگر نیز گلرخ
۵۵۸
ز مردان خسرو و فیروز و فرخ
۵۵۹
بگفت این و ستور آورد در راه
۵۶۰
فشاند از پشت ماهی گرد بر ماه
۵۶۱
ستوری بود در رفتن چو بادی
۵۶۲
که در رفتن فلک را مهره دادی
۵۶۳
بیک روز و بیک شب شست فرسنگ
۵۶۴
بپیمودند صحرا را بشبرنگ
۵۶۵
بسی بیراهه از هر سوی رفتند
۵۶۶
همه هم پشت از صد روی رفتند
۵۶۷
فرس راندند تا ده روز بگذشت
۵۶۸
فتادند از میان کوه در دشت
۵۶۹
پدید آمد دران صحرا یکی دز
۵۷۰
که در دوری آن شد وهم عاجز
۵۷۱
یکی دز بود هم بالای افلاک
۵۷۲
بپهنا بیشتر از عرصهٔ خاک
۵۷۳
تو گفتی چرخ را پشتیونی بود
۵۷۴
که اختر گرداو چون روزنی بود
۵۷۵
چنان بامش بسودی روی افلاک
۵۷۶
که کردی آسمان را روی بر خاک
۵۷۷
چنان برجش ز بار چرخ خم داشت
۵۷۸
که گفتی چرخ پشتش در شکم داشت
۵۷۹
غراره بود بر دیوار بالا
۵۸۰
نشسته دیدبان بر چرخ والا
۵۸۱
بیاران گفت خسرو کاین زمان زود
۵۸۲
ببندید از برای خون میان زود
۵۸۳
که این دز جای دزدان پلیدست
۵۸۴
ندیدم هرگز امّا این پدیدست
۵۸۵
چو پیدا گشت خسرو از بیابان
۵۸۶
فغان برداشت از بالا نگهبان
۵۸۷
چو بشنود این سخن خسرو ز بالا
۵۸۸
یکی خر پشته دید او سخت والا
۵۸۹
چو مردان پیش خر پشته باستاد
۵۹۰
زنان را بر سر بالا فرستاد
۵۹۱
چو یک دم بود دز را در گشادند
۵۹۲
سواری بیست روی از دز نهادند
۵۹۳
بیک ره همچو شیران بر دمیدند
۵۹۴
بپیش آن جوانمردان رسیدند
۵۹۵
شه و فیروز و فرخ هر سه از تیر
۵۹۶
سه کس در یک زمان کردند زنجیر
۵۹۷
چو در خون آن سه بدرگ غرقه گشتند
۵۹۸
دگردزدان پریشان حلقه گشتند
۵۹۹
گرفتند آن سه تن را در میانه
۶۰۰
شدند آن هر سه سرور چون نشانه
۶۰۱
شه هرمز چو شیر باشکوهی
۶۰۲
بکردار کمر بربسته کوهی
۶۰۳
بجوش آمد بکف در ذوالفقاری
۶۰۴
چوآتش تیز، لیکن آبداری
۶۰۵
چنان برهم زد ایشان را بیکبار
۶۰۶
گزو گشتند سرگردان فلک وار
۶۰۷
چو بعضی رافگندو بست لختی
۶۰۸
باستاد او بران ره چون درختی
۶۰۹
که تا هر کاید از دزدان دگر بار
۶۱۰
شود تیغ جگر رنگش جگرخوار
۶۱۱
چو دزدان مردی هرمز بدیدند
۶۱۲
ز بیمش چون زنان دم میدمیدند
۶۱۳
دو یارش از نبرد و زور و کینش
۶۱۴
عجب ماندند و کردند آفرینش
۶۱۵
که گر این حرب تو رستم بدیدی
۶۱۶
پی رخشت بسرهنگی دویدی
۶۱۷
تراگر بنده بودی جای آن هست
۶۱۸
که هستت در هنرهای جهان دست
۶۱۹
ز یک یک موی تو صد صد نشانی
۶۲۰
توان دادن که تو صاحبقرانی
۶۲۱
نبودند آن دو سرور هیچ آگاه
۶۲۲
که گردون فعل خود بنمود ناگاه
۶۲۳
سه مرد دزد بر بالا دویدند
۶۲۴
زنان را بر سر بالا بدیدند
۶۲۵
بدیشان قصد آن کردند ناگاه
۶۲۶
که سوی قلعهشان آرند از راه
۶۲۷
پس آنگه دختر زنگی برون جست
۶۲۸
درآمد پیش، سنگی چند در دست
۶۲۹
بدزدان داد روی و سنگ ها ریخت
۶۳۰
چو زخم تیر دید از بیم بگریخت
۶۳۱
یکی تیری زدندش بر جگر گاه
۶۳۲
که پیکانش برآمد از کمرگاه
۶۳۳
ز تیری چون کمان قدش دو تاشد
۶۳۴
دمش بگسست و جان ازوی جدا شد
۶۳۵
بجان دادن ز دل برداشت آواز
۶۳۶
که ای هرمز بیا تا بینمت باز
۶۳۷
ببین آخر که داد من جهان داد
۶۳۸
بگفت این و بدیدش روی و جان داد
۶۳۹
جهان بوالعجب را کار اینست
۶۴۰
درخت عاشقی را بار اینست
۶۴۱
ببین کان عاشق مسکین چه غم خورد
۶۴۲
که تاتیری بآخر بر شکم خورد
۶۴۳
تُرُش میجست تا در زندگانیش
۶۴۴
بتلخی جان برآمد در جوانیش
۶۴۵
چو جان بستد سپهر جان ستانش
۶۴۶
جهان برهاند از کار جهانش
۶۴۷
چو لختی کرد از هر سو تک و تاز
۶۴۸
ز خاک آمد بسوی خاک شد باز
۶۴۹
چو دختر کشته آمد دایه برجست
۶۵۰
امان خواست و میان خاک بنشست
۶۵۱
چو دزدان چهرهٔ آن دایه دیدند
۶۵۲
ز نیکوییش بی سرمایه دیدند
۶۵۳
بریدند آن زمان حلقش بزاری
۶۵۴
بیفگندند در خاکش بخواری
۶۵۵
بهم گفتند رستند این زمان سخت
۶۵۶
چه میکردند اینجا این دو بدبخت
۶۵۷
جوان و پیرزن هستند بس زشت
۶۵۸
که این یک همچو برفست آن چو انگشت
۶۵۹
ز خوبی این دو زن را هست بهری
۶۶۰
که تحفه بردشان باید بشهری
۶۶۱
میان خاک و خون آن دایهٔ پیر
۶۶۲
بسر میگشت باگیسوی چون شیر
۶۶۳
چو لختی در میان خون بسر گشت
۶۶۴
بران سرگشته حالی حال برگشت
۶۶۵
فراوان رنج در کار جهان برد
۶۶۶
بآخر باز در دست جهان مرد
۶۶۷
چه بخشد چرخ مردم را از آغاز
۶۶۸
که در انجام نستاند ازو باز
۶۶۹
دلا در عالمی دل می چه بندی
۶۷۰
که تا صد ره نگریی زو نخندی
۶۷۱
چه بندی دل درین زندان فانی
۶۷۲
که دل در ره نبندد کاروانی
۶۷۳
چو شمع زندگانی زود میرست
۶۷۴
ترا به زین جهانی ناگزیرست
۶۷۵
حیاتی کان بیکدم باز بستهست
۶۷۶
کسی کان دم ندارد باز رستهست
۶۷۷
چه خواهی کرد در عالم حیاتی
۶۷۸
که آن را نیست یک ساعت ثباتی
۶۷۹
چه آویزی تو در چیزی که ناکام
۶۸۰
ز دست تو بخواهد برد ایام
۶۸۱
چو مُردی نه زنت ماند نه فرزند
۶۸۲
دراید هفتهیی را بندت از بند
۶۸۳
نه سیمت ماند و نه باغ و گلشن
۶۸۴
نه تن ماند نه دل نه چشم روشن
۶۸۵
چو بستانند از تو هر چه داری
۶۸۶
بدشت حشر آرندت بخواری
۶۸۷
بدشت حشر چون آیی بدانی
۶۸۸
که چون بر باد دادی زندگانی
۶۸۹
منه دل بر جهان ناوفادار
۶۹۰
که نه تختش بماند با تو نه دار
۶۹۱
چو میدانی کزین زندان فانی
۶۹۲
بعمر خود ندیدی شادمانی
۶۹۳
ترا پس حاصلی زین تیره بنگاه
۶۹۴
بجز حسرت چه خواهد بود همراه
۶۹۵
گرت امروز گردون مینوازد
۶۹۶
مشو ایمن که او با کس نسازد
۶۹۷
که گردون همچو زالی کوژپشتست
۶۹۸
بسی شوی و بسی فرزند کشتست
۶۹۹
نخواهد کردن از کشتن کناره
۷۰۰
چه صد ساله بود چه شیرخواره
۷۰۱
چه ماتم چه عروسی غم ندارد
۷۰۲
که او زین کرم خاکی کم ندارد