رزم خسرو با شاه سپاهان و كشته شدن شاه سپاهان
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
برامد نالهٔ کوس از در شاه
۲
بجوش آمد چو دریا کشور شاه
۳
ز عالم، بانگ زرّین نای برخاست
۴
ز بانگ نای،دل از جای برخاست
۵
جهان در زیر گرد ره نهان شد
۶
همه خاک زمین بر آسمان شد
۷
بدین کردار، تاج پادشاهان
۸
سپه میراند تا دشت سپاهان
۹
چو از رومی سپاهانی خبر یافت
۱۰
سپاهی گرد کرد و کار دریافت
۱۱
ببالا،گرد دو لشکر چنان بود
۱۲
که گویی نردبان آسمان بود
۱۳
برامد از بیابان نالهٔ کوس
۱۴
تو گفتی کوس میزد بر زمین، بوس
۱۵
ز آواز درای و بانگ شیپور
۱۶
تو گفتی در قیامت میدمد صور
۱۷
سحرگاه از میان گرد لشکر
۱۸
دُرفشان شد درفش شاه قیصر
۱۹
ز عکس خود، همه سرهای نیزه
۲۰
شده مانندهٔ خورشید ریزه
۲۱
ز عکس جوش و بانگ تبیره
۲۲
شده تفّیده مغز و چشم خیره
۲۳
نماز دیگری خورشید شاهان
۲۴
فرود آمد بصحرای سپاهان
۲۵
برون تافت از کنار جنگ جایش
۲۶
چو خورشیدی مه پرده سرایش
۲۷
چو تاج چرخ سوی باختر شد
۲۸
عروس آسمان پیرایه درشد
۲۹
جهان شد زیر خیمه ناپدیدار
۳۰
زمین چون آسمان شد خیمه کردار
۳۱
شب تیره درین پیروزه خرگاه
۳۲
سیاهی بود، زرّین گویش از ماه
۳۳
مگر بر تخت نرد چرخ، پروین
۳۴
بگردانید چندان مهره زرّین
۳۵
شبی تاریک بر راه مجرّه
۳۶
شده خورشید روشن ذرّه ذرّه
۳۷
شفق را جامهٔ خونی کشیده
۳۸
زدبران شکل مامونی کشیده
۳۹
گرفته تختهٔ افلاک جدول
۴۰
نشسته شب که اقلیدس کند حل
۴۱
ز آب زر، ذوابه بر کشیده
۴۲
چو دیبای کبود زر کشیده
۴۳
نیاسودند آن شب جمله در دشت
۴۴
که تا چتر از سر افلاک بر گشت
۴۵
چو خورشید از دم کژدم برامد
۴۶
ز عالم بانگ رویین خم برامد
۴۷
چو گیتی گشت چون دریای سیماب
۴۸
دو لشکر سر برآوردند از خواب
۴۹
کشیدند آن دلیران صف ز هر سو
۵۰
باستادند هر یک روی در رو
۵۱
خروش نای چون صور سرافیل
۵۲
بگردون شد ز پشت کوههٔ پیل
۵۳
سواران آهنین دل کوه رفتار
۵۴
ز سر تا پای در آهن گرفتار
۵۵
دوباره صد هزار از پای تا فرق
۵۶
چو ماهی جمله در جوشن شده غرق
۵۷
نخستین، پیش میدان شد پیاده
۵۸
قدم غرقه در آهن تا چکاده
۵۹
بیک ره تیر بگشادند برهم
۶۰
بیک ساعت درافتادند بر هم
۶۱
جهان پنهان شد از گرد سواران
۶۲
هوا تاریک گشت ازتیر باران
۶۳
چنان گردی پدیدار آمد از راه
۶۴
که شد چون گنبد گل، گنبد ماه
۶۵
بزیر گرد، مهر و ماه گم شد
۶۶
سپهر راه بین را راه گم شد
۶۷
ز پیکان عالمی پر ژاله کردند
۶۸
زمین از خون مردم لاله کردند
۶۹
هرانکس را کزان یک ژاله بگرفت
۷۰
جهان از خون آنکس لاله بگرفت
۷۱
فلک از عکس چون دریای خون شد
۷۲
زمین از پای اسبان چون ستون شد
۷۳
معلّق گر نبودی طاس گردون
۷۴
شدی تاسر چو طشت خاک پرخون
۷۵
روان شد سیل خون فرسنگ فرسنگ
۷۶
میان خون سر مردان چو خرچنگ
۷۷
برامد جوی خون از اوج گردون
۷۸
چو بحر خون همی زد موج، گردون
۷۹
ز کشته کوه شد یکسوی کشور
۸۰
ز خون دریا شد آن یکسوی دیگر
۸۱
ز گرما، مرکبان بی تن ببودند
۸۲
بجای کفک، خون افگن ببودند
۸۳
چو تیغ از خون دشمن ریخت باران
۸۴
قلم شد تیغ در دست سواران
۸۵
ز خون، شنگرف گفتی میسرشتند
۸۶
همه شنگرف، اسبان مینوشتند
۸۷
چنان برخاست ازعالم قیامت
۸۸
که دیو آنجا گرفت از بیم اقامت
۸۹
قیامت بود، امّا خلق زنده
۹۰
بسی مرده بسی هرسو فگنده
۹۱
ز خون خصم روی هفت اقلیم
۹۲
گرفته جوی خون چون روی تقویم
۹۳
همه کار زمین خونخوارگی بود
۹۴
فلک از دور، خود نظّارگی بود
۹۵
چو طاس آتش ازگردون در افتاد
۹۶
گهر از طشت گردون باسرافتاد
۹۷
چو شد در قیروان خورشید غرقاب
۹۸
برون ریخت از مسام چرخ سیماب
۹۹
گروهی کشته را از هم گشادند
۱۰۰
گروهی خسته را مرهم نهادند
۱۰۱
چو پر بگشاد مرغ صبحگاهی
۱۰۲
مه روشن معلّق شد بماهی
۱۰۳
بماهی همچو یونس صید شد ماه
۱۰۴
برآمد یوسف خورشید ازچاه
۱۰۵
گهی بر خاک و گه بر میغ میزد
۱۰۶
سپر بود و دو دستی تیغ میزد
۱۰۷
سرافرازان دگر ره،صف کشیدند
۱۰۸
دو رویه صور در گیتی دمیدند
۱۰۹
بپیش صف درآمد خسرو از پس
۱۱۰
کشید از خون بپای اسب اطلس
۱۱۱
چو رعدی گشت، حالی یک فغان زد
۱۱۲
که گویی این جهان بر آن جهان زد
۱۱۳
گهی تاخت اسپ بر بالا و پستی
۱۱۴
گهی زد تیغ پیش و پس دو دستی
۱۱۵
تو گفتی داشت آنجا میغ در تیغ
۱۱۶
که خون میریخت و میزد تیغ در میغ
۱۱۷
اجل با تیغ او همسر همی رفت
۱۱۸
قضا همچون قلم بر سر همی رفت
۱۱۹
چو برقی تیغ او میرفت و میریخت
۱۲۰
بیک ضربت بسی سر از سران ریخت
۱۲۱
چو لاله بود سر تا پای در خون
۱۲۲
که میآمد ز کوهی کشته بیرون
۱۲۳
ز لشکرگاه میشد نعره بر ماه
۱۲۴
ز بسم اللّه وز الحمدللّه
۱۲۵
جهان ازشعلهٔ خورشید پرتف
۱۲۶
چو آتش گشته هر شمشیر در کف
۱۲۷
زمین گل شد ز خون سرفرازان
۱۲۸
فرو ماندند بر جا اسپ تازان
۱۲۹
زمین را خون چنان غرقاب میکرد
۱۳۰
که ماهی زمین اشناب میکرد
۱۳۱
بآخر، بر سپهدار از سپاهان
۱۳۲
شکستی آمد از خورشید شاهان
۱۳۳
چو در گردید این زرّین سطرلاب
۱۳۴
ازین نه تختهٔ پاشیده سیماب
۱۳۵
ز دست شب گریزان در افق شد
۱۳۶
مه از مشرق برین نیلی تتق شد
۱۳۷
جهانی شد فلک پر دُرّ شهوار
۱۳۸
گرفت آفاق عالم میغ هموار
۱۳۹
شبی همچون سیاهی بصر شد
۱۴۰
ز گور کافران تاریکتر شد
۱۴۱
شبی در چادر قیری نهفته
۱۴۲
چو زیر چشم بندی،چشم خفته
۱۴۳
طلایه بی خبر در خواب مانده
۱۴۴
ز غفلت بر ره سیلاب مانده
۱۴۵
یکی نیکو مثل زد پیر استاد
۱۴۶
که خواب مرد سلطان هست بیداد
۱۴۷
در آن تاریک شب خسرو برون شد
۱۴۸
شبیخون کرد و دشمن سر نگون شد
۱۴۹
بگرد لشکر دشمن درامد
۱۵۰
جهان بر لشکر دشمن سرامد
۱۵۱
سپاه از خواب درجستند ناگاه
۱۵۲
یکی زیشان نه لشگر دیدنه شاه
۱۵۳
بهم گفتند هنگام گریزست
۱۵۴
که شب چون هندوی انگشت تیزست
۱۵۵
درافگند اسپ بر شه، خسرو نو
۱۵۶
نبودش خانه، مانش کرد خسرو
۱۵۷
درامد گرد شه پیل و پیاده
۱۵۸
ز اسپ خویش رخ بر شه نهاده
۱۵۹
چه گویم قصّه، وقت صبحگاهان
۱۶۰
بزاری کشته شد شاه سپاهان
۱۶۱
شبی نابوده خوش در زندگانی
۱۶۲
شبش خوش کرده نوروز جوانی
۱۶۳
جهانا تا کی از تو بس که کشتی
۱۶۴
نگشتی سیرچندین کس که کشتی
۱۶۵
چو میداری کهن افتادهیی را
۱۶۶
چراپس میبری نوزادهیی را
۱۶۷
زهی مرگ پیاپی این چه کارست
۱۶۸
که در هر دم نه مرگی صد هزارست
۱۶۹
اگر نه مرگ مردم عام بودی
۱۷۰
زهی حسرت که در ایام بودی
۱۷۱
تو چون شمعی درین زندان همی باش
۱۷۲
میان سوختن خندان همی باش
۱۷۳
نیی تنها بنه تن، چند از اندوه
۱۷۴
که تن را خوش بود مرگی بانبوه
۱۷۵
کسی کو مُرد اگر تو پیش بینی
۱۷۶
براندیشی و مرگ خویش بینی
۱۷۷
چرا بر مردگان بسیار گریی
۱۷۸
که میباید که برخود زار گریی
۱۷۹
چو داری مردهیی افتاده در پیش
۱۸۰
تویی آن مرده، بگری زار بر خویش
۱۸۱
رهی دورست امّا بعد مرگت
۱۸۲
ازینجا برد باید زاد و برگت
۱۸۳
اگردر دست و گردرمان، از اینجاست
۱۸۴
که زاد راه بی پایان ازینجاست
۱۸۵
تو خود زینجا سر رفتن نداری
۱۸۶
که جز خوردن و یا خفتن نداری
۱۸۷
چو تو از زخم خاری خسته گردی
۱۸۸
چه سازی گر بدوزخ بسته گردی
۱۸۹
چو ازخاری توانی شد دژم تو
۱۹۰
مکن بر هیچ گلبرگی ستم تو
۱۹۱
اگر شاه سپاهان بد نکردی
۱۹۲
بهر یک تیغ، زخمی صد نخوردی
۱۹۳
بخوزستان چو چندانی جفا کرد
۱۹۴
ز قیصر در سپاهان آن قفا خورد
۱۹۵
چو پیدا گشت تاج شاه انجم
۱۹۶
ز زیر هودج چرخ چهارم
۱۹۷
فرو شد شه با سپاهان چو جمشید
۱۹۸
منوّر کرد عالم را چو خورشید
۱۹۹
در گنج گهر بر خویش بگشاد
۲۰۰
ببخشش هر دو دست از پیش بگشاد
۲۰۱
بزرگان را بخلعت نامور کرد
۲۰۲
همه کار سپاهان معتبر کرد
۲۰۳
ولی پیوسته خسرو در تعب بود
۲۰۴
که از هر گلشن آنجا گل طلب بود
۲۰۵
بسی زان بت خبر جست و نمییافت
۲۰۶
بهر دم بیشتر جست و نمییافت
۲۰۷
بشه گفتند گشت آن ماه غرقاب
۲۰۸
ازو یا ماهی آگاهست یا آب
۲۰۹
نشد یک ذرّه از گل شاه نومید
۲۱۰
که عاشق زنده ز امّیدست جاوید
۲۱۱
دلش خالی نشد از مهر آن ماه
۲۱۲
خیالش بست نقش چهر آن ماه
۲۱۳
بسی بگریست و چون دیوانهیی شد
۲۱۴
ز شرم مردمان در خانهیی شد
۲۱۵
زبان بگشاد چون بلبل بگفتار
۲۱۶
که ای گل کردیم در خون گرفتار
۲۱۷
چو مور از خانه بیرون اوفتادم
۲۱۸
چو مویی درجهان افگند بادم
۲۱۹
تویی یار، از تو یاری مینبینم
۲۲۰
تن خویش از نزاری مینبینم
۲۲۱
کجا رفتی که من بیتو چنانم
۲۲۲
که چون دریای آتش گشت جانم
۲۲۳
ز چشمم خون گشادی و برفتی
۲۲۴
مرا در خون نهادی و برفتی
۲۲۵
چنان زخمی بجان من رسیدست
۲۲۶
که خوناب از مسام من چکیدست
۲۲۷
ز بیخوابی چنان شد کار بر من
۲۲۸
که دشمن میبگرید زار بر من
۲۲۹
همه شب خون دل از چشم بارم
۲۳۰
خیالت را چگونه چشم دارم
۲۳۱
هران رازی که در دل داشتم من
۲۳۲
ز خون بر روی خود بنگاشتم من
۲۳۳
بیا و یک نظر بر رویم انداز
۲۳۴
ز روی من فرو خوان این همه راز
۲۳۵
چو آخر از دلش آن سوز برخاست
۲۳۶
بدیدار جهان افروز برخاست
۲۳۷
چو شیدایی دران ایوان همی گشت
۲۳۸
بیک یک خانه سرگردان همی گشت
۲۳۹
درون خانهیی یک تخت زر دید
۲۴۰
برو سر گشتهیی بی پا و سر دید
۲۴۱
تنی چون شوشهٔ زر از نزاری
۲۴۲
فرو مانده بصد سختی و زاری
۲۴۳
ز جان سیر آمده ازناتوانی
۲۴۴
شده گلگونهٔ او زعفرانی
۲۴۵
چو یافت از چهرهٔ او شاه بهره
۲۴۶
جهان افروز بود آن ماه چهره
۲۴۷
دل خسرو بدرد آمد ز دردش
۲۴۸
برامد همچو زر از روی زردش
۲۴۹
بدان رنجور گفت ای ماه چونی
۲۵۰
که داری همچو گردون سرنگونی
۲۵۱
چنین زار و نزار آخر چرایی
۲۵۲
مگر بیماری از درد جدایی
۲۵۳
مگر در علت عشقی گرفتار
۲۵۴
که نتوان داد شرح آن بگفتار
۲۵۵
جهان افروز او را آشنا یافت
۲۵۶
بنو، گفتی که جانی از خدا یافت
۲۵۷
نظر بگشاد و در خسرو نگه کرد
۲۵۸
ز دیده اشک خونین سر بره کرد
۲۵۹
چنان بر چشمش از خون بسته شد راه
۲۶۰
که نتوانست دیدن چهرهٔشاه
۲۶۱
همه بیناییش از خون فرو بست
۲۶۲
وزان خون راه بر گردون فرو بست
۲۶۳
بسی بگریست خسرو بر سر او
۲۶۴
ز نرگس کرد پرخون بستر او
۲۶۵
میان اشک ازو آغشته تر شد
۲۶۶
بپای افتاد وزو سرگشته تر شد
۲۶۷
جهان افروز چون با خویش آمد
۲۶۸
ز سر در اشک چشمش پیش آمد
۲۶۹
رخش چون ماه جان افزای میدید
۲۷۰
خطش بر مه جهان آرای میدید
۲۷۱
خطی همچون زمّرد گرد ماهی
۲۷۲
هزاران حلقه در زلف سیاهی
۲۷۳
رخش چون دید، با دل درمری ماند
۲۷۴
از آن رخ همچو شاهی در غری ماند
۲۷۵
دران دم مینیندیشید از کس
۲۷۶
نگاهی می نکرد از پیش و از پس
۲۷۷
کسی درد فراق یار برده
۲۷۸
بسی در هجر او تیمار خورده
۲۷۹
کجا اندیشد ازتیر ملامت
۲۸۰
که دید از عشق ورزیدن سلامت؟
۲۸۱
ز بی صبری برفت ازدل قرارش
۲۸۲
بدست آورد زلف مشگبارش
۲۸۳
چو زلف یار خود در دست میدید
۲۸۴
همه خلق جهان را مست میدید
۲۸۵
نهادش روی بر روی و بیکبار
۲۸۶
نه عقلش ماند و نه جان سبکبار
۲۸۷
چنان از اشتیاقش جان همی سوخت
۲۸۸
که جان خویش بر جانان همی دوخت
۲۸۹
چو لختی بیخودی کرد آن دل افروز
۲۹۰
بخسرو گفت کای شمع جهان سوز
۲۹۱
مرا در جوی بیتو آب خونست
۲۹۲
ترا در جوی بی من آب چونست
۲۹۳
مرا زین درد کی خواهی رهانید
۲۹۴
بکام خویش کی خواهی رسانید
۲۹۵
ببین تا چون رگ جانم گشادی
۲۹۶
چگونه داغ بر جانم نهادی
۲۹۷
بصد محنت گرفتارم تو کردی
۲۹۸
چو مویت سرنگونسارم تو کردی
۲۹۹
منم جانی وفایت را بسر بر
۳۰۰
دلی پرخون و چشمی تا بسر بر
۳۰۱
زرنگ و بوی عالم چشم بسته
۳۰۲
ببوی آشتی رنگی نشسته
۳۰۳
چو کوزه دست بر سر پای در گل
۳۰۴
چو کاسه سوز و گرمی کرده حاصل
۳۰۵
بدل بردن، برم چندان نشستی
۳۰۶
که دل بربودی و در جان نشستی
۳۰۷
مکن بر جان ودل چندین کمینم
۳۰۸
بترس آخر ز آه آتشینم
۳۰۹
طبیبم بودهیی درمان من کن
۳۱۰
ببین دردم دوای جان من کن
۳۱۱
چو هردم یاد آید از پزشکم
۳۱۲
بپهلو می بگرداند سرشکم
۳۱۳
دو چشمم تیره بی آن ماهپارهست
۳۱۴
چگونه تیره شد چون پر ستارهست
۳۱۵
چو چشم تیره کرد آن ماهپاره
۳۱۶
از آن بیرون شد از چشمم ستاره
۳۱۷
چو شمعم ازتف آن شهد شیرین
۳۱۸
نداد این خسته دل راموم مومین
۳۱۹
چنان مشغول جان افزای خویشم
۳۲۰
که نیست از عشق او پروای خویشم
۳۲۱
اگر درمان نخواهد کرد یارم
۳۲۲
ز عشقش کشتهیی انگار زارم
۳۲۳
بگفت القصّه از هر گونه یابی
۳۲۴
توقع بودش از خسرو جوابی
۳۲۵
شه اوّل گفت ای سرو سمن بوی
۳۲۶
مرا از قصّهٔ گلرخ خبرگوی
۳۲۷
خبرده تا درین ایوانست یا نه
۳۲۸
کجاست این جایگه پنهانست یا نه
۳۲۹
بسی سوگند خورد آن ماهپاره
۳۳۰
که گل شد غرقه چون در آبساده
۳۳۱
کسی را در جهان از وی خبر نیست
۳۳۲
مرا زین بیش آگاهی دگر نیست
۳۳۳
چو خسرو این خبر بشنید دانست
۳۳۴
که هرچ آن ماه میگوید چنانست
۳۳۵
دگر ره در میان آتش افتاد
۳۳۶
دل او در غم آن دلکش افتاد
۳۳۷
دگر ره گفت از سر کارم افتاد
۳۳۸
ز گل در راه چندین خارم افتاد
۳۳۹
بدل گفتم رخ دمساز بینم
۳۴۰
گلم را در سپاهان باز بینم
۳۴۱
بکام خویشتن نابوده روزی
۳۴۲
شبم خوش کرد وصل دلفروزی
۳۴۳
چو گلرویم شود الحق پدیدار
۳۴۴
شود کار مرا رونق پدیدار
۳۴۵
کز اوّل رونقی بگرفت حالم
۳۴۶
گرفت آخر ولی از جان ملالم
۳۴۷
مرا تا سر نیاید زندگانی
۳۴۸
ز گل گویم، ز گل جویم نشانی
۳۴۹
چوبی جان یک نفس نتوان نشستن
۳۵۰
دگر ناید ز من بی جان نشستن
۳۵۱
چو در دل شد، ز دل بر در نیاید
۳۵۲
بترکش گویم از دل برنیاید
۳۵۳
لبش چون بازم آورد از لب گور
۳۵۴
نپیچم از پی او یک پی مور
۳۵۵
دل من میدهد گویی گواهی
۳۵۶
که دارد حال آن دلبر تباهی
۳۵۷
بجویم تا بیابم زو نشانی
۳۵۸
که جانی بهتر ارزد از جهانی
۳۵۹
بدست آرد بجهدش زود هرمز
۳۶۰
جز این خود کی تواند بود هرگز
۳۶۱
نیاسایم بعالم در زمانی
۳۶۲
که تازان بی نشان یابم نشانی
۳۶۳
چو در دریا نهان شد درّ جانم
۳۶۴
چو دریا گشت چشم دُر فشانم
۳۶۵
کنون دریا نشینی کاردارم
۳۶۶
که درّم را ز دریا باز آرم
۳۶۷
چو دریا دارد از گل چشم هرمز
۳۶۸
ز دریا برنگیرد چشم هرگز
۳۶۹
چو در دریا بود آغشته یارم
۳۷۰
چو دریا خویش را سرگشته دارم
۳۷۱
ز دریا باز باید جستن او را
۳۷۲
دل از دریا نباید شستن او را
۳۷۳
بسوزم ماهی دریا بآهی
۳۷۴
برآرم گرد از دریا بماهی
۳۷۵
چو درّی بالب دریاش آرم
۳۷۶
اگر در سنگ شد پیداش آرم
۳۷۷
من از دریا کنون یک چشم زد را
۳۷۸
بخشگی بازآرم درّ خود را
۳۷۹
کنون خواهم ره دریا گرفتن
۳۸۰
کم هامونی و صحرا گرفتن
۳۸۱
شوم گل را ازین دریا طلبگار
۳۸۲
و یا چون گل شوم من هم گرفتار
۳۸۳
کرا بر گویم این کارم که افتاد
۳۸۴
دلم برخاست زین بارم که افتاد
۳۸۵
کجایی ای گل پنهان بمانده
۳۸۶
ز چشمم رفته و در جان بمانده
۳۸۷
شدی چون مردمک در هفت پرده
۳۸۸
بیا از مردمی هر هفت کرده
۳۸۹
مرا هر بی خبر گوید ببرهان
۳۹۰
نگردد آفتاب از آب پنهان
۳۹۱
ازان در آب شد گم آفتابم
۳۹۲
که بود او مردم چشم پر آبم
۳۹۳
جهان بر چشم من تاریک ازان شد
۳۹۴
که از من مردم چشمم نهان شد
۳۹۵
چو بشنود آن جهان افروز شیدا
۳۹۶
همه صحرا ز اشکش گشت دریا
۳۹۷
بخسرو گفت کای دیرینه یارم
۳۹۸
چو میبینی که شد دریا کنارم
۳۹۹
اگر راز دلم پیدا کنم من
۴۰۰
جهان از خون دل دریاکنم من
۴۰۱
درین دریا مرا تنها بمگذار
۴۰۲
دلم را در چنین سودا بمگذار
۴۰۳
تویی در چشم من هم مهر و هم ماه
۴۰۴
منم در دشت و دریا با تو همراه
۴۰۵
بهرجایی که خواهی شد پس و پیش
۴۰۶
مکن از بهراللّه دورم از خویش
۴۰۷
بترس از آه همچون آتش من
۴۰۸
مرا برهان ز عیش ناخوش من
۴۰۹
ترا سهلست این تدبیر آخر
۴۱۰
ترا دارم مرا بپذیر آخر
۴۱۱
بدیداری قناعت کردم از تو
۴۱۲
تو میدانی که چون خون خوردم از تو
۴۱۳
اگر از من جداگردی ازین غم
۴۱۴
دمار ازمن برآید اندرین دم
۴۱۵
منم در آتش عشق و جوانی
۴۱۶
تو دانی گر بخوانی گر برانی
۴۱۷
اگر گویی بخون برخیزمت من
۴۱۸
میان خاک ره خون ریزمت من
۴۱۹
بتیغ عشق گر خونم بریزی
۴۲۰
چه برخیزد ز خونم چند خیزی
۴۲۱
عنایت کن عنان را باز برکش
۴۲۲
و یا در پایم آور دست درکش
۴۲۳
مده رنگم که دل صد باره مُردی
۴۲۴
اگر بوی وصال تونبردی
۴۲۵
ندانم کرد، اگرچه غیرتم کشت
۴۲۶
بسوی چادر وصل تو انگشت
۴۲۷
چو شد ز اندازه سوز اشک آن ماه
۴۲۸
بدیدار خودش شد میزبان شاه
۴۲۹
که تا بااو گذارد روزگاری
۴۳۰
ولی نبود ز وجهی نیز کاری