آگاهی یافتن قیصر از آمدن خسرو
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو از خسرو شه قیصر خبر یافت
۲
باستقبال خسرو کار دریافت
۳
بزودی کرد قیصر کار ره ساز
۴
فرستاد اسب و خلعت پیش شه باز
۵
رخ خورشید رخشان نازده تیغ
۶
برآمد صبح خون آلوده از میغ
۷
پگاهی با سپاهی چند یکسر
۸
رسید آنجا که خسرو بود قیصر
۹
چو قیصر دید خسرو را ز دوری
۱۰
بدو نزدیک شد چون ناصبوری
۱۱
گرفتش در بر و اشکش روان گشت
۱۲
که بی جانان بسی الحق بجان گشت
۱۳
بدو گفتا دل من چون جگر سوخت
۱۴
فراقت ای پسر، جان پدر سوخت
۱۵
بسی غم گوشمال خسروم داد
۱۶
بحمداللّه کنون جانی نوم داد
۱۷
مپرس ازمن که بیتو حال چون بود
۱۸
که گر دل بود در دریای خون بود
۱۹
کشیدم پای دل در دامن درد
۲۰
نهادم چشم جان بر روزن درد
۲۱
کنون از دامنم هوری برآمد
۲۲
کنون از روزنم نوری برآمد
۲۳
بحمداللّه که دیدم روی تو باز
۲۴
رسیدی سوی من، من سوی تو باز
۲۵
چو لختی قصّهٔ محنت بخواندند
۲۶
ازانجا برنشستند و براندند
۲۷
شکر پاشان بشادی رای کردند
۲۸
بشکر شاه شهرآرای کردند
۲۹
ز دست سیم پاشان از پگاهی
۳۰
شده روی زمین چون پشت ماهی
۳۱
چه جشنی بود، خلدی بود پرحور
۳۲
همه حوران چو ماه و ماه پرنور
۳۳
چه عیدی بود، عیدی بود پرجوش
۳۴
همه عیش و سماع و نوش برنوش
۳۵
چه مجلس بود، باغی بود پرگل
۳۶
همه باغ آفتاب و جام پرمل
۳۷
بهر دم جام نوشین بیش خوردند
۳۸
ز می صد شیشه سیکی پیش کردند
۳۹
چه گر خوش بود از خسرو جهانی
۴۰
نبود آن غمزه دلخوش زمانی
۴۱
فراق گل دلش را رنجه میداشت
۴۲
دلش را شیر غم در پنجه میداشت
۴۳
ز هجران آتشش بر فرق میشد
۴۴
دراب چشم هر دم غرق میشد
۴۵
همه عالم بگردیده چو گویی
۴۶
ز عالم بین خود نادیده بویی
۴۷
فغان میکرد کای گل چون کنم من
۴۸
که خار توزدل بیرون کنم من
۴۹
چوگم گشتی ز که جویم نشانت
۵۰
که بسیاری بجستم در جهانت
۵۱
ز که پرسم ندانم راه کویت
۵۲
که در کوی اوفتادم زارزویت
۵۳
اگر عشق تو جان من نبودی
۵۴
بعالم در، نشان من نبودی
۵۵
شکار شیر عشقت جز جگر نیست
۵۶
تو گویی در تنم جانی دگر نیست
۵۷
چو شیری کو بگیرد گور در راه
۵۸
بدندان درنیارد جز جگرگاه
۵۹
جگر چون خورد، ره گیرد ز سرباز
۶۰
بروباهان گذارد آن دگر باز
۶۱
درین ره عشق تو چون شیر بیشه
۶۲
نداند جز جگر خوردن همیشه
۶۳
ز خود یکبارگی دستم فرو بست
۶۴
اگر دستم نگیری رفتم از دست
۶۵
دلم در داغ نومیدی کشیدی
۶۶
ز بیخم کندی و شاخم بریدی
۶۷
سرم بر خاک و رویم بر زمینست
۶۸
ز دردم فارغی دردم ازینست
۶۹
ترا دارم ز ملک این جهانی
۷۰
تو خود چون جان ز چشم من نهانی
۷۱
چو جان پنهان شدی چون جویمت من
۷۲
مگر کز پرده بیرون جویمت من
۷۳
دو اسبه دل دوان شد در خیالت
۷۴
نیافت از هیچ ره گرد وصالت
۷۵
نشستم مدتی در بند پندار
۷۶
نیامد راست با پندار من کار
۷۷
خطا بود آنچ میپنداشتم من
۷۸
کنون زین کار،دل برداشتم من
۷۹
چه میگویم که تا جانم رفیقست
۸۰
ز جانانم نشان جستن طریقست
۸۱
چو گفت این راز بی صبری بسی کرد
۸۲
ز هر سویی خبر پرسان کسی کرد
۸۳
نه از فیروز و نه ازگل خبر بود
۸۴
ازین غم هر زمان حالش بتر بود
۸۵
چوبودش یک نفس صد باره تیمار
۸۶
بآخر گشت آن بیچاره بیمار
۸۷
نه دارو سودمند آمد نه جُلاّب
۸۸
علاجش بود گل، گل غرقه در آب
۸۹
پدر میداد پندش شام و شبگیر
۹۰
که خوش باش ای جوان و جام می گیر
۹۱
جوانی داری و اسباب شاهی
۹۲
مکش جور و بکن چیزی که خواهی
۹۳
مباش ایمن ازین گردنده پرگار
۹۴
دمیست این عمر ازین دم بهره بردار
۹۵
خوشی امروز می خور تا توانی
۹۶
که فردا را کسی نکند ضمانی
۹۷
درین دم همدمی دیگر گزین تو
۹۸
کجا درمانی از یک همنشین تو
۹۹
ترا هرجا که ماهی زیر پردهست
۱۰۰
اگر رغبت نمایی عقد کردهست
۱۰۱
کم گل گیر اگر گل ریخت از بار
۱۰۲
که گر گل هست خالی نیست از خار
۱۰۳
ترا چندانکه گل در ملک رومست
۱۰۴
ز طاعت نرمتر،گردن ز مومست
۱۰۵
زجایی دلبری کن اختیاری
۱۰۶
ز گل تا کی زنی در دیده خاری
۱۰۷
اگر خواهی، دو صد شاه کُله دار
۱۰۸
دراندازد بدامادیت دستار
۱۰۹
نشستی در غم یک پای موزه
۱۱۰
که گفتت جز بگل نگشای روزه
۱۱۱
ترا صد ماه جان افروز باید
۱۱۲
اگر نبود گلی خود روی، شاید
۱۱۳
اگر گل شد ترا، صد نوبهارست
۱۱۴
که در هر یک، هزاران گل ببارست
۱۱۵
اگر گل شد، جهانی پر شکر هست
۱۱۶
جهانی بیش میخواهی وگر،هست
۱۱۷
تو تا بودی ز گل آواره بودی
۱۱۸
گهی بر خار و گه برخاره بودی
۱۱۹
زمانی سنگ صحرا میشمردی
۱۲۰
زمانی کوه و دریا میسپردی
۱۲۱
زمانی پای در گل میفتادی
۱۲۲
زمانی دست بر دل مینهادی
۱۲۳
زماانی زهر زاری میچشیدی
۱۲۴
زمانی درد و خواری میکشیدی
۱۲۵
تو خود اندیشه کن با این همه بار
۱۲۶
گلی میارزدت با این همه خار؟
۱۲۷
تو چون کُشتی خوشی خود را ببازی
۱۲۸
اگر گل باشد وگرنه، چه سازی؟
۱۲۹
چو تو مُردی چه گل باشد چه خارت
۱۳۰
که گل در زندگی آید بکارت
۱۳۱
که میداند که گل مردهست یا نه
۱۳۲
جهان بیتو بسر بردهست یا نه
۱۳۳
تو چندی در عزای او نشستی
۱۳۴
بمحنت در بلای او نشستی
۱۳۵
بمردهست او، اگر او زنده بودی
۱۳۶
بدین غم کاشکی ارزنده بودی
۱۳۷
ز گل بیگانگی جوی و جدایی
۱۳۸
کسی با مرده کی کرد آشنایی
۱۳۹
شد ازگفت پدر چون زر، رخ او
۱۴۰
فرو بست از خجالت پاسخ او
۱۴۱
بر آن بنشست تا این چرخ مینا
۱۴۲
چه بازی آردش از پرده پیدا
۱۴۳
قدرچه بند و تقدیرش کند باز
۱۴۴
قضا از سر چه تدبیرش کند ساز
۱۴۵
هر آنکس کز مراد خود جدا شد
۱۴۶
فدای زخم چوگان قضا شد
۱۴۷
همه در بیم و سرگردان بمانده
۱۴۸
که چون گوییم درچوگان بمانده